آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرحِ رُخِ تو بیزبان خواهم داد
چون زَهره ندارم که به روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد
آواز به عشق در جهان خواهم داد
پس شرحِ رُخِ تو بیزبان خواهم داد
چون زَهره ندارم که به روی تو رسم
بر پای تو سر نهاده جان خواهم داد
جان نتواند هیچ سزاوار تو گشت
دل نتواند محرم دیدار تو گشت
ای بر شده بس بلند! کس نتواند
در گرد سراپردهٔ اسرار تو گشت
چون باد همی نیاید از سوی تو بر
کی چشم افتد به پرتو روی تو بر
چون مینرسد دست به یک موی تو بر
آن به که دهم جان به سر کوی تو بر
جانا رخ چون تویی به حس نتوان دید
زر چون بینم به حس که مس نتوان دید
وصل تو به دو دست تهی نتوان یافت
روی تو به دو چشم نجس نتوان دید
ای بس که ز شوق چرخ دوّار بگشت
سرگشته شب و روز چو پرگار بگشت
آن گشتن او چه سود چون پیوسته
بر یک جایست اگرچه بسیار بگشت
هم عقل طلسم جسم و جان باز نیافت
هم گنج زمین و آسمان باز نیافت
خورشید هزار قرن بر پهلو گشت
یک ذرّه سراپای جهان باز نیافت
چون وصل نیامد به کسی اولیتر
بی همنفسی هر نفسی اولیتر
چون نیست به وصل او رسیدن ممکن
در هجر گریختن بسی اولیتر
این گنبد خاکستری پر اخگر
گه در خونم کشید و گه خاکستر
از غصهٔ آن کزو نمییافت خبر
از سر میشد به پای و از پای به سر
گفتم: جانا هیچ کسی جانان یافت
یا در همه عمر آن چه همی جست آن یافت
گفت: از پس صدهزار قرن ای عاقل
بس زود بود هنوز گر بتوان یافت
ای دل به امید هم نفس چند روی
تو هیچ نیی درین هوس چند روی
او خورشیدست از آسمان میتابد
تو سایهٔ بر زمین سپس چند روی