اسرار تو در حروف نتواند بود
و اعداد تو در اُلوف نتواند بود
جاوید همی هیچ کسی را هرگز
برحکمت تو وقوف نتواند بود
اسرار تو در حروف نتواند بود
و اعداد تو در اُلوف نتواند بود
جاوید همی هیچ کسی را هرگز
برحکمت تو وقوف نتواند بود
ای آن که ز کفر، دین، تو بیرون آری
وز خار، ترنجبین، تو بیرون آری
از گل، گل نازنین تو بیرون آری
وز کوه و کمر، نگین، تو بیرون آری
کو چشم که ذرّهای جمالت بیند
کو عقل که سُدَّهٔ کمالت بیند
گر جملهٔ ذرّات جهان دیده شود
ممکن نبود که در وصالت بیند
در راه تو معرفت خطا دانستیم
چه راه و چه معرفت کرا دانستیم
یک یافتن تو بود و فریاد دو کون
کاین نیست ازان دست که ما دانستیم
کو عقل که در ره تو پوید آخر
کو جان که زعزّت تو گوید آخر
پندار نگر! که ما ترا میجوییم
چون جمله توئی ترا که جوید آخر
ای عین بقا! در چه بقائی که نهای
در جای نه و کدام جانی که نهای
ای جان تو از جا و جهت مستغنی
آخر تو کجائی و کجائی که نهای
در ذات تو سالها سخن راندهایم
بسیار کتاب دیده و خواندهایم
هم با سخنِ پیرزنان آمدهایم
کای تو همه تو! جمله فرو ماندهایم
ذاتت ز ازل تا به ابد قائم بس
بیرون زتو جاهلند، تو عالم بس
گر دستِ طلب به حضرتت مینرسد
از حضرتِ تو تعجیم دایم بس
در مُلکتِ تو نیست دویی، ای همه تو
ملک تو یکی است معنوی،ای همه تو
در سِرُّ السِّرِ جان ما میدانی
کان کُنْه که جان راست تویی، ای همه تو
یا رب! همه اسرار، تو میدانی تو
اندازهٔ هر کار، تو میدانی تو
زین سِرّ که در نهاد ما میگردد
کس نیست خبردار،تو میدانی تو