به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد

دلها به تظلم همه در پای تو افتاد

دل در طلب خندهٔ شیرین تو خون شد

جان در طمع لعل شکرخای تو افتاد

کوثر به خیال لب میگون تو دم زد

طوبی به هوای قد رعنای تو افتاد

یک طایفه هر صبح به امید تو برخاست

یک سلسله هر شام به سودای تو افتاد

سودازده‌ای را که به جان دسترسی بود

در فکر خریداری کالای تو افتاد

یارب چه جوانی تو که پای دل پیران

در بند سر زلف سمن‌سای تو افتاد

خون همه عشاق وفاکیش جفاکش

در گردن بازوی توانای تو افتاد

بایست که از هیچ بلایی نگریزد

هر خسته‌دلی کز پی بالای تو افتاد

ارباب هوس گرد لب نوش تو جمعند

غوغای مگس بر سر حلوای تو افتاد

آن دل که به هر معرکه‌ای دادرسم بود

فریاد که اندر صف غوغای تو افتاد

داد دل بیچاره‌ام امروز ندادی

دردا که مرا کار به فردای تو افتاد

در مملکت حسن بزن سکه شاهی

کاین قرعه به نام رخ زیبای تو افتاد

آگه ز صف‌آرایی دارای جهان شد

چشمی که به مژگان صف‌آرای تو افتاد

سر حلقهٔ شاهان جهان ناصردین شاه

کز حلقهٔ خوبان به تمنای تو افتاد

یک شهر درآمد به تماشای فروغی

تا بر سر او شور تماشای تو افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

در پای تو تا زلف چلیپای تو افتاد

بس دل که از این سلسله در پای تو افتاد

تنها نه من افتادهٔ سر پنجهٔ عشقم

بس تن که ز بازوی توانای تو افتاد

هرگز نشود مشتری یوسف مصری

شوریده سری کز پی سودای تو افتاد

در دیدهٔ عشاق نه کم ز آب حیات است

خاکی که بر آن سایهٔ بالای تو افتاد

آسوده شد از شورش صحرای قیامت

هر چشم که بر قامت رعنای تو افتاد

آگاه شد از معنی حیرانی عشاق

هر دیده که بر صورت زیبای تو افتاد

هر دل که خبردار شد از عیش دو عالم

در فکر خریداری غم های تو افتاد

از دامن شیرین‌دهنان دست کشیدم

تا بر سر من شور تمنای تو افتاد

خورشید فتاد از نظر پاک فروغی

تا پرده ز رخسار دلا رای تو افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

بر دوش تو تا زلف زره‌پوش تو افتاد

بار دل عالم همه بر دوش تو افتاد

تار سر زلفت ز گران باری دل‌ها

صد بار سراسیمه در آغوش تو افتاد

یک سلسله دیوانهٔ آن حلقه زلفند

کز بهر چه بر طرف بناگوش تو افتاد

آن دل که نبوده‌ست کسی جز تو به یادش

فریاد که یک باره فراموش تو افتاد

آسوده حریفی که ز مینای محبت

تا روز جزا می زد و مدهوش تو افتاد

تا شام قیامت نکشد منت خورشید

هر دیده که بر صبح بناگوش تو افتاد

آن نقطه که پیرایهٔ پرگار وجود است

خالی است که بر کنج لب نوش تو افتاد

از چشم ترم جوش زند خون دمادم

تا در جگرم خار جگرجوش تو افتاد

یک باره نظر بست ز سرچشمهٔ کوثر

هر چشم که بر لعل قدح‌نوش تو افتاد

خون می‌چکد از گلبن اشعار فروغی

تا در طلب غنچهٔ خاموش تو افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

تا دلم در خم آن زلف سیه‌نام افتاد

چون غریبی است که در کشمکش شام افتاد

سر ناکامی دل باختگان دانستم

تا مرا کار بدان دلبر خودکام افتاد

چه کنم گر نکنم پیروی باد صبا

که میان من و او کار به پیغام افتاد

نظر از روشنی شمس و قمر پوشیدم

تا نگاهش به من تیره سرانجام افتاد

همه از فتنهٔ ایام ز پا افتادند

فتنهٔ چشم سیاهش پی ایام افتاد

آن که هرگز قدمی از پی ناموس نرفت

بر سر کوی خرابات نکونام افتاد

این همه باده که مستان سبو کش زده‌اند

جرعه‌اش بود که از لعل تو در جام افتاد

ریخت تا دام سر زلف تو بر دانهٔ خال

می‌خورم حسرت مرغی که در این دام افتاد

میگساری که لب و چشم تو بیند، داند

که چرا از نظرم شکر و بادام افتاد

نامه گر سوخت ز تحریر فروغی نه عجب

که ز تفسیر غمت شعله در اقلام افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد

خواجه هی منع من از باده‌پرستی تا کی

چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد

دامنش را ز پی شکوه گرفتم روزی

که زبان از سخن و نطق ز تقریر افتاد

گفتم از مسالهٔ عشق نویسم شرحی

هم ز کف‌نامه و هم خامه ز تحریر افتاد

دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم

لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد

نامی از جلوهٔ خورشید جهان آرا نیست

گوییا پرده از آن حسن جهان گیر افتاد

پری از شرم تو از چشم بشر پنهان شد

قمر از رشک تو از بام فلک زیر افتاد

دل ز گیسوی تو بگسست و به ابرو پیوست

کار زنجیری عشق تو به شمشیر افتاد

بس که بر نالهٔ دل گوش ندادی آخر

هم دل از نالهٔ و هم ناله ز تاثیر افتاد

گفت زودت کشم آن شوخ فروغی و نکشت

تا چه کردم که چنین کار به تاخیر افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

فریاد که رفت خونم از یاد

چون دیده به روی قاتل افتاد

فرزند بشر بدین روش نیست

حوری بچه‌ای تو یا پریزاد

آتش به درون من کسی زد

کز خانه تو را برون فرستاد

تا طرهٔ پرشکن گشادی

عشقم گرهی ز کار نگشاد

تا دانهٔ خال تو برآید

بس خرمن جان من که رفت برباد

بر بست به راستی میان را

در بندگی تو سرو آزاد

عشق تو حریف سخت پیمان

عهد تو بنای سست بنیاد

سر رشتهٔ کین ندادی از دست

ویرانهٔ دل نکردی آباد

من بودم و نالهٔ فروغی

آن هم اثری نکرد فریاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

مدام ذکر ملک این کلام شیرین باد

که خسرو ملکان شاه ناصرالدین باد

کبوتری که نیاید به زیر پنجهٔ شاه

سرش ز دست قضا پایمال شاهین باد

سمند چرخ که بی‌تازیانه می‌رقصد

پی سواری او زیر زین زرین باد

کفش همیشه به شمشیر جوهرافشان است

سرش هماره به دیهیم گوهر آگین باد

نشیب حضرت او سجده‌گاه خورشید است

فراز رایت او بوسه‌گاه پروین باد

بساط بارگهش چهرهٔ امیران است

چراغ انجمنش دیدهٔ سلاطین باد

غبار رزمگهش بر سر سماوات است

شهاب تیزپرش در دل شیاطین باد

زمانه در صف میدان او به توصیف است

ستاره بر در ایوان او به تحسین باد

جمال او همه روز آفتاب اجلال است

جلال او همه شب آسمان تمکین باد

رخ محب وی از جام باده گلگون است

کنار خصم وی از خون دیده رنگین باد

همه دعای فروغی به دولت شاه است

همیشه ورد زبان فرشته آمین باد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

تا پرده ز صورتش برافتاد

آتش به سرای آذر افتاد

صبر از دل من مخواه در عشق

کشتی نرود چو لنگر افتاد

خط سر زد از آن لبان شیرین

طوطی به میان لشکر افتاد

بیرون نرود به هیچ دستان

سری که ز عشق بر سر افتاد

ما را به سر از محبت دوست

هر لحظه هوای دیگر افتاد

مردیم ز درد شام هجران

دیدار به صبح محشر افتاد

از خال و خط تو آتش رشک

در طبلهٔ مشک و عنبر افتاد

مژگان تو دید تا فروغی

کار دل او به خنجر افتاد

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

عهد همه بشکستم در بستن پیمانت

دامن مکش از دستم، دست من و دامانت

حسرت خورم از خونی کش ریخته شمشیرت

غیرت برم از چاکی کش دوخته پیکانت

بس جبهه که بر خاک است از طلعت فیروزت

بس جامه که صد چاک است از چاک گریبانت

بس خانه که ویران است از لشگر بیدادت

بس دیده که گریان است از غنچهٔ خندانت

هم‌خون خریداران پیرایهٔ بازارت

هم جای طلب کاران پیرامن دکانت

از کشتن مظلومان عاجز شده بازویت

وز کثرت مشتاقان تنگ آمده میدانت

امید نظربازان از چشم سیه مستت

تشویق سحرخیزان از جنبش مژگانت

دیباچهٔ زیبایی رخسار دل‌آرایت

مجموعهٔ دلبندی گیسوی پریشانت

خون همه در مستی خوردی به زبر دستی

دست همه بربستی گرد سر دستانت

آن روز قیامت را بر پای کند ایزد

کایی پی دل جویی بر خاک شهیدانت

الهام توان گفتن اشعار فروغی را

تا چشم وی افتاده‌ست بر لعل سخن دانت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

ای تنگ شکر تنگ دل از تنگ دهانت

وی سرو چمن پا به گل از سرو چمانت

خرسند شکاری که نشینی به کمینش

قربان خدنگی که رها شد ز کمانت

تا آینه از خوبی خود با خبرت کرد

خود را نگرانی و جهانی نگرانت

مانند تو بر روی زمین نادره‌ای نیست

زان خوانده فلک نادرهٔ دور زمانت

مویی که بدان بستگی رشته جهان‌هاست

در شهر ندیدیم به جز موی میانت

ماییم و سری در سر سودای محبت

آن هم به فدای قدم نامه رسانت

گویند که بالات بلای تن و جان است

بر جان و تنم باد بلای تن و جانت

آن جا که فروغی به سخن لب بگشایی

طوطی ز چه رو دم زند از شرم لبانت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033282
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث