به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

یار اگر جلوه کند دادن جان این همه نیست

عشق اگر خیمه زند ملک جهان این همه نیست

نکته‌ای هست در این پرده که عاشق داند

ور نه چشم و لب و رخسار و دهان این همه نیست

مگر از کوچهٔ انصاف درآید یوسف

ور نه سرمایهٔ سودا زدگان این همه نیست

کوه کن تا به دل اندیشهٔ شیرین دارد

گر به مژگان بکند کوه گران این همه نیست

از دو بینی بگذر تا به حقیقت بینی

که میان حرم و دیر مغان این همه نیست

چار تکبیر بزن زان که به بازار جهان

بایع و مشتری و سود و زیان این همه نیست

گر نهان عشوهٔ چشم تو نگردد پیدا

فتنه‌انگیزی پیدا و نهان این همه نیست

اثر شست تو خون همه را ریخت به خاک

ور نه در کش مکش تیر و کمان این همه نیست

هیچکس ره به میان تو ز موی تو نبرد

با وجودی که ز مو تا به میان این همه نیست

خود مگر روز جزا رخ بنمایی ورنه

جلوهٔ حور و تماشای جنان این همه نیست

تو ندانی نتوان نقش تو بستن به گمان

زان که در حوصلهٔ وهم و گمان این همه نیست

جام می نوش به یاد شه جمشید شعار

که مدار فلک و دور زمان این همه نیست

شاه دریا دل بخشنده ملک ناصردین

که بر همت او حاصل کان این همه نیست

آن چه من زان دهن تنگ، فروغی دیدم

کی توان گفت که تقریر زبان این همه نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

بر سر راه تو افتاده سری نیست که نیست

خون عشاق تو در ره‌گذری نیست که نیست

غیرت عشق عیان خون مرا خواهد ریخت

که نهان با تو کسی را نظری نیست که نیست

من نه تنها ز سر زلف تو مجنونم و بس

شور آن سلسله در هیچ سری نیست که نیست

نه همین لاله به دل داغ تو دارد ای گل

داغ سودای رخت بر جگری نیست که نیست

اثری آه سحر در تو ندارد، فریاد

ور نه آه سحری را اثری نیست که نیست

سیل اشک ار بکند خانهٔ مردم نه عجب

کز غمت گریه کنان چشم تری نیست که نیست

جز شب تیرهٔ ما را که ز پی روزی نیست

پی هر شام سیاهی سحری نیست که نیست

چون خرامی، به قفا از ره رحمت بنگر

کز پی‌ات دیدهٔ حسرت نگری نیست که نیست

بی خبر شو اگر از دوست خبر می‌خواهی

زان که در بی خبری‌ها خبری نیست که نیست

ترک سر تا نکنی پای منه در ره عشق

که درین وادی حیرت خطری نیست که نیست

من مسکین نه همین خاک درش می‌بوسم

خاک بوس در او تاجوری نیست که نیست

قابل بندگی خواجه نگردید افسوس

ور نه در طبع فروغی هنری نیست که نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

کس نیست کاو به لعل تو خونش سبیل نیست

الا کسی که تشنه لب سلسبیل نیست

مستغنی‌ام به عشق تو از وصل حور عین

آری به چشم من همه چشمی کحیل نیست

روز قیامت آمد و وصلت نداد دست

الحق که چون فراق تو لیلی طویل نیست

آنان که بر جمال تو بگشاده‌اند چشم

یوسف به چشم همت ایشان جمیل نیست

جز نقد جان و دل که پسند تو نیستند

چیزی میسرم ز کثیر و قلیل نیست

امروز در میانهٔ عشاق روی تو

مانند بنده هیچ عزیزی ذلیل نیست

روز جزا که اجر شهیدان رقم زنند

ماییم و قاتلی که به فکر قتیل نیست

گر جذبه‌ای ز حضرت جانان به جان رسد

حاجت به رهنمایی پیر و دلیل نیست

منت خدای راکه برندم خیال عشق

جایی که حد پر زدن جبرئیل نیست

یار من آن طبیب مسیحا نفس گذشت

یک تن درست نیست کزین غم علیل نیست

برقی که سوخت کشت فروغی به یک فروغ

کمتر ز نور موسی و نار خلیل نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

پیکی مرا به سوی تو غیر از نسیم نیست

آن هم ز بخت تیرهٔ من مستقیم نیست

کس دل ز غمزه‌ات به سلامت نمی‌برد

الا کسی که صاحب ذوق سلیم نیست

لعل تو نرخ بوسه مگر نقد جان کند

ور نه به قدر سنگ تو در کیسه سیم نیست

بیگانه را به کوی خود ای آشنا مخوان

کاهل جحیم در خور باغ نعیم نیست

چندان به لطف دوست دلم شد امیدوار

کز خصمی رقیب مرا هیچ بیم نیست

گر بر من آن نگار پری چهره بگذرد

تشویشم از عقوبت دیو رجیم نیست

گر بنده با خبر شود از بحر رحمتش

با عفو خواجه هیچ گناهی عظیم نیست

طومار جرم ما همه از جام باده شست

یارب که گفت ساقی مستان کریم نیست

فارغ فروغی از غم روی تو کی شود

غافل شدن ز مساله کار حکیم نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

تو و آن حسن دل آویز که تغییرش نیست

من و این عشق جنون خیز که تدبیرش نیست

تو و آن زلف سراسیمه که سامانش نه

من و این خواب پراکنده که تعبیرش نیست

دردی اندر دل ما هست که درمانش نه

آهی اندر لب ما هست که تاثیرش نیست

زرهی نیست که در خط زره سازش نه

گرهی نیست که در زلف گره گیرش نیست

لشکری نیست که در سایهٔ مژگانش نه

کشوری نیست که در قبضهٔ شمشیرش نیست

کو سواری که در این عرصه گرفتارش نه

کو شکاری که در این بادیه نخجیرش نیست

هیچ سر نیست که سودایی گیسویش نه

هیچ دل نیست که دیوانهٔ زنجیرش نیست

تا درآید ز کمین ترک کمان ابروی من

سینه‌ای نیست که آماجگه تیرش نیست

خم ابروی کسی خون مرا ریخت به خاک

که سر تاجوران قابل شمشیرش نیست

آنچنان کعبهٔ دل را صنمی ویران ساخت

که کس از بهر خدا در پی تعمیرش نیست

شیخ گر شد به ره زهد چنین پندارد

که کسی با خبر از حیله و تزویرش نیست

کامی از آهوی مقصود فروغی نبرد

هر که در دشت محبت جگر شیرش نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

مزرع امید را یک دانه به زان خال نیست

دل ز خالش برگرفتن خالی از اشکال نیست

ای که می‌گویی به دنبال سرش دیگر مرو

کاکل پیچان او پنداری از دنبال نیست

در صف عشاق گو لاف نظربازی مزن

آن که دامانش ز خون دیده مالامال نیست

من نه تنها کشته خواهم گشت در میدان عشق

هیچکس را ایمنی زان غمزهٔ قتال نیست

مدعی گو این قدر بر حال ناکامان مخند

زان که دوران فلک دایم به یک احوال نیست

الحق از بدحالی زاهد توان معلوم کرد

کش خبر از حالت رندان صاحب حال نیست

جان من تعجیل در رفتن خدا را تا به چند

بر هلاک بی‌دلان حاجت به استعجال نیست

از بلندی زلف در پای تو آخر سر نهاد

چون سر زلف بلندت کس بلند اقبال نیست

شرط یک‌رنگی نباشد شکوه زان زلف دو تا

ورنه چندان هم فروغی را زبان لال نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

از تو ای ترک ختن لعبت چین خوش‌تر نیست

نقشی از روی تو در روی زمین خوش‌تر نیست

هر که بیند رخت ای حور بهشتی گوید

کز سر کوی تو فردوس برین خوش‌تر نیست

تو همان طایر فرخندهٔ اوج شرقی

کز پرت شهپر جبریل امین خوش‌تر نیست

تا کسی سر به کمندت ننهد کی داند

که سواری ز تو در خانهٔ زین خوش‌تر نیست

جلوه کن جلوه که در شهر فروزان ماهی

از تو ای ماه فروزنده جبین خوش‌تر نیست

خنده کن که زخم دل خونین مرا

مرهم از خندهٔ لعل نمکین خوش‌تر نیست

تا بناگوش تو زد راه دل محزون را

هیچ در گوشم از آواز حزین خوش‌تر نیست

گر در آخر نفسم هم‌نفسی خواهی کرد

نفسی از نفس بازپسین خوش‌تر نیست

هر کجا می‌روم از گوشهٔ چشم سیهت

گوشه‌ای بهر دل گوشه نشین خوش‌تر نیست

چشم جادوی تو چون لاف کرامت نزند

زان که اعجازی از این سحر مبین خوش‌تر نیست

راستی خوردن می مایه عیش است و نشاط

ورکسی با تو خورد عیشی از این خوش‌تر نیست

ساقیا می به قدح کن که فروغی خوش گفت

دوری از دور ملک ناصردین خوش‌تر نیست

آن شه راد که در پیش کف در پاشش

کاری از بخشش درهای ثمین خوش‌تر نیست

تا ابد سلطنتش باد کز او سلطانی

پی آراستن تاج و نگین خوش‌تر نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

خوش‌تر از دانهٔ اشکم گهری پیدا نیست

حیف و صد حیف که اهل نظری پیدا نیست

کسی از سر دل جام خبردار نشد

بی‌خبر باش که صاحب خبری پیدا نیست

می‌فروش ار بزند نوبت شاهی شاید

که به غیر از در می‌خانه دری پیدا نیست

سینه‌ام چاک شد و ضارب خنجر پنهان

پرده‌ام پاره شد و پرده‌دری پیدا نیست

جر تمنای تو در هیچ دلی مخفی نی

غیر سودای تو در هیچ سری پیدا نیست

آن قدر در خم گیسوی تو دل پنهان است

کز دل گمشدهٔ ما اثری پیدا نیست

تا خط سبز تو از طرف بناگوش دمید

از پی شام سیاهم سحری پیدا نیست

صبر من با لب شیرین تو ز اندازه گذشت

تنگ شد حوصله تنگ شکری پیدا نیست

بر سر کوی تو از حال دل آگاه نیم

در چمن طایر بی بال و پری پیدا نیست

عجبی نیست که سر خیل نظر بازانم

کز تو در خیل بتان خوب‌تری پیدا نیست

مگر آه تو فروغی ره افلاک گرفت

که امشب از برج سعادت قمری پیدا نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

هیچ سر نیست که با زلف تو در سودا نیست

هیچ دل نیست که این سلسله‌اش در پا نیست

چون سر از خاک بر آرند شهیدان در حشر

بر سری نیست که از تیغ تو منت‌ها نیست

می‌توان یافتن از حالت چشم سیهت

که نگاه تو نگهدار دل شیدا نیست

تو ندانم ز کدامین گلی ای مایهٔ ناز

زان که در خاک بشر این همه استغنا نیست

دیده مستوجب دیدار جمالت نشود

ذره شایستهٔ خورشید جهان‌آرا نیست

پس چرا سرو چمن از همه بند آزاد است

گر به جان بندهٔ آن سرو سهی بالا نیست

گفتمش چشم تو ای دوست هزاران خون کرد

گفت سر مستم و زین کرده مرا حاشا نیست

من به تحقیق صنم خانهٔ چین را دیدم

صنمی را که دلم خواسته بود آنجا نیست

گاه کافر کندم گاه مسلمان چه کنم

عشق بی‌قاعده را قاعده‌ای پیدا نیست

ساغری خورده‌ام از بادهٔ لعل ساقی

که مرا حسرت امروز و غم فردا نیست

مگر آن ماه به شهر از پی آشوب آمد

که فروغی نفسی فارغ ازین غوغا نیست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

 

تا بر اطراف رخت جعد چلیپایی هست

هر طرف پای نهی سلسله در پایی هست

قتل عشاق تو خالی ز تماشایی نیست

وه که از هر طرفت طرفه تماشایی هست

بعد کشتن تن صد چاک مرا باید سوخت

که هنوز از تو به دل باز تمنایی هست

دی پی تجربه از کوی تو بیرون رفتم

به گمانی که مرا از تو شکیبایی هست

جان شیرین ز غم عشق به تلخی دارم

به امیدی که تو را لعل شکرخایی هست

لب جان بخش تو گر بوسه به جان بفروشد

من سودا زده را هم سر سودایی هست

واعظ از سایهٔ طوبی سخنی می‌گوید

غیر قد تو مگر عالم بالایی هست

من و سودای تو تا دامن صحرا برجاست

من و اندوه تو تا عشق غم افزایی هست

ای که بی‌جرم خوری خون فروغی هر روز

هیچ گویا خبرت نیست که فردایی هست

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:05 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5033282
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث