لب بازكن كه زخم مكرّر رسيده است
يك كاروان شقايق پرپر رسيده است
از بارگاه قدس پي طوف اين حرم
يك آسمان كبوتر بيسر رسيده است
عرش خدا به خون زمين غوطه ميخورد
زخمي مگر به قامت اكبر (س) رسيده است
يا اين كه بعد از آن همه گلهاي رنگ رنگ
هنگام جانفشاني اصغر (س) رسيده است
خون ميتراود از مژة آسمان مگر
زينب (س) به قتلگاه برادر رسيده است
يك اربعين پس از شب طور و تنور عشق
مي از خم حسين (ع) به ساغر رسيده است
بر ساحل فرات كه سرشار تشنگيست
لب بازكن عزيز! كه خواهر رسيده است
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
اُسوه ی عرصه ی وفا زینب
آمده از دل بلا زینب
خسته و دل شکسته ای اما
کرده ای زنده کربلا زینب
ای شکوهت شده تماشایی
رهبر کاروان صحرایی
کوفه وشام را سیه کردی
خطبه هایت همیشه زهرایی
درتن قافله توان مانده
کاروانی که قدکمان مانده
دور از چشمت اربعینی شد
ردّ شلاق وخیزران مانده
در دلم خاطرات غمها آه
بی سپاه و وحید و تنها آه
هلهله بودونیزه ای آمد
یا بنیّه صدای زهرا آه
عاقبت شاه ز روی زین افتاد
ناگهان عرش بر زمین افتاد
نه فقط صورت تو خاکی شد
خواهرت نیز با جبین افتاد
بافشار آمدوبه سینه نشست
استخوان های سینه ی تو شکست
تشنه بودی زوال ظهر عطش
پیکر نیمه جان تو برگشت
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
بال و پرم شکست ولی نهضت تو ماند
این قامتم خمید ولی عزّت تو ماند
گیسوی من سپید شد و روی من کبود
تا پرچم ولایت تو هیبت تو ماند
عیبی ندارد از تو مرا دشمنت گرفت
چون با دعای مادرمان تربت تو ماند
بی حرمتی اگرچه به آل رسول شد
امّا قسم به آل علی حرمت تو ماند
یک اربعین اسیر و چهل منزل اشک و آه
با این همه ،حدیث تو و عصمت تو ماند
ناگفته های شام بماند برای بعد
فریادهای قافلۀ غربت تو ماند
با خطبه های کوفه و شام اماممان
از مقتل تو تا ابد دولت تو ماند
یادش بخیر قاری قرآن ما شدی
هرجا که رفت رأسِ تو ، پس آیت تو ماند
«هل من معین» تو شده « صوت الحزین» من
در بینِ نسلها نَفَس حضرت تو ماند
یک آشنا نبود اگر یاری ام کند
تا روز حشر ، درد و غم محنت تو ماند
برگشتم از اسارت و شرمنده ام ز تو
در گوشۀ خرابه گُل زینت تو ماند
جای علیِ اکبر و عباس و قاسمت
یک کاروان اسیر پِی نصرت تو ماند
بُردم پیام فاطمی اَت را به هر دیار
خصمت فنا شد و عَلَم قدرت تو ماند
با این همه مصائب سنگین این سفر
دین زنده ماند و رایحۀ عبرت تو ماند
شاعر: محمود ژولیده
ادامه مطلب
من پیر بودم و ز غمت پیر تر شدم
در شام و کوفه در پِیِ تو خونجگر شدم
از کربلا به کوفه و، از کوفه تا به شام
با دستِ بسته خونجگری در به در شدم
با قاتلینِ مادرم و، نیزهدارِ تو
با ضرب تازیانه اَخی همسفر شدم
وقتیکه میزبانِ سر تو تنور شد
مانند مادرم ز غمت درد سر شدم
همراهِ کاروانِ بَلا دیده پیش تو
یک اربعین نبودم درد کمر شدم
دانی چرا شبیه سرم، دلشکستهام؟
دنبال نیزهدارِ تو مرغ سحر شدم
مرغ سحر شدم که صدایم گرفته است
با خطبههای حیدریَم نوحهگر شدم
اصلاً مهم نیست، که در دشت کربلا
در راه یاریِ تو اَخی بیپسر شدم
شاعر: رضا باقريان
ادامه مطلب
یک اربعین به نیزه سر یار دیده ام
یک اربعین چو شمع به پایت چکیده ام
یک اربعین به ضربه شلاق ساربان
بر روی خارهای مغیلان دویده ام
یک اربعین تمام تنم درد می کند
با ضرب تازیانه ز جایم پریده ام
یک اربعین رقیه تو مُرد از غمت
اکنون بدون او به کنارت رسیده ام
یک اربعین به شام و به کوفه حماسه ها
با خطبه های حیدری ام آفریده ام
یک اربعین به چوبه محمل سرم شکست
همچون پدر ببین تو، جبین دریده ام
یک اربعین کنار عدو، وای وای وای!
بس جور طعنه های فراوان کشیده ام
یک اربعین به ضربه سیلی ببین حسین!
روی کبود و قامت از غم خمیده ام
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
خواهری با اشکِ دیده، قامتی از غم خمیده
میرسد او بر مزارِ آن شهیدِ سر بریده
در بغل گیرد مزارش، خواهر غربت کشیده
بارِ دیگر ماهِ غمها، از دیارِ خون دمیده
ناله دارد قلبِ زینب، از غمِ طفلِ شهیده
در برِ قبرِ برادر، شکوه کرد از این پدیده
یاد زینب آمد آن دم، کز پی او میدویده
قاتلِ جانِ برادر، سر ز پیکر میبریده
آن دمی که دشمن او، بر تنش اسبان دویده
لحظهی مرگ علمدار، بر حسینش غم رسیده
وقت داغ اکبر او، دردِ عالم را چشیده
آن زمان کز هجرِ اصغر، رنگ رخسارش پریده
دیده آن رأس بریده، در دلِ خون میتپیده
لحظهای آمد به یادش، کز رگش گلبوسه چیده
زینبِ ام المصائب، دردِ عالم را خریده
دیده رگهایی که از آن، خون سرخی میجهیده
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
پادشه کربلا زینب کبراست
از همه عالم فرازینب کبراست
درد دلم دیدن جمال حسین است
درد دلم را دوا زینب کبراست
کم نبود از خدیجه، هاجر و مریم
خواهر ارباب ما زینب کبراست
زینب کبرا رئیس مکتب عشق است
آینه ی حق نما زینب کبراست
صبر ز زینب مرام خویش بیاموخت
صابره هر بلا زینب کبراست
سائل زینب تمام خلق زمین است
طایر عرش و سما، زینب کبراست
آنکه به روز عطش به قتلگه عشق
بند دلش شد جدا، زینب کبراست
گر که کند بر همه شفاعت عجب نیست
شافعه ی هل اتی، زینب کبراست
درس جنون می دهد به لیلی و مجنون
خالق عشق و وفا زینب کبراست
حل تمامی مشکلات دو عالم
بسته به یک ذکر یا زینب کبراست
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
اربعین آمد و یکبار دگر غمگینم
باز باید به روی خاک غمت بنشینم
باز اشک رخ من خون و دلم در خون شد
گریه کردن به غمت گشته دگر آیینم
طاقتم طاق شد از داغ دل خواهر تو
حنجرم زخم شد از بغض غم سنگینم
آنقدر لطمه زدم بر رخ خود در داغت
پر ز خون است دگر پلک رخ رنگینم
پیش قبرت چقدر ناله زدم یا مظلوم
همچو فریاد شده نغمه ی آهنگینم
داغ شبهای اسیری، غم کوفه، غم زجر
داغ ها را به روی قلب خودم می چینم
من ضمانت کنم ارباب که نالان باشم
در شب اول قبرم تو بکن تضمینم
عشق تو مایه ی آرامش جان است حسین
مهر تو خیمه زد از روز ازل در دینم
خواهرت آمده بر خاک غمت می گرید
گوییا خواهر غمبار تو را می بینم
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
چهل روز می شود كه شدم جبرئیل تو
ذبح عظیم گشتی و گشتم خلیل تو
چهل روز می شود كه فقط زار می زنم
كوچه به كوچه نام تو را جار می زنم
چهل روز می شود كه بدون توأم حسین
حالا پی نتیجه ی خون توأم حسین
چهل روز می شود كه حسین همه شدم
حیدر شدم، حسن شدم و فاطمه شدم
مردم به جنگ نائبه الحیدر آمدند
در پیش من، تمام، به زانو در آمدند
آثار مرگ در بدنم هست یا حسین
پس روز اربعین منم هست یا حسین
آبی كه تر نكرد لب تشنه ی تو را
حالا نصیب خاك مزارت شده اخا
چهل روز پیش بود همین جا سرت شكست
این جا دل من و پدر و مادرت شكست
چهل روز پیش بود به گودال رفتی و
از پشت، نیزه خوردی و از حال رفتی و
از تل زینبیه رسیدم كه وای وای!
بالا سرت نشستم و دیدم كه وای وای!
نیزه ز جای جای تن تو در آمده
حتی لباس های تن تو در آمده
جمعیتی كه بود به گودال جا نشد
یك ضربه و دو ضربه... ولی سر جدا نشد
دیدم كسی حسین مرا نحر می كند
آقای عالمین مرا نحر می كند
من را ببخش دست به گیسوی تو زدند
من را ببخش چكمه به پهلوی تو زدند
فرصت نشد ز خاك بگیرم سر تو را
فرصت نشد در آورم انگشتر تو را
می خواستم ببوسمت اما مرا زدند
ناراحتم كنار تو با پا مرا زدند
بین من و تو فاصله ها سد شدند آه!
با اسب از روی بدنت رد شدند آه!
در شهر كوفه بود كه بال و پرم شكست
نزدیك خانه ی پدریّ ام سرم شكست
وای از عبور كردن مثل غلام ها
وای از نگاه های سر پشت بام ها
باور نمی كنی كه سرم سایبان نداشت؟
!در ازدحام، محمل من پاسبان نداشت؟
تا شهر شام رفتم و معجر نداشتم
تقصیر من چه بود؟ برادر نداشتم
از بس رسید سنگ به سمت جبین من
نزدیك بود پاره شود آستین من
شاعر: علی اکبر لطیفیان
ادامه مطلب
هجران بهانه ای ست برای وصال ها
بهتر شده ست از بركات تو حال ها
از یاد رفته است جراحات بال ها
با عمه راحت است تمام خیال ها
عمه نگو كه فاطمه ی كربلا بگو
عمه نگو حسین بگو مرتضی بگو
**
بابا سلام عمه رسیده بلند شو
از احترامِ قدِّ خمیده بلند شو
با گردن بریده بریده بلند شو
عمه اگر شكسته شده قد كمان شده
چون میهمان مجلس نامحرمان شده
**
دائم پیِ گذشتنِ از جان خویش بود
مأمور حفظ جان امامان خویش بود
زینب ولیك حیدر میدان خویش بود
گرم طواف قاری قرآن خویش بود
صد كربلا پس از تو بلا دیده ایم ما
صد فاجعه به شام بلا دیده ایم ما
**
با آه خویش كرب و بلا را مهار كرد
خیلی برای پرچم اسلام كار كرد
ما را خودش به ناقه ی عریان سوار كرد
باید به عمه هر دو جهان افتخار كرد
عمه چه عمه ای! همه مدیون عمه ایم
ما زنده ایم اگر همه ممنون عمه ایم
**
سخت است فقط بال زدن پر نداشتن
خواهر شدن به شرط برادر نداشتن
حیدر شدن به قیمت لشگر نداشتن
كوچه به كوچه رفتن و معجر نداشتن
كوفه برای او تب و تابی درست كرد
با آستین پاره حجابی درست كرد
**
یادم نمی رود كه به هنگام رفتنت
كردی نوازشم پدرانه به دامنت
آتش گرفت صورتم از بوسه دادنت
هِی بوسه می زدم به لب و دور گردنت
رفتی و بعد خسته و بی حال دیدمت
رفتی و بعد از آن تهِ گودال دیدمت
**
بر سینه ات نشست و شكست استخوان تو
با قتلِ صبر كشته شدی و به جان تو-
سوگند به این كه خواهر قامت كمان تو
زد ناله با نوای حزین ای برادرم
صورت به خاك دادی و ای خاك بر سرم!
**
وقتی كه نیزه در گلویت كرد وای وای!
با پای خویش پشت و رویت كرد وای وای!
با خاك گرم رو به رویت كرد وای وای!
از پشت پنجه بین مویت كرد وای وای!
آن لحظه ای كه دور و برِ تو سپاه بود
چشمت درست رو به روی خیمه گاه بود
**
خیلی دلت شكست علی اكبرت كه رفت
خیلی دلم شكست علی اصغرت كه رفت
نزدیك بود عمه بمیرد سرت كه رفت
انگشت تو بریده شد انگشترت كه رفت
با سنگ و نیزه بین تو و خیمه سد شدند
ده اسبِ تازه نعل به نعل از تو رد شدند
**
ای وای از اسیر شدن كو به كو شدن
از خجلت و غریب شدن سرخ رو شدن
با مردم محله چنین رو به رو شدن
این است آخر عاقبت بی عمو شدن
دلواپسیِ دختر زهرا ز حد گذشت
خیلی به عمه ام سر بازار بد گذشت
**
پس داده اند پیرهن پاره پاره را
رخت مرا لباس تو را گاهواره را
آورده است عمه سر شیرخواره را
گوشش نكرده است كسی گوشواره را
ما از غم فراق گرفتارتر شدیم
وقتی رقیه رفت عزادارتر شدیم
شاعر: علی اكبر لطیفیان
ادامه مطلب
اربعین آمد، دلم را غم گرفت
بهر زینب عالمی ماتم گرفت
سوز اهل آسمان آید بگوش
ناله صاحب زمان آید بگوش
جان اهل بیت عصمت بر لب است
كاروان سالار آنها زینب است
جمله مستان سوی ساقی آمدند
مستِ مست از جام باقی آمدند
سینه هـــــا آماج رگــــبار بلا
جـای زخـــم ریسـمان بر دستها
هوش از ســر رفته و دل باخته
جسم خود را بر زمین انداخته
هـر یكی در جستجوی تربتی
بر لب هر یك كلامی صحبتی
قلبها پـــر شِكوه از بیداد بود
آشنای قبرها سجاد بود
رهبــــر زینب امام راستین
حجت حق بود زین العابدین
با كلامش عمه را مغموم كرد
تا كه قبر یار را معلوم كرد
آمده همراه دخت بوتراب
بر سر آن قبر كلثوم و رباب
زخمهای این سفر سر باز كرد
هر كسی درد دلی آغاز كرد
شاعر: مهدی محمدی
ادامه مطلب
اربعین است و دل از سوگ شهیدان خون است
هر که را مینگرم غمزده و محزون است
زینب از شام بلا آمده یا آنکه رباب
کز غم اصغر بیشیر، دلش پرخون است
یا که لیلی به سر قبر پسر آمده است
کاشکش از دیده روان همچو شط جیحون است
مادر قاسم ناکام که مینالد زار
بهر آن طلعت زیبا و قد موزون است
در ره کوفه و در شام و سرا ظلم یزید
کس نپرسید ز سجّاد که حالت چون است
دختر شیر خدا ناطقة آل رسول
کز نهیب سخنش کفر و ستم موهون است
کرد ایراد چنان خطبه و ثابت بنمود
که یزید شقی از دین خدا بیرون است
زنده دین مانده ز تصمیم و ز ایثار حسین
حق و حرّیت و اسلام به او مدیون است
هان بیایید و ببینید که در راه خدا
صحنة رزم ز خون شهدا گلگون است
آه و افسوس که کشتند لب تشنه امام
زخم بر پیکر پاکش ز عدد افزون است
قصة کرب و بلا قصة صبر است و قیام
به فداکاری و جانبازی و دین مشحون است
تا ابد نام حسین بن علی در تاریخ
با ثبات قدم و نصرت حق، مقرون است
جاودان عزت حزب الله و انصار خدا است
خیمة باطل و احزاب دگر وارون است
هر که در حصن ولایت رود از روی خلوص
ز آتش دوزخ و آن هول و خطر، مأمون است
«لطفی» از عاقبت کار مکن قطع امید
که به الطاف حسین بن علی میمون است
شاعر: آیت الله صافی گلپایگانی
ادامه مطلب
بسوز ای دل که امروز اربعین است
عزای پور ختم المرسلین است
قیام کربلایش تا قیامت
سراسر درسْ بهر مسلمین است
دلا کوی حسین عرش زمین است
مطاف و کعبه دلها همین است
اگر خیل شهیدان حلقه باشند
حسین بن علی، آن را نگین است
دل ما در پی آن کاروان است
که از کرب و بلا، با غم روان است
چه زنجیری به دست و بازوان است
که گریان دیده روح الامین است
به یاد کربلا دلها غمین است
دلا خون گریه کن چون اربعین است
منبع : آریا تیم
ادامه مطلب
آنـچـه از مـن خواسـتـی بـا کاروان آوردهام
یک گلستان گل به رسم ارمغان آوردهام
از در و دیـوار عـالـم فـتــنـه میبـاریـد و من
بـیپـنـاهـان را بـدیـن دارالامــان آوردهام
اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست
کــاروان را تــا بـدیـنجـا بـا فـغـان آوردهام
تـا نگویـی زیـن سفـر بـا دست خالی آمدم
یک جهـان درد و غم و سوز نهـان آوردهام
قصه ویـرانه شام ار نـپرسی خوشتر است
چـون از آن گـلـزار، پـیـغـام خـزان آوردهام
دیـده بـودم تـشنـگی از دل قـرارت برده بود
از بــرایــت دامــنـی اشــک روان آوردهام
تـا بـه دشـت نـیـنـوا بـهـرت عزاداری کـنـم
یـک نـیـستـان نـالـه و آه و فـغـان آوردهام
تـا نـثـارت ســازم و گــردم بــلا گــردان تــو
در کـف خـود از بـرایـت نـقـد جـان آوردهام
تـا دل مــهــرآفـریـنــت را نـرنــجــانــم ز درد
گـوشـهای از درد دل را بــر زبــان آوردهام
شاعر: محمدعلی مجاهدی (پروانه)
ادامه مطلب














