به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ذوق فقر افسانهٔ اقبال‌کوته می‌کند

بی‌طنابی خیمهٔ گردنکشی ته می‌کند

ای دلت آیینه غافل زبستن چند از نفس

این سحر هر دم زدن روز تو بیگه می‌کند

در تماشایت چو مژگان با پریشانی خوشیم

ورنه آخر جمع گشتن رخت ما ته می‌کند

عمرها شد خاک‌ کوه و دشت بر سر می‌دوی

پیش پا نادیدن این مقدار گمره می‌کند

عجز طاقت هرکجا گردد دلیل مدعا

راه چندین دشت یک پا لغز کوته می‌کند

خاک شو آب بقا آلایش چندین تریست

این تیمم زان وضوهایت منزه می‌کند

رنگها گردانده‌ای‌، ای غافل از نیرنگ دل

آینه عمریست زین ‌تمثالت آگه می‌کند

بر جبین ما نشان سجده تمغای وفاست

صنعت عشق ازکلف آرایش مه می‌کند

شور امکان غلغل یک کاف و نون فهمیدنی‌ست

از ازل کبکی درین کهسار قهقه می‌کند

دوستان را در وداع هم عبارتها بسی است

بیدل مسکین فقیر است الله الله می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

ناتوانی باز چون شمعم چه افسون می‌کند

می‌پرد رنگ و مرا از بزم بیرون می‌کند

بیش از آن‌کان پنجهٔ بیباک بربندد نگار

سایهٔ برک حنا برمن شبیخون می‌کند

خلق ناقص این‌کمالاتی‌که می‌چیند به هم

همچو ماه نو حساب‌ کاهش افزون می‌کند

تا ابد صید دو عالم‌گر تپد در خاک و خون

بهلهٔ ناموس از دستش‌ که بیرون می‌کند

هر دماغی را به سودای دگر می‌پرورند

آتش این خانه دود از موی‌ مجنون می‌کند

پایهٔ اقبال عزت خاص قدر صبح نیست

تا نفس باقی‌ست هرکس سیر گردون می‌کند

ای بداندیش از مکافات عمل ایمن مباش

وضع شیطان آدمی را نیز ملعون می‌کند

درخور افسوس از این میخانه ساغر می‌کشم

دست‌ بر هم سودن اینجا چهره ‌گلگون می‌کند

فطرت‌دون هم زر و سیمش‌کفیل‌عبرت است

مالداری خواجه را سرکوب قارون می‌کند

فکر خود خمخانهٔ رازست اگر وامی‌رسی

سر به زانو دوختن ناز فلاطون می‌کند

موی پیری بس که در سامان تجهیز فناست

تا کفن‌ گردد سفید ایجاد صابون می‌کند

می‌رسد آخر زسعی آمد ورفت نفس

باد دامانی‌ که فرش خانه واژون می‌کند

تا غباری درکمین داربم آسودن کجاست

خاک مجنون در عدم هم یاد هامون می‌کند

بیدل از فهم تلاش درد غافل نگذری

دل به صد خون جگر یک آه موزون می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

قامت خم‌کز حیا سوی زمین رو می‌کند

فهم می‌خواهد اشارتهای ابرو می‌کند

هر کجا باشیم در اندوه از خود رفتنیم

شمع ما سر بر هوا هم‌،‌ سیر زانو می کند

سایه و تمثال راکم نیست‌گر سنجی به باد

شرم خفت سنگ ما را بی‌ترازو می‌کند

چشم بند سحر الفت را نمی‌باشد علاج

دل گرفتار خود است و یاد گیسو می‌کند

این چنین کز ناتوانیها شکستم داده‌اند

گر رسد چینی به یادم نوحه بر مو می‌کند

بسکه یاران در همین ویرانه‌ها گم گشته‌اند

می‌چکد اشکم ز چشم و خاک را بو می‌کند

روز بازار تعین آنقدر مالوف نیست

خلق چون شب شد دکان در چشم آهو می‌کند

ناتوانی هم به جایی می‌رسد، مردانه باش

سایه کار قاصد مطلب به پهلو می‌کند

با توکّل ‌کس نمی‌پرداخت ‌گر می‌داشت شرم

دستگاه نعمت بی‌خواست بدخو می‌کند

طبع ظالم در ریاضت مایل اصلاح نیست

تیغ را تدبیر خونریزی تنک‌رو می‌کند

حالت از کف می‌رود در فکر مستقبل مرو

این خیال دورگرد آخر تو را، او می‌کند

تاکجا بیدل ز گردون خجلتم باید کشید

این‌کمان سخت‌، پر زورم به بازو می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کند

رشتهٔ شمعی به هر تقدیر روشن می‌کند

چون چراغ ‌گل‌ که از باد سحر گیرد فروغ

زخم ما چشم ازدم شمشیرروشن می کند

بر بیاض صبح منقوش است نظم و نثر دهر

موی‌ کافوری سواد پیر روشن می‌کند

چون بنای موج‌پرداز از شکستم داده‌اند

معنی ویرانی‌ام تعمیر روشن می‌کند

ای شرر مفت نگاهت جلوه‌زار عافیت

روزگار آیینهٔ ما دیر روشن می‌کند

بی‌ندامت حلقهٔ ماتم بود قد دوتا

نالهٔ شمع خانهٔ زنجیرروشن می‌کند

گر خیال آیینه‌دار اعتبار ما شود

صورت خوابی به صد تعبیر روشن می‌کند

گرمی هنگامهٔ امکان جلال عشق اوست

آتش این بیشه چشم شیر روشن می‌کند

بگذر از صیادی مطلب که صحرای امید

خانهٔ برق از رم نخجیر روشن می کند

بیدل از فانوس، زخم عافیت را نور نیست

شمع پیکانی در اینجا تیر روشن میکند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

عقل اگر صد انجمن تدبیر روشن می‌کند

فکرمجنون سطری از زنجیرروشن می‌کند

داغ نومیدی دلی دارم که در هر دم زدن

شمعها از آه بی‌تاثیر روشن می‌کند

عالمی چشم از مزار ما به عبرت آب داد

خاک ما فیض هزاراکسیر روشن می‌کند

ننگ رسوایی ندارد ساز تا خامش نواست

رمزصد عیب وهنرتقریرروشن می‌کند

می‌شود ظاهر به پیری معنی طول امل

جوهر این مو صفای شیر روشن می‌کند

غافلان را نور تحقیق از سواد فقر نیست

توتیا کی دیدهٔ تصویر روشن می‌کند

از رگ‌گل می‌توان فهمید مضمون بهار

فیض معنیهای ما تحریر روشن می‌کند

ناله امشب می‌خلد در دل ز ضعف پیریم

شمع بیدادکمان را تیر روشن می‌کند

عالم دل را عیار از دستگاه ناله‌گیر

وسعت صحرا رم نخجیر روشن می‌کند

از عرق بر جبههٔ افسون چراغان خوانده‌ایم

بزم ما را خجلت تقصیر روشن می‌کند

انتظار فیض عشق از خامی خود می‌کشم

چوب تر را سعی آتش دیر روشن می‌کند

هیچکس بر در نزد بیدل ز زندانگاه چرخ

عجز ما این خانهٔ دلگیر روشن می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

بولهوس از سبک سری حفظ سخن نمی‌کند

در قفس حبابها، باد وطن نمی‌کند

لب مگشای چون صدف تا گهر آوری به‌ کف

گوش طلب‌که‌کارگوش هیچ دهن نمی‌کند

قطره محیط می‌شود چون ز سحاب شد جدا

روح ز وهم خود عبث ترک بدن نمی‌کند

هستی خود گداز من شمع شرر بهانه‌ای‌ست

لیک‌کسی نگاه‌گرم جانب من نمی‌کند

خون امید می‌خورد بی‌تو دل شکسته‌ام

طرهٔ سرکشت چرا یاد شکن نمی‌کند

بسکه هوای غربتم چون نفس است دلنشین

جوهر من در آینه فکر وطن نمی‌کند

نیست به عالم جنون‌گردش رنگ عافیت

هیچکس از برهنگی جامه‌کهن نمی‌کند

پنبهٔ داغ عاشقان نیست به غیر سوختن

مرده‌صفت چراغ ما سر به‌ کفن نمی‌کند

دیده به صدهزار اشک محو نثار مقدمی‌ست

آه که آن سهیل ناز یاد یمن نمی‌کند

منع غنای دلبران نیست به جهد عاشقان

بلبل اگربه خون تپد غنچه سخن نمی‌کند

از عزبی به طبع خود جمع مکن مواد ننگ

شوهر خویش می‌شود مرد که زن نمی‌کند

ناله به شعله می‌تپد حلقهٔ داغ‌گو مباش

شمع بساط بیکسان ساز لگن نمی‌کند

زخم تو آنچه می‌کند با دل خستگان عشق

صبح نکرده با هوا،‌ گل به چمن نمی‌کند

سایهٔ دور ازآفتاب مغتنم خود است و بس

طالب وصل او شدن صرفهٔ من نمی‌کند

نیست دمی‌که شانه‌وار در خم فکر زلف یار

بیدل سینه‌چاک من سیر ختن نمی‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

بسکه زخم‌ کشتهٔ نازش تلاطم می‌کند

هر چه را دیدم درین مشهد تبسم می‌کند

چشم بگشا برحصول جستجو کاینجا چو شمع

نقد خود هرکس بقدر یافتن ‌گم می‌کند

پختگان دامن ز قید تن‌پرستی چیده‌اند

باده‌ات از خام‌ جوشی خدمت خم می کند

هیچکس از بی‌تکلف زبستن آگاه نیست

آدمی بودن خلل در عیش مردم می‌کند

زین ‌نفس سوزی ‌که دارد خلق ‌بر طاق‌ و سرا

سعی عبرت‌بافی‌ کرم بریشم می‌کند

پیش‌بینی‌ کن زننگ حسرت ماضی برآ

بر قفا نظاره‌ کردن ریش را دم می‌کند

دهر لبریز مکافات‌ست اما کو تمیز

کم‌کسی اینجا به حال خود ترحم می‌کند

از ادبگاه خموشی گوش باید وام کرد

سرمه‌گون‌ چشمی درین ‌مخمل‌ تکلم میکند

هر کجا باشد قناعت آبیار اتفاق

پهلوی از نان تهی ایجاد گندم می‌کند

رحم بر بی ‌مغزی ما کن ‌که این نقش حباب

خویش را آیینهٔ دریا توهم می‌کند

بیدل از بس بی‌نم افتاده است بحر اعتبار

گوهر از گرد یتیمیها تیمم می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

داغ عشقم چاره‌جوییها کبابم می‌کند

سوختن منت‌گذار از ماهتابم می‌کند

در محیط دشمن من انفعال ناکسی است

زان سرکو بهر راندن شرم آبم می‌کند

کاش بر بنیاد موهومی نمی‌کردم نظر

فهم خود بیش از خرابیها خرابم می‌کند

در عقوبت‌خانهٔ ننگ دویی افتادهٔم

ما و تو چندان ‌که می‌بالد عذابم می‌کند

گرد شبنم پیشتاز صبح ایجاد من است

خنده‌، گل ناکرده‌، سامان گلابم می‌کند

نقطهٔ موهومم اما عمرها شد ذره‌وار

عشق از دیوان خورشید انتخابم می‌کند

مخمل و دیبای جاهم‌گر نباشدگو مباش

بوریای فقر هم تدبیر خوابم می‌کند

پوست بر تن انتظار مغز معنی می‌کشم

آخر این جلدی‌ که می‌بینی‌ کتابم می‌کند

شکر پیری تا کجا کوبم ‌که این قد دوتا

صفر اعداد خیال او حسابم می‌کند

سایهٔ افسرده‌ام لیک التفات نیستی

آفتابم می‌کند گر بی‌نقابم می‌کند

من نمی‌دانم که‌ام در بارگاه کبریا

حلقهٔ بیرون دربیدل خطابم می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

اول ،‌در عدم‌، دهنت باز می‌کند

تاکاف و نون تهیهٔ آواز می‌کند

آهنگ صور خیز تو در هر نفس زدن

ساز هزار عالم ناساز می‌کند

هرگاه می‌دهی به زبان رخصت سخن

جبریل بال می‌زند و ناز می‌کند

نیرنگ اعتبار بهار تجددت

با هم چه رنگها که نه‌ گلباز می‌کند

شام ابد به جیب تو سر می‌برد فرو

صبح ازل زتو سخن آغاز می‌کند

هر رنگ و بو که می‌دمد از نوبهار صنع

آیینهٔ خیال تو پرداز می‌کند

گر فطرت تو پر نزند در فضای قدس

خاک فسرده راکه فلکتاز می‌کند

زبن‌باغ ‌نی دمیدن صبحی‌ و نی‌ گلی‌ست

سحرآفرین تبسمت اعجاز می‌کند

این عرصه تا کجا نشود پایمال ناز

رخش تعین تو تک و تاز می‌کند

روز و شبی در انجمن اعتبار نیست

چشم تو می‌زند مژه و باز می‌کند

بیدل تآملی که در این گلشن خیال

رنگ شکستهٔ تو چه پرواز می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

 

گر جنونم ناله واری نذر بلبل می‌کند

شور محشر آشیان در سایهٔ‌گل می کند

انتظار ناز استغنا نگاهی می‌کشم

کز غبارم سرمهٔ چشم تغافل می‌کند

غیر خاکستر دلیل اضطراب شعله نیست

هرقدر پر می‌زند افسردگی ‌گل می‌کند

عافیت خواهی به هر افسونی از جا در میا

خاک بر باد است اگر ترک تحمّل می‌کند

دل به مستی چون نغلتد درهوای نرگست

آب ‌گوهر را خیالش در صدف مل می‌کند

از زمینگیری هوا آیینه‌دار شبنم است

اشک می‌گردد اگر آهم تنزل می‌کند

گریه‌ توفان و‌حشت‌ است ای ‌چرخ دست ‌از خود بشو

سیل ما خلخال پا از حلقهٔ پل می‌کند

حفظ آب‌رو نفس در جیب دل دزدیدن است

قطره را گوهر همان مشق تامّل می‌کند

گاه بر خاشاک و گه بر موج می‌پیچد غریق

حیله‌جوی زندگی چندین توکٌل می‌کند

آفت این باغ بیدل برخزان موقوف نیست

صد قیامت یک نسیم آه بلبل می‌کند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:12 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5111970
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث