به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

چندی از صومعه در دیر مغان باید رفت

قدمی چند پی مغبچگان باید رفت

نقد جان را به سر کوی بتان باید داد

پاک شو پاک که در عالم جان باید رفت

عیش کن عیش که دوران بقا چیزی نیست

باده خور باده که در خواب گران باید رفت

می ز مینا به قدح ریز و ز عشرت مگذر

که به حسرت ز جهان گذران باید رفت

مژه و ابروی او دیدم و با دل گفتم

که به جان از پی آن تیر و کمان باید رفت

جوی خون از مژه‌ام کرده روان دل یعنی

که به جولان گه آن سرو روان باید رفت

از غم روی تو بی صبر و سکون باید رفت

وز سر کوی تو بی نام و نشان باید رفت

گر به حسرت ندهم جان گرامی چه کنم

کز سر راه تو حسرت نگران باید رفت

خط سبز از رخ زیبای تو سر زد افسوس

که از این باغ به صد آه و فغان باید رفت

حسرتم سوخت زمانی که فروغی می‌گفت

کز درت با مژهٔ اشک فشان باید رفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

عید مولود علی را تا شه والا گرفت

عقل کل گفتا که کار دین حق بالا گرفت

ناصرالدین شاه کفر افکن که در ماه رجب

عید مولود علی عالی اعلی گرفت

عیسی از چارم فلک آمد به ایوان ملک

بس که این عید همایون را خوش و زیبا گرفت

تا ملک مهر علی را در دل خود جای داد

مهر روشن دل و مهرش به دل‌ها جا گرفت

ظل حق را پرتو مهر علی خورشید کرد

پرتوی باید ز خورشید جهان آرا گرفت

الحق از مهر علی آیینهٔ دل روشن است

روشنی می‌باید از آیینه دلها گرفت

تا علی عالی از طاق حرم شد آشکار

دامن مقصود خود هم پیر و هم برنا گرفت

من غلام همت آنم که در راه علی

قطره داد امروز و فردا در عوض دریا گرفت

هر که آمد بر سر سودای بازار علی

مایهٔ سود دو عالم را از این سودا گرفت

کیست دست حق و نفس مصطفی الا علی

وین کسی داند که از حق خاطر دانا گرفت

مدعی را نام نتوان برد در نزد علی

کی توان اسم سها را در بر بیضا گرفت

از علی عالی‌تری در عالم امکان مجوی

زان که رسم هر مسمی باید از اسما گرفت

نام او را هر که بر تن ساخت جوشن بی خلاف

داد خود را در مصاف از لشکر اعدا گرفت

قنبر او پنجه با هفت اختر سیار زد

منبر او نکته بر نه گنبد خضرا گرفت

مه به پای پاسبانش چهره تابان نهاد

خور ز خاک آستانش دیدهٔ بینا گرفت

آفتاب از حضرت او طلعت زیبا ستاند

آسمان از دولت او خلعت دیبا گرفت

معدن از دست سخایش گوهر سیراب یافت

قلزم از ابر عطایش لؤلؤ لالا گرفت

هم هوا را لطف او پر نافه اذفر نمود

هم چمن را خلق او در عنبر سارا گرفت

هم ز حسنش تابشی بر دیدهٔ موسی فتاد

هم ز عشقش آتشی در سینهٔ سینا گرفت

بامدادان با علی اسرار خود را فاش کرد

آن چه احمد از احد در لیلةالاسری گرفت

من کجا و مدح مولایی که دست احمدی

دفتر اوصافش از یکتای بی همتا گرفت

جان اگر مولا بخواهد، لا نمی‌بایست گفت

آهن خود گرم باید داد و این حلوا گرفت

هر کسی دامان پیری را به دست آورده است

دست امید فروغی دامن مولا گرفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

دی چو تیر از برم آن ترک کمان دار گذشت

تا خبردار شدم کار دل از کار گذشت

با وجودی که نه شب دیده‌ام او را و نه روز

شب و روزم همه در حسرت دیدار گذشت

چه نگه بود که دل از کف عشاق ربود

چه بلا بود که بر مردم هشیار گذشت

گر صفای می ناب و رخ ساقی این است

کس نیارد ز در خانه خمار گذشت

تا دلت خون نکند لاله رخی کی دانی

که چه‌ها بر سرم از دیدهٔ خون‌بار گذشت

قامت شاخ گل از بار خجالت خم شد

هر گه آن سرو خرامنده به گل‌زار گذشت

عاشقان رخ آن تازه جوان پیر شدند

وقت آزادی مرغان گرفتار گذشت

طالع خفته‌ام از خواب برآمد وقتی

که به سر وقت من آن دولت بیدار گذشت

من که از سلطنت امکان گذشتن دارم

نتوان ز گدایی در یار گذشت

گر به یک لحظه دو صد بار کشی در خونم

ممکنم نیست ز عشق تو به یک بار گذشت

عشقت از چار طرف بست ره چارهٔ ما

که میسر نشود از تو به ناچار گذشت

چه کنم گر نکنم صبر فروغی در عشق

گر نیارد دلم از صحبت دلدار گذشت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشت

سحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت

پس از مجاهده چون همدم تو می‌گشتم

دل از مشاهده مدهوش و بی خبر می‌گشت

به آرزوی تو یک قوم کو به کو می‌رفت

به جستجوی تو یک شهر در به در می‌گشت

به طرهٔ تو کسی می‌کشید دست مراد

که هم چو گوی ز چوگان او به سر می‌گشت

شب فراق تو در خون خویش می‌خفتم

ز بس که هر سر مویم چو نیشتر می‌گشت

غم تو هر چه فزونش به نیشتر می‌زد

ارادت دل صد پاره بیشتر می‌گشت

دهان نوش تو را چون خیال می‌بستم

لعاب در دهنم نشهٔ شکر می‌گشت

شبی که از غم روی تو گریه می‌کردم

تمام روی زمین ز آب دیده تر می‌گشت

فغان که شد سر کویی گذر فروغی را

که هر طرف پدری از پی پسر می‌گشت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

پیشتر زآن که مهی جلوه در این محفل داشت

مهرهٔ مهر تو در حقهٔ دل منزل داشت

من همین از نظر افتاده چشمت بودم

ور نه صد مساله با مردم صاحب دل داشت

دوش با سرو حدیث غم خود می‌گفتم

کاو هم از قد تو خون در دل و پا در گل داشت

خون بهای دلم از چشم تو نتوانم خواست

که به یک غمزهٔ دو صد غرقه به خون بسمل داشت

هر تنی در طلبت لایق جان دادن نیست

نیک بخت آن که تن پاک و دل قابل داشت

خال هندوی تو بر آتش عارض شب و روز

پی احضار دل سوختگان فلفل داشت

در ره عشق مرا حسرت مقتولی کشت

که نگاهی گه کشتن به رخ قاتل داشت

ساخت فارغ ز غم رفته و آینده مرا

وه که ساقی خبر از ماضی و مستقبل داشت

با همه ناخوشی عشق فروغی خوش بود

شادکام آن که غم روی ترا حاصل داشت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشت

بر سر هر گذری این همه بیمار نداشت

نازم آن طره که با این همه بار دل خلق

سرگرانی ز گران باری این بار نداشت

کارم از هیچ طرف تنگ نمی‌شد در عشق

اگر آن تنگ دهان با دل من کار نداشت

بر کسی خواجه ما از سر رحمت نگذشت

که نشد بندهٔ او از دل و اقرار نداشت

روز روشن کسی آن سنبل شب رنگ ندید

که پریشان دلش آهنگ شب تار نداشت

طالب وصلی اگر با غم هجران خوش باش

گل نمی‌گشت عزیز این همه گر خار نداشت

شاهدی کشت به یک جلوهٔ قامت ما را

که قیامت شد و از کار خود انکار نداشت

همه گویند که از جان چه تمتع بردی

چه تمتع ز متاعی است که بازار نداشت

نقد جان در عوض بوسه بتان نگرفتند

گوهری داشت فروغی که خریدار نداشت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

گر نه آن ترک سیه چشم سر یغما داشت

مژه را بهر چه صف در صف جا بر جا داشت

تلخ کامی مرا دید و ترش روی نشست

آن که صد تنگ شکر در لب شکرخا داشت

جانم آمد به لب از حسرت شیرین دهنی

که در احیای دل مرده دم عیسی داشت

شاهدی تشنه لبم کشت که از غایت لطف

چشمهٔ آب بقا در لب جان بخشا داشت

بخت بدبین که ز اندوه کسی جان دادم

کز پی کاهش غم روی نشاط افزا داشت

دل دیوانه از آن کوی به حسرت می‌رفت

ولی از سنبل او سلسله‌ها برپا داشت

وقت کشتن نظری جانب قاتل کردند

تیغ بر گردن عشاق چه منت‌ها داشت

کاش بر حسن خود آن ماه نظر بگشاید

تا بداند که چرا عشق مرا شیدا داشت

دوش از وجد فروغی به کلیسا می‌گفت

که مرا جلوهٔ ترسابچه‌ای ترسا داشت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

وصل تو نصیب دل صاحب نظری نیست

یاقوت لبت قسمت خونین جگری نیست

المنةالله که به عهد رخ و زلفت

بر گردن من منت شام و سحری نیست

پیداست ز نالیدن مرغان گلستان

کاسوده ز سودای غمش هیچ سری نیست

فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه

اندر سفر عشق مرا هم سفری نیست

در راه خطرناک طلب گم شدم آخر

زیرا که درین ورطه مرا راهبری نیست

تا آن صنم آمد به در از پرده، فلک گفت

الحق که درین پرده چنین پرده‌دری نیست

گفتی که چه داری به خریداری لعلش

جز اشک گران مایه به دستم گهری نیست

تا خود نشوی شانه، به زلفش نزنی چنگ

انگشت کسی کارگشای دگری نیست

در کوی خرابات رسیدم به مقامی

کانجا ز کرامات فروشان اثری نیست

جز دردسر از درد کشی هیچ ندیدم

افسوس که در بی خبری هم خبری نیست

شرمنده شد آخر ز دل تنگ فروغی

پنداشت ز تنگ شکرش تنگ تری نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

غمش را غیر دل سر منزلی نیست

ولی آن هم نصیب هر دلی نیست

کسی عاشق نمی‌بینم و گر نه

میان جان و جانان حایلی نیست

کی اش مجنون لیلی می‌توان گفت

کسی کافسانه در هر محفلی نیست

کجا گردد قبول خواجهٔ ما

غلامی راکه بخت مقبلی نیست

نشاطی هست در قربان گه عشق

که مقتولی ملول از قاتلی نیست

شرابی خورده‌ام از جام طفلی

که در خم خانهٔ هر کاملی نیست

من از بی حاصلی حاصل گرفتم

و زین خوش‌تر کسی را حاصلی نیست

سر کوی عدم گشتم که آنجا

دو عالم را وجود قابلی نیست

شدستم غرق دریایی که هرگز

غریقش را امید ساحلی نیست

من و آن صورت زیبا فروغی

که این معنی به هر آب و گلی نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیست

مردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست

باز در فکر اسیران کهن افتادی

به کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست

کی تواند که به سر تاج سلیمانی زد

هر که از لعل تواش خاتم زنهاری نیست

هر گز آن دولت بیدار نصیبش نشود

هر که را وقت سحر دیدهٔ بیداری نیست

دامن گوهر مقصود به دستش نفتد

هرکه را در دل شب چشم گهرباری نیست

قدمی بیش نمانده‌ست میان من و دوست

لیکن از ضعف مراقوت رفتاری نیست

ای که گفتی غم دل در بر دلدار بگو

خود چه گویم که مرا قدرت گفتاری نیست

کاشکی بار غمش بر کمر کوه نهند

تا بدانند که سنگین‌تر از این باری نیست

گاهی از حضرت معشوق نگاهی بکند

خوش تر از مشغلهٔ عشق دگر کاری نیست

یار از پرده هویدا شد و یاران غافل

یوسفی هست دریغا که خریداری نیست

اثری در نفس پیر مغان است ار نه

سبحهٔ شیخ کم از حلقه زناری نیست

از لب ساقی سر مست فروغی ما را

نشه‌ای هست که در خانه خماری نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5034006
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث