همچون شمعی چند گدازم چکنم
سیماب شدم تیز چه تازم چکنم
ای بس که ز ذرّه ذرّه، جُستم عمریش
میباز نیابمش چه سازم چکنم
همچون شمعی چند گدازم چکنم
سیماب شدم تیز چه تازم چکنم
ای بس که ز ذرّه ذرّه، جُستم عمریش
میباز نیابمش چه سازم چکنم
درداکه قرار از دل سرمستم رفت
خون شد دلم و امید پیوستم رفت
بر بوی وصال او نشستم عمری
او دست نداد و جمله از دستم رفت
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی
سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
چه غصّه بدین رسد که از ملکِ دو کون
او رادارم وزو ندارم بویی
کو کس که چو بوده گشت نابوده نشد
وز آسِ سپهرِ سرنگون سوده نشد
بس کس که خیال چرخ پیمود و بسی
تا جمله فرو شدند و فرسوده نشد
ای دل چو حجاب و پرده در کار بسی است
خون خورکه درین حجاب خون خوار بسی است
چون در ره او خرقه و زنار بسی است
از دیده نهان است که اغیار بسی است
گنجت باید به رنج خو باید کرد
جان وقف بلای عشق او باید کرد
در پنجهٔ شیر اوفتادن به ازانک
با او نفسی پنجه فرو باید کرد
دل در طلبش بجان گرفتار آمد
جان نیز چو شمع عاشق زار آمد
کس ره نبرد بدو که آن ماه دو کون
آن لحظه نهان شد که پدیدار آمد
من عاشقِ زارِ روی یارم چکنم
از معتکفانِ کوی یارم چکنم
گر دیدهٔ من شوند ذرّات دو کون
نتوان نگریست سوی یارم چکنم
هر جان که فدای روی اونتوان کرد
از ننگ نظر به سوی او نتوان کرد
از طرهٔ او سخن توان گفت ولیک
انگشت به هیچ موی او نتوان کرد
دل تحفهٔ دلنواز نتوان آورد
دل کیست که جان فراز نتوان آورد
خواهی که جمال دوست در چشم آری
دریا به سکرّه باز نتوان آورد