به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

هرکه را اجزای موهوم نفس دفتر بود

گر همه چون صبح بر چرخش بود ابتر بود

عشرت هر کس به قدر دستگاه وضع اوست

گلخنی را دود ریحانست و گل اخگر بود

هرکه هست از همدم ناجنس ایذا می‌کشد

رگ ز دست خون فاسد در دم نشتر بود

با ادب سر کن به خوبان ورنه در بی‌طاقتی

بال پروانه گلوی شمع را خنجر بود

تا توانی از غبار بیکسی سر برمتاب

گوهر از گرد یتیمی صاحب افسر بود

مایهٔ نومیدیی در کار دارد سعی آه

بی‌شکستن نیست ممکن تیر ما را پر بود

همچو مجنون هر که را از داغ سودا افسری‌ست

گردبادش خیمه و ریگ روان لشکر بود

ای جنون برخیز تا مینای گردون بشکنیم

طالع برگشته تا کی گردش ساغر بود

بی‌فنا مژگان راحت گرم نتوان یافتن

شمع را خواب فراغت در ره صرصر بود

تا سراغی واکشم از وحشت موهوم خلق

آتش این کاروانها کاش خاکستر بود

انحراف طور خلق از علت بی‌جادگیست

کج نیاید سطر ما بیدل اگر مسطر بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

همچو آتش‌ هرکه را دود طلب در سر بود

هر خس و خارش به اوج مدعا رهبر بود

می‌زند ساغر به طاق ابروی آسودگی

هر که را از آبله پا بر سر کوثر بود

بی‌هوایی نیست ممکن ‌گرم جست‌وجو شدن

سعی در بی‌مطلبیها طایر بی‌پر بود

خاک ناگردیده نتوان بوی راحت یافتن

صندل دردسر هر شعله خاکستر بود

ازشکست خویش دریا می‌کشد سعی حباب

نشئهٔ‌ کم ظرف ما هم‌ کاش از این ساغر بود

چاک حرمال در دل و سنگ ندامت بر سر است

هرکه را چون سکه روی التفات زر بود

شمع را ناسوختن محرومی نشو و نماست

عافیت در مزرع ما آفت دیگر بود

نیست اسباب تعلق مانع پرواز شوق

چون نگه ما را همان چاک قفس شهپر بود

ضبط آه ما چراغ شوق روشن‌ کردن است

آتش دل آبروی دیدهٔ مجمر بود

در محیط انقلاب امواج جوش احتیاج

حفظ‌ آب‌روست چون ‌گوهر اگر لنگر بود

هرکه از وصف خط نوخیز خوبان غافل است

در نیام لب زبانش تیغ بی‌جوهر بود

حاصل عمر از جهان یک ‌‌دل به دست آوردن‌ست

مقصد غواص از این نه بحر یک‌ گوهر بود

چون مه نو بر ضعیفیها بساطی چیده‌ام

مایهٔ بالیدن ما پهلوی لاغر بود

رونق پیری‌ست بیدل از جوانی دم زدن

جنس ‌گرمی زینت دکان خاکستر بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

برگ و ساز عندلیبان زین چمن‌ گفتار بود

پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود

سطر آهی‌ کز جگر خواندم سواد ناله داشت

مسطر این صفحه یکسر موج موسیقار بود

از شکست دل شدم فارغ زتعمیر هوس

این بنا عمری‌ گره در رشتهٔ معمار بود

بر سرم پیچید آخر دود سودای ‌کسی

ورنه عمری بود کین دیوانه بی‌دستار بود

کس نیامد محرم قانون از خود رفتنم

نغمهٔ وحشت نوای من برون تار بود

باب رسوایی‌ست از بس تار و پود کسوتم

دست اگر در آستین بردم‌ گریبان زار بود

سبحهٔ زهّاد را دیدم به درد آمد دلم

مرکز این قوم سرگردانتر از پرگار بود

هر دو عالم ‌در خم یک ‌چشم‌ پوشیدن‌ گم‌ است

وسعت این عرصهٔ نیرنگ مژگان‌ وار بود

سرمهٔ عبرت عبث از وضع دهر انباشتیم

دیده ما را غبار خویش هم بسیار بود

راحتی جستیم و واماندیم از جولان شوق

تا نشد منزل نمایان را ما هموار بود

گرد حسرت اینقدر سامان بالیدن نداشت

ما همان یک ناله‌ایم اما جهان ‌کهسار بود

نی به ‌هستی محو شد شور دویی نی در عدم

هرکجا رفتیم بیدل خانه در بازار بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

آنجاکه عجزممتحن چون و چند بود

چون موی‌، سایه هم ز سر ما بلند بود

حسرت پرست چاشنی آن تبسمیم

بر ما مکرر آنچه نمودند قند بود

سعی غبارصبح هوای چه صید داشت

تا آسمان‌گشادن چین‌کمند بود

زاهد نبرد یک سر مو بوی انفعال

در شانه هم هزار دهن ریشخند بود

آشفت غنچه‌ای که گلش کرد دامنی

سیر بهار امن گریبان‌پسند بود

شبنم به سعی مردمک چشم مهرشد

از خود چو رفت قطره به ‌بحر ارجمند بود

در وادیی‌ که داشت‌ ضعیفی‌ صلای جهد

دستم به قدر آبلهٔ پا بلند بود

مردیم و زد نفس در افسون عافیت

پیری چو مار حلقه طلسم‌گزند بود

افسانه‌ها به بستن مژگان تمام شد

کوتاهی امل به همین عقده بند بود

بیدل به نیم ناله دل از دست داده‌ایم

کوه تحملی‌که تو دیدی سپند بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

عیش ما کم نیست گر اشکی به چشم تر بود

شوق سرشارست تا این باده در ساغر بود

نکهت گل‌، دام اگر دارد همان برگ گل است

رهزن پرواز مشتاق تو بال و پر بود

با غبار فقر سازد هر کجا روشن دلی است

چهرهٔ آیینه‌ها را غازه خاکستر بود

آنقدر رفعت ندارد پایهٔ ارباب قال

واعظان را اوج عزت تا سر منبر بود

روشناس هستی ازآیینهٔ اشکیم و بس

نیستی جوشد ز شبنم‌ گر نه چشم‌ تر بود

ره ندارد سرکشی در طینت صاحبدلان

می‌زند موج رضا آبی‌ که در گوهر بود

این زمین و آسمان هنگامهٔ شور است و بس

گر بود آسودگی‌، در عالم دیگر بود

عاشقان پر بی‌کس‌اند، از درد نومیدی مپرس

حلقه را از شوخ‌چشمی‌، جا برون در بود

هستی ما را تفاوت از عدم جستن خطاست

سایه آخر تا چه مقدار از زمین برتر بود

خدمت دل‌ها کن اینجا کفر و دین منظور نیست

آینه ازهرکه باشد مفت روشنگر بود

هر که را بیدل به گنج نشئهٔ معنی رهی‌ست

هر رگ تاکی به چشمش رشتهٔ‌گوهر بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

نیرنگ امل‌ گل بقا بود

امید بهار مدعا بود

کس محرم اعتبار ما نیست

آیینهٔ ما خیال ما بود

حیرت همه جا ترانه‌سوزست

آیینه وعکس‌یک نوا بود

شادم‌ که شهید بیکسم را

خندیدن زخم خونبها بود

خونی‌ که نریختم به پایت

پامال تحیر حنا بود

آن رنگ‌ که آشکار جستیم

در پردهٔ غنچهٔ حیا بود

دل نیز نشد دلیل تحقیق

آیینه‌ به عکس‌ آشنا بود

گر محرم جلوه‌ات نگشتیم

جرم نگه ضعیف ما بود

فریاد که سعی بسمل ما

چون‌ کوشش موج نارسا بود

گلریزی اشک‌، بوی خون داشت

این سبحه ز خاک‌کربلا بود

بر حرف هوس بیان هستی

دخلی‌که نداشتم بجا بود

بیدل ز سر مراد دنیا

برخاست کسی که بی‌عصا بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

یاد شوقی‌ کز جفاهایت دل ما شاد بود

در شکست این شیشه را جوش مبارک‌باد بود

آبیار مزرع دردم مپرس از حسرتم

هرکجا آهی دمید اشک منش همزاد بود

زندگی را مغتنم می‌داشتم غافل از این

کز نفس تیغ دو دم در دست این جلاد بود

وانکرد آیینه گردیدن گره از کار من

بند حیرت سخت‌تر از بیضهٔ فولاد بود

عمر پروازم چو بوی گل به افسردن گذشت

این قفس آیینه‌دار خاطر صیاد بود

مفت ما کز سعی ناکامی به استغنا زدیم

ورنه دل مستسقی و عالم سراب‌آباد بود

بلبل ما از فسردن ناز گلها می‌کشد

گر پری می‌زد چو رنگ از خویش هم آزاد بود

از شکست ساغر هوشم سلامت می‌چکد

بیخودی در صنعت راحت عجب استاد بود

شب‌که در بزمت‌ صلای سوختن می‌داد عشق

نغمهٔ ساز سپندم هرچه باداباد بود

روزگاری شد که در تعبیر هیچ افتاده‌ایم

چشم ما تا داشت خوابی عالمی آباد بود

عالم نسیان تماشاخانهٔ یکتایی است

عکس بود آن جلوه تا آیینه‌ام در یاد بود

صد نگارستان چین با بیخودی طی کرده‌ام

لغزش پا هم به راهت خامهٔ بهزاد بود

سرمه اکنون نسخهٔ خاموشی از من می‌برد

یاد ایامی که مو هم بر تنم فریاد بود

پیری‌ام جز ساغر تکلیف جان کندن نداد

قامت خم‌ گشته بیدل تیشهٔ فرهاد بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود

هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود

گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست

رفته است آنسوی این محفل بسی‌گفت و شنود

جز وبال دل ندارد زندگی آگاه باش

تا نفس دارد اثر آیینه می‌باید زدود

از ضعیفی چشم بر مشق سجودی دوختیم

لغزش مژگان زسرتا پای ما چون خامه سود

صورت این انجمن گر محو شد پروا کراست

خامهٔ نقاش ما نقش دگر خواهد نمود

از بلند و پست ما میزان عدل آزاده است

نی هبوطی دارد این محفل نه آثار صعود

عشق داد آرایش هرکس به آیینی‌که خواست

داشت مجنون نیز دستاری که سودایش ربود

خفّت غفلت مباد ادبار روشن‌ گوهران

می‌کشد پا خوردن از خاشاک چون آتش غنود

جوهر آگاهی آیینه با زنگار رفت

حیرت از بنیاد ما آخر برون آورد دود

عالم مطلق سراپایش مقید بوده است

حسن در هرجا نمایان شد همین آیینه بود

از تامل باید استعداد پیدا کردنت

گوهری دارد به کف هر قطره از دریای جود

ساز هستی غیر آهنگ عدم چیزی نداشت

هر نوایی راکه وادیدم خموشی می‌سرود

وهم هستی غرهٔ اقبال‌کرد آفاق را

بر سر ما خاک تا شد جمع قدر ما فزود

خلق خواری را به نام آبرو می‌پرورد

قطرهٔ افسرده را بیدل گهر باید ستود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

تاآینه‌روبروی ما بود

گلچین بهار کهربا بود

یاد دم عشرتی‌ که چون صبح

آیینهٔ ما نفس‌نما بود

فریاد شکسته‌رنگی ما

عمری چو نگاه سرمه‌سا بود

شد عجز حجاب ورنه از دل

تاکوی تو راه ناله وابود

آیینه چه سان ‌گرفت حیرت

ازعکس تو دست در حنا بود

جوشید ز شعلهٔ تو داغم

سرچشمهٔ عجز،‌ کبریا بود

در راه تو هرچه از غبارم

برداشت فلک‌ کف دعا بود

هر آه ‌که برکشیدم از دل

چون موج به ‌گوهر آشنا بود

دل نیز چو سینه استخوان داشت

تا یاد خدنگ او هما بود

بشکست دل و نکرد آهی

این شیشه عجب تنک‌ صدا بود

خون شد دل و ساغر چمن زد

میخانهٔ ماگداز ما بود

بیدل تاجی ‌که دیدی امروز

فردا بینی نشان پا بود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

 

بر در دل حلقه زد غفلت‌، ‌کنون آهش چه سود

اشک‌کم آرد برون از چشم روزن سعی دود

راحت این بزم بر ترک طمع موقوف بود

دستها بر هم نهادیم از طلب‌ ، مژگان غنود

بی‌بضاعت عالمی افتاد در وهم زبان

مایه‌گر باشد،‌کسادی نیست در بازار سود

اتفاق است آنکه هر دشوار آسان می‌کند

ورنه از تدبیر یک ناخن‌ گره نتوان ‌گشود

صاقی دل تهمت ‌آلود کلف شد از نفس

رنگ آب از سیلی امواج می‌باشد کبود

حیف طبعی کز مآل کبر و کین آگاه نیست

خاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود

جبن پیدا می‌کند در طبع مرد افراط‌کین

ای بسا تیغی‌که آبش را تف آتش ربود

موج‌دریا صورت‌دست و دلی واکرده‌است

جز کشاکش هیچ نتوان بست بر سیمای جود

گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن

دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود

نفی ما آیینهٔ اثبات ناز ایجاد کرد

هرچه از آثار مجنون‌ کاست بر لیلی فزود

حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال

جای زنگارت همن آیینه می‌باید زدود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:24 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111971
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث