به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

فلک در نیکوئی انصاف دادت

سرگردن کشان گردن نهادت

جهان از فتنه آبستن شد آن روز

که مادر در جهان حسن زادت

جهانی نیم کشت ناوک توست

ندیده هیچ کس زخم گشادت

به شام آورد روز عمر ما را

امید وعدهای بامدادت

نهان حال ما نزد تو پیداست

که سهم الغیب در طالع فتادت

ز بس خون‌ها که می‌ریزی به غمزه

شمار کشتگان ناید به یادت

گر از خون ریختن شرمت نیاید

ز رنج غمزه باری شرم بادت

همه در خون خاقانی کنی سعی

نگوئی آخر این فتوی که دادت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

بتی کز طرف شب مه را وطن ساخت

ز سنبل سایبان بر یاسمن ساخت

نه بس بود آنکه جزعش دل شکن بود

بشد یاقوت را پیمان شکن ساخت

دروغ است آن کجا گویند کز سنگ

فروغ خور عقیق اندر یمن ساخت

دل یار است سنگین پس چه معنی

که عشق او عقیق از چشم من ساخت

من از دل آن زمانی دست شستم

که شد در زلف آن دلبر وطن ساخت

کنون اندوه دل هم دل خورد ز آنک

هلاک خویشتن از خویشتن ساخت

به کرم پیله می‌ماند دل من

که خود را هم به دست خود کفن ساخت

ز خاقانی چه خواهد دیگر این دل

نه بس کورا به محنت ممتحن ساخت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

بگشا نقاب رخ که ز ره بر در آیمت

بربند عقد در که کنون دربر آیمت

بنشان خروش زیور و بنشین به بانگ در

کز بس خروش زارتر از زیور آیمت

آمد کبوتر تو و نامه رساند و گفت

پیش از کبوتر آمدن از در درآیمت

بربسته زر چهره به پای کبوترت

سینه‌کنان چو باز گشاده پر آیمت

مهتاب‌وار در خزم از روزن آنچنانک

نگذاردم رقیب که سوی در آیمت

یا از کنار بام چو سایه درافتمت

یا از میان خانه چو ذره درآیمت

تا آفتاب دامن زرکش کشان به ناز

من غرق نیل و چشم چو نیلوفر آیمت

رفتم که از پی تو به دامن زر آورم

و اینک چو دامن تو همه تن زر آیمت

از شرم آنکه نیست ره آورد به ز جان

چون زلف تو به لرزه فکنده سرآیمت

بر خاک نیم‌روی نهم پیش تو چو سگ

وانگه چو سگ به لابه بلاکش‌تر آیمت

بر پایت از سگان کیم من که سر نهم

پای سگان کوی تو بوسم گر آیمت

بینی ز اشک روی که چون پشت آینه

حلقه بگوش و غرق زر و گوهر آیمت

بر بوی آنکه بوی تو جان بخشدم چو می

جان بر میان گداخته چون ساغر آیمت

روی تو خوان سیم و لبت خوش نمک بود

من ز آب دیده با نمکی دیگر آیمت

چون ماه سی‌شبه که به خورشید درخزد

اندر خزم به بزمت و در بستر آیمت

تو دود برکنی و در آتش نهیم نعل

من نعل اسب بندم و چون آذر آیمت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

علم عشق عالی افتاده است

کیسهٔ صبر خالی افتاده است

اختیاری نبود عشق مرا

که ضروری و حالی افتاده است

اختر عشق را به طالع من

صفت بی‌زوالی افتاده است

دست بر شاخ وصل او نرسد

ز آنکه در اصل عالی افتاده است

خوش بخندم چو زلف او بینم

زآنکه شکلش هلالی افتاده است

هرچه دارد ضمیر خاقانی

در غمش حسب حالی افتاده است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

چرا ننهم؟ نهم دل بر خیالت

چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت

بپویم بو که در گنجم به کویت

بجویم بو که دریابم جمالت

کمالت عاجزم کرد و عجب نیست

که تو هم عاجزی اندر کمالت

شبم روشن شده است و من ز خوبی

ندانم بدر خوانم یا هلالت

مرا پرسی که دل داری؟ چه گویم

که بس مشکل فتاده است این سؤالت

خیالت دوش حالم دید گفتا

که دور از حال من زار است حالت

ز خاقانی خیالی ماند و آن نیز

مماناد ار بماند بی‌خیالت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

هر که به سودای چون تو یار بپرداخت

همتش از بند روزگار بپرداخت

در غم تو سخت مشکل است صبوری

خاصه که عالم ز غم‌گسار بپرداخت

عشق تو در مرغزار عقل زد آتش

از تر و از خشک مرغزار بپرداخت

لعل تو عشاق را به قیمت یک بوس

کیسه بجای یکی هزار بپرداخت

هجر تو افتاد در خزانهٔ عمرم

اولش از نقد اختیار بپرداخت

خاطر خاقانی از برای وصالت

گوشهٔ دل را به انتظار پرداخت

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

دلم در بحر سودای تو غرق است

نکو بشنو که این معنی نه زرق است

فراقت ریخت خونم این چه تیغ است

نفاقت سوخت جانم این چه برق است

جهان بستد ز ما طوفان عشقت

امانی ده که ما را بیم غرق است

تو هم هستی در این طوفان ولیکن

تو را تا کعب و ما را تا به فرق است

اگرچه دیگری بر ما گزیدی

ندانستی کز او تا ما چه فرق است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

در عشق تو عافیت حرام است

آن را که نه عشق پخت خام است

کس را ز تو هیچ حاصلی نیست

جز نیستیی که بر دوام است

صد ساله ره است راه وصلت

با داعیهٔ تو نیم گام است

شهری ز تو مست عشق و ما هم

این باد ندانم از چه جام است

ز آن نیمه که پاک بازی ماست

با درد تو داو ما تمام است

ز آنجا که جفای توست بر ما

دیدار تو تا ابد حرام است

هر دل ز تو با هزار داغ است

هر داغی را هزار نام است

خاقانی را ز دل خبر پرس

تا داغ به نام او کدام است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

به جائی رسید عشق که بر جای جان نشست

سلامت کرانه کرد، خود اندر میان نشست

برآمد سپاه عشق به میدان دل گذشت

درآمد خیال دوست در ایوان جان نشست

مرا باز تیغ صبر بفرسود و زنگ خورد

مگر رنگ بخت داشت بر او زنگ از آن نشست

فغان از بلای عشق که در جانم اوفتاد

تو گفتی خدنگ بود که در پرنیان نشست

مرا دی فریب داد که خاقانی آن ماست

به امید این حدیث چگونه توان نشست

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:37 PM

 

یارب آن خال بر آن لب چه خوش است

بر هلالش نقط از شب چه خوش است

دهنش حلقهٔ تنگ زره است

نقطه بر حلقهٔ مرکب چه خوش است

مه سپر کرده و شب ماه سپر

به سپر برزده کوکب چه خوش است

بر لبش خال ز گازم اثر است

اثر گاز بر آن، لب چه خوش است

زلف دستارچه و غبغب طوق

زیر دستارچه غبغب چه خوش است

گوشوارش به پناه خم زلف

خوشه در سایهٔ عقرب چه خوش است

دل در آن زلف معنبر چه نکوست

مرغ در دام معقرب چه خوش است

پشت دست آینهٔ روی کند

او بدان آینه معجب چه خوش است

سنبلش لرزد و گل خوی گیرد

آن خوی و لرزهٔ بی‌تب چه خوش است

بر درش حلقه بگوشم چو درش

از در آن ناله مرتب چه خوش است

کشت چشمش دل خاقانی را

او بدین واقعه یارب چه خوش است

ادامه مطلب
یک شنبه 17 اردیبهشت 1396  - 2:31 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5025183
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث