به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

خوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هست

که عاقبت پی هر زهر انگبینی هست

ز زلف و روی تو تا عشقم آگهی درداد

خبر نی‌ام که در آفاق کفر و دینی است

حدیث نافهٔ چین می‌کنند مردم شهر

مگر که جز شکن طرهٔ تو چینی هست

به دیده تا نکشم خاک آستان تو را

مرا به خون دل آلوده آستینی هست

آیا برید صبا چون رسی بدان وادی

بگو به صاحب خرمن که خوشه‌چینی هست

نیاز می‌کشدم در گذرکه صنمی

که زیر هر قدمش جان نازنینی هست

نشسته‌ام به سر راه ناوک‌اندازی

بدین امید که پیکان دل‌نشینی هست

کمین گشاده به صید دلم کمان‌داری

کزو کشیده کمانی به هر کمینی هست

فروغی از کف من برده آفتابی دل

که در مجاورتش جعد عنبرینی هست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

ما و هوس شاهد و می تا نفسی هست

کی خوش‌تر از این در همه عالم هوسی هست

ای خواجه بهش باش که با آن لب می‌نوش

گر باده به اندازه ننوشی عسسی هست

گر مرد رهی با خبر از نالهٔ دل باش

زیرا که به هر قافله بانگ جرسی هست

یا قافله سالار ره کعبه ندانست

یا آن که به صحرای طلب بار بسی هست

تنها نه همین اسب من اول قدم افتاد

کافتاده در این بادیه هر سو فرسی هست

خواهی که دلت نشکند از سنگ مکافات

مشکن دل کس را که در این خانه کسی هست

از دیدهٔ دل‌سوختگان چهره مپوشان

ای آینه هش‌دار که صاحب نفسی هست

تا داد مرا از تو ستمگر نگرفتند

کس هیچ ندانست که فریادرسی هست

مرغ دلم از باغ به تنگ است فروغی

تا حلقهٔ دامی و شکاف قفسی هست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

درد جانان عین درمان است گویی نیست هست

رنج عشق آسایش جا است گویی نیست هست

عشق سرگرم عتاب و عشق ما زان در عذاب

صبح محشر شام هجران است گویی نیست هست

مشرق خورشید خوبی مطلع انوار عشق

هر دو زان چاک گریبان است گویی نیست هست

چشم ساقی مست خواب و چنگ مطرب بر رباب

دور دور می پرستان است گویی نیست هست

غمزهٔ پنهان ساقی جلوهٔ پیدای جام

فتنهٔ پیدا و پنهان است گویی نیست هست

صولجانش عنبرین زلف است در میدان من

گوی آن سیمین زنخدان است گویی نیست هست

رفته رفته خطش اقلیم صباحت را گرفت

مور را فر سلیمان است گویی نیست هست

تا صبا شیرازهٔ زلفش ز یکدیگر گسست

دفتر دل‌ها پریشان است گویی نیست هست

دیده تا چشم فروغی جلوهٔ رخسار دوست

منکر خورشید رخشان است گویی نیست هست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

کفر زلفش رهزن دین است گویی نیست هست

کافری سرمایه‌اش این است گویی نیست هست

تا چه کرد آن سنبل نورسته در گل‌زار حسن

کش قدم بر فرق نسرین است گویی نیست هست

تا هوای عنبرین مویش مرا بر سر فتاد

مو به مویم عنبرآگین است گویی نیست هست

شانه تا زد چین زلفش را به همراه صبا

کاروان نافهٔ چین است گویی نیست هست

با صف مژگان به قتل مردم صاحب نظر

چشم مستش مصلحت بین است گویی نیست هست

با نظربازی که هرگز ترک مهر او نکرد

ترک چشمش بر سر کین است گویی نیست هست

تا ز دستم سر کشید آن گلبن باغ مراد

دیده‌ام پراشک رنگین است گویی نیست هست

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل‌چین است گویی نیست هست

هر کجا کز عشق او عشاق ذکری سر کنند

الحق آنجا جای تحسین است گویی نیست هست

از دل خونینم ای زلف مسلسل سرمپیچ

زان که اول نافه خونین است گویی نیست هست

گر فروغی گفت من عاشق نی‌ام باور مکن

کوه‌کن را شور شیرین است گویی نیست هست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

ای خوشا وقتی که بگشایم نظر در روی دوست

سر نهم در خط جانان جان دهم بر بوی دوست

من نشاطی را نمی‌جویم به جز اندوه عشق

من بهشتی را نمی‌خواهم به غیر از کوی دوست

کوثر من لعل ساقی جنت من روی یار

لذت من صوت مطرب رغبت من سوی دوست

شاخ گل در بند خواری از قد موزون یار

ماه نو در عین خجلت از خم ابروی دوست

گر بنازد بر سر شاهان عالم دور نیست

کز شکار شرزه شیران می‌رسد آهوی دوست

گر ندیدی سحر و معجز دیدهٔ دل باز کن

تا بینی معجزات نرگس جادوی دوست

کس نکردی بار دیگر آرزوی زندگی

گر نبودی در قیامت قامت دل‌جوی دوست

بر شهیدان محبت آفرین بادا که بود

کار ایشان آفرین بر قوت بازوی دوست

زان نمی‌آرد فروغی بوسه‌اش را در خیال

کز خیال من مبادا رنجه گردد خوی دوست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

چشم تماشای خلق در رخ زیبای اوست

هر که نظر می‌کنی محو تماشای اوست

عاشق دیوانه را کار بدین قبله نیست

قبلهٔ مجنون عشق خیمهٔ لیلای اوست

مسلهٔ زاهدش هیچ نیاید به کار

آن که لب شاهدش مساله فرمای اوست

آن بت طناز را خلوت دل منزل است

خواجه به دیر و حرم بیهده جویای اوست

هر که به سوداگری رفت به بازار عشق

مایهٔ سود جهان در سر سودای اوست

حلقهٔ دیوانگان سلسله را طالبند

تا سر زنجیرشان زلف چلیپای اوست

روز جزا گر دهند اجر شب هجر را

روضهٔ رضوان همین جای من و جای اوست

شادی امروز دل از غم رویش رسید

دیدهٔ امید من در ره فردای اوست

روز مرا تیره ساخت ماه فروزنده‌ای

که آینهٔ آفتاب روی دل آرای اوست

کرده مرا تلخ‌کام شاهد شیرین لبی

کاین همه جوش مگس بر سر حلوای اوست

علت هر حسرتی عشق غم‌افزای من

باعث هر عشرتی حسن طرب‌زای اوست

در طلب وصل او طبع غزل‌خوان من

تشنه لب خون من لعل شکرخای اوست

دامن آن ترک را سخت فروغی بگیر

زان که مرا دادها بر در دارای اوست

ناصردین شاه یل مفخر شمس و زحل

آن که ز روز ازل رای فلک رای اوست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

قطع نظر ز دشمن ما کرد چشم دوست

دردی که داشتیم دوا کرد چشم دوست

در عین خشم اهل هوس را به خون کشید

کامی که خواستیم روا کرد چشم دوست

بر ما نظر فکند و ز بیگانه برگرفت

دیدی که التفات به جا کرد چشم دوست

جمعی بکشت و جمع دگر زنده ساخت باز

بنگر به یک نظاره چه‌ها کرد چشم دوست

از بهر یک نگاه بلاخیز خویشتن

ما را به صد بلیه رضا کرد چشم دوست

دوشینه داد وعدهٔ خون‌ریزی‌ام به ناز

وقت سحر به وعده وفا کرد چشم دوست

قابل نبود خون من از بهر ریختن

این گردش از برای خدا کرد چشم دوست

تشبیه خود به آهوی دشت ختن نمود

مگذر ز حق که عین خطا کرد چشم دوست

هر تن که سر کشید ز فرمان شهریار

او را نشان تیر بلا کرد چشم دوست

شمس‌الملوک ناصردین شاه کام‌کار

کز رویش اقتباس ضیا کرد چشم دوست

شاهی که به هر خاک قدوم مبارکش

خود را غلام باد صبا کرد چشم دوست

هر سو فروغی از پی آشوب ملک دل

چندین هزار فتنه به پا کرد چشم دوست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

هر سر موی تو را پیوندی از گیسوی تست

حلقه‌ها در حلق من از حلقه‌های موی تست

پای مقصودم به هر راهی که پوید راه عشق

روی امیدم به هر سویی که باشد سوی تست

خانه‌پرداز سلامت عشق جان‌فرسای ماست

فتنه‌انگیز قیامت قامت دل‌جوی تست

چین زلفت ناف آهو، نافه‌اش خوناب دل

آه از این خونی که اندر گردن آهوی تست

بی حضورت گر نمازی کرده باشم کافرم

قبله‌ام تا از پی طاعت خم ابروی تست

چون هلاکم می‌کنی جز کوی خود خاکم مکن

کز ازل مشت گلم مشتاق خاک کوی تست

گر به روی من در رحمت گشاید دست بخت

گرد آن آیینه می‌گردم که رو بر روی تست

هر که می‌بینی به بویی زندگانی می‌کند

زندگانی کردن صاحب‌دلان از بوی تست

اختر برج نحوست طالع منحوس من

مطلع صبح سعادت طلعت نیکوی تست

تا زدی راه فروغی بر همه معلوم شد

کافت اهل محبت غمزهٔ جادوی تست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

کیفیتی که دیدم از آن چشم نیم مست

با صدهزار جام نیارد کسی به دست

یک جسم ناتوان ز سر راه او نخاست

یک صید نیم‌جان ز کمین‌گاه او نجست

کو آن دلی که نرگس فتان او نبرد

کو سینه‌ای که خنجر مژگان او نخست

جز یاد او امید بریدم ز هر چه بود

جز روی او کناره گرفتم ز هر که هست

از من دویی مجوی که یک بینم از ازل

وز من ادب مخواه که سرمستم از الست

منت خدای را که ز هر سو به روی من

در باز شد ز همت رندان می‌پرست

با من مگو که بهر چه دیوانه گشته‌ای

با آن پری بگوی که زنجیر من گسست

پهلو زند به شه‌پر جبرییل ناوکی

کز شست او رها شد و بر جان من نشست

زلف گره‌گشای تو پیوند من برید

چشم درست‌کار تو پیمان من شکست

از جعد سر بلند تو یک قوم دستگیر

وز عنبری کمند تو یک جمع پای بست

سرو بلند من ننهد پا فروغیا

بر فرق آن کسی که نگردد چو خاک پست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

گرنه خورشید فلک خاک نشین ره تست

پس چرا هر سحر افتاده به جولان‌گه تست

هر کجا می‌گذری شعلهٔ آه دل ماست

هر طرف می‌نگری جلوه روی مه تست

خاک درگاه تو سر منزل آسودگی است

نیک‌بخت آن سر شوریده که بر درگه تست

دیده تا زلف و زنخدان تو را یوسف دل

گاه در گوشهٔ زندان و گهی در چه تست

هیچم از کار دل غمزده آگاهی نیست

تا مرا آگهی از غمزهٔ کارآگه تست

کاشکی خون مرا تیغ محبت می‌ریخت

بر سر خاک شهیدی که زیارت گه تست

تو سهی سرو خرامان ز کجا می‌آیی

که دل و جان فروغی همه جا همره تست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033282
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث