به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در پردهٔ دل آمد دامن کشان خیالش

جان شد خیال بازی در پردهٔ وصالش

بود افتاب زردی کان روز رخ در آمد

صبح دو عید بنمود از سایهٔ هلالش

چون صبح خوش بخندید از بیست و هشت لؤلؤ

من هست نیست گشتم چون سایه در جمالش

چشمش ز خواب و غمزه زنبور سرخ کافر

شهد سپید در لب، موم سیاه خالش

آن خال نیم جو سنگ از نقطهٔ زره کم

بر نقطه حلقه گشته زلف زره مثالش

دل خاک پای او شد شستم به هفت آبش

جان صید زلفش آمد دیدم به هفت حالش

یار از برون پرده بیدار بخت بر در

خاقانی از درون سو هم خوابهٔ خیالش

گه دست بوس کردم گه ساعدش گزیدم

لب خواستم گزیدن ترسیدم از ملالش

از گرد جیش خسرو وز خون وحش صحرا

مشکین زره قبایش، رنگین سپر قذالش

دیدم که سرگران بود از خواب و صید کرده

از صیدگاه خسرو کردم سبک سؤالش

گفتم بدیدی آخر رایات کهف امت

و آن مهد جای مهدی چتر فلک ظلالش

وآن عمر خوار دریا و آن روزه دار آتش

چون معتکف برهمن، نه قوت و نه منالش

وان تیغ شاه شروان آتش نمای دریا

دریا شده غریقش، آتش شده زگالش

گفتا که چند شب من و دولت بهم نخفتیم

اندر رکاب خسرو در موکب جلالش

از بوی مشک تبت کان صحن صید گه راست

آغشته بود با خاک از نعل بور و چالش

رخسار بحر دیدم کز حلق شرزه شیران

گل گونه دادی از خون شاه فلک فعالش

بل غرقه آب دریا در گوهر حسامش

بل آب زهره شیران در آتش قتالش

شه بر کنار دریا زان صید کرد یعنی

لب تشنه بود بحر و بود آمدن محالش

آهیخ تیغ هندی چون چشمهٔ مصفی

تا بحر گشت سیراب از چشمهٔ زلالش

مصروع بود دریا کف بر لب آوریده

آمد سنان خسرو، بنوشت حرز حالش

یک هفته ریخت چندان خون سباع کز خون

هفتم زمین ملا شد بگرفت از آن ملالش

در مرکز مثلث بگرفت ربع مسکون

فریاد اوج گردون از تیغ مه صقالش

چون آفتاب هر سو پیکان آتش افشان

جوزای شاه یعنی دست سخا سگالش

سر بر سر کمانش آورده چرخ چندان

کز دور قاب قوسین دیدند در شمالش

ز آن سان که روز مجلس در خلعتی که بخشد

ز اطلس بطانه سازد پروانهٔ نوالش

بر شخص شرزه شیران از خون قبای اطلس

مقراض وش بریدی مقراضهٔ نصالش

چون در اسد رسیدی چون سنبله سنان کش

از ضربت الف سان کردی چو سین و دالش

دریای گندنا رنگ از تیغ شاه گل گون

لعل پیازی از خون یک یک پشیز والش

سوفار وش ز حیرت وحشی دهان گشاده

شه چون زبان خنجر کرده به تیر لالش

اجسام وحش گشته ز ارواح خالی السیر

از تیغ شه که دین را سعد است ز اتصالش

تشریف ضربت او ارواح وحشیان را

تعلیم شکر دادی هنگام انفصالش

از دور تیغ خسرو چون سبزه‌وش نمودی

گستاخ پیش رفتی هم گور و هم غزالش

آهو نخورده سبزه، سبزه بخوردی او را

انسی شدی چو دادی از وحشی انتقالش

چه فخر بال شه را از صید گور و آهو

کز صید شیر گردون هم عار داشت بالش

گر خاک صید گاهش بگذارد آسمان‌ها

بهر حنوط رضوان تحفه برد شمالش

صیدی چنین که گفتم و اقبال صیدگه را

شعری زننده قرعه سعد السعود فالش

دوشیزگان جنت نظاره سوی مردی

کابستن ظفر شد تیغ قضا جدالش

گفتند آنک آنک کیخسرو زمانه

در زین سمند رستم، در کف کمند زالش

مختار خلق عالم خاقان اکبر آمد

کارحام دهر خشک است از زادن همالش

شاهی که در دو عالم طغرای مملکت را

هست از خط ید الله توقیع لایزالش

شاهی است سایس دین نوری است سایهٔ حق

تایید حق تعالی کرده ندا تعالش

ز آن جام کوثر آگین جمشید خورده حسرت

ز آن رمح اژدها سر ضحاک برده مالش

یارب که آب دریا چون نفسرد ز خجلت

چون بیند این عواطف بیرون ز اعتدالش

دریا ز شرم جودش بگریختی چو زیبق

اما چهار میخ است آنک زمین عقالش

گوئی سرشک شور است از چشم چرخ دریا

کز هیبت بلارک شه نیست صبر و هالش

یا از مسام کوه است آب خوی خجالت

کاندر خور ملک نیست ایثار گنج و مالش

روح القدس براقش وز قدر هیکل او

خورشید میخ زر است اندر پی نعالش

قطب فلک رکابش هست از کمال رتبت

جرم سهیل آمد چرم از پی دوالش

ای شاه عرش هیبت، خورشید صبح رایت

چترت همای نصرت و آفاق زیر بالش

دهر است پیر مردی زال عقیم دنیا

چون بادریسه یک چشم این زال بد فعالش

شد پیرمرد رامت زال از پی طراوت

شد بادریسه پستان آن سال‌خورده زالش

چون تاردق مصری در دق مرگ خصمت

نالان چو نیل مصر است از ناله تن چو نالش

مه شد موافق او در دق بدین جنایت

هر سال در خسوفی کرد آسمان نکالش

گر داشت خصم ناری چون نار صد زبانی

چون خاک شد فسرده چون باد شد مجالش

افسرده شده ور اکنون خواهد ز تیغت آتش

هم کاسهٔ سر او خواهد شدن سفالش

جاسوس توست بر خصم انفاس او چو در شب

غماز دزد باشد هم عطسه هم سعالش

هر که از طریق نخوت آمد به دار ملکت

دید این شرف که داری ز آن نقد شد وبالش

در تو کجا رسد کس چون موسی اندر آتش

کز دور حاصلی نه جز برق و اشتعالش

هر کو به کیل یا کف هست آفتاب پیمای

از آفتاب ناید یک ذره در جوالش

خورشید کز ترفع دنبال قطب دارد

چون راستی نبیند کژ سر کند زوالش

ای گوهر کمالت مصباح جان آدم

خورشید امر پخته در شش هزار سالش

خاقانی از ثنایت نو ساخت خوان معنی

کو میزبان نطق است وین دیگران عیالش

خاک در تو بادا از خوان آسمان به

صدر تو عرش رفعت، جنت صف نعالش

فرمانت حرز توحید اندر میان جان‌ها

جان بر میان زمانه از بهر امتثالش

از بندگان صدرت شاهان سپر فکنده

قیصر کم از یماکش، سنجر کم از نیالش

تا آل مصطفی را ز ایزد درود باشد

بر تو درود بادا از مصطفی و آلش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:00 PM

 

صبح حمایل فلکت آهیخت خنجرش

کآمیخت کوه ادیم شد از خنجر زرش

هر پاسبان که طرهٔ بام زمانه داشت

چون طره سر بریده شد از زخم خنجرش

صبح از صفت چویوسف و مه نیمهٔ ترنج

بکران چرخ دست بریده برابرش

شب گیسوان گشاده چو جادو زنی به شکل

بسته زبان ز دود گلو گاه مجمرش

گفتی که نعل بود در آتش نهاده ماه

مشهود شد چو شد زن دود افکن از برش

شب را نهند حامله خاور چراست زرد

کبستنی دلیل کند روی اصفرش

شب عقد عنبرینهٔ گردون فرو گسست

تا دست صبح غالیه سازد ز عنبرش

آنک عروس روز، پس حجله معتکف

گردون نثار ساخته صد تخت گوهرش

ز آن پیش کاین عروس برهنه علم شود

کوس از پی زفاف شد آنک نواگرش

گوئی که مرغ صبح زر و زیورش بخورد

کز حلق مرغ می‌شنوم بانگ زیورش

مانا که محرم عرفات است آفتاب

کاحرام را برهنه سر آید ز خاورش

هر سال محرمانه ردا گیرد آفتاب

وز طیلسان مشتری آرند میزرش

بل قرص آفتاب به صابون زند مسیح

کاحرام را ازار سپید است در خورش

بینی که موقف عرفات آمده مسیح

از آفتاب جامهٔ احرام در برش

پس گشته صد هزار زبان آفتاب‌وار

تا نسخهٔ مناسک حج گردد از برش

نشکفت اگر مسیح درآید ز آسمان

آرد طواف کعبه و گردد مجاورش

کامروز حلقهٔ در کعبه است آسمان

حلقه زنان خانهٔ معمور چاکرش

بل حارسی است بام و در کعبه را مسیح

زان است فوق طارم پیروزه منظرش

چوبک زند مسیح مگر زآن نگاشتند

با صورت صلیب برایوان قیصرش

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 4:00 PM

 

صبح گاهی سر خوناب جگر بگشایید

ژالهٔ صبح دم از نرگس تر بگشایید

دانه دانه گهر اشک ببارید چنانک

گره رشتهٔ تسبیح ز سر بگشایید

خاک لب تشنهٔ خون است و ز سرچشمهٔ دل

آب آتش زده چون چاه سقر بگشایید

نونو از چشمهٔ خوناب چو گل تو بر تو

روی پرچین شده چون سفرهٔ زر بگشایید

سیل خون از جگر آرید سوی باغ دماغ

ناودان مژه را راه گذر بگشایید

از زبر سیل به زیر اید و سیلاب شما

گر چه زیر است رهش سوی زبر بگشایید

چون سیاهی عنب کآب دهد سرخ، شما

سرخی خون ز سیاهی بصر بگشایید

تف خون کز مژه بر لب زد و لب آبله کرد

زمهریری ز لب ابله‌ور بگشایید

رخ نمک زار شد از اشک و ببست از تف آه

برکهٔ اشک نمک را چو جگر بگشایید

بر وفای دل من ناله برآرید چنانک

چنبر این فلک شعبده‌گر بگشایید

چون دو شش جمع برآیید چو یاران مسیح

بر من این ششدر ایام مگر بگشایید

دل کبود است چو نیل فلک ار بتوانید

بام خم‌خانهٔ نیلی به تبر بگشایید

زین دو نان فلک ار خوانچهٔ دو نان بینید

تا نبینم که دهان از پی خور بگشایید

از طرب روزه بگیرید وز خون‌ریز سرشک

نه به خوان ریزهٔ این خوانچهٔ زر بگشایید

به جهان پشت مبندید و به یک صدمت آه

مهرهٔ پشت جهان یک ز دگر بگشایید

گریه گر سوی مژه راه نیابد مژه را

ره سوی گریه کزو نیست گذر بگشایید

گر سوی قندز مژگان نرسد آتل اشک

راه آتل سوی قندز به خزر بگشایید

لوح عبرت که خرد راست به کف برخوانید

مشکل غصه که جان راست ز بر بگشایید

لعبت چشم به خونین بچگان حامله شد

راه آن حامله را وقت سحر بگشایید

گر به ناهید رسانید چو کرنای خروش

هشت گوش سر آن بر بط کر بگشایید

ور بگریید به درد از دم دریای سرشک

گوش ماهی را هم راه خبر بگشایید

غم رصد وار ز لب باج نفس می‌گیرد

لب ز بیم رصد غم به حذر بگشایید

به غم تازه شمایید مرا یار کهن

سر این بار غم عمر شکر بگشایید

خون گشاد از دل و شد در جگرم سده ببست

این ببندید به جهد آن به اثر بگشایید

آگهید از رگ جانم که چه خون می‌ریزد

خون ز رگ‌های دل وسوسه گر بگشایید

نه کمید از شجر رز که گشاید رگ آب

رگ خون همچو رگ آب شجر بگشایید

دست‌خون است در این قمرهٔ خاکل که منم

آه اگر ششدرهٔ دور قمر بگشایید

سحر چرخ از دو قوارهٔ مه و خور خوابم بست

بند این ساحر هاروت سیر بگشایید

همه هم خوابه و هم‌درد دل تنگ منید

مرکب خواب مرا تنگ سفر بگشایید

نه نه چشمم پس ازین خواب مبیناد به خواب

ور ببیند رگ جانش به سهر بگشایید

خواب بد دیدم وز بوی خطرناکی خواب

نیک بد رنگ شدم، بند خطر بگشایید

آتشی دیدم کو باغ مرا سوخت به خواب

سر این آتش و آن باغ به بر بگشایید

گر ندانید که تعبیر کنید آتش و باغ

رمز تعبیر ز آیات و سو بگشایید

آری آتش اجل و باغ به بر فرزند است

رفت فرزند شما زیور و فر بگشایید

نازنینان منا مرد چراغ دل من

همچو شمع از مژه خوناب جگر بگشایید

خبر مرگ جگر گوشهٔ من گوش کنید

شد جگر چشمهٔ خون چشم عبر بگشایید

اشک داود ببارید پس از نوحهٔ نوح

تا ز طوفان مژه خون مدر بگشایید

باد غم جست در لهو و طرب بربندید

موج خون خاست در بهو و طرز بگشایید

سر سر باغچه و لب لب برکه بکنید

رگ مرغان ز سر سرو و خضر بگشایید

گلشن آتش بزنید و ز سر گلبن و شاخ

نارسیده گل و ناپخته ثمر بگشایید

نخل بستان و ترج سر ایوان ببرید

نخل مومین را هم برگ ز بر بگشایید

خوان غم را پر طاووس مگس ران به چه کار

بند آن مائده آرای بطر بگشایید

تیغ سیم از دهن طوطی گویا بکنید

طوق مشک از گلوی قمری نر بگشایید

بلبل نغمه‌گر از باغ طرب شد به سفر

گوش بر نوحهٔ زاغان به حضر بگشایید

گیسوی چنگ و رگ بازوی بر بط ببرید

گریه از چشم نی تیز نگر بگشایید

مسند از تخت و مخده ز نمط برگیرید

حجر از بهو و ستاره ز حجر بگشایید

گر چه غم خانهٔ ما را نه حجر ماند و نه بهو

هر چه آرایش طاق است ز بر بگشایید

جیب و گیسوی و شاقان و بتان باز کنید

طوق و دستارچهٔ اسب و ستر بگشایید

پرده بر روی سپیدان سمنبر بدرید

ساخت از پشت سیاهان اغر بگشایید

کرته بر قد غزالان چو قبا بشکافید

چشمه از چشم گوزنان چو شمر بگشایید

از کله قوقه و از صدره علم برگیرید

وز حمایل زر و از جیب درر بگشایید

صورت از دفتر و حلی ز قلم محو کنید

حلی از خنجر و کوکب ز سپر بگشایید

صور ایوان از دود جگر تیره کنید

هم به شنگرف مژه روی صور بگشایید

در دار الکتب و بام دبستان بکنید

بر نظاره ز در و بام مفر بگشایید

سر انگشت قلم زن چو قلم بشکافید

بن اجزای مقالات و سمر بگشایید

عبهر نثر ز هر شاخ نکت باز کنید

جوهر نظم ز هر سلک غرر بگشایید

نسخهٔ رخ همه عجم و نقط است از خط اشک

زو معمای غم من به فکر بگشایید

مادر ار شد قلم و لوح و دواتش بشکست

خون بگریید چو بر هرسه نظر بگشایید

من رسالات و دواوین و کتب سوخته‌ام

دیدهٔ بینش این حال ضرر بگشایید

پای ناخوانده رسید و نفر مویه گران

وار شیداه کنان راه نفر بگشایید

دشمنان را که چنین سوخته دارندم حال

راه بدهید و به روی همه در بگشایید

دوستانی که وفاشان ز ازل داشته‌ام

چون درآیند ره از پیش حشر بگشایید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:59 PM

 

صفتی است حسن او را که به وهم در نیاید

روشی است عشق او را که به گفت بر نیاید

علم الله ای عزیزان که جمال روی آن بت

به صفات درنگنجد به خیال در نیاید

چو نسیم زلفش آید علم صبا نجنبد

چو فروغ رویش آید سپه سحر نیاید

ز لبش نشان چه جویی ز دلم سخن چه رانی

نشنیده‌ای که کس را ز عدم خبر نیاید

چو صدف گشاد لعلش چو سنان کشید جزعش

نبود که چشم و گوشم صدف و گهر نیاید

چه دوم که اسب صبرم نرسد به گرد وصلش

چه کنم که شاخ بختم ز قضا به بر نیاید

چو مدد ز بخت خواهم دل از او غرض نیابد

چو درخت زهر کارم بر از او شکر نیاید

نه وراست اختیاری که کم از کمم نبیند

نه مراست روزگاری که ز بد بتر نیاید

دل و دین فداش کردم به کرشمه گفت نی‌نی

سر و زر نثار ما کن که چنین بسر نیاید

اگرم جفا نماید ز برای خشک جانی

به وفای او که جانم هم از آن بدر نیاید

شب عید چون درآمد ز در وثاق گفتی

که ز شرم طلعت او مه عید برنیاید

به نیاز گفت فردا پی تهنیت بیایم

به دو چشم او که جانم بشود اگر نیاید

ز بنفشه‌زار زلفش نفحات عید الا

سوی فخر دین و دولت شه دادگر نیاید

شه شه‌نشان منوچهر، افق سپهر ملکت

که ز نه سپهر چون او ملکی دگر نیاید

چه یگانه‌ای است کو را به سه بعد در دو عالم

ز حجاب چار عنصر بدلی بدر نیاید

که بود عدو که آید به گذرگه سپاهش

که زمانه به کندهم که بدان گذر نیاید

چه خطر بود سگی را که قدم زند به جایی

که پلنگ در وی الا ز ره خطر نیاید

بهر آن زمین که عنقا ز سموم پر بریزد

به یقین شناس کآنجا پشه‌ای به پر نیاید

عدو ابله است ورنه خرد آن بود که مردم

دم اژدها نگیرد پی شیر نر نیاید

سلب فرشته دارد سر تیغ شاه و دانم

سر دیو برد آری ز فرشته شر نیاید

همه کام‌ها که دارد ز فلک بیابد ارچه

عدد مرادش افزون ز حد قدر نیاید

غذی از جگر پذیرد همه عضوها ولیکن

غذی از دهان به یک ره به سوی جگر نیاید

چه شده است اگر مخالف سر حکم او ندارد

چه زیان که بوالخلافی پی بوالبشر نیاید

ز جلالت تو شاها نکند زمانه باور

که شعار دولتت را فلک آستر نیاید

تو به جای خصم ملکت ز کرم نه‌ای مقصر

چه گنه تو را که در وی ز وفا اثر نیاید

بلی آفرینش است این که به امتزاج سرمه

به دو چشم اکمه اندر مدد بصر نیاید

سر نیزهٔ تو خورده قسمی به دولت تو

که از این پس آب خوردش به جز از خزر نیاید

به مصاف سر کشان در چو تو تیغ زن نخیزد

به سریر خسروان بر چو تو تاجور نیاید

چو دل تو گفته باشم سخن از جهان نگویم

که چو بحر برشماری سخن از شمر نیاید

به خجستگی عیدت چه دعا کنم که دانم

که به دولت تو هرگز ز فنا ضرر نیاید

به هزار دل زمانه به بقا حریف بادت

که زمانه را حریفی ز تو خوبتر نیاید

تو نهال باغ ملکی سر بخت سبز بادت

که به باغ ملک سروی ز تو تازه‌تر نیاید

نظر سعادت تو ز جهان مباد خالی

که جهان آب و گل را به از این نظر نیاید

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:59 PM

 

الصبوح الصبوح کامد کار

النثار النثار کامد یار

کاری از روشنی چو آب خزان

یاری از خرمی چو باد بهار

چرخ بر کار و یار ما به صبوح

می‌کند لعبتان دیده نثار

جام فرعونی اندرآر که صبح

دست موسی برآرد از کهسار

در سفال خم آتشی است که هست

عقل حراق او و روح شرار

در کف از جام خنگ بت بنگر

بر رخ از باده سرخ بت بنگار

خاصه کایام بست پردهٔ کام

خاصه دوران گشاد رشتهٔ کار

مرغ دل یافت دانهٔ سلوت

برق می سوخت کشتهٔ تیمار

بار مشک است و زعفران در جام

پس خط جام چون خط طیار

کو تذوران بزم و کوثر جام

کز سمن زار بشکفد گل زار

این این الکؤس والا قداح

این این الشموس و الاقمار

به مغان آی تا مرا بینی

که ز حبل المتین کنم زنار

عقل اگر دم زند به دست میش

چون زره بر دهان زنم مسمار

خوانچه کن سنت مغان می‌آر

وز بلورین رکاب می‌بگسار

عجب است این رکاب و می‌گویی

کآمد از ماه نو شفق دیدار

می‌کشد عقل را به زیر رکاب

چون رکاب گران کشند احرار

آفتاب ار سوار شد بر شیر

هست می شیر آفتاب سوار

جرعه‌ای گر به آسمان بخشی

شود از خفتگی زمین کردار

ور زمین را دهی ز می جرعه

گردد از مستی آسمان رفتار

می‌کند در طبایع اربع

ظلمات ثلاث را انوار

ساقی آرد گه خمار شکن

فقع شکرین ز دانهٔ نار

نار به نقل چون شراب خوریم

نقل ما نار بینی از لب یار

تیغ خونین کشد می کافر

زخمه گوید که جاهد الکفار

گر به مستی رسی و می نرسد

نرسد دست بر می بازار

بر فلک شو ز تیغ صبح مترس

که نترسد ز تیغ و سر عیار

بر فلک خوانچه کن به دولت می

ز اختران خواه نز خم خمار

ماه نو کن قدح چو هست توان

وز شفق گیر می چو هست یسار

ها ثریا نه خوشهٔ عنب است

دست برکن ز خوشه می بفشار

مار کز روی زهد خاک خورد

ریزد از کام زهر جان او بار

نحل کاب عنب خورد بر تاک

آرد از لب شراب نوش گوار

مثل جام و پارسایان هست

لب دریا و مرغ بوتیمار

پارسا را چه لذت از عشرت

خنفسا را چه کار با عطار

هر که جوید محال ناممکن

هست ممکن که نیست زیرک سار

لیکن ار کس حریف پنداری

عقل طعن آورد بر این پندار

یا اگر گوئی اهل دل کس هست

گویدت دل خطاست این گفتار

گر تو در وهم همدمی جویی

در ره جست گم کنی هنجار

به خطائی که بگذرد در وهم

عاقلان را سزاست استغفار

دوستکانی به هفت مردان بخش

سر به مهرش کن و به خضر سپار

از زکات سر قدح گاهی

جرعه‌ای کن به خاکیان ایثار

بس بس ای دل ز کار آب که عقل

هست از آب کار او بیزار

مدت لهو را غم است انجام

بادهٔ نیک را بد است خمار

هر طرب را مقابل است کرب

هر یمین را برابر است یسار

سنگ را آب بردمد ز شکم

آب را سنگ درفتد به زهار

یک فرح را هزار غم ز پس است

که پس هر فرح غم است هزار

هر چه زین روی کعبتین یک و دوست

بر دگر روی او شش است و چهار

گاو عنبر فکن برهنه تن است

خر بربط بریشمین افسار

دل تصاویر خانهٔ نظر است

شهد الله نبشته گرد عذار

حرز عقل است مرهم دل ریش

تیغ روز است صیقل شب تار

چون رباب است دست بر سر عقل

از دم وصل تو تظلم دار

همچو دف کاغذینش پیراهن

همچو چنگش پلاس بین شلوار

باده را بر خرد مکن غالب

دیو را بر فلک مکن سالار

چند خواهی ز آهوی سیمین

گاو زرین که می‌خورد گلنار

گر بود ز آن می چو زهرهٔ گاو

خاطر گاو زهره شیر شکار

هم ز می دان که شاه باز خرد

کبک زهره شود به سیرت سار

از من آموز دم زدن به صبوح

دم مسغفرین بالاسحار

جام کیخسرو است خاطر من

که کند راز کائنات اظهار

سلسبیل حلال خور زین جام

وز حمیم حرام شو بیزار

فیض ابن السحاب خور چو صدف

حیض ابن العنب بجا بگذار

شیر پستان شیر خوردستی

حیض خرگوش پس مخور زنهار

ز آب رنگین حجاب عقل مساز

شعلهٔ نار پیش شیر میار

بول شیطان مکن به قاروره

پیش چشم طبیب عقل مدار

عیش اسلاف در سفال مدان

گل سیراب در سراب مکار

لهو و لذت دو مار ضحاکند

هر دو خون خوار و بی‌گناه آزار

عقل و دین لشکر فریدونند

که برآرند از دو مار، دمار

گر چه خاقانی اهل حضرت نیست

یاد دربانش هست دست افزار

نیست چون پیل مست معرکه لیک

عنکبوتی است روی بر دیوار

سار مسکین که نیست چون بلبل

رومی ارغنون زن گلزار

لاجرم شاید ار به رستهٔ بید

زنگی چار پاره زن شد سار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:59 PM

 

هین که به میدان حسن رخش درافکند یار

بیش بهاتر ز جان نعل بهایی بیار

زیر رکابش نگر حلقه به گوش آسمان

پیش عنانش ببین عاشیه کش روزگار

از بس خون‌ها که ریخت غمزهٔ سرتیز او

عشق به انگشت پای می‌کند آن را شمار

نقش سر زلف او رست مرا در بصر

زآن که بهم درخوردعنبر و دریا کنار

قندز شب پوش او هست شب فتنه زای

صبح قیامت شده است از شب او آشکار

نیست مرا آهنی بابت الماس او

دیدهٔ خاقانی است لاجرم الماس بار

عالم جانها بر او هست مقرر چنانک

دولت خوارزمشاه داد جهان را قرار

شاه فریدون لوا خضر سکندر بنا

خسرو امت پناه، اتسز مهدی شعار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

بهر صبوح از درم مست در آمد نگار

غالیه برده پگاه بر گل سوری بکار

بسته من اسب ندم پس بگه صبح دم

کرد زبان عذرخواه آن بت سیمین عذار

بلبله برداشت زود کرد پس آنگه سلام

گفت بود سه شراب داروی درد خمار

جام ز عشق لبش خنده زنان شد چو گل

وز لب خندان او بلبله بگریست زار

چون سه قدح کرد نوش درج گهر برگشاد

قند فشان شد ز لب آن صنم قندهار

بلبل نطقش به ناز غنچهٔ لب کرد باز

گشت ز مل عارضش همچون گل کام‌کار

گفت مخور غم بیا باده خور از بهر آنک

غم نخورد هر که را هست چو من غم‌گسار

زین می خوش همچو من نوش کن ای خوش سخن

از سر رنج و حزن خیز و برآور دمار

خاصه که مهر سپهر گوشهٔ خوشه گذاشت

و آتش گردون گرفت پله لیل و نهار

کعب پیاله بگیر قد قنینه بپیچ

گوش چغانه بمال، سینهٔ بربط بخار

بعد سه رطل گران مدح وزیر جهان

گفت که خاقانیا یاد چه داری بیار

خواجه و دستور شاه داور ملک و سپاه

دین عرب را پناه ملک عجم را فخار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

کرد خزان تاختن بر صف خیل بهار

باد وزان بر رزان گشت به دل کینه‌دار

سنبلهٔ چرخ را خرمن شادی بسوخت

کاتش خورشید کرد خانهٔ باد اختیار

چون زر سرخ سپهر سوی ترازو رسید

راست برابر بداشت کفهٔ لیل و نهار

حلقهٔ سیمین زره چون ز شمر شد پدید

غیبهٔ زرین فشاند بر سر او شاخسار

دست خزان در نشاند چاه زنخدان سیب

لعب چمن بر گشاد گوی گریبان نار

تا که سرانگشت تاک کرد خزان فندقی

کرد چمن پرنگار پنجهٔ دست چنار

حلقهٔ درج ترنج گشت پر از سیم خام

شد شکمش چون صدف پر گهر شاهوار

گرنه خرف شد خریف از چه تلف می‌کند

بر شمر از دست باد سیم و زر بیشمار

خون رزان ریختن وز پی کین خواستن

تاختن آورد ابر از سر دریا کنار

بر بدن نار ماند از سر تیغش نشان

بر رخ آبی نشست از تک اسبش غبار

غژم عقیق یمن کرد برون از دهن

گشت زرافشان چمن چون کف صدر کبار

خواجهٔ چارم بلاد، خسرو هفتم زمین

آنکه ز هشتم فلک همت او داشت عار

ملک جهان را نظام، دین هدی را قوام

خواجهٔ صدر کرام، زبدهٔ پنج و چهار

سخرهٔ او افتاب سغبهٔ او مشتری

بندهٔ او آسمان، چاکر او روزگار

نوک سر کلک او قبلهٔ در عدن

خاک سم اسب او کعبهٔ مشک تتار

گشت بساط ثناش مرکز عودی لباس

گشت ضمان بقاش گنبد گوهر نگار

بر سر گنج سخاش خامهٔ او اژدهاست

در دهن خاتمش مهرهٔ او آشکار

مهره ندیدی که هست مهر عروس ظفر

مهر فلک را مدام نور از او مستعار

ای به گه انتقام همچو حسودت مدام

خواسته از خشم تو چرخ فلک زینهار

جاه فزای از سپهر نیست وجودت که نیست

آینهٔ آسمان نور فزای از بخار

همچو مه از آفتاب هست به تو نورمند

شاه زمانه که اوست سایهٔ روزگار

نیست ز انصاف تو در همه عالم کنون

جز تن گل پر ز خون، جز دل لاله فکار

هیچ یگانه نزاد چرخ فلک همچو تو

تا که همی ملک راند سال فلک شش هزار

گر چه حسن بد ز طوس صاحب آفاق شد

ملک بدو چون به تو کرد همی افتخار

از هنر و بذل مال، وز کرم و حسن رای

زیبد اگر چون حسن صد بودت پیش کار

مصری کلکت چو سحر عرضه کند گاه جود

مصر و عزیزش بود بر دل و بر چشم خوار

هست تو را ملک و دین تخت و نگین و قلم

هست تو را یمن و یسر جفت یمین یسار

عدل تو تا ز اهتمام حامی آفاق شد

با گل و مل کس دگر خار ندید و خمار

هیبت و رای تو را هست رهی و رهین

خسرو چارم سریر، شحنهٔ پنجم حصار

از اثر عدل تو بر سر و بر پای دید

ابرش کینه شگال، ادهم فتنه فسار

هست حسود تو را از اثر عدل تو

رشک حسد در جگر اشک عنا در کنار

کرده چنان استوار با دل و جان عهد غم

کز کسی ار بشنوی نادیت این استوار

خصم تو گر نیست دون، هست چنان ای عجب

از سبب کین او تیر تو جوشن گذار

آتش هیبت چنان شعله زنان در دلش

کاتش هرگز ندید کس که جهد از چنار

ابر کفا، از کرم نیست چو تو یک جواد

بحر دلا، بر سخن نیست چو من یک سوار

چون شود از نعت تو این لب من در فشان

چون شود از مدح تو خاطر من زر نثار

نور ضمیر مرا بنده شود افتاب

تیغ زبان مرا سجده برد ذوالفقار

بندهٔ خاصه توام، شاعر خاص ملک

نعت تو و مدح او خوانده گه بزم و بار

دادن تشریف تو از پی تعریف شاه

بر سر ابنای عصر کرد مرا نام دار

مادح اگر مثل من هست به عالم دگر

مثل تو ممدوح نیست شعر خر و حق گزار

بلبل اگر در چمن مدح تو گوید شود

از تو چو طاووس نر چتر کش و تاجدار

تا که ز دور سپهر هست مدار و مدر

تا که به گرد مدر هست فلک را مدار

باد چو صبح نخست خصم تو اندک بقا

باد چو مهر سپهر امر تو گیتی گذار

تا فلک آکنده باد از دل و جان عدوت

مزبلهٔ آب و خاک دائرهٔ باد و نار

از دل و دست تو باد کار فلک را نظام

وز کف و کلک تو باد ملک جهان را قرار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

ای پردهٔ معظم بانوی روزگار

ای پیش آفتاب کرم ابر سایه‌دار

صحن ارم تو را و در او روح را نشست

حصن حرم تو را و درو کعبه را قرار

هر سال اگر خواص خلیفه برند خاص

از بهر کعبه پردهٔ رنگین زرنگار

همچون فلک معلقی استاده بر دو قطب

قطب تو میخ و میخ زمین جرم کوهسار

گویی بر غم جان فلک دست کاف و نون

گردونی از دوقطب در آویخت استوار

گر آسمان حجاب بهشت است پیش خلق

تو اسمانی و حرم شه بهشت‌وار

در صفهٔ تو دختر قیصر بساط بوس

در پیش گاه تو زن فغفور پیش کار

داری سپهر هفتم و جبریل معتکف

داری بهشت هشتم و ادریس میربار

می‌خواهد آسمان که رسد بر زمین سرش

تا بر چند به دیده ز دامان تو غبار

گویی تو را به رشتهٔ زرین افتاب

نساج کارگاه فلک بافت پود و تار

گر نیست پود و تار تو از پر جبرئیل

سایه‌ت چرا گرفت سماوات در کنار

هر گه که باد بر تو وزد گویم ای عجب

قلزم به جنبش آمدو جوید همی گذار

میدان سر فرازی و رضوان به خط نور

جنات عدن کرده بر اطراف تو نگار

میدان چار سوی تو روحانی آیتی است

گویا ز جانور شده هم اسب و هم سوار

بر تو نمی‌رسم به پر وهم جبرئیل

هم عاجز است و هست پرس هفت صد هزار

در سایهٔ تو بانوی مشرق گرفته جای

دریاست در جزیره و سیمرغ در حصار

بانوی توست رابعهٔ دختران نعش

وز رابعه به زهد فزونتر هزار بار

ای چاوش سپید تو هم خادم سیاه

خورشید روم پرور و ماه حبش نگار

ای کرده پاسبانی تو عیسی آرزو

وی کرده پرده داری تو مریم اختیار

تو نیستان شیر سیاهی در این حرم

تو آشیان باز سپیدی در این دیار

شیر سیاه معرکه خاقان کامران

باز سفید مملکه بانوی کام کار

بانوکند شکار ملوک ار چه مرد نیست

آری که باز ماده به آید گه شکار

شاهان چه زن چه مرد در ایام مملکت

شیران چه نر چه ماده به هنگام کار زار

رد خاک خفته‌اند کیان، گر نه مرد و زن

کردندی از پرستش تو ملک را شعار

کردی به درگه تو سیاوش چاوشی

بودی به حضرت تو فرنگیس پرده دار

گر در زمین شام سلیمان دیو بند

بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار

هم شاه ما ز قدر سلیمان عالم است

هم بانوان ز مرتبه بلقیس روزگار

شهر سباست خطهٔ دربند ز احتشام

بیت المقدس است شماخی ز اقتدار

قیدافه خوانده‌ام که زنی بود پادشاه

اسکندر آمدش به رسولی سخن گزار

اسکندر است دولت و قیدافه بانوان

نی نی کز این قیاس شود طبع، شرمسار

کاکنون به بندگی و پرستاری درش

قیدافه خرمی کند، اسکند افتخار

ز اقبال صفوه الدین بانوی شرق و غرب

در شرق و غرب گشت شب و روز سازگار

عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند

آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار

نوروز چون من است تهی دست و همچو من

جان تهی کند به در بانوان نثار

طبع مراست جان تهی تحفهٔ سخن

نوروز راست جان تهی باد نوبهار

اکنون که باد و باغ زنا شوهری کنند

از نطفه‌های باد شود باغ بار دار

از دست کشت صلب ملک در زمین ملک

آرد درخت تازه بهار حیات بار

نه ماهه ره بریده مه نو به ره در است

کاید چو ماه چارده مصباح هفت و چار

خواهی نهیش نام منوچهر نام جوی

خواهی کنیش نام فریبرز نام دار

ای از عروس نه فلک اندر کمال بیش

وز نه زن رسول به ده نوع یادگار

خاقانی است بر در تو زینهاریی

ای بانوان مملکت شرق زینهار

در زینهار بخت نگهدار توست حق

زنهار زینهاری خود را نگاهدار

تا مهر و مه شوند همی یار یک دگر

وانگه جدا شوند به تقدیر کردگار

بر چرخ ملک بانو و شاهند مهر و ماه

این مهر و ماه را ملک العرش باد یار

از کردگار عمر تو باد از شمار بیش

واعدای ملک و جاه تو تا حشر باد خوار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

 

صبح ز مشرق چو کرد بیرق روز آشکار

خنده زد اندر هوا بیرق او برق‌وار

بود چو گوگرد سرخ کز بر چرخ کبود

داد مس خاک را گونهٔ زر عیار

خسرو چین از افق آینهٔ چین نمود

زآینهٔ چرخ رفت زنگ شه زنگ بار

در سپر ماه راند تیغ زراندوده مهر

بر کتف کوه دوخت دست سپیده غیار

شد قلم از دست این، رمح به دست سماک

شد ارم از دست آن، باغ و لب جویبار

ظل صنوبر مثال گشت به مغرب نگون

مهر ز مشرق نمود مهرهٔ زر آشکار

داد غراب زمین روی به سوی غروب

تا نکند ناگهان باز سپهرش شکار

سوخت شب مشک رنگ ز آتش خورشید و برد

نکهت باد سحر قیمت عود قمار

برقع زرین صبح چرخ برانداخت و کرد

پیش عروس سپهر زر کواکب نثار

تیغ زر آسمان خاک سیه پوش را

کرد منور چو رای، رای زن شهریار

آصف حاتم سخا، احنف سحبان بیان

یحیی خالد عطا، جعفر هارون شعار

ادامه مطلب
سه شنبه 19 اردیبهشت 1396  - 3:53 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 136

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5023218
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث