به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چون عشق تو داعی عدم شد

نتوان به وجود متهم شد

جایی که وجود عین شرک است

آنجا نتوان مگر عدم شد

جانا می عشق تو دلی خورد

کو محو وجود جام‌جم شد

در پرتو نیستی عشقت

بیش از همه بود و کم ز کم شد

بر لوح فتاد ذره‌ای عشق

لوح از سر بی‌خوردی قلم شد

عشق تو دلم در آتش افکند

تا گرد همه جهان علم شد

دل در سر زلف تو قدم زد

ایمانش نثار آن قدم شد

دل در ره تو نداشت جز درد

با درد دلم دریغ ضم شد

رازی که دلم نهفته می‌داشت

بر چهرهٔ من به خون رقم شد

تا تو بنواختی چو چنگم

رگ بر تن من چو زیر و بم شد

عطار به نقد نیم جان داشت

وان نیز به محنت تو هم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد

از بهر چه با رندان در کار نخواهم شد

شد عمر و نمی‌بینم از دین اثری در دل

وز کفر نهاد خویش دین‌دار نخواهم شد

کی فانی حق باشم بی قول اناالحق من

کز عشق چو مشتاقان بردار نخواهم شد

دانم که نخواهم یافت از دلبر خود کامی

تا من ز وجود خود بیزار نخواهم شد

ای ساقی جان می‌ده کاندر صف قلاشان

این بار چو هر باری بی‌بار نخواهم شد

از یک می عشق او امروز چنان مستم

کز مستی آن هرگز هشیار نخواهم شد

تا دیده خیال او در خواب همی بیند

از خواب خیال او بیدار نخواهم شد

هرچند که عطارم لیکن به مجاز است این

بی عطر سر زلفش عطار نخواهم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

بار دگر پیر ما مفلس و قلاش شد

در بن دیر مغان ره زن اوباش شد

میکدهٔ فقر یافت خرقهٔ دعوی بسوخت

در ره ایمان به کفر در دو جهان فاش شد

زآتش دل پاک سوخت مدعیان را به دم

دردی اندوه خورد عاشق و قلاش شد

پاک بری چست بود در ندب لامکان

کم زن و استاد گشت حیله گر و طاش شد

لاشهٔ دل را ز عشق بار گران برنهاد

فانی و لاشییء گشت یار هویداش شد

راست که بنمود روی آن مه خورشید چهر

عقل چو طاوس گشت وهم چو خفاش شد

وهم ز تدبیر او آزر بت‌ساز گشت

عقل ز تشویر او مانی نقاش شد

چون دل عطار را بحر گهربخش دید

در سخن آمد به حرف ابر گهرپاش شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد

دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد

انگشت نمای دو جهان گشت به عزت

هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد

چون پرده برانداختی از روی چو خورشید

هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد

راه تو شگرف است بسر می‌روم آن ره

زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد

عشاق جهان جمله تماشای تو دارند

عالم ز تماشی تو چون خلد ارم شد

تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود

خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد

تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد

خورشید ز پرده به‌در افتاد و علم شد

تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد

جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد

چون آه جگرسوز ز عطار برآمد

با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

برقع از خورشید رویش دور شد

ای عجب هر ذره‌ای صد حور شد

همچو خورشید از فروغ طلعتش

ذره ذره پای تا سر نور شد

جملهٔ روی زمین موسی گرفت

جملهٔ آفاق کوه طور شد

چون تجلی‌اش به فرق که فتاد

طور با موسی بهم مهجور شد

فوت خورشید نبود سایه را

لاجرم آن آمد این مقهور شد

قطره‌ای آوازهٔ دریا شنید

از طمع شوریده و مغرور شد

مدتی می‌رفت چون دریا بدید

محو گشت و تا ابد مستور شد

چون در آن دریا نه بد دید و نه نیک

نیک و بد آنجایگه معذور شد

هر دوعالم انگبین صرف بود

لاجرم چون خانهٔ زنبور شد

زانگبین چون آن همه زنبور خاست

هر یکی هم زانگبین مخمور شد

قسم هر یک زانگبین چندان رسید

کز خود و از هر دو عالم دور شد

سایه چون از ظلمت هستی برست

در بر خورشید نورالنور شد

همچو این عطار بس مشهور گشت

همچو آن حلاج بس منصور شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:52 PM

چو خورشید جمالت جلوه‌گر شد

چو ذره هر دو عالم مختصر شد

ز هر ذره چو صد خورشید می‌تافت

همه عالم به زیر سایه در شد

چو خورشید از رخ تو ذره‌ای یافت

بزد یک نعره وز حلقه به در شد

جهان آشفته و شوریده‌دل گشت

فلک سرگشته و دریوزه‌گر شد

هزاران قرن پوشیده کبودی

ز سر آمد به پا وز پا به سر شد

ازین چندین بگردید او که ناگاه

خبر یافت از تو وز خود بی خبر شد

بسا رستم که اینجا زن‌صفت گشت

بسا مطرب که اینجا نوحه‌گر شد

قدر کاینجا رسید از خویش گم گشت

قضا کانجا رسید اندک قدر شد

بشست از جان و از دل دست جاوید

کسی کو مرد راه این سفر شد

درین ره هر که نعلینی بینداخت

هزاران راهرو را تاج سر شد

ولی چون سر بباخت اول درین راه

ازین نعلین آخر تاجور شد

درین منزل کسی کو پیشتر رفت

به هر گامش تحیر بیشتر شد

عجب کارا که موری می‌نداند

که با عرش معظم در کمر شد

شبی موجی ازین دریا برآمد

از آن وقتی فلک زیر و زبر شد

چو کرسی عرش حیران ماند برجای

چو دنیا و آخرت یک ره گذر شد

چه دریایی است این کز هیبت آن

جهان هر ساعتی رنگ دگر شد

ازین دریا چو عکسی سایه انداخت

جدا هر ذره‌ای بحر گهر شد

ازین دریا دو عالم شور بگرفت

که تا ترتیب عالم معتبر شد

درآمد موج دیگر آخرالامر

دو عالم محو گشت و بی اثر شد

ز حل و عقد شرح این مقالات

دل عطار در خون جگر شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

یک شرر از عین عشق دوش پدیدار شد

طای طریقت بتافت عقل نگونسار شد

مرغ دلم همچو باد گرد دو عالم بگشت

هرچه نه از عشق بود از همه بیزار شد

بر دل آن کس که تافت یک سر مو زین حدیث

صومعه بتخانه گشت خرقه چو زنار شد

گر تف خورشید عشق یافته‌ای ذره‌شو

زود که خورشید عمر بر سر دیوار شد

ماه رخا هر که دید زلف تو کافر بماند

لیک هر آنکس که دید روی تو دین‌دار شد

دام سر زلف تو باد صبا حلقه کرد

جان خلایق چو مرغ جمله گرفتار شد

یک شکن از زلف تو وقت سحر کشف گشت

جان همه منکران واقف اسرار شد

باز چو زلف تو کرد بلعجبی آشکار

زاهد پشمینه پوش ساکن خمار شد

هر که ز دین گشته بود چون رخ خوب تو دید

پای بدین در نهاد باز به اقرار شد

وانکه مقر گشته بود حجت اسلام را

چون سر زلف تو دید با سر انکار شد

روی تو و موی تو کایت دین است و کفر

رهبر عطار گشت ره زن عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

 

در راه تو هر که راهبر شد

هر لحظه به طبع خاک تر شد

هر خاک که ذرهٔ قدم گشت

در عالم عشق تاج سر شد

تا تو نشوی چو ذره ناچیز

نتوانی ازین قفس به در شد

هر کو به وجود ذره آمد

فارغ ز وجود خیر و شر شد

در هستی خود چو ذره گم گشت

ذاتی که ز عشق معتبر شد

ذره ز که پرسد و چه پرسد

زیرا که ز خویش بی‌خبر شد

خورشید ز خویش ذره‌ای دید

وآنگه به دهان شیر در شد

گر ذرهٔ راه نیست خورشید

پیوسته چرا چنین به سر شد

چون ذره کسی که پیشتر رفت

سرگشتهٔ راه بیشتر شد

در عشق چو ذره شو که عشقش

بر آهن و سنگ کارگر شد

بنمود نخست پردهٔ زلف

در پرده نشست و پرده در شد

درداد ندا که همچو ذره

فانی صفتی که در سفر شد

موی سر زلف ماش جاوید

همراهی کرد و راهبر شد

عطار چو ذره تا فنا گشت

در دیدهٔ خویش مختصر شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

پیر ما وقت سحر بیدار شد

از در مسجد بر خمار شد

از میان حلقهٔ مردان دین

در میان حلقهٔ زنار شد

کوزهٔ دردی به یک دم درکشید

نعره‌ای دربست و دردی‌خوار شد

چون شراب عشق در وی کار کرد

از بد و نیک جهان بیزار شد

اوفتان خیزان چو مستان صبوح

جام می بر کف سوی بازار شد

غلغلی در اهل اسلام اوفتاد

کای عجب این پیر از کفار شد

هر کسی می‌گفت کین خذلان چبود

کان‌چنان پیری چنین غدار شد

هرکه پندش داد بندش سخت کرد

در دل او پند خلقان خار شد

خلق را رحمت همی آمد بر او

گرد او نظارگی بسیار شد

آنچنان پیر عزیز از یک شراب

پیش چشم اهل عالم خوار شد

پیر رسوا گشته مست افتاده بود

تا از آن مستی دمی هشیار شد

گفت اگر بدمستیی کردم رواست

جمله را می‌باید اندر کار شد

شاید ار در شهر بد مستی کند

هر که او پر دل شد و عیار شد

خلق گفتند این گدیی کشتنی است

دعوی این مدعی بسیار شد

پیر گفتا کار را باشید هین

کین گدای گبر دعوی‌دار شد

صد هزاران جان نثار روی آنک

جان صدیقان برو ایثار شد

این بگفت و آتشین آهی بزد

وانگهی بر نردبان دار شد

از غریب و شهری و از مرد و زن

سنگ از هر سو برو انبار شد

پیر در معراج خود چون جان بداد

در حقیقت محرم اسرار شد

جاودان اندر حریم وصل دوست

از درخت عشق برخوردار شد

قصهٔ آن پیر حلاج این زمان

انشراح سینهٔ ابرار شد

در درون سینه و صحرای دل

قصهٔ او رهبر عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

قصهٔ عشق تو چون بسیار شد

قصه‌گویان را زبان از کار شد

قصهٔ هرکس چو نوعی نیز بود

ره فراوان گشت و دین بسیار شد

هر یکی چون مذهبی دیگر گرفت

زین سبب ره سوی تو دشوار شد

ره به خورشید است یک یک ذره را

لاجرم هر ذره دعوی‌دار شد

خیر و شر چون عکس روی و موی توست

گشت نور افشان و ظلمت‌بار شد

ظلمت مویت بیافت انکار کرد

پرتو رویت بتافت اقرار شد

هر که باطل بود در ظلمت فتاد

وانکه بر حق بود پر انوار شد

مغز نور از ذوق نورالنور گشت

مغز ظلمت از تحسر نار شد

مدتی در سیر آمد نور و نار

تا زوال آمد ره و رفتار شد

پس روش برخاست پیدا شد کشش

رهروان را لاجرم پندار شد

چون کشش از حد و غایت درگذشت

هم وسایط رفت و هم اغیار شد

نار چون از موی خاست آنجا گریخت

نور نیز از پرده با رخسار شد

موی از عین عدد آمد پدید

روی از توحید بنمودار شد

ناگهی توحید از پیشان بتافت

تا عدد هم‌رنگ روی یار شد

بر غضب چون داشت رحمت سبقتی

گر عدد بود از احد هموار شد

کل شیء هالک الا وجهه

سلطنت بنمود و برخوردار شد

چیست حاصل عالمی پر سایه بود

هر یکی را هستییی مسمار شد

صد حجب اندر حجب پیوسته گشت

تا رونده در پس دیوار شد

مرتفع چو شد به توحید آن حجب

خفته از خواب هوس بیدار شد

گرچه در خون گشت دل عمری دراز

این زمان کودک همه دلدار شد

هرکه او زین زندگی بویی نیافت

مرده زاد از مادر و مردار شد

وان کزین طوبی مشک‌افشان دمی

برد بویی تا ابد عطار شد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:46 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5041681
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث