به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

مقصد اینجاست ندای طلب اینجا شنوند

بختیان را ز جرس صبح‌دم آوا شنوند

عارفان نظری را فدی اینجا خواهند

هاتفان سحری را ندی اینجا شنوند

خاکیان را ز دل گرم روان آتش عشق

باد سرد از سر خوناب سویدا شنوند

همه سگ‌جان و چو سگ ناله کنانند به صبح

صبح دم نالهٔ سگ بین که چه پیدا شنوند

خاک پر سبحهٔ قرا شود از اشک نیاز

وز دل خاک همان نالهٔ قرا شنوند

خاک اگر گرید و نالد چه عجب کاتش را

بانگ گریه ز دل صخرهٔ صما شنوند

گریه آن گریه که از دیدهٔ آتش بینند

ناله آن ناله که از سینهٔ خارا شنوند

چون بلرزد علم صبح و بنالد دم کوس

کوه را نالهٔ تب لرزه چو دریا شنوند

صبح گلفام شد ارواح طلب تا نگرند

کوس گلبام زد ابدال بگو تا شنوند

هر چه در پردهٔ شب راز دل عشاق است

کان نفس جز به قیامت نه همانا شنوند

صبح شد هدهد جاسوس کز او او وا پرسند

کوس شد طوطی غماز کز او واشنوند

چون به پای علم روز، سر شب ببرند

چه عجب کز دم مرغ آه دریغا شنوند

کشته شد دیو به پای علم لشکر حاج

شاید ار تهنیت از کوس مفاجا شنوند

کوس حاج است که دیو از فزعش گردد کر

زو چو کرنای سلیمان دم عنقا شنوند

یارب این کوس چه هاروت فن و زهره نواست

که ز یک پرده صد الحانش به عمدا شنوند

چه کند کوس که امروز قیامت نکند

بند آرد نفس صور که فردا شنوند

کوس را بین خم ایوان سلیمان که در او

لحن داود به آهنگ دل آرا شنوند

کوس چون صومعهٔ‌پیر ششم چرخ کز او

بانگ شش دانهٔ تسبیح ثریا شنوند

کوس ماند به کمان فلک اما عجب آنک

زو صریر قلم تیر به جوزا شنوند

کوس را دل نی و دردی نه، چرانالد زار

نالهٔ زار ز درد دل دروا شنوند

کوس چون مار شده حلقه و کو بند سرش

بانگ آن کوفتن از کعبه به صنعا شنوند

سخت سر کوفته دارندش و او نالد زار

نالهٔ مرد ز سرکوبهٔ اعدا شنوند

خم کوس است که ما نوذیحجه نمود

گر ز مه لحن خوش زهرهٔ زهرا شنوند

خود فلک خواهد تا چنبر این کوس شود

تا صداش از حبل‌الرحمهٔ بطحا شنوند

گر دم چنبر چو بین که شنودند خوش است

پس دم آن خوش تر کز چنبر مینا شنوند

از پی حرمت کعبه چه عجب گر پس از این

بانگ دق الکوس از گنبد خضرا شنوند

مشتری قرعهٔ توفیق زند بر ره حاج

بانگ آن قرعه بر این رقعهٔ غبرا شنوند

عرشیان بانگ وللله علی الناس زنند

پاسخ از خلق سمعنا و اطعنا شنوند

از سر و پای در آیند سراپا به نیاز

تا تعال از ملک العرش تعالی شنوند

روضه روضه همه ره باغ منور بینند

برکه برکه همه جا آب مصفا شنوند

بر سر روضه همه جای تنزه شمرند

بر لب برکه همه جای تماشا شنوند

انجم ماه وش آمادهٔ حج آمده‌اند

تا خواص از همه لبیک مثنا شنوند

همه را نسخهٔ اجزای مناسک در دست

از پی کسب جزا خواندن اجزا شنوند

نه صحیفه است فلک هفت ده آیت ز برش

عاشقان این همه از سورهٔ سودا شنوند

نه صحیفه که به ده بند یکایک بستند

تا نه بس دیر چو سی پاره مجزا شنوند

خام پوشند و همه اطلس پخته شمرند

زهر نوشند و همه بانگ هنیا شنوند

زندگیشان به حق و نام بر ارواح چراست

کبشان ابر دهد لاف ز سقا شنوند

گنج پروردهٔ فقرند و کم کم شده لیک

گم گم گنج سرا پردهٔ بالا شنوند

فقر نیکوست به رنگ ارچه به آواز بد است

عامه زین رنگ هم آواز تبرا شنوند

شبه طاووس شمر فقر که طاوسان را

رنگ زیباست گر آواز نه زیبا شنوند

سفر کعبه نمودار ره آخرتاست

گر چه رمز رهش از صورت دیبا شنوند

جان معنی است باسم صوری داده برون

خاصگان معنی و عامان همه اسما شنوند

کعبه را نام به میدانگه عام عرفات

حجرهٔ خاص جهان داور دارا شنوند

عابدان نعره برآرند به میدانگه از آنک

نعرهٔ شیر دلان در صف هیجا شنوند

عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ

نه چو زنبور کز او شورش و غوغا شنوند

ساربانا به وفا بر تو که تعجیل نمای

کز وفای تو ز من شکر موفا شنوند

حاش لله اگر امسال ز حج و امانم

نز قصور من و تقصیر تو حاشا شنوند

دوستان یافته میقات و شده زی عرفات

من به فید و ز من آوازه به بطحا شنوند

هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایهٔ هیچ

که مرا نام نه در دفتر اشیا شنوند

ها و ها باشد اگر محمل ما سازی و هم

برسانیم بکم زانکه ز من ها شنوند

بر در کعبه که بیت الله موجودات است

که مباهات امم زان در والا شنوند

بار عام است و در کعبه گشاده است کز او

خاصگان بانگ در جنت ماوا شنوند

پس چو رضوان در جنات گشاید ملکان

بانگ حلقه زدن کعبهٔ علیا شنوند

زان کلیدی که نبی نزد بنی‌شیبه سپرد

بانگ پر ملک و زیور حورا شنوند

چون جرس دار نجیبان ره یثرب سپرند

ساربان را همه الحان، جرس آسا شنوند

در فلک صوت جرس زنگل نباشان است

که خروشیدنش از دخمهٔ دارا شنوند

به سلام آمدگان حرم مصطفوی

ادخلوها به سلام از حرم آوا شنوند

النبی النبی آرند خلایق به زبان

امتی امتی از روضهٔ غرا شنوند

از صریر در او چار ملایک به سه بعد

پنج هنگام دوم صور به یک جا شنوند

بر در مرقد سلطان هدی ز ابلق چرخ

مرکب داشته را نالهٔ هرا شنوند

خود جنیبت به درش داشته بینند براق

کز صهیلش نفس روح معلا شنوند

موسی استاده و گم کرده ز دهشت نعلین

ارنی گفتنش از هبر تجلا شنوند

بهر وایافتن گم شده نعلین کلیم

والضحی خواندن خضر از در طاها شنوند

بنده خاقانی و نعت سر بالین رسول

تاش تحسین ز ملک در صف اعلی شنوند

فخر من بنده ز خاک در احمد بینند

لاف دریا ز دم عنبر سارا شنوند

نعت صدر نبوی که به غربت گویم

بانگ کوس ملکی به که به صحرا شنوند

نکنم مدح که من مرثیه گوی کرمم

چون کرم مرد ز من بانگ معزا شنوند

زنده کردم سخن ار شاکر من شد چه عجب

که ز عازر صفت شکر مسیحا شنوند

شاید ار لب به حدیث قدما نگشایند

ناقدانی که ادای سخن ما شنوند

آب هر آهن و سنگ ار بشود نیست عجب

که دم آتش طور از ید بیضا شنوند

شاعران حیض حسد یافته چون خرگوشند

تا ز من شیر دلان نکتهٔ عذرا شنوند

خصم سگ دل ز حسد نالد چون جبهت ماه

نور بی‌صرفه دهد وه‌وه عوا شنوند

از سر خامه کنم معجزه انشا، به خدای

گر چنین معجزه بینند سران یا شنوند

راویان کیت انشای من انشاد کنند

بارک الله همه بر صاحب انشا شنوند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:40 PM

شب روان چو رخ صبح آینه سیما بینند

کعبه را چهره در آن آینه پیدا بینند

گر چه زان آینه خاتون عرب را نگرند

در پس آینه رویم زن رعنا بینند

اختران عود شب آرند و بر آتش فکنند

خوش بسوزند و صبا خوش دم از آنجا بینند

صبح دندان چو مطرا کند از سوخته عود

عودی خاک ز دندانش مطرا بینند

صبح را در رداء سادهٔ احرام کشند

تا فلک را سلب کعبه مهیا بینند

محرمان چون رداء صبح در آرند به کتف

کعبه را سبز لباسی فلک آسا بینند

خود فلک شقهٔ دیبای تن کعبه شود

هم ز صبحش علم شقهٔ دیبا بینند

دم صبح از جگر آرند و نم ژاله ز چشم

تا دل زنگ پذیر آینه سیما بینند

نم و دم تیره کنند آینه، این آینه بین

کز نم گرم و دم سرد مصفا بینند

ز آه سبوح زنان راه صبوحی بزنند

دیو را ره زدن روح چه یارا بینند

بشکنند آن قدح مه تن گردون زنار

که به دست همه تسبیح ثریا بینند

اختران از پی تسبیح همه زیر آیند

کآتش دل زده در قبهٔ بالا بینند

نیک لرزانند از مؤذن تسبیح فلک

اخترانی که چو تسبیح مجزا بینند

خوش دمان آن ردی صبح بشویند چو شیر

کن ردا جامهٔ احرام مسیحا بینند

نه نه مشتاقان از صبح و ز شام آزادند

که دل از هر چه دو رنگی است شکیبا بینند

صبح و شام آمده گل گونه رخ و غالیه فام

رو که مردان نه بدین رنگ، زنان وابینند

صبح صادق پس کاذب چکند بر تن دهر

چادر سبز درد تا زن رسوا بینند

ز آبنوس شب و روز آمده بر رقعهٔ دهر

دو سپه کالت شطرنجی سودا بینند

لعب دهر است چو تضعیف حساب شطرنج

گر چه پایان طلبندش نه همانا بینند

کی کند خاک در این کاسهٔ مینای فلک

که در او آتش و زهر آبخور ما بینند

غلطم خاک چه حاجت که چو اندر نگرند

همه خاک است که در کاسهٔ مینا بینند

خاک خوران ز فلک خواری بینند چو خاک

خاک بر سر همه را هیچ مگو تا بینند

بگذریم از فلک و دهر و در کعبه زنیم

کاین دو را هم به در کعبه تولا بینند

ما و خاک پی وادی سپران کز تف و نم

آهشان مشعله دار و مژه سقا بینند

ها ره واقصه و قصهٔ آن راه شویم

که ز برکه‌ش برکه برکه سینا بینند

بادیه بحر و بر آن بحر، چو باران ز حباب

قبهٔ سیم زده حله و احیا بینند

از خفاجه به سر راه معونت یابند

وز عرینه به لب چاه مواسا بینند

گرم گاهی که چو دوزخ بدمد باد سموم

تف باحورا چو نکهت حورا بینند

قرصهٔ شمس شود قرصهٔ ریوند ز لطف

بهر تفته جگران کافت گرما بینند

چرخ نارنج صفت شیشهٔ کافور شود

که ز انفاس مریدان دم سرما بینند

علم خاص خلیفه زده در لشکر حاج

چتر شام است کز او ماه شب آرا بینند

ماه زرین زبر رایت و دستارچه زیر

آفتابی به شب آراسته عمدا بینند

تاج زرین به سر دختر شاهنشه زنگ

باز پوشیده به گیسوش سراپا بینند

ز می از خیمه پر افلاک و ز بس فلکهٔ زر

بر سر هر فلکی کوکب رخشا بینند

سالکان راست ره بادیه دهلیز خطر

لکن ایوان امان کعبه علیا بینند

همه شب‌های غم آبستن روز طرب است

یوسف روز، به چاه شب یلدا بینند

خوشی عافیت از تلخی دارو یابند

تابش معنی در ظلمت اسما بینند

برشوند از پل آتش که اثیرش خوانند

پس به صحرای فلک جای تماشا بینند

بگذرند از سر موئی که صراطش دانند

پس سر مائدهٔ جنت ماوا بینند

حفت الجنه همه راه بهشت آمد خار

پس خارستان گلزار تمنا بینند

حفت النار همه راه سقر گلزار است

باز خارستان سر تاسر صحرا بینند

شوره بینند به ره پس به سر چشمه رسند

غوره یابند به رز پس می‌حمرا بینند

آب ابر است کزاو شوره فرات انگارند

تاب مهر است کز او غوره منقا بینند

فر کعبه است که در راه دل و باغ امید

شوره و غورهٔ ما چشمه و صهبا بینند

تخم کاینجا فکنی کشت تو آنجا دروند

جوی کامروز کنی آب تو فردا بینند

بد دلی در ره نیکی چه کنی کاهل نیاز

نیک را هم نظر نیک مکافا بینند

تشنگانی که ز جان سیر شوند از می عشق

دل دریا کش سرمست چو دریا بینند

دیو کز وادی محرم شنود نالهٔ کوس

چون حریر علمش لرزه بر اعضا بینند

گوسفند فلک و گاو زمین را به منی

حاضر آرند و دو قربان مهیا بینند

پی غلط کرده چو خرگوش همه شیر دلان

ره به تنها شده تا کعبه به تنها بینند

آسمان در حرم کعبه کبوتروار است

که ز امنش به در کعبه مسما بینند

آسمان کو ز کبودی به کبوتر ماند

بر در کعبه معلق زن و دروا بینند

این کبوتر که نیارد ز بر کعبه پرید

طیرانش نه به بالا که به پهنا بینند

شقه‌ای کز بر کعبه فلکش می‌خوانند

سایهٔ جامهٔ کعبه است که بالا بینند

روز و شب را که به اصل از حبش و روم آرند

پیش خاتون عرب جوهر و لالا بینند

حبشی زلف یمانی رخ زنگی خال است

که چو ترکانش تتق رومی خضرا بینند

کعبه را بینند از حلقهٔ در حلقهٔ زلف

نقطهٔ خالش از آن صخرهٔ صما بینند

جان فشانند بر آن خال و بر آن حلقهٔ زلف

عاشقان کان رخ زیتونی زیبا بینند

مشتری عاشق آن زلف و رخ و خال شده است

که چو گردونش سراسیمه و شیدا بینند

گفتی آن حلقهٔ زلف از چه سپید است چو شیر

که ز خال سیهی عنبر سارا بینند

کعبه دیرینه عروسی است عجب نی که بر او

زلف پیرانه و خال رخ برنا بینند

حلقهٔ زلف کهن رنگ بگرداند لیک

خال را رنگ همان غالیه گونا بینند

عشق بازان که به دست آرند آن حلقهٔ زلف

دست در سلسلهٔ مسجد اقصی بینند

خاک پاشان که بر آن سنگ سیه بوسه زنند

نور در جوهر آن سنگ معبا بینند

از پس سنگ سیه بوسه زدن وقت وداع

چشمهٔ خضر ز ظلمات مفاجا بینند

گر به مکه فلک و نور مجزا دیدند

در مدینه ملک و عرض معلا بینند

خاکیان جگر آتش زده از باد سموم

آب خور خاک در حضرت والا بینند

مصطفی پیش خلایق فکند خوان کرم

که مگس ران وی از شهپر عنقا بینند

عیسی از چرخ فرود آید و ادریس ز خلد

کاین دو را زله ز خوان پایهٔ طاها بینند

خاصگان بر سر خوان کرمش دم نزنند

ز آن اباها که بر این خوانچهٔ دنیا بینند

زعفران رنگ نماید سر سکباش ولیک

گونهٔ سگ مگس است آنکه ز سکبا بینند

عقل واله شده از فر محمد یابند

طور پاره شده از نور تجلی بینند

عقل و جان چون یی و سین بر در یاسین خفتند

تن چو نون کز قلمش دور کنی تا بینند

او گرفته ز سخن روزه و از عید سخاش

صاع خواهان زکوة آدم و حوا بینند

شیر مردان به حریمش سگ کهفند همه

اینت شیران که مدد ز آتش هیجا بینند

سرمهٔ دیده ز خاک در احمد سازند

تا لقای ملک العرش تعالی بینند

حضرت اوست جهانی که شب و روز جهان

شاخ و برگی است که آن روضهٔ غرا بینند

داد خواهان که ز بیداد فلک ترسانند

داد از آن حضرت دین داور دارا بینند

بنده خاقانی و درگاه رسول الله از آنک

بندگان حرمت از این درگه اعلی بینند

خاک مشکین که ز درگاه رسول آورده است

حرز بازوش چو الکهف و چو کاها بینند

مصطفی حاضر و حسان عجم مدح سرای

پیش سیمرغ خمش طوطی گویا بینند

گر چه حسان عجم را همه جا جای دهند

جایش آن به که به خاک عربش جا بینند

گر چه در نفت سیه چهره توان دید ولیک

آن نکوتر که در آیینهٔ بیضا بینند

لاف از آن روح توان زد که به چارم فلک است

نی از آن روح که در تبت و یغما بینند

یادش آید که به شروان چه بلا برد و چه دید

نکبتی کان پشه و باشه ز نکبا بینند

بس که دید آفت اعدا ز پی انس عیال

مردم از بهر عیال آفت اعدا بینند

موسی از بهر صفورا کند آتش خواهی

و آن شبانیش هم از بهر صفورا بینند

به فریب فلک آزرده دلش خوش نکنند

تا فلک را چو دلش رنگ معزا بینند

کی توان برد به خرما ز دل کس غصه

کاستخوان غصه شده در دل خرما بینند

سخنش معجز دهر آمد از این به سخنان

به خدا گر شنوند اهل عجم یا بینند

چو تمسکت به حبل الله از اول دیدند

حسبنا الله و کفی آخر انشا بینند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:40 PM

 

شب روان در صبح صادق کعبهٔ جان دیده‌اند

صبح را چون محرمان کعبه عریان دیده‌اند

از لباس نفس عریان مانده چون ایمان و صبح

هم به صبح از کعبهٔ جان روی ایمان دیده‌اند

در شکر ریزند ز اشک خوش که گردون را به صبح

همچو پسته سبز و خون آلود و خندان دیده‌اند

وادی فکرت بریده محرم عشق آمده

موقف شوق ایستاده کعبهٔ جان دیده‌اند

روز و شب دیده دو گاو پیسه در قربانگهش

صبح را تیغ و شفق را خون قربان دیده‌اند

خوانده‌اند از لوح دل شرح مناسک بهر آنک

در دل از خط ید الله صد دبستان دیده‌اند

نام سلطان خوانده هم بر یاسج سلطان از آنک

دل علامت گاه یاسج‌های سلطان دیده‌اند

از کجا برداشته اول ز بغداد طلب

در کجا در وادی تجرید امکان دیده‌اند

صبح‌دم رانده ز منزل تشنگان ناشتا

چاشتگه هم مقصد و هم چشمه هم خوان دیده‌اند

در طواف کعبهٔ جان ساکنان عرش را

چون حلی دلبران در رقص و افغان دیده‌اند

در حریم کعبهٔ جان محرمان الیاس‌وار

علم خضر و چشمهٔ ماهی بریان دیده‌اند

در سجود کعبهٔ جان ساکنان سدره را

همچو عقل عاشقان سرمست و حیران دیده‌اند

در طریق کعبهٔ جان چرخ زرین کاسه را

از پی دریوزه جای کاسه گردان دیده‌اند

کشتگان کز کعبهٔ جان باز جانور گشته‌اند

ماهی خضرند گوئی کآب حیوان دیده‌اند

کعبهٔ جان ز آن سوی نه شهر جوی و هفت ده

کاین دو جا را نفس امیر و طبع دهقان دیده‌اند

بر گذشته زین ده و زآن شهر و در اقلیم دل

کعبهٔ جان را به شهر عشق بینان دیده‌اند

خاکیان دانند راه کعبهٔ جان کوفتن

کاین ره دشوار مشتی خاکی آسان دیده‌اند

کعبهٔ سنگین مثال کعبهٔ جان کرده‌اند

خاصگان این را طفیل دیدن آن دیده‌اند

هر کبوتر کز حریم کعبهٔ جان آمده

زیر پرش نامهٔ توفیق پنهان دیده‌اند

عاشقان اول طواف کعبهٔ جان کرده‌اند

پس طواف کعبهٔ تن فرض فرمان دیده‌اند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:39 PM

 

به جوی سلامت کس آبی نبیند

رخ آرزو بی‌نقابی نبیند

نبیند دل آوخ به خواب اهل دردی

که در دیدهٔ بخت خوابی نبیند

همه نقب دل بر خراب آید آوخ

چرا گنجی اندر خرابی نبیند

اگر عالم خاک طوفان بگیرد

دل تشنه الا سرابی نبیند

کسی برنیارد سر از جیب دولت

که در گردن از زه طنابی نبیند

دل افسرده مانده است چون نفسرد دل

که از آتش لهو تابی نبیند

رطب سبز رنگ است کی سرخ گردد

که آب مه و ماه آبی نبیند

همه عالم انصاف جویند و ندهند

از این جا کس انصاف یابی نبیند

اگر سال‌ها دل در داد کوبد

بجز بانگ حلقه جوابی نبیند

چو موقوف رزق است عمر آن نکوتر

که رزق آمدن را شتابی نبیند

جهان کشت زرد وفا دارد آوخ

کز ابر کرم فتح بابی نبیند

به ترک سخن گفت خاقانی ایرا

طراز سخن را بس آبی نبیند

نگوید عزل و آفرین هم نخواند

که معشوق و مالک رقابی نبیند

لسان الطیورش فرو بست ازیرا

جهان را سلیمان جنابی نبیند

بسا آب کافسرده ماند به سایه

که بالای سر افتابی نبیند

بسا تین که ضایع شود در بساتین

کز انجیر خواران غرابی نبیند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

صورت نمی‌بندد مرا کان شوخ پیمان نشکند

کام من اندر دل شکست امید در جان نشکند

از خام کاری خوی او افغان کنم در کوی او

گر شحنهٔ بدگوی او در حلقم افغان نشکند

گفتار من باد آیدش، خون ریختن داد آیدش

گر رنج من یاد آیدش عهد من آسان نشکند

تا هجر او سوزد جگر از صبر چون سازم سپر

دانی که دانم این قدر کز موم سندان نشکند

زد نوک ناوک بر دلم تا خسته شد یک سر دلم

هم راضیم گر در دلم سرهای پیکان نشکند

آن را که در کار آورد کارش ز رونق چون برد

کان کو به جان گوهر خرد حالی به دندان نشکند

زان غمزهٔ کافر نشان ای شاه شروان الامان

آری سپاه کافران جز شاه شروان نشکند

خاقانی ار خود سنجر است در پیش زلفش چاکر است

گر صبر او صد لشکر است الا به مژگان نشکند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

راز دلم جور روزگار برافکند

پردهٔ صبرم فراق یار برافکند

این همه زنگار غم بر آینهٔ دل

فرقت آن یار غم‌گسار برافکند

خانهٔ بام آسمان که سینهٔ من بود

قفل غمش هجر یار غار برافکند

زلزلهٔ غم فتاد در دل ویران

سوی مژه گنج شاهوار برافکند

گنج عزیز است عمر آه که گردون

نقب به گنج عزیز خوار برافکند

من همه در خون و خاک غلطم و از اشک

خون دلم خاک را نگار برافکند

غصه همه قسم من فتاد که ناگاه

قرعهٔ غم دست روزگار برافکند

دل به سر بیل غم درخت طرب را

بیخ و بن از باغ اختیار برافکند

سوزن امید من به دست قضا بود

بخیه از آنم به روی کار برافکند

رشتهٔ جان صد گرده چو رشتهٔ تب داشت

غم به دل یک گره هزار برافکند

جامهٔ جان هم به دست گازر غم ماند

داغ سیاهش هزار بار برافکند

در پس زانو چو سگ نشینم کایام

بر دل سگ‌جان مرا غبار برافکند

نعره زنان چون نمک بر آتشم ایرا

غم نمکم بر دل فگار برافکند

از دم سردم صدا به کوه درافتاد

لرزهٔ دریا به کوهسار برافکند

شورش دریای اشک من به زمین رفت

بر تن ماهی شکنج مار برافکند

چرخ که دود دلم پلنگ تنش کرد

خواب به بختم پلنگ‌وار برافکند

بستهٔ خواب است بخت و خواب مرا غم

بست و به دریای انتظار برافکند

چرخ نهان کش که پرده ساز خیال است

پردهٔ خاقانی آشکار برافکند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

گردون نقاب صبح به عمدا برافکند

راز دل زمانه به صحرا برافکند

مستان صبح چهره مطرا به می‌کنند

کاین پیر طیلسان مطرا برافکند

جنبید شیب مقرعهٔ صبح دم کنون

ترسم که نقره خنگ به بالا برافکند

در ده رکاب می که شعاعش عنان زنان

بر خنگ صبح برقع رعنا برافکند

گردون یهودیانه به کتف کبود خویش

آن زرد پاره بین که چه پیدا برافکند

چون برکشد قوارهٔ دیبا زجیب صبح

سحرا که بر قوارهٔ دیبا برافکند

هر صبحدم که بر چند آن مهرها فلک

بر رقعه کعبتین همه یکتا برافکند

با مهره‌ها کنیم قدح‌ها چو آسمان

آن کعبتین به رقعهٔ مینا برافکند

دریا کشان کوه جگر باده‌ای به کف

کز تف به کوه لرزهٔ دریا برافکند

کیخسروانه جام ز خون سیاوشان

گنج فراسیاب به سیما برافکند

عاشق به رغم سبحهٔ زاهد کند صبوح

بس جرعه هم به زاهد قرا برافکند

از جام دجله دجله کشد پس به روی خاک

از جرعه سبحه سبحه هویدا برافکند

آب حیات نوشد و پس خاک مردگان

بر روی هفت دخمهٔ خضرا برافکند

از بس که جرعه بر تن افسردهٔ زمین

آن آتشین دواج سراپا برافکند

گردد زمین ز جرعه چنان مست کز درون

هر گنج زر که داشت به عمدا برافکند

اول کسی که خاک شود جرعه را منم

چون دست صبح قرعهٔ صهبا برافکند

ساقی به یاد دار که چون جام می‌دهی

بحری دهی که کوه غم از جا برافکند

یک گوش ماهی از همه کس بیش ده مرا

تا بحر سینه، جیفهٔ سودا برافکند

می لعل ده چو ناخنهٔ دیدهٔ شفق

تا رنگ صبح ناخن ما را برافکند

جام و می چو صبح و شفق ده که عکس آن

گل گونه صبح را شفق آسا برافکند

آبستنانه عدهٔ توبه مدار بیش

کسیب توبه قفل به دل‌ها برافکند

آن عده‌دار بکر طلب کن که روح را

آبستنی به مریم عذرا برافکند

هر هفت کرده پردگی رز به مجلس آر

تا هفت پردهٔ خرد ما برافکند

بنیاد عقل برفکند خوانچهٔ صبوح

عقل آفت است هیچ مگو تا برافکند

داری گشاد نامهٔ جان در ده فلک

گو ده کیا که نزل تو اینجا برافکند

کس نیست در ده ارچه علف خانه‌ای بجاست

کس بر علف چه نزل مهیا برافکند

چون لاشهٔ تو سخره گرفتند بر تو چرخ

منت به نزل یک تن تنها برافکند

امروز کم خورانده فردا چه دانی آنک

ایام، فقل بر در فردا برافکند

منقل برآر چون دل عاشق که حجره را

رنگ سرشک عاشق شیدا برافکند

سرد است سخت سنبلهٔ رز به خرمن ار

تا سستیی به عقرب سرما برافکند

بی‌صرفه در تنور کن آن زر صرف را

کو شعله‌ها به صرفه و عوا برافکند

گوئی که خرمگس پرداز خان عنکبوت

بر پر سبز رنگ غبیرا برافکند

ماند به عنکبوت سطرلاب آفتاب

زو ذره‌های لایتجزا برافکند

از هر دریچه شکل صلیبی چو رومیان

بر خیل رنگ رنگ بحیرا برافکند

نالنده اسقفی ز بر بستر پلاس

رومی لحاف زرد به پهنا برافکند

غوغای دیو و خیل پری چون بهم رسند

خیل پری شکست به غوغا برافکند

مریخ بین که در زحل افتد پس از دهان

پروین صفت کواکب رخشا برافکند

طاووس بین که زاغ خورد و آنگه از گلو

گاورس ریزهای منقا برافکند

مجلس چو گرم گردد چون آه عاشقان

می راز عاشقان شکیبا برافکند

ساقی تذرو رنگ به طوق غبب چو کبک

طوق دگر ز عنبر سارا برافکند

بردست آن تذرو چو خون کبوتران

می‌بین که رنگ عید چه زیبا برافکند

ز آن خاتم سهیل نشان بین که بر زمین

چشم نگین نگین چو ثریا برافکند

چون آب پشت دست نماید نگین نگین

پس مهر جم به خاتم گویا برافکند

چون بلبله دهان به دهان قدح برد

گوئی که عروه بال به عفرا برافکند

یا فاخته که لب به لب بچه آورد

از خلق ناردان مصفا برافکند

خیک است زنگی خفقان دار کز جگر

وقت دهان گشا همه صفرا برافکند

مطرب به سحر کاری هاروت در سماع

خجلت به روی زهرهٔ زهرا برافکند

انگشت ارغنون زن رومی به زخمه بر

تب لرزهٔ تنا تننانا برافکند

چنگی بده بلورین ماهی آب دار

چون آب لرزه وقت محاکا برافکند

بر بط کری است هشت زبان کش به هشت گوش

هر دم شکنجه دست توانا برافکند

چنگ است پای بسته، سرافکنده، خشک تن

چون زرقی که گوشت ز احشا برافکند

نای است بسته حلق و گرفته دهان چرا

کز سرفه خون قنینهٔ حمرا برافکند

در چنبر دف آهو و گور است و یوز و سگ

کاین صف بر آن کمین به مدارا برافکند

حلق رباب بسته طناب است اسیروار

کز درد حلق ناله بر اعضا برافکند

در دری که خاطر خاقانی آورد

قیمت به بزم خسرو والا برافکند

رعد سیپد مهرهٔ شاه فلک غلام

بر بوقبیس لرزه ز آوا برافکند

خورشید جام خسرو ایران به جرعه ریز

بر خاک اختران مجزا برافکند

تاج و سریر خسرو مازندران ز رشک

خورشید را گداز همانا برافکند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

مرد آن بود که از سر دردی قدم زند

درد آن بود که بر دل مردان رقم زند

آن را مسلم است تماشا به باغ عشق

کو خیمهٔ نشاط به صحرای غم زند

وز بهر آنکه نیست شود هرچه هست اوست

ختم وجود بر سر کتم عدم زند

از دست عشق چون به سفالی شراب خورد

طعنه نخست در گهر جام جم زند

بیشی هر دو عالم بر دست چپ نهد

وانگه به دست راست بر آن بیش، کم زند

جایی که زلف جانان دعوی کند به کفر

گمره بود که در ره ایمان قدم زند

و آنجا که نور عارض او پرده برگرفت

تردامنی بود که دم از صبح‌دم زند

خاقانی این سراب که داند که مردوار

زین خاکدان به بام جهان بر علم زند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

غصه بر هر دلی که کار کند

آب چشم آتشین نثار کند

هر که در طالعش قران افتاد

سایهٔ او از او کنار کند

روزگارم وفا کند هیهات

روزگار این به روزگار کند

این فلک کعبتین بی‌نقش است

همه بر دست خون قمار کند

پنج و یک برگرفت باز فلک

که دوشش را دو یک شمار کند

چون به نیکیم شرمسار نکرد

به بدی چند شرمسار کند

مرغیم گنگ و مور گرسنه‌ام

کس چو من مرغ در حصار کند

بانگ مرغی چه لشگر انگیزد

صف موری چه کار زار کند

شور و غوغا شعار زنبور است

شور و غوغا که اختیار کند

بر دو پایم فلک ز آهن‌ها

حلقه‌ها چون دهان مار کند

این دهن‌های تنگ بی دندان

بر دو ساق من آن شعار کند

که به دندان بی‌دهان همه سال

اره با ساق میوه‌دارکند

سگ دیوانه شد مگر آهن

که همه ساق من فکار کند

آه خاقانی از فلک زآنسو

رفت چندان که چشم کار کند

هر چه پنهان پردهٔ فلک است

آه خاقانی آشکار کند

کار او زین و آن نگردد نیک

کارها نیک کردگار کند

گر چه خصمان ز ریگ بیشترند

همه را مرگ، خاکسار کند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

 

سرورانی که مرا تاج سرند

از سر قدر همه تاجورند

به لقا و به لقب عالم را

عز اسلام و ضیاء بصرند

آدمی نفس و ملایک نفس‌اند

پادشا سار و پیمبر سیرند

برتر از نقطهٔ خاک‌اند به ذات

نه به پرگار نه افلاک درند

به همم صاحب صدر فلک‌اند

به قلم نائب حکم قدرند

به نی عسکری ملک طراز

عسکر آرای ملوک بشرند

تا دوات همه پر نیشکر است

همه شیران گرو نیشکرند

تب برد شیر و پناهد سوی نی

تا به نی بو که تب او ببرند

سفرهٔ مائده پرداز همه است

تا همه سفره نشین سفرند

خوانشان خوانچهٔ خورشید سزد

که به همت همه عیسی هنرند

که گهی خوردی ترکان طلبند

که همه در رخ ترکان نگرند

همه ترکان فلک را پس از این

خلق تتماجی ایشان شمرند

خورد ترکانه عجب می‌سازند

هندویی دو که مرا طبخ گرند

گرچه محور سپرد قرصهٔ خور

قرص خوربین که به محور سپرند

هندوانند سپر ساز از سیم

لیک دارندهٔ تیر خزرند

به سر تیغ به صد پاره کنند

چون به تیرش به سر بار برند

هندوان بینی در مطبخ من

که چو دیلم همه سیمین سپرند

خورشی کرده به تیر است و به تیغ

تا بزرگان به سر نیزه خورند

این چنین ماحضری ساخته شد

که دو عالم ببرش مختصرند

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 1:34 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023210
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث