حمله وهابیها به نجف اشرف

حمله وهابیها به نجف اشرف
حمله وهابیها به نجف اشرف





 
سعود بن عبدالعزیز، در سال‌۱۲۱۶ که کربلا را قتل عام کردند و به جنایات بى‌سابقه‌اى مرتکب شدند، متوجه نجف اشرف گردیدند. این حادثه را مؤلف کتاب ۲« ماضى‌النجف و حاضرها » از قول کسى که خود شاهد بوده، چنین نقل مى‌کند: سعود به نجف هجوم آورد و آن را محاصره کرد، دو طرف شروع به تیراندازى نمودند از مردم نجف پنج تن که یکى از آنان عموى من سید على حسینى مشهور به «براقى‌» بود، به قتل رسیدند، اهل نجف چون از اعمال و رفتار وهابیان در کربلا و مکه و مدینه آگاه بودند، سخت در اضطراب و نگرانى به سر مى‌بردند، زنان چه پیرو جوان از خانه‌ها بیرون آمدند و در حالى که در شهر مى‌گشتند به هر دسته از مدافعان که مى‌رسیدند، جمله‌هاى تهییج‌آمیزى مربوط به دفاع از شهر و حفظ نوامیس بر زبان مى‌راندند و حمیت و غیرت ایشان را به جوش مى‌آوردند. تمام مردم شهر با گریه و فریاد به خدا استغاثه کردند و از امیرمؤمنان على (علیه السّلام) مدد خواستند، خداوند به فریادشان رسید، دشمن گریخت و جمعش پراکنده گشت. (۱)
مردم نجف، احساس کردند که وهابیها دست‌بردار نیستند و به هر حال به نجف حمله خواهند کرد نخستین اقدامى که کردند، این بود که خزانه امیرمؤمنان على(علیه السّلام) را به بغداد منتقل ساختند تا مانند خزانه حرم نبوى به غارت نرود. (۲) پس از آن آماده دفاع از وطن و جان خود شدند.
پیشوا و رهبر مردم در دفاع از شهر نجف، عالم بزرگ شیعه علامه شیخ جعفر کاشف‌الغطاء بود که علماى دیگر نیز او را یارى مى‌کردند، مردم شروع به جمع‌آورى اسلحه نمودند و چند بعد روز از این آمادگى، سپاه وهابى در اطراف شهر فرود آمدند و شب را در بیرون حصار ماندند.
گویند عده تمام کسانى که در آن موقع از نجف دفاع مى‌کردند، بیش از دویست تن نبودند، زیرا مردم نجف پس از اطلاع از هجوم وهابیها، گریخته و به عشایر عراق پناه برده بودند. تنها جمعى از مشاهیر علما از قبیل شیخ حسین نجف و شیخ خضر شلال و سید جواد صاحب مفتاح‌الکرامه و شیخ مهدى ملاکتاب و گروهى دیگر از علما باقى مانده بودند که کاشف‌الغطاء را یارى مى‌کردند آنان، همه تن به مرگ داده بودند، زیرا شماره دشمنان و مهاجمان بسیار و ایشان اندک بودند. اما با کمال تعجب مشاهده شد که سپاه وهابى، درحالى که شب را در بیرون دروازه‌هاى شهر به روز مى‌رساندند، هنوز سپیده‌دم ندمیده بود که همه آنها از اطراف شهر پراکنده شده بودند. (۳) و از کسانى که خود شاهد و ناظر جریان بوده است، تعداد وهابیان مهاجم به نجف را ۱۵۰۰۰ تن ذکر کرده که ۷۰۰ نفر از ایشان به قتل رسیدند.
ابن بشر مورخ نجدى در تاریخ نجد درباره حمله وهابیها به نجف مى‌نویسد که: در سال ۱۲۲۰ سعود با سپاهى انبوه از نجد و نواحى آن به بیرون مشهد معروف در عراق (نجف) فرود آمد و مسلمانان را (وهابیان) در اطراف شهر پراکنده ساخت و دستور داد باروى شهر را خراب کنند، چون یاران او به شهر نزدیک شدند، به خندقى عریض و عمیق برخورد کردند و هرچه خواستند نتوانستند از آن عبور کنند و در جنگى که میان دو طرف رخ داد، در اثر تیراندازى از بارو و برجهاى شهر جمعى از وهابیها(به تعبیر ابن بشر) مسلمانان کشته شدند و آنها بناچار از شهر عقب نشستند و به غارت نواحى و اطراف پرداختند. (۴)
این چه خندقى بود که دور نجف کنده شده بود و وهابیان از آن نتوانستند عبور کنند؟ مورخان دیگر هیچکدام از چنین خندقى سخن نگفته‌اند و کیفیت و جریان ماوقع را شرح نداده‌اند. تنها مرحوم «سید محمد جواد عاملى‌» که خود شاهد و جزء مدافعان نجف بوده، گفته است که حتى بعضى از آنان به بالاى دیوار شهر نیز راه یافتند و نزدیک شد که شهر را به تصرف آورند، لیکن از امیرالمؤمنین معجزات و کراماتى به وقوع پیوست که باعث نابودى بسیارى از مهاجمان و عقب‌نشینى آنها گردید. (۵)
خلاصه اینکه: سعود بن عبدالعزیز گاه به گاه به نجف اشرف هجوم مى‌آورد و چند تنى را در بیرون شهر مى‌یافت و به قتل مى‌رساند، لیکن امکان وارد شدن به شهر براى او امکان‌پذیر نبود، اهل نجف در دفع وهابیها به خداوند پناه مى‌بردند و به امیرمؤمنان(علیه السّلام) استغاثه مى‌نمودند و مورد حمایت قرار مى‌گرفتند. (۶)
مى‌گویند: علت این که وهابیها مکرر به نجف حمله مى‌کردند، این بود که محلى به نام «رحبه‌» را در نزدیکى نجف پایگاه خود قرار داده بودند. هنگامى که سعود از رحبه به قصد حمله به نجف حرکت مى‌کرد، مردم شهر با خبر مى‌شدند و دروازه‌ها را مى‌بستند وهابیها در اطراف حصار شهر حرکت مى‌کردند و اگر کسى را مى‌یافتند به قتل مى‌رسانیدند و سرش را به داخل حصار مى‌انداختند، و عقب‌نشینى مى‌کردند و کارى از پیش نمى‌بردند.

انعکاس حمله وهابیها به عتبات در منابع ایرانى

نویسندگان ایرانى که همزمان با حمله وهابیها به کربلا یا نزدیک به آن زمان بودند، این حمله وحشیانه را دقیقتر در کتابهاى خویش آورده‌اند، از جمله میرزا ابوطالب اصفهانى است که به فاصله یازده ماه از قتل عام کربلا وارد آن شهر شده و خرابیهاى شهر را با چشم خود دیده و اخبار آن را از مردم کربلا با گوش خود شنیده است. وى در این باره نوشته است: «مجملى از حادثه مذکور این که هیجدهم ذیحجه روز غدیر خم که اکثر مردم معتبر کربلا به زیارت مخصوصه نجف رفته بودند، قریب بیست و پنجهزار وهابى، سوار اسبهاى عربى و شترهاى نجیب وارد شهر کربلا شدند، چون بعضى از آنها در لباس زوار قبل از این داخل شهر شده بودند، و عمرآغاى حاکم به سبب تعصب تسنن به آنها زبان داشت(یعنى با آنها همزبان بود و تبانى داشت) به حمله اول اندرون شهر درآمده، صداى «اقتلوا المشرکین‌» و آوازه «اذبحوا الکافرین‌» در دادند، عمرآغا به دیهى گریخته آخر کار به فرمان سلیمان پاشا به قتل رسید.
بعد از قتل داشر، مى‌خواستند که خشتهاى طلاى گنبد را کنده ببرند، از غایت استحکام میسر نیامد، لهذا قبر اندرون گنبد را به کلنگ و تبر خراب کرده و قریب به شام (یعنى شب) بى‌خوف و سببى ظاهر، به وطن خود برگشتند، زیاده از پنج هزار نفر کشته شدند و زخمى‌ها خود حساب نیست از آن جمله میرزا حسن نام شاهزاه ایرانى و میرزا محمد طبیب لکنهوى و على نقى لاهورى معه (با) برادرش میرزا قنبر على و کنیز و غلام و آنچه اسباب کار آمدنى بود، خصوص طلا و نقره، از سر کار حضرت و سایر سکنه شهر به تمام به جاروب غارت پاک رفتند در صحن مقدس، خون مذبوحان روان، گنبد و حجره‌هاى صحن از لاش مقتولین پر بود به جز محله حضرت عباس و گنبد آن جناب، کسى از آن بلیه رهایى نیافت و شدت آن حادثه به جائى رسید که من، بعد از یازده ماه از آن، وارد شهر شدم، هنوز آنقدر تازگى داشت که به جز نقل آن، حدیثى دیگر در شهر نبوده، و روات در اثناى حکایت مى‌گریستند و از استماع آن موها بر اندام راست مى‌شد. اما مقتولین این حادثه، اکثرا به نامردى کشته شدند، بلکه چون گوسپندان دست و پا بسته، خود را به قصاب بى‌رحم سپردند.
بعد بیرون وهابى، اعراب اطراف غلغله بود آنها انداخته، چون مردم به باغات خارج شهر، براى مدافعه بیرون رفتند، خود فوج فوج داخل شهر گشتند، مس و برنج و اموال ثقیله و آنچه از وهابى مانده بود، به غارت بردند، تمام آن شب و روز دیگر تاراج آنها امتداد داشت هرکس در آن وقت‌به شهر رفت، کشته شد. از اصول و فروع ملت وهابى و حسب و نسب مخترع آن هرچند تفحص کردم از کسى مفصل معلوم نشد، زیرا که مردم این ملک به اغواى امراى عثمانى و از غایت‌سبک عقلى، حسابى از او برنداشته امر او را قابل ضبط و حفظ نمى‌دانند». (۷)
مؤلف «ناسخ ‌التواریخ‌» مرحوم میرزا محمد تقى سپهر نوشته است:
عبدالعزیز را به خاطر آمد که بر قلعه نجف اشرف تاختن کرده قبه مبارک را پست کند (یعنى خراب کند) و موقوفات بقعه شریفه را برگیرد و زائران آن حضرت را که به گمان خود بت‌پرست مى‌پنداشت، مقتول سازد. پس لشگرى به سعود داده او را بدین مهم مامور ساخت و سعود با مردم خود به طرف نجف اشرف سرعت نموده قلعه نجف اشرف را به محاصره انداخت و چند کرت یورش به قلعه برد و مقصود حاصل نکرد و از آنجا بى‌نیل مرام مراجعت کرده آهنگ کربلا نمود با دوازده هزار تن از ابطال رجال خود چون سیلاب بلا، مفافضه به کربلا درآمد و این هنگام، بامداد روز عید غدیر بود.
پس نخستین تیغ بى‌دریغ در سکنه آن بلده نهاده پنج هزار تن از مرد و زن مقتول ساخته و ضریح مبارک را درهم شکستند و آلات زر و سیم و جواهر رنگین و لآلى ثمین که سالهاى فراوان از هر کشورى و کشورستانى بدانجا حمل داده و خزینه نهاده بودند، به نهب و غارت برگرفتند و قنادیل زرین و سیمین را فرود آوردند و خشتهاى زر احمر را از ایوان مطهر باز کردند و چندانکه توانستند در تخریب آثار و بنا کوشش کردند. بعد از شش ساعت از شهر بیرون شدند و اشیاء منهوبه را بر شتران خویش نهاده، به جانب درعیه کوچ دادند. (۸)
این نقل سپر با نوشته اغلب نویسندگان تفاوت دارد، زیرا طبق نقل مورخان دیگر وهابیها نخست‌به کربلا حمله کردند و سپس به نجف هجوم بردند.
سید عبداللطیف شوشترى نیز در ذیل کتاب «تحفه‌العالم‌» به حمله وهابیها به کربلا اشاره کرده و مختصرى از عقاید آنان را نوشته است وى درباره هجوم وحشیانه وهابیها به کربلا مى‌نویسد:
«بالجمله در آنجا(بمبئى یکى از جزائر هند) بودم که خبر کدورت اثر عبدالعزیز وهابى رسید که در هیجدهم ذى الحجه سنه‌۱۲۱۶، با جیشى از اعراب در ارض اقدس کربلاى معلا تاخت آورد و به قدر چهار پنج هزار کس از مؤمنین را به قتل رسانید و سوء آدابى که از ایشان به آن روضه منوره رسید، در خور نگارش نیست. شهر را غارت نموده اموال به یغما ببرد و باز به مقر ریاست‌خود که درعیه است، بازگشت...». (۹)
رضاقلى خان هدایت نیز درباره هجوم ددمنشانه وهابیها به کربلا مى‌نویسد:
«در اواخر سال‌۱۲۱۶ صباح روز هجدهم ذى حجه، عید غدیر خم سعود و همراهانش بناگاه بر قلعه کربلاى معلى، مشهد امام همام حسین بن على(علیه السّلام) تاختن کردند، شهر را بى‌خبر به تصرف درآوردند چه بسیارى از اعزه آن شهر، طاعت را به نجف اشرف غروى رفته بودند و جمعى مردمان ضعیف‌الحال و شکسته‌بال زاهد عابد رکع ساجد بر جاى مانده، در حرم مطهر به نماز و ذکر اوراد و دعوات اشتغال داشتند، چندین هزار تومان اموال تجار و غیره و کرورى چند از نقود و اجناس سکنه حرم محترم به غارت بردند و کمال خلاف ادب و الحاد به ظهور آوردند که قریب به شش ساعت هفت هزار عالم فاضل و مرشد کامل از علماى محققین و فضلاى صاحب یقین، به قتل درآوردند و آنچه در سر و بر مردان و زنان بود برکشیدند خون پیران و جوانان خداى‌شناس صاحب بینش و دانش، چون سیلاب جریان گرفت و تنهاى چاک‌چاک متقیان حق‌پرست چون پشته‌پشته برفراز یکدیگر برآمد و گروهى بزرگوار که در زمان امتحان و گاه حیات این جهان معاصر و معاون سیدالشهداء حسین بن على(علیه السّلام) نبودند و در این عهد در آن مرقد مبارکه آرزوى شهادت رکاب آن حضرت همى کردند به حکم سعادت در این روزگار در حوالى مرقد آن امام اطهار، بلکه در حضور پاک آن امام معصوم مقتول و در سلک شهداى گذشته مسطور و مذکور شدند». (۱۰)
طبق نوشته میرزا ابوطالب، و حمله ویرانگرانه وهابیها به کربلا، به اطلاع سلطان روم(پادشاه عثمانى) و پادشاه عجم(فتحعلى شاه) مکرر مى‌رسید ولى کسى از ایشان اقدامى نمى‌کرد و لذا عبدالعزیز وهابى دلیر گشته، به تقلید پیامبر خاتم (صلّی الله علیه و آله و سلّم) به دعوت سلاطین عالم، نامه‌ها ارسال ساخت، چنانچه ترجمه نامه‌اى که به پادشاه ایران نوشته، در این مقام ثبت است:
«اعوذ بالله من الشیطان الرجیم بسم الله الرحمن الرحیم
من عبدالعزیز امیرالمسلمین الى فتحعلى شاه ملک عجم.
آنکه چون بعد از رسول خدا، محمد بن عبدالله(صلّی الله علیه و آله و سلّم) شرک و بت‌پرستى در امت ‌شیوع یافته بود چنانچه مردم بقعات کربلا و نجف، پیش قبور که از سنگ و گل، ساخته ایشان است، به خاک مى‌افتند و سجده کرده عرض حاجات مى‌دارند، این اضعف عبادالله چون مى‌دانست که سیدنا على و حسین، به این افعال راضى نیستند، کمر همت ‌به تصفیه دین مبین بسته، به توفیق حق تعالى نواحى نجد و اکثر بلاد عرب را از آلایشها پاک ساخت، خدمه و سکنه کربلا و نجف که بنابر اغراض نفسانى، منع‌پذیر نبودند، صلاح منحصر در فنا و اعدام ایشان دانست، لهذا فوجى از غزات به کربلا فرستاده چنانچه معلوم شده باشد، سزاى لایق بدیشان داده شد. اگر ملک عجم هم بدین عقیده بوده باشد، باید از آن توبه کند، زیرا که هرکس بر شرک و کفر، اصرار ورزد بدو آن خواهد رسید که به سکنه کربلا رسید والسلام على من اتبع الهدى. (۱۱)
میرزا ابوطالب در کتاب خود پاسخ فتحعلى شاه را در جواب سعود بن عبدالعزیز ذکر نکرده ولى مؤلف «گنجینه نشاط‌» متن عربى نامه فتحعلى شاه را در پاسخ سعود بن عبدالعزیز ذکر کرده که در اینجا آورده مى‌شود:
(تبارک الذى بیده الملک و هو على کل شئ قدیر) و بعد فقد اتانا منک کتاب مصدق لسانا عربیا تضوح(ظ توضح) منه عرف المعارف منتشرا و مطویا و العجب ثم العجب انک دعوتنا الى التوحید و نفى التشریک عن‌الله الحمید المجید و نحن بین یدیه مفطورون علیه، نحدث به قدیما قرآن هذا صراطى مستقیما نعم وجدوا اولیائنا کتابک دلیلا على انک قد اخذت فى هذا الطریق سبیلا اذا لاتخذوک خلیلا و لا تجد لسنتنا تحویلا و المؤمنون بعضهم اولیاء بعض و عز من قال: (و ربطنا على قلوبهم اذ قاموا فقالوا ربنا رب السموات و الارض...) و قد ذکرتم انکم ترسلون عالما منکم الینا لنطلع علیکم و تطلعوا على ما لدینا لیکون لکم مالنا و علیکم ما علینا فارسلوا و عجلوا فیه فانما المعروض على حضرتنا من مذهبکم غیر ما تکتبون والناس من عندهم یقولون و یسمعون و (ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون). ثم استعجلوا حتى ینکشف من امرکم الحجاب و یرفع الارتیاب و ان کان الامر کذا فهذا ایفاق المسلمین و کان حقا علینا نصرالمؤمنین عدوکم باموال و بنین و موقعین على شبل هزیر الخلافه و من له على سواحل العمان قریره و شرافه: حسین على میرزا ان یعاملکم بالموده سرا و جهرا و یمدکم بما تستمدونه برا و بحرا فان الله سخر لنا الامصار و دیر لنا البحار و هوالذى یسیرکم فى البر و البحر انه على ما یشاء قدیر و نحمد الله على ما هدانا و نسلم على النبى البشیر النذیر». (۱۲)
خلاصه ترجمه این نامه که در ضمن آن چندین آیه از قرآن به مناسبت آورده شده، چنین است:
«...نامه‌اى از جانب تو به ما رسید، شگفتا و شگفتا، که تو ما را به توحید و نفى شریک دعوت کرده‌اى درحالى که فطرت ما بر توحید است و دیرزمانى است که زبان ما به آن گویا بوده و پیوسته این راه مستقیم ماست و شما در نامه خود یادآور شده‌اید که یکى از علماى خود را نزد ما مى‌فرستید تا از آن چه شما مى‌گوئید، ما آگاه گردیم و از آنچه ما مى‌گوئیم شما آگاه گردید، او را هرچه زودتر بفرستید که به موجب آنچه از مذهب شما به عرض ما رسانیده‌اند، غیر از چیزى است که نوشته‌اید، پس در این باره عجله کنید تا پرده از کار شما برداشته شود و شک و ریب برطرف گردد و ما به حسینعلى میرزا، شیر بچه خلافت و صاحب قدرت در سواحل عمان، فرمان مى‌دهیم که به درخواست کمک شما ازما، چه در خشکى و چه در دریا، در نهان و آشکارا، پاسخ دهد که خداوند، شهرها را براى ما تسخیر کرده و تدابیر امر دریاها را به عهده ما قرار داده است‌». (۱۳)
چنانکه مى‌بینیم لحن نامه فتحعلیشاه در این نامه بسیار ملایم است و هیچ تناسبى با لحن نامه سعود بن عبدالعزیز ندارد که در آن نامه شاه و مردم ایران را مشرک خوانده و تهدید کرده است که اگر توبه نکنند به سرشان همان خواهد آمد که به سر مردم کربلا آمد، درحال حاضر کسى نمى‌داند چرا فتحعلى شاه به سعود وهابى پس از آنهمه جنایات هولناک که در حرمین شریفین و کربلاى معلى و نجف اشرف مرتکب شده بود، این چنین ملایم جواب داده است. و همین سهل‌انگارى و عدم احساس مسؤولیت‌سران کشورهاى اسلامى سبب شد وهابیهاى نجد جرى‌تر شوند و گستاخى را به آنجا برسانند که امیر آنها پس از آنهمه جنایات و هتک حرمت از اماکن مقدسه و کشتن مردم بى‌گناه، به زمامداران کشورهاى اسلامى با این لحن زننده نامه بنویسد و خود را به جاى پیامبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) بگذارد و آنها را به مسلک خود فراخواند.
بعضى گفته‌اند: عبدالعزیز به کربلا حمله کرد و این شهر مقدس را تصاحب نمود و حرم مطهر امام حسین(علیه السّلام) را ویران کرد و مدت شش ساعت‌به قتل عام مردم پرداخت. فتحعلى شاه خواست ‌به جنگ وهابیها بشتابد، اما جنگ روسیه تزارى و ایران مانع انجام این لشگرکشى شد. (۱۴)
با این که به نظر مى‌رسد، فتحعلى شاه در برخودر با مساله وهابیت کوتاه آمده است، ولى باز مى‌گویند در اثر فشار فتحعلى شاه بود که سلطان عثمانى عکس‌العمل مناسبى در این باره از خود نشان داد. (۱۵)
چنانکه میرزا عبدالرزاق نوشته است که بعد از سنوح این سانحه خدیو بهرام انتقام(یعنى فتحعلى شاه) اسماعیل بیک بیات غلام را روانه بغداد و شرحى به سلیمان پاشا (والى بغداد از طرف عثمانیها) مرقوم داشتند که اگر از رهگذر تداخل سپاه ایران به مملکت عثمانیه، اولیاى آن دولت علیه بعضى اندیشه‌هاى دور از راه، به خاطر نرسد، اظهارى شود تا به یارى جناب بارى، دفع ماده فساد طائفه وهابى شده تا کار آنها هنوز استوار نشده است، به سهولت چاره آنها شود. سلیمان پاشا در جواب، عرض نمود که قرار حکم دولت عثمانیه اسباب قلع مواد فساد آن طایفه بدنهاد از هر طرف فراهم آمده و عما قریب اثرى از آنها در صفحه روزگار نخواهد ماند و حاجتى به زحمت‌سپاه ایران، براى این کار جز وى نخواهد بود، تعمیر روضه طاهره و سرانجام عوض اسباب تلف شده آن بقعه هم در عهده این دولت است اتفاقا در همان اوان سلیمان پاشا به عالم باقى شتافت. (۱۶)
در کتاب منتظم ناصرى آمده است: چون خبر قتل عام و تخریب کربلا به سمع فتحعلى شاه پادشاه ایران (که در آن وقت، چند سالى بود که به سلطنت رسیده بود) رسید، اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا والى بغداد (از طرف سلطان عثمانى) فرستاد و از او خواست که به دفع وهابیان بپردازد، سلیمان پاشا قبول کرد ولى چیزى نگذشت که درگذشت. (۱۷)
مؤلف کتاب «روضه‌الصفاى ناصرى‌» این موضوع را مفصل‌تر نوشته آنجا که مى‌خوانیم: چون فتحعلى شاه از این خبر آگاه شد، نخست اسماعیل بیک بیات را نزد سلیمان پاشا فرستاد، سپس حاج حیدر علیخان برادرزاده حاج ابراهیم خان شیرازى را که نایب‌الوزراء عباس میرزا بود، به سفارت مصر منصوب داشت و نامه‌اى ملاطفت‌آمیز به ضمیمه یک قبضه شمشیر خراسانى گوهرنشان، در نزد محمدعلى پاشا که در آن وقت فرمانرواى مصر بود، فرستاد و از او خواست که در دفع وهابیان بکوشد و گرنه اطلاع دهد تا پادشاه ایران از راه خشکى و دریا سپاهى به نجد گسیل دارد وهابیها را قلع و قمع کند.
چون سفیر ایران به مصر رسید و محمد على پاشا از حقیقت‌ حال اطلاع یافت، ربیب خود ابراهیم پاشا را به دفع آن طایفه مامور کرد تا شهر درعیه را خراب و عبدالله بن سعود، امیر وهابى را مقید و مغلول روانه اسلامبول (پایتخت عثمانى) نمود و وى به دستور پادشاه عثمانى به قتل رسید و سفیر ایران مقضى‌المرام از راه شام به تبریز وارد شد و به حضور عباس میرزا نائب‌السلطنه رسید. (۱۸)
اقدامات فتحعلى شاه در منابع غیر ایرانى درج نشده است ولى بعضى از مستشرقین به این موضوع اشاره‌اى کرده‌اند. (۱۹) مسلما اقدامات فتحعلى شاه در این زمینه بى‌تاثیر نبوده است.

پی نوشت:

۱) ماضى النجف و حاضرها، ص‌۶ - ۳۲۵.
۲) دوحه‌الوزراء، ص‌۲۱۷ - موسوعه‌العتبات المقدسه، ج‌۱، ص‌۱۶۶.
۳) وهابیان، ص‌۶ - ۲۷۵.
۴) مدرک قبل.
۵) مفتاح الکرامه، ج‌۷، ص‌۶۵۳.
۶) ماضى النجف و حاضرها، ج‌۱، ص‌۳۲۶.
۷) مسیر طالبى، ص ۴۰۸ ،۴۰۹.
۸) ناسخ التواریخ، جلد قاجار، ج‌۱، ص‌۱۱۹ - ۱۲۰.
۹) ذیل التحفه، ص‌۴۷۷.
۱۰) روضه‌الصفاى ناصرى، ج‌۹، ص ۳۸۱.
۱۱) مسیر طالبى، یا سفرنامه میرزا ابوطالب، ص ۴۱۲.
۱۲) به نقل بررسیهاى تاریخى، سال یازدهم ضمیمه شماره ۴، زیر عنوان «روابط ایران با حکومت مستقل نجد»، ص‌۱۱۳.
۱۳) ترجمه نامه با مختصر تفاوت از مؤلف کتاب «وهابیان‌» آقاى على اصغر فقیهى است، ص ۲۷۰، پاورقى.
۱۴) نظام آل سعود، نوشته روزنامه‌نگار فرانسوى «کلودفوییه‌» ترجمه نورالدین شیرازى، ص ۲۲.
۱۵) فاسیلیف، تاریخ العربیه‌السعودیه، ص‌۴۹
۱۶) مآثر سلطانیه، ص‌۸۶.
۱۷) منتظم ناصرى، ج‌۳، ص ۷۸.
۱۸) روضه‌الصفاى ناصرى، ج‌۹، ص ۵۸۵ و۵۸۶.
۱۹) فاسیلیف، فصول من تاریخ العربیه‌السعودیه، ص‌۴۹ - ۵۰.

منبع:مکتب اسلام - سال ۱۳۷۸- ش۹

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:31 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

ارزش و جایگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت

ارزش و جایگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت
ارزش و جایگاه وحدت از منظر قرآن و سنّت





 

۱. وحدت، رمز پیروزى ملت‌ها:

شکى نیست که یکى از عوامل پیشرفت ملّت‌ها و رمز پیروزى آنان، پیوند و اتّحاد بوده است. همان گونه که با اتّحاد قطرات آب، مخزن بزرگ سد، تشکیل و با پیوستن جوى‌هاى کوچک به هم‌دیگر رودخانه‌هاى عظیم ایجاد مى‌شود، با اتّحاد انسان‌ها نیز صفوف بزرگى تشکیل مى‌شود که دشمن با نگاهش به وحشت افتاده و فکر تجاوز به آنان را براى همیشه از سر بیرون مى‌کند: «... تُرْهِبُونَ بِهِ عَدُوَّ اللَّهِ وَعَدُوَّکُمْ»(۱)؛ ... تا به وسیله فراهم ساختن امکانات، دشمن خدا و دشمن خویش را بترسانید.
قرآن مجید، ملل اسلامى را به سوى یگانه عامل وحدت، تمسک به حبل اللّه دعوت مى‌کند و از هرگونه تفرقه برحذر مى‌دارد: «وَاعتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلاَ تَفَرَّقُوا»(2)؛ و همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
تمام مسلمانان را امّت واحد و داراى هدف واحد و خداى واحد مى‌داند: «إِنَّ هَـذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّهً وَ حِدَهً وَ أَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ»(3)؛ قطعا این (پیامبران بزرگ و پیروانشان) همه امّت واحدى بودند (و پیرو یک هدف) و من پروردگار شما هستم پس مرا پرستش کنید!
قرآن، امّت اسلامى را با هم برادر به حساب آورده و انتظار دارد که روابط میان آنان همانند روابط دو برادر با یک‌دیگر صمیمانه باشد و در صورت بروز کوچک‌ترین اختلاف، دستور صلح و آشتى مى‌دهد: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَهٌ فَأَصْلِحُوا بَیْنَ أَخَوَیْکُمْ وَاتَّقُوا اللّه‌َ لَعَلَّکُمْ تُرْحَمُونَ»(4) ؛ موءمنان برادر یک دیگرند پس دو برادر خود را صلح و آشتى دهید و تقواى الهى پیشه کنید، باشد که مشمول رحمت او شوید!

۲. تفرقه بدترین عذاب آسمانى:

از سویى دیگر، خداوند، اختلاف و پراکندگى و به جان هم افتادن را یکى از بدترین عذاب‌ها به‌شمار مى‌آورد: «قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَىآ أَن یَبْعَثَ عَلَیْکُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِکُمْ أَوْمِن تَحْتِ أَرْجُلِکُمْ أَوْ یَلْبِسَکُمْ شِیَعًا وَیُذِیقَ بَعْضَکُم بَأْسَ بَعْضٍ»(5)؛ بگو او تواناست که از بالاى سرتان یا از زیر پاهایتان عذابى بر شما بفرستد، یا شما را گروه گروه به جان هم اندازد [و دچار تفرقه سازد] و عذاب بعضى از شما را به بعضى دیگر بچشاند.
ابن اثیر مى‌گوید: «مراد از «شِیَعا» همان تفرقه میان امّت اسلامى است»(6). و به پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله دستور مى‌دهد که با افرادى که دچار تفرقه شده و در اختلاف خود اصرار مى‌ورزند، رابطه نداشته باشد: «إِنَّ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَکَانُوا شِیَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِى شَىْ‌ءٍ إِنَّمَآ أَمْرُهُمْ إِلَى اللَّهِ ثُمَّ یُنَبِّئُهُم بِمَا کَانُوا یَفْعَلُونَ »(7)؛ کسانى که آیین خود را پراکنده ساختند و به دسته‌هاى گوناگون (و مذاهب مختلف) تقسیم شدند، تو هیچ گونه رابطه‌اى با آن‌ها ندارى! سر و کار آن‌ها تنها با خداست سپس خدا آن‌ها را از آن چه انجام مى‌دادند، باخبر مى‌کند.
او به مسلمان‌ها فرمان مى‌دهد که همانند مشرکانى که دچار تفرقه شده وبه اختلاف خود مى‌بالند، نباشند: «وَ لاَ تَکُونُوا مِنَ الْمُشْرِکِینَ * مِنَ الَّذِینَ فَرَّقُوا دِینَهُمْ وَ کَانُوا شِیَعًا کُلُّ حِزْبِ بِمَا لَدَیْهِمْ فَرِحُونَ »(8)؛ نباشید از کسانى که دین خود را پراکنده ساختند و به دسته‌ها و گروه‌ها تقسیم شدند! و (عجب این‌که) هر گروهى به آن‌چه نزد آن‌هاست (دل‌بسته و) خوش‌حالند!

۳. نگرانى رسول گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از اختلاف امّت:

هرگونه اختلاف میان امّت اسلامى موجب نگرانى حضرت بود؛ سیوطى و دیگران آورده‌اند: مردى به نام «شاس بن قیس» که پرورش یافته دوران جاهلیّت بود و کینه و حسد مسلمانان در سینه‌اش شعله مى‌کشید، یک نفر جوان یهودى را تحریک کرد که میان دوقبیله بزرگ اسلامى اوس و خزرج، اختلاف ایجاد کند.
این یهودى جنگ‌ها و درگیرى‌هاى زمان جاهلیّت را براى افراد دو قبیله یادآور شد و آتش فتنه را روشن ساخت به طورى که آنان شمشیر به دست گرفته و در برابر هم صف‌آرایى کردند.
رسول گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله از این قضیه مطلع شد، به همراه تعدادى از مهاجران و انصار در محل درگیرى حاضر شد و فرمود:
یا معشر المسلمین، اللّه اللّه ، أبدعوى الجاهلیّهِ وأنا بین أَظْهُرِکم؟ بعد إذ هداکم اللّه إلى الإسلام وأکرمکم به، وقَطَع به عنکم أمرَ الجاهلیّهِ ، وَاسْتَنْقَذَکم به من الکفر، وألَّف به بینکم ، تَرْجِعُون إلى ما کنتم علیه کفّارا؛ اى مسلمانان ، آیا خدا را فراموش کرده‌اید و شعار جاهلیّت سر مى‌دهید با این که هنوز در میان شما حضور دارم. پس از آن که خداوند شما را به نور اسلام هدایت کرد و به شما ارزش داد و فتنه‌هاى دوران جاهلیّت را ریشه‌کن ساخت و از کفر، رهایى بخشید و میان شما الفت و برادرى برقرار کرد، شما دوباره مى‌خواهید به دوران کفر جاهلى برگردید؟
در اثر سخنان رسول گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله متوجّه شدند که این فتنه، توطئه شیطانى است، از این کار خویش پشیمان شده و سلاح‌ها را به زمین گذاشتند و در حالى که اشک از دیدگانشان جارى بود، دست در گردن هم انداختند و هم‌دیگر را غرق بوسه ساخته و در معیت رسول گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله به طرف منازل خود بازگشتند(9).

۴. دعوت به اختلاف، از آثار شوم جاهلیت:

پس از پیروزى مسلمانان در جنگ بنى المصطلق، میان مردى از انصار و مهاجر اختلاف افتاد، مرد انصارى فریاد برآورد و قبیله خود را به کمک خواست و مرد مهاجر نیز با فریاد خود مهاجران را به استمداد طلبید، وقتى این سخن به گوش پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله رسید، فرمود:
این سخن زشت و قبیح را کنار بگذارید، چون این رفتارِ دوران جاهلیّت مى‌باشد و خداوند متعال، مؤمنان را برادر یک‌دیگر قرار داده و از یک حزب و یک گروه به حساب آورده، تمام فریاد خواهى‌ها در هر زمان و مکان، باید به صلاح اسلام و مسلمانان صورت گیرد، نه این که به صلاح یک دسته و به ضرر دسته دیگر انجام پذیرد و پس از این، هر کس چنین شعار جاهلى سر دهد، مورد نکوهش قرار گرفته و تعزیر خواهد شد(10).

على (علیه السلام) بزرگ منادى و عامل وحدت

على علیه‌السلام پس از رحلت پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله خلافت و امامت را حقّ مسلّم خویش مى‌دانست و معتقد بود که ربایندگان خلافت، در حقّ او جفا کرده‌اند: «ما زلت مظلوما منذ قَبَض اللّهُ نَبِیَّه صلى‌الله‌علیه‌و‌آله »(11). او براى اثبات حقّانیّت خود از هیچ کوششى دریغ ننمود و براى رسیدن به حقّ مسلّم خود از همه یارى طلبید(12)، حتّى همسر خود را سوار بر مرکبى نموده و به درِ خانه مهاجران رفت و از آنان استمداد نمود(13) ولى متأسّفانه به نداى حضرت پاسخ مثبت ندادند و حضرت جز اهل بیت خویش، کمک و یاورى نداشت و مصلحت ندید که آنان را در مقابل شمشیر مخالفان قرار دهد(14). على علیه‌السلام چشم خود را در حالى که پر از خار بود فرو بست و با استخوانى مانده در گلو، جام تلخ خانه‌نشینى را نوشید(15).
آرى، امیر مومنان علیه‌السلام همین که احساس کرد زمینه براى احقاق حقّ مسلّمش فراهم نیست و قیام او جز تفرقه میان امّت اسلامى حاصل دیگرى ندارد(16) سخت‌ترین مصیبت‌ها را که به مانند تحمّل خار در چشم بود و جانکاه‌ترین دوران را که به منزله استخوان در گلو بود، سپرى نمود(17)، ولى حاضر نشد وحدت و انسجام جامعه اسلامى پاشیده شود و حاصل تلاش بیست و سه ساله پیامبر گرامى صلى‌الله‌علیه‌و‌آله توسّط منافقان و از دین برگشتگان و سیلى خوردگان از اسلام، از بین برود؛ بلکه در هر موردى که تشخیص مى‌داد ره‌نمودهاى او به صلاح اسلام و جامعه اسلامى است از هر گونه مساعدت مضایقه نکرد(18).
على علیه‌السلام با این که در باره خلیفه اوّل و دوّم نظریه مثبتى نداشت و بنا به نقل صحیح مسلم که معتبرترین و صحیح‌ترین کتاب اهل سنّت بعد از قرآن است؛ على علیه‌السلام معتقد بودند که آن دو دروغ‌گو، فریب‌کار و خائن هستند(19). ولى وجود این اعتقاد هم باعث نشد که حضرت بدون داشتن نیروى کافى در برابر آنان بایستد و موجب ضعف و تباهى امّت اسلامى شود.

آثار شوم اختلاف از دیدگاه امام على (علیه‌السلام)

۱. عامل انحراف فکرى:

على علیه‌السلام بر این باور بود که «الْخِلاَفُ یَهْدِمُ الرَّأْیَ»(20)؛ انسان در محیط آرام مى‌تواند نظریه درست ارائه دهد ولى در جوّ آکنده از برخورد و اختلاف، دچار انحراف و کج فکرى مى‌شود.

۲. نشانه بطلان قطعى یکى از دو طرف:

على علیه‌السلام معتقد بود که دچار اختلاف شدن همان پیمودن راه باطل بیش نیست و مى‌فرمود:
مَا اخْتَلَفَ دَعْوَتان إلاّ کانَتْ إحْداهُما ضَلالَه(21)؛ اگر دو نظریّه در برابر هم قرار گرفت، قطعا یکى از آن دو باطل است.
یعنى همواره حقّ در برابر باطل است و این دو هرگز با هم جمع نمى‌شوند.

۳. زمینه ساز تسلط شیطان:

على علیه‌السلام براى این که نشان بدهد که تفرق گرایى، نتیجه‌اى جز طعمه شیطان شدن نیست، مى‌فرمود:
وَالْزَمُوا السَّوَادَ الاْءَعْظَمِ فَإِنَّ یَدَ اللّهِ مَعَ الْجَمَاعَهِ. وَ إِیَّاکُمْ وَالْفُرْقَهَ! فَإِنَّ الشَّاذَّ مِنَ النَّاسِ لِلشَّیْطَانِ، کَمَا أَنَّ الشَّاذَّ مِنَ الْغَنَمِ لِلذِّئْبِ(22)؛ ملازم جامعه اسلامى باشید، چون دست خدا همواره با جماعت است و از تفرقه به‌پرهیزید، زیرا گروه اندک، طعمه شیطان مى‌شود، همان‌طورى که گوسفند رها شده از گلّه، نصیب گرگ مى‌شود.

۴. نشانه پلیدى باطن:

على علیه‌السلام براى اثبات پستى و پلیدى تفرقه و اختلاف مى‌فرمود:
«وَإِنَّمَا أَنْتُمْ إِخْوَانٌ عَلَى دِینِ اللّهِ، مَا فَرَّقَ بَیْنَکُمْ إِلاَّ خُبْثُ السَّرَائِرِ، وَسُوءُ الضَّمَائِرِ»(23)؛ همانا شما برادران دینى یکدیگرید؛ چیزى جز درون پلید، و نیّت زشت، شما را از هم جدا نساخته است.

۵. زمینه ساز فتنه:

على علیه‌السلام به خوبى مى‌دانست که شیطان با فراهم ساختن زمینه اختلاف، بستر فتنه را مى‌گستراند و مى‌فرمود:
«إِنَّ الشَّیْطَانَ یُسَنِّی لَکُمْ طُرُقَهُ، وَ یُرِیدُ أَنْ یَحُلَّ دِینَکُمْ عُقْدَهً عُقْدَهً، وَیُعْطِیَکُمْ بِالْجَمَاعَهِ الْفُرْقَهَ، وَبِالْفُرْقَهِ الْفِتْنَهَ»(24)؛ همانا شیطان، راه‌هاى خود را به شما آسان جلوه مى‌دهد، تا گره‌هاى محکم دین شما را یکى پس از دیگرى بگشاید، و به جاى وحدت و هماهنگى، بر پراکندگى شما بیفزاید.

۶. وجوب نابودى اختلاف افکن:

على علیه‌السلام فرمود:
«أَلاَ مَنْ دَعَا إِلَى هذَا الشِّعَارِ فَاقْتُلُوهُ، وَلَوْ کَانَ تَحْتَ عِمَامَتِی هذِهِ»(25)؛ آگاه باشید هر کس که مردم را به این شعار «تفرقه و جدایى» دعوت کند او را بکُشید هر چند که زیر عمامه من باشد.

آیا بحث امامت اختلاف انگیز است؟

شاید به ذهن برخى خطور کند که طرح مسایل اختلافى میان شیعه و سنّى و یا شیعه و وهّابیّت با جریان وحدت میان مسلمانان منافات دارد و زمینه رنجش خاطر بعضى را فراهم مى‌آورد و یا این که موجب تفرقه گردد.
شهید مطهّرى در این باره مى‌گوید:
به هر حال طرف‌دارى از تز «اتّحاد اسلامى» ایجاب نمى‌کند که در گفتن حقایق کوتاهى شود، آن چه نباید صورت گیرد، کارهایى است که احساسات و تعصّبات و کینه‌هاى مخالف را برمى‌انگیزد، امّا بحث علمى سروکارش با عقل و منطق است، نه عواطف و احساسات(26).
حضرت آیه اللّه العظمى مکارم شیرازى مى‌فرماید:
بعضى تا سخن از مسئله امامت به میان مى‌آید فوراً مى‌گویند: امروز، روز این حرف‌ها نیست!
امروز روز وحدت مسلمین است و گفت‌وگو از جانشین پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله مایه تفرقه و پراکندگى است.
ما امروز دشمنان مشترکى داریم که باید به فکر آن‌ها باشیم؛ صهیونیسم و استعمار غرب و شرق و بنابراین، این مسایل اختلافى را باید کنار بگذاریم؛ ولى این طرز تفکّر مسلماً اشتباه است زیرا:
اوّلاً: آن‌چه مایه اختلاف و پراکندگى است جرّ و بحث‌هاى تعصب‌آمیز و غیر منطقى و پرخاش‌گرى‌هاى کینه‌توزانه است. ولى بحث‌هاى منطقى و مستدل و دور از تعصّب و لجاجت و پرخاشگرى، در محیطى صمیمانه و دوستانه، نه تنها تفرقه انگیز نیست، بلکه فاصله‌ها را کم مى‌کند و نقاط مشترک را تقویت مى‌نماید.
من در سفرهاى خود به حجاز براى زیارت خانه خدا کراراً بحث‌هایى با علما و دانشمندان اهل سنّت داشته‌ام، هم ما و هم آن‌ها احساس مى‌کردیم این بحث‌ها نه تنها سوءِ اثرى در مناسبات ما ندارد؛ بلکه باعث تفاهم و خوش‌بینى بیشتر مى‌شود، فاصله‌ها را کمتر مى‌کند و کینه‌هاى احتمالى را از سینه‌ها مى‌شوید.
مهم این است که در این بحث‌ها روشن مى‌شود ما با یک‌دیگر نقطه‌هاى مشترک فراوانى داریم که مى‌توانیم در برابر دشمنان مشترک، روى آن تکیه و تأکید کنیم(27).
حضرت آیه اللّه العظمى فاضل لنکرانى رحمه‌الله در پیام خود به مناسبت ایّام فاطمیّه سال ۱۳۸۲ فرمود:
«بزرگداشت شهادت این بانوى بزرگوار که اوّلین و باشخصیت‌ترین شهیده راه ولایت است، تجدید عهد با مقام شامخ ولایت که اکمال دین و اتمام نعمت خداوند با آن است، مى‌باشد... .
در این‌جا تذکّر مجدّد این نکته را لازم مى‌دانم که تعظیم این ایّام و به‌پا داشتن مجالس عزا و مصیبت از سیره مسلّمه و عملى امام خمینى ـ رضوان اللَّه تعالى علیه ـ بود و این امر ارتباطى به قضیّه وحدت ندارد.
مسئله وحدتى راکه امام بزرگوار و آیه اللّه بروجردى ـ قدس‌سرّهما ـ بر آن تأکید داشتند نه به این معنا است که شیعه نسبت به اعتقادات مسلّمه خود سکوت کند یا آن را نادیده بگیرد بلکه مقصود وحدت تمامى مسلمین در برابر استکبار جهانى است که داعیه قدرت منحصره دارد و با الهام از صهیونیزم در فکر فرو پاشیدن مبانى متقن اسلام است.
اینک بر عموم شیعیان است که در روز سوم جمادى الثانیه که از طرف دولت جمهورى اسلامى تعطیل رسمى است، محافل و مجالس عزا اقامه نموده و با دستجات عزادار در کوچه‌ها و خیابان‌ها ظاهر شوند تا گوشه‌اى از حقِّ آن شهید را ادا کرده باشیم».
ایشان در پیام خود به مناسبت فاطمیّه سال ۱۳۸۱ نیز فرمودند: «صحیح است که مسئله وحدت مورد تأکید معمار بزرگ انقلاب اسلامى حضرت امام خمینى قدس‌سره بود؛ امّا مقصود آن حضرت این نبود که شیعه از مبانى اعتقادى متقن و محکم خویش دست بردارد و شاهد کذب و دروغ حتّى نسبت به فاطمه زهرا علیهاالسلام باشد(28).
نظر امام جمعه زاهدان:
مولوى عبدالحمید امام جمعه زاهدان در خطبه نماز جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۸۵، گفتند:
«هرکسى هر استدلالى دارد باید در چارچوب عقل و منطق مطرح کند و کسى گلایه ندارد، ولى توهین به مقدّسات در هیچ مذهبى جایز نیست و هرکسى که روا بداند این برخلاف نص قرآن و سنّت است، ما حتّى‌به مقدّسات یهود و نصارى هم نباید اهانت کنیم»(29).

پی نوشت:

(1) انفال (۸) آیه ۶۰.
(2) آل عمران (۳) آیه ۱۰۳.
(3) أنبیاء (۲۱) آیه ۹۲.
(4) حجرات (۴۹) آیه ۱۰.
(5) انعام (۸) آیه ۶۵.
(6) النهایه فى غریب الحدیث، ج ۲، ص ۵۲۰.
(7) انعام (۸) آیه ۱۵۹.
(8) روم (۳۰) آیه ۳۲.
(9) «فعرف القوم أنها نزغه من الشیطان وکید من عدوهم لهم فألقوا السلاح وبکوا وعانق الرجال بعضهم بعضا ثمّ انصرفوا مع رسول الله صلى الله علیه وسلم سامعین مطیعین قد أطفأ الله عنهم کید عدوّ اللّه شاس». در المنثور، ج ۲، ص ۵۷؛ جامع البیان، ج ۴، ص ۳۲؛ فتح القدیر، ج ۱، ص ۳۶۸؛ تفسیر آلوسى، ج ۴، ص ۱۴ و أسد الغابه، ج ۱، ص ۱۴۹.
(10) «دعوها فإنّها منتنه ... یعنى أنّها کلمه خبیثه، لأنّها من دعوى الجاهلیّه واللّه سبحانه جعل الموءمنین إخوه وصیّرهم حزبا واحدا، فینبغى أن تکون الدعوه فى کلّ مکان وزمان لصالح الإسلام والمسلمین عامّه لا لصالح قوم ضدّ الآخرین، فمن دعا فى الإسلام بدعوى الجاهلیه یُعزّر». سیره نبویّه، ج ۳، ص ۳۰۳، غزوه بنى‌المصطلق و مجمع البیان، ج ۵، ص۲۹۳، رسائل و مقالات، ج ۱، ص ۴۳۱.
(11) ابن ابى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۲۰، ص ۲۸۳، الشافى فى الإمامه، ج ۳، ص ۱۱۰. ر.ک: الامامه والسیاسه، تحقیق الشیرى، ج ۱ ص ۶۸، تحقیق الزینى، ج ۱، ص ۴۹ و بحارالأنوار، ج ۲۹، ص ۶۲۸.
(12) ابن قتیبه دینورى نقل مى‌کند: على علیه‌السلام در همان روزهاى اوّل رحلت رسول اکرم صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و نشستن ابوبکر بر مسند خلافت مهاجران را مورد خطاب قرار داد و حقّانیّت خود را براى آنان بازگو کرد و شایستگى خود را براى مسند خلافت مطرح نمود. سخنان حضرت آن چنان در مخاطبان تأثیر گذاشت که بشیر بن سعد گفت: یاعلى! اگر انصار پیش از بیعت با ابوبکر این سخن تو را مى‌شنید، حتّى دو نفر در حقّانیّت تو اختلاف نمى‌کرد.
مشروح سخنان حضرت این چنین است: «اللّه اللّه یا معشر المهاجرین! لاتخرجوا سلطان محمّد فى العرب عن داره وقعر بیته، إلى دورکم وقعور بیوتکم، ولا تدفعوا أهله عن مقامه فى الناس وحقّه، فواللّه یا معشر المهاجرین، لنحن أحقّ الناس به. لأنّا أهل البیت، ونحن أحقّ بهذا الأمر منکم ما کان فینا القارئ لکتاب اللّه، الفقیه فی دین اللّه، العالم بسنن رسول اللّه، المضطلع بأمر الرعیّه، المدافع عنهم الأمور السیّئه، القاسم بینهم بالسویّه، واللّه إنّه لفینا، فلا تتّبعوا الهوى فتضلّوا عن سبیل اللّه، فتتزدادوا من الحقّ بعدا».
بشیر بن سعد الأنصارى گفت: «لو کان هذا الکلام سمعته الأنصار منک یا على قبل بیعتها لأبى بکر، ما اختلف علیک اثنان». الامامه والسیاسه، تحقیق الزینى، ج ۱، ص ۱۹.
(13) ابن قتیبه مى‌گوید: «وخرج علی ـ کرم اللّه وجهه ـ یحمل فاطمه بنت رسول اللّه [ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم [ على دابّه لیلاً فى مجالس الأنصار تسألهم النصره، فکانوا یقولون: یا بنت‌رسول اللّه! قدمضت بیعتنا لهذا الرجل ولو أنّ زوجک وابن عمک سبق إلینا قبل أبى بکر ما عدلنا به.
فیقول علی ـ کرم اللّه وجهه ـ : أفکنت أدع رسول اللّه [ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم ] فی بیته لم أدفنه، وأخرج أنازع الناس سلطانه؟ فقالت فاطمه: ماصنع أبوالحسن إلا ما کان ینبغى له، ولقد صنعوا ما للّه حسیبهم وطالبهم». الامامه والسیاسه، تحقیق الزینى، ج ۱، ص ۱۹.
(14) على علیه‌السلام در خطبه ۲۱۷ نهج البلاغه مى‌فرماید: «فَنَظَرْتُ فَإِذَا لَیْسَ لِى مُعِینٌ إِلاّ أَهْلُ بَیْتِى فَضَنِنْتُ بِهِمْ عَنِ الْمَوْتِ»؛ پس از وفات پیامبر صلى‌الله‌علیه‌و‌آله و بى‌وفایى یاران به اطراف خود نگاه کرده یاورى جز اهل‌بیت خود ندیدم که اگر یارى کنند، کشته خواهند شد و به مرگ آنان رضایت ندادم.
(15) مولا على علیه‌السلام فرمود: «وَ أَغْضَیْتُ عَلَى الْقَذَى وَ شَرِبْتُ عَلَى الشَّجَا وَ صَبَرْتُ عَلَى أَخْذِ الْکَظَمِ وَ عَلَى أَمَرَّ مِنْ طَعْمِ الْعَلْقَمِ؛ چشم پر از خار و خاشاک را ناچار فرو بستم و با گلویى که استخوان شکسته در آن گیر کرده بود، جام تلخ حوادث را نوشیدم و خشم خویش فرو بردم و بر نوشیدن جام تلخ‌تر از گیاه حنظل، شکیبایى نمودم». نهج البلاغه، خطبه ۲۱۷.
(16) على علیه‌السلام فرمود: «وأیم اللّه لولا مخافه الفرقه بین المسلمین ... لکنّا على غیر ما کنّا لهم علیه؛ اگر ترس تفرقه میان مردم نبود با هیئت حاکمه طور دیگر برخورد مى‌کردم». ابن أبى الحدید، شرح نهج البلاغه، ج ۱، ص ۳۰۷ و مفید ارشاد، ج ۱، ص ۲۴۵.
(17) حضرت در خطبه سوم نهج البلاغه مى‌فرماید: «صبرت وفى العین قذى وفى الحلق شجى أرى تراثى نهبا»؛ صبر پیشه کردم در حالى که خار در چشم و استخوان در گلویم بود و مى‌نگریستم که چگونه حقّ و میراث مرا به غارت مى‌برند.
(18) نهج البلاغه، نامه ۶۲: «حَتَّى رَأَیْتُ رَاجِعَهَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الاْءِسْلاَمِ، یَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دِینِ مُحَمَّدٍ [ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله‌وسلم ] فَخَشِیتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الاْءِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِیهِ ثَلْما أَوْ هَدْما... فَنَهَضْتُ فِى تِلْکَ الاْءَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ الْبَاطِلُ وَزَهَقَ، وَاطْمَأَنَّ الدِّینُ وَتَنَهْنَهَ؛ تا آن‌جا که دیدم گروهى از اسلام بازگشته، مى‌خواهند دین محمد صلى‌الله‌علیه‌و‌آله را نابود سازند، پس ترسیدم که اگر اسلام و طرف‌دارانش را یارى نکنم، رخنه‌اى در آن ببینم یا شاهد نابودى آن باشم ... پس در میان آن آشوب و غوغا بپاخاستم تا آن که باطل از میان رفت و دین استقرار یافته، آرام شد».
(19) بنا به نقل مسلم، عمر بن خطّاب خلیفه دوم، جناب عباس و حضرت على علیه‌السلام را خطاب کرده و مى‌گوید:«فَلَمَّا تُوُفِّیَ رَسُولُ اللَّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله قَالَ أَبُو بَکْرٍ أَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ... فَرَأَیْتُمَاهُ کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا... ثُمَّ تُوُفِّیَ أَبُو بَکْرٍ وَأَنَا وَلِیُّ رَسُولِ اللَّهِ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله وَوَلِیُّ أَبِیبَکْرٍ فَرَأَیْتُمَانِی کَاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا... ؛ پس از رحلت رسول گرامى [ صلى‌الله‌علیه‌و‌آله ]که ابوبکر گفت خلیفه پیامبر است نظر شما دو نفر این بود که وى دروغ‌گو، گنه‌کار، فریب‌کار و خائن هست و هم چنین پس از فوت ابوبکر، من (عمر) گفتم که خلیفه پیامبر و ابوبکر هستم، شما مرا نیز دروغ‌گو، گنه‌کار، فریب‌کار و خائن دانستید. صحیح مسلم، ج ۵ ص ۱۵۲، ح ۴۴۶۸، کتاب الجهاد، باب ۱۵، حکم الفئ.
(20) نهج البلاغه، حکمت ۲۱۵.
(21) نهج البلاغه، حکمت ۱۸۳.
(22) نهج البلاغه، خطبه ۱۲۶.
(23) نهج البلاغه خطبه ۱۱۳.
(24) نهج البلاغه خطبه ۱۲۱.
(25) نهج البلاغه خطبه ۱۲۷.
(26) همان، ص ۱۹.
(27) پنجاه درس اصول عقائد، ص ۲۲۷.
(28) به نقل از: سایت معظّمٌ له.
(29) به نقل از: سایت رسمى حوزه علمیّه زاهدان sonnionain.com.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:29 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

تشابهات رفتارى وهابیت با خوارج

تشابهات رفتارى وهابیت با خوارج
تشابهات رفتارى وهابیت با خوارج





 
وجوه مشترک و مشابهت هاى رفتارى وهابیان با خوارج عبارت است از:
۱. وهابیان انسان ها را مى کشند و آبادانى را از بین مى برند و مسلمانان را از دم تیغ برّان مى گذرانند ـ به این دلیل و بهانه که آنها از میّت طلب شفاعت مى کنند و به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و صالحان توسل مى جویند ـ در این صورت همان افکار خشک و بسته خوارج در فهم اسلام، به ذهن تداعى مى کند.
۲. وهابیت حکم به شرک کسانى مى کند که با عقاید آنها مخالف اند و به ایشان خطاب مى کنند «یا مشرک» و «یا کافر» با این برخورد افکار خوارج در مواجهه با مسلمین به ذهن مى آید، آنان به خیال خود احتیاط پیشه کرده و یک دانه خرما را به احتمال آنکه صاحب آن راضى نیست، نمى خورند و یا از کشتن خوک ولگرد، به احتمال اینکه مال یک فرد کتابى که در ذمه اسلام است، خوددارى مى کنند! این در حالى است که با تمام خودبینى و گستاخى، صحابى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را که روزه دار و در گردنش قرآن بود به شهادت رساندند.
(( این شخص عبدالله بن خباب یکى از اصحاب رسول مکرم اسلام (صلى الله علیه وآله) است خوارج او را ـ در حالى که روزه ماه رمضان داشت و قرآن در گردنش بود ـ به شهادت رساندند و همسر حامله وى را با دریدن شکم شهید کردند. زیرا آن دو از على (علیه السلام) تبرّى نجستند. خوارج با بى شرمى تمام به او گفتند: همان قرآنى که در گردن تو است به ما امر مى کند که تو را بکشیم و وى را در حاشیه نهر کشتند و خونش در نهر جارى گشت. از جمله کارهاى خوارج این بود که زنان مسلمان را اسیر مى گرفتند و آنها را در میان خودشان خرید و فروش مى کردند. زمانى زن زیبایى را به اسارت گرفتند و او را براى فروش به مزایده گذاشتند و بهاى را آن قدر بالا بردند که در نتیجه از میان آنها کسى بلند شد و زن اسیر شده را به قتل رساند و گفت او کافر است. نزدیک بود میان مسلمانان فتنه به پا کند، پس باید کشته شود، کشف الارتیاب، ص ۹۷.)) و با ریختن خونش به خدا تقرب جستند! و مسلمانان را مى بینى که به خاطر ترس از خشمشان و براى حفظ جانشان، تظاهر مى کنند که اهل کتاب بوده و اظهار نمى کنند که مسلمان هستند!
(( گروهى از مسلمانان با خوارج برخورد کردند، خوارج از آنها پرسیدند شما کى هستید؟ در میان این گروه فرد دانایى، به بقیه گفت: بگذارید من جواب دهم. گفت ما گروهى از اهل کتاب هستیم و به شما پناه آورده ایم تا کلام خدا را بشنویم و سپس در جایى که زندگى مى کنیم تبلیغ نماییم. خوارج گفتند: شما در ذمه پیامبرتان هستید. بعد این گروه چیزى از قرآن از خوارج شنیدند و کسانى را همراه آنها فرستادند تا آنها را به محل زندگى شان برساند، السیره الحلبیّه، ج ۳، ص ۱۴۰ ))
هر کس که امام على بن ابیطالب (علیه السلام) را ستایش مى کرد و جز خیر درباره او چیزى نمى گفت، خونش را مى ریختند.
وهابیت نیز آیه کریمه ( و اَنَّ المساجد لله فلا تدعوا مع الله احداً )(( سوره جنّ، آیه ۱۸ ))
یعنى همانا مساجد از آن خدا است، پس هیچ کس را با خدا نخوانید، بر کسى تطبیق مى دهند که به قبر نبى اکرم(صلى الله علیه وآله)یا به قبر صحابى جلیل، یا یکى از صالحان متوسل مى شود. خوارج نیز آیاتى را که درباره کافران و مشرکان نازل شده بود، بر مسلمین و مؤمنان حمل مى کردند(( بخارى،ج۴، ص۱۹۴ ))!
ابن عمر در این باره مى گوید: خوارج به آیاتى مراجعه مى کردند که در مورد کافران بود، سپس آن را بر مؤمنان تطبیق مى دارند، ابن عباس هم مى گوید: مثل خوارج نباشید چرا که آیات قرآن را بر اهل قبله تطبیق مى کردند در حالى که آنها درباره اهل کتاب و مشرکان نازل شده بود ولى اینان به مفاد آیات جاهل بودند (( کشف الارتیاب، ص ۱۲۴)).
در نتیجه این برداشت جاهلانه، خون ها مى ریختند و اموال مسلمین راتاراج مى کردند. وهابیان کسى که مخالف عقایدشان باشد، حکم به شرک او مى کنند و مال و خون او را مباح مى شمارند. اینان دارالاسلام را دارالحرب و خودشان را دار الایمان مى دانند که باید به شهر آنها هجرت شود. در صورتى که از ضروریات دین این است که هر کس شهادتین بر زبانش جارى کند، خونش محفوظ است و در جرگه مسلمین قرار مى گیرد. در سود و زیان مسلمین شریک است. و نیازى نیست که انسان خود را به سختى افکند و قلب شخصى را بشکافد تا معلوم گردد ایمان در قلبش رسوخ کرده و یا اینکه اسلامش زبانى بوده است!! شاید این امر براى وهابیت از ضروریات نیست چرا که همیشه در صدد تکفیر کسانى اند که به عقایدشان ملتزم نیستند و گویا این آیه شریفه را فراموش کرده اند که: ( و لا تقولوا لمن القى الیکم السلام لست مؤمناً )(( نساء (۴)، آیه ۹۴. به کسى که اظهار اسلام مى کند نگوئید مسلمان نیستى.))
و یا این روایت را نشنیده اند: که پیامبر(صلى الله علیه وآله) سپاهى را به فرماندهى اسامه به سوى قبیله بنى ضمره فرستاد. آنان در راه با مردى به نام مرداس بن نهیک برخورد کردند که همراهش گوسفندان و شتر سرخ مویى بود. وقتى مرداس آنها را دید، به غارى پناهنده شد و اسامه هم دنبالش رفت. وقتى مرداس به کوه رسید، گوسفندان خود را آنجا گذاشت و بعد به طرف سپاه اسامه رفت و گفت: « السلام علیکم اشهدان لااله الاّالله و انّ محمداً رسول الله ». اما اسامه توجهى به او نکرد و به خاطر گوسفندان و شترش وى را کشت. وقتى جریان را براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) گفتند، آن حضرت به اسامه فرمود: چگونه کسى را که « لااله الااله» مى گوید، مى کشى؟ اسامه گفت: یا رسول الله، « لااله الااله» را گفت تا در امان باشد! پیامبر(صلى الله علیه وآله)فرمود: آیا تو قلبش را شکافتى و درون آن را نگاه کردى (( الدرالمنثور، ج ۲، ص ۳۵۷، مجمع البیان، ج ۳، ص۱۴۹. ))؟
خداوند، حادثه را براى پیامبر(صلى الله علیه وآله) بیان نمود و به پیامبر خبر داد که اسامه آن شخص را به جهت شتر و گوسفندانش کشته است.

خوارج

(( مسند احمد، ج۲، ص۱۸، الجامع الصحیح، ج ۴، ص۴۸۱. ))
از دین خارج شدند، همانند خروج تیر از کمان ـ و یا خوارج در دین عمیق شدند تا اینکه از آن خارج شدند مثل خروج تیر از کمان (( مسند احمد، ج ۲، ص ۱۸، الجامع الصحیح، ج۴، ص۴۸۱ )).
(( مرحوم امین در صفحه ۱۰۱ کشف الارتیاب مى گوید: «فأن المراد بالتعمق فیه ـ و اله العالم ـ التشدد فیه و تکلف ما لم یکلف الله به وَ نحوذلک» سخت گرفتن در دین و به مشقت انداختن خود در حالى که خداوند تعالى چنین مشقتى را بر آنها تحمیل نکرده.... ))
ما بیم آن داریم که قول نبى اکرم(صلى الله علیه وآله)هنگامى که از او درباره سرزمین نجد (( چون سخن از این روایت شد، سزاوار است که در این زمینه مطالبى براى خوانندگان بیان شود:
در ابتدا گفتنى است که تمام احادیث نقل شده از منابع اهل سنت، بر طبق متن اصلى بیان مى شود تا اصل امانت حفظ شود:
احمد حنبل در مسند خودش از ابن عمر نقل مى کند: «ان النبى(صلى الله علیه وآله)قال اللهم بارک لنا فى شامنا، اللهم بارک لنا فى یمننا قالوا و فى نجدنا قال اللهم بارک لنا فى شامنا اللهم بارک لنا فى یمننا قالوا و فى نجدنا قال هنالک الزلازل و الفتن منها او قال بها یطلع قرن الشیطان و نیز بخارى در کتاب الفتن از ابن عمر نقل مى کند: ذکرالنبى ـ (صلى الله علیه وآله) ـ اللهم بارک لنا فى شامنا اللهم بارک لنا فى یمننا قالوا یا رسول الله و فى نجدنا فاظنه قال فى الثالثه هنا لک الزلازل و الفتن و بها یطلع قرن الشیطان». و همین روایت را ترمذى در مناقب نقل کرده و مسلم در صحیح خود از قول پیامبر بیان کرده است: «وَ هُوَ (نبى(صلى الله علیه وآله)) مستقبل المشرق یقول رأس الکفر من هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان». بخارى نیز در کتاب الفتن ازابن عمر نقل مى کند: «انه (صلّی الله علیه و آله و سلّم) قام الى جنب المنبر فقال الفتنه هاهنا، الفتنه هاهنا من حیث یطلع قرن الشیطان قرن الشمس». بخارى نیز از ابن عمر نقل مى کند: که پیامبر(صلى الله علیه وآله)در حالى که روبه روى مشرق بود فرمود: «الا انّ الفتنه ها هنا من حیث یطلع قرن الشیطان». مالک در موطأ از ابن عمر نقل مى کند: «رایت رسول اله(صلى الله علیه وآله) یشیر الى المشرق و یقولها ان الفتنه ها هنا ان الفتنه من حیث یطلع قرن الشیطان». مسلم در صحیح خودش از قول پیامبر اسلام نقل مى کند: «رأس الکفر نحوالمشرق». و در یک روایت دیگر آمده است: «الایمان و الکفر قبل المشرق» و «غلظ القلوب و الجفاء فى المشرق و الایمان فى اهل الحجاز». در دو خبر اول مى گوید: طلوع قرن الشیطان از نجد است، بقیه اخبارى که در آن مشرق آمده تفسیر مى کند. که مراد از مشرق همان سرزمین نجد است. چون نجد در شرق مدینه قرار دارد. و برخى از وهابیان به دست و پا افتادند (و مثل آن خبرى که پیامبر به عایشه داد که تو در سرزمین حوأب مى رسى و دیگران حوأب را به جاى دیگرى زدند) حمل بر جاى دیگر کردند و گفتند: مراد از نجد عراق است و بالاتر از حجاز قرار دارد، چون نجد در لغت: الشرف من الارض معنا شده است. این سخن وهابیان مثل دست و پا زدن غریق است، چون نجد اگر مطلق آورده شود و قیدى همراه آن نباشد، منظور از آن از گذشته تا کنون، سرزمین وهابیت است و اهل آن سرزمین را نجدیون و سلطان آنها را سلطان نجد و سلطنت آنها را سلطنت نجدیّه مى خوانند. و از طرفى اهل لغت خلاف نظر آنها را بیان مى کنند، همچنان که قاموس مى گوید: «النجد ما اشرف من الارض... اسفله العراق و الشام و اوّله من جهه الحجاز ذات عرق». چون وهابیت در معناى نجد به همین جمله «الشرف من الارض» اکتفاء کرده، صحاح گوید: «نجد من بلادالعرب و هو الغور والغور تهامه و کل ما ارتفع عن تهامه الى ارض العراق فهو نجد». مصباح گوید: «نجد بلاد معروفه من دیار العرب ممایلى العراق و لیست من الحجاز و ان کانت من جزیره العرب...» همه اینها دلالت روشن دارد که عراق غیر از نجد است چنان که حجاز و یمن و شام غیر از نجد هستند. این مطلب از روایت هم فهمیده مى شود. ابیوردى الاموى در شعر خود: (فانک ان اعرقت والقلب منجد + ندمت و لم تشمم عراراً و لا زنداً) عراق را مقابل نجد قرار داده که فهمیده مى شود عراق غیر از نجد است. از جمله کسانى که این احادیث را درباره وهابیت دانست شیخ سلیمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب است: وى گوید: «و ممّا یدل على بطلان مذهبکم ما فى الصحیحین رأس الکفر نحوالمشرق...». در آخر سخنانش مى گوید: «اشهد ان رسول الله (صلى الله علیه وآله) لَصادق لقد أدّى الامانه و بلّغ الرساله». «کشف الارتیاب ص ۱۰۰ ـ ۱۰۲». )) پرسیدند، فرمودند: « زلزله آنجا و فتنه ها از آنجااست »(( مسند احمد، ج ۲، ص ۸۱. ))
ویا «در آنجا امت شیطان طلوع مى کند» ناظر به همین جریانى باشد که در نجد رخ داد و کسانى نیز از او پیروى کردند. معناى «قرن» بر اساس نوشته، قاموس (( قاموس اللغه، ج۳، ص۳۸۲ ماده قرن. ))!
امت و تابعین رأى او است و یا قوم که تسلط یافتند. از خداوند عزوجل خواهانیم که مسلمین را متحد بگرداند و عزم و اراده آنها را علیه دشمنان قوى نماید و قلوبشان را به هدایت اسلام نورانى گرداند و روزى فهم و بصیرت به آنها عنایت فرماید: همچنین امیدواریم این فرقه، همت خودشان را روى گفت گوى صحیح علمى ـ متّکى بر فهمیدن و فهماندن ـ بگذارند تا شاید خداوند عزّوجل پرده جهل و تعصب را از اذهان آنها برطرف کند چرا که توفیق دهنده فقط او است.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:29 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

نگاهی به پشت پرده وهابیت

نگاهی به پشت پرده وهابیت
نگاهی به پشت پرده وهابیت

نويسنده:عصامه النجفی



 

فرقه وهابیت بر اساس یک هدف ظاهری و یک هدف باطنی تشکیل شده است. هدف ظاهری وهابیت عبارت است از اخلاص در توحید و جنگ با شرک و بت پرستی ، ولی واقعیت جنبش وهابیت، چه از جهت فکری و چه عملی، این هدف را تأیید نمی کند، هدف باطنی و پنهان آنها کشتار مسلمانان و افروختن آتش فتنه و جنگ در بین آنان، در جهت خدمت به فراماسونری و امپریالیسم جهانی است و این اصل، محور تمام تلاشهای وهابیت از زمان ظهور تا به امروز است، و آن هدف ظاهری را فقط برای اغوا و گمراه کردن ساده لوحان و عوامّ الناس قرار داده اند.
شکی نیست که شعار اخلاص در توحید و مبارزه با شرک، شعار بسیار جذابی است که پیروان وهابیت با شور و هیجان تمام از آن سخن می گویند. ولیکن آن بیچارگان خبر ندارند که این شعار تنها دستاویزی برای رسیدن به آن اهداف پنهانی است که استعمار غرب برای تحققش این فرقه را به وجود آورده.
محققان تاریخ وهابیت ثابت کرده اند که این فرقه در اصل به دستور مستقیم وزارت بریتانیا ایجاد شد، به عنوان مثال به کتابهایی چون "پایه های استعمار" از خیری حماد و "تاریخ نجد" از سنت جان ویلبی یا عبد الله ویلبی و "خاطرات حاییم وایزمن" اولین نخست وزیر رژیم صهیونیستی و نیز "خاطرات مستر همفر" و "وهابیت، نقد و تحلیل" از دکتر همایون همّتی مراجعه کنید. «وهابیت عملاً مصمّم شده که نقش خود را در زشت جلوه دادن چهره اسلام به عنوان یک دین خونریز به خوبی بازی کند»...
بر این اساس، این فرقه از نظر فکری قائم بر سه اصل عملی می باشد و می توان این اصول را با نگاهی به برنامه های درسی و تربیتی سعودی دریافت، اولین اصل آنان اطاعت مطلق از ولی امر است: با صرفنظر از اینکه این مَلِک کیست و ماهیت اعمال و افکارش چیست و چطور به حکومت رسیده است؟ دلیل اینکه آل سعود از آنها خواسته پیرو امپریالیسم جهانی باشند، به این مطلب بر می گردد که آنها تنها به امر انگلیسی ها در گذشته، و در زمان حاضر به دستور آمریکاییان تعیین می شوند و از این رو وهابیون بردگانی به تمام معنی کلمه اند، اینان جز به دستور اربابانشان کاری نمی کنند و تنها به اشاره آنها حرف می زنند.
اصل دوم آنها تکفیر مخالفان و قتل آنان است: وهابیان در آغاز پیدایش خود هزاران تن از مسلمانان شیعه و سنی را کشتند و در زمان حاضر نیز، حسب راهنماییهای گام به گام آمریکا و صهیونیسم، بیشترین توجه خود را به طور خاصّ بر قتل شیعیان و تکفیر آنها متمرکز کرده اند.
از زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران، آتش جنگ بر ضدّ تشیّع افزوده تر شده است و این آتش تا ظهور فرج ادامه خواهد داشت، امّا این بدین معنی نیست که مسلمانان اهل سنت از شعله های این جنگ بر کنار باشند، زیرا وهابیت و رؤسای آنان در پی این نیستند که در آن واحد در دو جبهه کار کنند . آنها میخواهند اهل سنّت را بر ضدّ برادران شیعه شان برانگیزند، تا فتنه ایجاد شود و همگی در خون خود غرق شوند.
اصل سوم آنان الغا و بی اعتبار سازی عنصر عقل و اندیشه و منطق و جایگزین کردن سلفیه است: یعنی هر آنچه را که سلف انجام داده اند را انجام بدهیم، و این مصیبت بزرگی است؛ زیرا اسلام تأکید زیادی بر تفکر و حکمت و منطق و رحمت و احسان نموده، نه تقلید از سلف، اگر منظور از سلف، صحابه باشد که آنها هرگز معصوم از خطا نبوده اند، پس آیا ما باید از خطاهای آنان هم پیروی کنیم؟ پس نقش عقل کجا رفت؟ و حرمت ریختن خون مسلمانان و بی گناهان که اسلام آن همه تأکید بر آن داشته و آن را اولین اولویت بعد از ایمان به خدا قرار داده، چه می شود؟ آیا رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) یک حدیث گفته اند که در آن به پیروی از صحابه یا سلف امر کرده باشد؟ و همگان بر آن اتفاق داشته باشند؟ جواب: نه، بلکه ایشان آشکارا به پیروی از اهل بیت (علیهم السّلام) و صحابه بزرگ مثل: ابوذر غفاری و عمار یاسر و حذیفه بن نعمان و سلمان و جابر انصاری و محمد بن ابی بکر و مقداد و عثمان بن مظعون و مانند آنان امر کرده است، در حالی که منظور از سلف نزد وهابیت، بدکارانی چون معاویه و ابوسفیان و یزید و مروان و عمرو ابن العاص و حجاج و بنی امیه و بنی عباس و بقیه آدمکشانی است که چهره تاریخ را با جنایاتشان سیاه کرده اند...
الغای عقل و منطق و فکر نزد وهابیت و به جای آن تمرکز بر فرهنگ گله و چوپان در بین آنان مهمترین وظیفه ای است که سرویس اطلاعاتی بریتانیا از طریق آل سعود و فتواهای مزدوران یهودی صفتشان ترویج می دهند که بر اساس آن باید کر و لال و کور شد، و این یعنی استمرار بندگی و خضوع در مقابل دشمنان اسلام و نابودی اسلام از داخل...
بهترین مثال در رابطه با شستشوی مغزی و الغای عقل نزد وهابیون، فتوای ابن باز در تکفیر کسانی است که قائل به کروی بودن زمین هستند، مسلمان شیعه یا سنی یا صوفی اگر به غیر این معتقد باشد، کافر است و بر حسب شریعت وهابیت قتلش واجب! آری وهابی، چه سعودی، چه عراقی، چه افغانی و چه پاکستانی و ... اول مغزش را با حشیش و پول استعمار شستشو می دهند و بعد می رود و خودش را در بازارها و مناطق شیعه منفجر می کند، علیرغم اینکه هیچ کدام از آن انسانها دخالتی در حوادث و رویدادهای موجود نداشته اند، و این موضوع، از نظر تروریست وهابی هیچ اشکالی ندارد!

اسلام هراسی:

زشت نشان دادن چهره اسلامی که پیامبر رحمه للعالمین آورده و توقف انتشار آن در جهان به دست سلفیه فقط بر حسب تصادف نیست، بلکه بر اساس نقشه خطرناکی است که وظیفه اولش این است که کودکان وهابی در سنین نونهالی را با مفاهیم قتل و خونریزی و رافضه و تکفیر شستشوی مغزی دهند، بر اساس این نقشه، آل سعود خلفای خداوند در زمین هستند و علمائشان (که فاسدترین خلق خدایند) عابد و زاهد و واجب الاطاعه می باشند(!) و اینکه "شیعه را بکشید تا وارد بهشت شوید و صوفیه و زائران قبور اولیاء الله مشرکند و قتل آنان واجب است. اهل سنّت هم اشعری مذهب و گمراهند و بیش از ایمان به کفر نزدیکند!" دیگر چه توقعی می توان از آنان داشت؟ جز تخریب و کشتار و جنایت.
بر حسب نظریه بوردیو Bourdie جامعه شناس و کارشناس علوم تربیتی فرانسوی، بعد از بهره برداری از سرمایه فکری کودکان، با آموزش مفاهیم افراطی گری و قتل به آنان، بسیار سخت و حتی محال خواهد بود که آنها بتوانند در آینده از قید و بند این مفاهیم آزاد شوند!
کلمه تروریست اسلامی در روزنامه های جهانی بسیار شایع شده، در حالی که صحیح آن این است که بگویند تروریست وهابی، چرا که اسلام هیچ دخلی در کارهایی که آنان انجام می دهند، ندارد، دینی که رحمت برای عالمیان است و برای اتمام مکارم اخلاق آمده است.
وهابیت به عنوان یک جنبش تروریستی و سازمانی بسیار نزدیک به مافیا عمل می کند. این جنبش شوم با پولهای بی حساب آل سعود زنده است، پولهایی که در اصل از دزدی از جیب ملّت نجد و حجاز بدست آمده است، ملتی که دچار فقر و ظلم و بیکاری و پخش موادّ مخدّر و ناهنجاریهای جنسی هستند. اینها فقط فرضیه و ادّعا نیست، بلکه حقایق مستند و گزارشهای سازمان ملل متحدّ و فیلمهای واقعی از سایت یوتیوب است.
در هر حال ما می گوییم که برادران اهل سنت بیشتر از شیعیان خواستار محکومیت وهابیت هستند، زیرا آینده جهان اسلام با وجود این فرقه انحرافی بسیار خطرناک است و هر دوی آنها باید در کنار هم متوجه غدّه سرطانی وهابی سعودی خونخوار باشند که ملّت عراق را به بازی گرفته و تار و پود آن را از هم گسیخته است.
ما در برابر همه این مصائب به خداوند قادر و مدبر توکّل می کنیم و از او می خواهیم که همه شهدای مظلوم این جنایات را در رحمت واسعه خود جای دهد و در این مصائب بزرگ که بر سر انسانیت و مسلمین می آید، اجر جمیل عنایت نماید و عراق را از لوث بعثیان و تکفیریان وهابی و سلفی رهایی بخشد. و الحمد لله ربّ العالمین.
منبع: سلام شیعه


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:29 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

جنایات وهابیت

جنایات وهابیت
جنایات وهابیت





 
در سالروز عید غدیر در هیجدهم ذیحجه سال ۱۲۱۶ هجری قمری امیر سعود بن عبد العزیز وهابی با سپاهی متشکل از بیست هزار مرد جنگی به شهر کربلا حمله ور شد.
کربلا در این ایام در نهایت شهرت و عظمت بود و زائرین ایرانی و ترک و عرب بدان روی می آوردند.
«سعود» پس از محاصره شهر سرانجام وارد آن گردید و کشتار سختی از مدافعین و ساکنین و زنان و کودکان آن نمود و برخی عدد کشته شدگان را یکصد و پنجاه هزار تن!
نوشته اند و می گویند جوی خون در کوچه های کربلا به راه افتاد و جالی این که اسم این کار را «جهاد فی سبیل الله» و مبارزه بار نشر توحید می گذارند!
• پس وهابی ها حرم مطهر حسین بن علی علیه السلام فرزند حضرت زهرا دختر پیامبر را ویران نموده و ضریح مبارک آن حضرت را از جای خود کندند و … حبیب بن مظاهر را سوزاندند و تمام ذخائر و نفائس حرم حسینی را چپاول کرده و اسبانشان را در صحن حرم مطهر بستند و در حرم شریف قهوه دم کردند و آن چنان در حرم مطهر،فساد و ویرانی بار آوردند که فاجعه کربلا و حادثه روز حره و کردارهای بنی امیه و متوکل عباسی تکرار شد.
کربلا پس از این حادثه به وضعی درآمد که شعرا برای آن مرثیه می گفتند.وهابیها در مدت متجاوز از دوازده سال،گاه و ناگاه به شهر کربلا و اطراف و همین طور به شهر نجف حمله می کردند و غارت و کشتار می نمودند.
وقایع کربلا را بسیاری از مورخان شرق و غرب و حتی مورخان سعودی نوشته اند.می توانید به کتابهای تاریخ المملکه العربیه السعودیه،عنوان المجد فی تاریخ نجد،تاریخ العربیه السعودیه نوشته دانشمند مشرق«ناسی لیف»و مفتاح الکرامه سید جواد عاملی و کتب دیگری مراجع فرمایید.
- در نهم ماه صفر در سال ۱۲۲۱ شبانگاه قبل از صبح،وهابیان به نجف حمله کردند و اهالی نجف را غافلگیر نمودند حتی برخی از وهابیان از دیوار سور نجف بالا آمدند و نزدیک بود شهر نجف را متصرف شوند و حرم شریف امیرالمؤمنین علی علیه السلام را تخریب نمایند که از امیرالمؤمنین علی علیه السلام کرامات آشکار شد و معجزات روشن ظاهر گشت و از سپاهیان وهابی بسیاری کشته شدند و ناامید برگشتد.
در جمادی الثانی سال ۱۲۲۲ وهابیان به بیست هزار جنگجو – بلکه بیشتر- شبانه به نجف حمله کردند ولی با مقاومت مردم روبرو شدند و به شهر حله حمله کردند و سپس به کربلا حمله نمودند و این شهر را در روز روشن محاصره کردند.اهالی کربلا پشت دروازه شهر مقاومت کردند کشته ها دادند و از دشمن نیز بکشتند و سرانجام وهابیان بازگشتند و در عراق فساد و تباهی راه انداختند.
• در شعبان و رمضان ۱۲۲۵ وهابیان غزه،که توانایی حمله به شهرهای نجف و کربلا را نداشتند،اطراف نجف اشرف و کربلا را احاطه کرده و راه ها را بستند و در امتداد دو فرسنگ یا بیشتر از کوفه تا کربلا زائرین را محاصره کرده بودند و زائرین امام حسین و امیرالمومنین علی علیه السلام را که از زیارت نمیه شعبان به وطن های خود باز می گشتند اموالشان را غارت نموده و به قتل می رساندند.
• در سالهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶ نیز بارها وهابیان به نواحی مختلف عراق حمله برده و قتل و غارت می کردندو گوسفندان و احشامشان را می گرفت و خودشان را هم کشتار می کردند.سرانجام کار به جایی کشید که عراقی ها به دولت انگلیس شکایت کرده و گفتند یا شما جلوی وهابیها را بگیرید و یا ما خود شخصا از خویشتن دفاع کنیم که در پایان هواپیمای لشکر عراق وهابیان را عقب راند.
• در روز عاشورای ۱۴۲۵ هجری قمری وهابیان با نام گروه القاعده با انفجارهای متعدد در کربلای معلی ما بین صفوف عزاداران حسینی فاجعه کربلا را تکرار نمودند که باعث به شهادت رسیدن تعداد زیادی از عزاداران اعم از مرد و زن و بچه شد.
• در روز ۲۵ رجب ۱۴۲۶ هجری قمری مصادف با شهادت امام موسی کاظم علیه السلام وهابیان با نام گروه القاعده با پخش غداهای مسمون و ایجاد ترس و رعب و انفجارات متعدد در کاظمین ما بین صفوف عزاداران امام موسی کاظم جنایت دیگری را مرتکب شدند که باعث به شهادت رسیدن حدود ۱۵۰۰ نفر اعم ا ز مرد و زن و بچه شد.
• پس از اشغال عراق توسط امریکا و متحدانش،وهابیان از این فرصت ایجاد شده توسط اربابانشان استفاده کردند و برای اقامه اعتقادات شومشان و ضربه زدن به اسلام و ایجاد تفرقه بین مسلیمن بارها و بارها مردم مظلوم عراق اعم از شیعه و سنی ما عرب و کرد،زن و مرد،بزرگ و کوچک،پیر و جوان را هدف اقدامات تروریستی خود قرار داده اند و آنها را به خاک و خون کشیده اند به حدی که قلم از ذکر آنها ناتوان و شرمسار است.

جنایات وهابیت در طائف

در ذیعقده سال ۱۲۱۷ هجری قمری پس از جنگهای متعددی که بین اهالی طائف و سپاه وهابیان جنایتکار رخ داد سرانجام اهالی طائف تسلیم شده و درخواست عفو و امان نمودند ولی وهابیان خیانتکار پس از ورود به قلعه طائف با هر کسی که مصادف می شدند به قتل می رساندند و زمین قلعه را با خون مردان،زنان و کودکان رنگین کردند.وهابیان حتی به کودکانی که در گهواره آرمیده بودند و اطفال شیرخواری که در آغوش مادرانشان بودند رحم نکردند و همه را سر بریدند و به خاک و خون کشیدند و گروهی ا زمردم را که از شهر خارج شده و فرار کرده بودند دنبال کردند و کشتند.پیکر چاک چاک آن بینوایان را طعمه جانوران نموده، آنچه مال و ثروت یافتند به یغما بردند و مجددا سه روز بعد وهابیها برای افرادی که در داخل خانه ها مخفی شده بودند امان نامه فرستادند و این بار نیز وهابیها خیانت کرده و این افراد بیجاره را که اکثریت آنها را زنان و کودکان تشکیل می دادند لخت کرده و به مدت ۱۲ روز بدون آب و نان بر فراز تپه ای محاصره نمودند،گاهی با چوب و چماق آنها را می زدند و گاهی سنگ جاف به سوی آنها پرتاب می کردند و سرانجام پس از ۱۲ روز سلحشوران دلاور اهل طائف که تا آخرین نفس سنگر خود را ترک نکرده بودند، و دیگر اندوخته غذایی و رزمی نداشتند به وعده های مزدورانه وهابیهای بی ایمان اعتماد کرده و با دست خالی از سنگرهای خود بیرون آمدند و هابیها اینها را نیز بر فراز تپه قرار دادند و همگی را از دم شمشیر گذراندند و مدت ۱۶ روز پیکرهایشان بر فراز تپه طعمه درندگان و پرندگان بود.
پس از این قتل عام ها، وهابی ها در جستجوی خانه به خانه آنچه از مال و منال یافتند غارت و سرقت نمودند و به دنبال به دست آوری اموال تمام خانه های شهر و حتی توالت ها را کندند و کتابهای خطی نفیس و دیگر از قبیل قرآن کریم،کتب تفسیر،حدیث و دیگر علوم قرآنی و اسلامی همگی در زیر پای چکمه پوشان وهابی لگدمال شد،جلدهای چرمی گران قیمت که توسط هنرمندان اسلامی برای مصاحف شریفه تهیه شده بود در طول قرون و اعصار همانند مردمک دیدگانشان از آنها محافظت می کردند تبدیل به کفش و چاروق گردید.
وهابیها چون ا ز قتل عام مردم طائف و تقسیم غنائم جنگی فارغ شدند،براساس عقاید پوچ و باطلشان تمامی گنبد و بارگاهها و قبور متبرکه و مراقد مطهره و مساجد و مدارس دینی را ویران نموده و با خاک یکسان نمودند و حتی قبر شریف بسیاری از صحابه و علما را نبش نموده و بی حرمتی نمودند.
مجددا وهابیان در سال ۱۳۴۳ هجری قمری طائف را محاصره کردند و به زور وارد طائف شدند و مردم را اعم از مرد و زن و اطفال از دم تیغ گذراندند و رقم کشته شدگان که در میان آنها علما و صلحا کم نبودند نزدیک دو هزار نفر بود.آنها اموال مردم را غارت کردند و چنان کارهای زشت مرتکب شدند که از شنیدن آنها مو بر بدن انسان راست و دل هر انسانی کباب می شود.چنانکه شافعی ها و برخی پرده داران و خدمتگزاران کعبه مکرمه که برای ییلاق به طائف آمده بودند دیده می شدند.طبق متون به دست آمده وهابیان آن چنان جنایاتی مرتکب شدند که زبان از بیان و قلم از جریان شرم دارد.

جنایات وهابیون در سوریه

در سال ۱۲۲۵ هجری قمری وهابیان به شام (سوریه فعلی) یورش بردند و دارائی همه مردم را تاراج کردند و غلات را سوزاندند و مردمان بی گناه را کشتند و زنان را اسیر کردند و کودکان را به قتل رساندند و خانه ها را ویران ساختند و فساد و آشوب به راه انداختند.

جنایات وهابیان در اردن

در سال ۱۳۴۳ جمعی از وابیها ناگهان به اردن حمله بردند و به مردم بی اطلاع و بی خبر«ام العمد» و همسایه آن هجوم آوردند و مردان و زنان بی گناه را کشتند و غارت کردند ولی طولی نکشید که با رانده شدن برخی و اسارت برخی دیگر عقب نشستند پس اسیران وهابی به فرمان انگلیس آزاد شدند و به پناهگاههایشان رسانده شدند.
مجددا در سال ۱۳۴۶ وهابیان با سپاهی متشکل از سی هزار نفر به اردن حمله کرده و قتل و غارت و خونریزی به راه انداختند.

جنایات وهابیان در یمن:

در سال ۱۳۴۱ وهابیان با حجاج یمنی که خلع سلاح بودند و هیچ گونه وسیله دفاعی با خود نداشتند رو برو شدند.آنان ابتدا با حجاج همراه شدند و به ایشان امان دادند ولی بعدا نیرنگ به کار بردند و وقتی که به دامنه کوه رسیدند وهابیان در قسمت بالا و پهنای کوه قرار گرفتند و حجاج یمنی در پایین کوه قرار گرفتند سپس وهابیان دهانه توپ ها را به سوی حجاج یمنی گرفته و همه را به گلوله بستند و تمامی حجاج یمنی را که هزار نفر بودند کشتند به جز دو مرد که فرار کردند و جریان کشتار وحشیانه حجاج یمنی را به دست وهابیان به اطلاع مردم رساندند.

جنایت وهابیان در حج و تعطیلی حج

در سال ۱۲۱۹ به سبب فتنه و آشوبهایی که وهابیان در مسیر حجاج و عرفات ایجاد کرده بودند و محاصره مکه توسط وهابیان حتی یک تن از حجاج نتوانستند به زیارت کعبه بیایند.
در سال ۱۲۲۰ هجرق قمری که وهابیها بر مکه تسلط پیدا کرده بودند عراقی ها از حج و زیارت خانه خدا ممنوع شد.
در سال ۱۲۲۱ نماینده وهابی ها نزد سرپرست حجاج شامی آمده و گفت: به شرط عدم همراه داشتن محمل اجازه ورود به مکه و انجام حج را خواهید داشت و در نتیجه حاجیان شامی از همان محل به شام برگشتند و آن سال حج را برگزار نکردند.
در سال ۱۲۲۱ محمل مصری ها به دست سعود حاکم وهابی ها آتش زده شد و پس از پایان برنامه حج کسی از طرف سعود ندا در داد که سال دیگر کسی که ریش بتراشد نباید به حج بیاید و ضمنا این آیه قرآن را خواند «یا أیها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلا یقربوا السمجد الحرام بعد عامهم هذا» ترجمه: ای مؤمنان بدانید که مشرکان پلیدند پس از این سال دیگر به مسجد الحرام نزدیک نشوند.و از همین سال کاروان حج شامی ها و مصری ها و به طور کلی غیر از وهابیان به اتهام شرک از اقامه حج و زیارت خانه خدا ممنوع شدند.
بنابراین کاروان حجاج عراقی از سال ۱۲۲۰ و کاروان حجاج شامی از سال ۱۲۲۱ و کاروان مصر از سال ۱۲۲۲ قطع گردید.بدین ترتیب برنامه حج از عراق چهار سال ، از شام سه سال و از مصر دو سال قطع شد تا اینکه در سال ۱۲۲۴ هجری قمری نخستین دولت سعودی و وهابی سرنگون شد و مدینه منوره و مکه معظمه از آلودگیهای وهابیان پاک شد و حج آزاد گشت.
به واسطه حمایت های انگلیس مجددا با تشکیل دومین دولت سعودی و تسلط مجدد وهابی ها بر مدینه منوره و مکه معظمه در سال ۱۹۲۴.م محدودیت هایی برای حجاج ایجاد شد.
در سال ۱۳۴۱ وهابیان با حجاج یمنی که خلع سلاح بودند روبرو شدند و به آنان امان دادند ولی بعدا خیانت کرده و وقتی که به کوه رسیدند از کوه بالا رفته و دهانه توپ ها را به سوی حجاج یمنی گرفته و تمامی حجاج را که هزار نفر بودند کشتند.
در سال ۱۳۴۳ هجری قمری به دلیل جنگ میان وهابیان و اهالی مکه و جده در این سال نیر برنامه حج کاملا تعطیل گشت.
۶ ذی الحجه – در سال ۱۳۴۴وهابیان به دلیل حرام دانستن برخی اعمال حجاج مصری در منی،مصریان را به سنگ بسته و عده ای از حجاج مصری را کشتند.
در سال ۱۴۰۷ وهابیان به حجاج ایرانی و سوریه ای و لبنانی،در ایام حج و در مکه – حرم امن الهی- به جرم سر دادن فریاد برائت از مشرکین و کفار حمله کردند و کشتار فجیعی از حاجیان در حال احرام و در حرم امن الهی کردند و مکهاین حرم امن الهی را بر شور اربابان انگلیسی و امریکایی خود ناامن نمودند و ایرانیان را عزادار و قلب مسلمانان آزاده جهان را جریحه دار نمودند و ایرانیان را به مدت ۳ سال از به جا آوردن اعمال حج محروم نمودند.
وهابیان را در تعطیلی حج و کشتار حجاج نباید سرزنش کرد چرا که آنان فقط به قولی که محمد بن عبد الوهاب به … و انگلیسی ها در مانع شدن مردم از حج داده است عمل می کنند!!!

جنایات وهابیان در افغانستان:

در اواخر سال ۱۳۷۲ شمسی شخص وهابی به نام طالبان در افغانستان وارد صحنه نبرد گردید و با گوویج از سوی کشور پاکستان و عربستان سعودی و آمریکای ام الفساد تقویت شد ودر شهریور ۱۳۷۵ شمسی کابل پایتخت افغانستان را تصرف کرد و سپس به کشتار مسلمانان مجاهد و مجاهدان شیعی مذهب روی آورد. و صدها هزار مسلمان را به خاک و خون کشید و باعث عقب ماندگی افغانستان شد.جهت اطلاع خوانندگان چند نمونه از کشتار بیرحمانه و جنایات ضد اسلامی و انسانی طالبان ذکر می گردد.
در جهاد سال ۱۳۷۷ شمسی اجلاسیهای در پیشاور تشکیل دادند و ۱۶۰ نفر از مفتی های درباری مزدور اهل سنت و وهابی جمع شده و به رایزنی پرداخته و سرانجام فتوائی را صادر کردند که همه مردان شیعه و پسر بچه های شیعه بالای هفت سال به قتل برسند و زنان و دختران و پسران کمتر از هفت سال شیعه به عنوان برده و کنیز به اسارت درآیند، پس از صدور فتوای ملاهای مزدور و از خدا بی خبر کشتار و قتل و غارت شیعیان توسط حکومت طالبان آغاز گردید.
در روز شنبه ۱۷/۵/۱۳۷۷ شمسی زنان و مردان و کودکان شهر مزار شریف از روی بامها به رگبار بسته شدند و اهالی شهر را قتل عام کردند و پس از آن به بیمارستانها رفته و بیمارهای شیعه مذهب را روی تخت خواب بیمارستان به شهادت رساندند و در روز دوشنبه ۱۹/۵/۱۳۷۷ شمسی اجساد هزاران شیعه روی زمین انباشته شده و طعمه درندگان شده بود.
در شهر میمنه هم طالبان به محله شیعیان رفته و تعداد زیادی از زنان و مردان و کودکان آنان را در تکیه خان جمع کرده و بر سر آنها نفت ریخته و طعمه حریق نمودند.
ملا منان نیازی در سخنرانی خود رسما اعلام کرد که هر کس یکی از اهالی هزاره یا یک شیعه را در خانه خود پنهان کند ما آن خانه را با اهلش به آتش می کشم.سپس گفت:امیرالمؤمنین ما(یعنی ملا عمر)برای مردم مزار شریف عفو عمومی داده اما این عفو شامل شیعه ها و هزاره ای ها نمی شود.
در سنگچارک و بلخاب و بامیان و یروان و کاپیسا و … شکم بانوان حامله شیعه را پاره می کردند و جنین آنان را بیرون آورده و سرش را می بریدند.زبان مردان و پستان زنان شیعه را نیز می بردند و چشمهای آنان را از حدقه بیرون می آوردند.(این مطالب در ابتدای عنوان «جنایات افغانستان» بیاید:
در روز جمعه عاشورای سال ۱۲۶۷ هجری قمری شیعیان قندهار در حسینیه ها جمع و سرگرم عزاداری برای عترت طاهره و ذراری پاک پیغمبر و سبط رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم بودند که ناگهان وهابیان جنایتکار و سنی های متعصب با انواع اسلحه به حسینه ها وارد شدند و جمع کثیری از شیعیان بی دفاع حتی اطفان آنان را به فجیع ترین وضعی به قتل رسانیدند و اموالشان را به تاراج بردند و سالها شیعیان آزادی عمل نداشتند و حتی در روزهای عاشورا دو،سه نفری در سردابهای خانه ماجرای ریحانه رسول الله و مقتولین و مظلومین کربلا عزاداری می نمودند(۱)
(۱) نقل از شبهای پیشاور- چشمدیدها تألیف عبد القیوم فدوی – عزاداری سنتی شیعیان.

جنایات وهابیان در پاکستان:

در سال ۱۹۷۹ میلادی با تأسیس سپاه صحابه – این ارتش نظامی و تروریستی- در کشور پاکستان تا به امروز هزاران نفر از شیعیان مظلوم و بی گناه پاکستان اعم از مزد و زن و پیر و جوان به جرم داشتن مذهب حقه تشیع و دفاع و حمایت از ولایت اهل بیت رسالت علیهم السلام به دست «سپاه صحابه» و «لشکر جنگ لی»که از عمال وهابیت می باشند در نقاط مختلف پاکستان ترور شده و به شهادت رسیده اند.
مزدوران کوردل وهابی سپاه صحابه،هر روز تنی جند از شیعیان شیفته و عاشقان دلسوخته حسینی را به شهادت می رسانند و غالبا مغزهای متفکر را نشانه می روند.تعداد جوانان و فرهیختگان شیعه،که با ترور ناجوانمردانه سپاه صحابه،شربت شهادت نوشیده و به پیشوای محبوب خود حضرت اباعبدالله الحسین پیوسته اند از شعار بیرون است.
بر اساس گزارش «هرالد» گروه وهابی سپاه صحابه در شهر «هری پور»یک حسینیه،شش خانه و دو مغازه شیعیان را به آتش کشیدند،در شهر «مالو والی»به حسینیه شهر حمله کرده و گروهی را مجروح و شهید نمودند،و در «کوهات»نیز با نارنجک به حسینیه شهر حمله کردند و شعیان را به شهادت رساندند و در«حیدر آباد» به دسته عزاداران حمله ور شده،۲۴ نفر را مجروح و شهید نمودند و در ۴ جمادی الاول ۱۴۲۴ هجری قمری به مسجد جامع کویته حمله نموده و بیش از پنجاه نفر از نمازگزاران را به جرم ارادت به خاندان عصمت و طهارت به خاک و خون کشیدند.و در میان شهدا تعداد بسیاری زن و بچه به چشم می خورد.(۱)
(۱) نقل از کتاب عزاداری سنتی شیعیان.

جنایات وهابیان در مکه

در هشتم ماه محرم سال ۱۲۱۸ وهابیان سرانجام با تهدیدات و ادعات فراوان وارد مکه معظم شدند و تمامی مسلمانان و اهالی مکه را کافر خواندند مادامی که به فرقه ضاله وهابیت نپیوندند و عصر همان روز سعود حاکم وهابی ها گفت:فردا این قبه و بارگاه ها و این بت هایی را که درست کرده اید بدست خود ویران کنید تا برای شما جز خدا معبودی نماند. صبح فردا وهابیان متحجر و خرافی به همراه مردم مکه که از ترس وهابیان را همراهی می کردند،بیل و کلنگ به دست راه افتادند و گنبدهای زیادی را که در گورستان مقلی بود با خاک یکسان کردند آن گاه گنبد زادگاه حضرت رسول و فاطمه زهرا و گنبد و بارگاه حضرت خدیجه ام المؤمنین و عبد المطلب و حضرت ابوطالب را خراب کردند.در تاریخ حیرتی آمده:«وهابیان گنبد روی زمزم و نیز گنبدهایی را که در اطراف کعبه قرار داشت ویران کردند.»
وهابیان تمام مکانهایی را که مزار صالحان در آنها قرار داشت جستجو کردند و آنها را خراب نمودند.آنان موقع خراب کردن سرود می خواندند و طبل می زدند و آواز می خواندند و در دشنام به صاحبان قبرها ره افراط می سپردند و می گفتند:«ان هی الا اسماء سمیتموها» یعنی این ها نام هایی است که شما از پیش خود در آوردید. حتی گفته شده آنها روی قبر سید محبوب بول کردند! سه روز نگذشت که تمام آثار و اماکن تاریخی اسلام که بیانگر فرهنگ و تمدن درخشان اسلامی بود ویران شد و از برگزاری نمازهای متعدد در مسجد الحرام جلوگیری به عمل آمد و ذکر صلوات بر پیامبر و ذکر یا ارحم الراحمین پس از اذان جلوگیری نمودند و به علمای مکه دستور دادند که عقاید و کتابهای محمد بن عبدالوهاب را بر مردم تشریع نموده و کتاب «کشف الشبهات»او را تدریس نموده و مخالفت نمودند و بر مردم مکه جور و ستم فراوان روا داشتند و بر اثر همین اذیت و آزارها سرانجام مردم مکه با کمک شریف غالب (والی جده) توانستند وهابیها را از مکه بیرون برانند ولی مجددا وهابیان در سال ۱۲۱۹ ق با چند گروه از نواحی مختلف به سوی مکه معظمه حمله ور شده،شهر مکه را به محاصره خود درآوردند. در این محاصره که ماه به طول انجامید، اهالی مکه فشارهای طاقت فرسایی را متحمل شدند به صورتی که در اوایل محاصره،گوشت پرندگان چون کبوتر،در اواسط گوشت حیواناتی چون گربه و سگ و در اواخر گیاهان و برگ درختان به عنوان رفع گرسنگی مورد استفاده قرار می گرفت تا بدانجایی رسید که مردم از ترس اینکه مبادا وهابیان بر آنها تسلط پیدا کنند از شدت گرسنگی می مردند،برخی همین طور کهراه می رفتند می افتادند و می مردند و مرده بچه ها کوچه ها را پر کرده و حتی صف اول نماز جماعت در مسجد الحرام به دشواری پر می شد و سرانجام اهالی مکه ناچار به امضای مصالحه با وهابیان در سال ۱۲۲۰ هجری قمری شدند و وهابیان تا سال ۱۲۲۴ هجری قرمی بود مکه تسلط داشتند و در این مدت اذیت های فراوانی را بر مردم مکه روا داشتند.از دانشمندان اهل سنت توسط وهابیان بی دلیل به شهادت رسیدند و بسیاری از اعیان و اشراف بدون هیچ اتهامی به دار آویخته شدند و هر که در اعتقادات مذهبی ثابت قدم بود به انواع شکنجه ها تهدید می شد و در مدت این چهار سال حج تعطیل شد تا اینکه دولت عثمانی به کمک اهالی مکه آمده و در سال ۱۲۲۴ هجری قمری سرزمین مقدس مکه را از لوث وهابیان جنایتکار پاک نمود.
مجددا با حمایتهای سخاوتمندانه نیروهای انگلیسی وهابیان در سال ۱۳۴۳ وارد شهر مکه شدند و جنایات خود را از سر گرفتند و در همان سال برنامه حج تعطیل گشت و در سال ۱۳۴۴ وهابیان برخی از اعمال حجاج مصری را در منی حرام دانسته و آنها را به سنگ، بستند و عده ای از حجاج مصری را در منی کشتند.
۶ ذی الحجه در سال ۱۴۰۷ وهابیان حجاج ایرانی و حجاج آزاده دیگر کشورها را به جرم سر دادن فریاد برائت از مشرکین در مکه به خاک و خون کشیدند و حرم امن الهی را به دستور اربابان خود(آمریکا و انگلیس و اسرائیل)با خون حجاج رنگین نمودند.

جنایات وهابیان در مدینه:

در سال ۱۲۲۰ سعود حاکم وهابی ها پس از تصرف مکه دو گردان وهابی به قصود مدینه به سوی دار الهجره رسول اکرم گسیل داشت و نامه ای برای اهالی مدینه فرستاد که آنان را به اطاعت از خود ترغیب نماید ولی اهالی مدینه بر اثر جنایات وهابیان در طائف دچار وخشت شدند و به نامه سعود بن عبد العزیز جواب ندادند و در نتیجه سپاهیان وهابی مدینه را محاصره نمودند و راههای ورودی مواد غذایی و بشر چشمه «زرقا» را و یران نمودند و بدین ترتیب اهالی مدینه را دچار قحطی، گرانی و بی آبی نمودند و پس از ماهها اهالی مدینه مجبور به تسلیم و قبول شرایط وهابیان شدند ولی هرگز از ظلم و تعدی وهابیان رهایی نیافتند.
در سال ۱۲۲۱ وهابیان کلیه جواهرات و اشیای گرانبهای حرم مطهر پیامبر و حرم مطهر ائمه بقیع علیهم السلام را به غارت بردند آنان سه عدد قرآن نفیس چهار صندوق مملو از جواهرات مرصع به الماس و یاقوت گرانبها به غارت بردند و از جمله اشیای غارت شده عبارت بود از چهار عدد شمعدان زمردین،که به جای شمع در آنها یک قطعه الماس شب ها و درخشنده بود سیصد دانه مروارید بزرگ،یک پارچه سنگ زمرد بزرگ،یک ظرف طلا و حدود صد قبضه شمشیر با غلاف های مطلا به طلای خالص و مرصع به الماس و یاقوت با دسته هایی از زمرد و پشم و با آهنی از «موصوف»که نام خلفا و شاهان گذشته روی آنها کنده کاری شده بود که ابدا نمی شد آنها را قیمت گذاری کرد.
وهابیان پس از این عمل قبیح مردم را از زیارت قبر پیامبر منع و جلوگیری نمودند و بسیاری از گنبد و بارگاههایی را که در شهر مدینه و بقیع بود ویران کردند و در سال ۱۲۲۱ زوار شامی و در سال ۱۲۲۲ زوار مصری از زیارت مدینه منوره و حرم پیامبر اکرم ممنوع شدند.
سرانجام وهابیان پس از چهار سال قتل و غارت جور و ستم بر اهالی مدینه با حمله عثمانیها از بین رفتند.
ولی متأسفانه مجددا در سال ۱۳۴۳ هجری قمری وهابیها با حمایتهای بی دریغ و سخاوتمندانه انگلیسی ها به مدینه منوره وارد شدند و با گرفتن فتوای زور از علمای مدینه بر جواز ویران کردن قبور و زیارتگاهها در هشتم شوال ۱۳۴۳ هجری قمری تمامی گنبدها و بارگاه ها و ضریح هایی که در مدینه و اطراف آن بود ویران کردند از جمله ویرانی ها وهابی ها در مدینه عبارتند از خراب کردن گنبد و بارگاه حضرت عبدالله پدر رسول الله و حضرت آمنه مادر رسول الله و مزار همسران پیامبر و مزار اسماعیل بن جعفر الصادق و دیگر بزرگان و حتی گنبد مرقد مطهر نبوی را هم به توپ بستند و از همه این موارد دردناکتر تخریب گنبد و بارگاه مضاجع مطهره ائمه بقیع علیهم السلام و اهل بیت رسول الله بود وهابیان حتی دیوارها و صندوق و ضریحی را که روی قبرهای شریف قرار داشت و برای آن هزار ریال مجیدی صرف شده بود.
کاملا از بین بردند و از این زیارتگاه جز تلی از سنگ و خاک باقی نگذاشتند. و ۸ شوال ۱۳۴۳ هجری قمری به خاطره ای تلخ و دردناک برای جهان تشیع تبدیل گشت.

تخریب آثار تاریخی و باستانی اسلام:

اینک جهت رعایت اختصار توجه خوانندگان ارجمند را به فهرست برخی از آثار و اماکن تاریخی اسلام که بیانگر فرهنگ و تمدن اسلامی بود و به واسطه تحجر و کوته فکری فرقه ضاله وهابیت ویران شده جلب می کنیم :
• بارگاه و مسجد حضرت حمزه سیدالشهداء در احد
• بارگاه ام المؤمنین حضرت خدیجه کبری بنت خولید علیها السلام.
• بارگاه آمنه بنت وهب مادر پیامبر گرامی اسلام
• بارگاه حضرت ابوطالب پدر گرامی امیرالمؤمنین
• بارگاه حضرت عبدالمطلب جد پیامبر گرامی اسلام و امیرالمؤمنین
• بارگاه حضرت حوا در جده
• بارگاه حضرت عبد الله پدر پیامبر در مدینه
• بیت الاحزان،خانه ای که حضرت زهرا علیها السلام در آنجا در سوگ پدرش می گریست.
• مسجد سلمان در مدینه منوره
• خانه حضرت زهرا علیها السلام در کوچه حجر در مکه مکرمه
• جایگاه نفس الزکیه در مدینه منوره
• خانه رسول الله در مدینه،خانه ای که حضرت هنگام هجرت به مدینه در آنجا مستقر شد.
• خندقی که مسلمانان در جنگ خندق حفر نمودند
• بارگاه پیامبر خدا،یسع علیه السلام،در روستای اوجام در قطیف
• مسجد جوانان در احساء،دومین مسجدی که پس از مسجد رسول الله در آن نماز جمعه برگزار شد.
• مسجد عباس بن علی در روستای مطیرفی در احساء
• زادگاه پیامبر اسلام،خانه ای که در آن پیامبر گرامی اسلام در شعب هواشم در مکه مکرمه متولد شد
• خانه ام المؤمنین حضرت خدیجه بنت خویلد در مکه مکرمه
• مسجد الشمس در مدینه منوره محل یکی از معجزات بزرگ رسول خدا
• خانه حمزه بن عبد المطلب عموی گرامی پیامبر
• خانه ارقم،که پیامبر و یارانش در آغاز بعثت در آن گرد می آمدند
• بارگاه شهدای بدر و جایگاهی که برای پیامبر در غروه بدر نصب نمودند
• خانه حضرت علی علیه السلام که امام حسن و امام حسین علیهم السلام در آن متولد شدند
• دیوار اطراف شهر مدینه منوره
• خانه حضرت امام جعفر صادق در مدینه منوره
• محله بنی هاشم در مدینه منوره
• مسجد تنبه الوداع
• مسجد البغله و بسیاری دیگر از بقاع متبرکه و اماکن مقدسه
• قرستان المعلی در مکه مکرمه که بارگاه و مقبره برخی از اهل بیت علهیم السلام و یاران پیامبر در آن قرار دارد.
• نشانه ورود و خروج فاطمه بنت اسد مادر امیرالمؤمنین پس از تولد آن حضرت از کعبه
• بارگاه های متعدد در قبرستان بقیع
• بارگاه ملکوتی ائمه بقیع علیهم السلام
نکته قابل توجه اینکه این ویرانگری های آثار تاریخی اسلام در حالی صورت می گیرد که رژیم سعودی و وهابیان از آثار یهودیان در مدینه منوره حافظت و نگهداری می کنند؛ و با نصب تابلوهای هشدار دهنده مردم را از نزدیک شدن به آنها باز می دارند.

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:29 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

دلیل خطرناکی اندیشه های وهابیت

دلیل خطرناکی اندیشه های وهابیت
دلیل خطرناکی اندیشه های وهابیت





 
برای شناخت وهابیت و آگاهی از خطرات آنها نسبت به دین اسلام، باید این مسلک انحرافی را از زوایای مختلف مورد مطالعه قرار دارد.

پیدایش وهابیت‌

مسلک وهابیت، منسوب به محمد بن عبدالوهاب نجدی است و علّت این که آن را به خود شیخ محمد نسبت نداده‌اند، به این جهت است که مبادا پیروان این مذهب، نوعی شرکت در نام پیامبر را پیدا کنند.
محمد بن عبدالوهاب، در سال ۱۱۱۵ ق. در شهر «عیینه» چشم به جهان گشود. او از کودکی به کتاب‌های تفسیر، حدیث و عقاید، علاقه داشت و از همان دوران جوانی، اعمال مذهبی مردم «به خدا» را زشت می‌شمرد. وی به مدینه رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله را ناپسند شمرد. محمد بن عبدالوهاب، بعد از مرگ پدر، افکار و عقاید خود را که قبلاً از سوی ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم پی‌ریزی شده بود، اظهار نمود و به تبلیغ و ترویج و رسمیت دادن آنها همت گماشت.

پندارهای وهابیان

وهابیان معتقدند که هیچ انسانی، نه موحد است و نه مسلمان؛ مگر این که اموری را ترک کند. این امور عبارتند از:
۱. به وسیله هیچ یک از رسولان و اولیا، به خداوند توسل نجوید و در صورت توسل، در راه شرک گام نهاده، مشرک می‌باشد.
۲. زائران به قصد زیارت، به آرامگاه رسول خدا نزدیک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آن جا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روی قبر نسازند.
۳. از پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله طلب شفاعت نکنند.
۴. زیارت قبور و ساختن گنبد و بارگاه برای آنان، شرک است.
۵. وهابیان بر این باورند که مسلمانان، در طی روزگار، از آیین اسلام منحرف شده‌اند.
۶. هر گونه مراسم تشییع جنازه و سوگواری حرام است.
این منطق خشک و بی‌پایه، در تقابل با منطق وحی قرار دارد؛ زیرا قرآن در موارد یاد شده، نظراتی صریح و مخالف وهابیان دارد.
در قرآن آمده است:
۱. «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا الموده فی القُربی».۱
یکی از مصادیق ابراز علاقه به خاندان رسالت و اهل بیت و ذی القری، قبرهای آنان و تعمیر آنهاست و این راه و رسم، در میان ملت‌های مختلف جهان وجود دارد و یک نوع سنّت عرفی به حساب می‌آید.
۲. «... فقالوا ابنوا علیهم بنیانا... قال الذین غلبوا علی امرهم لنتخذّن علیهم مسجدا».۲
هنگامی که واقعه اصحاب کهف بر مردم آن زمان روشن شد و مردم به دهانه غار آمدند، درباره مدفن آنان، دو نظر ابراز داشتند که آیه متذکر آن می‌شود و انتقاد یا لحن اعتراضی نسبت به نظر آنها ندارد. با توجه به این آیه، هرگز نمی‌توان تعمیر قبور اولیای الهی و صالحان را عملی حرام و یا حتی مکروه قلمداد کرد؛ بلکه این آیه، به نوعی تشویق می‌کند که برای بزرگداشت اولیا و صالحان و حفظ قبرهای آنان، باید کوشا بود.
۳. «و استغفر لذنبک و للمؤمنین».۳
۴. «وصلّ علیهم ان صلاتک سکن لهم».۴
آیات فوق نیز بیان‌گر این است که طلب آمرزش پیامبر در حق افراد، کاملاً مؤثر و مفید می‌باشد و موضوع شفاعت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله و دعای آن حضرت، نه تنها در آیات صریح، بلکه در احادیث عامه و خاصه و سیره صحابه نیز مشهود است.

اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی وهابیان‌

وهابیان قائل به جنگ با دیگر فرقه‌ها و مذاهب اسلامی هستند و مدعی‌اند که یا باید به آیین وهابیت درآیند و یا جزیه دهند. آنان مخالفان خود را متهم به کفر و شرک می‌کنند و اموال، نفوس و ناموس دیگران را حلال می‌دانند و آیات مربوط به شرک و کفر را بر مسلمانان مخالف خود منطبق می‌کنند که این، بزرگ‌ترین ضربه به پیکر جامعه اسلامی و مسلمانان است.۵
با این تفکر بسته و خشک وهابیت بود که وقتی سعودی‌ها (در سال ۱۳۴۴ ق.) بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلّط یافتند، مشاهده متبرک بقیع و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر را شکستند و از بین بردند.۶
برای عملکرد و کارهایی که وهابیان در حوزه اجتماع و سیاست انجام داده‌اند و نگرش آنان نسبت به مسائل اجتماعی، باید به کتاب‌های تاریخی مراجعه کرد. چهره خشن و متعصب طالبان در افغانستان، در عرصه سیاست، حکومت و مردم‌داری، نمونه‌ای از اندیشه‌های وهابیان است.
بنابراین، وهابیت هم در نحوه پیدایش و انعقاد تفکّر، مغبوض عالمان فرقه‌های مختلف مسلمین بوده‌اند و هم در نگرش نسبت به مسائل دینی مورد مخالفت عالمان قرار گرفته‌اند و اولین کتابی که در رد وهابیت نگاشته شده، کتاب «الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه» بود که به وسیله برادر محمد بن الوهاب (سلیمان بن عبدالوهاب) نوشته شده است.
در عرصه سیاست نیز آنان جاده صاف کن دشمنان دین و اسلام بوده‌اند. این آیین و مسلک، ساخته و پرداخته انگلیسی‌ها است و همین ننگ برای این مسلک و پیروان آن کافی است.

گسترش وهابیت‌

در ارتباط با گسترش این فرقه، می‌توان به این عوامل اشاره کرد:
۱. تشدید فعالیت‌های تبلیغاتی و فرهنگی وهابیان در داخل ایران و حوزه‌های مسلمان نشین خارجی (نظیر حوزه قفقاز، بالکان و سایر کشورهای مجاور ایران) که آمادگی تأثیرپذیری از انقلاب اسلامی ایران را دارند، مشاهده می‌شود. وهابیت به عنوان جریانی انحرافی در جهان اسلام و و ابسته به استعمارگران، وظیفه جلوگیری از تداوم و گسترش اسلام اصیل را بر عهده داشته، ازاین‌رو، تخریب و ایجاد تزلزل در مبانی فکری و اعتقادی شیعیان، به عنوان محور اصلی این جریان را دنبال می‌کند. از این رو در سال‌های اخیر در جهت همسویی با تهاجم فرهنگی و نظامی آمریکا علیه کشورهای اسلامی و به خصوص ایران، فعالیت‌های تبلیغی خود را در ایران توسعه بخشیده است.
۲. وهابیت به دلیل افکار اعتقادی خاصی که در باب شفاعت، توسل، شرک و مانند آن دارد، در تعارض کامل با مذهب شیعه است؛ هر چند که اکثریت فرقه‌های اهل سنت با تفکرات این گروه مخالفند از این رو، گروه یاد شده همواره در تلاش است تا با تبلیغات سازمان یافته (اعم از کتاب، مقاله، سخنرانی و مانند آن)، با شیعه مقابله کند.
۳. خطر بزرگ‌تر این گروه، روش‌های دور از منطق اسلامی است که در مسائل سیاسی و حکومتی در پیش گرفته است. ظهور گروه طالبان و القاعده (به رهبری ملاعمر و اسامه بن لادن) نمونه‌ای از این فعالیت‌هاست. که سبب بهانه جویی غربی‌ها شد تا مسلمانان را به تروریسم و خشونت و مخالفت با تمدن متهم کنند؛ تا جایی که دست قدرت‌های استعماری غرب - به خصوص آمریکا - را در منطقه باز گذاشته، زمینه دخالت‌های نظامی و سیاسی آنان در کشورهای اسلامی را فراهم ساخته است که افغانستان و عراق دو نمونه بارز این دخالت‌ها به شمار می‌آیند.
برای آگاهی بیشتر به کتابهای زیر مراجعه کنید:
۱. آیین وهابیت، جعفر سبحانی.
۲. وهابیت، مبانی فکری و کارنامه عملی، جعفر سبحانی.
۳. تاریخ ادیان و مذاهب جهان، ج ۳، ص ۱۴۳۰.
۴. وهابیان، علی اصغر فقیهی.
۵. خاطرات مسترهمفر (جاسوس انگلیسی در کشورهای اسلامی، ترجمه استاد علی کاظمی).
۶. وهابیت از دیدگاه مذاهب اهل سنّت، خالصی خراسانی.
۷. تاریخ عقاید وهابی، قزوینی.

پی نوشت:

۱. شوری، آیه ۲۳.
۲. کهف، آیه ۲۱.
۳. محمد، آیه ۱۹.
۴. توبه، آیه ۱۰۳.
۵. مبلغی آبادانی، تاریخ ادیان و مذاهب، ج ۳، ص ۱۴۳۲.
۶. آقا بزرگ تهرانی، الذریعه، ج ۸، ص ۲۶۱ .

منبع:پایگاه اطلاع رسانی سبطین

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:29 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

وهابیت و کشتار مسلمانان

وهابیت و کشتار مسلمانان
وهابیت و کشتار مسلمانان





 

توافق محمد بن عبدالوهاب با محمد بن سعود براى کشتن مسلمانان

سرانجام پسر عبدالوهاب از «عیینه‌» بیرون رانده شد و به سال‌۱۱۶۰ به شهر «درعیه‌» رفت (همان شهرى که مرکز مسیلمه کذاب‌بود) و در خانه مردى به نام «عبدالله بن سویلم‌» فرود آمد ودر آن موقع حکمران این سرزمین «محمد بن سعود» (جد آل سعود) از قبیله «عنیزه‌» بود، محمد بن سعود زنى داشت ‌به نام‌«موصى‌» دختر «ابى وحطان‌» از آل کثیر که زنى با تدبیر و خردمند بود، این زن از وضع شیخ اطلاع یافت و به محمد، شوهر خود اظهار داشت که این مرد غنیمتى است که خدا به تو فرستاده، مقدم‌او را گرامى بدار و در بزرگداشت وى کوشا باش و یارى او را غنیمت‌ شمار.
ابن سعود پیشنهاد زن خود را پذیرفت و در خانه عبدالله بن‌سویلم به دیدن شیخ رفت و به عزت و نیکى به او مژده داد، شیخ‌نیز قدرت و تسلط بر همه بلاد نجد را به وى بشارت داد و درباره‌روش پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اصحاب آن حضرت در امر به معروف و نهى از منکرو جهاد در راه خدا سخن گفت و همچنین به او یادآور شد که هربدعتى گمراهى است و این که مردم نجد بدعتهائى بکار مى‌برند، ومرتکب ظلم مى‌شوند و دچار اختلاف و تفرقه هستند.
محمد بن سعود، سخنان شیخ محمد را به مصلحت‌ خود تشخیص داد وآنها را پذیرفت و به وى اطمینان داد که به یاریش برخواهد خاست‌و بامخالفان، جهاد خواهد کرد ولى به دو شرط: یکى آن که وقتى‌ کارها رو به راه شد، شیخ از او جدا نشود و با دیگرى رابطه‌برقرار نکند. دوم این که مجاز باشد خراجى را که همه‌ساله ازاهل درعیه، دریافت مى‌دارد، بازهم دریافت کند. شیخ شرط اول راپذیرفت و درباره شرط دوم گفت: امید است‌خداوند فتوحات و غنائم‌بسیارى بیشتر از خراج درعیه نصیب تو گرداند (۱) . بدین ترتیب‌محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود در مورد جنگ با مخالفان وامر به معروف و نهى از منکر و اقامه شعائر دین (طبق عقاید خود) با یکدیگر بیعت کردند.
بعضى از مستشرقین مثل «فیلیپ حتى‌» (۲) و «گلدزیهر» (۳) وبرخى دیگر گفته‌اند: محمد بن سعود پسر خود عبدالعزیز را دامادشیخ ساخت و اگر این امر صحیح باشد، موجب رابطه نزدیکترى میان‌آن دو گردید و این عهد و پیمان میان آل سعود و عائله‌عبدالوهاب تا به امروز همچنان استمرار دارد و روابط فامیلى‌نیز همچنان میان آنها در جریان است (۴) .

عثمان بن معمر نخستین قربانى این توافق

گفتیم که «عثمان بن معمر»، امیر عیینه، شیخ را از آن شهربیرون کرد، اما وقتى «محمد بن سعود»، امیر درعیه به یارى‌شیخ شتافت و با یکدیگر بیعت کردند و کار او بالا گرفت، عثمان‌از کار خود به شدت پشیمان شد و به این فکر افتاد که شیخ محمدرا دوباره به «عیینه‌» برگرداند و بدین منظور با جمعى ازیاران خود، به درعیه رفت و شیخ را به بازگشت‌به عیینه، ترغیب‌کرد، اما شیخ بازگشت‌خود را موکول به اجازه «محمد بن سعود»نمود، محمد هم به هیچ‌وجه به این امر راضى نشد و عثمان به‌عیینه باز گشت درحالى که سخت پشیمان و بیمناک بود (۵) .
طولى نکشید شیخ محمد حکم کفر عثمان بن معمر را صادر کرد وگفت: «ان عثمان بن معمر مشرک کافر» و دو نفر را مامور کشتن‌او نمود، آن دو نفر در نماز جمعه شرکت کردند و پس از پایان‌نماز او را در محراب مسجد در ماه رجب سال ۱۱۶۳ به قتل‌رساندند، روز بعد محمد بن عبدالوهاب به عیینه آمد و «مشارى‌بن معمر» را که از پیروانش بود، به عنوان حاکم عیینه تعیین‌کرد (۶) .
با این که «عثمان بن معمر» همیشه کمک مردم درعیه بود و باتزویج کردن دخترش با «عبدالعزیز بن محمد» با سعودیها روابطنزدیکترى برقرار کرده بود و از این دختر فرزندى به دنیا آمده‌به نام «سعود» که در عصر او و هابیها به اوج قدرت رسیدند،ولى شیخ اولین کارى که کرد، عثمان را به بهانه این که کافرشده، به قتل رساند و شخصا به «عیینه‌» رفت و دستور داد قصرآل معمر را با خاک یکسان کردند (۷) .
حال نمى‌دانیم چگونه «عثمان بن معمر» حاکم عیینه کافر و مشرک‌شده بود که در روز جمعه در محراب نماز به قتل رسید؟! در آن‌وقت که شیخ محمد به درعیه آمد و با محمد بن سعود براى کشتن‌مسلمانان توافق کرد مردم درعیه در نهایت تنگدستى و احتیاج‌بودند و براى قوت روزانه خود کار مى‌کردند و نیز در مجلس شیخ‌حاضر مى‌شدند تا به وعظ او گوش فرا دهند.
«ابن بشر نجدى‌» چنین مى‌گوید: من (ابن بشر) شهر درعیه را بعداز این تاریخ در زمان سعود، مشاهده کردم درحالى که مردم آن ازثروت فراوان برخوردار بودند و سلاحهاى ایشان با زر و سیم تزیین‌شده بود و بر اسبهاى اصیل سوار مى‌شدند و از لباسهاى فاخر به‌تن مى‌کردند و از هر لحاظ در نعمت و رفاه بودند، به حدى که‌زبان از شرح و بیان آن ناتوان است. روزى در یکى از بازارهاى‌درعیه دیدم که مردها در طرفى و زنها در طرف دیگر قرار داشتند،در آنجا، طلا و نقره و اسلحه و شتر و اسب و گوسفند و لباسهاى‌فاخر و مواد غذائى، به قدرى زیاد بود که زبان از وصف آن عاجزاست تا چشم کار مى‌کرد، بازار دیده مى‌شد و من فریاد فروشندگان‌و خریداران را مى‌شنیدم که مانند زنبور عسل همهمه مى‌کردند که‌یکى مى‌گفت فروختم و دیگرى مى‌گفت‌خریدم (۸) .
«ابن بشر» از ثروتهاى انباشته در درعیه، سخن گفته ولى شرح‌نداده است که این ثروتهاى هنگفت از کجا پیدا شده بود ولى ازتاریخ پیداست که آن از حمله به قبائل و شهرهاى دیگر نجد وغارت کردن اموال دیگر مسلمانان به دست آمده بود. خود ابن بشردر ضمن بیان سیره سعود بن عبدالعزید(درگذشته ۱۲۲۹) گفته است‌که وى در حملات خود جز کودکان نابالغ و زنان و سالخوردگان، همه‌را از دم شمشیر مى‌گذرانید و تمام اموال را تصاحب مى‌کرد (۹) .
پس از آن که محمد بن عبدالوهاب براى کشتار مسلمانان با حکمران‌درعیه محمد بن سعود پیمان بست، آنگاه به روساى قبائل و تمام‌مردم نجد و قاضیان نامه نوشته و آنها را به قبول مذهب تازه‌ فرا خواند، برخى پیروى کردند و برخى نیز بى‌اعتنائى نمودند. او مردم درعیه را به جنگ و پیکار فرا خواند، آنان به نداى وى‌ پاسخ گفتند. و اعلان نمود تمام اهل نجد بدون استثناء «کفره‌تباح دماوهم و نساوهم و متملکاتهم و المسلم هو من آمن بالسنه‌التى یسیر علیها محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود» (۱۰)
«کافر هستند و خونها و زنها و اموالشان مباح است، مسلمان کسى ‌است ‌به سنتى که محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود سیر مى‌کنند، ایمان بیاورد».
بعد از پنج‌سال از پیمان «محمد بن عبدالوهاب و محمد بن‌سعود»، هنوز سلطه امیر درعیه در منطقه حتى در نزدیکترین ‌آبادیها پذیرفته نشده بود. در «حریملا»; «سلمان‌» برادر«محمد بن عبدالوهاب‌» مردم را بر ضد وهابیها تحریک مى‌کرد و به تمام شهرهاى نجد نامه‌هائى فرستاد و در آنها تعالیم برادرش ‌را مصیبت‌بار خواند، نامه‌هاى او در مردم اثر مى‌گذاشت، الا این‌که «عبدالعزیز» با ۸۰۰ نفر پیاده و ۲۰ سواره بر «حریملا»استیلا یافت و «سلمان‌» به طرف «سدیر» فرار کرد (۱۱) .
«ملطبرون‌» مى‌گوید: او در سرزمین نجد مذهبش را آشکار ساخت وسعود از وى تبعیت نمود، او مردى بود زیرک و محکم‌ کار بود. هریک خود را با دیگرى تقویت کرد، سعود با پیروى از آئین تازه ‌«محمد بن عبدالوهاب‌» پایه‌هاى کومت‌ خویش را محکم مى‌کرد و پسر عبدالوهاب هم در اثر کمک‌هاى نظامى سعود و به زور شمشیر او داعیه خویش را بگسترد و تقویت نمود و در نتیجه، سعود حکمران ‌منطقه، و محمد بن عبدالوهاب رهبر مذهبى مردم شد.
فرزندان هر یک پست پدر خود را اشغال مى‌کردند و بعد از آن که‌سعود بر قبیله خود پیروز گشت و بر دو قبیله دیگر از یمن نیزغلبه یافت و قبائل بسیارى از عرب و نیز همه اعراب نجد به‌ وهابیت گرویدند. شهر درعیه را که در جنوب شرقى بصره واقع است، پایتخت ‌خویش قرار داد و پس از پانزده سال، حکومت ‌سعود توسعه‌ پیدا کرد و باز به توسعه بیشترى حرص مى‌ورزید.
او از پیروان خود یک دهم چهار پایان، نقدینه و اجناس، بلکه ‌انسانها را مى‌گرفت. او با قرعه‌کشى، یک‌دهم(۱۱۰) نیروى انسانی ‌پیروان خود را به خدمت ‌خویش مى‌گماشت، در نتیجه ثروتى کلان بهم ‌رساند و سپاهى انبوه تدارک دید که بر یکصد و بیست هزار رزمنده ‌بالغ مى‌شد (۱۲) .
«زینى دحلان‌» در کتاب «خلاصه الکلام فى امراء البلد الحرام‌» مى‌نویسد: «ابتداى ظهور محمد بن عبدالوهاب به سال ۱۱۴۲ه بودو پس از پنج ‌سال آئین او شهرت پیدا کرد و عقاید واهى او درنجد ظاهر شد و علنا تعالیم خود را بر مردم بخواند.
حکمران درعیه محمد بن سعود به یارى او شتافت و اهالى این شهررا به متابعت وى فراخواند آنها نیز جملگى تبعیت کردند و به‌ تدریج طوائف بسیارى از عربها از او پیروى نمودند تا نیروى اوعظیم شد به حدى که عربهاى بدوى از او بیمناک شدند.
برنامه دعوتش این بود که مى‌گفت: «انما ادعوکم الى التوحید وترک الشرک بالله‌» (۱۳) .«من شما را به توحید و یگانه‌پرستى وترک شرک به خدا فرا مى‌خوانم‌».
در دائره‌المعارف اسلامى مى‌نویسد: «محمد بن سعود» پس از توافق‌با «محمد بن عبدالوهاب‌» در سال ۱۱۵۹، از هر طرف به بلادمجاور و مناطق بدویانى که به او نزدیک بودند، حمله مى‌برد واموالشان را غارت مى‌کرد، این امر باعث‌شد که امراى نیرومندنجد که با او همسایه بودند، مانند بنى‌خالد از «لحایا»(احسا) و «آل مکرمى‌» از نجران، در کار او مداخله نمایند، اما آنها نتوانستند جلو پیشرفت وهابیت را بگیرند (۱۴) .
نخستین کسى که با «محمد بن سعود» به دشمنى برخاست، «دهام‌بن دواس‌» بود که به درعیه حمله برد و دو پسر محمد ، فیصل و سعود را به قتل رساند (۱۵) .
در سال ۱۱۶۲ اشراف مکه، جریان کار وهابیان را به باب عالى ‌عثمانى اطلاع دادند و این نخستین بار بود که حکومت عثمانى از فتنه وهابى اطلاع یافت.
ابن بشر مى‌نویسد: «سال ۱۱۷۸ براى محمد بن سعود سخت‌ترین سالها بود، زیرا «عرعربن خالدى‌» حاکم احسا و «حسن بن هبه‌الله‌» حاکم نجران با یکدیگر هم‌قسم شده بودند که به «درعیه‌» حمله‌کنند و دعوت جدید دینى را از میان ببرند و شوکت مروجان آن رادرهم شکنند. از طرفى محمد بن سعود مى‌دید که هنوز سپاه عرعر و دیگر مخالفان او نرسیده، فرزندش در ناحیه حائر، ما بین خرج و ریاض شکست‌خورده و حدود ۵۰۰ کشته و ۲۰۰ اسیر داده است. این ‌پیشامدها او را بسیار نگران ساخته بود، اما شیخ محمد او را باسخنان خود، دلگرم مى‌ساخت. در اینجا شیخ محمد بن عبدالوهاب یک ‌زیرکى بزرگ دیبلوماسى نشان داد و حاکم احساء نرسیده با حاکم ‌نجران صلح برقرار نمود و لذا نجرانیها بدون این که منتظر آمدن ‌سپاه عرعر بشوند، منطقه را ترک گفته به سوى احساء حرکت‌کردند (۱۶) . و بدین ترتیب خطرى که در این ناحیه، محمد بن سعودرا تهدید مى‌کرد، از میان رفت و پس از رفتن آنها، سپاه عرعرفرا رسید و در پشت‌حصار درعیه ماندند و کارى نتوانستند انجام‌بدهند (۱۷) .

وهابیان و شرفاء مکه

«زینى دحلان‌» مى‌نویسد: «وهابیها در زمان حکومت‌ شریف مسعود متوفى به سال ۱۱۶۵ سى تن از علماى خود را براى بحث و گفتگو به‌ مکه و مدینه فرستادند. شریف مسعود از علماى حرمین خواست که با آنان به بحث و گفتگو بپردازند و علماى مکه با آنها بحث کردند و سرانجام عقائد آنها را فاسد و بى‌اساس یافتند و قاضى شرع حکم‌کفر آنان را صادر کرد و به حبسشان فرمان داد، برخى از آنان ‌زندانى و برخى دیگر فرار را بر قرار ترجیح دادند» (۱۸) .
«زینى دحلان‌» در کتاب دیگر مى‌گوید: «وهابیان نزد شریف مسعودعده‌اى را فرستادند تا از او اجازه حج دریافت دارند، مقصود نهائى آنها این بود که معتقدات خود را به مردم حرمین شریفین‌عرضه کنند، آنان قبل از این، سى تن از علماى خود را فرستاده ‌بودند تا به اثبات تباهى عقاید اهل مکه و مدینه بپردازند.
وهابیان تا آنجا حاضر بودند که در مقابل دریافت اجازه حج مال‌ مقررى به‌طور سالیانه به عهده بگیرند. مردم مکه و مدینه پیدایش‌ مسلک و هابى را شنیده بودند ولى از حقیقت آن آگاه نبودند. چون‌علماى نجد به مکه رسیدند، شریف مسعود، دستور داد علماى حرمین ‌با آنان به مناظره بپردازند، سرانجام شریف به قاضى شریح دستورداد سند به کفر آنها بنویسد و آنها را زندانى کرد و دست وپایشان را در غل و زنجیر نهاد» (۱۹) .
در سال ۱۱۷۹ه محمد بن سعود پس از سى سال فرمانروائى به هلاکت‌رسید (۲۰) .
و «عبدالعزیز» بزرگترین پسر «محمد بن سعود» به جاى پدرنشست و زمام امور را در دست گرفت. «ابن غنام‌» و «ابن بشر» نوشته‌اند که «عبدالعزیز» تنها حاکم و صاحب تخت نبود، بلکه‌ امام و پیشواى وهابیها به حساب مى‌آمد (۲۱) .
او در راه پیشرفت مسلک وهابى و توسعه حکومت‌ خود ، بسیار کوشش ‌کرد. وى در سى سال اول فرمانروائى خود، مدام با قبائل مجاوردر حال جنگ بود و اغلب آنها را شکست داده و رام کرده بود و درسال ۱۲۰۸ منطقه احسا را فتح کرد و با فتح احسا و قطیف، وهابیان به کرانه‌هاى خلیج فارس راه یافتند.
البته سلطه سعودیها تنها قائم به سلاح نبود، بلکه به مجرد فتح‌ یک منطقه، عده‌اى از علماى وهابى از درعیه مى‌رسیدند و مردم را به قول خودشان به توحید حقیقى دعوت مى‌کردند. بنابراین قسمتى ‌از ساکنان درعیه را علماء و مبلغین وهابى تشکیل مى‌دادند که ‌براى تبلیغ مسلک وهابیت ‌به سراسر منطقه اعزام مى‌گردیدند (۲۲) .
جلوتر گفتیم: محمد بن عبدالوهاب عده‌اى از علماى وهابى را براى ‌اظهار دعوت و گرفتن اجازه حج نزد شریف مسعود فرستاد ولى شریف‌ مسعود دستور دستگیرى آنان را صادر کرد و حکم به کفرشان داد واجازه حج هم به آنان نداد.
وهابیها تا فوت «شریف مسعود»(۱۱۶۵) از شرکت در مراسم حج ‌محروم بودند، بعد از شریف مسعود، برادرش «شریف مساعد بن‌سعید» به امارت مکه رسید. وهابیها براى دریافت اجازه حج‌عده‌اى را نزد او فرستادند، او نیز مانند برادرش از دادن ‌اجازه، خوددارى کرد.
«مساعد» در سال ۱۱۸۴ درگذشت و برادرش «شریف احمد» به جاى ‌او نشست. امیر درعیه عده‌اى از علماى وهابى را نزد او فرستاد.
شریف به علماى مکه دستور داد آنها را بیازمایند علماى مکه ‌آنها را آزمایش کردند و آنها را بى‌دین و زندیق تشخیص دادند وشریف اجازه حج ‌به آنها نداد. و در سال ۱۱۸۶ «شریف سرور بن‌مساعد» امارت مکه را از عمویش گرفت. وى اجازه زیارت خانه خدارا به وهابیان داد به شرط این که مانند رافضه و عجم‌ها صد راس‌اسب بپردازند ولى آنان از این که مثل رافضى‌ها باشند، از پرداخت آن امتناع کردند (۲۳) .
و چون در سال ۱۲۰۲ شریف سرور درگذشت، «شریف غالب‌» جانشین اوگردید باز وهابیها عده‌اى را براى گرفتن اجازه ج‌به مکه‌فرستادند، شریف غالب نیز از دادن اجازه به آنها امتناع ورزیدو آماده جنگ با «عبدالعزیز» امیر وهابى‌گردید و در سال ۱۲۰۵لشگرى جهت جنگ با وهابیها آماده ساخت (۲۴) .
«عبدالعزیز» که همواره در فکر تصرف مکه بود و بهانه‌اى براى‌این کار مى‌جست، بلافاصله به سوى مکه لشگر کشید و میان او وشریف غالب جنگ آغاز گشت. این جنگ از سال ۱۲۰۵ تا سال ۱۲۲۰ادامه داشت و در این مدت پانزده واقعه مهم میان طرفین رخ دادولى کار یک طرفه نشد.
«صلاح‌الدین مختار» مولف کتاب «تاریخ‌المملکه‌العربیه‌السعودیه‌» درباره این جنگ مى‌نویسد:
«در سال ۱۲۰۵ شریف غالب، سپاه گرانى که تعداد آن به ده هزارتن بالغ مى‌شد، و بیش از ۲۰ عدد توپ همراه ایشان بود، به‌فرماندهى برادرش «عبدالعزیز» براى جنگ با مردم نجد، تجهیزکرد ولى سپاه مزبور کارى از پیش نبرد».
نویسنده مزبور، دفاع وهابیان را به طرز مبالغه‌آمیزى وصف کرده‌و از جمله نوشته است که سپاه عظیم شریف غالب که در بین راه،جمعى از عشایر حجاز و شمر و مطیر و افراد دیگر نیز به آنهاملحق شده بودند، نتوانستند قصر بسام را که فقط سى تن از آن‌دفاع مى‌کردند، به تصرف خود درآورند و همچنین نتوانستند قریه‌شعرا را بعد از یک محاصره طولانى فتح کنند درحالى که بیش ازچهل تن از آن دفاع نمى‌کردند (۲۵) . این جنگها همچنان ادامه داشت‌و محمد بن عبدالوهاب آخرین سالهاى عمر خود را مى‌گذراند،عبدالعزیز براى تحکیم موفقیت‌خود و خاندانش با صلاحدید شیخ،سلطنت را در خانواده خود ارثى ساخت و پسرش سعود را در حال‌حیات خود به ولایت عهدى انتخاب کرد و شیخ نیز آن را تاییدنمود (۲۶) . و سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال ۱۲۰۶ به‌هلاکت رسید و حکومت پادشاهى وهابى براساس مسلک محمد بن‌عبدالوهاب در نجد برقرار کرد.

پی نوشت‌ها:

۱- ابوعلیه، عبدالفتاح، محاضرات فى تاریخ الدوله‌السعودیه‌الاولى،ص ۱۴ - ۱۳ - تاریخ الجزیره‌العربیه فى عصر شیخ محمد بن‌عبدالوهاب، تالیف حسین خلف شیخ خزعلى، ص ۱۶۱.
۲- فیلیب حتى، تاریخ عرب، ج‌۲، ص ۹۲۶، ترجمه فارسى.
۳- العقیده و الشریعه، ص ۲۶۷.
۴- جبران شامیه، آل سعود ماضیهم و مستقبلهم ، ص ۲۳، طبع ریاض.
۵- حسین خلف، الشیخ خزعل، تاریخ الجزیره‌العربیه فى عصر شیخ‌محمد بن عبدالوهاب، ص ۲ - ۱۶۱.
۶- ابن بشر، عنوان المجد، ج‌۱، ص ۲۳ - ۲۴ - ابن غنام، تاریخ‌نجد، ج‌۲، ص ۱۳ ، ۱۴.
۷- ابن غنام، تاریخ نجد، ج‌۲، ص ۵۷ - ابن بشر، عنوان المجد، ج‌۱،ص ۴۳.
۸- عنوان المجد، ج‌۱، ص ۱۳.
۹- عنوان المجد، ج‌۱، ص ۱۷۰.
۱۰- تاریخ نجد، و... ص ۹۸، ۹۹.
۱۱- ابن غنام، تاریخ نجد، ج‌۲، ص ۴۵ - ابن بشر، عنوان المجد،ج‌۱، ص ۲۹ ، ۳۰.
۱۲- جغرافیاى ملطبرون، بنا به نقل کشف الارتیاب، ص ۱۳.
۱۳- به نقل کشف الارتیاب، ص ۱۳.
۱۴- دائره‌المعارف اسلامى، ج‌۱، ص ۱۹۱، ترجمه عربى.
۱۵- رساله شیخ عبدالرحمن آل شیخ، ج‌۲، ص ۲۴، ابن بشر.
۱۶- ابن غنام، تاریخ نجد، ج‌۲، ص ۶۶ - ۶۵ - ابن بشر، عنوان‌المجد، ج‌۱، ص ۴۸ - ۴۷ - حافظ وهبه، جزیره‌العرب فى القرن‌العشرین، ص ۲۴۴.
۱۷- تاریخ نجد، ج‌۲، ص ۶۶ - ابن بشر، ج‌۱، ص ۸ - ۴۹.
۱۸- خلاصه‌الکلام، به نقل کشف الارتیاب، ص ۱۳.
۱۹- الدرر السنیه، ص ۴۴ - ۴۳.
۲۰- دائره‌المعارف اسلامى، ج‌۱، ص ۱۹۱.
۲۱- تاریخ العربیه‌السعودیه، ص ۳۰.
۲۲- تاریخ العربیه‌السعودیه، ص ۳۱.
۲۳- الدرر السنیه، ص ۴۳.
۲۴- همان مدرک.
۲۵- صلاح الدین مختار، تاریخ المملکه‌العربیه‌السعودیه، ج‌۱، ص ۵۲.
۲۶- تاریخ العربیه‌السعودیه، ص ۳۴.

منبع:مکتب اسلام- سال ۱۳۷۷- ش12

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:20 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

وهابیت و هویت شیعی در عربستان

وهابیت و هویت شیعی در عربستان
وهابیت و هویت شیعی در عربستان





 
کل گیری این هویت دوگانه شیعیان عربستان تا حد بسیار زیادی به عوامل فرهنگی، مذهبی وسیاسی وابسته است.
در عربستان سعودی معیار تعیین هویت متفاوت است، زیرا معیارهایی مانند منطقه سکونت (به عنوان مثال حجاز، عصیر، شرقیه)، دین یا فرقه (فرقه های اصلی : شیعیان، اهل تسنن و شاخه های فرعی : حنبلی وهابی، جعفری، اسماعیلی، مالکی و شافعی) و یا قبیله (عنیزه، شمار،قحطان، غمید و غیره) می توانند معیار تعیین هویت قرار گیرند، با وجوداین ممکن است هویت برخی گروهها با لحاظ همه این ویژگی ها تعیین شود، نظیر شیعیان اسماعیلیه.
به طور کلی مردم مایلند بیش از یک معیار برای تعیین هویت آنها به کار رود، از این رو ممکن است برای معرفی خود چند ویژگی اعم از قبیله،خاندان، کشور، منطقه، شهر، دین، مذهب، حزب و غیره را به کار ببرند.
همواره انتخاب معیار تعیین هویت شخص متاثر از شرایط است. گاهی شخص فقط یک ویژگی را ملاک تعیین هویت خود قرار می دهد، زیرااین ویژگی مختصات منحصر به فرد و خاص وی را کاملا بر می تاباند.وقتی دو گروه با یکدیگر روبرو می شوند، هویت اهمیت بسیاری پیدامی کند. به عنوان مثال پافشاری وهابیون در تحمیل عقاید خود به دیگران موجب شده گروه های دیگر هویت آنان را بپذیرند و از آنان پیروی کنند. در این مورد هویت شیعیان در مقابل و علیه هویت وهابیون است.
پس از انقلاب ایران فرقه گرایی در میان شیعیان عربستان تشدیدشد، زیرا در این برهه شکل گیری هویت شیعی بسیار ضروری به نظرمی رسید.
پس از دوره ای نسبتا کوتاه عناصر و شاکله های هویت شیعیان استان شرقی عربستان افزایش یافت و علاوه بر ویژگی های دینی، عوامل درونی و بیرونی نیز شکل گیری هویت شیعی را متاثر نمودند. این عوامل عبارتند از لهجه، مثل ها، افسانه ها و داستان های عامیانه، فعالیت اقتصادی، آداب و سنن شامل نوع لباس و پوشش و نحوه برگزاری جشن های عروسی و ارزش های اجتماعی و خانوادگی. بدین ترتیب همه این عوامل و عناصر، در شکل گیری هویت شیعی منشا اثرند.
اما شیعیان چگونه شعور جمعی خود را تقویت کردند؟ پاسخ به این سوال مستلزم بررسی وجوه تمایز شیعیان استان شرقی از دیگر گروههااست، لذا در ادامه این ویژگی ها بررسی می گردد.

نقش فرقه (مذهب)

تشیع دوازده امامی، ایدئولوژی شیعیان استان شرقی عربستان راتشکیل می دهد و این سنخ از تشیع در تجمع های مذهبی، نمازهای جماعت، آئین ها، مناسک و تظاهرات فرهنگی و اجتماعی دیده می شود.تشیع، دعوتی مستقیم و بی واسطه است، زیرا پیروان این مذهب می توانند پاسخ های مباحث بنیادین و اساسی مربوط به فلسفه و منشاحیات و مفهوم و معنای زندگی و سرنوشت را در آن بیابند و در واقع تشیع راه رستگاری و نجات است. (برایان. آر. ویلسون) دو ویژگی تشیع راحائز اهمیت دانسته است.
نخست اینکه رستگاری و نجات بواسطه رعایت محرمات و انجام موکدات در طی زندگی روزمره حاصل می شود. ثانیا زندگی فی النفسه بارعایت این محدوده ها و مرزها، فی النفسه رستگاری نسبی محسوب می گردد. از اینرو این مذهب هم نوید بخش رستگاری و هم نوعی تجربه رستگاری است.
جنبه مهم دیگر تشیع، احکام عملی اجتماعی و تکلیف شیعیان درقبال اجتماع است که شرکت در مراسم مذهبی، جشنها، تشیع جنازه ومشارکت در ایجاد صندوقهای قرض الحسنه و پرداخت زکات، خمس ونذورات از آن جمله اند. از آنجا که تشیع سر منشا بسیاری از هنجارها وارزش های اجتماعی است، افراد باید در قبال این هنجارها مسئولیت پذیر باشند، زیرا هنجارها و ارزشهای مذکور نمایانگر فضایی مقدس اندکه حفظ حرمت آنها برای شیعیان لازم است. در مذهب تشیع همه مولفه ها و ارکان در فضایی مقدس قرار می گیرند و همه نهادها، اعمال،عقاید، اصول دینی و حتی اسطوره ها مقدس اند.
شیعیان عربستان سعودی از نظر عقیدتی با محیط سازش نیافته ومرزها و محدوده های عقیدتی خود را نقض نکرده اند و این امر در موسم حج کاملا نمود می یابد.
در اینجا لازم است خاطر نشان گردد اگر چه وهابیون خود را سنی معرفی می کنند، شیعیان استان شرقی عربستان در مقابل وهابیون و نه اهل تسنن موضع گیری کرده اند. این امر در روابط دوستانه نخبگان وشخصیت های برجسته شیعه و سنی که در کنار یکدیگر در استان شرقی و حجاز همزیستی مسالمت آمیز دارند، به خوبی نمود یافته است. درحقیقت شیعیان بیشتر بر هویت اسلامی خود تاکید می کنند تا هویت شیعی. از منظر جامعه شناختی اقلیت ها مایلند خود را عضوی از هویت غالب جلوه دهند، زیرا بدین ترتیب احساس ضعف و آسیب پذیری نخواهند کرد. با وجود این در صورتی که فرقه های دیگر تهدیدشان کننداز مذهب خود جانبداری می نمایند. از نظر شیعیان تابعیت سعودی ووهابیت، ماهیت و موجودیت واحدی را تشکیل داده اند که تلفیقی ازعناصر دینی و منطقه ایست. در اینجا این سوال پیش می آید که آیاشیعیان با هویت دینی غالب وفق خواهند یافت؟ زیرا چنانچه تغییر هویت قومی منفعت و سودی در پی داشته باشدبسیاری از مردم عربستان به این امر مبادرت می کنند. این در حالیست که به نقل از ( والکر کنر) در عصر ملی گرایی و تبلیغ اصل خودمختاری، هیچ نشانه ای از تغییر هویت مردم عربستان مشاهده نشده است، بلکه برعکس مردم هویت جدید را نمی پذیرند، زیرا معتقدندممکن است از این طریق هویت خاص و اصلی آنها محو شود و غالبا درهویت جدید در رابطه با حقوق و وظایف گروهها عدالت رعایت نمی شود.
شیعیان مایل نیستند در هویت حکومت هضم شوند، زیرا بدین ترتیب مجبور خواهند شد دست از عقاید خود بردارند، در حالی که پذیرش هویت جدید تغییر وضعیت و جایگاه سیاسی آنان را از امتیازات اجتماعی محروم شده اند، در پی نخواهد داشت.
اگر چه شیعه بودن در عربستان سعودی بیشتر مضر است تا منفعت بخش، ولی این امر موجب نشده شیعیان هویت خود را از دست بدهند.در واقع کسانی که هویت را صرفا ابزاری برای منفعت طلبی می انگارند،جنبه های اخلاقی و روانشناختی آنرا مد نظر قرار نمی دهند، این درحالیست که بسیاری از اعضای گروهها در راه ابراز وفاداری به گروه وحفظ هویت جان خویش را فدا می کنند.
انسجام یک گروه در ابراز دیدگاههای مشترک نمود می یابد و این مفاهیم مشترک عامل تقویت انسجام گروه بشمار می روند. به عنوان مثال حسینیه فقط محل انجام فعالیت های دینی نیست، بلکه در واقع این مکان رابطه بنیادین و عمیق بین نظام معنایی شیعیان و اعضای گروه را بر می تاباند.
بنابراین آئین ها و نمادهای دینی معرف شیعیانند و تعبیر (معرف جمعی) دورکیم در مورد آنها مصداق پیدا می کند. به نقل از دورکیم، این مناسک و آئین ها پیوند مومن با خدا و فرد با جامعه را مستحکم می نماید. در سال ۱۹۲۷ علمای وهابی فتوایی صادر کردند که به موجب آن شیعیان ملزم می شدند اعتقاداتشان را ترک نموده و به وهابیت بگروند، پس از صدور این فتوا اقدامات خشونت آمیزی علیه شیعیان صورت گرفت و وهابیون تلاش کردند حسینیه ها و مساجد را برچینند،ولی به علت پایداری و مقاومت شیعیان تلاش وهابیون ناکام ماند.شیعیان امامیه برخلاف شیعیان اسماعیلی جنوب عربستان، در مقابل سیاست همسان سازی وهابیت مقاومت می کنند، ولی آنچه شیعیان اسماعیلی را از شیعیان امامیه متمایز می کند این است که اسماعیلیان براساس معیارهای قبیله ای نظام یافته اند. به عبارت دیگر اسماعیلیان ازعوامل قومی قبیله ای اثر پذیرفته اند و قبیله (یام) نمونه و مصداق بارزاین ویژگی است. اسماعیلیان بدون اینکه هویت قومی مذهبی خود رامخدوش نمایند به خوبی با نظام موجود تطبیق یافته اند، در نتیجه فشارحکومت و تبلیغات مداوم وهابیون تاثیر چندانی بر آنان نداشته و عده قلیلی از آنان به وهابیون پیوسته اند. در طی سالهای اخیر اسماعیلیان منطقه نجران با تاکید بر موءلفه های مذهبی، تاریخی و اجتماعی،هویت خود را تقویت کرده اند. وقایع منطقه نجران در سال ۲۰۰۰ نشانگرتقویت جنبش اسماعیلیه است. اسماعیلیان مصمم شدند مانند شیعیان امامیه استان شرقی عربستان مراسم سوگواری شهادت امام حسین (علیه السّلام) را به طور علنی برگزار کنند که این تصمیم واکنش حکومت و وهابیون رادر پی داشت. این حرکت اسماعیلیان با تشدید فعالیت های تبلیغی وهابیون در منطقه مقارن بود. وهابیون همه توان خود را بکار گرفتند تااسماعیلیان را به کیش خود در آورند.
در حقیقت مراسم مذهبی به ابزاری برای نمایش هویت شیعیان امامیه و اسماعیلی تبدیل شد. تنوع تعاملات فرهنگی و اجتماعی موجود در بطن جامعه شیعی آنان را در مقابله با گروه غالب یاری می کند.شیعیان نیز مانند گروه های دیگر هویت متمایز خود را حفظ می نمایند.واژه عربی (الجماعه) به معنی گروهی متمایز با اعضای خاص است، شیعیان عربستان عبارت (من الجماعه) به معنای (متعلق به گروه خودی) را برای تعیین هویت و شناسایی یکدیگر بکار می برند. در عین حال تقریبا همه گروهها بدون در نظر گرفتن شاخصه های قومی ومذهبی عباراتی مشابه عبارت مذکور را برای معرفی خود بکار می برند.
گاهی مرزها و محدوده های تفکیک کننده شیعیان از اهل تسنن غیروهابی عربستان واضح و شفاف و گاهی مبهم و نامشخص اند. به عنوان مثال برگزاری جشن سالروز ولادت پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اعتقاد به شفاعت اهل بیت (علیهم السّلام) و توسل به ایشان وجه مشترک شیعیان و سنی های شافعی ومالکی حجاز است. ولی در حوزه های دیگر شکاف بین فرقه های مذکور بسیار عمیق است که مباحث مربوط به امامت و عصمت امامان و اعمال اجتماعی مذهبی از آن جمله اند. پایبندی به قومیت عامل مشارکت شیعیان درفعالیت های گروهی است، بعلاوه فرقه گرایی شیعیان را به سوی ایجادمراکز و نهادهای دینی خاص خود سوق داده است (نظیر حسینیه، مسجد، انتشارات، مجلات، کلوبهای اجتماعی و مراکز فرهنگی و حتی احزاب سیاسی). آنان با سازوکار و امکانات موجود در داخل و خارج از کشور این رویه را دنبال می کنند تا هویت گروهی خود را بروز دهند.
در واقع به علت نامناسب بودن شرایط جامعه عربستان برای فعالیت گروهی و اجتماعی، شیعیان نتوانستند به طور رسمی خود را سازماندهی کنند، بنابراین علت اتخاذ این رویه نبود آزادی بیان در کشور عربستان است

نقش علما

علما به عنوان مهمترین عامل بسیج عمومی، انسجام، همبستگی ووابستگی شیعیان به گروه محسوب می شوند. آنان نماینده مذهبی اجتماعی شیعیان عربستان به شمار می روند و ممکن است مطالبات زیادی متوجه آنان شود، هر چند که این طیف بجز در موارد پراکنده ومحدود از دخالت مستقیم در امور سیاسی خود داری کرده است. علمای شیعه عربستان قبل از انقلاب ایران از نظر سیاسی منفعل بودند ولی نقش و عملکرد سیاسی آنان در امور دینی قابل تامل است. تاکید آنان برحفظ و تداوم مناسک و آئین های اجتماعی شیعیان علیرغم محدودیت های اعمال شده از سوی حکومت سعودی و علمای وهابی، ازآن جمله است. علمای شیعه عربستان که در حقوق اسلامی و اصول عقاید صاحب نظرند، از یک سو در جهت ترویج سنتها و تعالیم شیعی همت گماردند و از سوی دیگر در جهت رفع اتهام هایی نظیر مرتد ومشرک که از سوی وهابیون به شیعیان وارد می شد تلاش نمودند. آنان همزمان همه توان خود را بکار گرفتند تا حکام سعودی را قانع کنندحقوق دینی شیعیان را به رسمیت بشناسند. همچنین علمای شیعه باجلوگیری از بروز تنشهای دینی از مضمحل شدن شیعیان جلوگیری نمودند و در واقع عملگرایی شیعی معاصر محصول تلاشهای علمای گذشته است.
در اوایل دوره حکومت سعودی علمای شیعه به طور مداوم در مقابل فشار حکومت سعودی و وهابیون مقاومت کردند و در جهت بقا و رشدنظام نمادین شیعی کوشیدند و شیعیان استان شرقی از این نظام نمادین برای ابراز هویت اجتماعی و متمایز خود بهره می برند. آنان علیرغم وجود محدودیت های شدید بر احیای مراسم جمعی دینی نظیر برگزاری مراسم ولادت یا وفات ائمه (ع) پافشاری کردند و به عنوان پایگاه دینی مردم به اموری نظیر، ازدواج، طلاق، رفع اختلافات خانوادگی، وقف وموارد مشابه دیگر که ضامن وحدت شیعیان است رسیدگی می نمودند.
با تقویت جایگاه مرجعیت در جهان تشیع نقش علمای شیعه استان شرقی اهمیت بسیاری پیدا کرد. در بدو امر نقش مرجعیت فقط به انتقال تعالیم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و ائمه (علیه السّلام) محدود می شد ولی بتدریج این نقش تغییریافت و از نظر سیاسی نیز اهمیت پیدا کرد. از آنجا که شیعیان استان شرقی عربستان از مرجعیت دینی بی بهره بودند از احکام مراجع عراق وایران پیروی می کردند. مراجع دینی علاوه بر رهبری دینی در عرصه های سیاسی و قضایی نیز هدایت گر مقلدین خود می باشند، درنتیجه شیعیان در همه ابعاد زندگی به احکام فقهی مراجع رجوع می کنند. در سال ۱۹۴۱ (شیخ منصور المرهون) از علمای شیعه برجسته قطیف مسئله ای را از (سید ابو الحسن الاصفهانی) مرجع تقلید وقت نجد، استفتاء نمود. موضوع استفتاء از این قرار بود که آیا ترک بیعت باحکومت ابن سعود جایز است یا خیر.
مرجع مذکور در پاسخ مکتوب خود به این استفتاء این امر را جایزندانست. نامه مذکور هنگام عبور از مرز عراق و عربستان توسط مرزبانان حکومت سعودی توقیف شد. وقتی ابن سعود نامه مذکور را خواند دستوربازداشت (شیخ منصور) و فرزندش (شیخ علی) را صادر کرد و آنها را به ریاض احضار نمود. فتوای الاصفهانی موجبات رضایت و خشنودی ابن سعود را فراهم نمود، با وجود این وی (شیخ منصور) و فرزندش را تهدیدکرد در صورت تکرار این سوالات به مرگ محکوم خواهند شد. خودمحوری و انحصار طلبی مطلق ابن سعود به وی اجازه نمی داد در مقابل یک گروه مذهبی مستقل مسامحه نماید، زیرا در این صورت آنان به رقیب وی تبدیل شده و از حمایت مردم برخوردار می شدند.

عوامل منطقه ای

شیعیان استان شرقی با برخی از قبایل وابستگی خویشاوندی دارند،ولی شرایط جغرافیایی نیز در شکل گیری هویت آنان تاثیر بسزایی داشته است. آنان در مناطق متمایزی تمرکز یافته اند و با اینکه بخشی ازجمعیت استان شرقی سنی مذهبند، روستایی وجود ندارد که در آن شیعه و سنی در کنار یکدیگر بسر ببرند. شیعیان در روستاهایی متراکم و بهم پیوسته زندگی می کنند و با اهل تسنن ازدواج نمی کنند.
اکثریت جمعیت منطقه قطیف را شیعیان تشکیل می دهند و جمعیت اهل تسنن که در مناطق مشخص و مجزا نظیر مناطق (ام الصحک)،(رحیمه)، (دعرین)، (ایناک) و (الزور) تمرکز یافته اند به مراتب کمتراز شیعیان است. با وجود اینکه همواره عوامل اجتماعی اقتصادی روابطاهل تسنن و شیعیان را متشنج نموده، بعلت بهبود شرایط زندگی واستحکام حکومت سعودی آرامش در این منطقه برقرار شد، البته این به معنای پایان یافتن اختلافات نیست. علیرغم پراکندگی و تغییرات جمعیتی ناشی از گسترش شهرنشینی در منطقه احساء، تشخیص مناطق شیعه نشین از مناطق سنی نشین آسان است و مرزهای فرقه ای همچنان وجود دارد، این در حالیست که تشخیص شیعیان از اهل تسنن در منطقه قطیف دشوار است، زیرا از دیرباز این دو فرقه در کنار یکدیگرزندگی مسالمت آمیزی داشته اند. از اوایل دهه ۱۹۷۰ بسیاری از شیعیان احساء از روستاها به شهرهای دمام (مرکز تجاری و مرکز استان شرقی)، ریاض و مناطق دیگر مهاجرت کردند، در حالی که شیعیان قطیف درمناطق خود باقی ماندند. علت این امر را می توان در روحیه مسامحه گرای شیعیان احساء جستجو کرد، زیرا آنان مدتها با اهل تسنن همزیستی مسالمت آمیز داشته اند. شیعیان و اهل تسنن احساء بایکدیگر مبادلات تجاری دارند، بعلاوه شیعیان احساء برخلاف همکیشان خود در قطیف در عرصه های سیاسی فعال نیستند. شیعیان احساء دین را از تجارت، سیاست و حوزه های عمومی تفکیک کرده اند،در حالی که از نظر شیعیان قطیف دین با مولفه های مذکور در ارتباط تنگاتنگ است و پیوند آنها ناگسستنی است.
علمای شیعه احساء بر نمادهای شیعی نظیر پوشیدن لباس های مذهبی، عمامه بر سر گذاشتن و یا حتی ذکر شهادت (اشهد ان علیا ولی الله) تاکید نمی کنند و علمای قطیف در این مورد با آنان اختلاف نظردارند. این تفاوت از آنجا ناشی می شود که شیعیان احساء موارد فوق را به عنوان شاخصه ها و شاکله های اصلی هویت خود قلمداد نمی کنند، بلکه بواسطه پیروی از اصول و مبانی عقیدتی شیعی و انجام مناسک دینی واجتماعی و برگزاری مراسم های مذهبی هویتشان را بروز می دهند، درحالی که شیعیان قطیف نمادهای شیعی را به عنوان عناصر سازنده هویت اجتماعی خود تلقی می کنند. با این همه تفاوت منش شیعیان احساء و قطیف لزوما نمایانگر میزان دینداری آنها نیست.
در احساء عناصر معنوی و عرفانی زیر ساختهای اصلی دین را تشکیل می دهند، در حالی که جنبه های عقلانی و سیاسی تشیع در قطیف پررنگ تر است. در واقع مذهب تشیع در این مناطق از عوامل خارجی نظیر جنبش اسلامی عراق و مصر، انقلاب اسلامی ایران و به ویژه فرقه گرایی وهابیون اثر پذیرفته است. البته این به معنای وجود اختلاف وانشقاق عمیق شیعیان این مناطق نیست، بلکه هدف از طرح این مباحث بررسی تاثیر عوامل منطقه ای بر هویت شیعیان است. قطیف،احساء و استان شرقی عربستان فقط به مثابه محل سکونت گروهی ازمردم تلقی نمی شوند، بلکه در گستره ای وسیع تر رابطه و تعامل بین شیعیان منطقه را بر می تابانند. در این فضا شیعیان تمایز فرهنگی، انسجام اجتماعی و نارضایتی سیاسی خود را به نمایش گذاشته اند و علیه دشمن که عامل محرومیت و انزوای آنهاست متحد شده اند.
جدایی شیعیان استان شرقی از مناطق دیگر عواطف آنان را متاثر نموده، از اینرو شیعیان قطیف هرگز مایل نیستند به مناطق دیگر مهاجرت کنند. حتی شیعیان جویای کار این منطقه پیشنهاد کار در مناطق دیگر را رد می کنند، زیرا مایل نیستند از جامعه خود جدا شوند.
دانشجویان شیعه دانشگاه شاه سعود در ریاض با دانشجویان دیگر درهم نمی آمیزند و گروهی مجزا را تشکیل داده اند و بدین ترتیب با ارتباط برقرار کردن با همکیشان خود در این گروه احساس امنیت می کنند.

انسجام اجتماعی

علاوه بر مذهب مشترک، وابستگی های خانوادگی، منافع، ارزشها، سنن، آداب و مشکلات مشترک در پیدایش انسجام اجتماعی موثرند. درحوزه اجتماعی، مشارکت افراد در مناسک و آئین های جمعی نظیر نمازجماعت، مناسبت های مذهبی (مانند جشن ولادت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وائمه (ع)، عاشورا و تشیع جنازه) نمایانگر انسجام و همبستگی اجتماعی شیعیان است. در واقع این مناسک، تظاهرات نمادین وحدت گروه می باشند و افراد با شرکت در آئین های مذهبی نیروی تعالی بخش جامعه را تجربه می کنند.
هنگامی که این آئین ها در محافل عمومی به منصه ظهور می رسند،ویژگی های مشترک شیعیان را به نمایش می گذارند و در واقع شیعیان بواسطه این ویژگی ها از دیگران متمایز می گردند. مفهوم گروه درمواردی نظیر ازدواج نمود می یابد و تقریبا در این مورد خروج عضو از گروه غیر ممکن است، زیرا اکثر خانواده های شیعه معتقدند فرزندانشان باید باهمکیشان خود ازدواج کنند. تقریبا همه شیعیان موارد بسیار نادر ازدواج شیعیان با اهل سنت و به ویژه وهابیون را که در دهه های اخیر رخ داده ملامت کرده اند و علیه این پدیده که آنرا ظلم نابخشودنی می دانند بسیج شده اند. بعلاوه تهدیدات مداوم طیف مذهبی حاکم علیه شیعیان موجب شده آنان حتی اصول و مبانی عقیدتی خود را بررسی نکنند، چه رسد به اینکه آنها را نقد کنند، زیرا آنان این اقدام را گامی به سوی متزلزل نمودن هویت و اتحاد خود می دانند.
پیروان هر فرقه ای در صورت مواجه شدن با تهدیدهای داخلی یاخارجی انسجام اجتماعی خود را حفظ می کنند. بر حسب عادت، پیروان فرقه های مختلف در عین اینکه بر مرزها و محدوده های مشخص عقیدتی خود تاکید می کنند، همه توان خود را برای حفظ وفاق داخلی بکار می گیرند. تحلیل و بررسی قومیت می تواند ما را در فهم بهتر این پدیده ها یاری کند. خاص گرایی دینی شیعیان به مفهوم آگاهی ازبحران های بالقوه و یا بالفعل است. در اینجا، (بحران) به معنای نگرانی از تبعید و ترس از جدایی، انزوا و اضمحلال است.
در مورد شیعیان عربستان سعودی، منشا اصلی بحران و انگیزه جدایی شیعیان از اکثریت غالب این است که آنان خود را خارج از حیطه اجتماع بزرگتر و غالب می پندارند و عملکرد حکومت سعودی این دیدگاه شیعیان را تقویت کرده است. در واقع این واکنش شیعیان به وضعیت کنونی جامعه عربستان به مبحث تقیه و انتظار در دوران غیبت امام عصر (علیه السّلام) مربوط می شود. شیعیان مجبورند از حکام نامشروع که نه امامند و نه از سوی امام تعیین شده اند فاصله بگیرند. اگر چه این رویکردپس از احیای تشیع در عراق، ایران و کشورهای حوزه خلیج فارس کمرنگ شد ولی همچنان در عرصه های دینی استمرار یافته است.
در مجموع، شیعیان استان شرقی عربستان نوعی از خاص گرایی دینی را به نمایش گذاشته اند. می توان این خاص گرایی را به شبکه ای قومی تشبیه نمود که اعضای آن عضویت خود را از طریق مشارکت مداوم درفعالیت های اجتماعی ابراز می کنند. در واقع در شبکه مذکور موضع گیری های سیاسی شیعیان نمود مشارکت جمعی قومی است و تمایز وجدایی مناطق شیعه نشین از مناطق دیگر نمود خاص گرایی منطقه ای است.
بنابراین شیعیان در عربستان سعودی به جامعه ای بدیل و آلترنایتوتبدیل شده اند که اعضای آن علایق، دیدگاهها و عقاید خاص خود رادارا می باشند. در این جزیره مجزا، اجتماع شیعیان انسجام خود را حفظنموده و دیدگاهها و مطالبات سیاسی جمعی خود را مطرح می کنند.

شیعیان و هویت ملی

حکومت کنونی سعودی در منطقه ای تاسیس شد که در طول تاریخ هرگز قدرت سیاسی در آن متمرکز نشده بود. حکومت های منطقه ای،دینی و قبیله ای متعددی در شبهه جزیره عربستان حکومت کرده اند، ازاینرو کشور عربستان مجموعه ای از طوایف و گروه های مختلف قومی ودینی را در بر می گیرد که در طول ربع نخست قرن و در نتیجه استیلای (عبدالعزیز ابن سعود) با یکدیگر متحد شدند. این اتحاد سیاسی سنت های ریشه دار و عمیق آنها و احساس وابستگی به این سنت ها راتحت الشعاع قرار نداده است. جامعه چند گونه کنونی عربستان ازگروه های اجتماعی مختلف تشکیل شده و خواستگاه و ارزش های اجتماعی، رویکردهای دینی، نمادهای تاریخی، لهجه، سنت ها و آداب گروه های مذکور مشترک نیست و در واقع آنان فاقد حافظه جمعی و وفاق فرهنگی اند.
(ژاکوب گلدبرگ) معتقد است جمعیت بومی عربستان از نظر قومی ودینی همگون تر و منسجم تر از جمعیت هر کشور دیگر عربی است وجمعیت شیعیان تنها استثنای عمده از این همگونی است، همچنین ازنظر (جیمز پیسکاتوری) در عربستان تفاوت های قومی و مذهبی اهمیت زیادی نداشته و چالشی برای وحدت ملی ایجاد نکرده اند وجمعیت این کشور به استثناء جمعیت شیعیان، اجتماع همگونی از اعراب اهل تسنن است و در این مورد نیز شیعیان استثنای اصلی این اجتماع همگون محسوب می شوند. برخی معتقدند جمعیت عربستان سعودی به دو بخش تقسیم شده است ؛ قبایل سنی که اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند و اقلیت شیعه. به نقل از (جوزف کاستینر)، اکثریت جمعیت مناطق نجد، القسیم و احساء بدوی و چادر نشین بوده اند، البته این فقطیک فرض است. در این رابطه دو نکته قابل توجه است.
اولا مناطق مذکور به عنوان مناطق مرکزی و اصلی کشور تلقی نمی شدند. تا دهه ۱۹۵۰ مکه تنها شهر پر جمعیت عربستان بود که جمعیت آن به یکصد هزار نفر می رسید و اکثریت جمعیت آن یکجانشین و ثابت بودند، همچنین جمعیت هر یک از شهرهای ریاض و جده به هشتاد هزار نفر می رسید و بیشترین تراکم جمعیت در استان جنوبی عربستان دیده می شد.
ثانیا برخلاف ادعای (کاستینر) اکثریت جمعیت احساء در اوایل قرن بیستم چادر نشین نبوده اند. به نقل از (جی. گ. لوریمر) جمعیت ثابت وغیر کوچ نشین احساء در سال ۱۹۱۵ صد و یک هزار نفر بوده است، درحالی که کل جمعیت چادر نشینان ۵۷/۰۰۰ نفر بوده که اکثر آنان ازمنطقه نجد به این ناحیه مهاجرت کرده بودند. اگر چه در این رابطه آماررسمی در دست نیست، در این مورد اتفاق نظر وجود دارد که شیعیان ۵۰درصد از کل جمعیت منطقه احساء را تشکیل می دهند.
بررسی همگونی دینی در عربستان سعودی مستلزم توجه به تفاوت های عمیق و پیچیده اجتماعی، فرهنگی و مذهبی این کشوراست. می توان همگونی مذهبی در عربستان سعودی را به همگونی جامعه مسلمین در تاریخ اسلام تشبیه نمود. از آنجا که مذهب شاخص ترین و متمایزترین ویژگی گروههای مختلف است، تفاوت ها وتمایزهای مذهبی بیش از دیگر تفاوت ها نمود می یابد، از اینرو فرض می کنیم طبقه بندی اقلیت اکثریت در مورد عربستان قابل اعمال باشد.اگر چه این طبقه بندی تا حد بسیار زیادی به درک و شناخت هر گروه ازخود وابسته است، جامعه شناسان عربستان واژه (اقلیت) را برای گروهی بکار می برند که در موسم حج از آفریقا به عربستان آمدند و احتمالا در دوشهر مقدس مکه و مدینه سکنی گزیدند. به عنوان مثال در مدینه برخی اقلیت ها در (منشیه) و (باب الکوسه) استقرار یافتند. اگر چه اکثراقلیت ها تابعیت کشور عربستان سعودی را کسب نمودند،محدودیت های فرهنگی قومی مانع از آن شد تا در جامعه سعودی ادغام شوند. این اقلیت ها در گتو یا محدوده خاص خود سنت های اجتماعی،زبان، سنن، رسوم، آداب، عادات و سابقه فرهنگی خود را حفظ نموده اند.وهابیون ستیزه جو شیعیان را اقلیت می نامند تا بدین طریق شأن ومنزلت جامعه و منطقه آنان را پائین تر از اکثریت سنی مذهب نشان دهند. البته این بدان معنا نیست که گروههای دیگر اجتماعی همگون ومنسجم اند. با توجه به وجود تباین و عدم تجانس در جوامع شیعه وسنی، طبقه بندی مذهبی شیعه سنی مناسب به نظر نمی رسد. به نقل از(سلمه) با اینکه اهل سنت اکثریت جمعیت را تشکیل می دهند، اتحادو انسجام در میان آنان وجود ندارد.
علیرغم فشار مداوم وهابیون، چهار مذهب سنی همچنان در کشور بقایافته اند. وضعیت شیعیان نیز به همین منوال است و جامعه آنان همگون نیست. شیعیان امامیه در استان شرقی و مدینه و اسماعیلیان و زیدیه درجنوب و در منطقه نجران و کیسانیات ینبوع سکنی گزیده اند. از اینروتعبیر اکثریت همگون دینی افسانه ای بیش نیست، چرا که فرقه های مختلف لزوما موجودیتی واحد را تشکیل نمی دهند، بلکه هر فرقه ویژگی های منطقه ای، اجتماعی و مذهبی خاص خود را داراست. در واقع می توان عربستان سعودی را مانند لبنان کشور اقلیت های دینی تلقی نمود که وهابیون معرف اقلیت غالب می باشند. جوامع قبیله ای و بدوی درمنطقه نجد متمرکز شده اند در حالی که جوامع شهری و ثابت در حجاز واحساء استقرار یافته اند. با اینکه این مناطق در جغرافیای سیاسی کشورادغام شده اند، از نظر فرهنگی، روانشناختی و جامعه شناختی واگرا ومتفاوتند.
شیعیان استان شرقی با مردم نجد، حجاز، عصیر و مردم مناطق دیگربیگانه اند و عکس این حالت نیز صادق است. هنگامی که یک شیعه به جده یا عصیر می رود نسبت به فضای اجتماعی، فرهنگی و بومی این منطقه احساس بیگانگی می کند. هنگامی که یک حجازی به استان شرقی می رود نیز دچار همین حالت می شود. بدیهی است کارکنان سعودی شرکت نفتی آرامکو که از مناطق دیگر به این ناحیه آمده اندترجیح می دهند با شیعیان استان شرقی ارتباط برقرار نکنند. آن دسته ازکارکنان شرکت که برای ساخت مسکن خود در مناطق شیعه نشین وام دریافت کرده اند معمولا با زیردستان خود و به ویژه شیعیان توافق مالی می کنند تا از مزایای شرکت به طور مشترک بهره ببرند. با اینکه شرکت نفتی آرامکو در سال ۳ ـ ۱۹۸۲ نیروهای سعودی بسیاری را استخدام نمود، تغییر جمعیتی چشمگیری در مناطق شیعه نشین پدید نیامد. درواقع کارکنان اهل حجاز، نجد، عصیر و دیگر شهرها وام دریافتی ازشرکت را جهت ساخت خانه در مناطق خود هزینه کردند و بسیاری ازآنان اقامت خود را در استان شرقی، کوتاه مدت و یک استثناء تلقی می کردند. از نظر تاریخی شکاف بین مردم این مناطق بسیار عمیق است و سابقه آن به مدتها قبل از تشکیل حکومت سعودی باز می گردد.
به عنوان مثال منطقه گرایی مردم حجاز دارای ریشه تاریخی است.پس از اینکه حجاز به تصرف سپاهیان ابن سعود درآمد، شکاف منطقه ای نمودار شد، زیرا مناطق نجد و حجاز از نظر فرهنگی، اجتماعی اقتصادی و سیاسی کاملا از یکدیگر متمایز و متفاوت بودند.
به نقل از یکی از دانشمندان حجاز، هنگامی که نجد هنوز یک جامعه قبیله ای بود حجاز شهر و جامعه ای نسبتا متجدد بشمار می رفت. زمانی که ابن سعود به حجاز حمله کرد با سرزمینی دو گانه مواجه شد. از یک سوبیابان های خالی از سکنه و شهرهای عقب مانده و سزاوار حکومتی تئوکراتیک و از سوی دیگر سرزمینی مقدس که درهای آن به سوی جهان گشوده شده بود و حکومت بر آن زیرکی خاصی را می طلبید.
(جی. بی. کیلی) در سال ۱۹۸۰ همین تحلیل را با عباراتی مشابه ارائه نمود. در این شرایط آلترناتیو مناسب، دنبال کردن سیاست های زیرکانه و بلند مدت برای سازش دادن دو قطب و جلب حمایت کوچ نشینان یا بدویان و شهرنشینان بود. ولی گروه اخوان کسانی را که تسلیم عقایدشان نمی شدند مشرک می پنداشتند، از این رو آلترناتیوسازشکارانه را رد کردند و آن را ضعف معصیت آمیز نامیدند. حکومت سعودی از الحاق کامل حجاز به کشور خودداری نمود، بنابراین مردم آنراحکومتی خارجی مانند عثمانیان می پنداشتند. در واقع جامعه حجازچالشی جدی برای حکومت به شمار می آمد، از اینرو در پی شکست سیاست اشرف در سال ۲۶ ۱۹۲۵، ابن سعود مصمم شد حجاز را به قلمرو خود منظم نماید تا بدین طریق روحیه تمایز یافتگی و احساس جدایی مردم از بین برود. از نظر ابن سعود انضمام حجاز به کشور در تغییرمرکز قدرت از مناطق ساحلی به مناطق بیابانی و مرکزی اهمیت ویژه ای داشت و از طرف دیگر هدف اصلی وی تشکیل حکومتی بود که عموم مردم به حکام آن یعنی خاندان آل سعود و اسلام وهابی وفادار باشند

ملی گرایی سعودی وهابی

پدیده نو ظهور ملی گرایی در عربستان همچنان مبحثی دشوار وپیچیده است. در کشور عربستان فرهنگ و سنت سیاسی واحد ومنسجمی که بتوان در مباحث مربوط به جنبه های نظری و عملی ملی گرایی به آن رجوع کرد وجود ندارد، از اینرو تفاسیر ارائه شده در این حوزه متاثر از قضاوتهای فردی یا گروهی است. از نظر علمای وهابی ملی گرایی معادل واژه عربی (قومیه) است. واژه عربی مزبور به مفهوم (العصبیه الجاهلیه) مربوط می شود. این اصطلاح به معنای نوعی مرز ومحدوده است که در دوره جاهلیت رایج بوده و این مرز بر اساس وابستگی های خویشاوندی، قبیله ای، خانوادگی و موارد مشابه دیگرتعیین می شده است.
بنابراین بر اساس نگرش مذکور ملی گرایی در نقطه مقابل مفهوم امت اسلامی قرار می گیرد، ولی اگر ملی گرایی را به معنای (وطنیه) یا وطن پرستی تعبیر کنیم، این مفهوم در نقطه مقابل مفهوم دولت یا حکومت قرار می گیرد و نه امت.
در هر حال ملی گرایی به معنای متعارف آن در ادبیات علوم اجتماعی،در جامعه کنونی عربستان وجود ندارد. خاندان سلطنتی آل سعود نوع خاصی از ملی گرایی را به مردم تحمیل کرده اند و آن وفاداری مردم به پادشاه و خاندان سلطنتی است. بر اساس این تفسیر پادشاه حاکم و امام است و نامش در دعاها ذکر می گردد. چالش اصلی فراروی شیعیان درمبحث ملی گرایی اینست که آنان به عنوان عامل انشقاق و تفرقه امت اسلامی و حرکتی مخالف جریان کنونی جهان اسلام تلقی می گردند.پس از انقلاب ایران این ذهنیت بیش از پیش تقویت شد، زیرا آنان اقمار شیعیان ایران در عربستان نفت خیز و تهدیدی برای انسجام ملی تلقی می شوند. البته نحوه عملکرد و رفتار شیعیان در دوره معاصر عامل ایجاد این ذهنیت نیست بلکه ریشه آنرا باید در تاریخ جستجو کرد، چراکه شیعیان همواره در مورد جانشینی پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) با اهل تسنن اختلاف داشته و حکومت آنان را غیر مشروع دانسته اند. تاکید وهابیون بر بکاربردن واژه رافضی (کسانی که خلافت سه خلیفه نخست یعنی ابوبکر،عثمان و عمر را مشروع نمی دانند) در مورد شیعیان جایگاه تاریخی حکام سنی و شیعیان مخالف آنان را بر می تاباند. این بدان معناست که وفاداری شیعیان به حکومت اهل تسنن همواره مورد تردید است. به علاوه چون شیعیان می توانند دین خود را مخفی کنند (تقیه) جامعه آنان به عنوان آشیانه گروههای مخالف تلقی می شود، بنابراین وهابیون نیزدر شکل گیری هویت مستقل شیعیان سهیم بوده اند، در عین حال شیعیان بواسطه برخورداری از هویت مستقل از سوی وهابیون طرد شده اند.
در عین حال در مفهوم متعارف ملی گرایی و هویت ملی بر رابطه نزدیک ملی گرایی و حکومت تاکید شده است. فهم این مبحث مستلزم کالبد شناسی رابطه دیالکتیک ناسیونالیسم و مواضع و اصول حکومت سعودی است.
منبع:بنیاد فرهنگی حضرت مهدی موعود علیه السلام اصفهان

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:20 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

افشای ماهیت وهابیت

افشای ماهیت وهابیت
افشای ماهیت وهابیت





 
دکتر عصام العماد، شیعه‌ شناس، متخصص در علم رجال و حدیث و تاریخ، مدرس مجمع جهانی اهل بیت (علیهم السّلام) و فارغ‌التحصیل دانشگاه‌های مذاهب عربستان سعودی است. وی که خود زمانی پیرو وهابیت بوده و اکنون به مذهب تشیع گرویده است، در گفت‌وگوی تفصیلی به تشریح شکل‌گیری فرقه وهابیت و افشای ماهیت آن پرداخته است.
وی با بیان این که مبنای فقهی وهابیون بسیار مصلحتی است، گفت که نگاه فرقه وهابیت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوری که در دنیا صورت می‌گیرد ناشی از این تفکر است.
العماد، بزرگ ترین مشکل دنیای اسلام را حرکت وهابیت دانست و با بیان این که وهابیون به مقوله‌ای به نام «تقریب مذاهب» اصلا اعتقادی ندارند، پیشنهاد داد که علمای شیعه و سنی در مقابل صدور فتاوی تکفیری وهابیون بیانیه‌ای مشترک صادر کنند.
وی با اشاره به این که فتوای وهابیون ناشی از تاثیرات عناصر اسراییلی در میان آنان است، آن را در راستای متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمین دانست.
دکتر عصام العماد که یمنی‌الاصل و ۳۹ ساله است و تحصیلات خود را در دانشگاه‌های عربستان گذرانده و روزی خود در زمره پیروان وهابیت بوده و امروز به عنوان یک شیعه‌شناس در ایران به تدریس و تالیف مشغول است، در گفت‌وگویی تفصیلی با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) اظهار داشت: صدور فتوای تکفیری ۳۸ نفر از علمای وهابی عربستان چیز غریب و جدیدی نیست؛ چرا که وقتی ما به تاریخ وهابیت از بدو تأسیس آن نگاه می‌کنیم، مشاهده می‌کنیم که وهابیت در بستر تکفیر به وجود آمده و بر طبق آن رشد و حرکت کرده است.
وی گفت: گمان نمی‌کنم هیچ مذهبی همانند وهابیت در فضای تکفیری تبلور یافته باشد و متاسفانه این‌گونه تندروی آنان ناشی از جهل به معنی تکفیر و خصوصیات آن است.
العماد اظهار داشت: بنده از آن زمان که به ایران آمدم مشغول تالیف کتب و نقد روش وهابیت شدم که یک نمونه از مناظراتم با یکی از مفتی‌های کویت صورت گرفت و آن در مجموعه کتاب «الزلزال» چاپ شده است که به فارسی نیز ترجمه شده است.

مؤسس فرقه وهابیت اطلاع کاملی از علوم اسلامی چون منطق و اصول و لغت نداشته است

وی ادامه داد: شیخ محمد عبدالوهاب مؤسس مذهب وهابیت است و فردی است که در خانواده‌ی علمی رشد و در نزد پدر و برادر خود تحصیل کرده است ولیکن متاسفانه انحرافات بزرگ فکری داشته است.
معتقدم شیخ عبدالوهاب با دو مشکل بسیار بزرگ دست و پنجه نرم می‌کرد که البته این دو مشکل را از مطالعات مکرر کتاب‌های وی، کشف کرده‌ام. مشکل اول وی کمبود علم بوده است. او اطلاع کاملی از علوم اسلامی چون منطق و اصول و لغت و... نداشته است.
وی گفت: شیخ محمد عبدالوهاب هرگز نتوانسته است تحصیلی کامل و جامع از علوم، در یک دانشگاه معتبر داشته باشد و هرگز نتوانسته به شکلی ملازم نزد شخصیتی علمی تلمذ کند.
عصام العماد افزود: متأسفانه شیخ محمدعبدالوهاب قبل از اینکه تحصیلات خود را به‌طور کامل تکمیل کند، عهده‌دار امر تبلیغ دین شد؛ این در حالی بود که وی دارای روحیه تندرویی بود.

مشکل اساسی و بزرگ موسس وهابیت انحراف سلوکی نبوده بلکه مشکل فکری بوده است.

وی مشکل دوم شیخ محمد عبدالوهاب را انحراف فکری و عقیدتی برشمرد و عنوان کرد: مشکل اساسی و بزرگ وی، مشکل فکری بوده است که نمونه چنین مسأله‌ای درمیان خوارج در زمان امام علی علیه‌السلام وجود داشته است.

عبدالوهاب علاوه بر شیعه، اهل تسنن معتدل را نیز مورد هجمه قرار داد.

وی اضافه کرد: از بدو ظهور شیخ محمد عبدالوهاب ما شاهد افکار خطرناکی از وی بودیم که متأسفانه وی فقط بر ضد شیعه عمل نکرد بلکه تمام اهل تسنن مخلص و معتدل را نیز مورد هجمه فتوایی خود قرار داد.
عصام العماد گفت: شیخ محمد عبدالوهاب معنای حقیقی و ضوابط اصلی تکفیر را پی نبرده بود؛ بنابراین جمع کثیری از مسلمانان شیعه و سنی را داخل در دایره شرک و تکفیر نمود و این همان خطر بزرگ است. وی هرکس که تابع افکارش نبود را ضد توحید می‌انگاشت.
وی ادامه داد: این شخصیت با فکر شخصی خود قواعدی را در زمینه توحید تدوین کرده بود و هر کسی را با این چهارچوب مخالفت یا نقد می‌کرد، کافر می‌شمرد و بر این اساس مشاهده می‌کنیم بزرگان علمی عالم اسلام را رد کرده است؛ مثلا کتاب توحید زمخشری، تفسیر آیات توحید امام فخر رازی و امام ابوحامد غزالی، طبرسی و عسقلانی، ثعلبی و حتی طبری که از علمای بزرگ اهل سنت است، در نظر شیخ محمد عبدالوهاب مصداق کتب مضله است و نویسنده آن کتاب، کافر است.
این محقق تاریخ اسلام خاطر نشان کرد: شیخ محمد عبدالوهاب یک نوع حساسیتی در مساله توحید داشت و درصدد بود با فکر خودش این مساله را حل کند غافل از اینکه کمیتش در این زمینه لنگ بود و او با کارش نه فقط مشکل در عربستان، بلکه در تمام جوامع اسلامی از اندلس تا ایران و پاکستان و در میان تمام فرق اعم از اشعری،معتزله، سلفیه و شیعه و... ایجاد کرد. وی باعث شد جنبش‌های بزرگ اسلامی به چند دستگی مبدل شوند و از حرکت باز ایستند.

موسس وهابیت می‌خواست توحید ساختگی خویش را بر دیگران تحمیل کند.

عصام العماد تاکید کرد: بنده در صدد این نیستم که نیت شیخ محمدعبدالوهاب را در این کار بیابم؛ چرا که نیت، امری درونی و فقط خداوند متعال از آن مطلع است. آنچه برای من مسلم است، این است که شیخ با عملکردش می‌خواست توحید ساختگی خویش را بر دیگران تحمیل کند، بدون اینکه درک جامعی از آن داشته باشد. او به قدری تعصب داشت که در نامه‌های خویش به دیگران، آنان را مشرک خطاب می‌کرد و می‌گفت (من محمد عبدالوهاب الی المشرکین). وی معتقد بود جان و مال و زنان مخالفش برای طرفدارانش مباح است.
وی ادامه داد: حتی شیخ سلیمان عبدالوهاب برادر شیخ محمد عبدالوهاب نیز به مقابله با او پرداخت و روزی به او گفته بود«تو هرگز کتاب‌هایی را که خوانده‌ای به درستی درک نکرده‌ای».
وی تاکید کرد: بسیاری از مسایلی را که شیخ محمدعبدالوهاب متعرض آن شده است، به قدری تند است که بسیاری معتقدند «ابن تیمیه» که او هم یکی از شخصیت‌های افراطی در تاریخ بوده است، از وی معتدل‌تر بوده است؛ چرا که در باب بدعت، کثیری از امور هستند که شیخ محمد عبدالوهاب آن را داخل در شرک دانسته، ولی «ابن تیمیه» چنین نکرده است.
دکتر عصام العماد، فتوای تکفیری ۳۸ تن از علمای وهابی را متأثر از فتاوای شیخ محمد عبدالوهاب عنوان و اضافه کرد: تا زمانی که راه حلی برای این معضل نیابیم، مشکل جهان اسلام حل نخواهد شد.

بزرگ‌ترین مشکل دنیای اسلام حرکت وهابیت است.

وی گفت: شیخ محمدسعید رمضان لوطی که از فقهای بزرگ است، گفته بود «حدود ۲۰۰ متفکر اسلامی از سراسر جهان اجتماعی تشکیل دادیم تا مشکلات جهان اسلام را بیابیم و حل کنیم. پس از بحث به این نتیجه رسیدیم که بزرگ‌ترین مشکل که دنیای اسلام با آن دست و پنجه نرم می‌کند حرکت وهابیت است.» اینان مشکلاتی در تمام دنیا اعم از آمریکا و فرانسه، آلمان و چین و تمام جاهایی که در آن نفوذ کرده‌اند، ایجاد نموده‌اند.
دکتر العماد از قول دکتر علامه یوسف قرضاوی نقل کرد: در دنیای اسلام کسی اعم از مرده و زنده وجود ندارد مگر اینکه وهابیت کتابی در لعن آن نوشته است چه شیعه باشد چه سنی، چه زیدی و چه...
وی خاطر نشان کرد: به عنوان مثال یک وهابی کتابی در رد سید جمال‌الدین اسدآبادی به نام «تحذیر الامم من کلب العجم = برحذر داشتن امت از ...فارسی» نوشته است. یک وهابی دیگر کتابی در رد صاحب «تفسیر المنار» به نام «صواعق من النار علی صاحب المنار: هجوم شعله‌های آتش بر سر صاحب کتاب المنار» نوشته است. دیگری کتابی به نام «الکلب العالی یوسف القرضاوی: ... بزرگ یوسف قرضاوی» نوشته است.

تمام نوشته‌های آنان فقط و فقط علیه مسلمانان است.

عصام گفت: بنده قبل از شیعه شدنم نزد فردی به نام «المدخلی» درس می‌خواندم که نزد این شیخ قریب ۱۰۰ کتاب در لعن و رد بزرگان اسلام اعم از «سید محمد قطب»، «شیخ محمد غزالی»، «آیت‌الله خویی»، «شیخ محمد عبده» و ... وجود داشت. این در حالی است که ما در میان کتب وهابیون کتابی در رد مارکسیست، بودائیسم، بهائیت و تفکرات اسراییلی و آمریکایی نمی‌بینیم. تمام نوشته‌های آنان فقط و فقط علیه مسلمانان است.
فتوای وهابیون ناشی از تاثیرات عناصر اسراییلی در میان آنان است.
این، فتوایی است که از قصر سعودی صادر شده است.
فتوای وهابیون در راستای متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و اخوان المسلمین است.
وی تاکید کرد: فتوای وهابیون ناشی از تاثیرات عناصر اسراییلی در میان آنان است و باید توجه داشت که این فتوایی است که از قصر سعودی صادر شده است زیرا تمام علماء و مفتی‌های عربستان کارگزار حکومت هستند. این فتوا در جهت منافع اسراییل و برای متوقف کردن حرکت حزب‌الله لبنان و حماس و اخوان المسلمین و... صادر شده است.
عصام العماد، ظهور وهابیون معقول در عربستان را از پدیده‌های مبارک یاد کرد و به خبرنگار فقه و حقوق ایسنا گفت: شیخ سلیمان العوده، سردمدار وهابیون معقول از جمله کسانی است که شجاعت نقد شیخ محمد عبدالوهاب را یافت و او را به خطا منتسب کرد.
وی، دلیل تحقق چنین امری را دارای ریشه‌ی تاریخی عنوان کرد و گفت: پس از آنکه بین «ملک فیصل» و «جمال عبدالناصر» درگیری پیش آمد، «ملک فیصل» جهت انتقام‌گیری، جمعی از علمای اهل تسنن مصر از جمله «سید محمد قطب» و «شیخ محمد غزالی» را به عربستان دعوت کرد تا آنان را بر ضد «جمال عبدالناصر» به کار گیرد ولیکن وقتی آنان وارد عربستان شدند چون از تفکرات «سید جمال‌الدین اسدآبادی» و «شیخ محمد عبده» تاثیر پذیرفته بودند، تفکرات «شیخ محمد عبدالوهاب» را مورد انتقاد شدید قرار دادند.
عصام العماد گفت: وقتی اینان وارد عربستان شدند «شیخ ربیع مدخلی» و «بن‌باز» تعبیری کرده و گفته بودند ورود اینان به منزله‌ی بمبی است که موجب انفجار تفکر وهابی خواهد شد.
وی ادامه داد: «سید محمد قطب» پس از محکومیت به اقامت اجباری در عربستان مشغول تدریس شد و شاگردان معقولی چون «سلیمان العوده» را پرورش داد.
درشرایطی که امام علی(علیه السّلام) وعمربن‌خطاب درعربستان نقد می‌شدند،کسی حق نقد عبدالوهاب را نداشت.
عصام العماد گفت: من به یاد دارم زمانی در دانشگاه‌های عربستان نقد امام علی علیه‌السلام و حتی عمر بن خطاب به راحتی صورت می‌گرفت ولی هیچ‌کس حق نقد شیخ محمد عبدالوهاب را نداشت. در این ایام با ظهور بزرگانی شجاع چون «سید محمد قطب» و «شیخ محمد غزالی» این وضعیت افول یافت.
وقتی بزرگان وهابی نتوانستند با قدرت علمی«قطب»مقابله کنند،او را به شورش علیه ولی امر خودمتهم کردند.
وی ادامه داد: وقتی بزرگان وهابی نتوانستند با قدرت علمی «سید محمد قطب» مقابله کنند، او را متهم کردند به این‌که علیه ولی امر خود شورش کرده است که او نیز در جواب گفته بود اگر ولی امری برای من باشد، او «جمال عبدالناصر» است.

حرکت وهابیت در جهت اهداف انگلیس، آمریکا و اسراییل است.

نگاه فرقه وهابیت فقط در مورد قبور است و انفجار قبوری که در دنیا صورت می‌گیرد ناشی از این تفکر است.
عصام العماد، حرکت وهابیت را در جهت اهداف انگلیس و آمریکا و اسرائیل برشمرد و گفت: این مذهب نگاهش فقط در مورد قبور است و به امور دیگر اهتمام ندارد و معتقدند زیارت قبور شرک است و انفجار قبوری که در دنیا صورت می‌گیرد ناشی از این تفکر است. این تا جایی بوده است که برخی از علماء گفته بودند، گویی شیخ محمد عبدالوهاب در مقبره متولد شده و بنابراین عقده‌ای درونی در این مورد دارد.

وهابیون چون درک درستی از معارف ندارند امور عرفی را داخل در مفهوم بدعت می‌دانند.

وی، بنای قبور و اشکال مختلف مقبره را از جمله امور عرفی برشمرد و اضافه کرد: وهابیون چون درک درستی از معارف ندارند امور عرفی را داخل در مفهوم بدعت می‌دانند.
به اعتقاد عبدالوهاب، مشرکین مسلمان از مشرکین دوران پیامبر مانند ابولهب و ابوجهل بدتر و ملعون‌ترند.
مدرس مجمع جهانی اهل بیت (ع) گفت: محمد عبدالوهاب آن‌چنان در مورد مسلمانان تندرو بود که در کتاب خود نوشته است مشرکین مسلمان از مشرکین دوران پیامبر مانند ابولهب و ابوجهل بدتر و ملعون‌ترند.

مرض تکفیر امری است که باید نسبت به آن هوشیار بود.

وی تصریح کرد: معتقدم هر جا تکفیری صورت گیرد پس از آن انفجاری در عالم رخ خواهد داد و مرض تکفیر امری است که باید نسبت به آن هوشیار بود.
این محقق و پژوهشگر تاریخ و حدیث تاکید کرد: باید مومنین کاملا مواظب و هوشیار باشند چرا که پشیمانی پس از تحقق مشکلات سودی نخواهد داشت.

وهابیون هرگز در انفجار حرمین عسگریین و کربلا و نجف متوقف نخواهند شد.

عصام العماد ابراز عقیده کرد: وهابیون هرگز در انفجار حرمین عسگریین و کربلا و نجف متوقف نخواهند شد بلکه اگر فرصت یابند، حرم دیگر ائمه اطهار را نیز منفجر خواهند کرد.

علمای شیعه و سنی در مقابل صدور فتاوی تکفیری وهابیون بیانیه‌ای مشترک صادر کنند.

وی پیشنهاد کرد: در مقابل صدور فتاوی تکفیری تمام بزرگان اهل سنت و شیعه در تمام نقاط عالم جمع شوند و بیانیه‌ای در محکومیت چنین اموری صادر کنند چرا که کوتاهی در این کار ضرر را متوجه همگان خواهد کرد. محکومیت مراجع دینی در قم و نجف در این زمینه کافی نیست.
از یک وهابی معتدل شنیدم که می‌گفت دولت ما ایران است.

نباید با وهابیون عکس‌العملی مانند آنان داشت بلکه باید با جدال احسن آنان را مجاب کرد.

عصام العماد اظهار داشت: الحمدالله امروز تمام مسلمانان از شیعه و سنی به جمهوری اسلامی ایران اطمینان دارند و خودم از یک وهابی معتدل شنیدم که می‌گفت دولت ما ایران است. نباید با وهابیون عکس‌العملی مانند آنان داشت بلکه باید با جدال احسن آنان را مجاب کرد.

در حوزه‌های علمیه ایران فتوایی بر تکفیر اهل سنت ندیده‌ام.

وی تعصب شدید وهابیون را یکی از مشکلات بزرگ آنان عنوان کرد و ادامه داد: متاسفانه در تمام دانشگاه‌های عربستان کتاب‌های شیخ محمد عبدالوهاب جزو متون درسی است و از همان ابتدا افکار این شخصیت در وجود دانشجویان مستقر می‌شود لذا به یاد دارم که وقتی در دانشگاه «محمد سعود» درس می‌خواندم قریب هزار رساله دکترا در تکفیر شیعه وجود داشت. این در حالی است که در حوزه‌های علمیه ایرانی ما فتوایی بر تکفیر اهل سنت ندیده‌ام.

وهابیون به مقوله‌ای به نام «تقریب مذاهب» اصلا اعتقادی ندارند.

عصام العماد در ادامه گفت‌وگو با خبرنگار فقه و حقوق خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) اظهار داشت: وهابیون به مقوله‌ای به نام «تقریب مذاهب» اصلا اعتقادی ندارند و «محمد کباری» که یک عالم بزرگ سعودی کتابی فقط در رد تقریب مذاهب نگاشته است و «ابن‌جویری» فتوی بر حرمت خوردن غذای شیعه داده است؛ بنابراین اصلاح آنان کار آسانی نیست.

مبنای فقهی وهابیون بسیار مصلحتی است

وی در عین حال خاطر نشان کرد: متاسفانه مبنای فقهی وهابیون بسیار مصلحتی است به گونه‌ای که اگر مصلحت خود را در ارتباط با شیعه ببینند صدها کتاب در اسلامیت شیعه می‌نویسند.
عصام العماد عنوان کرد: علمای عربستان وقتی دیده‌اند ایران به عنوان رهبر فکری دنیای اسلام شناخته شده است، درصدد هجمه‌ی ایران برآمده‌اند و آنان وقتی انفجارات در کشور خود را دیدند به جهت تحقق چنین انفجاراتی در ایران، با صدور فتواهای تکفیرانه افکار را به چنین سمتی هدایت می‌کنند.
ایران باید با جمع بین دیپلماسی و دین هوشیارانه در جهت خنثی کردن تحریکات وهابیون برآید.
وی گفت: جمهوری اسلامی که آراسته به سیاست علوی است باید با جمع بین دیپلماسی و دین هوشیارانه در جهت خنثی کردن تحریکات آنان برآید.

شیعه شدنم هدیه‌ی آسمانی بود

دکتر عصام العماد، شیعه شدنش را هدیه‌ی آسمانی برشمرد و گفت: من در نزد «بن‌باز» در عربستان مشغول تحصیل بودم و با خود در این اندیشه بودم که پس از قرن‌ها ارادات خالصانه نسبت به امام علی و امام حسین (علیه السّلام) و دیگر امامان بزرگوار، همچنان در قلوب عده‌ای موج می‌زند و کهنه نشده است و از طرف دیگر نقدهای شدید نسبت به امام علی (علیه السّلام) و امام حسین(علیه السّلام) را در مجالس علمی عربستان مشاهده می‌کردم و می‌دیدم ظلم‌های یزد و معاویه توجیه می‌شود ولی به راحتی امامان شیعه نقد می‌شوند.
مشاهده می‌کردم در عربستان کتاب‌هایی در دفاع از یزید و... نوشته شده و هیچ‌گونه انتقادی بر آنان وارد نکرده‌اند.
وی ادامه داد: بنده مجالسی را مشاهده می‌کردم که به راحتی امام علی (علیه السّلام) را نقد می‌کنند ولی وقتی فضایل امام -که حتی در خود کتاب‌هایشان نیز هست- می‌شنوند، قدرت تحمل ندارند. مشاهده می‌کردم کتاب‌های متنوعی در دفاع از یزید و عمروعاص و... نوشته شده است و هیچ‌گونه انتقادی بر آنان وارد نکرده‌اند.
وی ادامه داد: این‌گونه جریانات باعث شد بر نفسم عتاب کنم و خود را به مطالعه در سیره‌ی اهل بیت (ع) وادار کردم.
مدرس مجمع جهانی اهل بیت(ع) به ایسنا گفت: در شبی از شب‌های ماه رمضان پس از نماز تراویح در مجلسی حاضر شدم که امام علی (علیه السّلام) را در قفس اتهام گذاشته بودند و به تمام عملکرد او بدون دلیل اعتراض می‌کردند و او را خلیفه‌ای عنوان می‌کردند که اگر زودتر کشته می‌شد، آمریکای امروز مسلمان می‌گشت. دیدم آنان امام حسین (علیه السّلام) را سبب‌ساز فتنه بزرگ اجتماعی می‌نامیدند که پس از این جلسه به شدت به مطالعه و تحقیق در زندگی اهل بیت (ع) روی آوردم.
پس از مطالعات تخصصی، دریافتم که تمام کارهای امام علی (علیه السّلام) بر طبق عقل و منطق بود
به این نتیجه رسیدم که سخنان وهابیون تماما توجیهات رکیکه و فاقد منطق است
وی اذعان کرد: پس از مطالعاتم که به طور تخصصی انجام دادم، یافتم که اتفاقا تمام کارهای امام علی (علیه السّلام) بر طبق عقل و منطق بود و به این نتیجه رسیدم که سخنان وهابیون تماما توجیهات رکیکه و فاقد منطق است. مثلا آنان احادیث فضایل امام علی علیه‌السلام را بی‌اهمیت می‌خواندند ولی نفرین پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) در مورد معاویه (خداوند هیچ وقت شکمت را سیر نکند) را از جمله فضایل معاویه می‌دانستند و توجیه می‌کردند مقصود از این حدیث این است که معاویه هیچگاه سیر نشود و بخورد و سلامت پیدا کند.
عصام العماد افزود: شیعه شدن من نه فقط به اراده خودم بلکه با کرامت الهی و عنایت آسمانی تحقق پذیرفت و خداوند را با تمام وجود بر این نعمت عظمی شاکرم و از او می‌خواهم مرا به معارف بیشتری هدایت کند.

به دلیل شیعه شدنم هم‌اکنون مورد تکفیر وهابیون هستم

وی در پایان خاطر نشان کرد: بنده به دلیل شیعه شدنم هم‌اکنون مورد تکفیر وهابیون هستم.
دکتر عصام العماد

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:20 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]

انعکاس عقاید محمد بن عبد الوهاب در میان علما

انعکاس عقاید محمد بن عبد الوهاب در میان علما
انعکاس عقاید محمد بن عبد الوهاب در میان علما





 
عقاید عبدالوهاب را که از مرزهاى نجد فراتر رفته بود، پى‌گیرى مى‌کنیم و گفتیم اگرچه مسلک وهابیت در قرن دوازدهم توسط محمد بن عبدالوهاب پدیدار و منتشر گردید، ولى ریشه‌هاى اصلى آن به قرن چهارم به زمان بربهارى و ابن بطه و قرن هفتم و هشتم به زمان ابن تیمیه و شاگرد او ابن قیم جوزیه و نظائر آنها مى‌رسد. پس از پیدایش وهابیت‌بعضى از علما از اهالى غیر نجد نیز به آن مسلک گرویدند و آنچه این مسلک را در نظر آنها نیکو جلوه داد، این بود که این مسلک به ظاهر با بدعت‌ها که در آن زمان بیشتر رواج داشت، به مبارزه برخاسته بود.
یکى از معاصران محمد بن عبدالوهاب، «محمد بن اسماعیل صنعانى‌» (۱۰۹۹- ۱۱۸۲) امیر و مجتهد یمن بود، همین که از جریان قیام مذهبى نجدى‌ها آگاهى یافت از این ماجرا بسیار خوشحال شد و قصیده‌اى سرود که مطلع آن این است:
سلام على نجد و من حل فى نجد و ان کان تسلیمى على البعد لا یجدى
«سلام من بر نجد و ساکنانش باد، اگرچه این سلام من از دور بر من فائده ندارد» .
و در دنباله آن مى‌گوید:
اعادوا بها معنى سواع و مثله یغوث و ودا لیس ذلک من ودى و قد هتفوا عند الشدائد باسمها کما یهتف المضطر بالصمد الفرد و کم نحروا فى سوحها من غیره اهلت لغیرالله جهلا على عمد و کم طائف حول القبور مقبلا و یلتمس الارکان منهن بالایدى (۱)
«آنان خاطره بت‌هاى سواع و ود را زنده کردند که ما را هیچ خوش‌آیند نیست. در شداید و مشکلات به آنها توسل مى‌جویند، چنانکه انسان به خداى یگانه و بى‌نیاز پناه مى‌برد، چه‌بسا در اماکن عمومى شتر ذبح مى‌کنند و ندانسته یا دانسته نام غیر خدا را مى‌آورند و چه‌بسا مردمى که اطراف قبرها را طواف مى‌کنند و با دستهاى خود ارکان آنها را لمس مى‌نمایند» .
و در همین موقع رساله‌اى به نام «تطهیرالاعتقاد عن ادران الالحاد» تالیف کرده بود ولى آنگاه که از حقیقت قضیه اطلاع پیدا کرد و دید که جریان امر خالى از غرض‌ورزى و توطئه‌چینى نیست، از کار خود به شدت پشیمان شد، اشعار دیگرى ساخت که مطلع آن چنین است:
رجعت عن القول الذى قلت فى نجد فقد صح لى عنه خلاف الذى عندى
«من از آنچه درباره نجد گفته بودم، برگشتم، چون خلاف آنچه پیش من بود، ثابت‌شد» .
مرحوم علامه امین مى‌نویسد: از همین محمد بن اسماعیل نقل شده که وى در شرح قصیده یادشده که به نام «محوالحوبه فى شرح ابیات التوبه‌» معروف است، گفته است: هنگامى که قصیده اول من به نجد رسید، چند سال بعد مرد عالمى به نام شیخ مربد بن احمد تمیمى در ماه صفر سال ۱۱۷۰ پیش من آمد و او بعضى از کتابهاى ابن تیمیه و ابن قیم را به خط خود فراهم آورده بود و سپس در ماه شوال همان سال به وطن خود باز گشت، او از شاگردان محمد بن عبدالوهاب بود که ما قصیده خود را به وى فرستاده بودیم. و پیش از او شیخ فاضل به نام عبدالرحمن نجدى نزد ما آمده بود و او از پسر عبدالوهاب مطالبى نقل کرده بود که براى ما بسیار عجیب و دردآور بود از قبیل قتل و غارت مسلمانان و آدم‌کشى و لو با خدعه و نیرنگ و به‌طور کلى تکفیر ملت مسلمان در تمام نقاط جهان از جمله فتاواى منقول از محمد بن عبدالوهاب بود.
ما در سخنان عبدالرحمن و در آنچه که وى از پسر عبدالوهاب نقل مى‌کرد، در تردید بودیم، تا آن که شیخ مربد مزبور دوباره پیش ما آمد، او مردى شریف و زیرکى بود و برخى از رساله‌هاى محمد بن عبدالوهاب را با خود همراه داشت که در آنها حکم کفر اهل ایمان و تجویز قتل و غارت مسلمانان نوشته شده بود، ما درباره نویسنده این رساله دقت کردیم و دیدیم که او مردى است که از شریعت اسلام اطلاع کمى دارد و آن هم سطحى است نه عمیق. و نزد استادى درس نخوانده که بتواند او را ارشاد و هدایت کرده به دانشهاى مفید و سودمند راهنمایش شود و در احکام و مسائل دین فقیه و دانا نماید. او را شخصى یافتیم که برخى از کتابهاى ابن تیمیه و ابن قیم را خوانده و بدون فکر و تامل از آنها تقلید کرده است، در صورتى که خود آنها تقلید را جایز نمى‌دانند.
مرحوم امین پس از نقل این داستان مى‌نویسد: از سخنان محمد بن اسماعیل صنعانى استفاده مى‌شود که او از مسلک هابیت‌برگشته است و شاید تاریخ بازگشت او پس از نوشتن رساله «تطهیر الاعتقاد» مى‌باشد زیرا خود این کتاب در گزافه‌گوئى و مغالطه دست کمى از کتابهاى محمد بن عبدالوهاب ندارد.
پس از پیدایش وهابیت‌برخى از کسانى که منتسب به علم هستند، از اهالى غیر نجد، به این مسلک گرایش پیدا کردند و آنچه این مسلک را در نظر برخى از برادران اهل سنت نیکو و زیبا جلوه داده، این است که این مسلک به ظاهر با بدعتها که در آن زمان در جوامع اسلامى بیشتر رواج داشته، به مخالفت و مبارزه برخاسته است ولى افراط و زیاده‌روى غالبا آفتى است که بیش از آن که اصلاح کند، افساد مى‌کند (۲) .
نخستین کسى که بر رد محمد بن عبد الوهاب کتاب نوشت، برادرش بود.
همینکه محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مردم را به پذیرفتن آنها فرا خواند، عده زیادى از علماى بزرگ اسلام با عقاید او به مخالفت پرداختند. نخستین کسى که به شدت با او به مخالفت‌برخاست، پدرش عبدالوهاب و سپس برادرش شیخ سلیمان بن عبدالوهاب بودند که هر دو از علماى حنبلى بودند.
شیخ سلیمان نخستین کسى بود که در رد عقاید برادرش کتابى تحت عنوان «الصواعق‌الالهیه فى الرد على‌الوهابیه‌» را تالیف نمود. او که از ترس جان خود از «درعیه‌» به مدینه فرار کرده بود، همین کتاب را نوشت و براى شیخ محمد فرستاد.
از مقدمه این رساله معلوم مى‌شود که میان آن دو مکاتبه و پیامهاى شفاهى در جریان بوده و شیخ سلیمان این رساله را در پاسخ نامه‌هاى او نوشته و فرستاده است وى در این رساله نوشته: آنچه از گفتار اهل علم آموخته‌ام براى تو مى‌نویسم خواه تو قبول بکنى یا نکنى؟ اگر قبول بکنى چه بهتر و خدا را شکر و اگر قبول نکنى باز خدا را شکر که من به وظیفه‌ام عمل کرده‌ام.
در آغاز رساله، خطاب به او مى‌گوید: بدان خداوند تبارک و تعالى حضرت محمد را با قرآن و دین حق به عالم فرستاد تا آن را بر همه ادیان غالب گرداند و بر او قرآن را نازل فرمود تا حقیقت هرچیز را روشن نماید و خداوند وعده خویش را عملى ساخت و دینش را بر تمام ادیان غالب گردانید.
بعد با استناد به آیات و روایات ثابت مى‌کند که امت پیامبر، بهترین امتها هستند و این امر امت تا قیام قیامت ثابت و مستقیم مى‌باشد و پیروى اثر این امت را بر هر فردى واجب گردانیده، آنجا که فرموده: «...و یتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصیرا» (۳) . «هرکس از راهى جز راه مؤمنان پیروى کند ما او را به همان راه که مى‌رود، مى‌بریم و به دوزخ داخل مى‌کنیم و جایگاه بدى دارد» .
بدین ترتیب اجماع امت را حجت قاطع قرار داده که بر احدى جایز نیست از آن خارج شود.
سپس به جهالت و نادانى محمد بن عبدالوهاب اشاره کرده، مى‌نویسد:
«به موجب آنچه از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله رسیده، آدم جاهل نباید استبداد راى داشته باشد، بلکه بر او واجب است آنچه نمى‌داند از اهل علم سؤال کند، چنانکه خداى تعالى فرموده: «فاسئلوا اهل الذکر ان کنتم لا تعلمون‌» «اگر نمى‌دانید از اهل علم بپرسید» و در روایتى پیامبر فرمود: «هل لا اذا لم یعلموا سئلوا فانما دواء العین السؤال‌» «چرا سؤال نمى‌کنید وقتى که نمى‌دانید زیرا داروى ناتوانى و نادانى سؤال است‌» بالاخره وظیفه جاهل و نادان سؤال کردن است و این اجماعى است.
ابوبکر هروى گفته: تمام علما اجماع دارند بر این که جایز نیست کسى ادعاى امامت و پیشوائى بکند مگر این که جامع این اوصاف باشد، سپس شیخ سلیمان اوصافى را که براى امام و پیشوا لازم است، از زبان هروى نقل کرده، و سخن وى را چنین ادامه داده است:
اگر این اوصاف در کسى جمع شد، در این صورت جایز است آن شخص امام و پیشوا باشد و بر دیگران نیز جایز است از او تقلید نمایند و اگر کسى جامع این اوصاف نباشد، یا فاقد یکى از آنها باشد، ناقص است و نمى‌تواند امام و پیشوا باشد و مردم از او تقلید نمایند وقتى که این شرائط براى صحت اجتهاد و امامت ثابت‌باشد، باید کسى که واجد این اوصاف نیست، از کسى که جامع این اوصاف است، تقلید نماید. به‌طور کلى مردم از لحاظ دین دو قسم هستند: مجتهد یامقلد.
سپس در تایید این سخن، به کلام «ابن قیم‌» استناد کرده و گفته است: ابن قیم در کتاب «اعلام الموقعین‌» نوشته است: «مادامى که شرایط اجتهاد از جمیع علوم در کسى جمع نباشد، جایز نیست از قرآن و سنت‌حکم اخذ کند. احمد بن المنادى گفت: مردى از احمد بن حنبل پرسید اگر کسى صد هزار حدیث‌حفظ کند آیا او فقیه مى‌شود؟ گفت: نه. گفت: اگر دویست هزار حدیث چطور؟ گفت: نه. گفت: سیصد هزار چطور؟ گفت: نه. گفت: چهار صد هزار چطور؟ گفت: آرى ابوالحسن مى‌گوید از جدم‌سؤال کردم احمد چقدر حدیث‌حفظ داشت، گفت: ششصدهزار.
شیخ سلیمان بن عبدالوهاب پس از ذکر این مقدمه، مى‌گوید: من این مقدمه را براى این ذکر کردم تا قاعده‌اى باشد در آنچه بعدا ذکر مى‌کنیم.
بالاخره شیخ سلیمان پس از آن که در این مقدمه به شرائط سخت و سنگین اجتهاد اشاره مى‌کند و ثابت مى‌نماید که ادعاى اجتهاد کار آسانى نیست و کار هر کس نمى‌باشد و او که بیش از هر کس از معلومات برادرش آگاه است، به او مى‌فهماند که معلوماتش در آن حد نیست که ادعاى اجتهاد نماید و مثل یک مجتهد مسلم فتوا بدهد سپس برادرش را به جهالت و گمراهى متصف ساخته مى‌نویسد: «فان الیوم ابتلى الناس بمن ینتسب الى الکتاب و السنه و یستنبط من علومهما و لا یبالى من خالفه و اذا طلبت منه ان یعرض کلامه على اهل العلم لم یفعل بل یوجب على الناس الاخذ بقوله و من خالفه فهو عنده کافر هذا و هو لم یکن فیه خصله واحده من خصال اهل الاجتهاد و لا والله عشر واحده و مع هذا خراج کلامه على کثیر من الجهال فانا لله و انا الیه راجعون‌» (۴) .
«امروز مردم گرفتار کسى (برادرش محمد بن عبدالوهاب) شده‌اند که خود را در علوم قرآن و حدیث وارد مى‌داند و از مخالفان خود هیچ باکى ندارد و اگر از او خواسته شود سخن خود را به اهل علم عرضه کند، هرگز این کار را نمى‌کند، بلکه مردم را ملزم مى‌سازد که قول وى را بپذیرند و هرکس با او مخالفت کند، پیش وى کافر شمرده مى‌شود. این شخص درحالى که حتى یکى از شرایط و اوصاف اهل اجتهاد در او نیست نه به خدا قسم حتى یک دهم آن شرایط در او نیست‌با وجود این سخنان، او براى بسیارى از مردم جاهل پسندیده آمده است اینجاست که باید گفت: «انا لله و انا الیه راجعون‌» .
و با این که تمام ملت مسلمان یکصدا بر ضد او هم‌آواز شده‌اند، به صداى آنها توجه نمى‌شود و همه را کافر و نادان مى‌کنند. خدایا این مرد گمراه را هدایت کن و به راه راست‌برگردان‌» .
کتاب پرمغز و پرمطلب «الصواعق‌الالهیه‌» شیخ سلیمان بن عبدالوهاب در رد عقاید محمد بن عبدالوهاب و مسلک وهابیت از بهترین و محکمترین کتابهاست و اینک چند قسمت دیگر از این کتاب را در اینجا مى‌آوریم:
۱- «فان اهل العلم ذکروا فى کل مذهب من مذاهب الاقوال و الافعال التى یکون بهاالمسلم مرتدا و لم یقولوا من نذر لغیرالله فهو مرتد...» .
«علماى هر مذهب، اقوال و افعالى را که موجب مرتد شدن مسلمانى مى‌شود، ذکر کرده‌اند ولى نگفته‌اند که هرکس براى غیر خدا نذرى بکند، یا از غیر خدا حاجت‌بخواهد، مرتد مى‌شود و همچنین هیچ‌کدام به مرتد بودن کسى که براى غیر خدا ذبح کند، یا قبرى را لمس نماید و از خاک آن بردارد، حکم نکرده است آنچنانکه شما مى‌گوئید. اگر در این باره حرفى دارید، بگویید. زیرا کتمان علم جایز نیست، لیکن شما به گمان خود عمل کرده و از اجماع مسلمانان جدا شده‌اید و با این سخن خود که هرکس این اعمال را (نذر، ذبح و لمس قبر و...) انجام دهد کافر است، و هرکه مرتکبین آن اعمال را کافر نداند، او هم کافر است، بدین ترتیب همه امت محمد صلى الله علیه وآله را کافر دانسته‌اید. درحالى که همه مردم مى‌دانند که بیشتر از هفتصد سال است که این اعمال (نذر، ذبح و زیارت و...) همه مناطق اسلام را پر کرده و اهل علم اگرچه خود، این کارها را انجام ندهند، مرتکبین آنها را تکفیر نکرده و احکام مرتد بر آنان جارى نساخته‌اند، بلکه احکام مسلمین را بر آنها جارى نموده‌اند. به خلاف گفته شما که شهرهاى مسلمین را بلاد کفر مرتدین مى‌نامید، حتى حرمین شریفین را دارالکفر قرار داده‌اید، درحالى که در احادیث صحیح از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله تصریح شده است که این دو شهر همواره دو شهر اسلامى هستند و بت در آن دو شهر پرستیده نمى‌شود و حتى دجال که در آخرالزمان همه شهرها را زیرپا مى‌گذارد، ولى داخل مکه و مدینه نمى‌شود. ولى همه این شهرها در نظر شما بلاد حرب است و اهل آنها کافرند زیرا به قول شما بت‌ها را پرستیده‌اند و به عقیده شما همه آنها مشرک و از ملت اسلام خارج هستند. فانا لله و انا الیه راجعون‌» (۵) .
۲- «ان هذه الامور حدثت من قبل زمن الامام احمد فى زمان ائمه‌الاسلام و انکرها من انکرها منهم و لا زالت‌حتى ملات بلادالاسلام کلها و فعلت هذه الافاعیل کلها التى تکفرون بها و لم یرو عن احد من ائمه‌المسلمین انهم کفروا بذلک...» .
«این امور (امورى که وهابیها موجب شرک و کفر مى‌دانند) قبل از احمد بن حنبل و در زمان ائمه اسلام، به وجود آمده بود. جمعى هم آنها را انکار کردند ولى از هیچکدام از ائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور با آنان را داده باشند، یا این که شهرهاى مسلمانان را همانگونه که شما مى‌گویید، بلاد شرک یا دارالکفر نامیده باشند، و نیز در این مدت هشتصد سال که از زمان ائمه مى‌گذرد، از هیچ عالمى روایت نشده است که این امور را کفر دانسته باشد، بلکه هیچ عاقلى چنین گمان نمى‌کند. به خدا قسم لازمه گفتار شما این است که تمام امت اسلامى و علما و امراى آنها بعد از زمان احمد بن حنبل تا کنون کافر و مرتد مى‌باشند. انا لله و انا الیه راجعون‌» .
شیخ سلیمان در اینجا با حالت تاثر و اندوه مى‌گوید: «واغوثاه الى‌الله واغوثاه‌» از این سخن شما که مى‌گویید: قبل از شما، هیچ‌کس دین اسلام رانشناخته است (۶) .
۳- «و معلوم عندالخاص والعام لمن له معرفه بالاخبار ان هذه الامور التى تکفرون بها ملات بلادالمسلمین من اکثر من سبع مائه عام...» .
«بر خواص و عوام و هرکس که با اخبار آشنائى دارد، معلوم است این امورى که شما به سبب آنها، مردم بلاد مسلمین را متجاوز از هفتصد سال قبل تا به امروز (زمان تالیف کتاب الصواعق) کافر مى‌پندارید، اگر آن امور بدانگونه که شما مى‌پندارید بت‌پرستى بزرگ باشد. پس اهل آن شهرها کافرند و آن‌طورى که شما مى‌گویید هرکه آنها را کافر نداند، خود او کافر است درحالى که واضح است که علما و امرا آنان را کافر ندانسته‌اند و احکام مرتد را بر آنان جارى نساخته‌اند» .
با اینکه همه این امور در غالب بلاد اسلام به‌طور آشکار جریان دارد و عده زیادى از این راهها امرار معاش مى‌کنند و از تمام شهر به اماکن مقدسه سفر مى‌کنند. با وجود این شما به ما بگوئید که آیا حتى یک نفر از اهل علم یا اهل شمشیر را مى‌توانید به ما نشان بدهید که مانند گفته‌هاى شما سخنى برزبان آورده باشند. همه علما حکم اسلام را بر آنان جارى ساخته‌اند پس اگر مرتکبین این اعمال، به زعم شما، کافر و بت‌پرست‌باشند و علما و امرا بر آنها حکم اسلام کرده باشند، لازمه این عمل شما کفر تمام علما و امراست زیرا هرکس اهل شرک را کافر نداند خود او کافر خواهد بود و در این صورت از امت‌حضرت محمد صلى الله علیه وآله محسوب نمى‌شوند و این با حدیث نبوى منافات دارد (۷) .
۴- شیخ سلیمان که اساس کتاب خود را بر رد سخن برادرش مبنى بر تکفیر عموم مسلمانان (غیر از اتباع خود) قرار داده، در پایان ۵۲ حدیث از صحاح سته و سایر کتب معتبر اهل تسنن در رد وى نقل کرده است و به موجب همین روایات ملاک مسلمان بودن، بر زبان جارى ساختن شهادتین و انجام ضروریات دین مى‌باشد (۸) .
شیخ سلیمان ظاهرا کتاب دیگرى هم موسوم به «فصل الخطاب فى الرد على محمد بن عبدالوهاب‌» در رد عقاید برادرش نوشته است که فعلا از آن خبرى نیست.
«عباس محمود عقاد» نویسنده نامى مصر مى‌نویسد:
«بزرگترین مخالفان شیخ محمد، برادرش شیخ سلیمان صاحب کتاب «الصواعق‌الالهیه‌» است. عقاد همچنین گفته است که شیخ سلیمان برادر شیخ محمد که از بزرگترین مخالفان او بود، در ضمن این که سخنان برادرش را به شدت رد مى‌کند، مى‌گوید: امورى که وهابیان آن را موجب شرک و کفر مى‌دانند، و آن را بهانه مباح شدن مال و جان مسلمانان مى‌پندارند، در زمان ائمه اسلام به وجود آمده بود، ولى هیچیک ازائمه اسلام شنیده و روایت نشده است که مرتکبین این اعمال را کافر یا مرتد دانسته و دستور جهاد با آنان را داده باشند و یا این که بلاد مسلمانان را به همانگونه که شما مى‌گویید، بلاد شرک و دارالکفر نامیده باشند (۹) .
خلاصه وقتى محمد بن عبدالوهاب عقاید خود را آشکار ساخت و مسلک وهابیت را بنیاد نهاد، علماى معاصر وى از این مسلک احساس خطر کردند و در رد او کتابها و رساله‌ها نوشتند و گفتیم اولین کتاب را در رد او برادرش شیخ سلیمان نوشت. البته پدرش شیخ عبدالوهاب نیز از مخالفان سرسخت فرزند خود محمد بود و او را بر انحرافش از آئین اسلام سخت نکوهش مى‌کرد ولى ظاهرا او کتابى در این زمینه ننوشته است.

پی نوشت‌ها:

۱) تطهیر الاعتقاد، به نقل کشف الارتیاب، ص ۱۵.
۲) بنا به نقل کشف الارتیاب، ص ۱۵ ، ۱۶ و ترجمه فارسى ، ص ۹ و ۱۰.
۳) سوره نساء: آیه ۱۱۵.
۴) الصواعق الالهیه، ص ۴.
۵) همان کتاب، ص ۷.
۶) همان کتاب، ص ۳۸.
۷) منظور حدیثى است در صحیح مسلم از پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله روایت‌شده است که : «ان الله زوى لى الارض فرایت مشارقها و مغاربها و ان امتى لیبلغ ملکها ما زوى لى منها...»
۸) الصواعق از ص ۵۵ تا ۶۳.
۹) الاسلام فى القرن العشرین: ص ۷- ۱۳۶.

منبع:مکتب اسلام - سال ۱۳۷۸- ش۴

 


ادامه مطلب


[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 9:20 PM ] [ حسین رضایی ]
[ نظرات(0) ]