چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
دردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه را
راهی بنما اینهمه سرگردان را
چون دردِ تو چاره ساز آمد جان را
دردِ تو بس است این دلِ بیدرمان را
چون از سرِ فضل، ره نمایی همه را
راهی بنما اینهمه سرگردان را
جانا که به جای تو تواند بودن
دل را چه به جای تو تواند بودن
در هر دو جهان نیست کسی را ممکن
چیزی که سزای تو تواند بودن
گر فضلِ تو عقل را یقین مینشود
زانست که تیز چشم دین مینشود
گر جملهٔ خلق را بیامرزی تو
دانم که ترا هیچ درین مینشود
یک ذره هدایتِ تو میباید و بس
یک لحظه حمایتِ تو میباید و بس
تر دامنی این همه سرگردان را
بارانِ عنایتِ تو میبایدو بس
چون عفو تو میتوان مسلم کردن
تا کی ز غمِ گناه،ماتم کردن
دانی که تمام است ز بحر کرمت
یک قطره نثارِ هر دو عالم کردن
ای عقل شده در صفت ذات تو پست
از حد بگذشت این همه تقصیر که هست
چبود چو به دست تست کز روی کرم
مشتی سرو پا برهنه را گیری دست
چون مونسِ من ز عالم اندوه تو بود
شادی دلم به هر غم اندوه تو بود
درد دلِ اندوهگِنَم در همه عمر
گر بود مُفرِّحی، هم اندوه تو بود
گم گشتن خود، از تونشان بس بودم
سودای توام ازتو زیان بس بودم
چند از دو جهان کز دو جهان بس بودم
اندیشهٔ تو قبلهٔ جان بس بودم
بی یادِ تو دل چو سایه در خورشید است
با یادِ تو در نهایتِ امید است
هر تخم که در زمین دل کاشتهام
جز یاد تو تخمِ حسرتِ جاوید است
از سرِّ تو هر که با نشان خواهد بود
مشغول حضور جاودان خواهد بود
گر بی تو دمی برآید از دل امروز
فردا غم آن دوزخ جان خواهد بود