به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

برو طاوس شهوت را ببر سر

که بوی آرزویت می‌برد سر

ز رنگین خانهٔ شهوت بپرهیز

ز بند آرزوی خویش برخیز

چو رنگ شهوت بی رنگ گردد

همه عالم به چشمت تنگ گردد

درون خانهٔ جانت سیاه است

چه سود ار بر سرت زرین کلاه است

به رنگ و زینت دنیا چو طاوس

همی پوشی سیاهی را بناموس

مکن شادی اگر کارت برآید

که روز نیک و بد روزی سرآید

نماند شادی و غم جاودانی

به نیک و بد سرآید زندگانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:52 PM

 

بیا ای مرغ رنگین جامه بی بو

سر ترکانه داری پای هندو

تنی پوشیده داری جان عریان

لب پرخنده داری چشم گریان

ز روی آینه نزدودهٔ زنگ

لباس آینه کردی بصد رنگ

اگر زر می‌کند آهن زر اندود

نگیرد آهن از زر رنگ نابود

به زیور کی شود چون ماه تو زشت

به ضرب مشت چون گردد برانگشت

چرا این رنگ بی بو میفروشی

چرا پای خود از مردم نپوشی

سراسر خویشتن را می‌نمائی

ولیکن گر بقاف بی وفائی

به از ناموس باشد نام ناموس

به از طاوس باشد پای طاوس

به بین خود را و از هستی برون آی

بکوی نیستی بخرام و می پای

اگر پای سیاهت یاد بودی

بجلوه کی دل تو شاد بودی

چو بلبل جامهٔ رنگین بینداز

مرقع پوش شو مانندهٔ باز

نه رنگت ماندونی بال و نی پر

مشو مغرور این رنگ مزور

چه عزت می‌رسد از عزت آن

که پرت می‌نهند بر سرامینان

چه نفع آمد بگو ای مرغ خوش باش

در حمام را از نقش نقاش

به رنگ خویشتن مغرور گشتی

ز قرب حضرت شه دور گشتی

همه رنگی زما بوئی نداری

همه بوئی ز ما بوئی نداری

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:52 PM

 

تو طوطی قفس را تا نمیری

نخواهی رستن از بند اسیری

ترا چون در صف صورت کشیدند

تو افتادی بدام ایشان بریدند

بمیر از لذت و ترک شکر کن

چو سیمرغ از همه عالم گذر کن

اگر ترک از شکر گیری تو چون باز

به هندوستان روحانی رسی باز

وگرنه بر سر باطل بمانی

چو کوری بی عصا در گل بمانی

همی غلطی چو مرغ سر بریده

بدست خویشتن شهپر بریده

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:51 PM

شنید ستم من از پیر فتوت

به مکتب خانهٔ شهر مروت

زبان حال و رأی کسوت قال

بیاموزد نبی از عقل فعال

مثال خوش ترا خواهم نمودن

که صد دولت ترا خواهد گشودن

بفرما تا بیارند مرد استاد

یکی آیینهٔ سازند ز پولاد

ز هندوستان بیارند طوطیان را

پر از شکر بریزند آشیان را

به گرد آینه طوطی بیاورد

بخلوتخانهٔ شاه جهان برد

پس آیینه شد زیر گلیمی

چو موسی کرد با طوطی کلیمی

گمان بردش دل کژ بین طوطی

که طوطی می‌کند تلقین طوطی

بدین تصنیف شد طوطی سخندان

ملک زینسان کند تلقین انسان

ز سیمرغ وز بلبل و ز چکاوک

همین یک مرغ دارد طبع زیرک

ز جنس آدمی پیغمبرانند

که استعداد آن دارند و دانند

همی آید ملک تا حدانسان

نشیند از پس آیینهٔ جان

بیاموزد نبی را علم انسان

نبی آن علم را آرد بگفتار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:51 PM

به طوطی گفت ای مرغ شکرخوار

تو هرگز بودهٔ با من جگرخوار

فصاحت می‌فروشی بی ملاحت

ملاحت باید آنگه بس فصاحت

تو را گر طبع زیرک یار دیدند

به قهر از صحبت یاران بریدند

چو استاد سخن بگشاد چشمت

بروی آینه افتاد چشمت

تو در آیینهٔ روی خویش دیدی

تو پنداری سخن از خود شنیدی

تو در آیینه دیدی روی خود را

نداری دیدهٔ عقل و خرد را

دریغا بر سر باطل بماندی

ز استاد سخن غافل بماندی

منه این آینه زین بیشتر پیش

رخ استاد را ز آیینهٔ خویش

تو این آیینه را گر باز دانی

به روی آینه کی باز مانی

اگر در آینه آتش به بینی

هم آیین خود آیینی به بینی

طلب کن خویش را ز آیینه بیرون

قفس بشکن بپر بر اوج گردون

مشو مغرور این نطق مزور

مکن خود را بنادانی هنرور

بسی در کسوت زیبائی خود

که زیبائی چو تو بینند بی حد

به نادانی اگر خود وانمودی

گرفتار قفس هرگز نبودی

اگر علم همه عالم بخوانی

چو بی عشقی ازو حرفی ندانی

به خود رفتن ره نادیده جهلست

به ره رفتن براه رفته سهلست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:51 PM

بیا ای باز تند و تیز پرواز

مشو غره بجاه و عزت و ناز

همی نازی که بر دست شهانی

تو رسم و عادت شاهان ندانی

نشانند بر سر دستت بعمدا

بیندازند چون خاکت به صحرا

اگر نفست نکردی خویش بینی

اگر چشمت نکردی پیش بینی

چرا چشم کژت بر دوختندی

به مردارت چو مرغ آموختندی

چرا در ماتم خود ماندهٔ تو

چرا اسرار حق ناخواندهٔ تو

ببستند پای تو چشمت گشادند

کلاه غفلتت بر سر نهادند

فروماندی چو کوران درغم خویش

نمی‌بینی فضای عالم خویش

چو بردارند کلاه غفلت از سر

به عزم آشیان بر هم زنی پر

تو خواهی تا کنی پروای پرواز

ولی بند دوالت می‌کشد باز

دریغا گر قناعت یار بودی

چرا پای دلت افکار بودی

تو تا در بندگی بیجان نباشی

قبول حضرت سلطان نباشی

ترا گردیدهٔ سر یار بودی

کجا با این و آن غمخوار بودی

تو آن بازی که صیادان عالم

بتو دل شاد باشند و تو درغم

ترا از آشیان عالم جان

بیاوردند بهر دست شاهان

تو بر دست هوای خود نشستی

به بند حرص جان خود بخستی

بقای چشم خود بر دوختندت

نموداری چو زاغ آموختندت

چو کوران بر سر ره می‌نشینی

دودیده باز کن تاره به بینی

کلامت را بینداز از سر جان

ز بهر ذوق تن جان را مرنجان

به پیوند هوای حرص و مستی

بپر بر آشیان خود که رستی

ز من بشنو تو ای صیاد خونریز

که از تندی و خون ریزی بپرهیز

ازین پس هیچکس نازارو خوش باش

غم دنیا مخور دیندار و خوش باش

بنا حق خون چندین صید کردی

تو روز عاقبت هم صید گردی

بیندیش از جفای چرخ گردون

که تو روزی شوی هم خوار و محزون

اگر مرد رهی موری میازار

که موری اندرین ره نیست بیکار

اگر دیوانهٔ چون دیو خناس

سر چنگال داری همچو الماس

تو تا با ما کنی دعوی به مردی

مگر سر پنجهٔ مردان نخوردی

تودر مردی نداری پای بر جای

چنان بهتر که داری بند بر پای

اگر مردی ز دشمن دل مکن تنگ

مدارا کردن اولی تر هم از جنگ

وگر خواهی که در عالم چو چاکر

نهد خلق جهان بر پای تو سر

کلاه سروری از سر بینداز

سر خود در ره کهتر درانداز

بآب علم بنشان آتش خشم

منه تیر جفا بر ترکش خشم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:50 PM

شنیدستم که در عهد گذشته

امیری بود والی عهد گشته

بسی نیک و بد عالم بدیده

ز هر دانا دلی پندی شنیده

پسر را گفت تا گردی تو پیروز

اگر دانا دلی پندی بیاموز

خردمندان بهشیاری دهند پند

نگیرد بی خرد پند از خردمند

مشو عاق و ببر فرمان پدر را

پدر هرگز نخواهد بد پسر را

پسر کو ناخلف باشد پسر نیست

پدر کو هم بدآموزد پدر نیست

بقای نسل را گر زن بخواهی

نگه دارد ترا از هر تباهی

به قول مصطفی دین در امان گیر

که کاری گر نیاید بی گمان تیر

پسر گفت ای پدر پند تو بند است

گزیده پند تو بیرون زچند است

زنان دامند و شیطان دام را ساز

مرا در دام شیطانی مینداز

تو ایمن باش و با من دل نگهدار

که من هرگز نبندم دل درین کار

چو شهوت را خرد بنده نگردد

دلم هرگز پراکنده نگردد

مرا پا بر سر خاری درآمد

ازین مشکل ترم کاری درآمد

پدر می‌گویدم زن خواه و دل گفت

مشو جفت بلا با زن مشو جفت

نمی‌دانم که را فرمان برم من

پدر را یا بترک سر کنم من

پدر گفت این صفت از خود مکن دور

مشو تلخ و مشوترش و مکن شور

ز سر بیرون کنی بازار و آزار

دل خود از چنین گفتار بازآر

به اول سعی کن در خیر کاری

که آفتها است در تأخیر کاری

به هم جمع آمدند کردند عروسی

مسلمان و مغ و گبر و مجوسی

شب اول میان شوهر و زن

نهاد افسار بروی شهوت تن

اگر عاقل بود زن را چو استر

به نرمی برکند افسار از سر

وگر ابله بود زن را چو خرشد

به تن تیر بلا را چون سپر شد

تو امشب باش تا کم زن نگردی

به بی شوئی بگرد زن نگردی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:50 PM

شنید ستم من از پیر خردمند

جوانی در مغاک کوه الوند

گرفته گوشهٔ بی توشه و نوش

چو مرد حیدری گشته نمد پوش

چو سیمرغ از پس کوه قناعت

قرین در وحدت ودور از جماعت

ز ناپاکی خود دل پاک شسته

ز خود برخاسته در خود نشسته

ولیکن خدمت پیران نکرده

ز استاد خرد سیلی نخورده

بخود می‌رفت راه بی نهایت

نباشد پادشاهی بی ولایت

ببردش خواهرش هر روز نانی

همی کردی به نانی زندگانی

به خواهر گفت روزی ای مراجان

برو زین بیشتر ما را مرنجان

عنایت کرد با من لطف یزدان

حوالت کرد خدمت را به رضوان

همی آرد به من حلوا و نانم

روان از مطبخ دارالجنانم

جواب پیر بین با خود چه گفتست

مگر دیوش به دام خود گرفته است

به پیر وقت گفتند این حکایت

که دانم در شکست و در شکایت

بسی با او بکرد ابلیس تلبیس

بکار آمد کنون تلبیس ابلیس

اشارت کرد مرد نیک را پیر

برو آنجا ز سر تا پای او گیر

بگو ای با همه وی از همه فرد

سلامت می‌کند پیرای جوانمرد

بسی گشتی تو تا گشتی بهشتی

رفیقان را ز یاد خود بهشتی

خداوندت بسی برگ و نوا داد

نصیب ما بده ز آنچت خدا داد

به خادم داد یکتا نان و حلوا

برون حلوا درونش پر ز بادا

چومرد آورد پیش پیر ره بین

نجاست بود حلوا نانش سرگین

هر آنکس کو ندارد پیر رهبر

بود همراه شیطانش بره در

اگر خواهی که با تدبیر گردی

بگرد آسمان پیر گردی

جوانی کو ببوسد پای پیران

به پیری دست بوسندش امیران

به خودره رفتن نادیده جهلست

بره رفتن براه رفته سهلست

درخت بیشه میوه برنیاید

بود رعنا ولی خوردن نشاید

درخت باغبان پرورده را بین

که شکل خوب دارد بار شیرین

تنت قافست و جانت هست سیمرغ

ز سیمرغی تو محتاجی به سی مرغ

حجاب کوه قافت آرد و بس

چو منعت می‌کند یک نیمه شو پس

به جز نامی ز جان نشنیدهٔ تو

وجود جان خود تن دیدهٔ تو

همه عالم پر از آثار جان است

ولی جان از همه عالم نهانست

تو سیمرغی ولیکن در حجابی

تو خورشیدی ولیکن در نقابی

ز کوه قاف جسمانی گذر کن

بدار الملک روحانی سفر کن

تو مرغ آشیان آسمانی

چو بازان مانده دور از آشیانی

چو زاغان بر سر مُردار مردی

ز صافی گشته خرسندی بدردی

چو بازان باز کن یک دم پر و بال

برون پر زین قفس وین دام آمال

چو بازان ترک دام و دانه کردی

قرین دست او شاهانه کردی

به پری بر فلک زین تودهٔ خاک

همی گردی تو با مرغان در افلاک

وگرنه هر زمان بی بال و بی پر

چو مرغ هر دری گردی به هر در

گهی در آب گردی همچو ماهی

گهی چون آب باشی در تباهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیست

چو مرغان اندرین راهت گذر نیست

تو تا کی در درون خانه گردی

بمیدان آی اگر مرد نبردی

به دریای عدم رفتی چو ماهی

بصحرای وجود آ گر تو شاهی

حریف مجلس عشاق میباش

بجام شوق اومشتاق میباش

اگر خلوت نشین بی ریائی

چو زاغان مردهٔ شهوت چرائی

اگر خلوت نشین سالکی تو

چرا در بند دنیا هالکی تو

بجز نامی نداری در جهان فاش

همان شکلی که صورت کرده نقاش

برون آوازه داری چون مبیره

درونت چون برون دیگ تیره

تو در عالم بسی آوازه داری

ولی مرغی حزین و سوگواری

اگر هستی بیا در نیستی رو

غم نادیدنت برما بیک جو

سلیمان کرد نامت شاه مرغان

ببر خار ستم از راه مرغان

اگر سرلشکری لشکر کشی کن

وگرنه خاک شو نی آتشی کن

وگر از خود بسی پروا نداری

چرا چون شمع صد پروانه داری

نه شمعی و نه پروانه چه مرغی

نه خویشی و نه بیگانه چه مرغی

از آن ببریده از جمع اصحاب

که تا آسان کنی هم خورد و هم خواب

تو گردر جمع باشی جمع گردی

تو باشی شمع او را شمع گردی

میان خلق باش و با خدا باش

چو جان با تن نشین وز تن جدا باش

چو در کثرت شوی وحدت طلب کن

نظر در جسم و جان بوالعجب کن

چو می‌گردی بگرد خویش تنها

چرا چون من زنی مانند تنها

به تنهائی کجا خواهی رسیدن

به یاری می‌توان منزل بریدن

به تنهائی کس داند نشستن

که نقش غیر تاند پاک شستن

به تنهائی کسی باشد طلبکار

که نبود او به بند خود گرفتار

اگر نه پایمال دیو گردی

بگرد زرق و عذر و دیو گردی

وگرنه پایمال نفس مانی

معذب در بلای جاودانی

به بندد اهرمن راه مجالش

به بادی بر دهد هر دم خیالش

به دست دیو در ماند گرفتار

حقیقت را نبیند راه و هنجار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

مگر بیهوده هان ای موش خاموش

چو افتادی در آتش در همی جوش

خلاف شرع و دین کردی شدی مست

اگر خونت بریزم جای آن هست

مرا استاد پندی داد نیکو

کز آن پند آمدم فرخنده مه رو

مرا گفتا که تو بیرون مبر سر

اگر فیلی و خصم از پشه کمتر

مشو ایمن که کم یا بیش گردد

زنیش او ترا دل ریش گردد

مشو از فکر او ایمن که ناگاه

در اندازد ترا از مکر در چاه

نکردم پند استادان فراموش

مرا آن پند شد چون حلقه در گوش

ببر از من امید رستگاری

بجز مردن دگر کاری نداری

نخواهی رستگار آمد ز دستم

که بسیاری کمین تو نشستم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029377
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث