به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

تو می‌دانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندم

به خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم

ز حیرانی عشق تو خلاصم کی بود هرگز

که از عشقت به نو هر روز حیران تر فرو ماندم

عجایب نامهٔ عشقت به پایان چون برم آخر

که اندر اولین حرفی به سر دفتر فرو ماندم

چو دست من به یک بازی فرو بستی چه بازم من

مکن داویم ده آخر که در ششدر فرو ماندم

همه شب بی تو چون شمعی میان آتش و آبم

نگه کن در من مسکین که بس مضطر فرو ماندم

چگونه چشمهٔ حیوان درین وادی به دست آرم

که اندر قعر تاریکی چو اسکندر فرو ماندم

از آن شد کشتیم غرقاب و من با پاره‌ای تخته

که در گرداب این دریای موج‌آور فرو ماندم

چو از شوق گهر رفتم بدین دریا و گم گشتم

هم از خشکی هم از دریا هم از گوهر فرو ماندم

ز بس کاندر خم چوگان محنت گوی گشتم من

چو گویی اندرین میدان ز پای و سر فرو ماندم

ندانم تا تو ای عطار گنج عشق کی یابی

که از سودای گنج ایدر به رنج اندر فرو ماندم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:19 PM

تا بر رخ تو نظر فکندم

بنیاد وجود برفکندم

مرغی بودم به دست سلطان

از دست تو بال و پر فکندم

هرچیز که داشتم تر و خشک

از اشک به آب در فکندم

دل سوخته بر بلا نهادم

جان شیفته برخطر فکندم

تا خاک در تو تاج کردم

بر خاک تو تاج در فکندم

تا ناوک غمزهٔ تو دیدم

از ناوک تو سپر فکندم

خود را چو قلم ز عشق خطت

هر روز هزار سر فکندم

تا من سخن رخ تو گفتم

بس تاب که در قمر فکندم

تا من صفت لب تو کردم

بس سوز که در شکر فکندم

بی خوشهٔ زلفت آتشی صعب

در خرمن خشک و تر فکندم

از حلقهٔ آسمان قمر را

بی چهرهٔ تو به در فکندم

همتای تو در جهان ندیدم

چندان که همی نظر فکندم

با چهره و با سرشک عطار

عمری است که سیم و زر فکندم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:19 PM

دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم

هیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم

دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر سنگ او

بر چهرهٔ گلرنگ او چون لاله در خون آمدم

گاهی ز جان بی جان شدم گاهی ز دل بریان شدم

هر لحظه دیگر سان شدم هر دم دگرگون آمدم

در فرقت آن نازنین گشتم همه روی زمین

گویی نبودم پیش ازین عاشق هم اکنون آمدم

چون نیستی اندر عیان، در نیستی گشتم نهان

تا هرچه دیدم در جهان از جمله بیرون آمدم

از فقر رو کردم سیه عطار را کردم تبه

رفعت رها کردم به ره از خویش بیرون آمدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:19 PM

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم

تا صید پرده‌بازی گردون نیامدم

چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر

هر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم

بنهاده‌ام قدم به حرمگاه فقر در

تا هرچه بود از همه بیرون نیامدم

زر همچو گل ز صره از آن ریختم به خاک

تا همچو غنچه با دل پر خون نیامدم

از اهل روزگار به معیار امتحان

کم نیستم به هیچ، گر افزون نیامدم

همچون مگس به ریزهٔ کس ننگریستم

هر چند چون همای همایون نیامدم

منت خدای را که اگر بود و گر نبود

در زیر بار منت هر دون نیامدم

هر بی خبر برون درست از وجود من

آخر من از عدم به شبیخون نیامدم

عطار پر به سوی فلک همچو جبرئیل

راه زمین مرو که چو قارون نیامدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:19 PM

تا ز سر عشق سرگردان شدم

غرقهٔ دریای بی پایان شدم

چون دلم در آتش عشق اوفتاد

مبتلای درد بی درمان شدم

چون سر و کار مرا سامان نماند

من ز حیرت بی سر و سامان شدم

عاشق صاحب جمالی شد دلم

کز کمال حسن او حیران شدم

تا بدیدم آفتاب روی او

بر مثال ذره سرگردان شدم

چون نبودم مرد وصلش لاجرم

مدتی غمخوارهٔ هجران شدم

مدتی رنجی کشیدم در جهان

جان و دل درباختم سلطان شدم

همچو مرغی نیم بسمل در فراق

پر زدم بسیار تا بی جان شدم

چون به جان فانی شدم در راه او

در فتا شایستهٔ جانان شدم

چون بقای خود بدیدم در فنا

آنچه می‌جستم به کلی آن شدم

رستم از عار خود و با یار خود

بی خود اندر پیرهن پنهان شدم

تا که عطار این سخن آزاد گفت

بندهٔ او از میان جان شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم

عاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم

نامهٔ عشقت بخواندم عاشق دردت شدم

حلقهٔ زلفت بدیدم حلقه در گوش آمدم

سرخ رو از چشم بودم پیش ازین از خون دل

زردرو از سبزهٔ آن چشمهٔ نوش آمدم

شغبهٔ آن شکرستان شکربار ار شدم

فتنهٔ آن سنبلستان بناگوش آمدم

خواب خرگوشم بسی دادی ندانستم ولیک

هم به آخر در جوال خواب خرگوش آمدم

کی بگردانم ز تو از هر جفایی روی از آنک

تو جفا کیش آمدی و من وفا کوش آمدم

عشق تو کاندر میان جان من شد معتکف

کی فراموشش کنم گر من فراموش آمدم

وصف می‌کرد از تو عطار اندر آفاق جهان

نک سخن ناگفته حالی گنگ و مدهوش آمدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

ای عشق بی نشان ز تو من بی نشان شدم

خون دلم بخوردی و در خورد جان شدم

چون کرم‌پیله، عشق تنیدم به خویش بر

چون پرده راست گشت من اندر میان شدم

دیگر که داندم چو من از خود برآمدم

دیگر که بیندم چو من از خود نهان شدم

چون در دل آمدم آنچه زبان لال گشت از آن

در خامشی و صبر چنین بی زبان شدم

مرده چگونه بر سر دریا فتد ز قعر

من در میان آتش عشقت چنان شدم

مرغی بدم ز عالم غیبی برآمده

عمری به سر بگشتم و با آشیان شدم

چون بر نتافت هر دو جهان بار جان من

بیرون ز هر دو در حرم جاودان شدم

عطار چند گویی ازین گفت توبه کن

نه توبه چون کنم که کنون کامران شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم

سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار

راست کان خورشید پیدا گشت ناپیدا شدم

زآمدن بس بی نشانم وز شدن بس بی خبر

گوئیا یکدم برآمد کامدم من یا شدم

می‌مپرس از من سخن زیرا که چون پروانه‌ای

در فروغ شمع روی دوست ناپروا شدم

در ره عشقش چو دانش باید و بی دانشی

لاجرم در عشق هم نادان و هم دانا شدم

چون همه تن دیده می‌بایست بود و کور گشت

این عجایب بین که چون بینا و نابینا شدم

خاک بر فرقم اگر یک ذره دارم آگهی

تا کجاست آنجا که من سرگشته‌دل آنجا شدم

چون دل عطار بیرون دیدم از هر دو جهان

من ز تاثیر دل او بی دل و شیدا شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

در سفر عشق چنان گم شدم

کز نظر هر دو جهان گم شدم

نام و نشانم ز دو عالم مجوی

کز ورق نام و نشان گم شدم

هیچ کسم نیز نبیند دگر

کز خطوات تن و جان گم شدم

جامه‌دران اشک فشان آمدم

رقص‌کنان نعره‌زنان گم شدم

چون همه از گم شدگی آمدند

گم شدگی جستم از آن گم شدم

بار امانت چو گران بود و صعب

من سبک از بار گران گم شدم

گم شدم و گم شدم و گم شدم

خود چه شناسم که چه سان گم شدم

سایهٔ یک ذره چه سان گم شود

در بر خورشید چنان گم شدم

بحر شغبناک چو گشت آشکار

بر صفت قطره نهان گم شدم

قطره بدم بحر به من باز خورد

تا خبرم بد به میان گم شدم

شد همگی هستی عطار نیست

تا ز میان همگان گم شدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم

همچو شمعی تا سحر می‌سوزدم

بی پر و بال توام تا عشق تو

گاه بال و گاه پر می‌سوزدم

چون کنم در روی چون ماهت نظر

کز فروغ تو نظر می‌سوزدم

چند دارم دیده بر راه امید

کز نظر کردن بصر می‌سوزدم

بی جگر خوردن دمی در من نگر

کز جگر خوردن جگر می‌سوزدم

گفت با من ساز تا کم سوزمت

گر نمی‌سازم بتر می‌سوزدم

سرد و گرمم می‌نسازد بی تو زانک

سوز عشقت خشک و تر می‌سوزدم

تا بخواهم سوختن یکبارگی

هر دم از نوعی دگر می‌سوزدم

تا قدم از سر گرفتم در رهش

از قدم تا فرق سر می‌سوزدم

تن زن ای عطار و عود عشق سوز

تا به خلوتگاه بر می‌سوزدم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040547
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث