به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

عزم عشق دلستانی داشتم

وقف کردم نیم جانی داشتم

صد هزاران سود کردم در دو کون

گر ز عشق تو زیانی داشتم

چون شدم با عشق رویش همنفس

هر نفس تازه جهانی داشتم

در صفات روی چون خورشید او

سر مگر بر آسمانی داشتم

لیک چون رویش بدیدم ذره‌ای

گنگ گشتم گر زبانی داشتم

مدتی پنداشتم کز وصل او

یا نصیبی یا نشانی داشتم

چون نگه کردم همه پندار بود

یا خیالی یا گمانی داشتم

با سر هر موی زلفش تا ابد

سرگذشت و داستانی داشتم

لیک دل پرغصه رفتم زیر خاک

قصهٔ دل چون نهانی داشتم

خواستم تا راز خود پنهان کنم

هر سرشکی ترجمانی داشتم

چون ندیدم خویش را در خورد او

این مصیبت هر زمانی داشتم

موج می‌زد درد و زاری چون رباب

گر رگی بر استخوانی داشتم

بر تن عطار هر مویی که بود

در خروشی و فغانی داشتم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم

منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم

زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک

گر کشتی بقا گرداب منکر یافتم

موج این دریا چرا فوق‌الثریا نگذرد

خاصه از تحت الثری قعرش فروتر یافتم

در چنین بحری نیارم کرد عزم آشنا

زانکه من این بحر را نه پا و نه سر یافتم

یعلم الله گر به عمر خویش از بی قوتی

هیچ عاشق را درین دریا شناگر یافتم

شرم دارم کز گریبان سر برآرم خشک مو

چون ز بحر چشم خود را دامن‌تر یافتم

با چنین تردامنی بس ایمنم از خشک‌سال

کز تر و وز خشک صد دریا میسر یافتم

هفت دریا را زکوة از بحر چشم من گشاد

لاجرم هر هفت را هفتاد کشور یافتم

صد بیابان را که خشکی از لب خشکم گرفت

سر به سر زین بحر پر خونم مصور یافتم

در تعجب مانده‌ام از قطره‌های چشم خویش

زانکه در هر قطره صد بحر مضمر یافتم

ای عجب هر قطره اشکم که بگشادم ز هم

قرب صد دریای خون در وی مجاور یافتم

مد و جزر و قطره و دریا به هم هر دو یک است

زانکه هر یک را مدار از بحر اخضر یافتم

از کنار بحر اخضر دیده‌ام وز خون خویش

از کنار خویش اکنون بحر احمر یافتم

مردم آبی چشمم را درین دریای اشک

گاه در خون غوطه گاه از آه منبر یافتم

کی نماید آب رویم در چنین دریا که من

روی خود چون مرد دریای مزعفر یافتم

منت ایزد را که این دریا اگر آبم ببرد

در عوض چشمم ازو دریای گوهر یافتم

اندرین دریای خون هر قطرهٔ خونین که هست

هر یکی را سوی دردی نیز رهبر یافتم

خواستم تا ره برم بر روی آن دریای خون

راه گم کردم که ره سرد صر صر یافتم

دل که دارد تا بگردد گرد این دریا که من

هر نفس در وی هزار و صد دلاور یافتم

گر درین دریا کسی کشتی امید افکند

باد سردش بادبان و صبر لنگر یافتم

سینهٔ گردون که موجش آتشی زد زآفتاب

روز و شب از رشک این بحرش پر اخگر یافتم

گرچه دریای فلک را گوهر بسیار هست

دایمش در جنب این دریا محقر یافتم

زانکه این دریا ز دل می‌خیزد آن دریا ز خون

درد را همچون عرض، دل را چو جوهر یافتم

تا دلم بر روی دریا خون معنی گسترد

خاطر عطار را چون قرص خاور یافتم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

از می عشق تو چنان مستم

که ندانم که نیست یا هستم

آتش عشق چون درآمد تنگ

من ز خود رستم و درو جستم

لاجرم هست نیستم، هیچم

لاجرم عاقلی نیم، مستم

چند گویم ز خود که در ره عشق

جرعه‌ای خوردم و ز خود رستم

ننگ من از من است بی من من

بر پریدم به دوست پیوستم

ساقیا درد درد در ده زود

که به یک درد توبه بشکستم

باز، خمخانه برگشادم در

باز، زنار بر میان بستم

هرچه کردم به عمرهای دراز

زان همه حسرت است در دستم

ترک عطار گفتم و بی او

دیده پر خون به گوشه بنشستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

مرا قلاش می‌خوانند، هستم

من از دردی کشان نیم مستم

نمی‌گویم ز مستی توبه کردم

هر آن توبه کزان کردم، شکستم

ملامت آن زمان بر خود گرفتم

که دل در مهر آن دلدار بستم

من آن روزی که نام عشق بردم

ز بند ننگ و نام خویش رستم

نمی‌گویم که فاسق نیستم من

هر آن چیزی که می‌گویند هستم

ز زهد و نیکنامی عار دارم

من آن عطار دردی‌خوار مستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

ساقیا توبه شکستم، جرعه‌ای می ده به دستم

من ز می ننگی ندارم، می‌پرستم می‌پرستم

سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان

ننگم است از ننگ نامان، توبه پیش بت شکستم

رفتم و توبه شکستم، وز همه عیبی برستم

با حریفان خوش نشستم، با رفیقان عهد بستم

من نه مرد ننگ و نامم، فارغ از انکار عامم

می فروشان را غلامم، چون کنم، چون می‌پرستم

دین و دل بر باد دادم، رخت جان بر در نهادم

از جهان بیرون فتادم، از خودی خود برستم

خرقه از تن برکشیدم، جام صافی در کشیدم

عقل را بر سر کشیدم، در صف رندان نشستم

خرقه را زنار کردم، خانه را خمار کردم

گوشهٔ در باز کردم، زان میان مردانه جستم

ساقیا باده فزون کن، تا منت گویم که چون کن

خیزم از مسجد برون کن، کز می دوشینه مستم

گر چو عطارم که آبم می‌برد از دیده خوابم

بس که از باده خرابم، نیستم واقف که هستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

دی در صف اوباش زمانی بنشستم

قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم

جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس

از دلق برون آمدم از زرق برستم

از صومعه با میکده افتاد مرا کار

می‌دادم و می‌خوردم و بی می ننشستم

چون صومعه و میکده را اصل یکی بود

تسبیح بیفکندم و زنار ببستم

در صومعه صوفی چه شوی منکر حالم

معذور بدار ار غلطی رفت که مستم

سرمست چنانم که سر از پای ندانم

از باده که خوردم خبرم نیست که هستم

یک جرعه از آن باده اگر نوش کنی تو

عیبم نکنی باز اگر باده پرستم

اکنون که مرا کار شد از دست، چه تدبیر

تقدیر چنین بود و قضا نیست به دستم

عطار درین راه قدم زن چه زنی دم

تا چند زنی لاف که من مست الستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

درآمد دوش ترک نیم مستم

به ترکی برد دین و دل ز دستم

دلم برخاست دینم رفت از دست

کنون من بی دل و بی دین نشستم

چو آتش شیشه‌ای می پیشم آورد

به شیشه توبهٔ سنگین شکستم

چو یک دردی به حلق من فرو رفت

من از رد و قبول خلق رستم

ز مستی خرقه بر آتش نهادم

میان گبرکان زنار بستم

چو عزم زهد کردم، کفر دیدم

به صد مستی ز کفر و زهد جستم

پس از مستی عشقم گشت معلوم

که نفس من بت و من بت پرستم

چه می‌پرسی مرا کز عشق چونی

همی هستم چنان کز عشق هستم

چه دانم چون نه فانی‌ام نه باقی

چه گویم چون نه هشیارم نه مستم

چو در لاکون افتادم چو عطار

بلند کون بودم، کرد پستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

از عشق تو من به دیر بنشستم

زنار مغانهٔ بر میان بستم

چون حلقهٔ زلف توست زناری

زنار چرا همیشه نپرستم

گر دین و دلم ز دست شد شاید

چون حلقه زلف توست در دستم

دست‌آویزی نکو به دست آمد

در زلف تو دست تا بپیوستم

چون ترسایی درست شد بر من

خوردم می عشق و توبه بشکستم

زان می که به جرعه‌ای که من خوردم

گویی ز هزار سالگی مستم

در سینه دریچه‌ای پدید آمد

بسیار بر آن دریچه بنشستم

صد بحر از آن دریچه پیدا شد

من چشمهٔ دل به بحر پیوستم

طاقت چو نداشتم شدم غرقه

زان صید که اوفتاد در شستم

جانم چو ز عشق آن جهانی شد

از رسم و رسوم این جهان رستم

باور نکنند اگر به نطق آرم

امروز بدین صفت که من هستم

نه موجودم نه نیز معدومم

هیچم، همه‌ام، بلند و پستم

عطار درین چنین خطرگاهی

تو دانی و تو که من برون جستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

تو بلندی عظیم و من پستم

چکنم تا به تو رسد دستم

تا که سر زیر پای تو ننهم

نرسم بر چنان که خود هستم

تا چنین هستیی حجابم بود

آن ز من بود رخت بربستم

چون ز هستی خویش نیست شدم

لاجرم یا نه نیست یا هستم

گرچه وصل تو نیست یک نفسم

اشتیاق تو هست پیوستم

خود تو دانی کز اشتیاق تو بود

در دو عالم به هرچه پیوستم

دوش عشقت درآمد از در دل

من ز غیرت ز پای ننشستم

گفت بنشین و جام و جم در ده

تا ز جام جمت کنی مستم

گفتمش جام جام به دستم بود

طفل بودم ز جهل بشکستم

گفت اگر جام جم شکست تورا

دیگری به از آنت بفرستم

سخت درمانده بودم و عاجز

چون شنیدم من این سخن رستم

آفتابی برآمد از جانم

من ز هر دو جهان برون جستم

از بلندی که جان من بر شد

عرش و کرسی به جمله شد پستم

چون شوم من ورای هر دو جهان

ماه و ماهی فتاد در شستم

عمر عطار شد هزاران قرن

چند گویی ز پنجه و شستم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:12 PM

 

نه ز وصل تو نشان می‌یابم

نه ز هجر تو امان می‌یابم

دشنهٔ هجر توام کشت از آنک

تشنهٔ وصل تو جان می‌یابم

از میان تو چو مویی شده‌ام

که تورا موی میان می‌یابم

به یقین از دهن پرشکرت

اثری هم به گمان می‌یابم

بر رخت تا به نگویی سخنی

می‌ندانم که دهان می‌یابم

در صفات لبت از غایت عجز

عقل را کند زبان می‌یابم

دل و جان بر چو لبت آن دارد

کین همه لایق آن می‌یابم

زان به روی تو جهان روشن شد

که تورا شمع جهان می‌یابم

آنچه از خلق نهان می‌جستم

در جمال تو عیان می‌یابم

بی تو عطار جگر سوخته را

نتوان گفت چه سان می‌یابم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040317
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث