به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .

خوش آمدید

هر گونه نظر و پیشنهاد و انتقادی داشتید، در قسمت نظرات اعلام کنید.

 

ای آب زندگانی یک نکته از دهانت

تا چند رحمتی نیست بر حال تشنگانت

دردا که بر لب آید جانم ز تشنه کامی

وآب حیات دارد لعل گهرفشانت

با من مکن مدارا اکنون که در محبت

شد رازم آشکارا از غفرهٔ نهانت

ای بوستان خوبی خارم ز بی‌نوایی

بگذار تا بچینم برگی ز بوستانت

هرگز کسی نیاید غیر از تو در خیالم

تا کیست در خیالت یا چیست در کمانت

بخت ار مدد نماید ای ترک سخت بازو

هم می‌خورم خدنگت، هم می‌کشم کمانت

مفتون تست خلقی الحق که می‌توان گفت

هم آفت زمینت هم فتنهٔ دهانت

تا کی حدیث واعظ از هول رستخیز است

برخیز تا ببیند بالای دل ستانت

چشم از دو کون پوشم گر اوفتد به دستم

یا طرف آستینت یا خاک آستانت

گر پرده بر گشایی از این طرب فروغی

اول نظر نماید جان را فدای جانت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

ای فتنهٔ هر دوری از قامت فتانت

آشوب قیامت را دیدیم به دورانت

یک قوم جگرخونند از لعل می‌آلودت

یک جمع پریشانند از زلف پریشانت

هم چارهٔ هر نیشی از خندهٔ نوشینت

هم راحت هر جانی از حقهٔ مرجانت

هم نشهٔ هر جامی از چشم خمارینت

هم شکر هر کامی از پستهٔ خندانت

کیفیت هر مستی از نرگس مخمورت

پیچیدن هر کاری از سنبل پیچانت

فیروزی هر فالی از طلعت فیروزت

تابیدن هر نوری از اختر تابانت

سرمایهٔ هر تیغی از خم شده ابرویت

برگشتن هر بختی از صف‌زده مژگانت

نطق همه گویا شد از غنچهٔ خاموشت

راز همه پیدا شد از عشوهٔ پنهانت

تا طرهٔ طرارت زد دست به طراری

دست همه بر بستی، فریاد ز دستانت

تا تیر ترا خوردم پرنده شدم آری

پرواز توان کردن از ناوک پرانت

سهل است گر از دستت شد چاک گریبانم

ترسم نرسد دستم بر چاک گریبانت

آهی که دل تنگم از سینه کشد امشب

آه ار بکشد فردا در حضرت سلطانت

شد ناصردین کز دل دور فلکش گوید

ای ثابت و سیارم، آمادهٔ قربانت

تا چند فروغی را حیرت‌زده می‌خواهی

ای ماه فروغ افکن مات رخ رخشانت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

امروز ندارم غم فردای قیامت

کافروخته رخ آمد و افراخته قامت

در کوی وفا چاره به جز دادن جان نیست

یعنی که مجو در طلبش راه سلامت

تیری ز کمانخانه ابروش نخوردم

تا سینه نکردم هدف تیر ملامت

فرخنده مقامی است سر کوی تو لیکن

از رشک رقیبان نبود جای اقامت

چون دعوی خون با تو کنم در صف محشر

کز مست معربد نتوان خواست غرامت

تا محشر اگر خاک زمین را بشکافند

از خون شهیدان تو یابند علامت

با حلقهٔ زنار سر زلف تو زاهد

تسبیح ز هم بگسلد از دست ندامت

من پیرو شیخی که ز خاصیت مستی

در پای خم انداخته دستار امامت

کیفیت پیمانه گر این است فروغی

چون است سبوکش نزند لاف کرامت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمت

تا نظرم باز شد در همه جا دیدمت

سینه برافروختم، خانه فروسوختم

دیده به خود دوختم، عین خدا دیدمت

دل چو نهادم به مرگ، عمر ابد دادی‌ام

خو چو گرفتم به درد، محض دوا دیدمت

ز آتش لب تشنگی رفت چو خاکم به باد

خضر مسیحا نفس، آب بقا دیدمت

از خط عنبرفروش مردفکن خواندمت

وز لب پیمانه‌نوش هوش ربا دیدمت

بندهٔ عاصی منم خواجه مشفق تویی

زان که به مزد خطا، گرم عطا دیدمت

چشم فروغی ندید چون تو غزالی که من

هم به دیار ختن هم به ختا دیدمت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

روز مردن سویم از رحمت نگاهی کرد و رفت

وقت رفتن به حسرت طرفه آهی کرد و رفت

دل حدیث شوق خود در بزم جانان گفت و مرد

دادخواهی عرض حالش را به شاهی کرد و رفت

تا نظر بر عارضش کردم، خط مشکین دمید

تا به حشرم صاحب روز سیاهی کرد و رفت

ترک چشم او ز مژگان بر سرم لشکر کشید

غارت ملک دلم باز از سپاهی کرد و رفت

یارب آسیبی مباد آن کرکس مستانه را

زان که تا محشر مدام است ار نگاهی کرد و رفت

هم سفالین ساغرم بشکست و هم مسکین دلم

شحنهٔ شهر امشب از سنگی گناهی کرد و رفت

ماهی از شوخی دلی پیش فروغی دید و برد

شاهی از رحمت نظر بر دادخواهی کرد و رفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفت

نوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت

چرا به سر ننهد هدهد صبا افسر

که وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت

ز عنبرین دم باد سحر توان دانست

که داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت

حکایت غم او من نگفته‌ام تنها

که این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت

فغان که کام مرا تلخ کرد شیرینی

که با لبش نتوان حرف شکرستان گفت

دل شکستهٔ ما را درست نتوان کرد

غم نهفتهٔ او را به غیر نتوان گفت

ز توبه دادن مستان عشق معلوم است

که میر مدرسه تب کرده بود و هذیان گفت

کسی به خلوت جانان رسد به آسانی

که ترک جان به امید حضورش آسان گفت

غلام خاک در خواجهٔ خراباتم

که خدمت همه کس را به قدر امکان گفت

مرید جذبهٔ بی اختیار منصورم

که سر عشق تو را در میان میدان گفت

نظر مپوش ز احوال آن پریشانی

که پیش زلف تو حال دل پریشان گفت

کمال حسن تو را من به راستی گفتم

که حد خوبی گل را هزار دستان گفت

به آفتاب تفاخر سزد فروغی را

که مدح گوهر گیتی فروز سلطان گفت

ستوده ناصر دین شاه، شهریار ملوک

که منشی فلکش قبله‌گاه شاهان گفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

هر جا سخنی از آن دهان رفت

کیفیت باده از میان رفت

خوش آن که به دور چشم ساقی

سر مست و خراب از این جهان رفت

بی مغبچگان نمی‌توان زیست

وز دیر مغان نمی‌توان رفت

با جلوهٔ آن مه جهان تاب

آرایش ماه آسمان رفت

بر دست نیامد آستینش

اما سر ما بر آستان رفت

تا ابرویش از کمین برآمد

بس دل که ز دست از آن کمان رفت

من مینو و حور خود نخواهم

تن را چه کنم کنون که جان رفت

از دست تو ای جوان زیبا

هم پیر ز دست و هم جوان رفت

من با تو به هر زمین نشستم

تا دیده به هم زدم زمان رفت

از کوی تو عاقبت فروغی

روزی دو برای امتحان رفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت

داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت

چشم گریان را به توفان بلا خواهم سپرد

نوک مژگان را به خون آب جگر خواهم گرفت

نعره‌ها خواهم زد و در بحر و بر خواهم فتاد

شعله‌ها خواهم شد و در خشک و تر خواهم گرفت

انتقامم را ز زلفش مو به مو خواهم کشید

آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت

یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن

یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت

یا بهار عمر من رو بر خزان خواهد نهاد

یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت

یا به پایش نقد جان بی‌گفتگو خواهم فشاند

یا ز دستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت

یا به حاجت در برش دست طلب خواهم گشاد

یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت

یا لبانش را ز لب هم‌چون شکر خواهم مکید

یا میانش را به بر هم‌چون کمر خواهم گرفت

گر نخواهد داد من امروز داد آن شاه حسن

دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت

بر سرم قاتل اگر بار دگر خواهد گذشت

زندگی را با دم تیغش ز سر خواهم گرفت

باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند

کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

با سر و پای مرا در خاک و خون خواهد کشید

یا به رو دوش ورا در سیم و زر خواهم گرفت

گر فروغی ماه من برقع ز رو خواهد فکند

صد هزاران عیب بر شمس و قمر خواهم گرفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

کی دل از حلقهٔ آن زلف دو تا خواهد رفت

آن که این جا به کمند است کجا خواهد رفت

هرگز آزادی ازین بند نخواهد جستن

پای هر دل که در آن زلف رسا خواهد رفت

چهرهٔ شاهد مقصود نخواهد دیدن

هر که در حلقهٔ رندان به خطا خواهد رفت

گر بدینسان کمر جور و جفا خواهی بست

از میان قاعدهٔ مهر و وفا خواهد رفت

گر چنین دست به شمشیر ستم خواهی برد

هر دلی ناله کنان رو به خدا خواهد رفت

گر شبی وعدهٔ دیدار تو را خواهد داد

هر سری در قدم پیک صبا خواهد رفت

دل ز نوشین دهنت کامروا خواهد شد

تشنه کامی به لب آب بقا خواهد رفت

نوش‌داروی دهان تو حرامش بادا

دردمندی که به دنبال دوا خواهد رفت

به امیدی که به خاک سر کوی تو رسد

قالب خاکی‌ام آخر به هوا خواهد رفت

همه از خاک در دوست به حسرت رفتند

تا دگر بر سر عشاق چه‌ها خواهد رفت

زان سر زلف به هم خورده فروغی پیداست

که به سودای محبت سر ما خواهد رفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

 

چندی از صومعه در دیر مغان باید رفت

قدمی چند پی مغبچگان باید رفت

نقد جان را به سر کوی بتان باید داد

پاک شو پاک که در عالم جان باید رفت

عیش کن عیش که دوران بقا چیزی نیست

باده خور باده که در خواب گران باید رفت

می ز مینا به قدح ریز و ز عشرت مگذر

که به حسرت ز جهان گذران باید رفت

مژه و ابروی او دیدم و با دل گفتم

که به جان از پی آن تیر و کمان باید رفت

جوی خون از مژه‌ام کرده روان دل یعنی

که به جولان گه آن سرو روان باید رفت

از غم روی تو بی صبر و سکون باید رفت

وز سر کوی تو بی نام و نشان باید رفت

گر به حسرت ندهم جان گرامی چه کنم

کز سر راه تو حسرت نگران باید رفت

خط سبز از رخ زیبای تو سر زد افسوس

که از این باغ به صد آه و فغان باید رفت

حسرتم سوخت زمانی که فروغی می‌گفت

کز درت با مژهٔ اشک فشان باید رفت

ادامه مطلب
سه شنبه 17 مرداد 1396  - 11:12 AM

صفحات سایت

تعداد صفحات : 55

جستجو

آمار سایت

کل بازدید : 5034992
تعداد کل پست ها : 50865
تعداد کل نظرات : 9
تاریخ ایجاد بلاگ : چهارشنبه 29 اردیبهشت 1395 
آخرین بروز رسانی : شنبه 21 مهر 1397 

نویسندگان

مهدی گلشنی

امکانات جانبی

تاریخ شمسی و میلادی

تقویم شمسی


استخاره آنلاین با قرآن کریم

حدیث