دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
جان بر هم سوز اگر وفای تو نداشت
گرچه دل و جان هیچ سزای تو نداشت
کفرست همی هرچه برای تو نداشت
دل خون کن اگر سَرِ بلای تو نداشت
جان بر هم سوز اگر وفای تو نداشت
گرچه دل و جان هیچ سزای تو نداشت
کفرست همی هرچه برای تو نداشت
کاری که ورای کفر و دین میدانم
آن دوستی تست، یقین میدانم
در جانِ من، آن سلسله کانداختهای
هرگز نشود گُسسته، این میدانم
جانها چو ز شوق تو بسوزند همه
از هستی خود دیده بدوزند همه
در حضرت تو که آفتاب قدم است
جانها چو ستارگان به روزند همه
جان از طلب روی تو آبی گردد
بیداری دل پیش توخوابی گردد
گر روی تو از حجاب بیرون آید
هر ذره، به قطع، آفتابی گردد
کردم تک و پوی بی عدد بسیاری
وز گرد رهت نیافتم آثاری
گیرم که ترا مینتوان دانستن
با بنده بگو که کیستم من باری
ای خورده غم تو یک به یک چندینی
در شوق تو مَردُم و مَلَک چندینی
چون درتو نمیرسد فلک یک ذره
چه سود ز گشتن فلک چندینی
سی سال به صد هزار تک بدویدیم
تا از ره تو به درگهت برسیدیم
سی سال دگر گرد درت گردیدیم
چوبک زنِ بام و عسسِ در، دیدیم
هر قطره به کُنْهِ دُرِّ دریا نرسد
هر ذرّه به آفتاب والا نرسد
در راه تو جملهٔ قدمها برسید
تا هیچکسی در تو رسید یا نرسد
ملکِ غم تو هر دو جهان بیش ارزد
دردِ تو شفاء جاودان بیش ارزد
من خاکِ دَرِ توام، که خاکِ درِ تو
یک ذره به صد هزار جان بیش ارزد
جانا دایم میان جان بودی تو
بر خلق نه پیدا نه نهان بودی تو
دو کون بسوختیم و خاکستر آن
دادیم به باد ودرمیان بودی تو