به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مگر شبلی امام عالم افروز

گذر می‌کرد در عرفات یک روز

فتادش چشم بر ابلیس ناگاه

بدو گفتا که ای ملعونِ درگاه

چو نه اسلام داری ونه طاعت

چرا گردی میان این جماعت

بگو چون شد ازین تاریک روزت

امیدی می‌بوَد از حق هنوزت؟

چو بشنید این سخن ابلیس پُر غم

زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم

چو حق را صدهزاران سال جاوید

پرستیدم میان خوف و امید

ملایک را بحضرت ره نمودم

بهر سرگشتهٔ او دَر گشودم

دلی پر داشتم از عزّت او

مُقِر بودم بوحدانّیت او

اگر بی علّتی با این همه کار

براند از درگه خویشم بیکبار

که کس زهره نداشت از خلق درگاه

که گوید: از چه رد کردیش ناگاه؟

اگر بی علّتی بپذیردم باز

عجب نبوَد که نتوان داد آواز

چو بی علّت شد ستم راندهٔ او

شَوَم بی علتی هم خواندهٔ او

چو در کار خدا چون و چرا نیست

امید از حق بریدن هم روا نیست

چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز

عجب نبوَد که لطفش خواندم باز

نمی‌دانم نمی‌دانم الهی

تو دانی و تو دانی تا چه خواهی

یکی را خواندهٔ با صد نوازش

یکی را راندهٔ با صد گدازش

نه زین یک طاعتی نه زان گناهی

به سرّ تو کسی را نیست راهی

بحقّ آنکه تو کس را نمانی

که آن ساعت که تو کس را نمانی

زجُرم و ناکسی من گذر کن

بفضلت در من ناکس نظر کن

مکُش در پای پیل قهر زارم

که من خود طاقت موری ندارم

مرا چون پهلوی یک مور نبوَد

به پیش پیل قهرت زور نبوَد

من غم کُشته را دلشاد گردان

مکُش وین گردنم آزاد گردان

اگر کردم بدی با خویش کردم

نه از فضل تو من بد بیش کردم

اگر نیک و اگر بد کرده‌ام من

تو میدانی که با خود کرده‌ام من

چو از نیک و بد ما بی‌نیازی

زهر دو بگذری کارم بسازی

اگرچه بستهٔ نیک و بدم لیک

نمی‌گویم ز نیک و بد بد و نیک

چو بی علّت بسی دولت دهی تو

کنون هم نیز بی علت دهی تو

چو بی علت عطا دادی وجودم

همی بی علتی کن غرق جودم

چو نیست از رنجِ من آسایش تو

که علت نیست در بخشایش تو

مدر از کردهٔ من پردهٔ من

خطی درکش بگرد کردهٔ من

نه آن کافر که او دین دار گردد

در اوّل روز مرد کار گردد؟

ز چندین ساله کفرش از شهادت

دهد غُسل دلش عین سعادت

خدایا گرچه درخون آمدم من

همان انگار کاکنون آمدم من

چو آن کافر پشیمانیم انگار

همی چون نو مسلمانیم انگار

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

پیمبر گفت بس مفسد زنی بود

که در دین همچو گِل تر دامنی بود

مگر می‌رفت در صحرا براهی

پدید آمد میان راه چاهی

سگی را دید آنجا ایستاده

زبانش از تشنگی بیرون فتاده

بشفقت ترک کار خویشتن کرد

ز موزه دلو و از چادر رسن کرد

کشید آبی به سگ داد و خدایش

گرامی کرد در هر دو سرایش

شب معراج دیدم هچو ماهش

بهشت عدن گشته جایگاهش

زنی مفسد سگی راداد آبی

جزا بودش ز حق چندین ثوابی

اگر یک دل کنی آسوده یک دم

ثوابش برنتابد هر دو عالم

برای آنکه دل با خویش باشد

ثوابش از دو گیتی بیش باشد

ز ابلیسیِ خود گر پاک گردی

چو آدم سخت نیکو خاک گردی

چو ابلیسی منی آورد جانت

کَی از رحمت بوَد بَر جاودانت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

یکی اعرابی آمد پیشِ مهتر

کنار خویش محکم کرده در بر

بدو گفتا که من اسلام آرم

اگر گوئی چه دارم در کنارم

پیمبر گفت داری یک کبوتر

گرفته دو کبوتر بچه در بر

ز صدق مُعجز آن صدرِ عالی

بصدق دل مسلمان گشت حالی

بدو گفت این کِه گفتت ای پیمبر

پیمبر گفت حق سلطانِ اکبر

در آن دم هر که آنجا از عرب بود

ز بهر آن کبوتر در عجب بود

که آن هر دو کبوتر بچّه در هم

بزیر پرکشیده بود محکم

پیمبر گفت ای اصحاب و انصار

شما را چه عجب آید ازین کار

بحقّ آن خدائی کاشکارا

بخلق خود فرستادست ما را

که بر هر عاصئی کاندر جهانست

خدا صد بار مشفق تر ازانست

که این مادر بدین دو بچّه امروز

کزو گشتید جمله شفقت آموز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

 

بزرگی گفت ایّوب پیمبر

که چندین سال گشت از کِرم مضطر

ز چندان رنج آهی بود مقصود

چو کرد آهی نجاتش داد معبود

زکریا ارّهٔ بر سر بزاری

بدوگفتا اگر آهی برآری

کنم از انبیا بسترده نامت

مزن دم تا کند ارّه تمامت

عجایب بین کزان یک آه می‌خواست

وزین یک خامشی را ز آه می‌خواست

نه آهی می‌توان کرد از بر خویش

نه خامش می‌توان بودن، بیندیش

چو دریائیست این دو چشم و جانی

نه سر پیدا ونه بُن نه میانی

درین دریا نه خاموشی نه گفتار

نه ساکن بودنت لایق نه رفتار

جوانمردا تو چندین پیچ پیچی

چگونه می‌بری چون هیچ هیچی

هزاران پرده بیش از ظلمت و نور

چگونه منقطع گردد رهی دور

هزاران بند داری تا قیامت

چگونه ره بری راه سلامت

مگر از پیش برخیزد حجابی

ز لطف حق بتابد آفتابی

که چون آن لطف از پیشان نباشد

جهانی درد را درمان نباشد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:36 PM

چنین گفت آن یکی با خاک بیزی

که می‌آید شگفتم ازتو چیزی

که گم ناکرده می‌جوئی تو عاجز

نیابی چیزِ گم ناکرده هرگز

عجبتر، گفت، زین چیزی دگر هست

که گم ناکردهٔ گر ندهدم دست

بغایت می برنجم وین شگفتی

بسی بیشست ازان اوّل که گفتی

نه بتوان یافت نه گم می‌توان کرد

نه خاموشی رهست و نه بیان کرد

غرض آنست زین تا تو نباشی

نه این باشی نه آن هر دو تو باشی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون

حکیمی گفت ای شاه همایون

چو زیر خاک می‌گشتی چنین گم

چرا می‌کردی آن چندان تنّعم

دریغا و دریغا روزگارم

که دایم جز دریغا نیست کارم

چو نقد روزگار خود بدیدم

امید از خویشتن کلّی بریدم

همه در خون جان خویش بودم

که تا بودم زیان خویش بودم

بامّید بهی تا کِم خبر بود

همه عمرم بسر شد ور بتر بود

جهان چون صحّتم بستد مرض داد

جوانی برد و پیری در عوض داد

چو من هم نیستم از جسم و جانی

نخواهم من که من باشم زمانی

بجز مردن مرا روئی نماندست

ازان کم زندگی موئی نماندست

اگرچه از فنا موئی ندیدم

بجز فانی شدن روئی ندیدم

مرا گه ماتمست و گاه عیدست

که گاهم وعده و گاهی وعیدست

دلی بود از همه مُلک جهانم

همه خون گشت ودیگر می‌ندانم

زهی اندوهِ گوناگون که دلراست

زهی این آتش و این خون که دلراست

فرو رفتن بدین دریا یقینست

ولی تا چون برآیم، بیمِ اینست

چرا از مرگ دل پُر پیچ دارم

چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم؟

همه عمرم درافسانه بسر شد

کِه خواهد از پی عمری دگر شد؟

تهی دستم که کارم پُر خَلَل ماند

ز حیرت پای جانم در وَحَل ماند

چو قوم موسی ام در تیه مانده

هم از تعطیل در تشبیه مانده

همی نه خوانده‌ام نه رانده‌ام من

میان کفر و ایمان مانده‌ام من

کنون در گوشهٔ حیران نشستم

ستون کردم بزیر روی دستم

گرت اندوه می‌باید جهانی

ننزدیک دلم بنشین زمانی

که چندانی غم و اندوه دارم

که گوئی بر دلی صد کوه دارم

مرا در دست هر ساعت هزاران

که بر دل درد می‌بارد چو باران

گل عمر عزیزم بر سر خار

به پایان بُردم و من بر سر کار

چو نتوان داد شرح سرگذشتم

نَفَس با کام بُردم گنگ گشتم

چه گویم کانچه گفتم هست گفته

کرا گویم، خلایق جمله خفته

زبان علم می‌جوشد چو خورشید

زبان معرفت گنگست جاوید

چو مستی حیرت خود باز گفتم

چو مشتی خاک زیر خاک خفتم

مرا گوئی مگو! دیگر نگویم

چه سازم من بسوزم گر نگویم

ز من دایم سخن پرسید آخر

ز سوز من نمی‌ترسید آخر؟

عزیزا با تو گفتم ماجرائی

مدار آخر دریغ ازمن دعائی

گر از تو یک دعائی پاک آید

مرا صد نور ازان درخاک آید

کسی را چون بچیزی دست نرسد

وگر گه گه رسد پیوست نرسد

همان بهتر که بی روی و ریائی

سحرگاهان بسازد با دعائی

کنون از اهل دل درخلوة خاص

دعای خویش می‌خواهم باخلاص

غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست

که کار بی‌غرض جز از خدا نیست

عزیزا با تو گفتم حالِ مردان

تو گر مردی فراموشم مگردان

ترا گر ذرّهٔ زین راز روزیست

همه ساز تودایم سینه سوزیست

اگر ماتم زده باشی درین کار

ترا نوحه گری باشد سزاوار

ولی تو خود ز رعنائی چنانی

که نوحه بشنوی بازیچه دانی

چو نوحه لایق آزادگانست

که نوحه کار کار افتادگانست

اگر تو عاشقی گم کرده یاری

تو آن سرگشتهٔ افتاده کاری

چو می‌جوئی نشان از بی‌نشان باز

ازین جستن نه اِستی یک زمان باز

چو چیزی گم نکردی ای عجب تو

چه می‌جوئی تو با چندین طلب تو

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

بپرسید از اویس آن پاک جانی

که می‌گویند سی سال آن فلانی

فرو بُردست گوری خویشتن را

فرو آویخته آنجا کفن را

نشسته بر سر آن گور پیوست

ز گریه می‌ندارد یک زمان دست

بروز آرام و شب خوابش نماندست

بچشم اشک ریز آبش نماندست

بخوف و ترس او در روزگاری

نیفتادست هرگز ترسگاری

تو او را دیدهٔ ای پاک گوهر؟

ورا گفتا مرا آن جایگه بَر

چو رفت آن جایگه او را چنان دید

ز بیم تیغِ مرگش بیم جان دید

بزاری و نزاری چون خیالی

تنی لاغر بمانند هلالی

ز هر چشمش چو سیلی خون روانه

دلی پر تف زبانی چون زبانه

کفن در پیش و گوری کنده در بر

بشکل مردهٔ بنشسته بر سر

اُوَیسش گفت ای نامحرم راز

بدین گور و کفن ماندی ز حق باز

خیال خویشتن را می‌پرستی

همه گور و کفن را می‌پرستی

ترا گور و کفن مشغول کرده

بسی سالت زحق معزول کرده

ترا سی سال بُت گور و کفن بود

که در راه خدایت راه زن بود

چوآن آفت بدید آن مرد درخویش

برآمد جان ازان دل داده درویش

چو از سرّ حقیقت کور افتاد

بزد یک نعره ودر گور افتاد

چو مرغی بر پرید از دامِ هستی

بمُرد و باز رست از بت پرستی

چنین کس را که زهدی بی‌حسابست

چو ازگور و کفن چندین حجابست

حجاب تو ز شعر افتاد آغاز

که مانی تو بدین بت از خدا باز

بسی بت بود گوناگون شکستم

کنون در پیش شعرم بت پرستم

هزاران بندِ چوبین برفکندم

کنون از بندِ زرّینست بندم

بپرّم گر بترک بند گیرم

وگرنه سرنگون در بند میرم

به بُت چون از خدا می باز گردم

چگونه با خدا هم راز گردم

بلائی کان مرا در گردن آمد

یقین دانم که آن هم از من آمد

سخن چندین که بر تو خواند عطّار

اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار

بقدر ازچرخِ هفتم درگذشتی

ز خیل قدسیان برتر گذشتی

زهی قصّه که از شومیِ گفتار

سگی برهد، شود مردم گرفتار

دلا چون نیست منزلگاهت اینجا

نگونساریست آب وجاهت اینجا

سر از آبی و جاهی برمیاور

فرو برخون و آهی برمیاور

زبان بودی بسی اکنون چو مردان

ز سر تا پای خود را گوش گردان

بسا آفت که گویا از زبان یافت

چو صامت بود زر عزّت ازان یافت

قلم را سر زدن دایم ازانست

که او را در دهانی دو زبانست

ترازو چون زبان بیرون زد از کام

بیک یک جَو حسابش کرد ایّام

زهر عضو تو فردا روزِ محشر

زبانت بند خواهد کرد داور

ازان سوسن بآزادی رسیدست

که او با ده زبان گنگی گزیدست

چوخواهی گشت همچون کوه خاموش

کفی بر لب چو دریائی مزن جوش

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

چنین گفتست روزی حق پرستی

که او را بود در اسرار دستی

که هر چیزی که هست و بایدت نیز

ازان چیزت فراغت بِه ازان چیز

ترا چیزی که در هر دو جهانست

به از بودش بسی نابود آنست

اگر هر دو جهان دار السلامست

تماشا گاه جانم این تمامست

چو جان پاکِ من فردوس باشد

مرا صد مشتری در قوس باشد

بهشتی این چنین و همدمی نه

دلی پر سرِّ عشق و محرمی نه

چو هر همدم که می‌بینم حجابست

مرا پس هر دمی همدم کتابست

چو کس را می‌نبینم همدم خویش

در آنجا می فرو گویم غم خویش

مرا درمغزِ دل دردیست تنها

کزو می‌زاید این چندین سخنها

اگر کم گویم و گر بیش گویم

چه می‌جویم کسی، با خویش گویم

برآوردم بگرد عالمی دست

نداد از هیچ نوعم همدمی دست

وگر داد ودهد یک همدمم داد

نداد اوداد لیکن هم دمم داد

ز چندین آدمی درهیچ جائی

نمی‌بینم سر موئی وفائی

چو در من نیز یک ذرّه وفا نیست

ز غیری این وفا جُستن رو انیست

چو من محرم نَیَم خود را زمانی

کِه باشد محرم من در جهانی

ز همراهان دین مردی ندیدم

زاخوان صفا گردی ندیدم

بسی رفتم هم آنجا ام که بودم

نمی‌دانم کزین رفتن چه سودم

دلا چون هم نشینانت برفتند

رفیقان و قرینانت برفتند

تو تا کَی باد پیمائی ز سودا

برَو تا کَی کنی امروز و فردا

بخوردی همچو بیکاران جهانی

غم کارت نمی‌بینم زمانی

اگرچه صبحدم را هم دمی هست

ولی صادق نداد آن همدمش دست

بکن کاری که وقت امروز داری

برافروز آتشی چون سوز داری

همه خفتند چه مست و چه هشیار

تو کَی خواهی شدن از خواب بیدار

ترا تا چند ازین باریک گفتن

که می‌باید ترا با ریگ رُفتن

چو ابرهیم گفتار آمدی تو

چرا نمرود رفتار آمدی تو

چو نتوانی که مرد کار میری

زهی حسرت اگر مُردار میری

بگرد قال آخر چند گردی

قدم در حال نِه گر شیر مردی

دل تو گر ز قال آرام گیرد

کجا از حالِ مردان نام گیرد

چو قشری بیش نیست این قال آخر

طلب کن همچومردان حال آخر

چو تو عمر عزیز خود بیکبار

همه در گفت کردی،کی کنی کار

بُت تو شعر می‌بینم همیشه

ترا جز بت پرستی نیست پیشه

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:35 PM

بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد

مگر ناگه بدو کودک نظر کرد

یکی را پیش نان و نان خورش بود

دگر را نانِ تنها پرورش بود

مگر این یک ازان یک نان خورش خواست

که کارش می‌نشد بی نان خورش راست

دگر یک گفت اگر باشی سگ من

که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من

بیابی نان خورش از من وگرنه

ترا بس نان تنها و دگر نه

چو راضی گشت آن کودک بدان کار

دوان شد همچو سگ در ره برفتار

نهادش رشته بر گردن که سگ باش

ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش

چنان کالقصّه فرمودش چنان کرد

که تا آن نان خورش بر روی نان کرد

بزرگ دینش گفت ای خرد کودک

اگر تو بودتی در کار زیرک

قناعت کردتی بر نان زمانی

وزین سگ بودنت بودی امانی

بترک نان خورش بایست گفتن

که تا چون سگ نبایستیت رفتن

چو سگ تا کی کنم از پس جهانی

برای جیفهٔ و استخوانی

اگر محمود اخبار عجم را

بداد آن پیل واری سه درم را

چه کرد آن پیل وارش؟ کم نیرزید

بر شاعر فقاعی هم نیرزید

زهی همّت که شاعر داشت آنگاه

کنون بنگر که چون برخاست از راه

بحمدالله که در دین بالغم من

بدنیا از همه کس فارغم من

هر آن چیزی که باید بیش ازان هست

چرا یازم بسوی این و آن دست

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:34 PM

 

چنین گفتند استادان پیروز

که آهوئیست کاندر چل شبانروز

در منه می‌خورد خاشاک و خاری

گل خوش بوی جوید یک دو باری

چو دارد این چله در پاکی آنگاه

سر خود سوی صبح آرد سحرگاه

چو آندم بگذرد بر خونِ جانش

شود از نافِ او نافه روانش

ازان دم مشک ازو آید پدیدار

وزان دم گرددش خلقی خریدار

کِه دارد آنچنان دم در جهانی

که خون زو مشک گردد در زمانی؟

چو خونی مشک گردد از دم پاک

بوَد ممکن که زو جانی شود خاک

بلی چون نورِ حق در جان درآید

تنت حالی برنگ جان برآید

چه گویم، بیش ازین امکان ندارد

که جانم بیش ازین فرمان ندارد

اگر تو کیمیا سازی چنین ساز

ولی این کیمیا در راهِ دین باز

چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی

ز جان خود طلب، دیگر چه پرسی

بساز این کیمیاگر مردِ راهی

که جان را کیمیائیست از الهی

ورای این ترا اسرار گفتن

روا نبوَد مگر بردار گفتن

ورای این مقاماتی دگر هست

ندانم تا کسی را زان خبر هست

بخود رفتن بدان راهی ندارم

که جز دستوری آهی ندارم

بشرح آن اگر اِذن آید آواز

بگویم ورنه اندر پرده بِه راز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5030449
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث