به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چه گویی ز لب دوست شکر وام توان خواست

چنان سخت کمان کوست ازو کام توان خاست

به وصل لب آن ماه به زر یافت توان راه

کز آن لب به یکی ماه یکی جام توان خواست

چو او تند کند خوی، مبر نام لب اوی

که حاجت ز چنان روی به هنگام توان خواست

به وصلش رسم این بار گر ایام شود یار

که یاری به چنین کار ز ایام توان خواست

دلی کافت جان جست دلارام چنان جست

نه زو صبر توان جست نه آرام توان خواست

مه خاقانی و مه‌کام که دارد طمع خام

کز آن فتنهٔ ایام چه انعام توان خواست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

کیست که در کوی تو فتنهٔ روی نیست

وز پی دیدار تو بر سر کوی تو نیست

فتنه به بازار عشق بر سر کار است از آنک

راستی کار او جز خم موی تو نیست

روی تو جان پرورد خوی تو خونم خورد

آه که خوی بدت در خور روی تو نیست

با غم هجران تو شادم ازیرا مرا

طاقت هجر تو هست طاقت خوی تو نیست

روی من از هیچ آب بهره ندارد از آنک

آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست

بوی تو باد آورد دشمن بادی از آنک

جان چو خاقانیی محرم بوی تو نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

عشق تو قضای آسمانی است

وصل تو بقای جاودانی است

در سایهٔ زلف تو دل من

همسایهٔ نور آسمانی است

بربود دلم کمند زلفت

حقا که مرا بدو گمانی است

پیداست چو آفتاب کان دل

در سایهٔ زلف تو نهانی است

عشق تو به جان خریدم ارچه

آتش همه جای رایگانی است

هرچند بر آستان کویت

گردون به محل پاسبانی است

دل جوئی کن که نیکوان را

دل جوئی رسم باستانی است

خاقانی را به دولت تو

کار سخنان هزار کانی است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین

ز آن لب که آتش است و عسل می‌دهد برت

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل

ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی

خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا

خونین سلب شده است لب معجز آورت

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت

کاینک نشان خون به لب شکرین درت

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ

چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست

چون پسته بین گشاده دهان در برابرت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

گر هیچ شبی وصل دلارام توان یافت

با کام جهان هم ز جهان کام توان یافت

دل هیچ نیارامد چون عشق بجنبد

در آتش سوزنده چه آرام توان یافت

جان یاد لبش می‌کند ای کاش نکردی

کان لب نه شکاری است که مادام توان یافت

من سوختم آوخ ز هوس پختن او لیک

بی‌آتش رز دیگ هوس خام توان یافت

خاقانی اگر یار نیابی چکنی صبر

کاین دولت از ایام به ایام توان یافت

نامت نشود تا نشوی سوختهٔ عشق

کز داغ پس از سوختگی نام توان یافت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

دل شد از دست و نه جای سخن است

وز توام جای تظلم زدن است

دل تو را خواه قولا واحدا

تا تو خواهیش دو قولی سخن است

آنچه در آینه بینم نه منم

پرتو توست که سایه فکن است

نظرت نیست به من زانکه مرا

تن نماند و نظر جان به تن است

باد سردم بکشد شمع فلک

شمع جان در تنهٔ پیرهن است

هست دیگ هوست خام هنوز

خامی آن ز دم سرد من است

گل ز باغ رخت آن کس چیند

که چو گل زر ترش در دهن است

عالمی شیفتهٔ زلف تواند

زلف تو شیفتهٔ خویشتن است

کرده‌ام توبه ز می خوردن لیک

لب میگون تو توبه‌شکن است

نظر خاص تو خاقانی راست

گرت نظاره هزار انجمن است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

آن نازنین که عیسی دلها زبان اوست

عود الصلب من خط زنار سان اوست

بس عقل عیسوی که ز مشکین صلیب او

زنار بندد ارچه فلک طیلسان اوست

هر دم لبش به خنده برآید مسیح نو

مانا که مریمی دگر اندر دهان اوست

فرسوده‌تر ز سوزن عیسی تن من است

باریک‌تر ز رشتهٔ مریم لبان اوست

آن لعل را به رشتهٔ مریم که درکشید

از سوزن مسیح که شکل میان اوست

گر بر دلم زبور بخوانند نشنود

کانجیر مرغش از لب انجیل خوان اوست

پیران کعبه لاف ز خاقانی آورند

ترسای روم کیست که خاقانی آن اوست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

بس لابه که بنمودم و دل‌دار نپذرفت

صد بار فغان کردم و یک‌بار نپذرفت

از دست غم هجر به زنهار وصالش

انگشت زنان رفتم و زنهار نپذرفت

گه سینه ز غم سوختم و دوست نبخشود

گه تحفه ز جان ساختم و یار نپذرفت

بس شب که نوان بودم بر درگه وصلش

تا روز مرا در زد و دیدار نپذرفت

گفتم که به مسمار بدوزم در هجرش

بسیار حیل کردم و مسمار نپذرفت

بر دشمن من زر به خروار برافشاند

وز دامن من در به انبار نپذرفت

پذرفت مرا اول و رد کرد به آخر

هان ای دل خاقانی پندار نپذرفت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

شوری ز دو عشق در سر ماست

میدان دل از دو لشکر آراست

از یک نظرم دو دلبر افتاد

وز یک جهتم دو قبه برخاست

خورشید پرست بودم اول

اکنون همه میل من به جوزاست

در مشرق و مغرب دل من

هم بدر و هم آفتاب پیداست

جانم ز دو حور در بهشت است

کارم ز دو ماه بر ثریاست

گر یافته‌ام دو در عجب نیست

زیرا که دو چشم من دو دریاست

بالله که خطاست هرچه گفتم

والله که هرآنچه رفت سوداست

خاقانی را چه روز عشق است

با این غم روزگار کور است

روزی دارد سیاه چونانک

دشمن به دعای نیم شب خواست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست

سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست

کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را

کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست

خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او

شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست

هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت

خانقاهش به جز از زلف خم اندر خم نیست

بی‌دلی را که دمی با تو مهیا گردد

قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک‌دم نیست

دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد

تا کی این ظلم، در این دیده همانا نم نیست

زین خبر زلف تو شاد است به رنگش منگر

کاین سیه جامگی از کفر است از ماتم نیست

رو که سلطان جمالی تو و در عالم عشق

آخرین صف ز گدایان تو جز آدم نیست

چون به صد تیر بخستی دل خاقانی را

خود در آن، حقهٔ نوشین تو یک مرهم نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025002
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث