با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
چون زلف تو دل زیر و زبر خواهم کرد
هر دم ز تو شورشی دگر خواهم کرد
سگ به ز من از تو صبر اگر خواهم کرد
با عشق تو دست در کمر خواهم کرد
چون زلف تو دل زیر و زبر خواهم کرد
هر دم ز تو شورشی دگر خواهم کرد
سگ به ز من از تو صبر اگر خواهم کرد
گه نعره زن قلندرت خواهم بود
گه در مسجد مجاورت خواهم بود
گر جان و دلم به باد برخواهی داد
من از دل و جان خاکِ درت خواهم بود
چون عاشق روی تو شدم اینم بس
سرگشته چو موی تو شدم اینم بس
بامملکت دو عالمم کاری نیست
سودائی کوی تو شدم اینم بس
جانا ز ره دراز میآیم من
با سینهٔ پر نیاز میآیم من
چندان که مرا ز پیش خود میرانی
پیش تو به دیده باز میآیم من
در عشق تو کارم به هوس برناید
وین کار آسان به دست کس برناید
گفتم نفسی، به دست تو، توبه کنم
گر جان به لب آید آن نفس برناید
بی روی تو یک لحظه نمیشاید زیست
زیرا که مرا بی تو نمیباید زیست
جانی که همه جهان بدو مینازند
بیزارم ازو چو بی تو میباید زیست
ای بس که به هر تکی دویدم بی تو
وی بس که زهر سویی پریدم بی تو
چون روز قیامتم شبی میباید
تا با تو بگویم آنچه دیدم بی تو
در عشق تو عقل با جنون خواهم کرد
دیوانگی خویش کنون خواهم کرد
شوریده به خاک سر فرو خواهم برد
شوریده ز خاک سر برون خواهم کرد
تا بتوانم ازان جمال اندیشم
وز راحت و روح آن وصال اندیشم
با آنکه وصال تو محال است مرا
دایم من خسته این محال اندیشم
آن غم که ز تو بر دل پرخون منست
کم نیست که هر لحظه در افزون منست
غایب نیم از تو یک نفس آنچه منم
آن چیز که غایب است بیرون منست