به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

خط مکش در وفا کزآن توام

فتنهٔ خط دلستان توام

بی تو با چشم خون فشان همه شب

در غم لعل درفشان توام

از دهانت چو گوش را خبر است

من چرا چشم بر دهان توام

از تو تا برکنار ماند دلم

بی تو چون موی از میان توام

نیم جان داشتم غم تو بسوخت

گر کنون زنده‌ام به جان توام

روی خود ز آستین مپوش که من

روی بر خاک آستان توام

می ندانم من سبکدل هیچ

تا چرا رایگان گران توام

کینه‌گیری ز من نکو نبود

چون تو دانی که مهربان توام

چون زنم در هوای تو پر و بال

که نه من مرغ آشیان توام

همچو عطار مانده باده به دست

کمترین سگ ز چاکران توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

فتنهٔ زلف دلربای توام

تشنهٔ جام جانفزای توام

نیست چون زلف تو سر خویشم

گرچه چون زلف در قفای توام

جز هوای توام نمی‌سازد

زانکه پروردهٔ هوای توام

گر غباری است از منت زآن است

که من خسته خاک پای توام

تا کنارم ز اشک دریا شد

نیست کاری جز آشنای توام

چون به صد وجه تو بلای منی

من به صد درد مبتلای توام

از همه فارغم که در دو جهان

می نیاید به جز رضای توام

بس بود از دو عالم این ملکم

که تو آنی که من گدای توام

از وجود فرید سیر شدم

گمشده در عدم برای توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

عاشق لعل شکربار توام

فتنهٔ زلف نگونسار توام

هیچ کارم نیست جز اندوه تو

روز و شب پیوسته در کار توام

بر من بی دل جهان مفروش از آنک

کز میان جان خریدار توام

تو چو خورشیدی و من چو ذره‌ام

کی من مسکین سزاوار توام

گفته‌ای کم گیر جان در عشق من

کم گرفتم چون گرفتار توام

گر بخواهی ریخت خونم باک نیست

من درین خون ریختن یار توام

جان من دربند صد اندوه باد

گر به جان دربند آزار توام

بر دل و جانم مکن زور ای صنم

کز دل و جان عاشق زار توام

چون پدید آمد رخت از زیر زلف

تا بدیدم ناپدیدار توام

زلف مشکین برگشای و برفشان

کز سر زلف تو عطار توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

 

شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام

سوختهٔ چشمهٔ نوش توام

ماهرخ با خط و خال منی

دلشدهٔ بی تن و توش توام

ترک منی گوش به من دار از آنک

هندوک حلقه به گوش توام

خانه بیاراسته‌ام چون نگار

منتظر خانه فروش توام

چون دلم از خشم تو آید به جوش

عاشق خشم تو و جوش توام

خط چه کشی بر من غمکش از آنک

مست خط غالیه‌پوش توام

هوش به من باز کی آید که من

تا به ابد رفته ز هوش توام

گرچه به گویایی من نیست کس

یک شکرم ده که خموش توام

چون بگریزی تو ز عطار از آنک

با تو به هم دوش به دوش توام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صبح بر افراخت علم ای غلام

رنجه کن از لطف قدم ای غلام

خیز که بشکفت گل و یاسمین

تا بنشینیم به هم ای غلام

باده خوریم و ز جهان بگذریم

زانکه جهان شد چو ارم ای غلام

بس که بریزد گل نازک ز باد

ما شده در خاک دژم ای غلام

زین گذران عمر چه نازیم ما

زندگیی ماند و دو دم ای غلام

پس چو چنین است یقین عمر خویش

چند گذاریم به غم ای غلام

این همه خود بگذرد و جان و دل

وا رهد از جور و ستم ای غلام

وقت درآمد که به پشتی تو

باز بر آریم شکم ای غلام

آب نجوییم ز خضر ای پسر

جام نخواهیم ز جم ای غلام

در نگر و خلق جهان را ببین

روی نهاده به عدم ای غلام

چون همه در معرض محو آمدند

محو شوی زود تو هم ای غلام

خود تو یقین دان که نیرزد ز مرگ

جمله جهان نیم درم ای غلام

عاقبت الامر چو مرگ است راه

عمر تو چه بیش و چه کم ای غلام

پس غم عطار درین وقت گل

دفع کن از می به کرم ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صبح برانداخت نقاب ای غلام

می‌ده و برخیز ز خواب ای غلام

همچو گلم بر سر آتش نشاند

شوق شراب چو گلاب ای غلام

بی نمکی چند کنی باده نوش

وز جگرم خواه کباب ای غلام

دور بگردان و شتابی بکن

چند کند عمر شتاب ای غلام

جان من سوخته دل را دمی

زنده کن از جام شراب ای غلام

آب حیات است می و من چو شمع

مرده دلم بی می ناب ای غلام

از قدح باده دلم زنده کن

تا برهد جان ز عذاب ای غلام

چون دل عطار ز تو تافته است

تافته را نیز متاب ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

گشت جهان همچو نگار ای غلام

بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام

با گل و با بلبل و با مل بهم

وصل‌طلب فصل بهار ای غلام

بلبل عاشق به صبوحی درست

می‌شنوی نالهٔ زار ای غلام

نرگس سرمست نگر کاو فکند

سر ز گرانی به کنار ای غلام

پیش نشین تازه بکن کار آب

بیش مبر آب ز کار ای غلام

آب بده زانکه جهان هر نفس

خاک کند چون تو هزار ای غلام

زخم خمارم چو به زاری بکشت

نوش خمارم ز خم آر ای غلام

روز چو شد باز نیاید دگر

چند کنی روز گذار ای غلام

چند شمار زر و زینت کنی

فکر کن از روز شمار ای غلام

نیستی آگه که دم واپسین

از تو برآرند دمار ای غلام

قصهٔ مرگم جگر و دل بسوخت

دست ازین قصه بدار ای غلام

واقعهٔ مشکل دارالغرور

برد ز عطار قرار ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

خورد بر شب صبحدم شام ای غلام

زنده گردان جانم از جام ای غلام

جام در ده و این دل پر درد را

وارهان از ننگ و از نام ای غلام

جملهٔ شب همچو شمعی سوختم

صبح دم زد ما چنین خام ای غلام

دست ایامم به روی اندر فکند

هین که رفت از دست ایام ای غلام

گام بیرون نه که دست روزگار

ندهدت پیشی به یک گام ای غلام

چند باشی بر امید دانه‌ای

همچو مرغی مانده در دام ای غلام

چند باشی در میان خرقه گیر

تازه گردان زود اسلام ای غلام

گر همی خواهی که از خود وارهی

با قلندر دردی آشام ای غلام

عاشق ره شو که کار مرد عشق

برتر است از مدح و دشنام ای غلام

بی سر و بن شو چو گویی زانکه عشق

هست بی آغاز و انجام ای غلام

هر که او در عشق بی‌آرام نیست

کی تواند یافت آرام ای غلام

گاه مرد مسجدی گه رند دیر

هر دو نبود کام و ناکام ای غلام

یا مرو در مسجد و زنار بند

یا مده در دیر ابرام ای غلام

چون تو اندر راه باشی ناتمام

کی رسد کارت به اتمام ای غلام

رو تو خاص خاص شو یا عام عام

تا به کی نه خاص و نه عام ای غلام

گفت عطار آنچه می‌دانست باز

یادت آید این به هنگام ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

عشق جانی داد و بستد والسلام

چند گویی آخر از خود والسلام

تو چنان انگار کاندر راه عشق

یک نفس بود این شد آمد والسلام

شیشه‌ای اندر دمید استاد کار

بعد از آنش بر زمین زد والسلام

گر تو اینجا ره بری با اصل کار

رو که نبود چون تو بخرد والسلام

ور بماند جان تو دربند خویش

جان تو نانی نیرزد والسلام

خلق را چون نیست بویی زین حدیث

از یکی درگیر تا صد والسلام

هر که را این ذوق نبود مرده‌ای است

گر همه نیک است و گر بد والسلام

عشق باید کز تو بستاند تورا

چون تورا از خویش بستد والسلام

عشق نبود آن که بنویسد قلم

وانچه برخوانی ز کاغذ والسلام

عشق دریایی است چون غرقت کند

آن زمان عشق از تو زیبد والسلام

ناخوشت می‌آید اما چون کنم

عشق نبود در خوش آمد والسلام

جان عطار از سپاه سر عشق

در دو عالم شد سپهبد والسلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صبح رخ از پرده نمود ای غلام

چند کنی گفت و شنود ای غلام

دیر شد آخر قدحی می بیار

چند زنم بانگ که زود ای غلام

درد خرابات مپیمای کم

هین که بسی درد فزود ای غلام

در دلم آتش فکن از می که می

آینهٔ دل بزدود ای غلام

آتش تر ده به صبوحی که عمر

می‌گذرد زود چو دود ای غلام

عمر تو چون اول افسانه‌ای

هرچه همی بود نبود ای غلام

روی زمین گر همه ملک تو شد

در پی تو مرگ چه سود ای غلام

پشت بده زانکه بلایی دگر

هر نفست روی نمود ای غلام

گوشه‌نشین باش که چوگان چرخ

گوی ز پیش تو ربود ای غلام

دانهٔ امید چه کاری که دهر

دانهٔ ناکشته درود ای غلام

صد قدح خونش بباید کشید

هر که دمی خوش بغنود ای غلام

بر دل عطار فلک هر نفس

صد در اندوه گشود ای غلام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041130
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث