به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

رخسار صبح را نگر از برقع زرش

کز دست شاه جامهٔ عیدی است در برش

گردون به شکل مجمر عیدی به بزم شاه

صبح آتش ملمع و شب مشک اذفرش

مشرق به عود سوخته دندان سپید کرد

چون بوی عطر عید برآمد ز مجمرش

گردون فرو گذاشت هزاران حلی که داشت

صاعی بساخت کز پی عید است درخورش

مرغ سحر شناعت از آن زد چو مصریان

کان صاع دید ببار سحر درش

آری به صاع عید همی ماند آفتاب

از نام شاه و داغ نهاده مشهرش

داغی است بر جبین سپهر از سه حرف عید

ماه نوابتدای سه حرف است بنگرش

فصاد بود صبح که قیفال شب گشاد

خورشید طشت خون و مه عید نشترش

مه روزه دار بود همانا از آن شده است

تن چون خلال مایدهٔ عید لاغرش

یا حلقه‌گویی از پی آن شد که روز عید

خسرو به نوک نیزه رباید ز خاورش

خاقان اکبر آنکه ز دیوان نصرت است

بر صد هزار عید برات مقررش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

آمد دواسبه عید و خزان شد علم برش

زرین عذار شد چمن از گر لشکرش

عید است و آن عصیر عروسی است صرع‌دار

کف بر لب آوریده و آلوده معجرش

وینک خزان معزم عید است و بهر صرع

بر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش

ز آن سوی عید دختر رز شوی مرده بود

زرین جهاز او زده بر خاک مادرش

یک ماه عده داشت پس از اتفاق عید

بستند عقد بر همه آفاق یک سرش

زرگر به گاه عید زر افشان کند ز شاخ

واجب کند که هست شکریز دخترش

شاخ چنار گویی حلوای عید زد

کآلوده ماند دست به آب معصفرش

بودی به روز عید نفس‌های روزه‌دار

مشکین کبوتری ز فلک نامه آورش

منقار بر قنینه و پر بر قدح بماند

کامد همای عید و نهان شد کبوترش

مرغ قنینه بلبل عید است پیش شاه

گل در دهن گداخته و ناله دربرش

انگشت ساقی از غبب غوک نرمتر

زلف چو مار در می عیدی شناورش

زلفش فرو گذاشته سر در شراب عید

دیوی است غسل گاه شده حوض کوثرش

در آبگینه نقش پری بین به بزم عید

از می‌کز آتش است پری‌وار جوهرش

ز آن چون پری گرفته نمایند اهل عید

کب خرد ببرد پری‌وار آذرش

گردون چنبری ز پی کوس روز عید

حلقه به گوش چنبر دف همچو چنبرش

دستینه بسته بربط و گیسو گشاده چنگ

یعنی درم خریدهٔ عیدیم و چاکرش

بر سر بمانده دست رباب از هوای عید

افتاده زیر دیگ شکم کاسهٔ سرش

مار زبان بریده نگر نای روز عید

سوراخ مار در شکم باد پرورش

مار است خاک خواره پس او باد ز آن خورد

کز خوان عید نیست غذای مقررش

چون شاه هند پیش و پسش ده غلام ترک

از فر عید گه می و گه شکر افسرش

بل هندوی است بر همن آتش گرفته سر

چون آب عید نامهٔ زردشتی از برش

گوئی بهای بادهٔ عیدی است افتاب

ز آن رفت در ترازو و سختند چون زرش

شد وقت چون ترازو و شاه جهان بعید

خواهی می‌گران چو ترازوی محشرش

خاقان اکبر آنکه سر تیغش آتشی است

شب‌های عید و قدر شده دود و اخگرش

کیوانش پرچم است و مه و آفتاب طاس

چون زلف آنکه عید بتان خواند آزرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

عیدی است فتنه‌زا ز هلال معنبرش

دل کان هلال دید نشیند برابرش

آری چو فتنه عید کند شیفته شود

دیوانهٔ هوا ز هلال معنبرش

من شیفته چو بحر و مسلسل چو ابر از آنک

هم عید و هم هلال بدیدم بر اخترش

ماندم چو کودکان به شب عید بی قرار

تا نعل برنهاد چو هاروت کافرش

مهجور هفت ماهه منم ز آن دو هفته ماه

کز نیکویی چو عید عزیز است منظرش

چون ماه چار هفته رسیدم به بوی عید

تا چار ماه روزه گشایم به شکرش

گر صاع سرسه بوسه به عیدی دهد مرا

ز آن رخ دهد که گندم گون است پیکرش

دوشم در آمد از در غم خانه نیم‌شب

شب روز عید کرد مرا ماه اسمرش

عید مسیح رویش و عود الصلیب زلف

رومی سلب حمایل و زنار دربرش

دستار در ربوده سران را به باد زلف

شوریده زلف و مقنعهٔ عید بر سرش

برده مهش به مقنعه عیدی و چاه سیم

آب چه مقنع و ماه مزورش

بر کوس عید آن نکند زخم کان زمان

بر جانم از شناعه زدن کرد زیورش

گیسو چو خوشه بافته وز بهر عید وصل

من همچو خوشه سجده کنان پیش عرعرش

جان ریختم چو بلبله بر عید جان خویش

چشمم چو طشت خون ز رقیب جگر خورش

در طشت آب دید توان ماه عید و من

در طشت خون بدیدم ماه منورش

بینی هلال عید به هنگام شام و من

دیدم به صبح نیم هلال سخنورش

چون دیدمش که عید سده داشت چون مغان

آتش ز لاله برگ و چلیپا ز عنبرش

آن آتشی که قبلهٔ زردشت و عید اوست

می‌دیدمش ز دور و نرفتم فراترش

در کعبه کرده عید و ز زمزم مزیده آب

چون نیشکر چگونه مزم آتش ترش

بودم در این که خضر درآمد ز راه و گفت

عید است و نورهان شده ملک سکندرش

خاقانیا وظیفهٔ عیدی بیار جان

پس پیش کش به حضرت شاه مظفرش

خاقان اکبر آنکه دو عید است در سه بعد

شش روز و پنج وقت ز چار اصل گوهرش

بل شش هزار سال زمان داشت رنگ عید

تا رنگ یافت گوهر ذات مطهرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

اینک مواقف عرفات است بنگرش

طولش چو عرض جنت و صد عرض اکبرش

دهلیز دار ملک الهی است صحن او

فراش جبرئیلش و جاروب شهپرش

نوار لله از تف نفس و آه مشعلش

حزب الله از صف ملک و انس لشکرش

پوشندگان خلعت ایمان گه الست

ایمان صفت برهنه سروان در معسکرش

گردون کاسه پشت چو کف گیر جمله چشم

نظاره سوی زنده دلان در کفن درش

از اشکشان چو سیب گذرها منقطش

وز بوسه چون ترنج حجرها مجدرش

از بس که دود آه حجاب ستاره شد

بر هفت بام بست گذرها چو ششدرش

بل هفت شمع چرخ گداران شود چو موم

از بس که تف رسد ز نفس‌های بیمرش

جبریل خاطب عرفات است روز حج

از صبح تیغ و از جبل الرحمه منبرش

سرمست پختگان حقیقت چو بختیان

نی ساقیی پدید نه باده نه ساغرش

با هر پیاده پای دواسبه فلک دوان

سلطان یک سوارهٔ گردون مسخرش

در پای هر برهنه سری خضر جان فشان

نعلین پای هم سر تاج سکندرش

تا پشت پای سوده لباس ملک شهی

همت به پشت پای زده ملک سنجرش

خاک منی ز گوهر تر موج زن چو آب

از چشم هر که خاکی و آبی است گوهرش

آورده هر خلیل دلی نفس پاک را

خون ریخته موافقت پور هاجرش

استاده سعد زابح و مریخ زیر دست

حلق حمل بریده بدان تیغ احمرش

گفتی از انبیا و امم هر که رفته بود

حق کرده در حوالی کعبه مصدرش

قدرت رحم گشاده و زاده جهان نو

بر ناف خاک ناف زده ماده و نرش

زمزم بسان دیهٔ یعقوب زاده آب

یوسف کشیده دلو ز چاه مقعرش

بل کافتاب چرخ رسن تاب از آن شده است

تا هم به دلو چرخ کشد آب اخترش

و آن کعبه چون عروس کهن سال تازه روی

بوده مشاطهٔ به سزا پور آزرش

خاتونی از عرب، همهد شاهان غلام او

سمعا و طاعه سجده کنان هفت کشورش

خاتون کائنات مربع نشسته خوش

پوشیده حله و ز سر افتاده معجرش

اندر حریم کعبه حرام است رسم صید

صیاد دست کوته و صید ایمن از شرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

من صید آنکه کعبهٔ جان‌هاست منظرش

با من به پای پیل کند جنگ عبهرش

صد پیل‌وار خواهدم از زر خشک از آنک

مشک است پیل بالا در سنبل ترش

دل تو سنی کجا کند آن را که طوق‌وار

در گردن دل است کمند معنبرش

نقد است سرخ‌رویی دل با هزار درد

از تنگی کمند، نه از وجه دیگرش

خاقانی است هندوی آن هندوانه زلف

وان زنگیانه خال سیاه مدورش

چون موی زنگیش سیه و کوته است روز

از ترک تاز هندوی آشوب گسترش

خاقانی از ستایش کعبه چه نقص دید

کز زلف و خال گوید و کعبه برابرش

بی‌حرمتی بود نه حکیمی، که گاه ورد

زند مجوس خواند و مصحف ببر درش

نی نی بجای خویش نسیبی همی کند

نعتی است زان دلبر و کعبه است دلبرش

خال سیاه او حجر الاسود است از آنک

ماند به خال زلف به خم حلقهٔ درش

سنگ سیه مخوان حجر کعبه را از آنک

خوانند روشنان همه خورشید اسمرش

گویی برای بوس خلایق پدید شد

بر دست راست بیضهٔ مهر پیمبرش

خاقانیا به کعبه رسیدی روان بپاش

گر چه نه جنس پیش کش است این محقرش

دیدی جناب حق جنب آرزو مشو

کعبه مطهر است، جنب خانه مشمرش

با آب و جاه کعبه وجود تو حیض توست

هم ز آب چاه کعبه فرو شوی یک سرش

این زال سرسپید سیه دل طلاق ده

آنک ببین معاینه فرزند شوهرش

تا حشر مرده زست و جنب مرد هر کسی

کاین شوخ مستحاضه فرو شد به بسترش

کی بدترین حبائل شیطان کند طلب

آن کس که با حمایل سلطان بود برش

خورشید را بر پسر مریم است جای

جای سها بود به بر نعش و دخترش

از چنبر کبود فلک چون رسن مپیچ

مردی کن و چو طفل برون جه ز چنبرش

اول فسون دهد فلک آخر گلو برد

آخر به رنجی ار شوی اول فسون خورش

اول به رفق دانه فشانند پیش مرغ

چون صید شد به قهر ببرند حنجرش

سوگند خور به کعبه و هم کعبه داند آنک

چون من نبود و هم نبود یک ثناگرش

شکر جمال گوی که معمار کعبه اوست

یارب چو کعبه دار عزیز و معمرش

شاه سخن به خدمت شاه سخا رسید

شاه سخا سخن ز فلک دید برترش

طبع زبان چو تیر خزر دید و تیغ هند

از روم ساخت جوشن و از مصر مغفرش

آری منم که رومی مصری است خلعتم

ز آن کس که رفت تا خزر و هند مخمرش

صبح و شفق شدم سر و تن ز اطلس و قصب

ز آن کس که رکن خانهٔ دین خواند جعفرش

بر تاج آفتاب کشم سر به طوق او

بر ابلق فلک فکنم زین به استرش

دیدم که سیئات جهانش نکرد صید

ز آن رد نکردم این حسنات موفرش

سلطان دل و خلیفه همم خوانمش از آنک

سلطان پدر نوشت و خلیفه برادرش

در حضرت خلیفه کجا ذکر من شدی

گر نیستی مدد ز کرامات مظهرش

ختم کمال گوهر عباس مقتفی

کاعزاز یافت گوهر آدم ز جوهرش

از مصطفی خلیفه و چون آدم صفی

از خود خلیفه کرد خدای گروگرش

انصاف ده که آدم ثانی است مقتفی

در طینت است نور یدالله مخمرش

از خط کردگار فلک راست محضری

المقتفی خلیفتنا مهر محضرش

در دست روزگار فلک راست محضری

المقتفی ابوالخلفا نقش دفترش

بوبکر سیرت است و علی علم، تا ابد

من در دعا بلال و به خدمت چو قنبرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

کو دلی کانده کسارم بود و بس

از جهان زو بوده‌ام خشنود و بس

مرغ دیدی کو رباید دانه را

محنت این دل هم چنان بربود و بس

من ز چرخ آبگون نان خواستم

او جگر اجری من فرمود و بس

چرخ بر من عید کرد و هر مهم

ماه نوصاع تهی بنمود و بس

من زکات استان او در قحط سال

هم بصاعی باد می‌پیمود و بس

ز آتش دولت چو در شب ز اختران

گرمیی نادیده دیدم، دود و بس

مایهٔ سلوت به غربت شد ز دست

دل زیان افتاد و محنت سود و بس

تا به تبریزم دو چیزم حاصل است

نیم نان و آب مهران رود و بس

زیر خاک آساید آن کز تخم ماست

تخم هم در زیر خاک آسود و بس

چون بروید تخم محنت‌ها کشد

محنت داسش که سر بدرود و بس

آتش از دست فلک سودم به دست

کو به پای غم چو خاکم سود و بس

عودی خاک آتشین اطلس کنم

ز آب خونین کاین مژه پالود و بس

گر چه غم فرسودهٔ دوران بدم

مرگ عز الدین مرا فرسود و بس

بر سر خاکش خجل بنشست چرخ

نیم رو خاکی و خون آلود و بس

مه به اشک از خاک راه کهکشان

گل گرفت و خاک او اندود وبس

گفتم ای چرخ این چنین چون کرده‌ای

پس به خون ما توئی ماخوذ و بس

هم ز عذر خود تظلم کرد چرخ

کان تظلم گوش من بشنود و بس

بر لباس دین طراز شرع را

لفظ و کلکش بود تار و پود و بس

مهدی دین بود لیکن چون مسیح

بر دل بیمارم او بخشود و بس

جاه و جانی بس به تمکین و حضور

بر تن و جان من او افزود و بس

گر چه در تبریز دارم دوستان

دوستی جانی مرا او بود و بس

بعد از او در خاک تبریزم چکار

کابروی کار من او بود و بس

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

صدری که قدر کان شکند گوهر سخاش

بحری که نزل جان فکند پیکر سخاش

صدر سخی که لازم افعال اوست بذل

این اسم مشتق است هم از مصدر سخاش

هارون صدر اوست فلک ز آن که انجمش

هر شب جلاجل کمر است از زر سخاش

شعری به شب چو کاسهٔ یوزی نمایدم

اعنی سگی است حلقه بگوش در سخاش

شمس فلک ز بیم اذ الشمس در گریخت

در ظل شمس دین که شود چاکر سخاش

والشمس خوان که واو قسم داد زیورش

کو بست بهر هم لقبی زیور سخاش

تا شمس دین بر اوج ریاست دواسبه راند

یک ذره نیست شمس فلک ز اختر سخاش

هست از سخاش عید جهان و اختران دهند

از خوشهٔ سپهر زکات سر سخاش

این پیر زن ز دانهٔ دل می‌دهد سپند

تا دفع چشم بد کند از منظر سخاش

رضوان ملک خسرو مالک رقاب اوست

که ارمن بهشت عدن شد از کوثر سخاش

لابل که در قیاس درمنه است و شوره خاک

طوبی به نزد خلقش و کوثر بر سخاش

میر رئیس عالم عادل شود طراز

هر حله را که بافته در ششتر سخاش

تا خلق را ز خلق و دو دستش سه قله هست

بحرین دو قله نیست بر اخضر سخاش

و اینک ببین بحیرهٔ ارجیش قطره‌ای است

از موج بحر در یتیم آور سخاش

نشگفت اگر بحیرهٔ ارجیش بعد از این

آرد صدف ز بحر گهر پرور سخاش

گوئی که فتح باب نخست آفرینش اوست

بهر نظام کل جهان جوهر سخاش

ز آن ده بنان که هشت جنان را مدد دهد

هفت اخترند و نه فلک اجری خور سخاش

این هفت نقطه یک رقمند از خط کفش

و آن نه صحیفه یک ورق از دفتر سخاش

خط کفش به صورت جوی است و جوی نیست

بحری است لیک موج زن از گوهر سخاش

دست سخاش بین شده صورتگر امید

یا دست همت آمده صورتگر سخاش

جوزا صفت دو گانه هزار آفتاب زاد

هر گه که رفت همت او در بر سخاش

هست آدم دگر پدر همتش چنانک

حوای دیگر است کنون مادر سخاش

گل گونهٔ رخ امل آن خون کنند و بس

کز حلق بخل ریخت سر خنجر سخاش

هر ناخنیش معن و هر انگشت جعفری است

پس معن جود چون نهم و جعفر سخاش

ابر از حیا به خنده فرو مرد برق‌وار

کو زد قفای ابر به دست تر سخاش

عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را

تا گنج زرفشان دهد اندر خور سخاش

بر چشمهٔ کرم شد و سد نیاز بست

پس خضر جود خوانم و اسکندر سخاش

هر دم هزار عطسهٔ مشکین زد از تری

مغز جهان ز رایحهٔ عنبر سخاش

مرغی است همتش که جهان راست سایه‌بان

بر هفت بیضهٔ ز می از یک پر سخاش

بر سر برند غاشیه چون عبهرش سران

کز سیم و زر شده است جهان عنبر سخاش

هست آفتاب زرد و شفق چون نگه کنی

تب بردهٔ گشاده رگ از نشتر سخاش

ساعات بین که بر ورق روز و شب رود

کو بیست و چار سطر شد از منظر سخاش

بالای هفت خیمهٔ پیروزه دان ز قدر

میدان‌گهی که هست در آن عسکر سخاش

اندیشه نردبان کند از وهم و بر شود

از منظر سپهر به مستنظر سخاش

بر خوان همتش جگر آز می‌خورد

دندان تیز سین که شده است افسر سخاش

او شیر و نیستانش دوات است لاجرم

برد تب نیاز به نیشکر سخاش

در هیچ جا ز شهر خراسان مکرمت

کس پنج نوبه نازده چون سنجر سخاش

بگذار استعارت از آنجا که راستی است

ار من کند نظیر خراسان خور سخاش

محمود بن علی است چو محمود و چون علی

من هم ایاز جودش و هم قنبر سخاش

محمودوار بت شکن هند خوانش از آنک

تاراج هند آز کند لشکر سخاش

یعسوب امت است علی‌وار از آنکه سوخت

زنبور خانهٔ زر و سیم آذر سخاش

چون در زمانه آب کرم هیچ جا نماند

جای تیمم است به خاک در سخاش

نی نی چو من جهانی سیراب فیض اوست

سیراب چه که غرقه‌تن از فرغر سخاش

با خار خشک خاطرم آرد ترنگبین

بادی که بروزد ز نی عسکر سخاش

ز آن نخل خشک تازه شود گر نسیم قدس

چون مریم است حامله تن دختر سخاش

از آبنوس روز و شبم زان کند دوات

تا نسخه می‌کنم به قلم محضر سخاش

پیشم چو ماه قعدهٔ شبرنگ از آن، کشند

تا خوانم آفتاب جنیبت بر سخاش

سجاده از سهیل کنم نز ادیم شام

تا می‌برم سجود سپاس از در سخاش

بارانی ز آفتاب کنم نز گلیم مصر

کز میغ‌تر هواست همه کشور سخاش

دل کو محفه‌دار امید است نزد اوست

تا چون کشد محفهٔ ناز استر سخاش

پای دلم برون نشد از خط مهر او

نی مهرهٔ امید من از ششدر سخاش

گر داشت یک مهم به عزیزی چو روز عید

شد چون هلال شهره ز من پیکر سخاش

گر کعب مامه آب نخورد و به تشنه داد

مشهورتر ز دجله شد آبشخور سخاش

ور حاتم اسبی از پی طفل و زنی بکشت

نی ماند زنده نام و شد آن مفخر سخاش

امروز مهتر رؤسای زمانه اوست

صد کعب و حاتم‌اند کنون کهتر سخاش

خون لفظم از خوشی مراعات او بلی

هست این گلاب من ز گل نستر سخاش

از لفظ من که پانصد هجرت چو من نزاد

ماند هزار سال دگر مخبر سخاش

گستردم این ثنا ز محبت نه از طمع

تا داندم محب ثنا گستر سخاش

این تحفه کز ملوک جهان داشتم دریغ

کردم نثار بارگه انور سخاش

او راست باغ جود و مرا باغ جان و من

نوبر فرستمش عوض نوبر سخاش

او مرد ذات و همت من بکر، لاجرم

بکری همتم شده در بستر سخاش

من یافتم ندای انا الله کلیم‌وار

تا نار دیدم از شجر اخضر سخاش

امروز صد چراغ ینا بر فروختم

از یک شرر که یافتم از اخگر سخاش

صد نافه مشک دادمش از تبت ضمیر

گر یک بخور یافتم از مجمر سخاش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

سر حد بادیه است روان پاش بر سرش

جان را حنوط کن ز سموم معطرش

گوگرد سرخ و مشک سیه خاک و باد اوست

باد بهشت زاده ز خاک مطهرش

ناف ز می است کعبه مگر ناف مشک شد

کاندر سموم کرد اثر مشک اذفرش

خونت ریز بی‌دیت مشمر بادیه که هست

عمر دوباره در سفر روح پرورش

در بادیه ز شمهٔ قدسی عجب مدار

گر بر دمد ز بیخ ز قوم آب کوثرش

از سبزه و ز پر ملایک به هر دوگام

مدهامتان نوشته دو بستان اخضرش

دریای خشک دیده‌ای و کشتیی روان

هان بادیه نگه کن و هان ناقه بنگرش

دریای پر عجایب وز اعراب موج زن

از حله‌ها جزیره و از مکه معبرش

وآن کشتی رونده‌تر از بادبان چرخ

خوش‌گام‌تر ز زورق مه چار لنگرش

لنگر شکوه باد کند دفع پس چرا

در چار لنگر است روان باد صرصرش

جوزا سوار دیده نه‌ای بر بنات نعش

ناقه نگر کجاوه و هم خفته از برش

اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او

ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش

گیسوی حور و گوی زنخدانش بین بهم

دستارچه کجاوه و ماه مدورش

اشتر بنات نعش و دو پیکر سوار او

ماه دگر سوار شده بر دو پیکرش

گیسوی حور و گوی ز نخدانش بین بهم

دستارچه کجاوه و ماه مدورش

ماند کجاوه حاملهٔ خوش خرام را

اندر شکم دو بچه بمانده محصرش

یا بی‌قلم دو نون مربع نگاشته

اندر میان چو تا دو نقط کرده مضمرش

و آن ساربان ز برق سراب برنده چشم

وز آفتاب چهره چو میغ مکدرش

چون صد هزار لام الف افتاده یک به یک

از دور دست و پای نجیبان رهبرش

وادی چو دشت محشر و بختی روان چنانک

کوه گران که سیر بود روز محشرش

بلک آن چنان شده ز ضعیفی که بگذرد

در چشم سوزنی به مثل جسم لاغرش

چون صوفیانش بارکشی بیش و قوت کم

هم رقص و هم سماع همه شب میسرش

هر که از جلاجل و جرس آواز می‌شنود

در وهم نفخ صور همی شد مصورش

صحن زمین ز کوکبهٔ هودج آنچنانک

گفتی که صد هزار فلک شد مشهرش

و آن هودج خلیفه متوج به ماه زر

چون شب کز آفتاب نهی بر سر افسرش

سالی میان بادیه دیدند فرغری

ز آنسان که ره که گفت نکردند باورش

باور کنی مرا که بدیدم به چشم خویش

امسال چون فرات روان چند فرغرش

ظن بود حاج را که مگر آب چشم من

جیحون سلیل کرد بر آن خاک اغبرش

یا شعر آبدار من از دست روزگار

نقش الحجر نمود بر آن کوه و کردرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

دیده بانان این کبود حصار

روز کورند یا اولی‌الابصار

چون جهانی ز خندقی است گلین

کآتشین خندق است گرد حصار

رخش همت برون جهان چو مسیح

زین پل آبگون آتش بار

ای ز پرگار امر نقطهٔ کل

نتوانی برون شد از پرگار

همچو پرگاری از دورنگی حال

یک قدم ثابت و دگر سیار

کیست دنیا؟ زنی استمکاره

چیست در خانهٔ زن غدار

هفت پرده است و زانیات در او

همچو دار القمامه بئس الدار

عقل بکر است و اختران ثیب

ثیباتند حاسد ابکار

دست کفچه مکن به پیش فلک

که فلک کاسه‌ای است خاک انبار

گر به میزان عقل یک درمی

چه کنی دست کفچه چون دینار

از پی آز جانت آزرده است

زآنکه آز است خود سر آزار

آز در دل کنی شود آتش

سرکه بر مس نهی شود زنگار

چون بهین عمر شد چه باید برد

غصه از یار و دردسر ز دیار

لاشه چون سم فکند کس نبرد

منت نعلبند یا بیطار

چون سر از تن برفت سر نکشد

نخوت تاج بخشی دستار

نکند یاد عاقل از مولد

نزند لاف سنجر از سنجار

عمر، جام جم است کایامش

بشکند خرد پس ببندد خوار

همچو گوهر شکستنش خوار است

همچو سیماب بستنش دشوار

آه کز بیم رستم اجل است

خیل افراسیاب عمر آوار

نقد عمر تو برد خاقانی

دهر نوکیسهٔ کهن بازار

چون بهین مایه‌ات برفت از دست

هر چه سود آیدت زیان پندار

بر رخ بخت همچو موی رباب

موی من نغمه می‌کند هر تار

به بهار و شکوفه خوش سازد

نحل و موسیجه لحن موسیقار

در عروسی گل عجب نبود

گر به حنا کنند دست چنار

روز دولت برادر بخت است

چون رفو گر پسر عم قصار

بخت برنا وقایهٔ عمر است

چشم بینا طلایهٔ رخسار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

 

بخ بخ ای بخت و خه خه ای دل دار

هم وفادار و هم جفا بردار

من تو را زان سوی جهان جویان

تو بدین سو سرم گرفته کنار

طفل می‌خواندمت، زهی بالغ

مست می‌گفتمت، زهی هشیار

من تو را طفل خفته چون خوانم

که تویی خواب دیدهٔ بیدار

یا شبانگه لقات چون دانم

تو چنین تازه صبح صادق وار

دست بر سر زنی گرت گویم

کن بهین عمر رفته باز پس آر

ور تو خواهی در اجری امسال

آوری خط محو کردهٔ پار

هر چه بخشم به دست مزد از من

نپذیری و بس کنی پیکار

من ز بی‌کاری ارچه در کارم

به سلاح تو می‌کنم پیکار

سر نیزه زد آسمان در خاک

که تویی آفتاب نیزه گذار

شهره مرغی به شهر بند قفس

قفس آبنوس لیل و نهار

طیرانت چو دور فکرت من

بر ازین نه مقرنس دوار

عهد نامهٔ وفات زیر پر است

گنج نامهٔ بقات در منقار

دانه از خوشهٔ فلک خوردی

که به پرواز رستی از تیمار

تشنه دارند مرغ پروازی

که چو سیراب گشت ماند از کار

تو ز آب حیات سیرابی

که چو ماهی در آبی از پروار

هدهدی کز عروس ملک مرا

خبر آور تویی و نامه سپار

گلبن تازه‌ای و نیست تو را

چون گل نخل بند تیزی خار

شاه باز سپید روزی از آنک

شویی از زاغ شب سیاهی قار

اینت شه باز کز پی چو منی

صید نسرین کرده‌ای نهمار

که مرا در سه ماه با دو امام

به یکی سال داده‌ای دیدار

دو امام زمان، دو رکن الدین

دو قوی رکن کعبهٔ اسرار

به موالات این دو رکن شریف

هم تمسک کنم هم استظهار

که به عمر دراز هست مرا

خدمت هر دو رکن پذرفتار

آری این دولتی است سال آورد

چه عجب سال دولت آرد بار

دو فتوح است تازه در یک وقت

دو لطیفه است سفته در یک تار

هر دو رکن جهان مرد می‌اند

آدمی مجتبی و عیسی یار

هر دو رکن افسر وجود آرای

هر دو رکن اختر سعود نگار

شدم از سعد اتصال دو رکن

خال‌السیر ز آفت اشرار

این چو رکن هوا لطافت پاش

و آن چو رکن زمین خلافت دار

وهم این رکن چون مقوم روح

چار ارکان جسم را معیار

کلک آن رکن چون مهندس عقل

پنج دکان شرع را معمار

این زخوی حاکمی ملک عصمت

و آن ز ری عالمی فلک مقدار

نام خوی زین چو روی ری تازه

کار ری ز آن چو نقد خوی به عیار

روی این در ری آفتاب اشراق

خوی او در خوی او رمزد آثار

رکن خوی حبر شافعی توفیق

رکن ری صدر بوحنیفه شعار

با وجود چنین دو حجت شرع

ری و خوی کوفه دان و مصر شمار

هاری از حلم رکن خوی در تب

هان خوی سردش آنک آب بحار

ری از آن رکن مصر ریان است

اوست ریان ز علم و هم ناهار

این حدیث نبی کند تلقین

وان علوم رضی کند تکرار

مجلس هر دو رکن را خوانند

کعب احبار و کعبهٔ اخبار

هر دو فتاح و رمز را مفتاح

هر دو سردار و علم را بندار

دو علی عصمت و دو جعفر جاه

این یکی صادق آن دگر طیار

وز سوم جعفر ار سخن رانم

بر مک از آن خویش دارد عار

هر دو از هیبت و هبت به دو وقت

همچو گل خاضع و چو مل جبار

هر دو برجیس علم و کیوان حلم

هر دو خورشید جود و قطب وقار

خود بر این هر دو قطب می‌گردد

فلک شرع احمد مختار

شرع را زین دو قطب نیست گزیر

که فلک راست بر دو قطب مدار

هر دو چون کوه و گنج خانهٔ علم

هر دو بحر از درون ول زخار

بحر در کوه بین کنون پس از آنک

کوه در بحر دیده‌ای بسیار

هر دو زنبور خانهٔ شهوات

کرده غارت چو حیدر کرار

چون علی کاینه نگاه کند

دو علی بین به علم وحی گزار

هر دو رکنند راعی دل من

عمر آن بین مراعی عمار

این به تبریز ز آب چشمهٔ خضر

کرده جلاب جان و من ناهار

آن بری قالب مرا چو مسیح

داد تریاک و روح من بیمار

این مرا زائر، آن مرا عائذ

این مرا مخلص، آن مرا دل دار

چه عجب کامده است ذو القرنین

به سلام برهمنی در غار

بر در پیر شاه مرو گشای

ارسلان آمد و ندادش بار

شاه سنجر شدی به هر هفته

به سلام دو کفش گر یک بار

شمس نزد اسد رود مادام

روح سوی جسد رود هموار

ذره را آفتاب بنوازد

گر برش قدر نیست در مقدار

کنم از حمد و مدح این دو امام

ری و خوی را ز محمدت دو ازار

به خدایی که هم ز عطسهٔ خوک

موش را در جهان کند دیدار

که کرمشان به عطسه ماند راست

کید الحمد واجب آخر کار

گر چه قبله یکی است خاقانی

روی و خوی دان دو قبلهٔ زوار

ربع مسکو ز شکر پر کردی

هم نشد گفته عشری از اعشار

من به ری مکرمی دگر دارم

بکر افلاک و حاصل ادوار

صدر مشروح صدر تاج الدین

کوست صدر صدور و فخر کبار

چون خط جود خوانی از اشراف

چون دم زهد رانی از اخیار

تاج را طوق دار و مملو کند

مالک طوق و مالک دینار

تیر گردون دهان گشاده بماند

پیش تیغ زبانش چون سوفار

خلف صالح امین صالح

که سلف را به ذات اوست فخار

حبر اکرم هم اسطقس کرم

نیر اعظم، آیت دادار

هو روح الوری و لاتعجب

فالیواقت مهجة الاحجار

دل پاکش محل مهر من است

مهر کتف نبی است جای مهار

مهر او تازیم ز مصحف دل

چون ده آیت نیفکنم به کنار

تاج دین جعفر و امین یحیی است

این بهین درج و آن مهینه شمار

تاج دین صاعد و امین عالی است

سر کتاب و افسر نظار

هست امین چار حرف و تاج سه حرف

بسم بین هر سه حرف والله چار

این یمین مراست جای یمین

وان یسار مراست حرز یسار

شمس ملک آمد و ظلال ملوک

عید گوهر شد و هلال تبار

امدح العید والهلال معا

بقریض نتیجة الافکار

مذ رایت الهلال فی سفری

صرت افدی اهلة الاسفار

تا به رویش گرفته‌ام روزه

جز به یادش نکرده‌ام افطار

کنت بالری فاستقت غللی

من غوادی سحابهٔ مدرار

و ارتفاعی به فیض همته

کارتفاع الریاض بالامطار

لوقضی بالنوال لی وطرا

قضیت بالثناله اوطار

زنده مانداز تعهد چو منی

نام او بالعشی و الابکار

آهو ار سنبل تتار چرید

نه به مشک است زنده نام تتار

تاری از رای او چو بغداد است

از عزیزی به کرخ ماند خوار

بل که تاز آن عزیز ری مصر است

خوار صد قاهره است و قاهره خوار

اوست عیسی و من حواری او

که حیاتم دهد به حسن جوار

خود ندارد حواری عیسی

روز کوری و حاجت شب تار

خصم خواهد که شبه او گردد

شبه عیسی کجا رود بر دار

نیک داند که فحل دورانم

دلم از چرخ ماده طبع افکار

نشکند قدر گوهر سخنم

نظم هر دیو گوهر مهذار

سگ آبی کدام خاک بود

که برد آب قندز بلغار

منم امروز سابق الفضلین

نتوان گفت لاحقند اغیار

که غبار براق من بر عرش

می‌رود وین خسان حسود غبار

این جدل نیست با نوآمدگان

که ز دیوان من خورند ادرار

بل مرا این مراست بار قدما

که مجلی منم در این مضمار

همه دزدان نظم و نثر مننند

دزد را چو ننهد محل نقار

لیک دزدی که شوخ‌تر باشد

بانگ دزدان برآورد ناچار

لیک غماز اوست نطق چنانک

عطسهٔ دزد و سرفهٔ طرار

گر چه حاسد به خاطرم زنده است

خاطرم کشت خواهد او را زار

مار صد سال اگر که خاک خورد

عاقبت خورد خاک باشد مار

این قصیده ز جمع سبعیات

ثامنه است از غرایب اشعار

از در کعبه گر درآویزند

کعبه بر من فشاندی استار

زد قفانبک را قفائی نیک

وامرء القیس را فکند از کار

کردم اطناب و گفته‌اند مثل

حاطب اللیل مطنب مکثار

آخر نامه نام تاج کنم

که عسل باشد آخر انهار

هست طومار شکل جوی به خلد

چار جوی بهشت از این طومار

مردم مطلق است از آن نامش

آخر است از صحیفة الاذکار

عذر من بین در آخر قرآن

لفظ الناس را مکن انکار

تا به روز قیام یاد تو باد

واهب الروح، وارث الاعمار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:02 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023380
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث