به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

زین دم عیسی که هر ساعت سحر می‌آورد

عالمی بر خفته سر از خاک بر می‌آورد

هر زمان ابر از هوا نزلی دگر می‌افکند

هر نفس باغ از صبا زیبی دگر می‌آورد

ابر تر دامن برای خشک مغزان چمن

از بهشت عدن مروارید تر می‌آورد

هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشن است

دست ابرش پای کوبان باز بر می‌آورد

طعم شیر و شکر آید از لب طفلان باغ

زانکه آب از ابر شیر چون شکر می‌آورد

با نسیم صبح گویی راز غیبی در میان است

کز ضمیر آهوان چین خبر می‌آورد

غنچه چو زرق خود از بالا طلب دارد چو ابر

از برای آن دهان بالای سر می‌آورد

گر ز بی برگی درون غنچه خون می‌خورد گل

هر دم از پرده برون برگی دگر می‌آورد

مشک را چون بوی نقصان می‌پذیرد از جگر

گل چگونه بوی مشکین از جگر می‌آورد

گل چو می‌داند که عمری سرسری دارد چو برق

زندگانی بر سر آتش به سر می‌آورد

نرگس سیمین چو پر می جام زرین می‌کشد

سر گرانی هر دمش از پای در می‌آورد

لاجرم از بس که می‌خورده است آن مخمور چشم

چشم خواب آلود پر خواب سحر می‌آورد

یا صبای تند گویی سیم و زر را می‌زند

زین قبل در دست سیمین جام زر می‌آورد

تا که در باغ سخن عطار شد طاوس عشق

در سخن خورشید را در زیر پر می‌آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چو طوطی خط او پر بر آورد

جهان حسن در زیر پر آورد

به خوش رنگی رخش عالم برافروخت

ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد

لب چون لعلش از چشمم گهر ریخت

بر چون سیمش از رویم زر آورد

گل از شرم رخ او خشک لب گشت

ز خشکی ای عجب دامن تر آورد

دهان تنگ او یارب چه چشمه است

که از خنده به دریا گوهر آورد

سر زلفش شکار دلبری را

هزاران حلقه در یکدیگر آورد

فلک زان چنبری آمد که زلفش

فلک را نیز سر در چنبر آورد

فلک در پای او چون گوی می‌گشت

چو چوگانش به خدمت بر سر آورد

چو شد عطار لالای در او

ز زلفش خادمی را عنبر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

خطت خورشید را در دامن آورد

ز مشک ناب خرمن خرمن آورد

چنان خطت برآوردست دستی

که با خورشید و مه در گردن آورد

کله‌دار فلک از عشق خطت

چو گل کرده قبا پیراهن آورد

خط مشکینت جوشی در دل انداخت

لب شیرینت جوشی در من آورد

فلک را عشق تو در گردش انداخت

جهان را شوق تو در شیون آورد

ندانم تا فلک در هیچ دوری

به خوبی تو یک سیمین‌تن آورد

فلک چون هر شبی زلف تو می‌دید

که چندین حلقهٔ مردافکن آورد

ز چشم بد بترسید از کواکب

سر زلف تو را چوبک‌زن آورد

از آن سر رشته گم کردم که رویت

دهانی همچو چشم سوزن آورد

از آن سرگشته دل ماندم که لعلت

گهر سی‌دانه در یک ارزن آورد

ز بهر ذره‌ای وصل تو هر روز

اگر خورشید وجهی روشن آورد

چون آن ذره نیافت از خجلت آن

فرو شد زرد و سر در دامن آورد

دل عطار در وصلت ضمیری

به اسرار سخن آبستن آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

بی لعل لبت وصف شکر می‌نتوان کرد

بی عکس رخت فهم قمر می‌نتوان کرد

چون صدقه ستانی است شکر لعل لبت را

وصف لب لعلت به شکر می‌نتوان کرد

مویی ز میان تو نشان می‌نتوان داد

صفری ز دهان تو خبر می‌نتوان کرد

برگ گلت آزرده شود از نظر تیز

زان در رخ تو تیز نظر می‌نتوان کرد

چون زلف تو زیر و زبری همه خلق است

بی زلف تو دل زیر و زبر می‌نتوان کرد

در واقعهٔ عشق رخت از همه نوعی

کردیم بسی حیله دگر می‌نتوان کرد

این کار به افسانه به سر می‌نتوان برد

وافسانهٔ عشق تو زبر می‌نتوان کرد

از تو کمری می‌نتوان بست به صد سال

چون با تو به هم دست و کمر می‌نتوان کرد

بی توشهٔ خون جگرم گر نخوری تو

در وادی عشق تو سفر می‌نتوان کرد

گفتی چو بسوزم جگرت آن تو باشم

این سوخته را سوخته‌تر می‌نتوان کرد

گفتی تو که مرغ منی آهنگ به من کن

آهنگ بدین بال و بدین پر نتوان کرد

کی در تو رسم گرد تو دریای پر آتش

چون قصد تو از بیم خطر می‌نتوان کرد

بی اشک چو خونم ز غم نقش خیالت

نقاشی این روی چو زر می‌نتوان کرد

ترک غم تو کرد مرا اشک چنین سرخ

در گردن هندوی بصر می‌نتوان کرد

چون هر چه که آن پیش من آید ز تو آید

از آتش سوزنده حذر می‌نتوان کرد

در پای غم از دست دل عاشق عطار

افتاده چنانم که گذر می‌نتوان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد

گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد

زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار

پس از چه سبب غرقه به خون پیرهن آورد

اشکال بدایع همه در پردهٔ رشکند

زین شکل که از پرده برون یاسمن آورد

هرگز ز گل و مشک نیفتاد به صحرا

زین بوی که از نافه به صحرا سمن آورد

صد بیضهٔ عنبر نخرد کس به جوی نیز

زین رسم که در باغ کنون نسترن آورد

هر لحظه صبا از پی صد راز نهانی

از مشک برافکند و به گوش چمن آورد

آن راز به طفلی همه عیسی صفتان را

در مهد چو عیسی به شکر در سخن آورد

چون کرد گل سرخ عرق از رخ یارم

آبی چو گلابش ز صفا در دهن آورد

لاله چو شهیدان همه آغشته به خون شد

سر از غم کم عمری خود در کفن آورد

اول نفس از مشک چو عطار همی زد

آخر جگری سوخته دل‌تر ز من آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

روی در زیر زلف پنهان کرد

تا در اسلام کافرستان کرد

باز چون زلف برگرفت از روی

همه کفار را مسلمان کرد

دوش آمد برم سحرگاهی

تا دل من به زلف پیمان کرد

چون سحرگاه باد صبح بخاست

حلقهٔ زلف او پریشان کرد

گفتم آخر چرا چنین کردی

گفت این باد کرد چتوان کرد

گفتمش عهد کن به چشم این بار

چشم برهم نهاد و فرمان کرد

چون که پیمان ما به باد بداد

باز عهدم شکست و تاوان کرد

چون برفتم ز چشم، او حالی

دل من برد و تیرباران کرد

گفتم آخر شکست چشمت عهد

گفت چشمم نکرد مژگان کرد

گفتمش با لب تو عهد کنم

گفت کن زانکه بوسه ارزان کرد

چون ببستیم عهد لب بر لب

بر لبم لعل او درافشان کرد

من چو بی‌خویشتن شدم ز خوشی

پاره از من بکند و پنهان کرد

گفتم آخر لب تو عهد شکست

گفت آن لب نکرد دندان کرد

درد عطار را که درمان نیست

می‌ندانم که هیچ درمان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

 

هر که را عشق تو سرگردان کرد

هرگزش چارهٔ آن نتوان کرد

چارهٔ عشق تو بیچارگی است

هر که بیچاره نشد تاوان کرد

سر به فرمان بنهد خورشیدش

هر که یک ذره تو را فرمان کرد

چون به زیبایی آن داری تو

این چنین عاشق زارم آن کرد

چشم خون‌ریز تو از غمزهٔ تیز

چشم این سوخته خون‌افشان کرد

چه کنی قصد به خونم که دلم

خویش را پیش رخت قربان کرد

جان عطار تو خود می‌دانی

که هوایت ز میان جان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:39 PM

عزم خرابات بی‌قنا نتوان کرد

دست به یک درد بی صفا نتوان کرد

چون نه وجود است نه عدم به خرابات

لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد

شاه مباش و گدا مباش که آنجا

هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد

گم شدن و بیخودی است راه خرابات

توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد

هر که ز خود محو گشت در بن این دیر

وعدهٔ اثبات او وفا نتوان کرد

سایه که در قرص آفتاب فرو شد

تا به ابد چارهٔ بقا نتوان کرد

لا شو اگر عزم می‌کنی تو به بالا

زانکه چنین عزم جز به لا نتوان کرد

گر قدری عمر بی‌حضور کنی فوت

تا به ابد آن قدر قضا نتوان کرد

خود قدری نیست این قدر که جهان است

ترک جهانی به یک خطا نتوان کرد

گر ز خرابات درد قسم تو آید

تا ابد الابدش دوا نتوان کرد

چون به خرابات حاجت تو حضور است

حاجت تو بی میی روا نتوان کرد

یار عزیز است خاصه یار خرابات

در حق یاری چنین ریا نتوان کرد

هم نفسی دردکش اگر به کف آری

دامن او یک نفس رها نتوان کرد

تا که نگردد فرید درد کش دیر

قصه دردی کشان ادا نتوان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:39 PM

زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد

عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد

گویی که بلا با سر زلف تو قرین بود

گویی که قضا با غم عشق تو قران کرد

اندر طلب زلف تو عمری دل من رفت

چون یافت ره زلف تو یک حلقه نشان کرد

وقت سحری باد درآمد ز پس و پیش

وان حلقه ز چشم من سرگشته نهان کرد

چون حلقهٔ زلف تو نهان گشت دلم برد

چون برد دلم آمد و آهنگ به جان کرد

جان نیز به سودای سر زلف تو برخاست

پیش آمد و عمری چو دلم در سر آن کرد

ناگه سر مویی ز سر زلف تو در تاخت

جان را ز پس پردهٔ خود موی کشان کرد

فی‌الجمله بسی تک که زدم تا که یقین گشت

کز زلف تو یک موی نشان می نتوان کرد

گرچه نتوان کرد بیان سر زلفت

آن مایه که عطار توانست بیان کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:39 PM

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد

سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد

زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد

ترسا بچه آن دارد دیوانه از آنم کرد

دوش آن بت شنگانه می‌داد به پیمانه

وز کعبه به بتخانه زنجیر کشانم کرد

کردم ز پریشانی در بتکده دربانی

چون رفت مسلمانی بس نوحه که جانم کرد

دل کفر به دین‌داری زو کرد خریداری

دردا که به سر باری اسلام زیانم کرد

آزاد جهان بودم بی داد و ستان بودم

انگشت زنان بودم انگشت گزانم کرد

دل دادم و بد کردم یک درد به صد کردم

وین جرم چو خود کردم با خود چه توانم کرد

دی گفت نکو خواهی توبه است تورا راهی

از روی چنان ماهی من توبه ندانم کرد

آخر چو فرو ماندم ترسا بچه را خواندم

بسیار سخن راندم تا راه بیانم کرد

بنهاد ز درویشی صد تعبیه اندیشی

در پردهٔ بی خویشی از خویش نهانم کرد

چون دست ز خود شستم از بند برون جستم

هر چیز که می‌جستم در حال عیانم کرد

من بی من و بی‌مایی افتاده بدم جایی

تا در بن دریایی بی نام و نشانم کرد

عطار دمی گر زد بس دست که بر سر زد

هم مهر به لب بر زد هم بند زبانم کرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:39 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5054996
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث