به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

ای برده به آب‌روی آبم

وز نرگس نیم خواب خوابم

تا روی چو ماه تو بدیدم

افتاده چو ماهیی ز آبم

چون شد خط سبز تو پدیدار

بر زرده نشست آفتابم

هرگه که به خون خطی نویسی

من سر ز خط تو برنتابم

هرگه که حدیث وصل گویم

دل خون گردد ز اضطرابم

از بی نمکی و بی قراری

در سیخ جهد که من کبابم

وصلت نرسد به دل که از دل

تا با جانم خبر نیابم

من خاک توام تو گنج حسنی

بنمای رخ از دل خرابم

در پای فتاده‌ام چو زلفت

زین بیش چو زلف خود متابم

عطار ز دست شد به یکبار

وقت است که کم کنی عذابم

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

روی تو در حسن چنان دیده‌ام

کاینهٔ هر دو جهان دیده‌ام

جمله از آن آینه پیدا نمود

واینه از جمله نهان دیده‌ام

هست در آیینه نشان صد هزار

واینه فارغ ز نشان دیده‌ام

صورت در آینه از آینه

نیست خبردار چنان دیده‌ام

جمله درین آینه جلوه‌گرند

واینه را حافظ آن دیده‌ام

صورت آن آینه چون جسم بود

پرتو آن آینه جان دیده‌ام

جوهر آن آینه چون کس ندید

من چه زنم دم که عیان دیده‌ام

لیک کسی را ز چنان جوهری

هیچ نه شرح و نه بیان دیده‌ام

جملهٔ ذرات ازو بر کنار

با همه او را به میان دیده‌ام

یافته‌ام از همه بس فارغش

پس همه را کرده ضمان دیده‌ام

با تو و بی تو چه دهم شرح این

چون به ندانم که چه سان دیده‌ام

یک همه دان در دو جهان کس ندید

چون دو جهان یک همه دان دیده‌ام

جملهٔ مردان جهان دیده را

در غم این نعره‌زنان دیده‌ام

دایم ازین واقعه عطار را

نوحه‌گری اشک فشان دیده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

از بس که روز و شب غم بر غم کشیده‌ام

شادی فکنده‌ام غم بر غم گزیده‌ام

شادی به روی غم که غمم غمگسار گشت

کم غم چو روی شادی عالم بدیده‌ام

گر نیز شادی است درین آشیان غم

من شادیی ندیده‌ام اما شنیده‌ام

کس را مباد با من و با درد من رجوع

زیرا که درد عشق مسلم خریده‌ام

تا کی ز درد عشق زنم لاف چون ز نفس

دایم به دل رمیده به تن آرمیده‌ام

هرگز دمی نیافته‌ام هیچ فرصتی

چندانکه با سگان طبیعت چخیده‌ام

گرچه قدم نداشته‌ام در مقام عدل

باری ز اهل ظلم قدم در کشیده‌ام

در گوشه‌ای نشسته بسی خون بخورده‌ام

بر جایگه فسرده بسی ره بریده‌ام

عمرم گذشت در بچه طبعی و من هنوز

از حرص و آز چون بچهٔ نا رسیده‌ام

هر روز در خزانهٔ عطار کمتر است

دری که از سفینهٔ دانش گزیده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

بی دل و بی قراری مانده‌ام

زانکه در بند نگاری مانده‌ام

دلخوشی با دلگشایی بوده‌ام

غم کشی بی غمگساری مانده‌ام

زیر بار عشق او کارم فتاد

لاجرم بی کار و باری مانده‌ام

در میانم با غم عشقش چو شمع

گرچه چون اشک از کناری مانده‌ام

گرچه وصل او محالی واجب است

من مدام امیدواری مانده‌ام

بی گل رویش در ایام بهار

چون بنفشه سوکواری مانده‌ام

همچو لاله غرقهٔ خون بی رخش

داغ بر دل ز انتظاری مانده‌ام

دیده‌ام میگون لب آن سنگدل

سنگ بر دل در خماری مانده‌ام

چون دهان او نهان شد آشکار

در نهان و آشکاری مانده‌ام

زنگبار زلف او مویی بتافت

زان چو مویش تابداری مانده‌ام

گه به دربند رهی دور و دراز

گه به چین در اضطراری مانده‌ام

چون سر یک موی او بارم نداد

زیر بار مشکباری مانده‌ام

صد جهان ناز از سر مویی که دید

من که دیدم بیقراری مانده‌ام

زلف چون دربند روم روی اوست

من چرا در زنگباری مانده‌ام

می‌شمارم حلقه‌های زلف او

در شمار بی شماری مانده‌ام

چون سری نیست ای عجب این کار را

من مشوش بر کناری مانده‌ام

روزگاری می‌برم در زلف او

بس پریشان روزگاری مانده‌ام

شد فرید از چین زلفش مشک بیز

زان سبب زیر غباری مانده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

بیشتر عمر چنان بوده‌ام

کز نظر خویش نهان بوده‌ام

گه به مناجات به سر گشته‌ام

گه به خرابات دوان بوده‌ام

گاه ز جان سود بسی کرده‌ام

گاه ز تن عین زیان بوده‌ام

راستی آن است که از هیچ وجه

من نه درین و نه در آن بوده‌ام

من چکنم کان که چنان خواستند

گر بد و گر نیک چنان بوده‌ام

گرچه به خورشید مرا علم هست

طالب یک ذره عیان بوده‌ام

نی که خطا رفت چه علم و چه عین

دلشدهٔ سوخته‌جان بوده‌ام

گرچه سبکدل شده‌ام هم ز خود

بر دل خود سخت گران بوده‌ام

بحر جهان بس عجب آمد مرا

غرق تحیر ز جهان بوده‌ام

گرچه ز هر نوع سخن گفته‌ام

کوردلی گنگ زبان بوده‌ام

زآنچه که اصل است چو آگه نیم

پس همه پندار و گمان بوده‌ام

هیچ نمی‌دانم و در عمر خویش

منتظر یک همه دان بوده‌ام

چون همه دانی نتوان زد به تیر

لاجرم از غم چو کمان بوده‌ام

غرقهٔ خون شد ز تحیر فرید

زانکه بسی اشک‌فشان بوده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

کار بر خود سخت مشکل کرده‌ام

زانکه استعداد باطل کرده‌ام

چون به مقصد ره برم چون در سفر

در هوای خویش منزل کرده‌ام

راه خون آلوده می‌بینم همه

کین سفر چون مرغ بسمل کرده‌ام

گر گل‌آلود آورم پایم رواست

کز سرشکم خاک ره گل کرده‌ام

راه بر من هر زمان مشکلتر است

زانکه عزم راه مشکل کرده‌ام

عیش شیرینم برای لذتی

تلخ‌تر از زهر قاتل کرده‌ام

روی جان با نفس کم بینم از آنک

روح ناقص نفس کامل کرده‌ام

حاصل عمرم همه بی حاصلی است

آه از این حاصل که حاصل کرده‌ام

قصهٔ جانم چو کس می‌نشنود

غصهٔ بسیار در دل کرده‌ام

هست دریای معانی بس عظیم

کشتی پندار حایل کرده‌ام

سخت می‌ترسم ازین دریای ژرف

لاجرم ره سوی ساحل کرده‌ام

بیم من از غرقه گشتن چون بسی است

خویش را مشغول شاغل کرده‌ام

چون نمی‌یارم شدن مطلق به خویش

خویشتن را در سلاسل کرده‌ام

بر امید غرقه گشتن چون فرید

روی سوی بحر هایل کرده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

من شراب از ساغر جان خورده‌ام

نقل او از دست رضوان خورده‌ام

گوییا وقت سحر از دست خضر

جام جم پر آب حیوان خورده‌ام

لب فرو بستم تو می‌دان کین شراب

با حریفی آب دندان خورده‌ام

تو مخور زنهار ازین می تا تویی

زانکه من زنهار با جان خورده‌ام

چون تویی تو نماند آنگهی

نعره‌زن زان می که من زان خورده‌ام

چون دریغ آمد به خویشم این شراب

لاجرم از خویش پنهان خورده‌ام

بر فراز عرش باز اشهبم

زقه‌ها از دست سلطان خورده‌ام

دل چو در انگشت رحمان داشتم

شیر از انگشت رحمان خورده‌ام

در فرح زانم که همچون غنچه من

این قدح سر در گریبان خورده‌ام

این زمان عطار گر نوشد شراب

زیبدش چون زهر هجران خورده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

از می عشق تو مست افتاده‌ام

بر درت چون خاک پست افتاده‌ام

مستیم را نیست هشیاری پدید

کز نخستین روز مست افتاده‌ام

در خرابات خراب عاشقی

عاشق و دردی‌پرست افتاده‌ام

توبه من چون بود هرگز درست

کز ملامت در شکست افتاده‌ام

نیستی من ز هستی من است

نیستم زیرا که هست افتاده‌ام

می‌تپم چون ماهیی دانی چرا

زانکه از دریا به شست افتاده‌ام

بی خودم کن ساقیا بگشای دست

زانکه در خود پای بست افتاده‌ام

دست دور از روی چون ماهت که من

دورم از رویت ز دست افتاده‌ام

این زمان عطار و یک نصفی شراب

کز زمان در نصف شست افتاده‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌ام

اما هزار جان عوض آن گرفته‌ام

چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر

ای بس که پشت دست به دندان گرفته‌ام

تا آب زندگانی تو دیده‌ام ز دور

دور از رخ تو مرگ خود آسان گرفته‌ام

چون توشهٔ وصال توام دست می نداد

در پا فتاده گوشهٔ هجران گرفته‌ام

چون بر کمان ابروی تو تیر دیده‌ام

گر خواست وگرنه کم جان گرفته‌ام

آوازهٔ لب تو ز خلقی شنیده‌ام

زان تشنه راه چشمهٔ حیوان گرفته‌ام

آن راه چشمه در ظلمات دو زلف توست

یارب رهی چه دور و پریشان گرفته‌ام

چون خشک‌سال وصل تو در کون دیده‌ام

از ابر چشم عادت طوفان گرفته‌ام

گرچه ز چشم خاست مرا عشق تو چو اشک

این جرم نیز بر دل بریان گرفته‌ام

برهم دریده پرده ز تر دامنی چشم

کو را به دست ابر گریبان گرفته‌ام

گفتی که من به کار تو سر تیز می‌کنم

کین پر دلی ز زلف زره‌سان گرفته‌ام

خونی گشاد از همه سر تیزی توام

وین تجربه ز ناوک مژگان گرفته‌ام

چون تو ز ناز و کبر نگنجی به شهر در

من شهر ترک گفته بیابان گرفته‌ام

عطار تا که از تو چو یوسف جدا افتاد

یعقوب‌وار کلبهٔ احزان گرفته‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

در خطت تا دل به جان در بسته‌ام

چون قلم زان خط میان در بسته‌ام

در تماشای خط سرسبز تو

چشم بگشاده فغان در بسته‌ام

نی که از خطت زبانم شد ز کار

زان چنین دایم زبان در بسته‌ام

تو چنین پسته دهان و من ز شوق

گرچه می‌سوزم دهان در بسته‌ام

آشکارا خون دل بگشاده‌ام

تا به زلفت دل نهان در بسته‌ام

پر گره دانست زلف تو که من

دل به زلفت هر زمان در بسته‌ام

چون جهان آرای دیدم روی تو

چشم از روی جهان در بسته‌ام

نیست در کار توام دلبستگی

زانکه در کار تو جان در بسته‌ام

گفته‌ای در بند با من تا به جان

این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام

گفته‌ای در بند با من تا به جان

این چه باشد بیش از آن در بسته‌ام

گر بسوزد همچو خاکستر دو کون

نگسلم از تو چنان در بسته‌ام

تا بلای ناگهان دیدم ز هجر

رخت رحلت ناگهان در بسته‌ام

هم دل از عطار فارغ کرده‌ام

هم در سود و زیان در بسته‌ام

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 9:03 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5040316
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث