به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

دردی است درد عشق که درمان پذیر نیست

از جان گزیر هست و ز جانان گزیر نیست

شب نیست تا ز جنبش زنجیر مهر او

حلقهٔ دلم به حلقهٔ زلفش اسیر نیست

گفتا به روزگار بیابی وصال ما

منت پذیرم ارچه مرا دل‌پذیر نیست

دل بر امید وعدهٔ او چون توان نهاد

چون عمر پایدار و فلک دستگیر نیست

بار عتاب او نتوانم کشید از آنک

دل را سزای هودج او بارگیر نیست

بی‌کار ماند شست غم او که بر دلم

از بس که زخم هست دگر جای تیر نیست

خود پرده‌ام دراندم و خود گویدم که هان

خاقانیا خموش که جای نفیر نیست

اندر جهان چنان که جهان است در جهان

او را به هر صف که بجوئی نظیر نیست

او را نظیر هست به خوبی در این جهان

خاقان اکبر است که او را نظیر نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

شمع شب‌ها به جز خیال تو نیست

باغ جان‌ها به جز جمال تو نیست

رو که خورشید عشق را همه روز

طالعی به ز اتصال تو نیست

شو که سلطان فتنه را همه سال

سپهی به ز زلف و خال تو نیست

رخش شوخی مران که عالم را

طاقت ضربت دوال تو نیست

سغبهٔ وعدهٔ محال توام

کیست کو سغبهٔ محال تو نیست

همه روز ار ز روی تو دورست

همه شب خالی از خیال تو نیست

ز آرزوها که داشت خاقانی

هیچ و همی به جز وصال تو نیست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

به باغ وصل تو خاری، رقیب صد ورد است

به یاد روی تو دردی، طبیب صد درد است

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

که زیر دامن زلف تو سایه پرورد است

به روزگار هوای تو کم شود نی نی

هوای تو عرضی نیست مادر آورد است

رسول من سوی تو باد صبح‌دم باشد

ازین قبل نفس باد صبح‌دم سرد است

سپر به مهر فکندم گمان به کینه مکش

به تیر غمزه بگو کو نه مرد ناورد است

به دل اسیر هوای تو گشت خاقانی

اگر به جان برهد هم سعادتی مرد است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

تیره زلفا بادهٔ روشن کجاست

دیر وصلا رطل مرد افکن کجاست؟

جرعه زراب است بر خاکش مریز

خاک مرد آتشین جوشن کجاست؟

حلقهٔ ابریشم آنک ماه نو

لحن آن ماه بریشم زن کجاست؟

از دغا بازان نو یک جنس کو

وز حریفان کهن یک تن کجاست؟

در جهانی کو نه مرد است و نه زن

جز مخنث مرد کو یا زن کجاست؟

در شعار بندگی یاقوت‌وار

چون شبه آزاد دل جز من کجاست؟

سنگ دربر می‌دود گیتی چو آب

کاب عیشی یا دلی روشن کجاست؟

خام گفتار است خاقانی از آنک

پخته رنگی سوخته خرمن کجاست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

 

روی تو دارد ز حسن آنچه پری آن نداشت

حسن تو دارد ملک آنکه سلیمان نداشت

شو بده انصاف خویش کز همه روحانیان

حجرهٔ روح القدس به ز تو مهمان نداشت

در همه روی زمین به ز تو دارنده‌ای

بزم خلیفه ندید لشکر سلطان نداشت

خاک درت را فلک بوسه نیارست زد

ز آنکه دو عالم به نقد از پی تاوان نداشت

طیره از آنی که دل پای سریر تو را

هدیه به جز سر نیافت، تحفه به جز جان نداشت

آنچه ز سودای تو در دل خاقانی است

نیست به عالم سری کو پی تو آن نداشت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

 

زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرست

یک موی سر به مهر به دست صبا فرست

زان لب که تا ابد مدد جان ما ازوست

نوشی به عاریت ده و بوسی عطا فرست

چون آگهی که شیفته و کشتهٔ توایم

روزی برای ما زی و ریزی به ما فرست

بندی ز زلف کم کن و زنجیر ما بساز

قندی ز لب بدزد و به ما خون‌بها فرست

بردار پرده از رخ و از دیده‌های ما

نوری که عاریه است به خورشید وافرست

گاهی به دست خواب پیام وصال ده

گه بر زبان باد سلام وفا فرست

خاقانی از تو دارد هردم هزار درد

آخر از آن هزار یکی را دوا فرست

باری گر این‌همه نکنی مردمی بکن

از جای برده‌ای دل او باز جا فرست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

 

رخ تو رونق قمر بشکست

لب توقیمت شکر بشکست

لشکر غمزهٔ تو بیرون تاخت

صف عقلم به یک نظر بشکست

بر در دل رسید و حلقه بزد

پاسبان خفته دید و در بشکست

من خود از غم شکسته دل بودم

عشقت آمد تمامتر بشکست

نیش مژگان چنان زدی به دلم

که سر نیش در جگر بشکست

نرسد نامه‌های من به تو ز آنک

پر مرغان نامه‌بر بشکست

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی

قلم اینجا رسید و سر بشکست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

 

از حال خود شکسته دلان را خبر فرست

تسکین جان سوختگان یک نظر فرست

جان در تب است از آن شکرستان لعل خویش

از بهر تب بریدن جان نیشکر فرست

گفتم به دل که تحفهٔ آن بارگاه انس

گر زر خشک نیست سخن‌های تر فرست

بودم در این حدیث که آمد خیال تو

کای خواجه ما سخن نشناسیم زر فرست

الماس و زهر بر سر مژگان چو داشتی

این سوی دل روان کن و آن زی جگر فرست

سر خواستی ز من هم ازین پای باز گرد

شمشیر و طشت راست کن و سوی سر فرست

خاقانیا سپاه غم آمد دو منزلی

جان را دو اسبه خیز به خدمت به در فرست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

 

لعل او بازار جان خواهد شکست

خندهٔ او مهر کان خواهد شکست

عابدان را پرده این خواهد درید

زاهدان را توبه آن خواهد شکست

هودج نازش نگنجد در جهان

لیک محمل برجهان خواهد شکست

پرنیان جوئی به پای پیل غم

دل چو پیل پرنیان خواهد شکست

روی گندم گون او در چشم ماه

خار راه کهکشان خواهد شکست

غمزه‌ش ار غوغا کند هیچش مگوی

کو طلسم آسمان خواهد شکست

دشمنان از داغ هجرش رسته‌اند

پل همه بر دوستان خواهد شکست

جای فریاد است خاقانی که چرخ

نالهٔ فریاد خوان خواهد شکست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

 

دیدی که یار چون ز دل ما خبر نداشت

ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت

ما بی‌خبر شدیم که دیدیم حسن او

او خود ز حال بی‌خبر ما خبر نداشت

ما را به چشم کرد که تا صید او شدیم

زان پس به چشم رحمت بر ما نظر نداشت

گفتا جفا نجویم زین خود گذر نکرد

گفتا وفا نمایم زان خود اثر نداشت

وصلش ز دست رفت که کیسه وفا نکرد

زخمش به دل رسید که سینه سپر نداشت

گفتند خرم است شبستان وصل او

رفتم که بار خواهم دیدم که در نداشت

گفتم که بر پرم سوی بام سرای او

چه سود مرغ همت من بال و پر نداشت

خاقانی ارچه نرد وفا باخت با غمش

در ششدر اوفتاد که مهره گذر نداشت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 11:33 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025175
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث