پس عزا بر خود كنيد اي خفتگان زآنكه بَد مرگي است اين خوابِ گران
روحِ سلطاني ز زنداني بجَسْت جامه چه درانيم و چو خاييم دست
چونكه ايشان خسروِ دين بوده اند وقتِ شادي شد چو بشْكستند بند
سوي شادُرْوانِ دولت تاختند كُنده و زنجير راانداختند
روزِ مُلك است و گَش و شاهنشهي گر تو يك ذرّه از ايشان آگهي
ورنه اي آگه بَرو بر خود گِري ز آنكه در انكارِ نَقل و مَحشري
بر دل و دينِ خرابت نوحه كن كه نميبيند جز اين خاكِ كهن
ور همي بيند چرا نبْود دلير پُشْتدار و جان سپار و چشم سير
در رُخت كو از مَيِ دين فرّخي گر بديدي بحر كو كفِّ سخي
آنكه جُو ديد آب را نكْند دريغ خاصّه آن كاو ديد آن دريا و ميغ

ادامه مطلب
بر حلق تشنهی خلف مرتضی زدند
اهل حرم دریده گریبان گشوده مو
فریاد بر در حرم کبریا زدند
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید

ادامه مطلب
بعد از شما به سايه ي ما تير مي زدند
زخم زبان به بغض گلوگير مي زدند
پيشاني تمامي شان داغ سجده داشت
آنان كه خيمه گاه مرا تير مي زدند
اين مردمان غريبه نبودند، اي پدر
ديروز در ركاب تو شمشير مي زدند
غوغاي فتنه بود كه با تيغ آبدار
آتش به جان كودك بي شير مي زدند
ماندند در بطالت اعمال حج شان
محرم نگشته تيغ به تقصير مي زدند
در پنج نوبتي كه هبا شد نمازشان
بر عشق، چار مرتبه تكبير مي زدند
هم روز و شب به گرد تو بودند سينه زن
هم ماه و سال، بعد تو زنجير مي زدند

ادامه مطلب
برای کشتن ام خصم بد اندیش
کشیده لشکر کین از پس و پیش
یکی سر می برد از من یکی دست
من از ذوق تجلی رفته از خویش
بگویید مادرش لیلا بیاید
تماشای علی اکبر نماید

ادامه مطلب
با كاروان نيزه به دنبال، مي روم
در منزل نخست تو از حال مي روم
برخيز علمدار رشيد لشكر من
بنگر كه با داغت چه آمد بر سر من
با حلولــش برنخیــزد جز فغان از عاشقان
طاق ابروی محــرم را هلالــی دیگــر است
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو، در عین نقصانم چو شمع
در میان آب و آتش هم چنان سرگرم توست
این دل زار و نزار اشکبارانم چو شمع

ادامه مطلب
اي فرس با تو چه رخ داده كه خودباخته اي
مگر اينگونه كه ماتي تو شه انداخته اي
اينجا كه دست باغبان بوي تبر دارد
اينجا كه حتي مهرباني دردسر دارد
آقا نمي آيي چرا؟ با اينكه ميداني
دوري براي قلب اين دختر ضرر دارد
حالا غروب جمعه ها با چشم هاي خيس
او انتهاي جاده را زير نظر دارد
اصلا بگو اين منتظر را دوست مي داري
آيا دلت از خستگي هايش خبر دارد؟
اينجا تمام جاده ها از درد مي پيچند
هرگز نمي بينم كسي ميل سفر دارد
حالا تو و انصاف تو، برگرد و شاهد باش
هر دست نامردي گلي مد نظر دارد

ادامه مطلب
از كنار نهر علقم دست خالي آمدم
هيچ مي داني تو خواهر با چه حالي آمدم
زرد روي و اشك و ريز داغدار و نا اميد
پشت من بشكست و با قد هلالي آمدم
اي حسيني كه مسخّر همه دلها كردي
تو چه كردي كه به قلب همه كس جا كردي
از حلق هاي تشنه، صداي اذان رسيد
در آن غروب، تا كه سرت بر سنان رسيد
اي نور دل حيدر، شمع شهدا عباس
با محنت و درد و غم، ما رو به تو آورديم

ادامه مطلب
آغازشد حماسه بی انتهای ما
پیچید در زمانه طنین صدای ما
آنک نگاه کن که به خون نقش بسته است
بر اوج قله های خطر جای پای ما
ماندند همرهان همه در وادی نخست
جز سایه ها نمادند کسی در قفای ما ما رو به آفتاب سفر می کنیم و بس
زاین روی در قفاست همه سایه های ما
دردا و حسرتا که زبیگانه ام ربود
دراین میانه گوی ستم آشنای ما
بنگر چگونه عاطفه از دست می رود
ای وای اگر زپای نشینیم ، وای ما

ادامه مطلب
آن خیمهای که گیسوی حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
البحر من طعنی و ضربی یصطلی
والجو من سهمی و نبلی یمتلی
اذا حسامی فی یمینی ینجلی
ینشق قلب الحاسد المبجل
ای کوفیان چه شد سخن بیعت حسین
وان نامه ها و آرزوی خدمت حسین
این زمین پربلا را نام دشت کربلاست
ای دل بیدرد آه آسمان سوزت کجاست

ادامه مطلب
اى علم افراشته در عالمين
اكشف يا كاشف كرب الحسين (ع)
اگر گذر من افتد به کربلای حسین (ع)
زسوز سینه بنالم من از برای حسین(ع)
از حريم کعبه ی جدش به اشکي شست دست
مروه پشت سر نهاد ،اما صفا دارد حسين(ع)
مي برد در کربلا هفتاد و دو رنج عظيم
بيش از اينها حرمت کوي منا دارد حسين(ع)
آن روز هم به هيات هر روز پرشتاب
مي گشت روزگار ولي بر مدار زخم
زآنروز عرش و فرش يكايك نشسته اند
در حسرت شهادت و در انتظار زخم

ادامه مطلب
افراشته باد قامت غم ، تاقامت زینب است پرچم
الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع)
هر چیز که داشت بیریا داد حسین ( ع)
یعنی که تأملی کنید ای یاران !
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟

ادامه مطلب
شکسته بال ترینم، کبود می آیم
من از محله ی قوم یحود می آیم
از آن دیار که من را به هم نشان دادن
به دست های یتیمت دو تکه نان دادن
از آن دیار که بوی طعام می پیچید
از آن دیار که طفلت گرسنه می خوابید
کسی که سنگ به اطفال بی پدر می زد
به پیش چشم علمدار بیشتر می زد
از آن دیار که چشمان خیره سر دارد
به دختران اسیر آمده نظر دارد
از آن سفر که اگر کودکی به جا می ماند
تمام طول سفر زیر دست و پا می ماند
به کودکی که یتیم است خنده سر دادند
به او به جای عروسک سر پدر دادند
به جای آن همه گل با گلاب آمده ام
من از جسارت بزم شراب آمده ام
از آن دیار که آتش به استخوان می زد
به روی زخم لبان تو خیزران میزد
منبع : پايگاه اطلاع رساني مبلّغ
ادامه مطلب
باور نمي کنم که رسيدم کنار تو
باور نمي کنم من و خاک ديار تو
يک اربعين گذشته و من پير تر شدم
يک اربعين گذشت و شدم همجوار تو
يک اربعين اسير بلايم اسير عشق
يک اربعين دچار فراقم دچار تو
يک اربعين دويده ام و زخم ديده ام
دنبال ناله هاي يتيمان زار تو
يک اربعين بجاي همه سنگ خورده ام
يک اربعين شده بدنم سنگ سار تو
يک اربعين به گريه ي من خنده کرده اند
لبهاي قاتلان تو و نيزه دار تو
مثل رباب مثل همه تار تر شده
چشمان خسته ي من چشم انتظار تو
روز تولدم که زدم خنده بر لبت
باور نداشتم که شوم سوگوار تو
با تيغ و تير و دشنه تو را بوريا کنند
با سنگ و تازيانه مرا داغدار تو
يادم نمي رود به لبت آب آب بود
يادم نمي رود بدن غرقه خار تو
مانده صداي حرمله در گوش من هنوز
پستي که نيزه زد به سر شيرخوار تو
حالا سرت کجاست که بالاي سر روم
گريم براي زخم تن بي شمار تو
من نذر کرده ام که بخوانم در علقمه
صد فاتحه براي يل تکسوار تو
منبع : پايگاه اطلاع رساني مبلّغ
ادامه مطلب














