به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مگر بیهوده هان ای موش خاموش

چو افتادی در آتش در همی جوش

خلاف شرع و دین کردی شدی مست

اگر خونت بریزم جای آن هست

مرا استاد پندی داد نیکو

کز آن پند آمدم فرخنده مه رو

مرا گفتا که تو بیرون مبر سر

اگر فیلی و خصم از پشه کمتر

مشو ایمن که کم یا بیش گردد

زنیش او ترا دل ریش گردد

مشو از فکر او ایمن که ناگاه

در اندازد ترا از مکر در چاه

نکردم پند استادان فراموش

مرا آن پند شد چون حلقه در گوش

ببر از من امید رستگاری

بجز مردن دگر کاری نداری

نخواهی رستگار آمد ز دستم

که بسیاری کمین تو نشستم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

به دیوان آمدند مرغان چو دیوان

همی کردند پر از آشوب دیوان

چو بلبل را بدیدند لال گشتند

در آن حالت همه از حال گشتند

سلیمان گفت بلبل را کجائی

چرا در معرض مرغان نیایی

چرا خاموش گشتی ای سخندان

ز لعل خود بر افشان دُرّ و مرجان

زبان بگشای و شرح حال برگوی

سراسر قصهٔ اقوال برگوی

چو مرغان آمدند اکنون بداور

چه داری حجت قاطع بیاور

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نور

ز رخسار تو بادا چشم بد دور

چه گویم با که گویم این حقیقت

زبان وهم کی داند طبیعت

که باشند این دو سه پژمرده دلها

بمانده پایشان در آب و گلها

طمع از دام و دانه نابریده

شراب وصل دلبر ناچشیده

چو سنگ افسرده اندر بی نیازی

به سر بردند عمر خود به بازی

ندارم بهرهٔ از حال ایشان

از آن ببریده‌ام از قال ایشان

ز مرغان من برای آن رمیدم

که کس را مشتری خود ندیدم

اگر آهی برآرم از دل تنگ

بسوزد بر فلک مریخ و خرچنگ

بدرد زهره حالی زهرهٔ خویش

عطارد خاک سازد بهرهٔ خویش

به چاه افتد مه و گردد چو ماهی

به صحرای وجود ای از تو شاهی

به اقبال تو ای دادار عالم

که باد ابر مرادت کار عالم

بگویم حال مرغان ستمکار

بگویم تا چه داند هر کسی کار

سراسر قصه‌هاشان باز جویم

وز آن پس دانش و اعزاز جویم

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

سلیمان چون ز بلبل قصه بشنید

بسی اندر فراق گل بنالید

پس آنگه گفت مرغان هوا را

که غیبت بود از بلبل شما را

هر آنکس کو رود تنها به قاضی

ز قاضی خرم آید گشته راضی

سخن گفت برابر اتفاق است

به غیبت ماجرا کردن نفاقست

حدیث ماجرا چون هست معقول

بگو با هر که باشد هست مشغول

چو بلبل حاضر آمد وقت غیبت

نمی‌جنبد یکی اکنون ز هیبت

به غیبت بوده هر یک از شما شیر

به خون بلبلان آلوده شمشیر

مثالش با شما مشت پیاده

مثال گربه و موش است و باده

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

شبی موشی طلب می‌کرد روزی

چو موران پا نهاده بهر روزی

بگرد خانهٔ خمار گردید

ز بهر گندم و گندم نمی‌دید

شراب ناب دید استاده در خم

بخورد آن باده را از حرص گندم

دو سه باده بخورد و مست شد گفت

ندارم من بمردی در جهان جفت

چو من دیگر کجا باشد به مردی

بود عالم به پیش من بگردی

اگر عالم همه گردد زره پوش

به نزد من کنند مردی فراموش

بگیرم جمله عالم را به شمشیر

به بندم پای شیران را به زنجیر

همه عالم به زیر حکم آرم

ز کس من یکسر موغم ندارم

نباشد هیچ شاهی همسر من

ندارد کوه پای لشکر من

پلنگان جمله از من ترسناکند

به پیش پای من مانند خاکند

ازین پس گربهٔ گرگین که باشد

که موشان را به پنجه سر خراشد

بفرمایم به موشان وقت غیرت

که آویزند سرش از دار عبرت

قضا را گربه می‌آمد زنخجیر

به خون موش می‌غرید چون شیر

همان دستان همی زد موش سرمست

درآمد گربه و در موش زد دست

همی مالید گربه موش را گوش

همی بوسید دست گربه را موش

به زیر پای کامش نرم می‌کرد

همی افزود او را محنت و درد

ز حسرت دستها بر سر همی گفت

ز دیده اشک می‌بارید و می‌گفت

خدا را ای شه شیران عالم

ستم بر ما مکن بنگر بحالم

اگر من نیستم آخر تو هستی

مکن بر نیستی چندین تو هستی

اگر خونم بریزی می‌توانی

بپای خود سر آوردم تو دانی

ز چاکر چون خطا آید به مستی

کند عفو خداوندیش هستی

بمستی ژاژ خاییدم من اینجا

نگویم من دگر هرگز چنینها

به مستی جمله رندان در خرابات

همی گویند بیهوده خرافات

به مستی هرچه گفتم عذر خواهم

اگر بیراه رفتم هم به راهم

ازین پس بندهٔ کوی تو باشم

اگر باشم دعاگوی تو باشم

چو کار از دست رفت و مرد شد مست

نداند هرچه گوید مرد سرمست

نباشد در حسابی هرچه گوید

مراد خاطر خود هرزه جوید

کنونم عفو کن از روی یاری

که ما را از ترحم غمگساری

جوابی داد گربه موش را گفت

تو دزدی نیست در دزدی ترا جفت

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

جوابش داد بلبل کای پیمبر

شراب ما ندارد جام و ساغر

مرا مستی ار آن صهبای معنی است

که جامش را شراب از آب طوبی است

دلم پروای آن پروانه دارد

که شمعش جز به خود پروا ندارد

کسی کو عاشق دیدار باشد

همیشه تا سحر بیدار باشد

چو ساقی دل ز می پر تاب دارد

کجا پروای خورد و خواب دارد

تنم زار ونزار است ای سلیمان

بگفت افزونترم از جمله مرغان

به دام عشق جانان مبتلایم

اسیر دام هجران و بلایم

ز من جز صورتی مرغان ندیدند

چو مرغان جان ندادند آن ندیدند

ز درد ما کسی باشد خبردار

که دائم همچو ما باشد جگرخوار

ز درد ما حریفی باشد آگاه

که او نبود ز راه عشق گمراه

ز درد ما کسی راهست بوئی

که باشد دایماً در جست و جوئی

از آن میها که من خوردم سحرگاه

ز دست ساقیان مجلس شاه

اگر یک قطره در حلق تو ریزند

ز تو عقل و خرد بیرون گریزند

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

از آن یک جرعه می‌دادند به منصور

اناالحق گفت و عالم کرد پر شور

چو جام وحدتش بر کف نهادند

به خونش مفتیان فتوی بدادند

دو صد کس ز آنکه فتوی داده بودند

در آن دم از حیات افتاده بودند

به بازارش برآوردند سر مست

نهاده بود سر مردانه بر دست

بگرد دار می‌گردید و می‌گفت

مرا غیرت گرفت اغیار نگرفت

بکوی دوست می‌رفتم سحرگاه

بدیدم سایهٔ افتاده بر راه

مرا آن یک نظر از خویشتن برد

علامت بر سر راه من آورد

نظر بر روی نامحرم که کردم

ز دست غیرت حق نیش خوردم

چرا عاشق چنین حیران نگردد

که جز گرد در جانان نگردد

کسی را کافتاب از در درآید

وجود ذره کی در چشمش آید

بدارش برکشیدند سنگساران

همی کردند هر سو سنگباران

ز دار و سنگ و رشته غم نمی‌خورد

سر موئی ز اناالحق کم نمی‌کرد

به آواز آمدند با او به یکبار

در و دیوار و چوب و رشته و دار

طناب عمر او آن دم گسستند

به آب و آتش عشقش بشستند

انانیت بذات خود فنا بود

انانیت نبود آنجا خدا بود

برآمد موجی از دریا به صحرا

صدف بگسست و گوهر شد بدریا

انای تنگنا برداشت حلاج

چو پر شد بر سر آمد شد بتاراج

سبوی آب در دریا چه سنجد

ولی درکوزهٔ کوچک نگنجد

ثبات کوه پیش از قوت باد

زهر بادی گیاه آید به فریاد

هزاران جام از آن می باز خوردند

ولی افشاء سر حق نکردند

همانگه کرد بلبل عهد در دم

ننوشم نیز می والله اعلم

دمی از عشق گل دارم خروشی

برآید در دلم هر لحظه جوشی

چو گل بر بست رخت از باغ و بستان

مرادم بسته شد چون زیردستان

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

چو باز آمد به درگاه سلیمان

صف اندر صف کشیده جمله مرغان

سر خود بر زمین بنهاد بلبل

کمر بسته زبان بگشاد بلبل

سپاس پادشه کرد و دعا گفت

سلیمان را بسی مدح و ثنا گفت

تو آن شاهی که مار و مور و انسان

دد ودام و پری داری به فرمان

ترا زیبد به عالم پادشاهی

که زیر حکم داری مرغ و ماهی

نباشد از تو بهتر شهریاری

کریمی تاج بخش تخت داری

رسول پادشاه بی زوالی

به همت برتر از نقص وکمالی

ز کویت تا گل بی خار روید

چو فراشان صبا خاشاک روید

تراکام و مرادت حاصل آمد

دلت از نور عزت کامل آمد

توئی مطلوب هر جا طالبی هست

دلت از سر معنی گشته سرمست

از آن از خدمتت دوری گزیدم

که خود را لایق خدمت ندیدم

اگر عمرم دهد یزدان ازین پس

غلام حضرتت باشم از این پس

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

 

سلیمان گفت ای مرغ سخندان

چرا می می‌خوری مانند رندان

گهی سرمست و گه هشیار باشی

بگاهی خفته گه بیدار باشی

بماتم جمله مرغان بر سری خاک

نشسته کرده رخها بر سوی خاک

همه درماتم و اندوه و دردند

ز هرچه دون بود آزاد و فردند

تو می‌سازی بهر دم نوعروسی

نمی‌دانم که گبری یا مجوسی

شرابی خور که بدمستی ندارد

نشاطش روی درهستی ندارد

شرابی را که جانت شاد باشد

ز مخموری دلت آزاد باشد

شرابی را که بدمستی صفاتست

حرامش دان اگر آب حیاتست

حرام از بهر آن کردند می را

که با اوباش می‌خوردند وی را

مکن مستی میان جمع اوباش

که مستی می‌کند اسرار را فاش

نشاط می خمارش هم نیرزد

عروس یک شبه ماتم نیرزد

مخور چیزی که عقلت راکند گم

وز آن هر لحظه باشی در توهم

مخور چیزی که در اندوه مانی

بود آنت بلای جاودانی

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

شنیدی قصهٔ هاروت و ماروت

که بودند خادم درگاه لاهوت

از اول بر فلک بودند فرشته

شدند آخر چو دیو از غم سرشته

ز حرص و آز و شهوت دور بودند

ز مستی بی خبر مستور بودند

چوآدم را به عالم می‌فرستاد

بجان هردوشان آتش درافتاد

به درگاه خدا رفتند و گفتند

هر آن رازی که در دل می‌نهفتند

از اول کرده بودند این حکایت

که بر ما هست اولی تر ولایت

فساد و خون کنند اولاد آدم

پر از آشوب دارند کار عالم

چو خود را بهتر از آدم بدیدند

از آن پس روی بهبودی ندیدند

خداوند جهان فرمانشان داد

بدارالملک دنیاشان فرستاد

چو روی زهرهٔ زهرا بدیدند

رقم را بر صلاح خود کشیدند

برو عاشق شدند از خود برفتند

نه روز آرامشان نی شب بخفتند

درآمد زهره گوش هر دو بگرفت

بگوش هر دوشان پوشیده می‌گفت

شما را گربه من میلی تمام است

بجز فرمان من بردن حرام است

لباس عاصیان بر خود بپوشید

فساد و خون کنید و می‌بنوشید

مرا گر ز آنکه می‌خواهند همدم

درآموزید ما را اسم اعظم

فساد و خون نکردند می بخوردند

چو می‌خوردند فساد و خون بکردند

به زهره اسم اعظم را بدادند

چو سنگ ایشان بچاه غم فتادند

چو زهره اسم اعظم را بیاموخت

در آتش یکسر مویش نمی‌سوخت

بخواند آن اسم را بر آسمان شد

مهش دربان و مهرش پاسبان شد

فرو ماندند ایشان بر سر خاک

به کام دشمنان سرمست و بی باک

ز مستی هر دو چون هشیار گشتند

وز آن خواب گران بیدار گشتند

قضا چون اقتضای نیک و بد کرد

نداند هیچ کس تدبیر خود کرد

برآورند آهی آتش اندود

چو کار افتاد آهش کی کند سود

ستاده پای با جان عذر خواهان

گناه از بنده عفو از پادشاهان

چنان از کردهٔ خود شرمساریم

که روی عذر خواهی هم نداریم

عذاب ما هم اینجا ده که اینجا

نه دی باشد نه امروز و نه فردا

عذاب این جهان دوران سرآرد

عذاب آن جهان پایان ندارد

به بابل سرنگون در چاه آیند

ولیک از آب جز حسرت نیابند

روند مردم به بابل در سر چاه

به سحر آموختن وقت سحرگاه

بیاموزند از ایشان هرچه خواهند

کنند برخود از ایشان هرچه خواهند

تو هاروت خودی در چاه هستی

همیشه از شراب حرص مستی

تو اول برتر از افلاک بودی

ز گرد خاک تیره پاک بودی

سرای خاکدانت آرزو کرد

بفرش از عرش جانت سر فرو کرد

ز اصل خویشتن ببریدهٔ تو

تو آنجا را از این جا دیدهٔ تو

مثالی خوش بگویم با تو بشنو

اگر تو بشنوی بر من به یک جو

ز گرد تو دو عالم نور دیده

که دیده کی بود همچون شنیده

جهان چاه است و آتش مال دنیا

مثال زهره چون آمال دنیا

تو زین جا چون از آنجاباز گردی

شوی کبک دری یا باز گردی

اگر میلت بود با حشمت و جاه

همیشه سرنگون باشی درین چاه

بجان تشنه لب و تو بر سر آب

ز سر بگذشته آب و آب نایاب

بمانی دایماً جوینده بر در

ز دنیا دور دائم دل پر آذر

بمانی دایماً در محنت و غم

نیابی در دو عالم هیچ محرم

بمانی دایماً مجروح و دلتنگ

بدرد و سوز و ناله مانده چون چنگ

ادامه مطلب
یک شنبه 13 فروردین 1396  - 12:45 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5029600
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث