به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

چو قفل لعل بر درج گهر زد

جهانی خلق را بر یکدگر زد

لب لعلش جهان را برهم انداخت

خط سبزش قضا را بر قدر زد

نبات خط او چون از شکر رست

ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد

به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت

نیندیشید و لاف لاتذر زد

رخ او تاب در خورشید و مه داد

لب او بانگ بر تنگ شکر زد

چو نقاش ازل از بهر خطش

به سیمین لوح او بیرنگ برزد

چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل

درونش سی ستاره بر قمر زد

بسی می‌زد به مژگان بر دلم تیر

بدو گفتم که کم زن بیشتر زد

دلم از طره چون زیر و زبر کرد

گره بر طرهٔ زیر و زبر زد

دلم خون کرد تا از پاش بفکند

عقیقی گشت آنگه بر کمر زد

دلم با او چو دستی در کمر کرد

کمربند فلک را دست در زد

فرید او را گزید از هر دو عالم

به یک‌دم آتشی در خشک و تر زد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چون پرده ز روی ماه برگیرد

از فرق فلک کلاه برگیرد

بی روی چو ماه او دم سردم

از روی سپهر ماه برگیرد

صاحب‌نظری اگر دمم بیند

هر دم که زنم به آه برگیرد

در راه فتاده‌ام به بوی آنک

چون سایه مرا ز راه برگیرد

و او خود چو مرا تباه بیند حال

سایه ز من تباه برگیرد

خطش چو به خون من سجل بندد

دو جادو را گواه برگیرد

که حکم کند بدین گواه و خط

جز آنکه دل از اله برگیرد

هرگاه که زلف او نهد جرمم

صد توبه به یک گناه برگیرد

لیکن لب عذرخواه پیش آرد

وز هم لب عذرخواه برگیرد

جادو بچهٔ دو چشمش آن خواهد

تا رسم گدا و شاه برگیرد

صد بالغ را ببین که چون از راه

جادو بچهٔ سیاه برگیرد

عقل آید و عالمی حشر سازد

وز صبر بسی سپاه برگیرد

با قلب شکسته پیش صف آید

تا پرده ز پیشگاه برگیرد

چشمش به صف مژه به یک مویش

با خیل و سپه ز راه برگیرد

گفتم اگرم دهد پناه خود

کنجی دلم از پناه برگیرد

از نقد جهان فرید را قلبی است

این قلب که گاه گاه برگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد

به نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد

قدری ز نور رویت به دو عالم ار در افتد

همه عرصه‌های عالم به همان قدر بگیرد

چو در آرزوی رویت نفسی ز دل برآرم

ز دم فسردهٔ من نفس سحر بگیرد

چه غم ره است این خود که دلم دمی درین ره

نه غمی دگر گزیند نه رهی دگر بگیرد

اگر از عتاب غیرت ره عاشقان بگیری

ز سرشک عاشقانت همه رهگذر بگیرد

ز پی تو جان عطار اگر امتحان کنندش

به مدیح تو دو عالم به در و گهر بگیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد

از رشک روی مه را در صد نگار گیرد

از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش

صد دست باید آنجا تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند میگونی لب او

تا روز رستخیزش زان می خمار گیرد

گر ماه لاله گونش تابد به نرگس و گل

گلزار پای تا سر از رشک خار گیرد

گر از کمان ابرو بادام نرگسینش

یک تیر برگشاید صیدی هزار گیرد

خورشید کو ز تنگی بر چرخ می‌کشد تیغ

از بیم تیر چشمش گردون حصار گیرد

او آفتاب حسن است از پرده گر بتابد

دهر خرف ز رویش طبع بهار گیرد

عاشق که از میانش مویی خبر ندارد

در آرزوی مویش از جان کنار گیرد

عطار را به وعده دل می‌دهد ولیکن

اندر میان آتش دل چون قرار گیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

درد من هیچ دوا نپذیرد

زانکه حسن تو فنا نپذیرد

گر من از عشق رخت توبه کنم

هرگز آن توبه خدا نپذیرد

از لطافت که رخت را دیدم

نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد

نتوانم که تو را بینم از آنک

چشم خفاش ضیا نپذیرد

گرچه زلف تو دل ما می‌خواست

سر گرفته است عطا نپذیرد

ما بدادیم دل اما چه کنیم

اگر آن زلف دوتا نپذیرد

هرچه پیش تو کشم لعل لبت

از من بی سر و پا نپذیرد

می‌کشم پیش‌کش لعل تو جان

این قدر تحفه چرا نپذیرد

در ره عشق تو جان می‌بازم

زانکه جان بی تو بها نپذیرد

چه دغا می‌دهی آخر در جان

جان عزیز است دغا نپذیرد

گر بگویم که چه دیدم از تو

هیچکس گفت گدا نپذیرد

ور نگویم، ز غمت کشته شوم

کشته دانی که دوا نپذیرد

تو مرا کشتی و خلقیت گواه

کس ز قول تو گوا نپذیرد

خستگی دل عطار از تو

مرهمی به ز وفا نپذیرد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد

عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد

هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره‌ای

تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد

جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابد

ذره‌ای اندوه این زندان فانی کی خورد

گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق تو

تا نه لال آید زلال جاودانی کی خورد

دل که عشقت یافت بیرون آمد از بار دو کون

هر که سلطان شد قفای پاسبانی کی خورد

هر کسی گوید شرابی خورده‌ام از دست دوست

پادشه با هر گدایی دوستگانی کی خورد

جان ما چون نوش‌داروی یقین عشق خورد

با یقین عشق ز هر بد گمانی کی خورد

چون دل عطار در عشقت غم صد جان نخورد

پس غم این تنگ جای استخوانی کی خورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

دل دست به کافری بر آورد

وآیین قلندری بر آورد

قرائی و تایبی نمی‌خواست

رندی و مقامری بر آورد

دین و ره ایزدی رها کرد

کیش بت آزری بر آورد

در کنج نفاق سر فرو برد

سالوس و سیه گری بر آورد

از توبه و زهد توبه‌ها کرد

مؤمن شد و کافری بر آورد

تا دردی درد بی‌دلان خورد

صافی شد و دلبری بر آورد

عطار چو بحث حال خود کرد

تلبیس و مزوری بر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

خطی سبز از زنخدان می بر آورد

مرا از دل نه کز جان می بر آورد

خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک

مداد از لعل خندان می بر آورد

مداد اینجا چه باشد لوح سیمش

ز نقره خط خوش‌خوان می بر آورد

کدامین خط خطا رفت آنچه گفتم

مگر خار از گلستان می بر آورد

چنین باغی چه جای خار باشد

که از گلبرگ ریحان می بر آورد

چه می‌گویم که ریحان خادم اوست

که سنبل از نمکدان می برآورد

چه جای سنبل تاریک‌روی است

که سبزه زاب حیوان می برآورد

نبات اینجا چه ذوق آرد ولیکن

زمرد را ز مرجان می بر آورد

ز سبزه هیچ شیرینی نیاید

نبات از شکرستان می بر آورد

چه سنجد در چنین موضع زمرد

که مشک از ماه تابان می بر آورد

که داند تا به سرسبزی خط او

چه شیرینی ز دیوان می بر آورد

به خون در می‌کشد دامن جهانی

چو او سر از گریبان می بر آورد

خدایا داد من بستان ز خطش

که دل از جورش افغان می بر آورد

جهانی خلق را مانند عطار

ز اسلام و ز ایمان می بر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد

تا دلم از خط تو نفیر بر آورد

لعل تو می‌خورد خون سوختهٔ من

تا خطت آن خون کنون ز شیر بر آورد

گرچه دلم در کشید روی چه مقصود

خط تو چون مویش از خمیر بر آورد

چشم تو یارب ز هر که روی تو خواهد

آنچه هلاکت به زخم تیر بر آورد

دشمن آیینه‌ام اگرچه بود راست

کو به دروغی تو را نظیر بر آورد

در صفتت رفت و روب کرد بسی دل

لاجرم آن گرد از ضمیر بر آورد

تا که سر رزمهٔ جمال گشادی

رشک دمار از مه منیر بر آورد

اطلس روی تو عکس بر فلک انداخت

چهرهٔ خورشید چون ز زیر برآورد

صبح رخت تا ز جیب حسن برآمد

تا به ابد پای شب ز قیر بر آورد

عقل مگر سر کشید از سر زلفت

سر به فسون‌های دلپذیر بر آورد

زلف تو خود عقل را ببست به مویی

گرد همه عالمش اسیر بر آورد

عقل بسی گرد وصف لعل تو می‌گشت

تا که سخن‌های جای‌گیر بر آورد

بخت جوان لب تو در دهنش کرد

هر نفسی را که عقل پیر بر آورد

بی لب تو دل نداشت صبر زمانی

جان به لب از حلق ناگزیر بر آورد

چون ننوازی مرا چو چنگ که عطار

هر نفسی ناله‌ای چو زیر بر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد

دلم ز دست در افتاد و جان خروش بر آورد

شراب عشق نخوردست هر که تا به قیامت

ز ذوق مستی عشقت دمی به هوش بر آورد

بیار دردی اندوه و صاف عشق دلم را

که عقل پنبهٔ پندار خود ز گوش بر آورد

بیار درد که معشوق من گرفت مرا مست

میان درد و به بازار درد نوش بر آورد

فکند خرقه و زنار داد و مست و خرابم

به گرد شهر چو رندان می فروش بر آورد

مرا به خلق نمود و برفت دل ز پی او

چنان نمود که از راه دیده جوش بر آورد

به یک شراب که در حلق پیر قوم فرو ریخت

هزار نعره از آن پیر فوطه‌پوش بر آورد

ز آرزوی رخ او دلم چنانست که بیزار

هزار آه ز شوق رخ نکوش بر آورد

سخن چگونه نیوشم برو که خاطر عطار

مرا به عشق ز عقل سخن نیوش بر آورد

ادامه مطلب
چهارشنبه 9 فروردین 1396  - 7:40 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 465

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5042215
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث