به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

از همه عالم کران خواهم گزید

عشق دل جویی به جان خواهم گزید

دولت یک روزه در سودای عشق

بر همه ملک جهان خواهم گزید

آفتابی از شبستان وفا

بی‌سپاس آسمان خواهم گزید

چشم من دریای گوهر هست لیک

گوهری بیرون از آن خواهم گزید

داستان شد عشق مجنون در جهان

از جهان این داستان خواهم گزید

هر کجا زنبور خانهٔ عاشقی است

جای چون شه در میان خواهم گزید

دوست با درد وفا خواهم گرفت

تیغ در خورد میان خواهم گزید

گرچه غدر دوستان از حد گذشت

هم وفای دوستان خواهم گزید

کبک مهرم کز قفس بیرون شوم

هم قفس را آشیان خواهم گزید

با خیال یار ناپیدا هنوز

خلوتا کاندر نهان خواهم گزید

من کنم یاری طلب هرگز مدان

کز طلب کردن کران خواهم گزید

این طلب بی‌خویشتن خواهم نمود

این رطب بی‌استخوان خواهم گزید

گر نیابم یار باری بر امید

هم نشین غم نشان خواهم گزید

گر ز نومیدی شوم مجروح دل

محرمی مرهم رسان خواهم گزید

گوشه‌ای از خلق و کنجی از جهان

بر همه گنج روان خواهم گزید

زیر این روئین دژ زنگار خورد

هر سحر گه هفت خوان خواهم گزید

دیدم این منزل عجب خشک آخور است

از قناعت میزبان خواهم گزید

در بن دژ چون کمین گاه بلاست

از بصیرت دیدبان خواهم گزید

بر در این هفت ده قحط وفاست

راه شهرستان جان خواهم گزید

نیست در ده جز علف خانه بدان

کز علف قوت روان خواهم گزید

چون به بازار جوان مردان رسم

در صف لالان دکان خواهم گزید

بر دکان قفل گر خواهم گذشت

قفلی از بهر دهان خواهم گزید

چون مرا آفت ز گفتن می‌رسد

بی‌زبانی بر زبان خواهم گزید

گر چه گم کردم کلید نطق را

مدح بلقیس زمان خواهم گزید

ورچه آزادم ز بند هر غرض

مهر شاه بانوان خواهم گزید

عصمة الدین شاه مریم آستین

کآستانش بر جنان خواهم گزید

گوهر کان فریدون ملک

کز جوار او مکان خواهم گزید

بارگاهش کعبهٔ ملک است و من

قبله‌گاه از آستان خواهم گزید

آسمان ستر و ستاره رفعت است

رفعتش بر فرقدان خواهم گزید

آسیه توفیق و ساره سیرت است

سیرتش بر انس و جان خواهم گزید

رابعه زهد و زبیده همت است

کزدرش حصن امان خواهم گزید

حرمت از درگاه او خواهم گرفت

گوهر اصلی زکان خواهم گزید

یک سر موی از سگان در گهش

بر هزبر سیستان خواهم گزید

خاک پای خادمانش را به قدر

بر کلاه اردوان خواهم گزید

شاه انجم خادم لالای اوست

خدمت لالاش از آن خواهم گزید

گنج بخشا یک دو حرف از مدح تو

بر سه گنج شایگان خواهم گزید

گر به خدمت کم رسم معذور دار

کز پی عنقا نشان خواهم گزید

سرپرستی رنج و خدمت آفت است

من فراق این و آن خواهم گزید

سال‌ها رای ریاضت داشتم

از پس دوری همان خواهم گزید

پیل را مانم که چون جستم ز خواب

صحبت هندوستان خواهم گزید

خفته بودم همتم بیدار کرد

این ریاضت جاودان خواهم گزید

گر به زر گویمت مدح، آنم که بت

بر خدای غیب‌دان خواهم گزید

کافرم دان گر مدیح چون توئی

بر امید سوزیان خواهم گزید

در دعای حضرت تو هر سحر

آفرین از قدسیان خواهم گزید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

ایام خط فتنه به فرق جهان کشید

لن‌تفلحوا به ناصیهٔ انس و جان کشید

دل‌ها به نیل رنگ‌رزان درکشید از آنک

غم داغ گازرانه بر اهل جهان کشید

بر بوی یک نفس که همه ناتوانی است

ای مه چه گویی این همه محنت توان کشید

هربار غم که در بنهٔ غیب سفته بود

دست قضا به بنگه آخر زمان کشید

آزاده غرق غصه و سفله ز موج غم

آزاد رست و رخت امان بر کران کشید

دریاست روزگار که هر گوش ماهیی

افکند بر کنار و صدف در میان کشید

بس دل که چرخ سای و ستاره فسای بود

چرخش کمین گشاد و ستاره کمان کشید

روز جهان کرا نکند دیدن ای فتی

خورشید چشم شب پره را میل از آن کشید

از پای پیل حادثه‌وار است و دست برد

هرکس که اسب عافیتی زیر ران کشید

خاقانیا نه طفلی ازین خاک توده چند

مرد آنکه خط نسخ بر این خاکدان کشید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

در کفم نیست آنچه می‌باید

در دلم نیست آنچه می‌شاید

هیچ در صبر دل نبندم از آنک

دانم از صبر هیچ نگشاید

غم‌گساری در ابر می‌جویم

برق او دید هم نمی‌شاید

صد جگر پاره بر زمین افتد

گر کسی دامنم بپالاید

تا من از دست درنیفتم، چرخ

ننشیند ز پای و ناساید

دامن از اشک می‌کشم در خون

دوست دامن به من کی آلاید

سخت کوش است آه خاقانی

مگر این چرخ را بفرساید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

مرا صبح دم شاهد جان نماید

دم عاشق و بوی پاکان نماید

دم سرد از آن دارد و خندهٔ خوش

که آه من و لعل جانان نماید

لب یار من شد دم صبح مانا

که سرد آتش عنبرافشان نماید

مگر صبح بر اندکی عمر خندد

که دارد دم سرد و خندان نماید

بخندد چو پسته درون پوست و آنگه

چو بادام از آن پوست عریان نماید

نقاب شکرفام بندد هوا را

چو صبح از شکر خنده دندان نماید

اگر پستهٔ سبز خندان ندیدی

بسوی فلک بین که آن سان نماید

رخ صبح، قندیل عیسی فروزد

تن ابر زنجیر رهبان نماید

فلک را یهودانه بر کتف ازرق

یکی پارهٔ زرد کتان نماید

فلک دایهٔ سالخورد است و در بر

زمین را چو طفل ز من زان نماید

سراسیمه چون صرعیان است کز خود

به پیرانه‌سر ام صبیان نماید

به شب گرچه پستان سیاه است بر تن

هزاران نقط شیر پستان نماید

به صبح آن نقط‌ها فرو شوید از تن

یتیم دریده گریبان نماید

به روز از پی این دو خاتون بینش

یکی زال آیینه گردان نماید

به شام از رگ جان مردم بریدن

ز خون شفق سرخ دامان نماید

تو می‌خور صبوحی تو را از فلک چه

که چون غول نیرنگ الوان نماید

تو و دست دستان و مرغول مرغان

گر آن غول صد دست دستان نماید

لگام فلک گیر تا زیر رانت

کبود استری داغ بر ران نماید

اگر جرعه‌ای بر زمین ریزی از می

زمین چون فلک مست دوران نماید

وگر بوئی از جرعه بخشی فلک را

فلک چون زمین خفته ارکان نماید

درآر آفتابی که در برج ساغر

سطرلاب او جان دهقان نماید

دواسبه درآی و رکابی درآور

کز او چرمهٔ صبح یکران نماید

قدح قعده کن ساتکینی جنیبت

کز این دو جهان تنگ میدان نماید

رکاب است چو حلقهٔ نیزه‌داران

که عیدی به میدان خاقان نماید

ببین دست خاصان که چون رمح خاقان

به حلقه ربائی چه جولان نماید

به شاه جهان بین که کیخسرو آسا

ز یک عکس جامش دو کیهان نماید

بخواه از مغان در سفال آتش تر

کز آتش سفال تو ریحان نماید

شفق خواهی و صبح می‌بین و ساغر

اگر در شفق صبح پنهان نماید

ز آهوی سیمین طلب گاو زرین

که عیدی در او خون قربان نماید

صبوحی زناشوئی جام و می را

صراحی خطیبی خوش‌الحان نماید

چون آبستنان عدهٔ توبه بشکن

درآر آنچه معیار مردان نماید

قدح‌های چو اشک داودی از می

پری خانهای سلیمان نماید

کمرکن قدح را ز انگشت کو خود

کمرها ز پیروزهٔ کان نماید

می احمر از جام تا خط ازرق

ز پیروزه لعل بدخشان نماید

چو قوس قزح جام بینی ملمع

کز او جرعه‌ها لعل باران نماید

همانا خروس است غماز مستان

که تشنیع او راز ایشان نماید

ندانم خمار است یا چشم دردش

که در چشم سرخی فراوان نماید

ز بس کورد چشم دردش به افغان

گلوی خراشیده ز افغان نماید

مگر روز قیفال او زد که از خون

در آن طشت زر رنگ بر جان نماید

به جام صدف نوش بحری که عکسش

ز تف ماهی چرخ بریان نماید

ببین بزم عیدی چو ایوان قیصر

که چنگش سیه پوش مطران نماید

صراحی نوآموز در سجده کردن

یکی رومی نو مسلمان نماید

قدح لب کبود است و خم در خوی تب

چرا زخمه تب لرزه چندان نماید

چو ده عاق فرزند لرزان که هر یک

ز آزار پیری پشیمان نماید

رسن در گلو بر بط از چوب خوردن

چو طفل رسن تاب کسلان نماید

رباب از زبان‌ها بلا دیده چون من

بلا بیند آنکو زبان دان نماید

سیه خانهٔ آبنوسین نائی

به نه روزن و ده نگهبان نماید

مگر باد را بند سازد سلیمان

که باد مسیحا به زندان نماید

خم چنبر دف چو صحرای جنت

در او مرتع امن حیوان نماید

ببین زخمه کز پیش کیخسرو دین

به کین سیاوش چه برهان نماید

به گردون در افتد صدا ارغنون را

مگر کوس شاه جهانبان نماید

جهان زیور عید بربندد از نو

مگر مجلس شاه شروان نماید

رود کعبه در جامهٔ سبز عیدی

مگر بزم خاقان ایران نماید

چو کعبه است بزمش که خاقانی آنجا

سگ تازی پارسی خوان نماید

چو راوی خاقانی آوا برآرد

صریر در شاه ایران نماید

سر خسروان افسر آل سلجق

که سائس تر از آل ساسان نماید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

شه اختران زان زر افشان نماید

که اکسیر زرهای آبان نماید

برآرد ز جیب فلک دست موسی

زر سامری نقد میزان نماید

نه خورشید هم خانهٔ عیسی آمد

چه معنی که معلول و حیران نماید

ز نارنج اگر طفل سازد ترازو

نه نارنج و زر هر دو یکسان نماید

فلک طفل خوئی است کاندر ترازو

ز خورشید نارنج گیلان نماید

مگر خیمه سلطان انجم برون زد

که ابر خزان چتر سلطان نماید

هوا پشت سنجاب بلغار گردد

شمر سینهٔ باز خزران نماید

به دمهای سنجاب نقاش آبان

به زرنیخ تصویر بستان نماید

به دامان شب پاره‌ای در فزاید

از آن صدرهٔ روز نقصان نماید

قراسنقر آنگه که نصرت پذیرد

بر آقسنقر آثار خذلان نماید

خزان از درختان چو صبح از کواکب

نثار سر شاه کیهان نماید

شهنشاه اسلام خاقان اکبر

که تاج سر آل سامان نماید

سپهدار اسلام منصور اتابک

که کمتر غلامش قدرخان نماید

سر آل بهرام کز بهر تیغش

سر تیغ بهرام افسان نماید

سکندر جهادی و خضر اعتقادی

که خاک درش آب حیوان نماید

جهان دار شاه اخستان کز طبیعت

کیومرث طهمورث امکان نماید

به تایید مهدی خصالی که تیغش

روان سوز دجال طغیان نماید

فلک در بر او چو چوب در او

سگی حلقه در گوش فرمان نماید

قبولش ز هاروت ناهید سازد

کمالش ز بابل خراسان نماید

ز باسش زمان دست انصاف بوسد

ز جودش جهان مست احسان نماید

ز یک نفخهٔ روح عدلش چو مریم

عقیم خزان بکر نیسان نماید

عجوز جهان مادر یحیی آسا

ازو حامل تازه زهدان نماید

به ناخن رسد خون دل بحر و کان را

که هر ناخنش معن و نعمان نماید

ز یک عکس شمشیرش این هفت رقعه

تصاویر این هفت ایوان نماید

در ایوان شاهی در دولتش را

فلک حلقه و ماه سندان نماید

مزور پزد خنجر گوشت خوارش

عدو را که بیمار عصیان نماید

خیالی که بندد عدو را عجب نی

که سرسام سوداش بحران نماید

اگر بوی خشمش برد مغز دریا

تیمم گهی در بیابان نماید

وگر رنگ عفوش پذیرد بیابان

چو دریاش نیلوفرستان نماید

وگر باد خلقش وزد بر جهنم

زبانی مقامات رضوان نماید

ز گل شکر لفظ و تفاح خلقش

شماخی نظیر صفاهان نماید

در اقلیم ایران چو خیلش بجنبد

هزاهز در اقلیم توران نماید

به تعلیم اقلیم گیری ملک را

ملک شاه طفل دبستان نماید

تف تیغ هندیش هندوستان را

علی الروس در روس و الان نماید

اگر خود فرشته شود بد سگالش

هم از سگ نژادان شیطان نماید

چو بر خنگ ختلی خرامد به میدان

امیر آخورش شاه ختلان نماید

پلاس افکن آخور استرانش

فنا خسرو و تخت ایران نماید

شبی کز شبیخون کشد تیغ چون خور

چو ماه از کواکب سپه ران نماید

ز شاه فلک تیغ و مه مرکب او

زحل خود و مریخ خفتان نماید

شراری جهد ز آهن نعل اسبش

که حراقش اروند و ثهلان نماید

ز بس کاس سرها و خون جگرها

اجل ساقی و وحش مهمان نماید

لب و کام وحش از دل و روی خصمان

همه رنگ زرنیخ و قطران نماید

چو پیکانش از حصن ترکش برآید

بر این حصن فیروزه غضبان نماید

اسد گاو دل، کرکسان کلک زهره

از آن خرمگس رنگ پیکان نماید

تن قلعه‌ها پیش پولاد تیغش

چو قلعی حل کرده لرزان نماید

بر گرز سندان شکافش عجب نی

که البرز تخم سپندان نماید

در اعجاز تیغ ملک بوالمظفر

سپهر از سر عجز حیران نماید

چو روئین تن اسفندیار است هر دم

بر او فتح روئین دژ آسان نماید

از آنگه که بالغ شد اقبالش او را

عروس ظفر در شبستان نماید

مرا بین که آیات ابیات مدحش

نه تعویذ جان، حرز ایمان نماید

بدیهه همی بارم از خاطر این در

کز او گوش‌ها بحر عمان نماید

ازین شعر خجلت رسد عنصری را

وگر عنصری جان حسان نماید

بخندم به نظم هر ابله اگر چه

زبان ساحر و خامه ثعبان نماید

بلی نخل خرمای مریم بخندد

بر آن نخل مومین که علان نماید

ملک منطق الطیر طیار داند

ز ژاژ مطین که طیان نماید

بماناد شاه جهان کز جلاش

سریر کیان تاج کیوان نماید

برات بقا باد بر دست عمرش

نه عمری که تا حشر پایان نماید

قوی چار بینان ارکانش چندان

که دور فلک هفت بنیان نماید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

سر چه سنجد که هوش می‌بشود

تن چه ارزد که توش می‌بشود

دلم از خون چو خم به جوش آمد

جان چو کف ز او به جوش می‌بشود

منم آن بید سوخته که به من

دیده راوق فروش می‌بشود

چون گریزد دل از بلا که جهان

بر دلم تخته پوش می‌بشود

من ز گریه نیم خموش ولیک

مرغ جانم خموش می‌بشود

ساقی غم که جام جام دهد

عمر در نوش نوش می‌بشود

بختم آوخ که طفل گرینده است

که به هر لحظه روش می‌بشود

طفل بد را که گریهٔ تلخ است

به که در خواب نوش می‌بشود

خواب آشفته دیده بودم دوش

عالم امشب چو دوش می‌بشود

آه کز مردن امام شهاب

آه من سخت کوش می‌بشود

دلم از راه گوش بیرون شد

بیم آن بد که هوش می‌بشود

نه به دل بودم این سخن نه به گوش

که دل از راه گوش می‌بشود

ای دریغ ای دریغ چندان رفت

کآسمان پر خروش می‌بشود

تف آه از دلم سرشته به خون

سبحه سوز سروش می‌بشود

به وفاتش امام انجم را

ردی زر ز دوش می‌بشود

داغ بر دل زیاد خاقانی

گر ز دل یاد اوش می‌بشود

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

سر چه سنجد که هوش می بشود

تن چه ارزد که توش می بشود

دلم از خون چه خم به جوش آمد

جان چو کف زد به دوش می‌بشود

منم آن بید سوخته که به من

دیده راوق فروش می بشود

چون گریزد دل از بلا؟ که جهان

بر دلم تخته پوش می بشود

من ز گریه نه‌ام خموش ولیک

مرغ جانم خموش می بشود

ساقی غم که جام جام دهد

عمر در نوش نوش می بشود

بختم آوخ که طفل گرینده است

که به هر لحظه زوش می بشود

طفل بد را که گریهٔ تلخ است

به که در خواب نوش می بشود

خواب آشفته دیده بودم دوش

حالم امشب چو دوش می بشود

دلم از راه گوش بیرون شد

بیم آن بد که هوش می بشود

نه به دل بودم این سخن نه به گوش

که دل از راه گوش می بشود

آه کز مردان امام شهاب

آه من سخت کوش می بشود

ای دریغ ای دریغ چندان رفت

کآسمان پرخروش می بشود

تف آه از دلم سرشته به خون

سبحه سوز سروش می بشود

به وفاتش امام انجم را

ردی زر ز دوش می بشود

داغ بر دل زیاد خاقانی

گر ز دل یاد اوش می بشود

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

نه دل از سلامت نشان می‌دهد

نه عشق از ملامت امان می‌دهد

نه راحت دمی همدمی می‌کند

نه محنت زمانی زمان می‌دهد

قرار جهان بر جفا داده‌اند

مرا بیقراری از آن می‌دهد

دو نیمه کنم عمر با یک دلی

که از نیم جنسی نشان می‌دهد

همه روز خورشید چون صبح‌دم

به امید یک جنس جان می‌دهد

فلک زین دو تا نان زرد و سپید

همه اجری ناکسان می‌دهد

به خوش کردن دیگ هر ناکسی

به گشنیز دیگ آن دو نان می‌دهد

مرا چشم درد است و گشنیز نیست

تو را توتیا رایگان می‌دهد

مگو کاسمان می‌دهد روزیم

که روزی ده آسمان می‌دهد

فلک خاک بیزی است خاقانیا

که روزیت ازین خاکدان می‌دهد

خود او را همین خاکدان است و بس

کز این می‌ستاند بدان می‌دهد

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

مشتی خسیس ریزه که اهل سخن نیند

با من قران کنند وقرینان من نیند

چون ماه نخشبند مزور از آن چو من

انجم فروز گنبد هر انجمن نیند

از هول صور فکرت من در قیامتند

گر چه چو اهل صور فکنده کفن نیند

پروردگان مائدهٔ خاطر منند

گر خود به جمله جز پسر ذوالیزن نیند

بل نایبان یاوگیان ولایتند

زیرا که شه طغان جهان سخن نیند

گاوی کنند و چون صدف آبستنند لیک

از طبع گوهر آور و عنبر فکن نیند

چون طشت بی‌سرند و چو در جنبش آمدند

الا شناعتی و دریده دهن نیند

گاه فریب دمنهٔ افسون گرند لیک

روز هنر غضنفر لشکر شکن نیند

چون ارقم از درون همه زهرند و از برون

جز کآبش رنگ رنگ و شگال شکن نیند

اوباش آفرینش و حشو طبیعتند

کالا به دست حرص و حسد مرتهن نیند

اندر چه اثیر اسیرند تا ابد

زان جز شکسته پای و گسسته رسن نیند

گویند در خلافه ولیعهد آدمیم

مشنو خلافشان که جز ابلیس فن نیند

گویند عیسی دگریم از طریق نطق

برکن بروتشان که به جز گور کن نیند

خود را همای دولت خوانند و غافلند

کالا غراب ریمن و جغد دمن نیند

بر قله‌های کوه ریاضت کشیده‌اند

ارباب تهمتند ولی برهمن نیند

از روی مخرقه همه دعوی دین کنند

وز کوی زندقه به جز اهل فتن نیند

چون شمع صبح‌گاهی و چون مرغ بی‌گهی

الا سزاید کشتن و گردن زدن نیند

من میوه دار حکمتم از نفس ناطقه

و ایشان ز روح نامیه جز نارون نیند

جمعند بر تفرق عالم ولی ز ضعف

موران با پرند و سپاه پرن نیند

تازند رخش بدعت و سازند تیر کید

اما سفندیار مرا تهمتن نیند

فرعونیان بی‌فر و عونند لاجرم

اصحاب بینش ید بیضای من نیند

خود عذرشان نهم که جعل پیشه‌اند پاک

ز آن طالبان مشک و نسیم سمن نیند

آری به آب نایژه خو کرده‌اند از آنک

مستسقیان لجهٔ بحر عدن نیند

بل تا مرض کشند ز خوان‌های بد گوار

کارزانیان لذت سلوی و من نیند

بینا دلان ز گفتهٔ من در بشاشت‌اند

کوری آن گروه که جز در حزن نیند

جائی است ضیمران ضمیر مرا چمن

کارواح قدس جز طرف آن چمن نیند

نساج نسبتم که صناعات فکر من

الا ز تار و پود خرد جامه تن نیند

نجار گوهرم که نجیبان طبع من

جز زیر تیشهٔ پدر خویشتن نیند

وین جاهلان ملمع کارند و منتحل

ز آن گاه امتحان به جز از ممتحن نیند

از نوک خامه دفتر دلشان سیه کنم

کایشان زنخ زنند، همه خامه زن نیند

آنجا که من فقاع گشایم ز جیب فضل

الا ز درد دل چو یخ افسرده تن نیند

معصوم کی شوند ز طوفان لفظ من

کز نوح عصمت الا فرزند و زن نیند

در کون هم طویلهٔ خاقانیند لیک

از نقش و نطرتند ز نفس و فطن نیند

حقا به جان شاه که هم شاه آگه است

کایشان سزای حضرت شاه ز من نیند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

آمد بهار و بخت که عشرت فزا شود

از هر طرف هزار گل فتح وا شود

گلشن شود نشیمن سلطان نوبهار

چون بهر شاه تخت مرصع بنا شود

کان زر و جواهر بحر در و گهر

شد جمع تا نشیمن بحر سخا شود

برگش زمرد است و گلش لعل آبدار

گلزار تخت شه که بر آب بقا شود

توران سزد به پادشهی کز سر پری

لعلی به صد هزار بدخشان بها شود

شد وقت کز نسیم قدوم بهار ملک

در باغ تخت غنچهٔ یاقوت وا شود

عید قدم مبارک نوروز مژده داد

کامسال تازه از پی هم فتح‌ها شود

عید مبارک است کزان پای بخت شاه

چون شاهدان ز خون عدو پرحنا شود

خاقانی عید آمد و خاقان به یمن خود

هر کار کز خدای بخواهد روا شود

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023212
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث