به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

سپند بزم‌ تو گویند هیچ جا ننشیند

خدا کند که به ‌گوش دل این صدا ننشیند

سر‌ی ‌که تیغ تو باشد چو شمع ‌کردن نازش

چه دولت است‌که از دوش ما جدا ننشیند

بر آستان توگرد نیاز سجدoپرستان

نشسته است به نازی‌ که هرکجا ننشیند

به محفلی که نگاهت عیار حوصله گیرد

حیا به روی‌ کس از شوخی حیا ننشیند

ز اختراع ضعیفی است اینکه سعی غبارم

به هیچ جا چو خط از خامه بی‌عصا ننشیند

سلامت آیینه‌دار سعادت است به شرطی

که استخوان‌ کسی در ره هما ننشیند

وداع عافیت انگار پرگشایی شهرت

چو نام نقش نگینش‌ کنی ز پا ننشیند

دلی‌که زیر فلک باشد آرزوی مرادش

به رنگ دانه ته آسیا چرا ننشیند

نفس چو صبح به شبنم رسان ز شرم تردد

که آب تا نکشد دامن هوا ننشیند

غنا مسلم آنکس ‌که در قلمرو حاجت

غبارگردد و در راه آشنا ننشیند

غبار غیرت آن مطلبم ‌که ‌گاه تمنا

رود به باد و به روی‌کف دعا ننشیند

به رنگ پرتو خورشید سایه‌پرور همت

اگر به خاک نشیند که زیر پا ننشیند

ازین هوسکده برخاسته است دل به هوایش

که تا به حشر نشستن به جای ما ننشیند

ز آفتاب قیامت فسانه چند شنیدن

کسی به سایهٔ دیوار التجا ننشیند

به وحشتی بگذر بیدل از محیط تعلق

که نقش پای‌ تو چون موج برقفا ننشیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود

ورنه از تدبیر یک ناخن ‌گره نتوان‌ گشود

گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن

دهر نتواند نمودن آنچه عنقا وانمود

آرزو از نفی ما اثبا یار ایجاد کرد

هرچه ازآثار مجنون‌ کاست بر لیلی فزود

صافی دل تهمت‌آلودکلف شد از حسد

رنگ آب از سیلی امواج می‌گردد کبود

حیف طبعی‌کز وبال‌کبر وکین آگاه نیست

خاک ریزید از مزاری چند در چشم حسود

راحت این بزم برترک طمع موقوف بود

دستها بر هم نهادیم از طلب‌، مژگان غنود

حسن یکتا بیدل از تمثال دارد انفعال

جای زنگارت همین آیینه می‌باید زدود

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

آفاق جا ندارد همت کجا نشیند

سنگ از نگین براید تا نام ما نشیند

جایی‌که خاک باشذ پشت وبلنذ هستی

تا چند سایه بالد یا نقش پا نشیند

تاب و تب نفسها از یکدگر جدا نیست

در خانه‌ای ‌که ماییم راحت چرا نشیند

همصحبتان این بزم از دیده رفتگانند

عبرت خوشست از اینها رو بر قفا نشیند

فرصت نمی‌پسندد جا گرم‌ کردن از ما

آیینه پر فشانده‌ست تمثال تا نشیند

زین ما و من ‌که داریم آفاق در خروش‌ست

ای‌ کاش سرمه ‌گردیم تا این صدا نشیند

راه نفس دو دم بیش فرصت نمی‌کند گل

تاکی قفای شبنم صبح از حیا نشیند

زین وحشتی ‌که ما را چون بو ز گل برآورد

مشکل‌که جای ما هم برجای ما نشیند

بگذار تا دمی چند بر گرد خویش گردیم

عالم به دل نشسته‌ست دل در کجا نشیند

درکارگاه دولت شور حشم شگون نیست

یکسر خروش جغد است هرجا هما نشیند

از مرگ نیست باکم اما ز بی‌نصیبی

ترسم ز دامن او گردم جدا نشیند

ای شور شوق بردار از جا غبار ما را

پامال یأس تا چند این بی‌عصا نشیند

سرمایه پرفشانی‌ست اظهار بی‌نشانی‌ست

از رنگ و بو چه مقدارگل بر هوا نشیند

بیدل به حکم تقدیر فرمانبر اطاعت

استاده‌ایم چون شمع تا سر ز پا نشیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

به روی من ز کجا رنگ اعتبار نشیند

سحر شوم همه گر بر سرم غبار نشیند

نفس به دل شکند بال اگر رمد ز تپیدن

دمی‌که موج نشیندگهر‌نار نشیند

نشست و خاست نمی‌گردد از سپند مکرر

حه ممکن است‌ که نقش ‌کسی دوبار نشیند

خرد چه سحرکند تا رهد ز فکر حوادث

مگر خطی کشد از جام و در حصار نشیند

غرور خلق نیفراخته‌ست گردن نازی

که بی اشارهٔ انگشت زبنهار نشیند

ز سایه زنگ نشوید هوای روم و خراسان

ستاره سوخته هرجا به زنگبار نشیند

دنی به‌مسند عزت همان‌دنی‌است نه عالی

که نقش پا به سر بام نیز خوار نشیند

به دشت چیند اگر خوی بد بساط فراغت

همان ز تنگی اخلاق در فشار نشیند

توان به نرمی از آفات‌ کرد کسب حلاوت

ترنجبینست چو شبنم‌ به نوک خار نشیند

دو روز شبههٔ هستی‌ست انفعال تماشا

وگرنه چشم‌که داردگر این غبار نشیند

بهوش باش‌ که پا در رکاب عرصهٔ‌ فرصت

اگر به خانه نشیند که زین سوار نشیند

طلب مسلم طبعی‌ که در هوای محبت

غبار خیزد ازبن دشت و انتظار نشیند

ز طاقت‌است‌که ما می‌کشیم‌محمل‌زحمت

به منزلیم اگر ناقه زبر بار نشیند

صدا بلند کند گر شکست خاطر بیدل

ترنگ شیشه در اجزای‌ کوهسار نشیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

بهار رنگ عبرت جز دل روشن نمی‌بیند

صفا آیینه دارد در بغل آهن نمی‌بیند

گریبان چاک زن شاید تمیزی واکند چشمت

که یوسف محو آغوش‌است و پیراهن‌نمی‌بیند

مزاج همت آزاد حکم آسمان دارد

ز خود هرگاه دل برخاست افتادن نمی‌بیند

تحیر توام خورشید می‌بالد درین گلشن

گل داغی که ما داریم افسردن نمی‌بیند

مقلد از تجرد برنیاید با سبکروحان

کمالات مسیحا دیده ء سوزن نمی‌بیند

جهان عبرت نمی‌خواهد به حکم ناز خودبینی

چه سازد شخص فطرت زندگی مردن نمی‌بیند

پر افشان‌ست موهومی ولی چشم تأمل‌کو

تلاش ذرهٔ ما هیچ جا روزن نمی‌بیند

به سیر این بهار از عیش مهجوران چه می‌پرسی

جدایی جز به چشم زخم خندیدن نمی‌بیند

درین محفل هزار آیینه‌ام آمد به پیش اما

کسی‌ جز عکس ‌خود دیدم‌ که سوی ‌من نمی‌بیند

چه سازم‌ کز گریبان شعله‌واری سر برون آرم

ز همت آتش افسرده‌ام دامن نمی‌بیند

رعونت خاک لیسد تاکنی فهم مآل خود

که پیش پا،‌کس اینجا بی‌خم‌گردن نمی‌بیند

فلک هم از نصیب ما ندارد آگهی بیدل

تلاش روزی‌ کس چشم پرویزن نمی‌بیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

هرکه زین انجمن آثار صفا می‌بیند

نشئه از باده و از تار صدا می‌بیند

روغن از پردهٔ بادام تواند دیدن

هرکه از نرگس مست تو ادا می‌بیند

نیست رنگین ز حنا ناخن پایت‌که بهار

طلعت خویش در این آینه‌ها می‌بیند

چه خطاها که ندارد اثر کج‌نظری

سرو را احول معذور دوتا می‌بیند

در مقامی که تماشا اثر بیرنگی‌ست

چشم پوشیده به معنی همه را می‌بیند

این غروری‌ که به خلوتگه یکتایی اوست

گر همه آینه‌ گردیم‌ کجا می‌بیند

از خم کاکل او فکر رهایی غلط است

شانه هم دست خود آنجا به قفا می‌بیند

جلوهٔ شخص ز تمثال عیان‌ست اینجا

از تو غافل نبود هرکه مرا می‌بیند

شش‌جهت آب شد و آینه‌ای ساز نکرد

حسن یارب چقدر عرض حیا می‌بیند

غیر در عالم تحقیق ندارد اثری

بیدل آیینهٔ ما صورت ما می‌بیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

علویانی ‌که به این عالم دون می‌آیند

عقل گم‌کرده به صحرای جنون می‌آیند

کیست پرسد که ‌گل و لالهٔ این باغ هوس‌

جز به آهنگ درون از چه برون می‌آیند

آمد و رفت نفس هر قدم آفت دارد

هرزه‌تازان همه بر رخش حرون می‌آیند

شوخی نشو نما رستن مو دارد و بس

نخلها سر به هوایند و نگون می‌آیند

چه هوا دود دماغی‌ست که در دیدهٔ وهم

آفتابند گر از ذره فزون می‌آیند

حیرت این است‌که چون تیغ درین دشت ستم

آب دارند و همان تشنهٔ خون می‌آیند

چه تماشاست درین کوچه که طفلان سرشت

نی سوار مژه از خانه برون می‌آیند

عجز و طاقت چقدر مایهٔ لاف است اینجا

بیشتر آبله‌پایان به جنون می‌آیند

مقصد خلق بجزخاک شدن چیزی نیست

یارب این بیخبران با چه شگون می‌آیند

آنسوی علم و عیان بیضهٔ طاووسی هست

کارزوها ز عدم بوقلمون می‌آیند

بیدل این بیخردی چند به معراج خیال

می‌روند اینهمه‌ کز خویش برون می آیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

هرکه انجام غرور من و ما می‌بیند

بر فلک نیز همان در ته پا می‌بیند

شش‌جهت آینهٔ عرض صواب است اما

چشمت از کور دلی سهو خطا می‌بیند

چشم بر حلقهٔ دروازهٔ رحمت دارد

خویش را هرکه به تسلیم دوتا می‌بیند

نکنی جرأت کاری که نباید کردن

گر شوی اینقدر آگه ‌که خدا می‌بیند

زندگانی چه و آسودگی عمر کدام

صبح ما عرض غباری به هوا می‌بیند

شمع‌وار آینهٔ راستی از دست مده

کور هم ‌پیش و پس خود به عصا می‌بیند

جای رحم است‌ گر آزاده مقید گردد

آب در کسوت آیینه چها می‌بیند

بلبل ما چه‌کندگر نشود محو خروش

از رگ ‌گل همه محراب دعا می‌بیند

به که ما نیز چو شبنم عرقی آب شویم

کان ‌گلستان حیا جانب ما می‌بیند

همه ماضی‌ ست کجا حال و کدام استقبال

دیده هر سو نگرد رو به قفا می‌بیند

بس‌که کاهیده‌ام از درد تمنا بیدل

موی دارد به نظر هرکه مرا می‌بیند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

هم در طلسم خویش تماشای او کنند

پاکی چو بحر موج زند از جبینشان

قومی که از گداز تمنا وضو کنند

آزادگان نهال گلستان ناله‌اند

بر باد اگر روند نشاط نموکنند

پروانه مشربان بساط وفا چو شمع

اجزای خویش را به گداز آبرو کنند

ما را به زندگی ز محبت گزیر نیست

نتوان گذشت گر همه با درد خو کنند

عنقاست در قلمرو امکان بقای عیش

تاکی بهار را قفس از رنگ و بو کنند

جیب مرا به نیستی انباشت روزگار

چاکی‌ست صبح را که به هیچش رفو کنند

این موجها که گردن دعوی کشیده‌اند

بحر حقیقتند اگر سر فروکنند

ای غفلت آبروی طلب بیش از‌بن مریز

عالم تمام اوست‌که را جستجوکنند

بیدل به این طراوت اگر باشد انفعال

باید جهانیان ز جبینم وضو کنند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

 

این غافلان که آینه‌پرداز می‌دهند

در خانه‌ای که نیست کس آواز می‌دهند

خون شد دل از معامله‌داران وهم و ظن

تمثال ماست آن چه به ما باز می‌دهند

مجبور غفلتیم‌، قبول اثر کراست

یاران به‌گوش کر خبر راز می‌دهند

کم‌همتان به حاصل دنیای مختصر

در صید پشه زحمت شهباز می‌دهند

ناز غرور شیفتهٔ وضع عاجزی‌ست

رنگ شکسته را پر پرواز می‌دهند

غافل ز اعتبار شهید وفا مباش

خون مرا به آب رخ ‌ناز می‌دهند

آنجا که دل ادبکدهٔ راز عاشقی‌ست

آتش به دست کودک گلباز می‌دهند

تا بخیه‌گل‌کند زگریبان راز ما

دندان به لب گزیدن غماز می‌دهند

بیتابی نفس تپش آهنگی فناست

گردی‌ که می‌کنی به تک و تاز می‌دهند

بر باد ناله رفت دل و کس خبر نیافت

داغم ز نغمه‌ای ‌که به !ین ساز می‌دهند

در پیش خود کهن شده ای ورنه چون نفس

انجام خلق را پر آغاز می‌دهند

بیدل برون خویش به جایی نرفته‌ایم

ما را ز پرده بهر چه آواز می‌دهند

ادامه مطلب
پنج شنبه 28 اردیبهشت 1396  - 12:19 PM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 283

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5112109
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث