به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد

ز عقل و جان و دین و دل به کلی بی خبر گردد

کسی کز سر این دریا سر مویی خبر دارد

چه گردی گرد این دریا که هر کو مردتر افتد

ازین دریا به هر ساعت تحیر بیشتر دارد

تورا با جان مادرزاد ره نبود درین دریا

کسی این بحر را شاید که او جانی دگر دارد

تو هستی مرد صحرایی نه دریابی نه بشناسی

که با هر یک ازین دریا دل مردان چه سر دارد

ببین تا مرد صاحب دل درین دریا چسان جنبد

که بر راه همه عمری به یک ساعت گذر دارد

تو آن گوهر که در دریا همه اصل اوست کی یابی

چو می‌بینی که این دریا جهانی پر گهر دارد

اگر خواهی که آن گوهر ببینی تو چنان باید

که چون خورشید سر تا پای تو دایم نظر دارد

عجب آن است کین دریا اگرچه جمله آب آمد

ولی از شوق یک قطره زمین لب خشک‌تر دارد

چو شوقش بود بسیاری به آبی نیز غیر خود

ز تو بر ساخت غیر خود تویی غیری اگر دارد

سلامت از چه می‌جویی ملامت به درین دریا

که آن وقت است مرد ایمن که راهی پرخطر دارد

چو از تر دامنی عطار در کنجی است متواری

ندانم کین سخن گفتن ازو کس معتبر دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

هر که بر روی او نظر دارد

از بسی نیکوی خبر دارد

تو نکوتر ز نیکوان دو کون

که دو کون از تو یک اثر دارد

هرچه اندر دو کون می‌بینم

از جمال تو یک نظر دارد

در جمالت مدام بیخبر است

هر که او ذره‌ای بصر دارد

دیده‌جان که در تو حیران است

هرچه جز توست مختصر دارد

هر که روی چو آفتاب تو دید

نتواند که دیده بردارد

هر که بویی بیافت از ره تو

خاک راه تو تاج سر دارد

عاشق از خویشتن نیندیشد

گرچه راهت بسی خطر دارد

خویش را مست وار درفکند

هر که او جان دیده‌ور دارد

در ره عشق تو دل عطار

آتشی سخت در جگر دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

 

دل درد تو یادگار دارد

جان عشق تو غمگسار دارد

تا عشق تو در میان جان است

جان از دو جهان کنار دارد

تا خورد دلم شراب عشقت

سرگشتگی خمار دارد

مسکین دل من چو نزد تو نیست

در کوی تو خود چکار دارد

راز تو نهان چگونه دارم

کاشکم همه آشکار دارد

چندین غم بی نهایت از تو

عطار ز روزگار دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

سر زلف تو بوی گلزار دارد

لب لعل تو رنگ گلنار دارد

از آن غم که یکدم سر گل نبودت

ببین گل که چون پای بر خار دارد

اگر روی تو نیست خورشید عالم

چرا خلق را ذره کردار دارد

وگر نقطهٔ عاشقان نیست خالت

چرا عاشقان را چو پرگار دارد

وگر زلف تو نیست هندوی ترسا

چرا پس چلیپا و زنار دارد

دهانت چو با پسته‌ای تنگ ماند

شکر تنگ بسته به خروار دارد

خط سبز زنگار رنگ تو یارب

چو گوگرد سرخی چه مقدار دارد

چرا روی کردی ترش تا ز خطت

نگین مسین تو زنگار دارد

ندارم به روی تو چشم تعهد

که روی تو خود چشم بیمار دارد

چو تیمار چشم خودش می نبینم

مرا چشم زخمی چه تیمار دارد

مکن بیقرارم چو گردون که گردون

به صاحب قرانیم اقرار دارد

به یک بوسه جان مرا زنده گردان

که جانم به عالم همین کار دارد

فرید از لب تو سخن چون نگوید

که شعر از لب تو شکربار دارد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

خطی کان سرو بالا می‌درآرد

برای کشتن ما می‌درآرد

به زیبایی گل سرخش به انصاف

خطی سرسبز زیبا می‌درآرد

بگرد روی همچون ماه گویی

هلالی عنبرآسا می‌درآرد

پری رویا کنون منشور حسنت

ز خط سبز طغرا می‌درآرد

ازین پس با تو رنگم در نگیرد

که لعلت رنگ مینا می‌درآرد

هر آن رنگی که پنهان می‌سرشتی

کنون روی تو پیدا می‌درآرد

هر آن کشتی که من بر خشک راندم

کنون چشمم به دریا می‌درآرد

به ترکی هندوی زلف تو هر دم

دلی دیگر ز یغما می‌درآرد

سر زلفت که جان ها دخل دارد

چنین دخلی به تنها می‌درآرد

ولی بر پشتی روی چو ماهت

بسا کس را که از پا می‌درآرد

فرید از دست زلفت کی برد سر

که زلفت سر به غوغا می‌درآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

صبح بر شب شتاب می‌آرد

شب سر اندر نقاب می‌آرد

گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبح

مست را در عذاب می‌آرد

ساقیا آب لعل ده که دلم

ساعتی سر به آب می‌آرد

خیز و خون سیاوش آر که صبح

تیغ افراسیاب می‌آرد

خیز ای مطرب و بخوان غزلی

هین که زهره رباب می‌آرد

صبحدم چون سماع گوش کنی

دیده را سخت خواب می‌آرد

مطرب ما رباب می‌سازد

ساقی ما شراب می‌آرد

همه اسباب عیش هست ولیک

مرگ تیغ از قراب می‌آرد

عالمی عیش با اجل هیچ است

این سخن را که تاب می‌آرد

ای دریغا که گر درنگ کنم

عمر بر من شتاب می‌آرد

در غم مرگ بی‌نمک عطار

از دل خود کباب می‌آرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد

خط تو به سرسبزی بر مشک ختن خندد

تا یاد لبت نبود گلهای بهاری را

حقا که اگر هرگز یک گل ز چمن خندد

از عکس تو چون دریا از موج برآرد دم

یاقوت و گهر بارد بر در عدن خندد

گر کشته شود عاشق از دشنهٔ خونریزت

در روی تو همچون گل از زیر کفن خندد

چه حیله نهم برهم چون لعل شکربارت

چندان که کنم حیله بر حیلهٔ من خندد

تو هم‌نفس صبحی زیرا که خدا داند

تا حقهٔ پر درت هرگز به دهن خندد

من هم‌نفس شمعم زیرا که لب و چشمم

بر فرقت جان گرید بر گریهٔ تن خندد

عطار چو در چیند از حقهٔ پر درت

در جنب چنان دری بر در سخن خندد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

عاشق تو جان مختصر که پسندد

فتنه تو عقل بی خبر که پسندد

روی تو کز ترک آفتاب دریغ است

در نظر هندوی بصر که پسندد

روی تو را تاب قوت نظری نیست

در رخ تو تیزتر نظر که پسندد

چون بنگنجد شکر برون ز دهانت

از لب تو خواستن شکر که پسندد

چون نتوان بی کمر میان تو دیدن

موی میان تو را کمر که پسندد

چون به کمان برنهی خدنگ جگردوز

پیش تو جز جان خود سپر که پسندد

چون به جفا تیغت از نیام برآری

در همه عالم حدیث سر که پسندد

چون غم عشقت به جان خرند و به ارزد

در غم تو حیله و حذر که پسندد

تا غم عشق تو هست در همه عالم

هیچ دلی را غمی دگر که پسندد

وصل تو جستم به نیم جان محقر

وصل تو آخر بدین قدر که پسندد

هر سحر از عشق تو بسا که بسوزم

سوز چو من شمع هر سحر که پسندد

چون تو جگر گوشهٔ دل منی آخر

قوت من از گوشهٔ جگر که پسندد

شد دل عطار پاره پاره ز شوقت

کار دل او ازین بتر که پسندد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

خطش مشک از زنخدان می برآرد

مرا از دل نه از جان می برآرد

خطش خوانا از آن آمد که بی کلک

مداد از لعل خندان می برآرد

مداد آنجا که باشد لوح سیمینش

ز نقره خط چون جان می برآرد

کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم

مگر خار از گلستان می برآرد

چنین جایی چه خای خار باشد

که از گل برگ ریحان می برآرد

چه می‌گویم که ریحان خادم اوست

که سنبل از نمکدان می برآرد

چه جای سنبل تاریک روی است

که سبزه زاب حیوان می برآرد

ز سبزه هیچ شیرینی نیاید

نبات از شکرستان می برآرد

نبات آنجا چه وزن آرد ولیکن

زمرد را ز مرجان می برآرد

چه سنجد در چنین موقع زمرد

که مشک از ماه تابان می برآرد

که داند تا به سرسبزی خط او

چه شیرینی ز دیوان می برآرد

به یک دم کافر زلفش به مویی

دمار از صد مسلمان می برآرد

ز سنگ خاره خون، یعنی که یاقوت

به زخم تیر مژگان می برآرد

میان شهر می‌گردد چو خورشید

خروش از چرخ گردان می برآرد

دلم از عشق رویش زیر بر او

نفس دزدیده پنهان می برآرد

چو می‌ترسد ز چشم بد نفس را

نهان از خویشتن زان می برآرد

فرید از دست او صد قصه هر روز

به پیش چشم سلطان می برآرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:34 PM

دلی کز عشق او دیوانه گردد

وجودش با عدم همخانه گردد

رخش شمع است و عقل ار عقل دارد

ز عشق شمع او دیوانه گردد

کسی باید که از آتش نترسد

به گرد شمع چون پروانه گردد

به شکر آنکه زان آتش بسوزد

همه در عالم شکرانه گردد

کسی کو بر وجود خویش لرزد

همان بهتر که در کاشانه گردد

اگر بر جان خود لرزد پیاده

به فرزینی کجا فرزانه گردد

بخیلی کو به یک جو زر بمیرد

چرا گرد مقامرخانه گردد

چو ماهی آشنا جوید درین بحر

بکل از خاکیان بیگانه گردد

چو در دریا فتاد آن خشک نانه

مکن تعجیل تا ترنانه گردد

اگر تو دم زنی از سر این بحر

دل خونابه را پیمانه گردد

بسی افسون کند غواص دریا

که در دم داشتن مردانه گردد

اگر در قعر دریا دم برآرد

همه افسون او افسانه گردد

درین دریا دل پر درد عطار

ندانم مرد گردد یا نگردد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:28 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042210
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث