به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

عشق تو به هر دلی فرو ناید

و اندوه تو هر تنی نفرساید

در کتم عدم هنوز موقوف است

آن سینه که سوزش تو را شاید

از هجر تو ایمنم چو می‌دانم

کو دست به خون من نیالاید

با خوی تو صورتم نمی‌بندد

کز عشق تو جز دریغ برناید

با دستان غم تو می‌سازم

گر ناز تو زخمه در نیفزاید

آن می‌کنی از جفا که لاتسل

تا کیست که گوید این نمی‌شاید

ز اندیشهٔ تو قرار من رفته است

گر لطف کنی قرار باز آید

چون طشت میان تهی است خاقانی

زان راحت‌ها که روح را باید

چون زخم رسد به طشت بخروشد

انشگت بر او نهی بیاساید

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:42 PM

 

عشاق به جز یار سر انداز نخواهند

خوبان به جز از عاشق جان‌باز نخواهند

تا عشق بود عقل روا نیست که مردان

در مملکت عاشقی انباز نخواهند

آنان که چو من بی پر و پروانهٔ عشقند

جز در حرم جانان پرواز نخواهند

بیداد از آن جزع جهان‌سوز نبینند

فریاد از آن لعل جهان‌ساز نخواهند

گر کشت مرا غمزهٔ غمازش زنهار

تا خونم از آن غمزهٔ غماز نخواهند

در مذهب عشاق چنان است شریعت

کان را که بکشتند دیت باز نخواهند

بی‌عشق ز خاقانی چیزی نگشاید

بی‌وصل گل، از بلبل آواز نخواهند

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:42 PM

 

نگارینا به صحرا رو که صحرا حله می‌پوشد

ز شادی ارغوان با گل شراب وصل می‌نوشد

به گل بلبل همی گوید که نرگس می‌کند شوخی

مگر نرگس نمی‌داند که خون لاله می‌جوشد

چه پندم می‌دهد سوسن که گرد عشق کمتر گرد

مگر سوسن نمی‌داند که عاشق پند ننیوشد

نثار باغ را گردون به دامن در همی پیچد

گل اندر لکهٔ زمرد ز حجله رخ همی پوشد

مرو زنهار در بستان که گر خاری به نادانی

سرانگشت تو بخراشد دلم در سینه بخروشد

نگارا گر چنین زیبا میان باغ بخرامی

کلاهت لاله برگیرد قبایت سرو درپوشد

وگر باد صبا در باغ بوی زلف تو یابد

به دل مهرت خرد حالی به صد جان باز نفروشد

خصومت خیزد و آزار و آنگه مردمان گویند

که آن بی‌عقل را بینید چون با باد می‌کوشد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:42 PM

 

هر زمانی بر دلم باری رسد

وز جهان بر جانم آزاری رسد

چشم اگر بر گلستانی افکنم

از ره گوشم به دل خاری رسد

نیست امیدم که در راه دلم

شحنهٔ امید را کاری رسد

نیستم ممکن که در باغ جهان

دست من بر شاخ گلناری رسد

آسمان گر فی‌المثل پاره کنند

زان نصیب من کله‌واری رسد

زخم‌ها را گر نجویم مرهمی

آخر افغان کردنم باری رسد

از تو پرسم در چنین غم مرد را

جان رسد بر لب؟ بگو آری رسد

پی گرفتم کاروان صبر را

بو که خاقانی به سرباری رسد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

سر نیست کز تو بر سر خنجر نمی‌شود

تا سر نمی‌شود غمت از سر نمی‌شود

از شست عشق نو نپرد هیچ ناوکی

کان با قضای چرخ برابر نمی‌شود

هر دم به تیر غمزه بریزی هزار خون

وین طرفه‌تر، که تیر تو خود تر نمی‌شود

سلطان نیکوانی و بیداد می‌کنی

می‌کن که دست شحنه به تو در نمی‌شود

انصاف من ز تو که ستاند که در جهان

داور نماند کز تو به داور نمی‌شود

روزم فرو شد از غم و در کوی عشق تو

این دود جز ز روزن من بر نمی‌شود

روزی هزار بار بخوانم کتاب صبر

گوشم به توست لاجرم از بر نمی‌شود

از آرزوی وصل تو جان و دلم نماند

کامد شد فراق تو کمتر نمی‌شود

کردم هزار یارب و در تو اثر نکرد

یارب مگر سعادت یاور نمی‌شود

خاقانیا ز یارب بیفایده چه سود

کاین یارب از بروت تو برتر نمی‌شود

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

عشق تو به گرد هر که برگردد

از زلف تو بی‌قرارتر گردد

تاج آن دارد که پیش تخت تو

چون دائره جمله تن کمر گردد

مرد آن باشد که پیش تیغ تو

چون آینه جمله رخ سپر گردد

در عشق تو تر نیامدن شرط است

کایینه سیه شود چو تر گردد

بر هر که رسید زخم هجرانت

گر سد سکندر است درگردد

زر خواستهٔ جهودم ار دارم

چندان که به آفتاب درگردد

زر داند ساخت کار من آری

کار همه کس به زر چو زر گردد

امروز بساز کار ما گر نی

فردا همه کارها دگر گردد

خاقانی را چه خیزد از وصلت

آن روز که روز عمر برگردد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

آن زمان کو زلف را سر می‌برد

از صبا پیوند عنبر می‌برد

در غم زنجیر مشکینش فلک

هر زمان زنجیر دیگر می‌برد

در جمال روی او نظارگی

دست را حالی به خنجر می‌برد

پس عجب نی گر رگ ایمان ما

نیش آن مژگان کافر می‌برد

این عجب‌تر، کان لب نوشین به لطف

گردنان را سر به شکر می‌برد

گفت خاقانی نه مرد درد ماست

زین بهانه آبش از سر می‌برد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

عشق تو چون درآید شور از جهان برآید

دلها در آتش افتد دود از میان برآید

در آرزوی رویت بر آستان کویت

هر دم هزار فریاد از عاشقان برآید

تا تو سر اندر آری صد راز سر برآری

تا تو ببر درآئی صد دل ز جان برآید

خوی زمانه داری ممکن نشد که کس را

یک سود در زمانه بی‌صد زیان برآید

کارم بساز دانم بر تو سبک نشیند

جانم مسوز دانی بر من گران برآید

هر آه کز تو دارم آلودهٔ شکایت

از سینه گر برآید هم با روان برآید

خاقانی است و جانی از غم به لب رسیده

چون امر تو درآید هم در زمان برآید

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

عذر از که توان خواست که دلبر نپذیرد

افغان چه توان کرد که داور نپذیرد

زرگونهٔ من دارد و گر زر دهم او را

ننگ آیدش از گونهٔ من زر نپذیرد

صد عمر به کار آید یک وعدهٔ او را

کس عمر ابد یک نفس اندر نپذیرد

از دیده به بالاش فرو بارم گوهر

آن سنگ‌دل افسوس که گوهر نپذیرد

جان پیش‌کش او بتوان کرد ولیکن

بر جان چه توان کرد مزید ار نپذیرد

پروانهٔ وصل از سر و زر خواهد مرفق

آن شحنهٔ حسن از چه سر و زر نپذیرد

خاقانی اگر رشوه دهد خال و لبش را

ملک دو جهان خواهد و کمتر نپذیرد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

هر تار ز مژگانش تیری دگر اندازد

در جان شکند پیکان چون در جگر اندازد

کافر که رخش بیند با معجزهٔ لعلش

تسبیح در آویزد، زنار دراندازد

دلها به خروش آید چون زلف برافشاند

جان‌ها به سجود آید چون پرده براندازد

در عرضگه عشقش فتنه سپه انگیزد

در رزمگه زلفش گردون سپر اندازد

شکرانهٔ آن روزی کاید به شکار دل

من زر و سراندازم گر کس شکر اندازد

از روی کله داری بر فرق سراندازان

از سنگ‌دلی هر دم سنگی دگر اندازد

هان ای دل خاقانی جانبازتری هر دم

در عشق چنین باید آن کس که سراندازد

این تحفهٔ طبعی را بطراز و به دریا ده

باشد که به خوارزمش دریا به در اندازد

تا تازه کند نامش در بارگه شاهی

کافلاک به نام او طرز دگر اندازد

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025603
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث