به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چنین گفتند استادان پیروز

که آهوئیست کاندر چل شبانروز

در منه می‌خورد خاشاک و خاری

گل خوش بوی جوید یک دو باری

چو دارد این چله در پاکی آنگاه

سر خود سوی صبح آرد سحرگاه

چو آندم بگذرد بر خونِ جانش

شود از نافِ او نافه روانش

ازان دم مشک ازو آید پدیدار

وزان دم گرددش خلقی خریدار

کِه دارد آنچنان دم در جهانی

که خون زو مشک گردد در زمانی؟

چو خونی مشک گردد از دم پاک

بوَد ممکن که زو جانی شود خاک

بلی چون نورِ حق در جان درآید

تنت حالی برنگ جان برآید

چه گویم، بیش ازین امکان ندارد

که جانم بیش ازین فرمان ندارد

اگر تو کیمیا سازی چنین ساز

ولی این کیمیا در راهِ دین باز

چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی

ز جان خود طلب، دیگر چه پرسی

بساز این کیمیاگر مردِ راهی

که جان را کیمیائیست از الهی

ورای این ترا اسرار گفتن

روا نبوَد مگر بردار گفتن

ورای این مقاماتی دگر هست

ندانم تا کسی را زان خبر هست

بخود رفتن بدان راهی ندارم

که جز دستوری آهی ندارم

بشرح آن اگر اِذن آید آواز

بگویم ورنه اندر پرده بِه راز

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

سخن گر برتر از عرش مجیدست

فروتر پایهٔ شعر فریدست

ز عالمهای علوی یک مجاهز

نگوید آنچه ما گفتیم هرگز

رسانیدم سخن تا جایگاهی

که کس را نیست آنجا هیچ راهی

دم عیسی ترا پیدا نمودم

چو صبح از دم ید بَیضا نمودم

ز چندین باغ کز من یادگارست

جهان چون باغ جنّت پرنگارست

جوانمردان بسی شبهای تا روز

شوند از باغهای من دلفروز

کسی کز گفتهٔ خود لاف می‌زد

نَفَس چون صبح از دل صاف می‌زد

اگر تا دَورِ من می‌زیستی او

بمردی چون بدین نگریستی او

بلی چون آفتاب آید پدیدار

نماند صبح را یک ذرّه مقدار

چو بحر شعر من کامل فتادست

هزاران چشمه بر ساحل فتادست

چو بحر چشم من برهر کناری

پدید آورد هر دم چشمه ساری

ازان یک چشمه خورشید بلندست

که بدل خویش گیتی درفکندست

مدد از بحر شعرم گر نبُردی

ز تیغ خویش هرگز سر نبردی

قیامت تیره خواهد گشت خورشید

ولی روشن بوَد این شعر جاوید

که تا درخلد حوران دلفروز

بلحن عشق می‌خوانند هر روز

چو شعر من همه توحید پاکست

اگر در خلد برخوانی چه باکست

در گنج الهی برگشادم

الهی نامه نام این نهادم

بزرگانی که در هفت آسمانند

الهی نامهٔ عطار خوانند

ز فخر این کتابم پادشاهیست

کالهی نامه از فیض الهیست

بنَو هر ساعتم جانی فرستد

ز غیبم هر نفس خوانی فرستد

چو من از غیب روزی خواره باشم

چرادر بند هر بیچاره باشم

دلی درس لَدُنّی نرم کرده

نخواهد خوردنی گرم کرده

منم وحشی صفت در گوشه بی کس

ز عالم مردی حَمزَه مرا بس

چو این وحشی ز حمزه بیقرارست

مرا با حمزه و وحشی چه کارست

چو من محبوسِ این پیروزه بامم

بدنیا در یکی خانه تمامم

چه خواهم کرد طول و عرضِ دنیا

کبودی سما و ارضِ دنیا

مرا ملکی که من دارم پسندست

وگر در بایدم چیزی سپندست

چو در ملک قناعت پادشاهم

توانم کرد دائم هرچه خواهم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

برای بایزید آمد ز جائی

غریبی، در بزد چون آشنائی

میان خانه در شیخ نکورای

بفکرت ایستاده بوده بر پای

بدو گفتا نگوئی کز کجا ام؟

غریبش گفت مردی آشناام

غریبم آمده بهر لقائی

ببوی بایزید از دور جائی

جوابش داد شیخ عالم افروز

که ای درویش سی سالست امروز

که من در آرزوی بایزیدم

بسی جستم ولی گردش ندیدم

ندانم تا چه افتاد و کجا شد

نمی‌بینم مگر از چشم ما شد

چنان در زر وجودش گشت خاموش

که می‌شد قرب سی سالش فراموش

کسی کو جاودانه محوِ زر شد

ز خود هرگز نداند با خبر شد

ولیکن کیمیا آنست مادام

که نور الله نهندش سالکان نام

اگر بر کافری تابد زمانی

فرو گیرد ز نور او جهانی

چو زد بر سحرهٔ فرعون آن نور

چنان نزدیک گشتند آن چنان دور

اگر بر پیرزن تابد زمانی

کند چون رابعه‌ش مرد جهانی

وگر بر بیل زن تابد باعزاز

چو خرقانیش گرداند سرافراز

وگر یک ذرّه با معروف گردد

ز ترسائی بدین موصوف گردد

وگر پیش فُضَیل آید پدیدار

شود از ره زنی ره دانِ اسرار

وگر درجان ابن ادهم آید

دلش سلطانِ هر دو عالم آید

وگر بر تن زند دل گردد آن خاک

وگر بر دل زند جانی شود پاک

چو جان در خویشتن آن نور یابد

دو گیتی را ز هستی دور یابد

چو جان زان نور گردد محو مطلق

به سبحانی برون آید و اناالحق

چو در صحن بهشت آید باخلاص

خطابش این بوَد از حضرت خاص

که هست این نامه از شاه یگانه

به سوی پادشاه جاودانه

چو از خاصّ خودش پوشند جامه

ز قُدّوسی بقّدوسیست نامه

چو قدّوسی توانی جاودان گشت

همه تن دل همه دل نیز جان گشت

چو دادت صورة خوب و صفت هم

بیا تا بدهدت این معرفت هم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

مگر محمود می‌آمد ز راهی

درآمد پیش خرقانی پگاهی

ولیکن امتحان شیخ را شاه

ایاز خاص خود را خواند آنگاه

لباس خود درو پوشید آن روز

که من جان دارم او شاه دلفروز

ولی چون کرد خرقانی نگاهی

بدو گفتا نه جان داری که شاهی

بیا تا پیش من ای شاه درویش

که حق اکنون ترا کردست در پیش

تو ای محمود اگرچه پادشائی

دلت لیکن همی خواهد گدائی

همه ملک جهان داری مسلم

همه در دست و این می‌بایدت هم

تو با این جمله ملک و پادشاهی

چو درویشان چرا نان پاره خواهی

نه بینی آنکه محمود ازل بود

که او را نیز گوئی این عمل بود

ز دریاهای بی‌پایان صفت داشت

جهان پُر عارف و پُر معرفت داشت

رها کرد آن همه از بهر آدم

برون آمد بدست خلق عالم

بپاکی آن صفت را شد خریدار

بدست آن صفت آمد پدیدار

که من بیمار گشتم هان چه بودت

که خود بیمارپرسی من نبودت

چو نان و آب جُستم از در تو

شدم بی این و بی آن از بر تو

که از تو مال و نفس خود خرم باز

بتو وام خودت را من دهم باز

منم با این همه مشتاقت و دوست

اگر مشتاق من باشی تو نیکوست

عزیزا می ندانم کین چه کارست

که دل خونست هر دم گر هزارست

باستغنا رُبوبیّت بباید

ولکن در عبودیت نیاید

خداوندی قومی کاریست امّا

چو مردم کس نه بیند یک معمّا

که مردم در حقیقت چو ایاسست

ولی از خاص محمودش لباسست

در اوّل چون بدادت صورة خویش

صفات خویش آرد آخِرَت پیش

گهی نام تو نام خویشتن کرد

گه اسم خویش اسم ما و من کرد

دگر چون نیست دستوری چه گویم

خدا نزدیک و تو دوری، چه گویم

بحق تا باخودی ره کی توان برد

ولی گر بیخودی این پی توان برد

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

چنین دادند ره بینان دمساز

خبر از بوعلی فاربد باز

که گفت ای مرد نه خوش شو بخواندن

نه دل ناخوش کن از خُسران و راندن

قبول خویش را مشمر غنیمت

مشو گر رَد شوی هرگز هزیمت

که چون نفریبی از نعمت دمی تو

نگردی از بلا پست غمی تو

برون این همه رنگ دگرگون

برنگی دیگرت آرند بیرون

اگر این رنگ افتد بر رگویت

دو عالم عنبرین گردد ز بویت

اگر این رنگ یابی ای یگانه

نباید هیچ چیزت جاودانه

همه چیزی چو ازتو چیز گردد

ترا کی مَیلِ چیزی نیز گردد

چو تو دائم تو باشی بی بهانه

همه چیزی توداری جاودانه

چو دائم محو باشی در الهی

ز تو خواهند امّا تو نخواهی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

 

بمجنون گفت آن یاری ز یاری

که لیلی را تو چندین دوست داری

بدو گفتا بحقّ عرش و کرسی

که گر من دوستش دارم چه پرسی

رفیقش گفت چندین شعر گفتن

شبانروزیت نه خوردن نه خفتن

میان خاک و خون بودن بزاری

چه بودست این همه بر دوستداری؟

جوابش دادکان بگذشت اکنون

که مجنون لیلی و لیلیست مجنون

دوئی برخاست اکنون از میانه

همه لیلیست، مجنون بر کرانه

چو شیر و مَی بهم پیوسته گردند

ز نقصان دو بودن رسته گردند

یکی چون آشکارا گشت اینجا

دوئی را نیست یارا گشت اینجا

اگر هستی بجان او را خریدار

چو تو گم گشتی او آمد پدیدار

چنان گم شو که دیگر تا توانی

نیابی خویش را در زندگانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

مگر یوسف در آئینه نگاه کرد

بسی تحسین آن روی چو مه کرد

ولی آئینه پنداشت، اینت نااهل

که او را می‌کند تحسین، زهی جهل

چه گر یوسف جمال تهنیت داشت

ولی آئینه جای تعزیت داشت

اگر معشوق آئینه ندیدی

جمال خود معائینه ندیدی

وگر برخاستی آئینه از راه

که گشتی از جمال خویش آگاه

وگر یوسف جمال خود بدیدی

ترنج و دست را بر هم بُریدی

چو روی او عیان او نمی‌شد

ز عشق خویش جان او نمی‌شد

چو هم در خود نظر کردن نبودش

ز عشق خویش خون خوردن نبودش

ولی گر دیگری نظاره کردی

ترنج و دست را یک پاره کردی

ترا گر یوسف محبوب باید

نخستت دیدهٔ یعقوب باید

که تا آئینه‌ات زیبا نماید

جمال خویشتن پیدا نماید

جمال خویش را برقع برانداخت

ز آدم خویش را آئینهٔ ساخت

چو روی خود در آئینه عیان دید

جمال بی نشانی در نشان دید

جمال خویش را تحسین بسی کرد

مبر آن ظن که تحسین کسی کرد

اگر یک آدمی زاد از خیالی

نهد خود را لقب صاحب جمالی

چو آن آئینه در عین غلط ماند

ز نقش دایره بیرونِ خط ماند

اگر صد قرن در خلوت نشینی

که تا تو روی خود بینی نه بینی

کسی دیدی که روی خویش دیدست؟

کسی نشنید کین سِر کس شنیدست

اگر عکسی در آئینه به بینی

کجا رویت هر آئینه به بینی

چو روی تو نه باقیست و نه فانی

چگونه روی خود دیدن توانی

چو ممکن نیست روی خویش دیدن

بجز آئینهٔ در پیش دیدن

مکن زنهار پیش آینه آه

که تاتیره نه بینی روی چون ماه

دم سردت درون جان نگه دار

چو غوّاصان نَفَس پنهان نگه دار

اگر یک ذرّه در خود پیچ یابی

همی آن عکس خود را هیچ یابی

نه مُرده باش نه خفته نه بیدار

همی اصلا مباش این یاد می‌دار

تو داری آنچه می‌جوئی در آفاق

تو گم شو تا بیابی همچو عشّاق

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

به پیش پاک بازان دلفروز

چنین گفت احمد غزّال یک روز

که چون بهر جمال یوسف خوب

بمصر آمد زبیت الحُزن یعقوب

درآمد تنگ یوسف پیش او در

گرفت آن تنگ دل را تنگ در بر

فغان در بسته بُد یعقوب ناگاه

که کو یوسف مگر افتاد در چاه

بدو گفتند آخر می چه گوئی

گرفته در بر او را می چه جوئی

ز کنعان بوی پیراهن شنیدی

چو دیدی این دمش گوئی ندیدی

جواب این داد یعقوب پیمبر

که من یوسف شدم امروز یکسر

ز یوسف لاجرم بوئی شنودم

که من خود بندهٔ یعقوب بودم

همه من بوده‌ام، یوسف کدامست

چو خود را یافتم اینم تمامست

بخود گر سر فرود آری زمانی

بیابی زانچه می‌گوی نشانی

ولی چون از همه آزاد گردی

تو نه غمگین شوی نه شاد گردی

ز زیر چرخ گردانت بر آرند

برنگ کار مردانت برآرند

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

یکی پرسید ازان دیوانه مردی

که چه بوَد درد چون داری تو دردی؟

چنین گفت او که دردآنست پیوست

که چون باید بُریده دست را دست

و یا آن تشنهٔ ده روزه را نیز

چگونه آب باید از همه چیز

کسی را هم چنان باید خدا را

ترا گر نیست این این هست ما را

همی درد آن بوَد ای زندگانی

که چیزی بایدت کانرا ندانی

ندانی آن و آن خواهی همیشه

ندانم کین چه کارست و چه پیشه

جز او هرچت بود باشد همه پیچ

که آن خواهی و آن خواهی دگر هیچ

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

زنی آورد طفلی را ببازار

ز مادر گم شد و بگریست بسیار

زمانی خاک بر سر زود می‌ریخت

زمانی اشک خون آلود می‌ریخت

چو می‌دیدند غرق خون و خاکش

بترسیدند از بیم هلاکش

بدو گفتند مادر را چه نامست

بگو، گفتا ندانم کوکدامست

بدو گفتند بس دیوانهٔ تو

کجاست آخر، نگوئی، خانهٔ تو؟

چنین گفت آن بچه افتاده گمراه

که یک ذرّه نَیَم زان خانه آگاه

بدو گفتند نام آن محلّت

بگو تا فارغ آئی زین مذلت

چنین گفت او که پر دردست جانم

که نام آن محلت هم ندانم

بدو گفتند پس با تو چه سازیم

که تو می‌سوزی و ما می‌گدازیم

چنین گفت او که من سرگشتهٔ راه

نیم از مادر و از نامش آگاه

محلّت می‌ندانم خانه هم نیز

بجز مادر نمی‌دانم دگر چیز

من این دانم چنین در مانده بی کس

که اینجا مادرم می‌باید و بس

من این دانم که پر خونست جانم

که مادر بایدم دیگر ندانم

اگر تو مرد صاحب درد گردی

حریم وصل را در خورد گردی

ولی چون تو ننوشی خون عَلَی الحَق

نه بینی در جهان مطلوب مطلق

ولی تو تو نهٔ تو عکس اوئی

ازان تو هم جمیل و هم نکوئی

اگرچه تو نکوئی ای نکوبین

چو تو عکسی، نهٔ خود، آن او بین

به بین احوال خود تا بر چه سانست

نه نیکوئی تو، او نیکونهانست

تو خود را منگر و این جان و تن را

نهاد او نگر نه خویشتن را

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029553
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث