به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عشقت چو درآمد ز دلم صبر بدر شد

احوال دلم باز دگر باره دگر شد

عهدی بد و دوری که مرا صبر و دلی بود

آن عهد به پای آمد و آن دور به سر شد

تا صاعقهٔ عشق تو در جان من افتاد

از واقعهٔ من همه آفاق خبر شد

تا باد، دو زلفین تو را زیر و زبر کرد

از آتش غیرت دل من زیر و زبر شد

در حسرت روزی که شود وصل تو روزی

روزم همه تاریک بر امید مگر شد

بد بود مرا حال بر آن شکر نکردم

تا لاجرم آن حال که بد بود بتر شد

هان ای دل خاقانی خرسند همی باش

بر هرچه خداوند قلم راند و قدر شد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

آن را که غم‌گسار تو باشی چه غم خورد

و آن را که جان توئی چه دریغ عدم خورد

شادی به روی آنکه به روی تو جام می

از دست غم ستاند و بر یاد غم خورد

بر درگه تو ناله کسی را رسد که او

چون کوس هرچه زخم بود بر شکم خورد

هرکس که پای داشت به عشق تو هر زمان

از دست روزگار دوال ستم خورد

عشق تو بر سر مه عشاق آب خورد

گر مرد اوست بر سر ابدال هم خورد

زلف تو کافری است که هر دم به تازگی

خون هزار کس خورد آنگه که کم خورد

عالم تو را و گوئی خاقانی آن ماست

او آن حریف نیست کز این گونه دم خورد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

آنچه تو کردی بتا نه شرط وفا بود

غایت بیداد بود و عین جفا بود

قول تو دانی چه بود دام فسون بود

عهد تو دانی چه بود باد هوا بود

مهر بریدن ز یار مذهب ما نیست

لیک چنین هم طریق و رسم تو را بود

از تو و بیداد تو ننالم کاول

دل به تو من داده‌ام گناه مرا بود

ای دل خاقانی از گذشته مکن یاد

عاقبت این است آنچه رفت بلا بود

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

زهر با یاد تو شکر گردد

شام با روی تو سحر گردد

درد عشق تو بوالعجب دردی است

که چو درمان کنم بتر گردد

نتواند نشاند درد دلم

گر صفاهان به گل‌شکر گردد

می‌کشم رطل عشق تا بغداد

هم کشم گر ز سر بدر گردد

بر تو تا زنده‌ام دگر نکنم

گرچه کار جهان دگر گردد

برنگردم من از تو تا عمر است

آن ندانم که عمر بر گردد

خاک روبی است بنده خاقانی

کز قبول تو نامور گردد

بنده خاقانی از تو سرور گشت

بس نماند که تاجور گردد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

خار غم تو گل طرب دارد

دل در پی تو سر طلب دارد

مه حلقه به گوش تو نمی‌زیبد

ور حلقه به گوش تو لقب دارد

وصل تو و زحمت رقیبانت

نخلی است که خار با رطب دارد

می‌سوز مرا که خام کس باشد

کز آتش سوختن عجب دارد

هر کو ز حدیث درد من گوید

این عذر نهد که خواجه تب دارد

وآن کس که به تو رسد مرا گوید

کو مهر تب تو بر دو لب دارد

بس تاریک است روز خاقانی

مانا که ز زلف تو نسب دارد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

ماه را با نور رویش بیش مقداری نماند

مشک را با بوی زلفش بس خریداری نماند

تا برآمد در جهان آوازهٔ زلف و رخش

کیمیای کفر و دین را روز بازاری نماند

در جهان هر جا که یاد آن لب میگون گذشت

ناشکسته توبه و نابسته زناری نماند

گر در این آتش که عشق اوست در درگاه او

آبروئی ماند کس را آب ما باری نماند

آن زمان کز بهر دو نان عشق او خلعت برید

ای عفی‌الله خود نصیب من کله‌واری نماند

واندر آن بستان کز او دست خسان را گل رسید

ای عجب گوئی برای چشم من خاری نماند

شرط خاقانی است با جور و جفایش ساختن

خاصه اکنون کاندرین عالم وفاداری نماند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

ز خوبان جز جفاکاری نیاید

ز بدعهدان وفاداری نیاید

ز ایام و ز هرک ایام پرورد

به نسبت جز جفاکاری نیاید

ز خوبان هرکه را بیش آزمائی

ازو جز زشت کرداری نیاید

ز نیکان گر بدی جوئی توان یافت

ز بد گر نیکی انگاری نیاید

ز می سرکه توان کردن ولیکن

ز سرکه می طمع داری نیاید

دلا یاری مجوی از یار بدعهد

کزان خون‌خواره غم‌خواری نیاید

پری را ماند آن بی‌شرم اگرنه

ز مردم مردم‌آزاری نیاید

به ناله یار خاقانی شو ای دل

که از یاران تو را یاری نیاید

چه سود از ناله کاندر چشم بختت

ز نفخ صور بیداری نیاید

تو یاری از حریفان تا نجوئی

کز ایشان خود به جز ماری نیاید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

زین وجودت به جان خلاص دهند

بازت از نو وجود خاص دهند

بکشند اولت به یک دم صور

وز دم دیگرت قصاص دهند

ز آتشین پل چو تشنه در گذری

آبت از چشمهٔ خواص دهند

مهره از باز پس بگرداند

از پسین ششدرت خلاص دهند

نام خاقانی از تو محو کنند

به بهین نامت اختصاص دهند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

روزم به نیابت شب آمد

جام به زیارت لب آمد

از بس که شنید یاربم چرخ

از یارب من به یارب آمد

عشق آمد و جام جام درداد

زان می که خلاف مذهب آمد

هر بار به جرعه مست گشتم

این بار قدح لبالب آمد

کاری نه به قدر همت افتاد

راهی نه به پای مرکب آمد

رفتم به درش رقیب من گفت

کاین شیفته بر چه موجب آمد

همسایه شنید آه من گفت

خاقانی را مگر تب آمد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

 

دلبر آن به که کسش نشناسد

نوبر آن به که خسش نشناسد

ماه سی روزه به از چارده شب

که نه سگ نه عسسش نشناسد

مست به عاشق و پوشیده چنانک

کس خمار هوسش نشناسد

دل هم از درد به جانی به از آنک

هر طبیبی مجسش نشناسد

بخ‌بخ آن بختی سرمست که کس

های و هوی جرسش نشناسد

کو سواری که شود کشتهٔ عشق

عقل داغ فرسش نشناسد

عاشق از روی شناسی به بلاست

خرم آن کس که کسش نشناسد

عشق را مرغ هوائی باید

کاین هوا گون قفسش نشناسد

استخوانی طلبد جان همای

که به صحرا مگسش نشناسد

آسمان هرچه بزاید بکشد

زانکه فریاد رسش نشناسد

روستم بین که به خون ریز پسر

کند آهنگ و پسش نشناسد

خوش نفس دارد خاقانی لیک

چرخ، قدر نفسش نشناسد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 11:03 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5024637
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث