یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبود
و او نیز ز من به هیچ خشنود نبود
زین سگ برهان مرا درین عمرِ دراز
یک دم که رضای تو در آن بود نبود
یا رب چو مرا ز نفسِ خود سود نبود
و او نیز ز من به هیچ خشنود نبود
زین سگ برهان مرا درین عمرِ دراز
یک دم که رضای تو در آن بود نبود
میآیم و با دلی سیه میآیم
سرگشته و افتاده ز ره میآیم
ای پاک! ز آلودگیم پاکی ده!
کالوده به انواع گنه میآیم
یا رب به حجاب زین جهانم نبری
جز با ایمان به مرگ جانم نبری
جاروبِ درِ تو از محاسن کردم
تا دردوزخ موی کشانم نبری
کو دل که بلای روزگارِ تو کشد
کو جان که عقوبتِ شمارِ تو کشد
من ننگِ زنان مستحاضه شدهام
کو گردنِ امردان که بارِ تو کشد
چون جملهٔ راه، کاروان من و تست
هر جا که سیاهیییست زان من و تست
پس پردهٔ من مدر که هر جرم که رفت
سرّیست که در پرده میان من و تست
تا چند تنم پردهٔ بیچارگیم
تا کی نوشم شربت غمخوارگیم
وقت است که دست گیریم تا برهم
کز پای درافتادهٔ یکبارگیم
یا رب! برهان زنفس دشمن صفتم
ره بیرون ده زین تن گلخن صفتم
دل خستگیم نگر که بس خسته دلم
مردانگیم ده که بسی زن صفتم
هم درد توام مایهٔ درمان بودست
هم شوق توام زندگی جان بودست
تعظیم تو در دلم فراوان بودست
اما سگِ نفسم نه بفرمان بودست
جان دردو جهان کسی بجای تو نداشت
دل دیده براه، جز برای تو نداشت
یا رب سگ نفس را به صد درد بسوز
کاین ناکس بیوفا وفای تو نداشت
گر من به هزار اهرمن مانم باز
به زانکه به نفس خویشتن مانم باز
از من برهان مرا که درماندهام
مگذار مرا که من به من مانم باز