از بس که امید و بیم میبینم من
از هر دو دلی دو نیم میبینم من
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
استغنائی عظیم میبینم من
از بس که امید و بیم میبینم من
از هر دو دلی دو نیم میبینم من
چندان که به سِرِّ کار در مینگرم
استغنائی عظیم میبینم من
ما درد تو را به جای درمان داریم
چون وصل تو نیست برگ هجران داریم
چندان که ترا ز هر سویی شمشیرست
ما را سر و گردن است تا جان داریم
دیرست که در کوی تو دارم گذری
گر وقت آمد به سوی من کُن نظری
ور در خورِ کشتنم مکش دردِ سری
در پای خودم کُش نه به دستِ دگری
تا یک نفسی دسترسم میماند
در بندگی تو هوسم میماند
از بندگی تو نفسی سرنکشم
اینست سخن تانفسم میماند
با روی تو ماه را منوّر ننهم
با زلف تو مشک را معطّر ننهم
گر هر دوجهان زیر و زبر خواهد شد
سر بنهم و سودای تو از سر ننهم
چندان که ترا حجاب میخواهد بود
از جانب تو عتاب میخواهد بود
چون پای تو در رکاب میخواهد بود
سودای تو در حساب میخواهد بود
از عشقِ تو در جهان عَلَم خواهم شد
وز شوق به فرق چون قلم خواهم شد
از عشقِ تو مست در وجود آمدهام
وز شوق تو مست با عَدَم خواهم شد
در کوی تو چون میگذرم، اینت عجب!
وز سوی تو چون مینگرم، اینت عجب!
گر زهرهٔ آن بود که یاد تو کنم
گر بر نپرد دل از برم، اینت عجب!
عمری دل من غرقهٔ خون بی تو بزیست
وز پای فتاده سرنگون بی تو بزیست
و امروز که در معرکهٔ مرگ افتاد
در حسرت آن مُرد که چون بی تو بزیست
چون هست همه به روی تو آرزویم
بی روی تو نیست هیچ سوی آرزویم
گر یک سر موی از تو رسد حصّهٔ من
نیست از دو جهان یک سر موی آرزویم