انتساب شرک به شیعه از منظر قرآن (1)
و مهدی آشناور(2)
چکیده
وهابیت، مذهب جدیدی است که هدف ظاهری آن عبارت است از اخلاص در توحید و جنگ با شرک و بت پرستی، ولی واقعیت این هدف را تأیید نمی کند.وهابیان قائل به جنگ با دیگر فِرَق و مذاهب اسلامی هستند و با استناد به آیه « قاتلوا الذین لا یؤمنون بالله و لا بالیوم الاخر...»(توبه، 29) مدعی اند که این فرق و مذاهب یا باید به آئین وهابیت درآیند و یا جزیه دهند. آنان مخالفان خود را متهم به کفر و شرک می کنند جان، مال و ناموس بقیه را حلال می دانند. از دیدگاه وهابیان، مرتکب کبیره کافر است و هرکس از آنان در جنگ کشته شود، به بهشت می رود. وهابیان، آیات قرآنی وارده پیرامون شرک و کفر را بر مسلمانان مخالف خود منطبق می کنند.
در این مقاله پس از مفهوم شناسی «شرک»، «توحید» و «کفر» ضمن بیان ادعای وهابیت و استدلال های آنان، با استناد به قرآن کریم و کتاب های معتبر اهل سنت و مورد قبول وهابیت، به نقد و بررسی مبانی آن ها پرداخته و به این نتیجه رسیده ایم که بسیاری از عقاید و فعالیت های این گروه بر پایه مغالطه واقع شده است.
کلیدواژه ها: قرآن، روایات، شرک، وهابیت، شیعه
مقدمه
یکی از حربه ها و روش های مقابله با اسلام و رخنه در صفوف مسلمانان تحریف حقایق دین و واژگونه کردن اهداف و مقاصد نهایی تعالیم مقدس اسلام می باشد. این حربه و ترفند در قالب ساختن و پروردن فرقه های جدید برای قشرهایی از مسلمانان در مناطق و محدوده های مناسب و سپس ترویج و گسترش آن در جهان اسلام چهره می نماید! « وهابیت» یکی از این فرقه های ساختگی است که با مهارت تمام توسط استعمار بنیان نهاده شد. (قریب گرگانی، 177)اهدافی که استعمارگران از ساختن مسلک وهابیت دنبال می کردند، عبارت بود از: بدعت گذاری در دین با تحریف حقایق و احکام اسلامی، خنثی کردن تعالیمی چون جهاد و مبارزه، بی رنگ کردن وجهه سیاسی و اجتماعی اسلام و خلاصه کردن دین و دین باوری در نماز و ذکر و عبادت، ناموجه جلوه دادن تجمع در اماکن مقدسه و زیارتگاه ها به عنوان یکی از نمودها و پایگاه های وحدت و قدرت سیاسی مسلمانان و تخریب آن ها به عنوان مظاهر شرک و گمراهی.(فتح آبادی، 1375).
پیشینه
درباره پیشینه این بحث باید گفت این موضوع به طور کامل و شفاف بررسی و نقد نشده است؛ در برخی از کتاب ها و مقالات تنها اشاره ای به این بحث شده است. از کسانی که به تفصیل به این بحث پرداخته، « حسن السقاف» است. او در کتاب « شرح العقیدة الطحاویة» به تفصیل این مبنای وهابی را به نقد کشیده است. همچنین شیخ جعفر سبحانی درباره این موضوع کتابی با عنوان « التوحید و الشرک فی القرآن الکریم» نگاشته که در آن مبانی اندیشه وهابی را مورد ارزیابی قرار داده است. باید توجه داشت که با پیشرفت علوم و ارتباطات، مذهب تشیع، ضمن ترویج آراء و اندیشه های الهی خود از حالت دفاعی درآمده، با نقادی و طرح سؤالات اساسی مذاهبی ساختگی چون وهابیت را در چالش فکری قرار داده است.مفهوم شناسی شرک و کفر در نظر وهابیان
خطرناک ترین چیزی که ابن تیمیه، بنیانگذار فکری وهابیت، در آغاز دعوت خویش مطرح ساخت، متهم ساختن مسلمان به کفر و شرک بود.او رسماً اعلام کرد: هرکس کنار قبر پیامبر(ص) یا یکی از افراد صالح بیاید و از آنان حاجت بخواهد، مشرک است. پس واجب است چنین شخصی را وادار به توبه کنند و اگر توبه نکرد، باید کشته شود: « من یأتی الی قبر نبیٍّ او صالحِ و یسأله حاجته و یستنجدهُ... فهذا شرکٌ صریحٌ، یجبُ ان یستتابَ صاحبُه، فإن تابَ و إلا قُتل»(ابن تیمیه، 156).
وهابیان، شرک را به سه گونه تقسیم می کنند:
یک گونه « شرک در ربوبیت» است که خود دو بخش می پذیرد: « شرک تعطیل» که کسانی چون فلاسفه، عرفا، غلات جهمیه و قرامطه در ذیل آن قرار می گیرند و این، بدترین انواع شرک است.( سلیمان بن عبدالله بن محمد، 27)؛ و « شرک بدون تعطیل» که کسانی چون نصاری و مجوس و همچنین «غلات قبر پرست»! که برای روح اولیا توان تصرف قائل اند را شامل می شود. (سلیمان بن عبدالله بن محمد، 28).
گونه دیگر شرک در توحید اسماء و صفات است که شامل تشبیه خالق به مخلوق می شود! گونه سوم شرک در توحید عبادت است که به دو نوع تقسیم می شود: یک نوع آنکه کسی یا چیزی غیر خدا را بخوانند و از او مانند خدا طلب شفاعت نمایند و نسبت به او مانند خدا خوف و رجا داشته باشند و این نوع، شرک اکبر است. نوع دیگر، شرک اصغر است که به ریا و خودنمایی و مانند آن اطلاق می شود. ( سلیمان بن عبد الله بن محمد، 28-29) تردیدی نیست که « شرک» نیز مانند توحید مفهومی کاملاً مشخص و تعریفی روشن و بی ابهام دارد و آن همانا شریک دانستن مخلوقی با خداوند یکتا در آفرینش، تشریع و تدبیر جهانیان است؛ چیزی که دامن عموم مسلمانان از آن پاک و پیراسته می باشد.( علی بابایی آریا، 21؛ سید حسین دشتی، 863/3؛ غلامحسین مصاحب، 1466/2؛ بهاء الدین خرمشاهی، 298).
1. توحید ربوبی:
عبدالوهاب در نامه ای به عبدالله بن سحیم می نویسد: « توحید ربوبی آن است که خداوند سبحان، در خلق و تدبیر از ملائکه و انبیا و موجودات دیگر متفرد است؛ و این حقّی انکار ناپذیر است. اما انسان با این اعتقاد مسلمان نمی شود؛ چرا که اکثر مردم نسبت به این مسئله معترفند.(سعید، 79) آنگونه که در قرآن آمده است: « و لئن سألتهم من خلق السموات و الارض و سخّرالشمس و القمر لیقولن اللهُ» (عنکبوت، 61)؛ « قل من یرزقکم من السماء و الارض امّن یملکُ السمع و الابصار... فسیقولون الله» (یونس، 31)».( سعید، 79) در حقیقت توحید ربوبی، وحدت و یگانگی خداوند در عمل، خلق، تدبیر و تصرفات است.(یاسینی، 33).2. توحید الوهی:
محمد بن عبدالوهاب توحید الوهی را اینگونه شرح می دهد: « توحید الوهیت آن است که جز خدا پرستیده نشود، نه هیچ ملک مقربی و نه هیچ نبیّ مرسلی. در زمان بعثت پیامبر(ص) نیز مردم جاهلی چیزهایی را همراه با خدا می پرستیدند. از جمله کسانی بودند که بت ها را می پرستیدند، یا عیسی و ملائکه را عبادت می کردند و پیامبر آن ها را از این اعمال نهی کرد و به آنان ابلاغ کرد که خداوند او را فرستاده تا تنها « الله» را به یگانگی بپرستند و هیچ کس را جز او نخوانند. پس هرکس از او اطاعت کند و خدا را یگانه شمارد، ناچار شهادت داده است که خدایی جز الله نیست».(سعید، 79-80)توحید الوهی آن است که تمامی صور عبادت انسان باید مختص خدا باشد. محمد(ص) شایسته عبادت نیست، بلکه رسولی است که باید تبعیت شود.(یاسینی، 33).3. توحید اسماء و صفات:
این قسم از توحید با خصوصیات و صفات خداوند سر و کار دارد و در بردارنده اعتقاد به صفات خداوند می باشد که در قرآن آمده است. مانند: « الرحمن الرحیم» (فاتحه، 1) « واحدٌ» (ابراهیم، 52؛ کهف، 110؛ انبیا، 108؛...) « احدٌ» ( اخلاص، 1)، « علی العرش استوی» (یونس، 5)، «له ما فی السموات و ما فی الارض و ما بینهما و ما تحت الثری» (یونس، 5).به عقیده محمد بن عبدالوهاب، مرز شرک و توحید، ورود به حیطه توحید الوهی است: « مشرکینی که به دست پیامبر(ص) به قتل رسیدند، به توحید ربوبی اقرار کرده بودند ... و رسول الله(ص) آنان را به خاطر عدم اعتقاد به توحید الوهی کشت؛ چرا که انسان با توحید ربوبی مسلمان نمی شود مگر آنکه همراه توحید الوهی شود»( حسین خلف، 172).« البته توحید الوهی و ربوبی هم ممکن است به صورت جداگانه ذکر شوند و هم ممکن است در هم ادغام شوند. مثلاً در آیات« الذین اخرجوا من دیارهم بغیر حقٍّ إلا انْ یقولوا ربنا الله»(حج، 40)، « قل اغیرالله ابغی ربّاً»(انعام، 164) و « ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا»(احقاف، 13) ربوبیت همان الوهیت است.»(سعید، 92-93).
پس از این سخنان، محمد بن عبدالوهاب چنین نتیجه گیری می کند: « کسانی که به انبیا و اولیا متوسل می شوند، از آنان شفاعت می جویند و هنگام سختی ها آنان را می خوانند، درواقع عبادت کنندگان و پرستندگان همان انبیا و اولیا هستند... در توحید ربوبی این افراد خللی وارد نشده، اما توحید الوهی آنان از بین رفته؛ زیرا آنان عبادت مختص خدا را ترک کردند. و این مسئله در مورد زوّار قبور و متوسلان به آن ها که چیزی را از آن ها درخواست می کنند که جز خدا بر آن قادر نیست نیز صادق است.»(مرزوق، 97).
وی در نامه دیگری چنین می نویسد:« اینان از شرک نهی نمی کنند و به توحید امر نمی کنند، توحید آنان در حرف و گفتار است و نه در عمل و عبادت. توحیدی که رسولان آن را آوردند، جز در سایه توحید خالصانه میسر نمی شود، توحیدی که عبادت را تنها برای خدا در نظر داشته باشد بدون هیچ شریکی و این چیزی است که آن ها( متوسلان به انبیاء) نمی دانند». ( حسین خلف، 188-189، در نامه به احمد بن عبدالکریم) و از همین جا است که پای تکفیر مسلمانان و مساوی قراردادن توسل و استغاثه با شرک به میان کشیده می شود. وهابیان در مورد صفات خداوند، به ظاهر نصوص ( کتاب و سنت) بسنده می کنند و تفسیر و تأویل آیات را نمی پذیرند. حتی تأویل را کفر و کذب به خدا و رسول می دانند. البته تشبیه صفات خداوند به صفات مخلوقان را نیز قبول ندارند. از این رو است که آیاتی چون « بل یداهُ مبسوطتان»(مائده، 64)، « واصنع الفلک بأعیننا» (هود، 37)، « و جاء ربک و الملکُ صفاً صفاً»(فجر، 22)و... را حمل بر ظاهر کرده و خدا را دارای اعضا می دانند و نشستن، ایستادن، خندیدن و صحبت کردن را در مورد خداوند صادق می دانند.
1. به وسیله هیچ یک از رسولان و اولیاء پروردگار به خداوند توسل نجوید و هرگاه اقدام به این کار کند و بگوید: ای خدا! توسط پیامبرت محمد(ص) به تو متوسل می شوم که مرا مشمول رحمت خود قرار دهی، اینگونه افراد در راه شرک گام نهاده و مشرک می باشند.
2. زائران به قصد زیارت به آرامگاه رسول خدا(ص) نزدیک نشوند و بر قبر آن حضرت دست نگذارند و در آنجا دعا نخوانند و نماز نگذارند و ساختمان و مسجد بر روی قبر نسازند.
3. از پیامبر(ص) طلب نکنند اگرچه پروردگار، حق شفاعت را به پیامبراکرم(ص) داده است ولی از طلب آن نهی فرموده است. بر مسلمانان جایز است که بگویند: « یا الله! اشفع لی محمدا»:« پروردگارا! محمد(ص) را شفیع من قرار ده» ولی روا نیست که بگوید:« یا محمد!(ص) اشفع لی عندالله».
و کسی که از پیامبر طلب شفاعت کند، مانند این است که از بت ها شفاعت خواسته باشد.
4. باید هرگز به رسول خدا(ص) سوگند یاد نکند و او را ندا ننماید ( یا محمد) و آن حضرت را با عبارت « سیدنا» توصیف نکند و الفاظی از قبیل: بحق محمد و ... بر زبان جاری نسازد.(فقیهی، 141 و 142).
زمانی که محمد بن عبدالوهاب به توحید دعوت می کرد هرکس( توحیدی را که او می گفت) قبول می کرد خون و مالش سالم می ماند وگرنه خون و مالش حلال و مباح بود، جنگ هایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراق می کردند، بر همین پایه و اساس بود. هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن دست می یافتند، بر ایشان حلال بود. اگر می توانستند آن را جزو متصرفات و املاک خود قرار می دادند و الا به غنایمی که به دست آورده بودند، اکتفا می کردند.»(حافظ وهبه، 341)و کسانی که اظهار اطاعت می نمودند، باید به پذیرفتن دین خدا و رسول( آن طور که شیخ محمد می گفت) با او بیعت می کردند و اگر با او به مقابله برمی خواستند، باید کشته می شدند و اموالشان تقسیم می شد؛ طبق این رویه از اهالی یک قریه در مشرق احساء، به نام فصول، سیصد مرد را به قتل رساندند و اموالشان را به غنیمت بردند و در ناحیه غریمیل نزدیک احساء به همین نحو رفتار کردند.(صلاح الدین مختار، 51/1).
بررسی
وهابی ها، این گروه تندرو، به محض اینکه مسلمانی طبق فقه و اجتهاد خودش عمل می کند و با آن ها هم عقیده نمی شود، او را متهم به شرک و کفر و خروج از دین می کنند و چنین بدعت و ضلالت و خلاف شرع و عقل و انسانیت را مرتکب می شوند و او را از دم تیغ می گذرانند؛ در حالی که این عمل آن ها برخلاف قرآن کریم است که خداوند فرموده است:« یا ایها الذین آمنوا إذا ضربتم فی سبیل الله فتبیّنوا و لا تقولوا لمن القی الیکم السلام لستَ مؤمناً»(نساء، 94).
« ای کسانی که ایمان آورده اید، چون در راه خدا سفر می کنید[ خوب] رسیدگی کنید و به کسی که نزد شما [اظهار] اسلام می کند، مگویید تو مؤمن نیستی».
منشأ تهمت شرک به شیعه، حرف ابن تیمیه و بن باز است که گفته اند: صدا زدن و خواندن اموات شرک و کفر است:« و دعا الاموات... من الشرک بالله و الکفر به»(ابن تیمیه، 12؛ عبدالله بن باز، 18) این سخن باطل است؛ زیرا ملاک اسلام و مسلمان بودن تنها گفتن شهادتین است، یعنی کسی که شهادتین را به زبان جاری کرد، مسلمان است و جان و مالش محترم می باشد و به این چیزها از اسلام خارج نمی شود. همچنان که روایتی از حضرت رسول(ص) در صحیح بخاری آمده که:
«حدّثنا نعیمٌ قال حدّثنا ابنُ المبارک عن حُمَیدٍ الطویل عن انس بن مالک قال قال رسول الله(ص) «امرتُ أن اقاتل الناسَ حتی یقولوا لا اله الا الله. فإذا قالوها وصلّوا صلاتنا، واستقبلوا قبلتنا، و ذبحوا ذبیحتنا، فقد حرمتْ علینا دماؤهم و اموالهم إلا بحقها، و حسابهم علی الله».(البخاری محمد بن اسماعیل، 103/1؛ عبدالرحمن بن قدامه، 371/10؛ البهوتی، 36/3 و 36؛ ابن الاشعث السجستانی، 569/1؛ الثعلبی، 93/2؛ مسلم بن حجاج، 38/1).
« رسول الله(ص) فرمود: من مأمور شدم با مردم جنگ کنم تا بگویند:« لا اله الا الله» پس کسی که « لا اله الا الله» گفت، مال و جانش مصون است مگر کاری کند که مستحق مجازات شود[ مانند ظلم به غیر یا قتل نفس محترمه]. و حساب او با خدا است.»
وهابیان با مغالطه، شیعه را مشرک و بت پرست معرفی می کنند و به آیه 3 سوره زمر استناد می کنند و می گویند: شما شیعیان که می گویید ما ائمه را واسطه قرار می دهیم مشرکان نیز بت ها را واسطه قرار می دانند.
« ألا لله الدین الخالصُ و الذین اتخذوا من دونه اولیاء ما نعبدهم إلا لیقربونا الی الله زلفی إن الله یحکم بینهم فی ما هم فیه یختلفون إن الله لا یهدی من هو کاذبٌ کفار»(زمر، 3).
« آگاه باشید آیین پاک از آن خداست و کسانی که به جای او دوستانی برای خود گرفته اند [ به این بهانه که] ما آن ها را جز برای اینکه ما را هرچه بیشتر به خدا نزدیک گردانند، نمی پرستیم. البته خدا میان آنان درباره آنچه که بر سر آن اختلاف دارند، داوری خواهد کرد. در حقیقت خدا آن کسی را که دروغ پرداز ناسپاس است، هدایت نمی کند.»
جواب آن ها را خود آیه داده است و فرق مشرکان را با شیعه با جمله « و ما نعبدهم» بیان فرموده است؛ زیرا می فرماید: مشرکان بت ها را « عبادت» می کرده اند و شرک آن ها به جهت عبادت کردن بت ها بوده است. ولی شیعیان هرگز غیر خدا را عبادت نمی کنند. در فقه شیعه همه اعمال باید با نیت « قربةً الی الله» باشد، مثلاً نماز باید « قربةً الی الله» خوانده شود و الا باطل است. روزه، حج، زکات، صدقات، نذر و سایر عبادات باید به قصد قربةً الی الله انجام شود و در غیر این صورت باطل است.
برای نمونه در شرط هشتم از شروط وضو در فقه شیعه، کلیه مراجع شیعی قصد قربت را شرط کرده اند:« حضرت امام خمینی: آن که به قصد قربت یعنی: برای انجام فرمان خداوند عالم وضو بگیرد و اگر برای خنک شدن یا به قصد دیگری وضو بگیرد، باطل است. زنجانی: برای خداوند عالم. سیستانی: آنکه به قصد قربت وضو بگیرد و کافی است به قصد امتثال امر خداوند باشد. بهجت( مساله 285): به قصد قربت وضو بگیرد. مکارم: آن است که وضو را به قصد قربت یعنی برای خدا انجام دهد، بنابراین اگر به قصد ریا و خودنمایی یا برای خنک شدن بدن و مانند آن بگیرد، باطل است، ولی اگر تصمیم قطعی دارد که برای اطاعت فرمان خدا وضو بگیرد در ضمن می داند خنک هم می شود، ضرری ندارد و سایر مراجع عظام...»
پی نوشت ها :
1. استادیار دانشگاه اراک
2. کارشناس ارشد علوم قرآن و حدیث
ادامه مطلب
طالبان و سپاه صحابه فرزندان وهابیت
طالبان و سپاه صحابه فرزندان وهابیت
منبع : اختصاصی راسخون
گرچه وهابیت امروز نسبت به وهابیت قرن دوازدهم در برخی مسائل دارای تعادل نسبی به نظرمی رسد و نظریات رهبران شان را کنار گذاشته اند ولی از ان لحاظ که خشونت جزو لاینفک اندیشة وهابیت است، پرورش فرقه های تندرو متعصب یکی از سیاست های اصلی وهابیت است که بتواند سیاست های آنها را در منطقه پیاده کنند. دو گروه طالبان و سپاه صحابه در افغانستان و پاکستان از تربیت یافتگان آنان که با همان عقاید و خشونت وهابی، به کشتار و قتل مسلمین بویژه شیعیان پرداختند و از اسلام چهره ای زشتی را به جهان به نمایش گذاشت.
کلید واژگان: وهابی ها، طالبان ، سپاه صحابه، افغانستان، پاکستان،عربستان
مقدمه
ملّت مسلمان که با الهام از رهنمود های حیات بخش اسلام توانسته بودند پیوند اخوت در میان خود ایجاد نماید و در پرتو کلمة توحید وتوحید کلمه در برابر تهاجم سنگین صلیبیان و قساوت های ثنویان(مغول) ثابت واستوار بماند ، با کمال تاسف با پدید آمدن مکتب وهابیت این وحدت شکست و دست تفرقه انداز دشمنان اسلام از استین فرقه وهابیت پدیدار گشت و با حربه ای تکفیر ، بدعت و شرک به مسلمانان ضربات جبران نا پذیری به صفوف به هم پیوسته آنان وارد ساخت و با نابودی آثار بزرگان دین و کاستن از مقام انبیا واولیا، و اعمال خشونت و زشت جلوه دادن چهره ای اسلام عزیز در خدمت استعمار گران ودشمنان دیرینة اسلام قرارگرفت . هنوز هم دشمن در دامان آنها فرقه های تندرو افراطی را می پروراند وبه نام مدعیان اسلام حقیقی به کشور اسلامی گسیل داشته تا با نام اسلام به منافع ومطامع شان نایل آیند.در این نوشتار دو فرقه ای از پرورش یافتگان در دامان وهابیت بنام گروه« طالبان» در افغانستان وگروه« سپاه صحابه» در پاکستان مورد پژوهش قرار گرفته تا مقداری از عمل کرد وماهیت آنها بر ملا گردد.
1- گروه طالبان .
پس از خروج شوروی سابق از افغانستان توسط مجاهدین افغان و فرو پاشی حکومت دکتر نجیب الله توسط احزاب جهادی ، عربستان ، فعالیت بسیاری را برای رواج تفکر وهابی گری در افغانستان آغاز کرد .عربستان سعودی در میان گروه های موجود در افغانستان ، گروه طالبان را برای خود برگزید زیرا طالبان بدلائل ذیل بهترین گزینه انتخابی برای عربستان بود :1- تشابه وتقارب عقاید و عملکرد طالبان به وهابیان عربستان ، زیرا افراطی گری ها و تبین قوانین خشک و خشن ، به ذائقه وهابی های عربستان بسیار شیرین می آمد و از طرفی رهبران طالبان نیز خود از دست پرورده های وهابی و افراد مورد اطمینان عربستان بودند .
2- عربستان به عنوان مرکز جهان اسلام و داعیه دار خلافت اسلامی و نام ام القرایی ، هموار کوشیده است از نقش جمهوری اسلامی ایران به عنوان محور تجمع امت اسلامی جلوگیری کند.درین راستا ،نخستین راهکار سعودی ها تبلیغ و ترویج آئین وهابیت درسرزمین های اسلامی بویژه کشورهای تازه استقلال یافته آسیای میانه است .راهبرد ایدلوژیک سعود ی ها در ترویج وهابیت ، آنان را قادر می سازد افزون بر اینکه عربستان را مرکز پشتیبانی جهان اسلام در سطح بین الملل معرفی کنند ، با تضعیف زمینه های شکل گیری جبهه مقاومت دینی در برابر استکبار ، از نفوذ سیاسی ودینی ایران به عنوان پرچمدار نهضت جهان اسلام بکاهند براین اساس ، تشکیل یک دولت اسلام گرای سنتی و طرفدار سعودی در افغانستان هدف اصلی عربستان بود تا در کنار ایجاد زمینه های نفوذ و گسترش تفکر وهابیت در افغانستان و آسیای میانه ، از نفوذ ایران درا ین مناطق جلوگیری کند .(1) گروه طالبان از قوم پشتون (بزرگترین قوم افغانستان ) هستند که بدست ارتش (ISI) ، « سپاه صحابه » ، « جمعیة العلماء»ی پاکستان و مدارس دیوبند ( محل آموزش وپندارهای وهابیان )» شکل گرفت . آنها مدعی استقرار شریعت محمدی (ص) هستند و خود را حنفی مذهب وصوفی مشرب قلمداد می کنند . ولی اعمالشان نشان دهنده احیای سنت های قومی و قبیله ای 250 ساله پشتونها است . این باورها و سنت ها شباهت فراوانی با عملکرد وهابیان دارد به طوری که شواهد موجودنشان ازحمایت کامل سیاسی ، فکری واقتصادی عربستان از آنها دارد .(2) نام این گروه در دوازدهم اکتبر 1994 برای اولین بار در خبر گذاری مطرح شد .آنهابه یک دسته دویست نفره به طور سریع ، در سایه حمایت های مالی ، نظامی دولت های پاکستان ، امریکا ، عربستان سعودی وامارات متحده عربی توانستند بخش وسیعی از سرزمین افغانستان را از دست دولت اسلامی افغانستان خارج کنند و به تصرف خود در آورند .
نقش عربستان سعودی در ظهور و رشد طالبان
عربستان از زمان های گذشته ، بویژه در زمان اشغال کشور افغانستان توسط شوروی (سابق) به چند دلیل عمده به این کشور توجه داشت :
1- ممکن بود در صورت ادامه اشغال ، شوروی بتواند برای رسیدن به منافع نفتی خلیج فارس اقداماتی صورت دهد .
2- ادامه اشغال و گسترش نظام کمونیستی ، اعتقادات مسلمانان جهان و افغانستان را در معرض خطر قرار می داد .
3- ادامه اشغال افغانستان و حمایت ایران از گروهای جهادی افغانی ، با ایفای نقش ام القرایی عربستان سازگار نبود .
4- رقابت با نفوذ رو به گسترش جمهوری اسلامی ایران در کشورهای آسیای میانه بویژه پس از فروپاشی شوروی و نظام کمونیستی .باتوجه به دلایل مذکور ، عربستان بطور جدی و به صورت های گوناگون در مسائل افغانستان دخالت کرد :
1- درسالهای 1992 تا 1994 مبلغ دو میلیارد دلار به پشتونها (گلبدین حکمتیار)کمک مالی کرد .
2-در حمایت از گروهای جهادی مخالف ایران ، مبلغ 150 میلیون دلار به دولت ربانی و مسعود کمک کرد .
3- در کنار پاکستان به حمایت های مالی ونظامی گروه طالبان پرداخت ودر یک رقم برا ی خرید تسلیحات نظامی طالبان از اکراین ، بخش عمدۀ مبلغ هفتاد میلیون دلاری را پرداخت کرد .عباس جعفری به نقل از دکتر حمید احمدی می نویسد : عربستان در پشتیبانی از طالبان ، دو انگیزه اساسی داشته است :نخست آنکه عربستان خود را ام القرایی جهان اسلام می داند و کمک به مسلمانان را نوعی وظیفه دینی و الهی برای خود در نظر می گیرد .انگیزه دوم ، رقابت با نفوذ رو به رشد ایران در افغانستان و آسیای مرکزی و منزوی ساختن جمهوری اسلامی ایران که خود را ام القرایی جهان اسلام می داند بوده است .انور الحق احدی می گوید :«با وجود این که عربستان هیچ منافعی در آسیای مرکزی ندارد ، آمریکا و پاکستان را متحدین استراتژیک و ایران را رقیب منطقه ای خود می پندارد .»دولت عربستان در تاریخ 26 / 5 / 1997 به شکل صریح بابه رسمیت شناختن حکومت خود خوانده طالبان ، سفارت ریاض در افغانستان را تحویل آنها داد .(3) گروه طالبان با پشتیبانی آمریکا ، انگلیس ، عربستان ، امارات متحده عربی و پاکستان متولد شد . در واقع ، طراح اصلی این پروژه امریکا و انگلیس بودند که با کمک های مالی فراوان عربستان و امارات و اجرای آن توسط سازمانٍ اطلاعات (ISI)وگروه های وابسته به عربستان و امارات (مانند سپاه صحابه و جمعیة العلمای پاکستان ) و با اهدف گوناگون مانند مقابله با شیعه و جلوگیری از نفوذ جمهوری اسلامی ایران در منطقه این گروه واپس گرا ومنحرف را بوجود آوردند .محمدبن عبدالعتیبی ، سفیر وقت عربستان در مصاحبه ای با روزنامه الحیا ة در باره نقش آمریکا در پیدایش طالبان می گوید :« آمریکا به منظور دستاویزی برای ورود به افغانستان و ماندن دراز مدت درین کشور ، اعمال سلطه بر کابل و غارت منابع آن ، تحدید برنامه های هسته ای ایران و پاکستان و غارت ثروت جمهوری های آسیای میانه ، تسلط بر منابع دریای خزر ، جلوگیری از بیداری اسلامی در آسیای مرکزی و جلوگیری از نفوذ ایران در آن منطقه ، در صدد بر آمد تا طالبان را به وجود آورد» .(4) بی نظیر بوتو ، نخست وزیر وقت پاکستان که جنبش طالبان در زمان حکومت وی شکل گرفت ، در 14 اکتبر 1996 م در گفتگوی با رادیو بی بی سی گفت :« پاکستان تنها حامی طالبان نیست ، بلکه مجری سیاست های آمریکا و انگلستان است . انگلستان طراح اصلی جنبش طالبان است و پاکستان با تسلیحات و دلارهای آمریکا وعربستان سعودی ، آنان را سازمان دهی وبسیج کرده است» .(5)رژیم طالبان مکان امنی برای اسامه بن لادن ایجاد کرده بود و او مؤسس گروه القاعده بود ، بن لادن کسی بود که آمریکایی ها او را به عنوان تروریستی با نوع خوش استعداد تشخیص داده بودند .طالبان در اوج قدرت خود از ناحیه کشورهای نظیر پاکستان ، عربستان و آمریکا حمایت می شدند . بنا بر تخمین ها جنبش طالبان در سال های 1995 – 1996 برای تداوم و فعالیت ها و عملیات خود سالانه به 70 میلیون دلار نیاز داشته اند .(6) به نوشته نشریه هندی « تحلیل استراتژیک » بخش اعظم این بودجه از طریق عربستان سعودی تأمین میگردد . هفته نیوزیک در یکی از گزارش های خود می نویسد : ریاض مهمترین منبع مالی جنبش طالبان بود .ملا محمد عمر رهبر گروه طالبان در یک سفر به عربستان با مقامات بلند پایه این کشور دیدار و گفتگو کرد و ریاض هم مبلغ 10 میلیون دلار کمک در اختیار گروه تحت امر وی قرار داد تا به فعالیت خویش ادامه دهند .(7)نقش پاکستان در شکل گیری بسیار پر رنگ بود در واقع طرح های آمریکا و انگلیس و عربستان از سوی پاکستان در مورد طالبان اجرا می شد . آمریکا می کوشید برای مقابله با شوروی جبهه متحدی از کشورهای اسلامی سازماندهی کند لذا با همکاری عربستان و پاکستان در مسیر تلاش کردند تا انکه به پرورش گروه طالبان پرداختند و تمام کمک های مالی و تسلیحاتی این کشورها برای سازمان د هی و تجهیز طالبان از کانال پاکستان واحزاب ضد شیعی این کشور ، مانند : جمعیة العلماء ، سپاه صحابه ، لشکر طیبه حرکت الانصار و اطلا عات ((ISI انجام می شد.درکتاب چالش های فکری وسیاسی وهابیت آمده است :کارشناسان بر این عقیده اند که ماشین جنگی طالبان بدون کمک های پاکستان هرگز نمی توانست به حیات خود ادامه دهد . این کمک آن چنان گسترده بود که موجب اعتراض شورای عمومی سازمان ملل شدو پاکستان مورد باز خواست قرار گرفت.کشور امارات متحده عربی در دوران اشغال نظامی از سوی ارتش شوروی ، نقش مهمی در مسائل سیاسی و نظامی افغانستان نداشت ، ولی پس از ظهور طالبان امارات متحده عربی که دومین کشور وهابیت در منطقه است سومین کشوری بود که پس از پاکستان و عربستان طالبان را به عنوان دولت شروع وقانونی افغانستان به رسمیت شناخت . پول رایج و اسکناس های مخصوص طالبان به میزان فراوان در امارات متحده عربی چاپ می شد .پیش از تصرف مزار شریف و تحریکات طالبان در شمال افغانستان که به فتح بامیان انجامید ، امارت متحده عربی مبالغ هنگفتی در اختیار طالبان قرار داد و نفر برهای ویژه حمل و نقل نیرو و سلاح برای آنها خرید . (8)گروه طالبان که در واقع همان مجریان قوانین خشک وهابیت بود با همان جمود فکری که داشتند خود را لشکر صلح معرفی می کردند و خود را مجریان قانون اسلام ناب وخالص میدانستند وبرای رسیدن به اهداف شان باحمایت آمریکا شبانه روز تلاش میکردند تا تمام نقاط افغانستان را متصرف شوند وقوانین خشک وهابیت را به اجرا در آورند .ایت الله مکارم شیرازی در کتاب وهابیت بر سر دو راهی می نویسد :در پاکستان طالبان خود را به عنوان لشکر صلح معر فی کردند در حال که بسیار از افراد طالبان در مدارس وهابیون افراطی پرورش یافته بودند . بعد از عقب نشینی نیروهای شوروی در سال 1989 نیروی طالبان خودرا به نام اسلام خواهان معرفی کردند و تصمیم گرفتند حکومت مرکزی را در کابل تسخیر کنند در طی این مدت از ناحیۀ آمریکا تا مین تسلحاتی می شدند.طالبان در طی چندین سال جنگ کابل را تحت تصرف خود اوردند که منجر به کشته شدن50000 نفر شد . طالبان قوانین خشک مذهبی وهابی های افراطی را به مرحله اجرا در اوردند . ملا محمد عمر که رهبر نیروی طالبان بود ،شورایی را تاسیس کرد که متشکل از اعضای بالا رتبه طالبان بود و قانون نهائی فقط با تصو یب ملا محمد عمر به مرحله اجرا در می آمد . طالبان از طریق رادیوی کابل وتوسط بلند گوهای که بر روی کامیون ها مستقر کرده بودند قوانین خود را به گوش مردم و ساکنین میرساندند (9)
2- عقاید طالبان
یکی از ویژگیهای گروه وهابیت بدوی تجمد نگری و داشتن اندیشه ای ایستایی آنان است بطور که با دنیای که رو به پیشرفت و ترقی علمی است سر ناساز گاری و نا همگامی دارند . در دنیای عقلانی امروز وهابیت نمی توانند اندیشه خود را از راه منطق و استدلال افراد جوامع بقبولاند ، به همین جهت آنان در برخی موارد به تناقض گویی پرداخته اند به عنوان نمونه در باره گرفتن گمرک ومالیات فتوی داده اند:«اگرچه گرفتن مالیات و گمرک برای سلطان از محرمات اشکار است مع ذلک نمی توان با سلطان سعودی به علت گرفتن مالیات و گمرک به مخالفت ومبارزه برخاست و این کار مشروع نیست».(10) حال باید از آنان پرسید که کدام قسمت فتوی شما را باید ملاحظه کرد؛ حرمت و سختگیری گرفتن مالیات وگمرک برای رعیت و یا ساکت بودن و سهل انگاری و اغماض در ارتکاب این فعل حرام توسط سلطان ؟!در یکی از فتوا های رهبر وهابیت آمده که استفاده از اتومبیل و تلگراف به خاطر جدید بودن و نبودن آنها در عصر پیامبر(ص) حرام است ؛ حال بایداز آنها سوال کرد که آیا توپ وتانک و اسلحه وماشین های پیشرفته نظامی در عصر پیامبر(ص) بود که امروز شما در زمان بیداری امت اسلامی آنها را وارد خاک بحرین ویمن کرده و جان مردم مظلوم وبی دفاع را با آنها هدف می گیرید؟!. مکارم شیرازی تحت عنوان« تضادی دیگر: چرا هنوز بارگاه پیامبر بر پاست »؟!می نویسد:کسانی که به مکه ومدینه مشرف شده اند می دانند، علی رغم ویرانی تمام قبرستان بقیع وقبور شهدای احد وغیر آنها ، گنبد وبارگاه ملکوتی پیامبر اسلام بر پاست و مسلمانان از همه جای دنیا به زیارت آن حضرت می شتابند و این وضع سئوال مهمی در اذهان همۀ زائران ترسیم می کند، که چرا این گروه به سراغ بارگاه پیامبر(ص) نرفتند؟!باید که از آنها سؤال شد چگونه تمام گنبد و بارگاه هایی را که بر فراز قبور ائمۀ بقیع (ع) و شهدای احد و غیر آنها بنا شده بود از میان برداشتید ولی گنبد و بارگاه پیامبر (ص) همچنان پابرجاست ؟ این تناقض در عمل چه مفهومی دارد؟(11) ایشان در جای دیگر می گوید :از تضاد های عجیب این گروه این است که همان کسانی که یک روز دو چرخه هارا «مرکب شیطان » می شمردند وبدعت می دانستند ، امروز سوار ماشین های آخرین سیستم آمریکایی وژاپنی می شوند وهیچ کس ایرادی بر آنها نمی گیرند . وآنها که یک روز خط تلفن بسیار سادۀ «قصر شاه سعودی» را به «پادگان لشکرش»بدعت دانستند و سیم ها را پاره پاره کردند، امروز همۀ آنها حتی افراد دست فروش کنار خیابان را می بینیم که «جَوّال» (تلفن همراه) به دست دارند!آیا این گردش 180 درجه ای دلیل برقرار گرفتن این گونه افکار در سراشیبی سقوط نیست؟ وجالب این که حکومت آنها بی اعتنا به این افکار واپس گرا در مسیر صنعتی کردن کشور به پیش می تازد، و غرق صنایع وابسته است.(12)جمعیت اخوان که از آن وهابی های سرسخت به شمار می روند با وسایل روز شدیدا مخالف بوده واستفاده از آنهارا حرام می دانستند ، چنان که علی اصغر فقیهی درکتاب «وهابیان » آورده است : اخوان نسبت به بی سیم وتلگراف حساسیت داشتند آن راکار شیطان می دانستند آنها ازبین می بردند . آنها نخستین ساعت شماطه دار را(ساعتی که دقیقه وساعت راباصدای ضربه وزنگ اعلام می کند ) در نجد شکستند و ان را کار شیطان دانستند و گفتند که حد اقل این است که استفاده از چنین چیزی بدعت است. و امّا اتومبیل ، وهابی ها قبلا به اعتبار این که اگر آن از کارهای شیطان نباشد از اختراعات کفار است ، با حال اعتراض وخشم به آن نگاه می کردند، حتی نخستین اتومبیلی که وارد شهر متعّصب حوطه(در نجد) شد ، دربازار عمومی شهر ، آشکارا آتش زدند.(13) در حالی که امروزه همان وهابیت از همان ابزار ،آن هم انوع اخرین سیستم استفاده می کنند. آنها به خاطرجمود فکری و نداشتن مبنای درست ، حساسیت اهل علم را بر انگیخته و بر آن داشت که اندیشمندان شیعه وسنی وحتی «سلیمان» برادر محمدابن عبدالوهاب، کتاب ها وآثار فراوانی بر ردّ افکار واندیشة ای سست وبی پایه ای آنان بنویسند ، بطوری که علی اصغر رضوانی در کتاب «سلفی گری وپاسخ به شبهات» به برخی از انها اشاره نموده 266 آثار را از فریقین بر شمرده است . وسر انجام نداشتن مبنای صحیح و اندیشة پویا ، همین تناقض گویی ها ، و برای عملی کردن خواسته ها ومطرح کردن دیدگاه های شان بجای استدلال ومنطق ، از راه تطمیع و تحمیل وتوسل به زور وخشونت خوهد بود که وهابیون به راحتی انجام می دهند. گروه زیادی از وهابیت امروز، که اندیشه های جدید و پیشرفت های سریع فن آوری و نیز ضرورت بهره برداری از آنها را درک کرده اند. ا به پویا نبودن اندیشه های رهبر شان شیخ نجد(ابن عبدالوهاب) و جایگاه نداشتن این نوع اندیشه ها در دنیای پیشرفته امروز پی برده اند ، از این رو مجبور شدند تا در اندیشه های خود باز نگری کنند وبسیاری از ایده های ابن عبدالوهاب را به باد انتقاد گرفته و کنار بگذارند. مثلا بر اساس نظر وی ، هرگونه استفاده از اتومبیل ، هواپیما، دوچرخه، تلفن و تلگراف، تلویزیون، ردیو ضبط و ده ها وسیله دیگر که رهآورد پیشرفت و تکنولوژی جدید است ، حرام وبدعت است . وهابیت امروز در عمل این احکام را زیر پا نهاده اند؛ زیرا نمی توانند در دنیای ماشینی امروز ، از این نوع وسائل استفاده نکنند . بدین ترتیب ، برخی از وهابیت امروز جمود فکری و خشن محمدابن عبدالوهاب را به چالش می طلبند و با آنان به شدت مخالف هستند. لذا گروه طالبان که تعلیم یافتگان مدارس وهابیت در پاکستان وعربستان بود دارای همین اندیشه ای متحجرانه و جامدانه وارد میدان شدند و با علم وتوسعه ومدنیت مخالف بود . آنان زنان را که نیمی از پیکره اجتماع بشری را تشکیل می دهند خانه نشین کردند و از هرگونه کار وفعالیت اقتصادی و اجتماعی آنان در بیرون از منزل ، جلو گیری کردند . مدارس دخترانه را بستند و معلمان زن خانه نشین شدند . زنان حق نداشتند برای خرید لوازم زندگی بدون چادر مخصوص افغانی از منزل خارج شوند و حتی اگر خانمی با چادر ایرانی بیرون بیاید باید مجازات شود و اعلام کرده بودند:«هیچ راننده ای حق ندارد زنانی را که از برقع ایرانی استفاده می کنند ، سوار کنند و در صورت تخطی ، راننده زندانی خواهد شد، اگر چنین زنانی در خیابان دیده شوند خانه شان پیدا وهمسرانشان مجازات خواهند شد».(14) وبا طبقه نسوان همان برخورد را که وهابیان افراطی در عربستان با زنان دارند داشتند . همین طور برای مردان نیز محدویت های فراوانی متناسب با شرایط مردن وضع کردند مثلا آنان وظیفه داشتند که وقتی از منزل بیرون می روند کلاه یا لنگی (عمامه) بر سر بگذارند و ریش خود را بلند بگذارند و چنانچه معلوم می شد که آن را قیچی زده اند از طرف طالبان تنبیه و مجازات می شد وحتی برای تست کردن که ریش خود را قیچی زده یا نه، و سائل آزمایشی گوناگونی اختراع کرده بودند.طالبان گر چه خود را خود را پیرو فقه ابو حنیفه می دانستند ولی در عمل پیرو فقه سنت گرای حنبل و مبلغان عقاید سنتی و متحجرانه ای وهابیت بود وهمان فتواهای تند وتیز که وهابیون عربستان علیه شیعیان جهان مکررا صادر کرده اند ، گروه طالبان نیز فتاوای مشابه را علیه هزاره ها(شیعیان) که تقریبا یک سوم جمعیت افغانستان را تشکیل میدهند صادر کردند ما پاره ای از عقاید طالبان را ذیلا می آوریم تا روشن شود که اندیشه و ایده متحجرانه ای طالبان شباهت نزدیک با افکار وعقاید وهابیت دارد:1- سینما و تاتر ها را تعطیل کردند .
2- زنان حق حضور در عرصه های اجتماعی را نداشتندوکار کردن شان در خارج از خانه ممنوع و در نتیجه اکثر اعضای بیمارستان ها از کار بر کنار شدند .
3- طبقه نسوان حق تحصیل کردن نداشتند ومدارس دخترانه را به طور کلی تعطیل نمودند .
4- مجرمین را بدون تشکیل داد گاه مجازات وبعضا مانند گوسفند سر می بریدند .
5- طالبان ، شیعیان را کافر و کشتن آنها را جایز اعلام کردند .
6- استفاده از کت و شلوار را جایز نمی دانستند .
7- تراشیدن صورت را بدعت در دین می دانستند و حتی کوتاه کردن آن را مجازات می کردند.
8- عکس برداری و تصویر برداری را ممنوع می دانستند .
9- هنگام نماز مردم را با شلاق به سوی مسجد هدایت می کردند به اعتقاد آنان مهم این بود که صف های نماز تشکیل شود چه نماز گزار وضو داشته باشد یا نداشته باشد .
10- یکی از اقدام های امر معروف و نهی از منکر طالبان تراشیدن سر مردان بویژه جوانان بود و بلند بودن روی سر را از مظاهر فساد و بی بندوباری می دانستند .
11- بیش از حد و فراتر از حد شرعی در مورد حجاب سخت گیری می کردند .
12- تخریب و تحریم وسایل مانند : تلویزیون ضبط صوت ، نوار ، مجله ، آلات بازی.
13- به کنیزی گرفتن مادران و دختران و به غلامی گرفتن مردان.
3- عملکرد طالبان
خشونت فوق العاده وهابی های افراطی ، چیزی نیست که بر کسی پوشیده و یا قابل انکار باشد کشتار وقتل عامی که وهابیت در طول عمر خود از مسلمانان-نه کفارحربی!- در تاریخ از خود به یادگار گذاشته بسیار وحشتناک است .گرچه آنها کشتار هولناکی را در طائف و خون ریزی وسیع از اهل سنت آن سامان مرتکب شدند به حدی که کودکان را قتل عام کردند واطفال شیر خوار را نیز در آغوش مادر سر بریدند و گروهی از مردم را که از شهر فرار کرده بودند دنبال نموده به قتل رسانیدند و کسانی که در خانه ها پنهان شده بودند از انجا بیرون آورده می کشتند.(15) جمعی هم که مشغول فرا گرفتن قرآن بودند کشتند و حتی گروهی که در مسجد مشغول نماز بودند به قتل رساندند و کتاب ها که در میان آنها تعدادی قرآن ونسخه های از صحیح بخاری و مسلم و دیگر کتب حدیث وفقه بود ، در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند .لذا علما ومفتیان سائر اهل سنت از مذاهب اربعه که از مکه مکرمه و سائر بلاد اسلامی برای ادای مناسک حج آمده بودند ، فتوای مبنی بر کفر وهابیان صادر کردند وبر امیر مکه واجب دانستند که به مقابله با وهابیون بشتابد و افزودند که بر مسلمین واجب است در این جهاد شرکت نمایند و در صورت کشته شدن ، شهید خواهند بود.(16) اما گروه وهابی ها نسبت به شیعیان بسیار قتل و کشتار وحشتناکی را انجام دادند بالخصوص در شهرکربلا از شیعیان سیل خون به راه اندختند و غارت اموال ، ویرانگری شهر کربلا را همه به خاطر دارند . بر اساس نقل صلاح الدین مختاری – از نویسندگان وهابی – وهابی ها به فرماندهی امیر سعود در سال 1216 هـ .ق ، با لشکر عظیم از مردم نجد و عشایر جنوب حجاز و تهامه به سوی عراق حرکت کردند . آنان در ماه ذی القعده به شهر کربلا رسیدند و آنجا را محاصره کردند.(17) سپس به صورت غافلگیرانه وارد کربلا شدند و بسیاری از اهل آنجا را در کوچه و بازار و خانه ها کشتند ، نزدیک ظهر با اموال وغنایم فراوان از شهر خاج شدند .آن گاه خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت وبقیه را به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم بین لشکریان تقسیم نمود.(18) آنان گنبد و حرم امام حسین(ع) را خراب کردند و جواهر های حرم را به چپاول بردند و سنگ روی قبر را که با دانه های زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر آراسته شده بود کندند ،آنچه از اموال ، اسلحه ، لباس، فرش ، طلا و قرآن های نفیس در شهر یافتند ربودند.(19) و نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند در حالی که نزدیک به دو هزار ارتش از اهل کربلا را کشته بودند . امیر سعود با سپاهی مرکب از بیست هزار مرد جنگی به شهر کربلا حمله ور شدند و چنان رسوایی در شهر به وجودآوردند که در وصف نمی گنجد . حتی گفته اند آنان در یک شب بیست هزار تن را به قتل رساندند وکلاً نزدیک پنجاه نفر را نزدیک ضریح و پانصد نفر را بیرون ضریح به قتل رساندند و به هر کس برخوردند بی رحمانه کشتند و حتی بر پیران و خرد سالان نیز رحم نکردند .حتی برخی می نویسند که وهابیان در یک شب ، بیست هزار نفر را به قتل رساندند.(20) در کتاب پاسخ به شبهات وهابیت طاهری خرم آبادی آمده است:مرحوم علامۀ عاملی در آخر جلد هفتم مفتاح الکرامه ـ که یک کتاب فقهی است ـ می نویسد : «این جزء از کتاب بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک 1225 به دست مصنّف خاتمه یافت در حالی که دل در نگرانی و تشویش بود ؛ زیرا اعراب عنیزه ـ که وهابی هستند ـ اطراف نجف اشرف و مشهد حسین (ع) را احاطه کرده اند ؛ راهها را بسته و زوّاری که از زیارت نیمه شعبان به اوطان خود باز می گشتند ، غارت نموده و جمع کثیری از آنان را کشتند که بیشتر زوّار ، ایرانی بوده اند و گفته می شود عدد کشته شدگان یکصد و پنجاه نفر بوده اند .»(21) در کتاب چالش های فکری وسیاسی وهابیت آمده : سید ابوطالب اصفهانی ، مقیم هندوستان در سفر نامه خود ، از هنگام بازگشت از لندن و عبور به کربلا می نویسد : قریب بیست و پنج هزار وهابی با اسب های عربی و شترهای نجیب وارد کربلا شدند و صدای « اقتلوا المشرکین » و « اذبحوا الکافرین » ( مشرکان را بکشند وکافران راسرببرید ) سر دادند . بیش از پنج هزار نفر را کشتند و زخمی های بی شماری بجا گذاشتند . در صحن مقدس ، خون از بدن های سر بریده روان ، و گنبد و حجره های ضحن از لاشه مقتولان ، پر بود . شدت آن حادثه به حدی دلخراش و سنگین بود که وقتی من بعد از یازده ماه مجدداً وارد شهر کربلا شدم ، هنوز این حادثه آن قدر تازگی داشت که جزنقل آن حادثه چیزی دیگر نبود و راویان این حادثه بزرگ ، درهنگام حکایت می گریستند و از شنیدن آن موها بر بدن سست می شد ... (22)در کتاب مذکور چنین ادامه میدهد :سنت جون فیلبی می گوید : شمشیر بر گردن های اهل کربلا نهادند و مردم را بی رحمانه کشته و هم اشیای قیمتی را غارت کردند .دکتر محمد عوض الخطیب می گوید :لشکری نزدیک به بیست هزار نفر از اعراب نجد ، کربلا را محاصره کردند و ناگهان وارد شدند . اهل آنجا را به سرعت کشتند و حتی برای کودکان نیز راه نجاتی نبود .خزینه ها و جواهرهای نفیس را بردند و ضریح را از جای خود کندند . . .موقعیت بسیار وحشت ناک و قربانگاه بس بزرگی بود که خون به سیلاب تبدیل شده بود .وهابیان پس از کشتار بی رحمانه اهل کربلا هتک حرم حسینی راهی نجف شدند .چون اهل نجف ، جریان کربلا و غارت مدینه را شنیده بودند ، کمی آمادگی داشتند . ازین رو به برداری دفاع بر خواستند . حتی زنها از خانه ها بیرون آمده بودند و مردان خود را برای مقابله تحریک می کردند تا اسیر قتل و غارت وهابی ها نشوند در نهایت این کار باعث شکست مهاجمان و عقب نشینی آنان گردید .(23) در مورد جنایات وهابی ها در نجف اشرف آمده :«آنان در سال1221 هـ .ق بار دیگر به نجف حمله کردند و نزدیک بود شهر را تسخیر کنند ولی باز شکست خوردند و شماری از آنها کشته شده بودند بر گشتند .آنان در جمادی الثانی سال 1222 هـ .ق دگر بار به نجف حمله کردند ولی اهل نجف آمادگی کامل داشتند از شهر دفاع کردند . همچنین در سال 1225 هـ .ق نیز به نجف هجوم آوردند و راه زوار را بستند و شمار زیادی ( نزدیک به یکصد و پنجاه نفر از زائران ) را میان کوفه و نجف کشتند».(24)و در مدت نزدیک به 10 سال چندین بار شدیدترین حمله ها را به این دو شهرانجام دادند.امروز که وهابیت سعی دارد خود را مدرنیزه کند و از افراط گری های گذشتگان شان بکاهند و دیدگاه های رهبرشان را به سوی تعدیل سوق دهند که البته نسبت به سائر فرقه اهل سنت این تعدیل نسبی صورت گرفته است زیرا تاریخ وهابیت نشان می دهد که ابن عبدالوهاب و یارانش هرکسی که غیر وهابی بود ، مشرک ، مرتد وکافر و ریختن خون او را مباح می دانستند و بر اساس همین دیدگاه چنانکه گذشت در برخی شهر های اسلامی حمله کرده وحمام خون به را انداختند ولی امروز سائر فرقه های اسلامی را مسلمان می دانند و حقوق شان را رعایت می کنند اما در قبال شیعیان چندان اعتدالی صورت نگرفته بلکه در برخی موارد تشدید شده است لذا گاهی مذهب شیعه را یک مذهب دست ساخته یهودی ، مجوسی ومسحیت ومبتنی بر یک سری احادیث جعلی وعقاید پوچ می دانند وآن را غیر مسلمان وخطر ناک برای اسلام و غیر قابل سازش میدانند.فؤاد ابراهیم در این رابطه در نشریه پگاه چنین می گوید :کتاب تبدید الظلام و تنبیه النیام الی خطر شیعه و التشیع علی المسلمین و الاسلام نوشتة یکی از جدلیون بر جسته وهابی به نام « ابراهیم الجبهان » که با هزینه نهاد مال دینی وهابی منتشر شد، نمونه ای از این آثار تحریک آمیز است . این کتاب در اواسط دهه 1970م منتشر شد و پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال 1979م در سطح گسترده داخلی و خارج از عربستان توزیع شد . تحصیلات نویسنده این کتاب بسیار در سطح پایینی است وی از یک دانشگاه دینی فارغ التحصیل نشده و هیچ اثر دیگری نیز تالیف نکرده است . با وجود این کتاب وی مورد استقبال جامعه وهابیون قرار گرفت و درخلال سالهای 1988 1976م نه بار تجدید چاپ شد . هدف اصلی این نویسنده نفی و تقبیح شیعیان است وی در اثر خود ادعا کرده است که یهودیان در راستای اهداف خود تشیع را بنیان نهاده است . (25)وی درمورد سطح علمی ونظرات این جدلی بر جسته وهابی ونظرات و آثار وبرخی دیگر ازعلماء و جدلیون وهابی می افزاید :الجبهان به خلاف مفهوم متعارف رافضی آنرا به معنای « کسانیکه اسلام را بطور کلی نفی می کنند » تعبیر نموده است. وی تشیع را به عنوان یک نظام عقیدتی مهم مبتنی بر احادیث فاسد و بی اعتبار و مجموعه از اندیشه های باطل و پوچ معرفی کرده است . از نظر وی تشیع مذهب جدیدی است که از فرقه های مجوس ، مسیحیت و یهودیت مشتق شده است و این مذهب استبدادی و طاغوتی ، آفت و بلایی است که توسط مراکز یهودی و فراماسونری ، یاوه گویان ، شیادان و احمقان ساخته شده است . آنان که در مورد کفر و بی ایمانی شیعیان تردید دارند مانند شیعیان مجوسی هستند . در واقع این انگ ها و نسبت های ناروا و بی پایه چیزی جز تکرار تهمت های عالم ضد شیعه مشهور ابن تیمیه نیست .جدلیون وهابیون با الهام از ابن تیمیه همین تهمت ها را نسبت به شیعه روا داشتند . « محب الدین الخطیب » در مصر و «احسان اللهی ظاهر » در پاکستان از جدلیون مشهوری بودند که ادبیات جدلی وهابی را ترویج کردند . وهابیون در اواسط دهه 1950م به منظور منع از مصالحه و سازشی شیعیان و اهل تسنن و برای اثبات سازش ناپذیری شیعه و سنی ،اثر الخطیب بنام « الخطوط العریضه » را منتشر و توزیع نمودند ، زیرا الخطیب در این کتاب تشیع را دینی کاملا متفاوت با اسلام معرفی کرده بود . بدین ترتیب علمای وهابی هرگونه مصالحه و سازش شیعه و سنی را نفی کردند .یکی از علمای افراطی و تندرو سعودی بنام شیخ بن جبرین با الهام از الخطیب در ین رابطه چنین می گوید : « آنان که هنوز در مورد رافضی بودن شیعیان تردید دارند باید اثر الخطیب بنام « الخطوط العریضه » و آثار « احسان اللهی ظاهر » و « غفاری » را در مورد عقاید و آرای شیعیان مطالعه کنند . شیخ بن باز ، مفتی اعظم عربستان سعودی نیز معتقد است تشیع دینی متفاوت و مجزا از اسلام است و همانگونه که مصالحه اهل تسنن با یهودیان مسیحیان و بت پرستان امکان پذیر نیست سازش شیعیان و رافضیان نیز غیر ممکن است . (26)محمد خالد الحداس ، از اساتید دانشگاه اسلامی مدینه درین رابطه می گوید : وهابیون با شیعه سازش نمی کنند وچون اختلاف این دو گروه از مبانی و اصول دینی نشأت می گیرد این مصالحه بی پایه و اساس است .در سال 1991م عبد الله بن عبد الرحمن الجبرین یکی از اعضای وقت شورای عالی علماء فتوای صادر کرد که بر بنای آن شیعیان مرتد معرفی شده است و ریختن خون آنان را مباح و دانسته است وی در ژانویه 1994 م در پاسخ به سوالی در خصوص نماز شیعیان در مساجد سنی فتوایی صادر کرد و طی آن تصریح کرد که شیعیان دشمن هستند و به دلیل دروغی که به خدا بستند در جنگ با خدایند . وی در فتوایی دیگر همان سال در پاسخ به سوالی درباره نحوه برخورد با شیعیان در محل کار گفت : نشاندادن انزجار ، بیزاری و تنفر نسبت به آنها ضروری است و تلاش برای انقیاد و سرکوب آنها اولی است .(27) و دها فتوای شدید دیگر که در این مختصر نمی گنجدگروه طالبان که شاگردان وتربیت یافتگان این تفکر وخشونت اند باهمان نگاه، همان رفتار را با مردم وشیعیان افغانستان انجام دادند و در طول تاریخ هزاران انسان توسط این گروه به خاک وخون کشیده شد و هزاران خانه ویران وبه غارت برده شد ، اکبراسد علیزاده در این باره می نگارد : دیدگاه طالبان و دشمنی آنان با شیعیان به همان میزان دشمنی وهابیت با مذهب شیعه است . در واقع ، طالبان نیز همان مسلک وهابی ها را دارند ، از این رو شیعیان را کافر و کشتن آنان را جایز می دانستند . ملا عمر فتوا داده بود که کشتن شیعیان گناه نیست زیرا آنها کافرند .وقتی به شهر مزار شریف (یکی از شهرهای مهم شیعه نشین افغانستان ) به تصرف طالبان در آمد ، مردم این شهر را به خاک وخون کشیدند ، زنان ، کودکان ، پیر مردان و جوانان را از دم تیغ گذراندند و حتی کسانی که به شیعیان پناه می دادند را نیز با شکنجه به قتل رساندند . طالبان شیعیان را برای ادامه فریضه ای واجب می کشتند ، به گونه ای که وقتی آنان هفتاد نفر از اهالی قزل آباد را که همگی شیعه بودند سر بریدند .نزدیک به دو هزار نفر از مردم شیعه هزاره را روز هشتم آگوست 1998 دستگیر کردند و پس از شکنجه های زیاد ، اموال ودارایی شان را در مزار شریف به تاراج بردند . برابر یک گزارش ، طالبان در ظرف شش روز در مزارشریف ، پنج تا هشت هزار نفر را کشتند .یکی از شاهدان عینی (غیر هزاره ) که برای پیدا کردن پسرش به دشت لیلی رفته بود ، به منجر کمیسیون حقوق بشر گفت : در دشت لیلی هزاران جسد به همراه جسد پسرش را دیده است که گلویش را بریده شده بود .بنا بر گزارش دیگری ، طالبان پس از تصرف شهر مزارشریف به یتیمان اعلام کرد که اگر می خواهید زنده بمانید ، باید مانند سنی ها نماز بخوانید و به مذهب حنفی روی آورید و در مسجد پنج نوبت نماز بخوانید .(28)وی می افزاید :عبدالمنان نیازی ، استاندار منصوب طالبان در شهر مزارشریف ، اعلام کرده بود هزاره ها (شیعیان ) سه راه در پیش دارند : یا مذهب سنی را بپذیرند یا به ایران بروند یا کشته شوند . به گفته احمد رشید ، خبر نگار محقق پاکستانی ، طالبان 400 زن هزاره را به کنیزی گرفتند و با خود به قندهار بردند . فاجعه دیگری که در شهر مزارشریف به دست طالبان شکل گرفت و بازتاب های منفی بسیار در سطح بین المللی ایجاد کرد ورود یک گروه کوچک از طالبان و شماری از هوا داران گروه ضد شیعی « سپاه صحابه » پاکستان به فرماندهی ملا دوست محمد به کنسولگری ایران در این شهر وقتل یازده دپلمات ایرانی بود .(29) در ویژه نامه مذهبی فرهنگی هیئت محبین اهلبیت (ع) جنایات طالبان را علیه مردم بی دفاع شیعه چنین بیان می دارد : در اواخر سال 1372 شمسی شخص وهابی به نام ملا عمر در افغانستان وارد صحنه نبرد گردید و از سوی کشور پاکستان و عربستان سعودی وآمریکای ام الفساد تقویت شد و در شهریور 1375 شمسی کابل پایتخت افغانستان را تصرف کرد و سپس به کشتار مسلمانان مجاهد و مجاهدان شیعی مذهب روی آورد . وصدها هزار مسلمان را به خاک وخون کشید و باعث عقب ماندگی افغانستان شد . جهت اطلاع خوانندگان چند نمونه از کشتار بیرحمانه و جنایات ضد اسلامی و انسانی طالبان ذکر می گردد . در جهاد سال 1377 شمسی، اجلاسیه ای در پیشاور تشکیل دادند و 160 نفر از مفتی های در باری مزدور اهل سنت و وهابی جمع شده و به رایزنی پرداخته و سر انجام فتوائی را صادر کردند که همه مردان شیعه و پسر بچه های شیعه بالای هفت سال به قتل برسند و زنان و دختران و پسران کمتر از هفت سال شیعه به عنوان برده و کنیز به اسارت در آید ، پس از صدور فتوای ملاهای مزدور و از خدا بی خبر کشتار و قتل و غارت شیعیان توسط حکومت ملا عمر (طالبان )آغاز گردید . در روز شنبه 17 /. 5 /. 1377 شمسی زنان و مردان و کودکان شهر مزارشریف از روی بامها به رگبار بسته شدند و اهالی شهر را قتل عام کردند و پس از آن به بیمارستانها رفته و بیمار های شیعه مذهب را روی تخت خواب بیمارستان به شهادت رساندند و در روز دو شنبه 19 . 5 . 1377 شمسی اجساد هزاران شیعه روی زمین انباشته شده و طعمه درندگان شده بود . ملا منّان نیازی در سخنرانی خود رسما اعلام کرد که هرکس یکی از اهالی هزاره یا یک شیعه را در خانه خود پنهان کند ما آن خانه را با اهلش به آتش می کشیم . سپس گفت : امیر المومنین ما ( یعنی ملا عمر ) برای مردم مزارشریف عفو عمومی داده اما این عفو شامل شیعه ها و هزاره ای ها نمی شود.(30) این گروه در شهریور 1375 کابل را تصرف کردند و به کشتار مسلمانان شیعی پرداختند در 17 مرداد 1377 زنان و مردان و کودکان را از پشت بام ها به رگبار بستند و اهالی شهر مزار شریف را قتل عام کردند . سپس با هجوم به بیمارستان ها ، بیماران شیعه را روی تخت ها به شهادت رساندند .در سنگچارک و بامیان و کاپیسا ، شکم بانوان حامله شیعه راپاره می کردند وجنین آنان را بیرون کشیدند و سر می بریدند .در عاشورای 1367 شیعیان قندهار در حسینیه هاسرگرم عزاداری بودند که ناگهان وهابیان جنایت کار با اسلحه هجوم آوردند و عده فراوانی شیعیان بی دفاع را به فجیح ترین وضع به قتل رساندند. خصوصیت های نفرت انگیزی که طالبان نسبت به هزاره ها نشان دادند از جمله قتل عام 5000 نفر پس از تصرف دوباره مزارشریف در سال 1998 و قضاوت های جدیدی در منطقه بامیان و به اسارت گرفتن زنان هزاره به عنوان شیعه را تا حدی باید به علت هویت شیعی مردم آن منطقه تبیین کرد .در جای دیگر آمد است که در تابستان 1377 طالبان با نیرویی مجهز وهدایت ژنرال های پاکستانی به شهرمزار شریف حمله کردند و شهر را به تصرف خود درآوردند ، طالبان پس از تصرف شهر مزار شریف در انجا قتل عام به راه انداختند بویژه کشتار وحشتناکی از شیعیان به راه انداختند . خبرنگار رادیو بی.بی.سی در این باره گفته بود: «من دست نوشته ای از فتاوی ملاعمر (رهبرطالبان) را دیدم که در آن نوشته بود مردان وکودکان شیعی ورافضی را بکشید و زنان ودختران شان را به بردگی وکنیزی بیگرید و اموال شان را تصاحب کنید».(31) نمونه این گونه فتوا ها را در جای دیگر نمی توان پیدا کرد جز در اندیشه ومسلک خشن و افراطی ابن تیمیه و محمدابن عدالوهاب وپیروان شان، چنانکه اشاره شد.در کتاب »شعیان افغانستان» امده است : طالبان نیز به دلیل تعصب به شیعیان و کینه ای که از آنها در دل داشتند از هیچ جنایتی فرو گذار نکردند بطور که در روز اول همه اهالی شهر مزار شریف اعم از ازبک، تاجیک و هزاره(شیعیان) را می کشتند ام در روز دوم به ازبک ها و تاجیک ها دستور دادند که سلاح های خود را تسلیم کنند ، ولی به هزاره ها گفتند که از خانه های شان بیرون نیایند . آنان به کمک دستیاران محلی خود منازل شیعیان را شناسایی کرده وسپس به دستگیری وقتل عام آنها دست زدند آنها مقبره شهیدمزاری رهبر حزب وحدت اسلامی را که خود قبلا با بهانه مذاکره به شهادت رسانده بودند ، تخریب کرده وجنازه او را بیرون اورده و سنگ باران کردند.(32) همو در ادامه می نویسد: آنها پس از تصرف کامل مزار شریف ، راهی بامیان ، مرکز اصلی شیعیان هجوم بردند و در ماه ثور(اردیبهشت) 1378 که بامیان را به تصرف در آوردند شیعیان را به طور فجیع ووحشتناکی به قتل رساندند.(33)
3- سپاه صحابه در پاکستان
قرنهای متمادی شیعیان با اهل تسنن در شبه قاره هند در کنار هم برادروار وبطور مسالمت آمیز میزیستند تا زمانیکه وهابیان متعصب وخشن بنام سپاه صحابه پیدا شد ودست به رعب و کشت وترور شخصیت های مذهبی ودینی زد و تعدادی زیادی از زن ومرد وکودک قربانی خشونت این گروه افراطی قرار گرفت در حال که خود را پیروی دین اسلام می دانست و اسم گروه شان را سپاه صحابه گذاشته بود. آیت الله مکارم در این باره می نگارد : این گروه در اوایل دهه 1980 توسط یک روحانی سنی به نام « مولانا حق نواز جهنگوی » تاسیس شد که مصادف با با سالهای اول انقلاب اسلامی در ایران بود علت پایه گذاری سپاه صحابه این بود که از تاثیر گذاری انقلاب اسلامی ایرن برمردم پاکستان جلو گیری کند .این گروه یکی از اهداف مهم خود را مبارزه با عزاداری امام حسین (ع) ودر واقع تخطئه قیام آن حضرت می دانستند و مجله « خلافت را شده » در طول سالهای انتشار خود، بارها این خواسته را مطرح کرده و از دولت پاکستان خواسته است تاضمن برچیدن تمامی امام باره های شیعه و حسینیه ها از بر گذاری مراسم عزاداری عاشورا در کلیه مدارس و دانشگاه ها جلوگیری به عمل آورد .از دیگر اهداف این گوه مبارزه با گروه شیعی به نام تحریک جعفری بوده است که در پاکستان در سال 1979 تاسیس شده است .یکی از علل اصلی تشکیل سپاه صحابه مبارزه با خطرات احتمالی شیعیان و ترس از رشد قدرت نظامی ، سیاسی و مذهبی آنان بوده است . بنا به آماری که پرویز مشرف اعلام کرده است فقط در عرض یک سال 400 نفر در اثر حملات اینها به قتل رسیده اند . گروه صحابه علاوه بر حملات خود برضد شیعیان ، ایرانیان مقیم پاکستان را مورد هدف تهاجمی خود قرار دادند به این بهانه که انسان از ناحیه حکومت شیعی در ایران مورد حمایت قرار میگیرند باید از میان بر داشته شوند .گروه سپاه صحابه می خواهند پاکستان به طور رسمی به عنوان سرزمینی سنی نشین معرفی شود . قلعه های نظامی وسنگرهای این گروه بیشتر در نواحی جنوبی پاکستان در منطقه مرکزی و پر جمعیت پنجاب و مرزهای کراچی واقع شده است و تعدا دفاتر و مراکز فعالیت این گروه به 500 مرکز می رسد . و در هر بخش از استان پنجاب شاخه های ازین گروه وجود دارد و حدود 100000 – صد هزار – در عضویت این گروه ثبت نام کردند و در کشور های خارجی مانند امارات متحده عربی – عربستان سعودی بنگلادش کانادا ... مراکزی برای فعالیت ضد شیعی خود دایر کرده اند . بسیاری از حوزه های علمیه و مدارس در پنجاب توسط این گروه اداره می شود و نظارت معلمان و نیروهای این گروه اداره می شود و افراد خود را برای ترور مخالفان آموزش می دهد .گروه صحابه توسط طالبان حمایت می شدند و اعظم طارق که بعد از قتل مولانا جهنگوی مسئولیت این گروه را عهده دار بود آشکارا حمایت خود را از طالبان اعلام کرد و با قوانین طالبانی چون تحریم تلویزیون و سینما موافقت می کرد .اعظم طارق متهم شد که حدود 103 مورد رهبری ترور مقامات شیعیان را به عهده داشته است .(34) عباس جعفری در فصلنامة فرهنگ پویا دراین مورد می نگارد: کشور اسلامی پاکستان با چهار ایالت پنجاب ، سرحد ، سند و بلوچستان در همسایگی شرقی ایران با فرهنگ سنی – اسلامی و حاکمیتی خربی – همواره مورد طمع و تجاوز استعمار گران خارجی بوده است .مهم ترین احزاب پاکستان ، حزب « مردم » ، « جماعت اسلامی » ، « استقلال » و نهضت اجرای فقه جعفری است این کشور به دلیل فقر فرهنگی و نفوذ روحانیان متعصب و مخالف شیعه یکی از عمده ترین مراکز تبلیغ وهابیت در بین کشورهای اسلامی به شمار می آید .گروه های پاکستانی وهابی گاه بصورت حزب سیاسی با نفوذ در دولت ، گاه بصورت گروه های فرقه گرایی تروریستی و زمانی بصورت فعالیت فرهنگی عمل می کنند .(35) گروه ترو ریستی سپاه صحابه که عوامل وپدید آورنده آ ن وهابی ها هستند در سال 1976 میلادی در پاکستان تشکیل شد . این گروه خشن تا کنون هزاران شیعه مظلوم وبی گناه را به جرم دفاع از حریم ولایت اهلبیت به شهادت رسانیده اند . (36)عباس جعفری معتقد است احزاب پاکستان در پدید آوردن سپاه صحابه و نفوذ وهابیت در این کشور نقش فعال و موثری داشته است زیرا بسیاری از روحانیون که طرفدار وهابیت و ساپورت کننده افکار آنان در پاکستان اند ، آنان دروس دینی خود را در عربستان گذرانده اند و با حمایت مالی ، سیاسی و فرهنگی سعودیان به مسئولیت ها و مناصب مهم دست یافته اند . سفارت و نمایندگی های عربستان سعودی در پاکستان همواره از فعالیت گروه های فرقه گرا و مخالف شیعیان حمایت و تعداد فراوانی از جوانان این کشور را برای تحصیل در دانشگاه ها ومراکز علمی عربستان جذب می کنند و از تاسیس گروه های تروریستی وهرگونه حمایت مالی و سیاسی از آنان دریغ نمی ورزند که قرار ذیل برخی عملکرد آنها را چنین می نویسد :1- گروه سپاه صحابه : « سپاه صحابه » نمونه کامل یک حزب تفرقه گرا و مورد حمایت عربستان در پاکستان است . این حزب در سال 1984 م در زمان حکومت ژنرال ضیاالحق توسط فردی به نام جهنگوی در شهر جهنگ( ایالت پنجاب ) تاسیس شد و با سرعتی بی سابقه گسترش یافت مراکز فعالیت سپاه صحابه ( شهرهای سیالکوت ، فیصل آباد ، جهنگو و مانند آن ) مناطقی هستند که قبلا محل فعالیت فئودال های شیعه مذهب بوده وتأسیس سپاه صحابه یکی از ابزار های فئودال های سنی مذهب در مبارزه با شیعیان است .عربستان با پشتیبانی سر سخت از ضیا الحق و سپاه صحابه از فعالیت های آنان حمایت می کرد ، یکی از شعار ها و اهدافشان دفاع از احترام به صحابه (گرایش وهابیان ) و مبارزه با افکار شیعیان ( به بهانه مخالفت با صحابه ) و انقلاب اسلامی ایران است . تبلیغات گسترده و گمراه کننده آنها و کارهای مانند آدم ربایی ، سرقت مسلحانه ، ترور ، کشتار جمعی ( بمب گذاری ) و اعمال وحشیانه دیگر باعث ایجاد و حشت و دلهره در بین شیعیان است سپاه صحابه گروهک های وابسته دیگری که در جهت اهداف آنها تلاشی می کنند مانند گروه « سوار اعظم » به رهبری مولانا اسفندیار و سلیم الله خانی و گروه « حرکت الانصار » و « تنظیم الوعوه » تاسیس نموده است .
2- دکتر احسان اللهی ظهیر :نامبرده که تحصیلات خود را در عربستان با حمایت های مالی وهابیان سعودی طی کرد یکی از مهره های اصل تفرقه انگیز و مبلغ و فرقه وهابی و عامل قتل عام تعداد زیادی از شیعیان در مراسم عزاداری در پاکستان و کشورهای دیگر است . نمونه هایی از آثار و تالیفاتی او در تیلیغ آراء وسیاست و هابیان و مبارزه با عقاید شیعه عبارتند از : الشیعه و اهل البیت ، الشیعه و التشیع ، الشیعه و القرآن ، الشیعه و السنه .
3-تاسیس مراکز فرهنگی آموزشی و خیریه در ایالت بلوچستان پاکستان : رژیم آل سعود در سال 1368 به بهانه کمکهای آموزشی و انسان دوستانه به مهاجران افغانی در ایالت بلوچستان مراکز متعددی به نام های « موسسة الدعوة الاسلامیه » ، «ادارة الاسرا » ، « موسسة مکه المکرمة الخیریه » و « موسسة سلم » تاسیس کرده است .و در پوشش کمکهای مال ، فرهنگ ضد شیعی وهابیت و سیاست های ضد ایران را از از طریق توزیع کتاب ، جلسات سخنرانی ، فیلم و نوار و عکس به آوارگان و مهاجران سنی مذهب مقیم دراین ایالت منتقل می کنند .طبق گزارش های بدست آمده مهمترین فعالیت های این مراکز عبارتند از : پرداخت حق التدریس به کسانی که به کودکان افغانی قرآن آموزش می دهند ، تغذیه فرهنگی ( کتاب ، جزوه و تصویر ) پرداخت حقوق مستمری به گردانندگان اردوگاهای آوارگان افغانی و وهابیان وابسته به افکار وهابیان ، چاپ و نشر و توزیع کتاب ( کتاب های اهل سنت و ضد شیعی ) برای مهاجران و آوارگان افغانی به زبان های اردو و فارسی و پشتو و ...(37) .
نتیجه:
گروهای تندرو متعصب طالبان . سپاه صحابه از میوه های تلخ و کشنده درخت وهابیت است که با دستان دشمنان اسلام وبرخی افرادی که جمود فکری داشتند غرس شد. وهابیت که مبنای فکری مقبول و معقول ندارد برای ارائه نظریات وخواسته های شان از تطمیع وتهدید و منطق زور وخشونت استفاده می کنند . لذا این دوگروه برای پیاده کردن تفکر و اندیشه وهابیت به طور آشکار، و اهداف دشمنان اسلام بطور نا پیدا و مرموز، در کشور های اسلامی افراد بسیار از مسلمین بویژه شیعیان را به قتل رساندند و خانه های بسیار را به آتش کشیدند و اموال شان را به غارت بردند.به نظر می رسد که با روشن شدن ماهیت وهابیت برای بشزیت و روشنگری اندیشمندان فرهیخته روز به روز وهابیت و وهابی گری رخت برچیند و امید که این افت خانمان سوز و تفرقه افکن از پیکر جامعه مسلمین بر چیده شود.
پی نوشت ها :
1.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص 99 – 100 .
2.جعفری ، عباس،فرهنگ پویا ، فصلنامه فرهنگی –اجتماعی وسیاسی ، ش 7 ، اسفند1386
3.جعفری ، عباس،فرهنگ پویا ، فصلنامه فرهنگی –اجتماعی وسیاسی ، ش 7 ، اسفند1386
4.کیهان ، یکشنبه 30 دی ، 1380 ، ص 16 .
5.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص98،نقل از جریان پرشتاب طالبان ،صص28و280
6.وهابیت بر سر دو راهی ، صص 20 -22
7.همان .
8.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص 100 و 101 .
9.وهابیت بر سر دو راهی ، صص 20
10.امین ، سید محسن : تاریخچه ، نقد وبررسی وهابی ها ، ص467.
11.وهابیت بر سر دو راهی ، ص 65.
12.وهابیت بر سر دو راهی ، ص 75 .
13.وهابیان ،ص377، نقل از جزیرة العرب ص 357.
14.بختیاری ، محمدعزیز، شیعیان افغانستان، ص 227.
15.وهابی ها ص24.
16.سلفی گری و پاسخ به شبهات ،ص185س
17.چالش های فکری وسیاسی وهابیت،صص67و68،نقلازتاریخ المملکة،السعودیه،ج1،ص 73
18.سلفی گری و پاسخ به شبهات ،ص184.
19.چالش های فکری وسیاسی وهابیت،،نقل ازعثمان بن بشرالنجدی،عنوان المجدفی التاریخ النجد،ج،ص121
20.سلفی گری و پاسخ به شبهات ،ص184
21طاهری خرم آبادی ، سید حسن ، پاسخ به شبهات وهابیت ، ج 1 ، ص 20 ، به نقل از مفتاح الکرامه : 7 / 653
22.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، صص 68و69 نقل از میرزا طالب اصفهانی ، سیر طالبی ، ص 408 .
23.همان ، نقل از ماضی النجف ، حاضرها ، ص325
24.همان ، نقل از صفحات من تاریخ جزیرة العرب الحدیث ، ص 177
25. فؤاد ابراهیم ، ترجمه مهدی بهرام شاهی ، نشریه پگاه ، ش 226 ، اسفند 1386
26.همان.
27.احمدی لفورکی ، بهزاد ، نشریه پگاه ،ش 219 ، آبان 1386.
28.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص94.
29.همان ، ص 95.
30.ویژه نامه مذهبی فرهنگی هبأت محبین اهل بیت (ع) ، ص 3 ، اصفهان 1386
31.شیعیان افانستان،ص214.
32.همان
33.همان.
34.وهابیت بر سر دو راهی ، صص24و28.
35.جعفری ،عباس،فرهنگ پویا ، فصلنامه فرهنگی –اجتماعی وسیاسی ، ش 7 ، اسفند1386
36.ابراهیمی،محبوبه همان.
37.جعفری،عباس،فرهنگ پویا،فصلنامه فرهنگی–اجتماعی وسیاسی،ش7،اسفند1386.
1.قرآن کریم
2.ابراهیمی ، محمد حسین ،تحلیلی نو بر عقاید وهابیان ، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه ،چاپ چهارم1379
3.ابن منظور، محمدابن مکرم ، لسان العرب ، بیروت چاپ سوم1414 ه.ق.
4.اسد علی زاده ، اکبر : چالش خای فکری و سیاسی های وهابیت ، قم ،مرکز پژوهش صدا وسیمای اسلامی ، چاپ دوم 1386.
5.الگار ، حامد : وهابیگری ، ترجمه احمد نمایی ،مشهد ،بنیاد پژوهش های اسلامی ، 1387.
6.امین ، سید محسن : تاریخچه ، نقد وبررسی وهابی ها ، ترجمه سید ابراهیم سید علوی ،تهران ، امیر کبیر ،چاپ چهارم 1376.
7.بچاری ، جعفر، تبلیغ ، قم، نورالنور، چاپ اول 1383.
8.بختیاری ، محمدعزیز، شیعیان افغانستان، قم ، انتشارات شیعه شناسی، چاپ اول 1385.
9.رضوانی ، علی اصغر، سلفی گری (وهابیت) و پاسخ به شبهات ، قم ، مسجدمقدس جمکران ، چاپ ششم، 1388.
10.روزنامه کیهان.
11.طاهری خرم آبادی ، سید حسن ، پاسخ به شبهات وهابیت،قم دفتر انتشارات اسلامی ،چاپ، دوم1386
12.صالحی ، سیدعباس ، هفته نامه پگاه ، قم ، موسسه فرهنگی پاسدار اسلام . ش 226 ، 4اسفند 1386
13.فقیهی ، علی اصغر : وهابیان ،تهران ، اسماعیلیان ، چاپ دوم 1364.
14.فقیهی ، علی اصغر : وهابیان ،تهران ، اسماعیلیان ، چاپ دوم 1364.
15- فقیهی ، علی اصغر : وهابیان ،تهران ، اسماعیلیان ، چاپ دوم 1364.15- موگهی ، عبدالرحیم ، تبلیغ و مبلغ درآثار شهید مطهری ،قم، دفتر انتشارات اسلامی ،چاپ اول 1377.
16- وحیدی ، س ، م ، نگرش بر وهابیت ، بیا مکتب اهل بیت ، چاپ اول 1373.
17- نشریه فرهنگ پویا،فصلنامه فرهنگی–اجتماعی وسیاسی،نشریه دانشجویی پویا،قم،ش7، اسفند1386.
18- ویژه نامه مذهبی فرهنگی هبأت محبین اهل بیت (ع) ، ص 3 ، اصفهان1386
/ع
ادامه مطلب
سرگذشت وهابیت
دحلان احمد بن زینی
شرح حال مولف
مقدمه مترجم
از آغاز پیدایش اسلام دو گروه از پیشرفت سریع این آئین آسمانی جلوگیری کرده اند؛ نخست دوستان غافل و دیگر دشمنان عاقل. دشمنانی که در میدان جنگ نتوانستند بار سنگین نبرد را تحمل نمایند، به لباس دوستی درآمدند و بیش از دشمن جنگی بر پیکر اجتماع متحد اسلامی ضربه زدند.ابوسفیان جنگجو که با نیروی عظیم مالی و جانی در نبردهای پیاپی از نیروهای اندک مسلمان شکست خورد، خود و پیروانش با تظاهر به اسلام و رخنه در صفوف مسلمین به انکار وحی و پیامبری پرداختند، و همراه با یهودیان شکست خورده نقش خویش را اجرا کردند؛ کودتای اسفبار تاریخ اسلامی را به وجود آوردند و خشت اول بنا را کج نهادند تا کار به انقلاب عمومی مسلمین و قتل عثمان منجر گردید.
از این گروه در قرنهای اخیر افراد زیر را می توان نام برد: مستر همفر، سرادوارد گری، سر سید احمد خان، سر ملکم خان، سرعباس افندی، کینیاز دالگورکی، و غلام احمد قادیانی که مأموریتهای هر کدام پی آمدهایی برای ملتهای اسلامی داشته است و آثار ویرانگر آنها هنوز گریبانگیر جوامع ماست.
برای مثال کینیاز دالگورکی نطفه حرامی به نام بابیت را به وجود آورد که با انشعابهای مختلف با نامهای، ازلی، بهایی، بیانی، مرآتی و غیره در دامن انگلستان پرورش یافت؛ امپریالیسم آمریکا نیز از این مولود چند پدر بهره برداری می کند. اکنون برای روشن شدن ارتباط سه جانبه این حزب بیگانه پرست به کتابهای خودشان مراجعه می کنیم:
در مورد ارتباط آنان با روسیه، شوقی- نوه عباس افندی- در قرن بدیع می گوید: «در زرگنده میرزا مجید شوهر همشیرهی
مبارک که در خدمت سفیر روس پرنس دالگورکی سمت منشیگری داشت آن حضرت (بهاء الله) را ملاقات و ایشان را به منزل خویش- که به منزل سفیر متصل بود- رهبری و دعوت نمود... سفیر روس از تسلیم حضرت بهاء الله امتناع ورزید.»(3)
و در رساله ایام تسعه می گوید: «سفیر روس به صدر اعظم ایران نوشت: باید حضرت بهاء الله را از طرف من پذیرایی کنی، و در حفظ این امانت بسیار کوشش نمایی، و اگر آسیبی به بهاء الله برسد و حادثه ای رخ دهد شخص تو مسئول سفارت روس خواهی بود» (4).
در مورد وابستگی به انگلیس در کتاب خطابات در انگلستان می گوید: «آمدن من به اینجا سبب الفت بین ایران و انگلیس است؛ نتیجه به درجه ای می رسد که به زودی از افراد ایران جان خود را برای انگلیس فدا می کنند...»(5).
در مکاتیب می گوید: «در الواح مبارک ذکر عدالت و حسن سیاست دولت فخیمه انگلیس مکرر مذکور، ولی حال مشهود شده؛ و فی الحقیقه اهل این دیار بعد از صدمات شدیده به راحت و آسایش رسیدند... عکا- اکتبر 1918»(6).
و می گوید: «اللهمّ سرادق العدل قد ضربت اطنابها علی هذه الارض المقدسه، فی مشارقها و مغاربها، و نشکرک و نحمدک علی حلول هذه السلطه العادله و الدوله القاهره، الباذله القوّه فی راحه الرّعیه، و سلامه البریّه. اللّهمّ ایّد الامبراطور الاعظم جورج
الخامس عاهل انکلترا بتوفیقاتک الرّحمانیه. و ادم ظلّها الظّلیل علی هذا الاقلیم الجلیل بعونک، و صونک . دسامبر 1918.»(7).
این دعا و ثنا بعد از شکست دولت اسلامی ترکیه از انگلستان استعمارگر است که به کمک یهود و اعراب انجام گرفت. من به عنوان یک ایرانی شرم دارم این دعا را که دعا به دشمن اسلام است ترجمه نمایم. آقای عبدالبها انگلستان را به عدالت توصیف می کند و از خداوند می خواهد که سایه بلندپایه این دولت و به خصوص ژرژ پنجم امپراطور بزرگ انگلستان را بر سر کشورهای اسلامی مستدام بدارد!
و در اظهار علاقه به آمریکا، در کتاب خطابات می گوید: « از برای تجارت و منفعت آمریکا مملکتی بهتر از ایران نه؛ چه ایران تمام ثروتش زیر خاک پنهان است؛ امیدوارم آمریکا سبب شود که آن ثروت آشکار گردد.»(8) این گوشه ای از وابستگی مسلک ساختگی بابیگری و بهاییگری به سیاستهای خارجی است که به روشنی در کتابهای خودشان نیز آمده است. به همین طریق می توان به چگونگی پیدایش فرقه های دیگر در قلب کشورهای اسلامی پی برد- از جمله غوغایی که وهابیها به وجود آوردند.
بهترین سند پیدایش این گروه کتاب خاطرات مستر همفر جاسوس بریتانیا در کشورهای اسلامی است. چاپهای متعدد از این کتاب با نامهای گوناگون منتشر شده است.
مستر همفر، شیطانی نیرنگ باز بود که با نقشه های خویش توانست محمد بن عبدالوهاب را به خدمت بگیرد و او را برای اجرای توطئه شوم وزارت مستعمرات انگلیس، آلت دست قرار دهد.
مستر همفر می گوید: «از سوی وزارت مستعمرات انگلیس سندی را در اختیار من گذاشتند که در آن برنامه هایی برای در هم کوفتن اسلام و مسلمانان در مدت یک قرن آمده بود به گونه ای که پس از آن از اسلام تنها نامی باقی بماند. این سند چهارده بند داشت:
1- همکاری با روسیه برای تسلط بر منطقه مسلمان نشین خاور.
2- تعاون و همکاری با فرانسه و روسیه برای سرکوبی کشورهای اسلامی از داخل و خارج.
3- ایجاد اختلاف میان دو کشور بزرگ اسلامی ایران و امپراطوری عثمانی.
4- تجزیه کشورهای اسلامی و واگذاری بخشهایی از آن به غیر مسلمانان: مدینه به یهودیان؛ اسکندریه به مسیحیان؛ یزد به زرتشتیان پارسی، عماره به صابئان؛ کرمانشاه به علی اللّهی ها؛ موصل به یزیدی ها؛ خلیج فارس به هندوها؛ طرابلس به دروزی ها؛ قارص به علویها و مسقط به خوارج.
5- ایجاد حکومتهای کوچک خود مختار در دولتهای ایران و عثمانی.
6- ایجاد مذاهب نو ظهور در میان شیعه و اهل تسنن.
7- پراکندن فسادهایی چون: زنا، لواط، قمار و میگساری در میان مسلمانان.
8- تلاش برای گماشتن حاکمان فاسد در کشورهای اسلامی که در اختیار وزارت باشند و اگر غیر مسلمان باشند بسیار بهتر است.
9- جلوگیری از توسعه لغت و زبان عربی و ترویج زبانهای
سانسکریت، فارسی، کردی و پشتو و لهجه های محلی عربی.
10- گماردن جاسوسان و مستشارانی بر فرمانروایان کشورهای اسلامی.
11-اعزام مبلغین و مسیونرهای مسیحی به عنوان پزشک، مهندس، حسابدار و مانند آن به کشورهای اسلامی.
12- سست کردن عقیده دختران و پسران مسلمان و ترویج فساد در میان آنان به وسیله مدارس، باشگاهها، نشریات و دوستان غیر مسلمان.
13- ایجاد جنگلهای داخلی در کشورهای اسلامی، تا مال و نیروی مسلمانان تباه شود و اندیشه پیشرفت و همبستگی را از سر بیرون کنند.
14- در هم شکستن اقتصاد مسلمانان از طریق نابود ساختن کشاورزی، انهدام سدها، قناتها و تلاش برای گسترش بیکاری»(9).
در ردّ محمد بن عبدالوهاب کتابهای زیادی نوشته شده است. حتی برادر، پدر و اساتیدش در ردّ او کتاب نوشته و همه مذاهب اسلامی عقایدش را مردود اعلام کرده اند. کتابی که در دست دارید نوشته مفتی مکه- سید احمد بن زینی دحلان- است.
در این کتاب پیدایش وهابیت و چگونگی گسترش این مسلک، درگیریها و ویرانگریهای وهابیان و نیز ردّ باورهای آنان به رشته تحریر در آمده است.
نسخه عربی این کتاب بارها به وسیله حسن حلمی بن سعید در ترکیه منتشر شده و ترجمه حاضر از روی متن عربی انجام گرفته است.
ابراهیم وحید دامغانی
در زمان سلطنت سلطان سلیم سوم آشوبهای فراوانی روی داد؛ از جمله فتنه وهابیت در حجاز. وهابیها به مکه و مدینه مسلط شدند و از مردم مصر و شام برای انجام حج جلوگیری کردند. دیگر آشوب فرنسیس که از سال 1213 ه. ق. تا سال 1216 ه. ق. کشور مصر را تحت فرمان خود درآوردند. ما مطالب مربوط به این دو فتنه را به اختصار نقل می کنیم.(10) چرا که تفصیل آن در کتب تاریخ آمده و در هر مورد به طور جداگانه کتابهایی تألیف شده است.آغاز نبرد میان وهابیها و شریف غالب بن ساعد- نائب السلطنه امپراطوری عثمانی در منطقه حجاز- از سال 1205 ه.ق. بود. امپراطور عثمانی در این زمان سلطان سلیم سوم فرزند سلطان مصطفی سوم پسر احمد بود.
پیدایش وهابیت به سالها قبل باز می گردد. وهابیان ابتدا در شهرهای خود قدرت و شوکت یافتند؛ سپس شر آنها افزون شد و قلمرو حکومتشان وسعت یافت. به گونه ای به کشتار مردم پرداختند که به حساب درنمی آمد؛ مال مردم را حلال کردند و زنان آنها را اسیر
نمودند.
بنیانگذار این مسلک محمد بن عبدالوهاب خبیث بود؛ اصلش از مشرق- از بنی تمیم. او از سالمندان بحساب می آمد و نزدیک بود از مهلت یافتگان(11) شمرده شود؛ زیرا در حدود یکصد سال زیست، تا اینکه گمراهیها از سوی او پراکنده شد.
محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 ه. ق. متولد شد و در سال 1200 ه.ق. به هلاکت رسید. یکی از مورخین تاریخ مرگ او را به حساب ابجد چنین گفته است: «بدا هلاک الخبیث؛ 1206».
محمد در آغاز کارش از طلاب مدینه منوره بود. پدرش مردی صالح از اهل علم و برادرش شیخ سلیمان نیز عالم بود. پدر، برادر و استادانش به فراست درباره او پیش بینی می کردند که موجب کجروی و گمراهی مردم خواهد شد؛ چرا که در بسیاری از امور کجرویهای او را از گفتار و کردار و گرایشهایش در می یافتند. ایشان از همان وقت او را توبیخ می نمودند و مردم را از وی بر حذر می داشتند. خداوند فراست آنان را درباره او محقق ساخت؛ چون انحراف و کژیهایی را بدعت گذاشت که سبب گمراهی جاهلان گردید.
محمد بن عبدالوهاب در بدعتهای خود با پیشوایان دین به مخالفت برخاست و بدینوسیله به تکفیر مومنان پرداخت. پنداشت که زیارت قبر پیغمبر- (ص)- و توسل به آن حضرت و سایر انبیا، اولیا و صالحین و زیارت قبور ایشان شرک است. او خواندن پیامبر- (ص) - و سایر پیامبران، دوستان خدا و مردان شایسته را هنگام توسل شرک می پنداشت. گمان می کرد که هر کس، هر چه را به غیر خدا نسبت
دهد- اگرچه به صورت مجاز عقلی (12)- مشرک است؛ مانند اینکه بگوید: « این دارو مرا خواب کرد». یا هنگامی که از دوست خود یاری می خواهد بگوید: «دوستم به من کمک کرد». او به دلائلی متمسک می شد که به هیچ وجه مرام او را اثبات نمی کرد. سخنان خود را با عبارتهای مزوّرانه آراست و مطلب را بر عوام مشتبه ساخت؛ تا از او پیروی کردند. وی در مورد مرام خود رساله هایی تألیف کرد تا پیروانش به کفر بیشتر اهل توحید معتقد شدند.
محمد بن عبدالوهاب به امرای شرق حجاز- اهل دزعیّه- پیوست و نزد ایشان ماند تا یاریش کردند و به دعوت مرام او همت گماشتند. آنان با این کار به تقویت و توسعه حکومت خود پرداختند؛ اهل بادیه و چادرنشینان را زیر سلطه خود گرفتند، تا به پیرویشان در آمدند و برای آنان لشکری بی مانند شدند. معتقد شدند که هر کس به گفته های پسر عبدالوهاب باور نداشته باشد، کافر و مشرک است و مال و جانش هدر است.
محمد بن عبدالوهاب خیال می کرد با مذهب ابداعی خود، توحید خالص و بیزاری از شرک را به وجود آورده است. گمان می کرد مردم از ششصد سال پیش در ضلالت بوده اند و او دین مردم را تجدید کرده است. او آیات قرآنی را که درباره مشرکین نازل شده بود، به اهل توحید حمل می کرد؛ مانند: « چه کسی گمراهتر است از آنان که جز خدا کسی را بخوانند که تا قیامت آنها را اجابت نکند و از خواندن ایشان بی خبر باشد»(14) یا مانند آیه: «نخوان غیر از خدا چیزی را که نه به تو فائده می رساند و نه زیان». (15) و مانند این آیات در قرآن کریم فراوان است.
محمدبن عبدالوهاب گفته است: هر کس از پیامبر (ص) یا سایر پیامبران، اولیا و صالحین طلب فریادرسی کند، آنان را بخواند، یا از آنها شفاعت بخواهد، مانند مشرکینی است که در این آیات از آنها یاد شده و آنچه در این آیات آمده در مورد او نیز صادق است. او زیارت قبر پیامبر (ص) و سایر انبیا، اولیا و صالحین را نیز همینگونه می داند.
وی در مورد سخن مشرکان در عبادت بتها که «ما بتها را نمی پرستیم مگر برای آنکه ما را به خدا نزدیک سازند.»(16) گفته است: توسل جویان مانند این مشرکین اند؛ و گفته است: مشرکین هم عقیده نداشتند که این بتها چیزی را می آفرینند بلکه باور داشتند که آفریننده خداست. چرا که قرآن می فرماید:« اگر از ایشان بپرسی چه کسی آنان را آفریده است؟ البته می گویند: خدا.»(17) و نیز می فرماید: «اگر از ایشان بپرسی چه کسی آسمانها و زمین را آفریده است؟ البته می گویند: خدا.» (18) پس خداوند، حکم به شرک و کفر آنان نکرده است مگر از این رو که می گویند: بتها را می پرستیم تا ما را به خدا نزدیک کنند. بنابراین کسانی هم که پیامبر (ص) و دیگران را وسیله تقرّب قرار می دهند؛ مانند آنان مشرکند.
یکی از پاسخهایی که در کتب گوناگون در ردّ این سخن آمده چنین است: این استدلال باطل است زیرا مومنان، انبیا و اولیا را خدا و یا شریک خدا قرار نمی دهند بلکه بر این باورند که آنان نیز بندگان و آفریدگان خدا هستند؛ و نه سزاوار پرستش. اما مشرکین که این آیات در مورد آنها نازل شده است، بتها را خدا می دانستند و به عنوان پروردگار خود تعظیم می نمودند؛ اگر چه به این باور بودند که آنها آفریننده موجودات نیستند. مومنان انبیا و اولیا را شایسته عبادت نمی دانند و آنها را به عنوان پروردگار، بزرگ نمی شمارند بلکه بر این باورند که آنان بندگان و دوستان خدایند؛ خداوند آنان را برگزیده و انتخاب فرموده است و به برکت وجود آنها به بندگان خود رحم می کند. بنابراین مشتاقان زیارت آن بزرگواران با تبرک جستن از آنان به دنبال رحمت الهی اند. برای اثبات این مطلب شواهد فراوانی از قرآن و سنت وجود دارد.
مسلمانان بر این باورند که آفریننده زیان رسان و سود بخش
شایسته عبادت تنها خداست و کسی جز او موثر در وجود نیست؛ انبیا و اولیا چیزی نمی آفرینند و دارنده نفع و ضرری نیستند و تنها خداوند به برکت ایشان بندگان خود را مورد رحمت خویش قرار می دهد.بنابراین مشرکان از این جهت که بتهایشان را شایسته پرستش و سزاوار خدایی می دانند، در شرک واقع شده اند؛ نه فقط برای گفتن اینکه:« ما اینها را نمی پرستیم مگر برای آنکه ما را به خدا نزدیک سازند» (19) چرا که وقتی برایشان استدلال شد که این بتها شایسته پرستش نیستند؛ با اینکه بتها را شایسته عبادت می دانستند اینگونه عذر آوردند که : «ما ایشان را نمی پرستیم مگر برای آنکه ما را به خدا نزدیک سازند.»
چگونه فرزند عبدالوهاب و پیروان او به خود اجازه می دهند مومنان موحد را مانند مشرکانی معرفی نمایند که به خدایی بتها عقیده دارند؟ آیاتی که گذشت و آیه های دیگر مانند آنها همه در مورد کفار و مشرکین است و هیچکدام درباره مومنان نیست.
بخاری از عبدالله بن عمر (رضی الله عنهما) از پیامبر (ص) روایت می کند که آن حضرت در توصیف خوارج فرمودند: « آنان به سوی آیاتی از قرآن رفته اند که در مورد کفار نازل شده است. پس آن آیات را بر مومنان حمل کرده اند.» و در روایتی دیگر عبداله بن عمر از حضرت رسول (ص) روایت می کند که فرمود: « ترس آورترین چیزی که برامت خود می ترسم مردی است که قرآن را به میل خود و به صورت غیر صحیح تأویل و تفسیر می نماید.»(20) این آیات و اخبار در واقع بر طائفه وهابیان صدق می کند.
اگر توسل و مانند آن که مومنان انجام می دهند، شرک می بود؛ از پیامبر و اصحاب و پیشینیان صالح امت، همانند آن صادر نمی شد. بنابر حدیثهای درست این جمله از دعاهای حضرت رسول (ص) است: «خدایا به حق درخواست کنندگان از پیشگاهت از تو می خواهم...» (21) بدون تردید این خود توسل است. آن حضرت این دعا را به اصحاب خود تعلیم می فرمود و امر می کرد آن را بخوانند. تفصیل این مطلب که به طول می انجامد در کتابها و رساله هایی که در ردّ محمد بن عبدالوهاب نوشته اند، آمده است.
در حدیث صحیح از حضرت رسول (ص) نقل شده است، هنگامی که فاطمه بنت اسد، مادر حضرت علی (رضی الله عنهما) در گذشت رسول خدا (ص) او را با دست مبارک خود در قبر گذاشت و فرمود «خدایا مادرم فاطمه بنت اسد را بیامرز و قبر او را وسیع گردان؛ به حق پیامبرت و پیامبران پیش از من؛ همانا تویی مهربانترین مهربانان.»(22)
همچنین در حدیث صحیح نقل شده است: کوری از رسول خدا (ص) درخواست نمود تا دعا کنند خداوند بینائی را به او بازگرداند. حضرت دستور دادند وضو بگیرد؛ دو رکعت نماز بخواند؛ آنگاه بگوید: «خدای من از تو می خواهم و رو به سوی تو می آورم به واسطه پیامبرت محمد، پیامبر رحمت، ای محمد من به واسطه تو رو به سوی پروردگارم می آورم تا حاجتم برآورده شود. بار خدایا او را برای من شفاعت کننده قرار بده.» (23) آن نابینا چنین کرد و خداوند بینائی را به او بازگردانید.
و نیز در حدیث صحیح نقل شده است حضرت آدم علیه السلام چون از میوه آن درخت خورد، به پیامبر ما (ص) توسل پیدا کرد. چون نام پیامیر را بر روی عرش و غرفه های بهشت و پیشانی فرشتگان دید. پرسید: این نام از آن کیست؟ خداوند فرمود: این نام محمد فرزندی از فرزندان توست؛ اگر او نبود، تو را نمی آفریدم. آدم عرض کرد: بار خدایا به احترام این فرزند به این پدر ترحم کن. پس ندا آمد ای آدم اگر برای تمامی اهل آسمان و زمین محمد را به عنوان شفاعت کننده می آوردی، می پذیرفتم.
و همینطور توسل عمر بن خطاب به عباس (رضی الله عنهما) برای طلب باران وغیر آن که مشهور است و نیازی به طولانی ساختن کلام برای بیان آن نمی بینم.
توسلی که در حدیث مرد نابینا بیان شد، صحابه و پیشینیان بعد از وفات پیامبر (ص) از آن پیروی می کردند. در این حدیث لفظ « یا محمد» وجود دارد که نداست برای توسل.
هر کس در سخنان صحابه و تابعین کنجکاوی و بررسی نماید، موارد بسیاری از این توسلها خواهد یافت. مانند سخن بلال بن حارث صحابی (رضی الله عنه) نزد قبر رسول خدا (ص): « ای رسول خدا برای امتت باران بخواه» و یا مانند ندایی که از رسول خدا (ص) به هنگام زیارت قبور نقل شده است.
از کسانی که در ردّ فرزند عبدالوهاب کتاب نوشته اند، بزرگتر استاد او، شیخ محمد بن سلیمان کردی صاحب حواشی شرح ابن حجر بر متن کتاب «با فضل» است. او در بخشی از کلام خود می گوید: «ای پسر عبدالوهاب برای خداوند متعال تو را نصیحت می کنم که زبان خود را از مسلمانان باز داری. اگر شنیدی شخصی تأثیر را از کسی می داند که از او درخواست فریادرسی کرده است و نه از خدا، پس حق را برای او بیان کن و دلیل بیاور که برای غیر خدا تأثیری نیست. اگر نپذیرفت تو می توانی فقط همان یک نفر را کافر بخوانی نه جمعیت بزرگ مسلمانان را. تو، از انبوه بزرگ مسلمانان جدا هستی، پس نسبت کفر به کسی که از جمع فراوان مسلمانان جداست، سزوارتر است؛ چرا که راهی غیر راه مومنان در پیش گرفته است. خداوند می فرماید: «هر کس پس از دریافت حق با خدا یا رسول او به مخالفت برخیزد و غیر راه مومنان را بپیماید او را بدانچه دوست دارد رسانیم و در دوزخ افکنیم که بد منزلگاهی است.»(24) گرگ گوسفندی را می خورد که تک رو و بیرون از گله باشد».
اما زیارت قبر پیامبر (ص) را صحابه و دیگران، نسل به نسل انجام داده اند و در فضیلت آن احادیث فراوانی وارد شده که به صورت جداگانه در رساله هایی تألیف شده است.
از جمله آنچه در مورد خواندن غیر خدا، شخص غائب، میت و جمادات وارد شده، کلام پیامبر (ص) است که فرمود: «هر گاه چهارپای کسی در بیابان گم شد صدا زند: « ای بندگان خدا نگاه دارید. همانا خدا را بندگانی است که او را پاسخ می دهند». و در حدیث دیگر آمده است: «هر گاه یکی از شما چیزی گم کند و یا در سرزمینی که کسی نیست یاوری بخواهد پس بگوید: ای بندگان خدا مرا یاری کنید و بنابر روایت دیگر بگوید بدادم برسید. - همانا برای خداوند بندگانی هست که شما آنها را نمی بینید».
پیامیر اکرم (ص) هر گاه به مسافرت می رفت و شب فرا می رسید می فرمود: « ای زمین! پروردگار من و پروردگار تو خداست»(25) و نیزهرگاه به قبرستان می رفت می فرمود: «درود بر شما ای اهل قبرستان»(26) و هر مسلمانی در تشهد هر یک از نمازهایش به صورت ندا و خواندن می گوید: «درود بر تو ای پیغمبر». (27)
بنابراین ندا و توسل اشکالی ندارد مگر زمانی که انسان باور داشته باشد، تأثیر از آن کسی است که مورد توسل و ندا واقع می شود؛ ولی اگر بر این باور باشد که تأثیر از خداست؛ نه غیر خدا، چه مانعی دارد، همچنین اگر کاری را به غیر خدا نسبت دهد عیبی ندارد مگر بر این باور باشد که تأثیر از اوست؛ اگر تأثیر را از او نداند حمل بر مجاز عقلی (28) می شود مانند اینکه بگوید: این دوا یا آن دوست برای من سودمند بود و یا بگوید: این غذا مرا سیر کرد و این آب مرا سیراب نمود؛ یا این دوا مرا شفا بخشید.
پس هر گاه این سخنان از مسلمانی صادر گردد، حمل بر اسناد مجازی می شود و مسلمان بودن شخص به عنوان قرینه برای این کار کافی است؛ و راهی برای کافر خواندن هیچ کس با اینگونه اتهامها باقی نمی ماند.
این مقدار که بطور خلاصه در رد عقاید فرزند عبدالوهاب بیان کردیم، کافی است؛ هر کس مایل به دریافت اطلاعات بیشتر در این زمینه است به کتابهای مفصل که در همین موضوع نوشته شده مراجعه نماید. (29)
من آنچه را که در این کتابها آمده است، در رساله مختصری(30) خلاصه کرده ام؛ برای آگاهی از آن مطالب به این این کتاب مراجعه نمایید.
بعد از آنکه پسر عبدالوهاب و یاران او به دعوت پلید خود اقدام کردند. - دعوتی که با آن مسلمانان را تکفیر نمودند، قبائل شرق را یکی پس از دیگری به چنگ آوردند و سپس قلمرو حکومتشان توسعه یافت و یمن، حرمین شریفین (مکه و مدینه) و قبائل حجاز را مسخر کردند؛ تا نزدیکی شام پیش رفتند و به مزیریب (31) رسیدند.
در آغاز تعدادی از علمای خود را به مکه و مدینه فرستادند با این گمان که باورهای علمای حرمین را فاسد کنند و با دروغ بستن، بر باورهای آنان شبهه وارد سازند. چون به مکه و مدینه رسیدند باورهای خود و آنچه را به وسیله آن به دست آورده بودند برای علما بیان کردند. دانشمندان مکه و مدینه سخنان آنها را رد کردند و
دلیلها و برهانهای کوبنده ای بیان کردند، بطوری که ایشان از پاسخ عاجز ماندند و نادانی و گمراهی شان برای علمای حرمین روشن شد؛ کارشان را مسخره و خنده آور یافتند؛ بسان خران رمنده که از شیر پا به فراز می گذارند. (32)
دانشمندان مکه و مدینه در باورهای آنان دقت کردند و این باورها را در بردارنده بسیاری از مطالب کفرآمیز یافتند؛ پس از آنکه در ردّ ایشان استدلال کردند- به جهت باور داشتن به این مطالب- نزد قاضی شرع مکه حکم به کفر آنها نمودند تا در میان مردم مشهور و رسوا شوند. این کار در زمان حکومت شریف مسعودبن سعید بن سعد بن زید- متوفی 1165 ه. ق.- انجام گرفت.
شریف دستور داد این گروه ملحد را حبس نمایند، ولی برخی از آنان به درعیه گریختند و گزارش مشاهدات خود را بیان نمودند. پس از آن به سرکشی و طغیان خود افزودند؛ امرای مکه نیز بعد از آن ماجرا از ورود ایشان برای انجام اعمال حج جلوگیری کردند.
آنها به قبیله هایی که زیر فرمان امیر مکه- مولانا شریف غالب بن مساعد بن سعید بن سعد بن زید- قرار داشت، یورش بردند؛ سپس میان ایشان و امیر مکه جنگ درگرفت. آغاز این جنگ از سال 1205 ه.ق. بود.
درگیریهای زیادی میان آنها واقع شد و مردمان بسیاری کشته شدند. همواره کارشان بالا می گرفت و بدعت ایشان پراکنده می شد تا بیشتر قبایل عرب تحت فرمان امیر مکه، به آنها پیوستند.
در سال 1217 ه. ق. با لشکر فراوانی به شهر طائف رفتند و در ماه ذیقعده همان سال طائف را محاصره کردند و بعد به تصرف درآوردند. زنان و مردان و کودکان را کشتند؛ از مردم طائف جز اندکی نجات نیافتند؛ تمامی اموال مردم را تاراج کردند؛ سپس خواستند به مکه بروند؛ اما چون دانستند در این وقت حاجیان بسیاری در مکه هستند- در میانشان حاجیان مصر و شام و تمامی آنها برای جنگ بیرون می آیند، تا پایان ماه حج و بازگشت حاجیان به وطن خود، در طائف درنگ نمودند.
پس از برگزاری مراسم حج، وهابیان با لشکر خود به سوی مکه حرکت کردند. شریف غالب که قدرت جنگ با لشکر آنان را نداشت، به جده رفت. مردم مکه از ترس اینکه وهابیها مانند اهل طائف با آنها رفتار کنند، فرستاده ای به سوی ایشان گسیل داشتند و برای اهل مکه امان خواستند. آنان به اهل مکه امان دادند و در هشتم محرم سال 1218 ه.ق. وارد مکه شدند.
وهابیان چهارده روز در شهر مکه توقف کردند. از مردم مکه خواستند که توبه کنند؛ اسلام را بنا بر اعتقاد خود برای آنان تجدید نمودند و آنها را از کارهایی که موجب شرک می دانستند، مانند توسل و زیارت قبور باز داشتند. سپس با لشکریان خود رهسپار جده شدند تا با شریف غالب جنگ نمایند.
هنگامی که جده را محاصره کردند، شریف غالب با توپ و سایر سلاحهای سنگین به مقابله برخاست. بسیاری از وهابیان کشته شدند و نتوانستند جده را تصرف کنند. پس از هشت روز شهر جده را به مقصد بلاد خود ترک گفتند. در شهر مکه لشکری از خود باقی گذاشتند و شریف عبدالمعین- برادر شریف غالب- را امیر مکه ساختند. شریف از این رو امارت مکه را از طرف آنها قبول کرد که بتواند با مردم مکه مدارا نماید و ضرر این افراد شرور را از آنها دفع کند.
در ربیع الاول همان سال، شریف غالب با والی جده- شریف پاشا، منصوب از طرف پادشاه عثمانی- همراه با سپاهی به مکه رفتند؛
لشکر وهابیها را بیرون کردند. امارت بار دیگر به شریف غالب بازگشت.
لشکر وهابیان مکه را رها کردند و به جنگ با قبایل بسیاری مشغول شدند. طائف به دست آنها افتاد؛ عثمان مضایفی را بر ایشان امیر ساختند. مضایفی به همراه برخی از لشکریانش با قبایل اطراف مکه و مدینه جنگیدند و آنها را به فرمان خود درآوردند و بر آنها و تمامی مناطق تحت فرمانروایی امیر مکه، غلبه پیدا کردند. آنگاه قصد تصرف مکه نمودند.
در سال 1220 ه.ق. به سوی مکه حرکت کردند و آن شهر را از هر سو محاصره نمودند. بر اهل مکه تنگ گرفتند؛ راهها را بستند و از ورود آذوقه به شهر جلوگیری کردند. به قدری کار بر اهل مکه سخت شد که از شدت قحطی و نیافتن غذا سگها را کشتند و خوردند. شریف غالب مجبور شد با ایشان صلح کند و برای مردم مکه امان بگیرد. افرادی میان او و وهابیان واسطه شدند و صلح با شرایطی برقرار شد. از جمله شرایط این بود که وهابیان با مردم مکه مدارا کنند و امارت مکه با خود شریف غالب باشد.
پس از برقراری صلح، وهابیها در اواخر ذیقعده سال 1220 ه.ق. وارد مکه شدند. آنها مدینه منوره را هم به تصرف خود درآوردند و حجره مطهره نبوی را غارت نمودند. هر چه یافتند از حرم بردند و مرتکب کارهای زشتی شدند. فردی از خود به نام مبارک بن مضیان را به عنوان امیر مدینه قرار دادند. مدت هفت سال بر مدینه و مکه حکومت کردند؛ از ورود حاجیان مصر و شام با محملها به مکه جلوگیری نمودند و برای کعبه معظمه پرده ای از عبای سیاه درست کردند. مردم را مجبور نمودند که در دین آنها وارد شوند. از استعمال دخانیات جلوگیری می نمودند و اگر می فهمیدند کسی دخانیات استعمال کرده است، او را به شدت تنبیه می کردند. بقعه هایی را که برقبور اولیای خداوند بود خراب کردند.
در این مدت دولت عثمانی به شدت گرفتار بود؛ جنگ شدیدی با مسیحیان داشت و نیز درگیر مسائل داخلی در اثر برکناری پادشاهان و کشته شدن آنان بود. همانطور که بزودی از آن آگاه خواهید شد. ان شاء الله تعالی.
سرانجام فرمانی از سوی پادشاه عثمانی برای محمد علی پاشا -والی مصر- صادر شد که برای جنگ با وهابیها آماده گردد. در سال 1226 ه. ق. محمد علی پاشا لشکر فراوانی را تجهیز کرد؛ به فرمان سلطان عثمانی پسرش طوسون پاشا را امیر آنان ساخت و آنها را در ماه رمضان همین سال به مکه فرستاد. آنان از خشکی و دریا گذشتند تا به یَنبُع (33) رسیدند و آنجا را از تصرف وهابیها خارج ساختند. چون لشکریان به منطقه صفرا و حدیده رسیدند میان ایشان و اعراب حربیّه- منطقه ای بین صفرا و حدیده- جنگ سختی واقع شد؛ تمام قبایل این منطقه زیر فرمان وهابیان بودند؛ قبیله های بسیار دیگری هم به کمک ایشان آمدند و لشکر مصر را متواری ساختند؛ بسیاری از ایشان را کشتند و هر چه با آنان بود غارت کردند. از این لشکر جز اندکی به مصر بازنگشت و این ماجرا در ذیحجه سال 1226 ه. ق. واقع شد.
در سال 1227 ه. ق. محمد علی پاشا لشکر دیگری مهیا نمود و خود نیز متوجه حجاز شد. لشکریان در نهایت نیرومندی و آمادگی قبل از او در ماه شعبان حرکت کردند. به همراه آنان هجده توپ و سه خمپاره بود. لشکریان محمد علی پاشا بر مناطقی که در دست وهابیها بود، غلبه پیدا کردند و در ماه رمضان، صفرا و حدیده و مناطق دیگر را بدون جنگ و خونریزی بلکه با نیرنگ و مدارا از چنگ آنها بدر آوردند؛ به این ترتیب که در میان عربها پول فراوانی تقسیم نمودند. به شیخ بزرگ قبائل حرب یکصد هزار ریال سعودی و به یکی از مقامات پایین تر قبیله حرب هجده هزار ریال دادند و برای ایشان مقرری ماهیانه تعیین نمودند تا هر ماه به آنان پرداخت شود. تمامی این امور به تدبیر شریف غالب بود که در ظاهر از وهابیها اطاعت می کرد. در محله اول که شکست خوردند با شریف غالب در این مورد مکاتبه نکرده بودند، تا کار به تدبیر او صورت گیرد.
لشکریان محمد علی پاشا در اواخر ذیقعده وارد مدینه منوره شدند. هنگامی که خبر پیروزی به مصر رسید به مدت سه روز جشن و چراغانی بر پاساختند؛ توپ و تفنگ شلیک کردند و برای تمامی پادشاهان روم بشارت فرستادند.
در اوائل محرم 1228 ه. ق. لشکریان محمد علی پاشا از طریق دریا بر جده تسلط یافتند؛ سپس به سوی مکه رفتند و بر آنجا نیز مسلط شدند. همه این امور نیز تدبیر نهانی شریف غالب و بدون جنگ انجام گرفت. چون لشکریان به جده رسیدند، لشکر وهابیان که در مکه بودند با امرای خود گریختند.
سعود امیر وهابیها در سال 1227 ه. ق. حج گذارده ابتدا به طائف و سپس به سوی درعیه رفته بود. او نمی دانست که لشکریان سلطان عثمانی بر مدینه مسلط شده اند. چون در درعیّه رسید دریافت که آنان مکه و سپس طائف را فتح کرده اند. [فتح طائف بدینگونه بود] که چون لشکریان محمد علی پاشا به جده و مکه رسیدند، عثمان مضایفی- امیر وهابیان- با لشکریان و سردارانش از طائف گریختند.
در ربیع الاول 1228 محمد علی پاشا افرادی را به دارالسلطنه - استانبول- گسیل داشت و مژده فتح را با فرستادن کلیدهای مکه و مدینه و جده و طائف اعلام کرد. کلیدها را در سینی طلا و نقره گذاشتند و در حالی که پیشاپیش آن در منقلهای طلا و نقره بخور می سوزاندند و پشت سرشان عده ای طبل و شیپور می زدند، همراه با جمعیتی انبوه به دارالسلطنه وارد شدند. برای ورود فرستادگان، شهر را زینت کردند و توپ و تفنگ شلیک نمودند، به آورنده کلیدها خلعت و جایزه دادند و بر رتبه محمد علی پاشا افزودند؛ برای خود او و سران ولایاتی که پذیرفته بودند تحت امر او باشند، خلعتهایی فرستادند.
در ماه شوال 1228 ه. ق. محمد علی پاشا خود عازم حجاز شد؛ قبل از حرکت او شریف غالب، عثمان مضایفی- امیر وهابیها در طائف که از بزرگترین یاران و امرای وهابی بود- را گرفت، به زنجیر آهنین کشید و به سوی مصر فرستاد. در ماه ذیقعده مضایفی به مصر رسید؛ هنگامی که محمد علی پاشا به سوی حجاز حرکت کرده بود. مضایفی به دارالسلطنه فرستاده و در آنجا کشته شد. محمد علی پاشا در ذیقعده به مکه رسید، شریف غالب بن مساعد را دستگیر کرد و به دارالسلطنه فرستاد. او برادر زاده اش شریف یحیی بن سرور بن مساعد را به جای وی به عنوان امیر مکه منصوب نمود.
در ماه محرم 1229 ه. ق. مبارک بن مضیان- امیر وهابی بر مدینه- را به دارالسلطنه فرستادند. او را در میان شهر قسطنطنیه(34) گردانیدند تا مردم ببینند. سپس او را کشتند و سرش را بر دروازه سرایا آویختند. با عثمان مضایفی نیز چنین کرده بودند . اما شریف غالب را محترمانه به سلانیک(35) فرستادند. وی تا سال 1231 ه. ق. با احترام در آنجا بزیست؛ در این سال مرد و در همانجا مدفون شد.
در جمادی الاول سال 1229 ه.ق. سعود- امیر وهابیان- بمرد و فرزند او عبدالله به جای وی نشست.
محمد علی پاشا تا موسم حج در منطقه وهابیها بود چون ایام حج فرا رسید؛ از سرزمین وهابیان بازگشت و به انجام مراسم حج مشغول شد. او تا رجب سال 1230 ه. ق. در مکه درنگ نمود. سپس متوجه مصر شد و حسن پاشا را در مکه بجای گذاشت. محمد علی پاشا در نیمه رجب 1230 به مصر رسید. مدت اقامتش در حجاز یک سال و هفت ماه به طول انجامید. او به مصر بازنگشت مگر پس از اینکه امور حجاز را منظم ساخت و طائفه وهابیها را که در میان تمام قبیله ها و طائفه های حجاز پراکنده بودند، نابود ساخت. تنها بقایایی از ایشان در درعیّه بجای مانده بود که امیرشان عبدالله بن سعود بود.
محمد علی پاشا لشکری به سرپرستی پسرش ابراهیم پاشا به سوی عبدالله بن سعود گسیل داشت. عبدالله قبلاً هنگامی که طوسون پاشا فرزند دیگر محمد علی پاشا در مدینه بود با او مکاتبه کرده، پیمان صلحی بسته بود تا در صورت پذیرفتن فرمان محمد علی پاشا در مقام امارت خود باقی بماند؛ محمد علی پاشا به این صلح راضی نشد. از این رو لشکری را به فرماندهی پسرش ابراهیم به سوی او فرستاد. این در اواخر سال 1231 ه. ق. بود.
ابراهیم پاشا در سال 1232 ه. ق. به درعیّه [مرکز امارت وهابیان] رسید. میان او و عبدالله بن سعود جنگ در گرفت. لشکریان ابراهیم پاشا در ذیقعده سال 1233 ه. ق. بر عبدالله بن سعود چیره شدند. خبر پیروزی به مصر رسید؛ مردم شادی کردند؛ هفت شبانه روز مصر و مناطق اطراف آن را زینت کردند و هزار گلوله توپ شلیک نمودند.
محمد علی پاشا در جنگ با وهابیان کوشش بسیار نمود و اموال فراوانی در این راه خرج کرد. حتی برخی از کارگزاران او نقل کرده اند که برای حمل بعضی وسایل از ینبُع به مدینه، چهل و پنج هزار ریال سعودی به عنوان کرایه پرداخت نموده است؛ کرایه هر شتر شش ریال که نیمی از آن را امیر ینبع و نیم دیگر را امیر مدینه پرداخته است. اجرت حمل همین بار از مدینه به درعیّه بالغ بر یکصد و چهل هزار ریال شد.
ابراهیم پاشا، عبدالله بن سعود را دستگیر کرد و همراه با بسیاری از امرای وهابیان به مصر فرستاد. عبدالله بن سعود در هفدهم محرم 1234 ه. ق. به مصر رسید. گروه فراوانی برای دیدن او جمع شدند. او را بر قاطری سوار نمودند و مردم برای تماشا و تفریح در اطراف او ازدحام کردند. هنگامی که بر محمد علی پاشا وارد شد به خوشرویی با او روبرو گردید؛ از جای خود برخاست و او را در کنار خود نشانید و با او به گفتگو پرداخت.
پاشا از عبدالله بن سعود پرسید: این پیروزی را چگونه می بینی؟ پاسخ داد: جنگ پیروزی و شکست دارد. پرسید: پسرم ابراهیم پاشا چطور بود؟ گفت: در انجام کار خود همت کرد و کوتاهی ننمود و ما نیز کوشیدیم تا آنچه خدا مقرر فرموده بود واقع شد. پاشا گفت من نزد سلطان برایت وساطت می کنم؛ پاسخ داد آنچه مقدر باشد واقع می شود؛ سپس به او خلعتی پوشانید و به خانه اسماعیل پاشا در بولاق(36) رفت.
عبدالله بن سعود یک صندوق کوچک فولادی به همراه خود داشت. پاشا پرسید این چیست؟ جواب داد این صندوق را پدرم از حجره پیامبر (ص) برداشته است و من آن را برای سلطان آورده ام. پاشا دستور داد آن را گشودند، سه جلد قرآن درون آن صندوق بود - از خزائن پادشاهان. بینندگان قرآنهایی به آن خوبی ندیده بودند. سیصد دانه مروارید بزرگ و یکدانه زمرد بزرگ و بندی از طلا نیز داخل آن صندوق بود.
پاشا به عبدالله گفت شما چیزهای فراوانی از حجره پیامبر (ص) برداشته اید. عبدالله پاسخ گفت این تنها چیزی است که من نزد پدرم دیده ام. البته هر چه در حرم موجود بوده را پدرم برنداشته است، بلکه عربها، اهل مدینه، خواجه های حرم و شریف مکه آنها را برده اند. پاشا گفت: درست است، من بعضی از آنها را نزد شریف دیده ام.
عبدالله بن سعود را به دارالسلطنه فرستادند و در ماه محرم سال 1235 ه.ق. ابراهیم پاشا پس از آنکه درعیّه را به گونه ای خراب کرد که ساکنین آن آنجا را ترک نمودند، از حجاز به مصر بازگشت.
عبدالله بن سعود در ماه ربیع الاول به دارالسلطنه رسید؛ او را در شهر گردانیدند تا مردم او را ببینند؛ آنگاه او را کنار باب همایون کشتند و پیروان او را نیز در جاهای گوناگون به قتل رساندند.
این مختصری از ماجرای وهابیان بود. اگر در هر مورد شرح می دادم، داستان به درازا می کشید. فتنه وهابیان از مصیبتهایی بود که اهل اسلام دچار آن گشتند. آنان بسیاری از مردم را کشتند؛ اموال فراوانی را به غارت بردند و ضرر آنها به همه رسید؛ شرشان دامنگیر همگان شد. و لا حول و لاقوه الا بالله.
بسیاری از حدیثهای پیامبر(ص) به این فتنه تصریح نموده است مانند: «مردمی از جانب مشرق بیرون می آیند؛ قرآن می خوانند در حالی که از چنبر گردنشان نمی گذرد. از دین خارج می شوند، به همان سان که تیر از کمان خارج می شود. نشانه آنان سر تراشیدن است».(37)
این حدیث به روایتهای بسیاری نقل شده؛ بعضی در صحیح بخاری و برخی در کتب دیگر موجود است. ما نیازی به طولانی کردن سخن برای نقل این روایتها نداریم و نیز، لازم نیست بیان کنیم که چه کسی آنها را نقل نموده است. چرا که این روایتها صحیح و مشهور است. بویژه عبارت «نشانه آنان سر تراشیدن است» تصریح به این طائفه دارد زیرا ایشان به همه پیروان خود امر می کردند که سرهایشان را بتراشند و این صفت در هیچ یک از گروههای خوارج و بدعت گزاران قبل از ایشان نبوده است.
سید عبدالرحمن اهدل مفتی زبید(38) می گوید: « در ردّ وهابی ها نیازی به تألیف نیست. بلکه کلام پیامبر (ص) در ردّ آنان کفایت می کند که فرموده است: «نشانه آنان سر تراشیدن است»(39)؛ چرا که هیچکدام از بدعتگزاران غیر ایشان این کار را انجام نداده اند».
یک بار زنی را مجبور کردند تا از آنها پیروی کند؛ به ناچار چنین کرد؛ پسر عبدالوهاب دستور داد تا آن زن سر خود را بتراشد. زن چنین استدلال کرد: تو به زنان دستور می دهی سر خود را بتراشند پس باید به مردان هم دستور دهی ریش خود را بتراشند چرا که موی سر زینت او است و موی صورت هم زینت مرد است. فرزند عبدالوهاب پاسخی برای او نداشت.
از کارهای ایشان این است که مردم را از درخواست شفاعت از پیامبر (ص) باز می دارند. با اینکه احادیث شفاعت پیامبر (ص) برای امت فراوان و متواتر است و بیشتر شفاعت آن حضرت برای صاحبان گناهان کبیره از امت می باشد.
آنان مردم را از خواندن دعای دلائل خیرات که دربردارنده صلوات بر پیامبر (ص) و یاد او و بسیاری از صفات کامل اوست؛ باز می داشتند و می گفتند این شرک است. و همینطور مردم را از درود فرستادن بر پیامبر (ص) بر منبرها و پس از اذان باز می داشتند؛ تا آنجا که مرد کور درستکاری موذن بود؛ پس از اذان، بر پیامبر (ص) درود فرستاد؛ او را نزد پسر عبدالوهاب آوردند؛ دستور کشتن وی را صادر کرد و او را کشتند. اگر تمامی کارهای آنان را جستجو می کردم، دفترهایی از مطالب حاصل می شد. به همین مقدار کافی است. خداوند منزه و والا، داناتر است.
پی نوشت ها :
1- الفکر الاسلامی الحدیث وصلته بالاستعمار الغربی، تألیف محمد بهی.
2- عظمت مسلمین در اسپانیا تألیف ژوزف ماک کاپ.
3- قرن بدیع، ج 2، ص 33.
4- ایام تسعه، ص 387.
5- خطابات، ج1، ص 32.
6- مکاتیب، ج 3، ص 346.
7- مکاتیب، ج 3، ص 347.
8- خطابات، ج 3، ص 33.
9-نقل به مضمون از کتاب خاطرات مستر همفر.
10- آنچه در این جزوه آمده تنها مربوط به وهابیت است. برای اطلاع بیشتر در مورد فتنه فرانسیس ر. ک. الفتوحات الاسلامیه، چاپ مصر، ج2، ص 273 به بعد، نوشته مولف.
11- اشاره به شیطان است که چون مورد لعن خدا قرار گرفت، مهلت خواست؛ خداوند فرمود: «تو از مهلت یافتگان هستی تا روز معین.» سوره ص (38)، آیه 80 و 81.
12- مجاز عقلی یا اسناد مجازی آن است که فعل و مانند آن به غیر فاعل یا جانشین آن اسناد داده شود؛ مانند: «رود جاری شد». اما اگر بگوییم: «آب در رود جاری است» اسناد، حقیقی خواهد بود.
13- محمد بن سعود، سر سلسله پادشاهان سعودی- آل سعود- است. وی در سال 1179 ه. ق. درگذشت.
14- و من اضلّ مِمَّن یدعوا من دون الله من لا یَستَجیبُ له الی یوم القیمه و هم عن دعائهم غافِلونَ. (سوره احقاف 46، آیه 5)
15- ولا تدعُ من دونِ الله ما لا ینفعُکَ و لا یضرُّک. (یونس 10، آیه 106)
16- ما نعبدهم الا لیقرِّبونا الی اللهِ زُلفی. (زمر 39، آیه 3.)
17- و لئن سألتَهم من خلقهم لیقولُنَّ اللهُ. (زخرف 43، آیه 87)
18- و لئن سالتَهم من خلقَ السّموات ِ والارضَ لیقولنَّ اللهُ (لقمان 31، آیه 25- زمر 39، آیه 38)
19- ما نعبدهم الا لیقربونا الی الله زلفی. (زمر39، آیه 3)
20- اخوف ما اخاف علی امتی رجل یتأول القرآن بصنعه فی غیر موضعه.
21- الّهم انی اسئلک بحق السائلین علیک...
22- اللّهم اغفر لامّی فاطمه بنت اسد و وسّع مدخلها بحق نبیک و الانبیاء الذین من قبلی انّک ارحم الراحمین.
23- اللّهم انی اسئلک و اتوجّه الیک بنبیک محمد نبیّ الرّحمه. یا محمد انی اتوجه بک الی ربی فی حاجتی لتقضی اللّهم شفعه فی.
24- و من یُشاققِ الرّسول من بعد ما تبین له الهدی و یتبع غیر سبیلِ المومنین نولهِ ما تولی و نصلِهِ جهنَّمَ و ساءَت مصیراً نساء 4، آیه 115
25- یا ارض! ربّی و ربّک الله.
26- السلام علیکم یا اهل القبور.
27- السلام علیک ایها النبی.
28- ر.ک. همین کتاب پاورقی ص
29- برای آشنایی بیشتر می توانید به کتابهای زیر مراجعه کنید:
- الصواعق الالهیه فی الرد علی الوهابیه، نوشته شیخ سلیمان بن عبدالوهاب (بردار محمدبن عبدالوهاب).
- التوسل بالنبی و جهله الوهابیین، نوشته ابی حامدبن مرزوق از علمای مکه.
-الدرر السنیه فی الرد علی الوهابیه، نوشته سید احمد بن زینی دحلان (مولف کتاب حاضر).
-کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، نوشته سید محسن امین عاملی این کتاب به فارسی ترجمه شده است.
- البراهین الجلیه فی رفع تشکیکات الوهابیه، نوشته سید محمد حسن قزوینی؛ این کتاب نیز به فارسی ترجمه شده است.
- آیین وهابیت، نوشته شیخ جعفر سبحانی.
30- به نظر می رسد مراد مولف، کتاب «الدرر السنیه فی الرد علی الوهابیه» باشد.
31- مزیریب، قریه ای در شمال عربستان در راه حج بین دمشق و مکه.
32- کانّهم حمرّ مستنفرّه* فرّت من قسوره سوره مدثر 74، آیه 50 و 51.
33- یَنبُع، شهری بندری است در کشور عربستان، واقع در ساحل دریای سرخ.
34- استانبول.
35- سلانیک یا سالونیک، شهری بندری است در یونان.
36- بولاق، محله ای در قاهره که در دوران حکومت عثمانی بندرگاه قاهره در رود نیل بوده است.
37- یخرج الناس من قبل المشرق یقروون القرآن لا یجاوز تراقیهم یمرقون من الدین کما یمرق السهم من الرمیه، سیماهم التحلیق.
38- زبید، شهری در یمن در سر راه عدن به مکه واقع در 25 کیلومتری دریای سرخ.
39- سیماهم التحلیق.
ادامه مطلب
وهابیت در ترازوی نقد
گزارشی از مناظره ی احمد بن ادریس با علمای وهابی
در سال های اخیر همواره از آسیب ها و خطراتی که به واسطه ی اندیشه ها و عملکرد وهابیگری، اسلام و مسلمانان را تهدید می کند، سخن بسیار گفته و شنیده شده است. وهابیت، به عنوان اندیشه و روشی انحرافی در تفکرات اسلامی شناخته می شود که با برداشت های جاهلانه و کوته نظرانه از اسلام پدید آمده است و به لطف دست های غربی به حیات خویش ادامه می دهد. متفکران و رهبران عالم تشیع و بسیاری از متفکران و علمای اهل سنت در نقد ورود آرای مضر و انحرافی این نحله سخن گفته و نوشته اند. نوشتاری که پیش رو دارید، گزارشی است از رویارویی نظری و فکری یکی از این علما، احمد بن ادریس، در برابر رویکردهای عملی و نظری چهره های برجسته ای از تاریخ وهابیت. ادریس، در این رویارویی به اصول اسلامی و قرآنی ناب متکی است، اگرچه برخی از آرای وی نیز جای نقد و بررسی دارد.احمد بن اِدریس؛ شرح حال:
ابوالعباس احمد ابن ادریس حسنی فاسی در خانواده ای اهل علم در میسور در نزدیکی شهر فاس مغرب (مراکش) متولد شد. اطلاعات ما در باب تاریخ تولد وی میان رجب سال 1163-1173 تا (1760/1749) متغیر است. (1) او پس از دریافت آموزه های اولیه و قرآنی در بیست سالگی به فاس رفت و در مسجد جامع قرویین به تحصیل علم پرداخت. او در این مدت گستره ی وسیعی از علوم اسلامی را نزد استادان متعدد آن منطقه فرا گرفت که در میان آنها می توان به ابوالمواهب عبدالوهاب التازی، ابوالقاسم الوزیر و محمد طیب بن کیران (متوفی،1812) که شاگرد مهم ابن ادریس، محمدالسنوسی هم فرصت شاگردی او را به دست آورد (2) اشاره کرد. (3) به اختصار باید گفت که او علاوه بر علوم اولیه و اصلی دینی و فقهی که بر محوریت تفسیر قرآن و حدیث بنا نهاده شده بود، از همان ابتدا در عرفان و تصوف هم دستی بر آتش داشت. از همان آغاز نظریات و انتقادات او به خرافه پرستی و شعائر نادرستی که در میان متصوفه رنگ و بوی بیشتری داشت، باعث کسب شهرت و اهمیت او در جامعه ی فاس شد. مبانی اصلی عقاید او مانند دیگر اصلاح گران اسلامی که در آن قرون تعدد بسیار زیادی یافته بودند در باب مسائلی چون نفی پیروی و تقلید از ارباب مذاهب، لزوم اجتهاد و تاکید بر مفتوح بودن باب آن، بازگشت به قرآن و سنت و پای بندی به اصول اولیه ی اسلام، بنا نهاده شده بود. امتزاج و همسویی این اصول فکری که به طور کامل در تفکر ضد صوفیانه ی سلفیه متبلور شده بود، با عقاید صوفیانه ی ابن ادریس خود محل مناسبی برای بررسی و تحقیق بیشتر است که در ادامه بدان خواهیم پرداخت. عقاید نوگرا و جدید ابن ادریس، کاسه ی صبر علمای قرویین را لبریز کرد و مجادلات فراوانی میان ابن ادریس و آنها در گرفت که چنان که خود در جریان مناظره با وهابیان به حسن بی عاکش گفته، این مساله دلیل اصلی سفر بی بازگشت او به حجاز و انجام فریضه ی حج در میانه ی سال 1212 (1797) بود. او در سال 1213 به اسکندریه رسید. (4) نکته ی قابل توجه دیگر در میزان مقبولیت و تاثیرگذاری او به هنگام حضورش در قاهره و دانشگاه الازهر قابل درک است، سخنرانی های سلسله وار او در این دانشگاه که با استقبال گسترده ی مردم مواجه شد و تعداد قابل توجهی از آنان هم در سال 1214 به همراه ابن ادریس به مکه سفر کردند. (5) او در مکه روابط بسیار خوبی با شریف غالب بن موسی (1788-1814) برقرار کرد و با وجود مخالفت های علمای مکه با عقایدش روزگار پرثمر و بی مشکلی را به مدت 14 سال در این شهر گذراند. (6) شخص شریف غالب هنگام تسلط وهابیان بر مکه در سال 1220 (1803) از این شهر برای مدت کوتاهی گریخت اما پس از انعقاد معاهده ی دست نشاندگی با امیر سعودی بر حکومت این شهر ابقا شد. جالب اینجاست که ابن ادریس در تمام این مدت از مکه بیرون نرفت و تنها هنگام تسخیر این شهر توسط نیروهای مصری محمدعلی پاشا در سال 1230 (1813) مجبور به ترک آن شد. سه سال را به همراه یکی از مهم ترین شاگردانش -محمدبن عثمان میرغنی- به سفر در شهرهای مصر گذراند و در نهایت در سال 33 (1817) به مکه بازگشت؛ اما جو عمومی جامعه کاملا مخالف او بود. ده سال با همین شرایط گذشت تا سال 1243 (1827) احمد بن ادریس از مکه اخراج شد و همراه خیل کثیر مریدان و شاگردانش به سوی یمن حرکت کرد و تنها در این میان محمد السنوسی در مکه باقی ماند. تحمل شرایط سخت و مشکل سازی که در ده سال پایانی حضور ابن ادریس در مکه بر او می گذشت، نشان دهنده ی روحیه ی آرام، منزویانه و دور از آشوب اوست که با وجود مخالفان توانمند، ده سال را در آن شهر گذراند. شواهد و مشخصات قابل دفاعی از این نظریه را می توان در جریان مناظره ای که در پی خواهد آمد، مشاهده کرد. (7)ابن ادریس هرچه در مکه و حجاز دست به گریبان مخالفان و معاندان بود، در یمن و جنوب شبه جزیره از اقبال عمومی مردم و علما برخوردار بود. علمای یمنی (8) مکرراً در زمان حضور او در مکه به دیدارش آمده بودند (9) و روابط بسیار خوب او با آنها (10) یکی از عوامل مضاعف خشم و دشمنی علمای مکه با وی بود. او ابتدا به زبید رفت و مورد استقبال گرم مفتی آن -عبدالرحمن بن سلیمان بن اهدل (متوفی 1835)- قرار گرفت. پس از اقامت یک ساله در این شهر، دوره ی سفرهای خود را در سواحل جنوبی شبه جزیره و بلاد یمن آغاز کرد و در هر شهر با صدور اجازه یا جلب مرید، دایره ی هوادارانش را گسترده می کرد. (11) البته باید اشاره کرد که ابن ادریس در یمن هم مانند فاس و مکه با مخالفانی مواجه بود، ابوبکر بن محمد ابی طلیعه تهامی (متوفی 1843) نظرات ابن ادریس در باب ظاهر قرآن و دین و روشی که او آنرا «قواعد الصوفیه» می نامید شنید، و ردیه ای بر عقاید او به نام «تلبیس ابلیس» نگاشت که با تقلید از ابن جوزی، آن را در رد بر متصوفه به رشته ی تحریر درآورد. ابراهیم بن یحیی ضمادی که یکی از علمای هوادار ابن ادریس بود و در جریان مناظره تحرکات مؤثری داشته است، پاسخ مفصلی به این ردیه نوشت (12) در نهایت پس از دو سال سفر در اقطار یمن، ابن ادریس در شعبان 1244 (1828) به شهر صبیا در عسیر وارد شد؛ جایی که یک سال بعد مناظره ی معروف و مهمی را با علمای وهابی این دیار برقرار کرد. (13) او در 21 رجب س 1253 (1837) در صبیا درگذشت. (14)
در باب عقاید خاص و ویژه ی ابن ادریس کتب و تحقیقات مفصلی انجام شده و پژوهشگران غربی در این زمینه پس از محققان کم تعداد آفریقایی، گوی سبقت را از دیگران ربوده اند. چنانکه پیش از این هم اشاره کرده ایم، ابن ادریس ذاتاً انسان مجادله گر و عداوت آفرینی نبود. یک صوفی آرام، معتزل و نیک طبع که تبلور کاملی از تساهل و تسامح صوفیانه ی اسلامی بود. این مطلب که او هیچ گاه تلاش ویژه ای برای تدوین و بنیان نهادن طریقتی خاص در تصوف نداشت، جلوه ی مناسبی برای شناخت روحیات و افکار اوست. برای بحث در باب جهان بینی خاص ابن ادریس و اندیشه های خاص اصلاح گرانه ی او، بهترین منابع از میان اطلاعات محدود دست اول ما دو کتاب مهم است؛ «مجموعه نامه های» (15) او خطاب به یاران، مریدان و اصحاب خاصش و هم رساله ی «الردّ علی اهل الرای بالصواب لموافقة السنة و الکتاب». (16)
بدون شک درک و شناخت افکار ابن ادریس امر بسیار مهمی در تشخیص و ارزشگذاری کار او در زمینه ی اصلاح گری اسلامی است؛ لیکن پیش از آن اشاره به همسانی ها و تمایزات افکار اصلاح گرانه ی او با فقیه سلفی هم عصرش، -محمد بن علی شوکانی- لازم و ضروری به نظر می رسد. به آن دلیل مقایسه ی میان این دو شخصیت را در اینجا ضروری می دانیم که هر دو به نوعی در بن مایه ها و ریشه های فکری اشتراکات بسیاری با محمد بن عبدالوهاب و جهان بینی او دارند؛ اما به لحاظ عملکردی و مصداق یابی برای آن عقاید، تعارضات و اختلافات سر برون آورده اند. شوکانی به عنوان یک فقیه نسبت به اعمال حکام سعودی اعتراض کرده و ابن ادریس به عنوان یک صوفی نوگرا با حفظ تمام جوانب تساهل و تسامح هم نتوانست زبان بر انتقادات صریحی که به وهابیت و عملکرد دولت اول آن داشت بربندد، چنانکه پس از این در متن مناظره خواهد آمد.
محمد بن علی شوکانی و ابن ادریس
محمد بن علی شوکانی (17) (1250-1834/1173-1759)یکی از چهره های بارز سلفی در یمن بوده است. او از سال 1795 تا زمان مرگش قاضی صنعا بود و در تمام این مدت مشاور مذهبی و سیاسی حکام زیدی یمن بود. او در دوره ی استیلای وهابیون بر حجاز و پس از آن، دوره ی شکست آنها از سپاه عثمانی هم در قید حیات بود.شوکانی مانند استادش ابن امیر صنعانی (18) (1182-1768/1099-1688) ابتدا مجذوب عقاید ابن عبدالوهاب شده بود و در قصیده ای، مادحانه او را الگو و نمونه ی کاملی برای خود خواند. (19) اما پس از حمله ی سعودیان به مرزهای یمن و عملی شدن نظریات ابن عبدالوهاب در قالب تکفیر مسلمین و غارت اموال و دماء شان به نام ترویج توحید، شوکانی از نظر اولیه ی خود در باب وهابیت بازگشت و طی قصیده ی دیگری که به سعود بن عبدالعزیز فرستاد، تکفیر را نزد ایشان تقبیح کرد. (20) از شوکانی آثار بسیاری برجا مانده و به جرات می توان او را یکی از پرکارترین اندیشمندان یمنی دانست؛ اما بیشتر نظرات مناقشه برانگیز و مهم او در قبال وهابیت و مخالفت با آنها در کتاب «رسائل السلفیة» و به طور مشخص در سه رساله ی این کتاب به نام های القول المفید فی ادلة الإجتهاد و التقلید، شرح الصدور فی تحریم رفع القبور و الدر النضید فی إخلاص کلمة التوحید آمده است. (21)
سخن در باب شوکانی و جایگاه فکری او در طیف سلفیون اصلاح گر، مجال دیگری را طلب می کند، اما آنچه ما را در این سطور به ارائه ی توضیحاتی واداشته، روابط فکری شوکانی و ابن ادریس است. از لحاظ تاریخی تنها شاهد تاریخی در باب رابطه ی این دو به نامه ای بازمی گردد که شوکانی در آن خطاب به عبدالله بن سلیمان اهدل (22) از ابن ادریس به غایت تقدیر به عمل آورده و اندیشه های او را برای مسلمین الزامی و حیاتی دانسته است. (23) اما با وجود اختصار این شاهد تاریخی می توان روابط فکری این دو را در دو جنبه مورد بررسی و تحلیل قرار داد؛ روابط این دو با وهابیت و نظرات شوکانی در باب تصوف.
نظرات شوکانی در باب وهابیت بسیار شبیه مطالبی است که ابن ادریس در جریان مناظره به تبیین آن می پردازد.
من به چشم خود دیده ام که عوام الناس در کنار قبور افرادی چون إبن عُلوان (متوفی 665) که در نزدیکی طائز دفن شده و یا ابن عُجَیل (متوفی 690) که در بیت الفقیه دفن شده، نام آنها موردخطاب قرار داده و از ایشان حاجت می طلبند. حال این مساله در تمام بلاد جهان اسلام رواج دارد و در هر قریه ای یک بارگاه مقدس شده برای زیارت و طلب حاجت ساخته شده است. (25)
مطالعات ارزشمند دیگری هم در باب این رابطه ی ابن ادریس و شوکانی انجام شده است، (26) اما در این مجال صرفاً اشارتی به تعاملات این دو شخصیت تاثیرگذار اصلاح گر الزامی به نظر می رسید. چه سنت سلفی یمن در این دوره از سویی و جریانات متصوفه ی نوین که اندیشه های اصلاح گری در متن عقاید و افعالشان قرار داشت. اموری بسیار مهم در درک ابعاد اندیشه های سلفی و وهابی در جهان پیشامدرن اسلامی داشته و متاسفانه در مقایسه با پژوهش های پرتعداد غربیان، پژوهشگران مسلمان توجهات بسیار کم و معدودی را متوجه این مسائل مهم کرده اند. به هر روی پس از ارائه ی توضیحاتی هرچند مختصر اما کامل در باب شرایط و اوضاع تاریخی و اجتماعی در دورانی که این مناظره ی مهم رخ داده به ارائه ی گزارشی تحلیلی از این جلسه ی مناظره می پردازیم.
مناظره ی احمد ابن ادریس و علمای وهابی
زمینه های تاریخیگزارشی که در باب موضع گیری صریح احمد بن ادریس در قبال وهابیت به دست ما رسیده به مدت حضور او در ایالت عسیر عربستان سعودی بازمی گردد، عسیر (27) به لحاظ جغرافیایی در جنوب شبه جزیره و منقسم بر دو ناحیه ی کلی ساحلی به نام تهامه یا مخلاف سلیمانی و کوهستانی به نام سراة است. دولت اول سعودی در سنوات پایانی عمر بنیانگذار آن، محمدبن سعود (متوفی 1765/1179) به مرزهای عسیر رسید و پس از فتح مکه توسط عبدالعزیز بن محمد بن سعود در چهارم محرم 1218، تهامه هم به شکل فجیع و وحشیانه ای به تسلط وهابیان درآمد. (28) حضور نیروهای سعودی در این منطقه و نفوذ به قلمروهای متکثر و کوچک حکام ضعیف این ناحیه در دهه های آغازین قرن سیزدهم و دقیقاً از سال 1213 آغاز شد. ابوعریش توسط شریط حمود اداره می شد و در میان قرایای عسیر بیش از دیگران برای وهابیون دردسر آفرید. حملات آنها به این قریه ی جنوبی عسیر، برای اولین بار در سال 1215 انجام شد لیکن با حمایت هایی که حاکم زیدی صنعا از شریف حمود می کرد، کار برای نیروهای سعودی بسیار دشوار شده بود. اتحاد سیاسی میان امرای ابی عریش و صنعا توانست ارتش پرتعداد سعودیان را که به قصد فتح آن شهر ارسال شده بود شکست دهد و نیروهای سعودی را مجبور به عقب نشینی به سراة کنند. اما نهایتاً در رمضان سال 1217 شریف حمود از سپاه 20 هزار نفری سعودی شکست خورد و به شرط پرداخت خراج بر امارت خود تحت نظر سعودیان ادامه داد. کشاکش ها میان حمود و سعودیان ادامه داشت و نهایتاً در سال 1226 کل عسیر جنوبی و تهامه تحت تصرف حمود درآمد؛ در حالی که بخش شمالی آن در دست سعودیان بود. در همین سال سپاهیان محمدعلی پاشا پایتخت دولت سعودی -درعیه- را فتح کردند و طامع بین شعیب، مامور جنگ با شریف حمود هم مانند دیگر امرای وهابی به استانبول برده شده و در ملأعام به دار آویخته شد. برنده ی اصلی این نزاع دامنه دار، شریف حمود بود که پس از خالی شدن صحنه از رقبا، کل عسیر را تصرف کرد اما ناگهان سال 1233 در حالی که در اوج پیروزی هایش به سر می برد، درگذشت. در فاصله ی ده ساله ی میان سال 1233 تا 1243 عسیر مانند دیگر نقاط شبه جزیره تحولات مهم و پردامنه ای را از سر گذراند، مناطق مهم چندین بار میان مصریان و قدرت های محلی که عموماً تمایلات وهابی داشتند دست به دست شد، تا نهایتاً در سال 1243 امیر علی بن مجثل که مناظره ی مورد بحث در قلمرو و تحت نظر او رخ داد به حکومت رسید. او سرسلسله ی حکام توامندی در عسیر بود که به طور مستقیم مروج وهابیت و متکی به دولت های بعدی سعودی بودند. بخت با ابن مجثل یار بود که توانست به راحتی بیشتر قرایای منطقه ی عسیر را یکپارچه و تحت تسلط خود درآورد. دو دلیل عمده را می توان در این باب برشمرد؛ اول اشتغال محمد علی پاشا به تحولات جدیدی که در سوریه رخ داده بود و دوم بروز منازعات داخلی در مکه و اطراف آنکه توجه خاندان شریف را از عسیر دور داشته بود. ابن مجثل که به صراحت تمایلات وهابی خود را نمایان ساخته و هیچ ابایی از تقلید از احکام سعودی دولت اول نداشت، در سال 1248 که مناظره ی موردبحث ما هم در همان سال رخ داد به فتح ابی عریش که توسط آل حیدر و حامیان مصری-عثمانی اش اداره می شد، می اندیشید. این مهم در رجب همان سال رخ داد و علی بن حیدر در پی عقب نشینی کلی نیروهای مصری از حجاز در مقابل ابن مجثل تسلیم و دست نشانده ی او در ابی عریش شد. ابن مجثل در بازگشت از همین سفر نظامی در سال 1249 درگذشت. (29)
حال پس از شرح مختصری از رویدادهایی که بر عسیر از ابتدای حضور نیروهای سعودی در آن تا تاریخ شکل گیری مناظره باید تاریخ را از منظر تحولاتی که در این مدت بر ابن ادریس گذشته، روایت کرد. او پس از اقامت طولانی مدت در مکه و در پی حضور وهابیون در آن شهر به قصد ابوعریش که با حاکم آن روابط خوبی داشت مکه را ترک کرد؛ اما به دلایلی (30) در شعبان سال 1244 یا (31) 1245 در شهر صیبا رحل اقامت افکند. (32) البته علی بن مجثل -حاکم جوان و وهابی عسیر- هم مقدم شیخ را بسیار گرامی داشته و تمام امکانات مورد احتیاج را در اختیارش نهاد. (33) همراه شیخ خیل کثیری از پیروان و مریدان او هم که عموماً از منطقه ی شمال و غرب آفریقا بوده اند، (34) وارد شهر شدند. همین گروه و اعمال و آداب متصوفانه آنها باعث بروز مشکلاتی شد که همگی زمینه ساز بروز این مناظره ی مهم شدند. طبق آنچه بعضی از خواص و علمای وهابی به گوش علی بن مجثل رسانده بودند، رقص و سماع صوفیانه که در اصطلاح تصوف به آن ذکر گفته می شد، «لهو و لعب و الرقص و الصفق» خوانده شده و باعث برخاستن اعتراضات متشرعین و از بین بردن امنیت و آرامش شهر شده بود. در این بین امیر ابن مجثل به یکی از شیوخ معتبر به نام ابراهیم بن احمد حفظی زمزنی (35) نامه ای فرستاد و از او درخواست کرد، طی مکاتبه ای با ابن ادریس، ضمن اشاره به بروز این وقایع توسط پیروانش از وی بخواهد ایشان را از این اعمال منع کند. (36) ابراهیم حفظی هم در نامه ای سراسر احترام به ابن ادریس، او را از اعمال کسانی که منتسب به پیروی و مریدی او هستند، آگاه کرده و درخواست عمل عاجل را در این رابطه ابراز کرده است. (37) اطلاعات ما دراین نطقه محدود می شوند، به دیگر سخن از مدت حضور ابن ادریس در سال 1244 تا زمان بروز مناظره میان علمای وهابی در عسیر به سال 1248 اطلاعات دیگری در دست نداریم اما بدون شک می توان یقین داشت که نامه نگاری ها و واکنش هایی که به رفتارهای صوفیانه ی او و پیروانش پدید آمده، زمینه ساز شکل گیری این مناظره بوده است.
مناظره
این مناظره که توسط حسن بن احمد عاکش ضمدی و به دستور شیخ عبدالرحمن بن سلیمان اهدل (38) جمع آوری و نگاشته شده در جمادی الآخر سال 1248 انجام شده است. (39) حضار جلسه به دو گروه عمده تقسیم می شوند؛ گروه اول ابن ادریس و گروه علمای اهل تهامه بودند که نگارنده ی مناظره هم از آنان بوده است و گروه دوم علمای وهابی ای بودند که در متن با عنوان «مطوّع» (40) از ایشان یاد شده است، فقهایی چون ناصر بن محمد کبَیبی (متوفی 1249)، عبدالله بن سرور الیامی (41) و عباس بن محمد رفیدی.گزارش ما از این مناظره به دو بخش عمده تقسیم شده است: بخش اول مقدمه ای ست که عاکش طی آن زمینه های بروز این رویداد و نتایج آن را بیان کرده و بخش دوم به شرح ماوقع در جلسات مناظره منحصر شده است. البته باید در نظر داشت که عاکش خود یکی از شاگردان و طرفداران ابن ادریس بوده و در یکی از بخش های گزارشش، خود یکی از شاگردان و طرفداران ابن ادریس بوده و در یکی از بخش های گزارشش، خود و علمای تهامه را از مریدان ابن ادریس خوانده است. (42) عاکش در میان سه مطوع مهم وهابی حاضر در جلسه ی مناظره با عبدالله بن سرور ارتباطات مستقیمی داشته و او را یکی از اصلی ترین اعضای حاضر در تمام جلسات درس و بحث ابن ادریس خوانده که به عنوان یکی از اصلی ترین مخالفان و معاندان آموزه های صوفیانه دائماً بر سخنان شیخ اشکال می گرفت و هیچ گاه از پاسخ ها قانع نمی شد و مجلس را به نشانه ی اعتراض ترک می کرد. ظاهراً او در مخالفت بسیار سرسخت بوده و در یکی از جلسات رقعه ای به شیخ می دهد که در آن او را متهم به پذیرش عقاید ابن عربی و نظریه ی وحدت وجود کرده بود. او اصلی ترین برانگیزاننده ی این مناظره در میان دیگر مطوعین وهابی بود و در نامه ای به امیر علی بن مجثّل موارد تکفیر ابن ادریس و اصحابش را در مواردی متعددی برشمرده است که ذیلاً بدان ها اشاره می کنیم:
شیخ فردی متکبر است و پیروانش او را در حد خدا، تعظیم و تکریم می کنند، دستانش را می بوسند و او را بر سریری حمل می کنند، این اعمال را در کنار عقایدش که بسیار به نظریات ابن عربی (43) نزدیک است می توان مصادیق بارزی از شرک دانست. ابن ادریس قرآن را تفسیر می کند، بدون آنکه تسلط کافی بر لغت عرب داشته باشد و بر مبنای امور باطنی دست به این کار می زند. او نماز عصر را تا زوال خورشید از آسمان به تعویق می اندازد و نماز عشا را با فاصله ی بسیار کمی از نماز مغرب به جای می آورد، چرا که دو رکعت نماز پیش از نماز مغرب را بسیار طولانی به جای می آورد و همین باعث پیوستگی زمانی نماز مغرب و عشاء می شود.
بعضی روایات و سخنان ناشایست هم از اصحابش (فقرا) شنیده شده که در مجالسشان دست به اعمال بسیار وقیحانه و خارج از دین می زنند. (مانند زنا و امثال ذلک)
اصحابش به علوم دینی و شرعیات هیچ اهمیتی نمی دهند و تمام آنچه را علمای اسلام قرن ها در باب آن تحقیق و ممارست کرده اند، کنار نهاده اند.
عاکش پس از تبیین مندرجات نامه ی ابن سرور از نامه ی علی بن مجثل به شیخ ابراهیم زمزنی سخن گفته و پس از ارائه ی روایتی خلاف واقعیت (44)، از ورود شیخ ناصر کَبیبی، دومین عضو مناظران وهابی با ابن ادریس اطلاعاتی را ارائه کرده است. نهایتاً در ربیع الاول سال 1832/1248 (45) کبیبی امیر ابن مجثل را در راه سراة به ابوعریش ملاقات کرد و او را از آمادگی خود برای مناظره با ابن ادریس و همراهانش آگاه کرد. (46) پیش از این هم اشاره کردیم که از نگارش اولین نامه توسط ابن سرور خطاب به ابن مجثل، تا شکل گیری این مناظره قریب به چهارسال گذشت و احتمالاً طی این مدت هجمه ی منتقدان وهابی به ابن ادریس و همراهانش بسیار بیشتر و قوی تر شده بود. به این ترتیب امیر تصمیم به برگزاری این مناظره گرفت. او تمام علمای مخلاف و صبیا را فراخواند و جمعی مشتمل بر فقهایی چون یحیی بن محسن نُعمی (متوفی 1261)، علی بن محمد بن عقیلی الحازمی (م.1252)، عیسی بن علی الحازمی (م.1274)، قاضی احمدبن علی، قاضی عبدالله بن محمد سبعی (م.1256)، احمد بن علی عَدوان (م.1253)، اسماعیل بن شبیر (م.1258)، علی بن محمدالشوش، حسن بن محمد عبده (م.1275)، محمدبن عبده حازمی و دیگران، تشکیل شد. سه تن از اصلی ترین منتقدین شیخ به نام های عبدالله بن سرور، ناصر الکبیبی و عباس بن محمد الرُفَیدی هم در این جلسه حضور داشتند. (47) در آن جلسه امیر نامه ی ابن عبدالله را بر تمامی حضار عرضه کرد و ضمن اظهار تعظیم خود در قبال نظرات علما، (48) آنها را به صحت سنجی و کشف واقعیت در باب آن نامه ترغیب کرد.
دراین جلسه که حکم مقدمه ای بر مناظره ی اصلی میان ابن ادریس و مخالفان را داشت، گروهی از علمای تهامه به عنوان هواداران ابن ادریس، (49) با مدعیات مطوعین روبه رو شده و بدان پاسخ گفتند. قصد ابن مجثل از تشکیل این مجلس، تحقیق در باب میزان صحت سخنان منتقدان بود، چنانکه پس از این خواهد آمد. پرخاشجویی مطوعین از همان ابتدا در گزارش منعکس شده (50) اما باید توجه داشت که گزارشگر این حوادث فردی ضدوهابی و دارای تعلقات فکری نسبت به ابن ادریس بوده است. علی بن محمد بن عقیل (51) نکاتی را در باب ملازمت با ابن ادریس در زمان حضور در مکه در سال 1237 ارائه کرد و او را هم شان افرادی چون عبدالرحمن بن سلیمان (52) و عبدالرحمن بن احمد بَکهَلی (53) یا محمد بن علی شوکانی دانست. دیگران هم در این جلسه همین سخنان را مطرح کردند و ضمن تاکید بر جایگاه علمی ابن ادریس، مطوعین را در سطح ایراد اشکال بر چنین شخصیتی ندانستند.
محور اصلی پاسخ های هواداران ابن ادریس ضمن تاکید بر جایگاه او این بود که این مطوعین که به لحاظ سنی جوان و ناپخته هستند در جایگاهی نیستند که بر ابن ادریس اشکال وارد کنند. در این رابطه عبدالله سبعی که در آن جمع طبع تندخوتری داشت از ابن مجثل خواست که از مطوعین چند سؤال ساده ی فقهی پرسیده شود؛ (54) چراکه پاسخ های آنها بدون شک میزان ناپختگی و بضاعت علمی قلیل آنها را نشان خواهد داد. نهایتا این جلسه به نتیجه ی خاصی منتهی نشد و امیر هر دو گروه را به حضور در جلسه ی مناظره ای که با حضور ابن ادریس برگزار می شد، دعوت کرد. چنانکه در گزارش عاکش اشاره شده، در جلسه ی مناظره ی اصلی با ابن ادریس، امیر ابن مجثل تعدادی از علما و فقهای عسیر را فراخواند تا در مقایسه با جمع کثیر هواداران ابن ادریس و فقهای تهامه، در طرف وهابیون حضور پیدا کنند.
آغاز مناظره با کلام ناصر الکبیبی، یکی از مطوعین وهابی انجام شد. او براعت استهلال سخنش را مدح و ثنای محمدبن عبدالوهاب قرار داد که مردم را از جاهلیتی که قرن ها گرفتار آن بودند، رهانیده است. او ابن عبدالوهاب را «مجدد الاسلام» خواند. پاسخ ابن ادریس پیش درآمدی بر مواضع او نسبت به آموزه های وهابی است؛ او دعوتش را با اقداماتی چون تکفیر گروه کثیری از مردم به جرم غلو و شرک و مباح دانستن اموال و دماء ایشان که صدمات بسیاری را وارد آورد، زایل کرد. (55)
کبیبی تمام اقدامات ابن عبدالوهاب را صحیح و مطابق با قرآن و سنت خواند اما ابن ادریس در پاسخ، به عدم عصمت او و امکان بروز خطا در اقدامات غیرمعصوم اشاره کرد و تلویحا از اشکالاتی که ابن عبدالوهاب در دعوتش مرتکب شده سخن گفت. کبیبی در جواب مدعی شد شرک که کل اقطار جهان اسلام را فراگرفته بود و ابن عبدالوهاب مردم را از ظلمت کفر رهایی بخشید. ابن ادریس در این مرحله، کبیبی را کم سن و سال و بی تجربه و رشد یافته میان عوام الناس خواند و از ملاقات خود با سعود بن عبدالعزیز و اولاد محمد بن عبدالوهاب در مدت حضورش در مکه سخن گفت (56) که اصلا به چنین انتساباتی که کبیبی بیان می کند، معتقد نیستند.
این سخنان ابن ادریس از شور و حرارت کبیبی کاست و با استناد به حدیثی از پیامبر (ص) (57) نفس تکفیر گروه کثیری از مسلمین را توسط وهابیون به زیر سؤال برد. در این مرحله، جریان مناظره وارد بحث اصلی پاسخ به اشکالات مطوعین به ابن ادریس و اصحابش شد که پیش از این به موارد آن اشکالاتی اشاره کردیم.
اولین اشکال اصلی وهابیان به شیخ تقدیس و تکریمی بود که مسلمین در یمن به بعضی قبور و مشاهد ابزار می کردند و آن را نمادی از شرک خواندند. ابن ادریس ضمن تایید این مساله آن را ناشی از جهالت و بی تدبیری امرای آن مناطق و سهل گیری عوام الناس در دین خود دانست. این اشکال تنها نقطه ای است که می توان نظرات ابن ادریس را با نظرات وهابیون یکسان انگاشت اما با وجود این علمای وهابی می کوشیدند این اشکال را متوجه ابن ادریس و تمایلات صوفیانه ی او و هم مسلکانشان تلقی کنند.
نقد بعدی وهابیون به عقاید ابن عربی و اشتراکاتی که ابن ادریس با او دارد مرتبط بود که ابن ادریس اولا عقایدی را که کبیبی با استناد بدان ابن عربی را تکفیر می کند، از آن او ندانست و ثانیا در صورت صحت آنها، وی را مستحق تکفیر ندانست. در ضمن با رعایت تمام جوانب صحت سخنان و نظرات ابن عربی را تایید کرد و مدعی حمایت و پافشاری بر آن عقاید شد و تنها مساله ی مشکل ساز را قدرت درک محدود و نگرش سطحی کبیبی و افرادی چون او که در طول تاریخ بر ابن عربی خرده گرفته اند، دانست.
کبیبی اشکالات خود را در باب تکریم و احترامی که هواداران و پیروان ابن ادریس ابراز داشتند یکی از دیگر از نشانه های شرک نزد او و اصحابش خواند. (58) ابن ادریس پس از ارائه ی توجیهاتی از این اقدامات، از تاکید کبیبی بر عقیده اش برآشفت و آن را گمراهی آشکار نامید. یکی دیگر از نقاط اختلاف ابن ادریس و وهابیون در این مرحله نمایان شد، ابن ادریس در پاسخ کبیبی گفت: [اعمالی که] در نگاه شما شرک محسوب می شود، به [ایمان] ما هیچ صدمه و آسیبی وارد نمی آورد. و اگر بنا بر آن باشد که بر مبنای آنچه خداوند بر ما مفروض داشته قیاسی داشته باشیم، ما در راه راسخ و صحیح توحید هستیم و شما [وهابیان] آنچه را اصول و قواعدی می دانید که گمان می کنید از قرآن و سنت برداشت کرده اید، از اثرات جهل مرکب شماست ... شما اگر سنت رسول الله (ص) و علوم دین را به درستی می دانستید این گونه دین را بر خود تنگ نمی داشتید که در اثر آن دینتان ناقص شود و [با وجود این] می پندارید که شما نجات یافتگانید و دیگران هالک! و این مساله چنانکه من شما را شناختم، نتیجه ی تحجر بسیط و تعقل بسیار حقیر نزد شماست. (59)
این موضع گیری ابن ادریس یکی از صریح ترین انتقادات او نسبت به وهابیون است که شاید تحت تاثیر اهانت های کبیبی (60) صادر شده و از پرده پوشی ها و محافظه کاری هایی که پیش از آن در باب موضع گیری در باب وهابیون شاهد آن بودیم، چشم پوشیده است.
اشارات بعدی کبیبی به تفسیر قرآن از سوی شیخ بازمی گردد، درعین حالی که او را متهم به ندانستن دقیق عربی و تحریف آیات متهم ساخته است. پاسخ هایی ابن ادریس به این اشکال هم به همان بحث های همیشگی و درازدامن ظاهر گرایان و باطنیون در عالم اسلامی بازمی گردد. ابن ادریس با استناد به احادیث و روایاتی (61) وظیفه ی خود را در تعامل با قرآن، کشف واقعیات و بواطن آن خوانده و در این راه داد سخن داد.
کبیبی در پاسخ این اشکال هم مانند اشکالات پیشین، مطلبی برای عرضه نداشت و اندکی درنگ کرده، سپس به مسائل جزئی همچون وقت نماز عصر و تأخیر آن سخنانی مطرح کرد. کبیبی باز هم در پاسخ ساکت ماند. عبدالله بن سرور که چنان که آمد، به نوعی سلسله جنبان این مناظره بود، کبیبی را نسبت به مسائل و مشکلاتی که اعمال متصوفانه ی اصحاب ابن ادریس فراهم آورده بودند، یادآوری کرد. او هم نسخه ای از نامه ای را که ابن سرور به علی بن مجثل نگاشته بود در دست گرفت و تمام مواردی را که پیش از آن بدان اشاره کردیم با صدایی رسا خواند و در مجلس شور ولوله ای بپا خاست. ابن ادریس درآن گرماگرم به کبیبی نزدیک شد و به او گفت: «تو اشکالات زیادی بر ما وارد کردی و در جواب بر تو روشن شد که علمت بسیار قلیل و بی مایه است، پس از جواب این سؤال هم در گذر». کبیبی اصرار ورزید. ابن ادریس در پاسخ ضمن تبیین مقدمه ی بسیار مفصل و بسیطی در این زمینه گفت: من از میزان و ابعاد گناهانی که [ابن سرور] اصحابم را بدان ها متهم کرده، اطلاع دقیقی ندارم اما بدانید که «کلُّ نفسٍ بما کسبت رهینة» و اگر بدانم که اصحابم به راستی چنین می کنند برای خدا بر آنها غضب خواهم گرفت و آنها را به توبه فرا می خوانم. اما فی الحال از صحت این مدعیان مطمئن نیستم و حتما در باب آن تحقیق و بررسی خواهم کرد. لکن بدانید که رستگاران به محاسن اعمال نظر می کنند و بی مایگان معایب مردمان را در نظر بزرگ جلوه می دهند. (62)
کبیبی پس از این سخنان، ابن ادریس و پیروانش را متهم کرد که معتقدند علوم شرع، آداب و رسوم ظاهری و قشری دین است که نباید بر آنها وقعی نهاد. وی آن را رد کرده و تصریح اصحاب و مردمان را بر این قول دلیل موجهی برای ایراد این تهمت به خود ندانست. اما نکته ی دیگری را در ادامه ی این پاسخ مطرح کرد که نشان از گرایش های سلفی او و معاوضه با تقویت مجادلات و مرزبندی های مذاهب گوناگون و بروز اختلاف در میان مسلمین دارد:
ما تعصب در پیروی از مذاهب و اصرار بر معارضه ی آنها با یکدیگر را که منجر به تکفیر دیگری و نهایتا بروز اختلاف و دشمنی در جهان اسلام می شود -چنان که در تاریخ احوالی که بر مردم پیشین گذشته است و ما از طریق آثار و کتبشان به عقاید و آرای ایشان مطلعیم- به هیچ وجه نمی پذیریم و تمام مسلمین را از دامن پزدن به آتش اختلافات تحذیر می کنیم؛ چراکه مسلمین امت واحده ای هستند که پیامبری واحد دارند و قبله و کتابشان یکی است. پس به چه دلیل و برهانی باید این همه تفرقه و تعصب وجود داشته باشد؟ و ما چه در حرمین شریفین و چه در شهرها و بلاد دیگری حضور می یافتیم، زبان از بیان این مطالب در نمی کشیدیم. (63)
پس از ارائه ی این سخنان، مطوعین در سکوت فرو رفتند و پس از درنگی کبیبی غروب خورشید و وقت نماز را بهانه ای برای اتمام بحث عنوان کرد و از وجود مطالب دیگری سخن گفت که هنوز باقی مانده لیکن به دلیل تاریکی، مطرح کردن آن را به وقت دیگری موکول می کند. یکی از فقهای تهامه و از هواداران ابن ادریس هم رندانه از آنها خواست اگر سخن دیگری هم باقی مانده بیان کنند؛ چه او شرایط ادامه ی بحث را فراهم خواهد ساخت. (64) جلسه در اینجا خاتمه یافت و مطوعین آن مکان را ترک کردند. نماز به امامت ابن ادریس برگزار شد و آن جمع پراکنده شدند. سپس ابن ادریس با جمعی از علمای خواص تهامه و عاکش گردهم نشستند. ابن ادریس در این جمع هم نکات دیگری را در باب خصال وهابیون مطرح کرده که در کنار انتقادات مهمی که در پاسخ کبیبی به وهابیت وارد آورد تصویر مناسبی از نگاه او به آموزه های ایشان به دست می دهد:
آنها مساکینی هستند که دچا رجمود در ظواهر دین شده اند و اندکی از علوم را می دانند و با اعتنا به همان بضاعت، هرکس مخالفشان بیندیشد را گمراه می دانند. این چنین افرادی هیچ گاه حقیقت را نخواهند دانست و اگر هم بدانند آن را نمی فهمند و در گمراهی خود بسیار مُصِّرند که همه ی اینها نشانه ی جاهلان است. امیر ابن مجثل و تنی چند از ملازمانش فردای مناظره به محل اقامت ابن ادریس امده و نسبت به او اظهار تواضع و خشوع کردند و ابن ادریس هم احادیثی به منظور وعظ و نصیحت بر او قرائت کرد و او را از اهمیت مقامی که بدان منصوب شده آگاه ساخت و نسبت به دقت به اقوال افراد و صحت سنجی آنها هشدار داد. ابن مجثل هم از سخنان و اتهامات نادرستی که مطاوعینش به شیخ وارد آورده بودند عذر خواست. ابن ادریس در ادامه به او توصیه کرد که نباید در احکام شرعیه هم از نظرات این مطاوعین پیروی کند؛ چرا که آنان نه علم دارند و نه عدالت. (65)
امیر پس از درنگی کوتاه در سخنان شیخ، از تصمیمش برای حمله به منطقه ی ابی عریش سخن گفت که ترکان عثمانی بدان نفوذ کرده بودند. ابن ادریس به امیر توصیه کرد که به دلیل حرمت خاندانی از رسول الله (ص) که در آن شهر حضور دارند، تنها ترکان را از شهر بیرون کنند و از قتل و غارت های احتمالی اجتناب کنند در اینجا گزارش عاکش به اتمام رسیده و در پایان تاکید کرده بود که این گزارش را پس از اتمام به منظور تأیید، برای این ادریس هم قرائت کرده است.
چنان که دیدیم گزارشگر این مناظره شخصیت ضد وهابی داشته است. او در جایی از محمدبن عبدالوهاب صرفا با عبارت «النجدی» یاد کرده و تمام توجهات خویش را در گزارشش نسبت به ابن ادریس و دیگر علمای تهامه مبذول داشته است.
انجام سخن:
ابن ادریس به عنوان یک چهره ی صوفی معتدل و اصلاح گر مواضعی را نسبت به جنبش وهابیت اتخاذ کرد که اشتراکات بسیاری با مواضع دیگر سلفیون سرشناس آن دوره داشته است. بعضی محققان غربی مطالبی را در باب الگوبرداری او در این نظرات از سلفیون معاصرش مطرح کرده اند که با توجه به شواهد و مدارکی که تقریبا وجود خارجی نداشته و صرفا فرضیاتی بی پایه و اساس است، به راحتی می توان آنها را رد کرد. (66) اما در نگرشی واقع بین می توان به حضور دو طیف معتدل و افراط گرایانه در جریان نوگرایی و اصلاح رسید که در قرون پیشامدرن اسلامی، در کنار هم حرکت کرده اند. حرکت های سلفی که با نگاه معتدل تر از وهابیون افراط گرا، به دنبال احیای فکری و تمدنی جهان اسلام بودند، جهان بینی خاصی از آنچه برای بازگشت به مفاهیم اصلی قرآن و سنت باید در جامعه ی اسلامی محقق می شد، ارائه می کردند و بیش از آنکه سیاستمدارانی قدرتمند باشند، عالمان چیره دستی بودند. از سوی دیگر وجهه ی بارز در سوی افراطی این جریان؛ یعنی وهابیان بسیار بیش از آنکه در گستره ی نظری و تئوریک حرفی برای گفتن داشته باشند، عملگرایانی بودند که جهاد علیه کسانی که آنها را مشرک و خارج از دائره ی توحید می دانستند، وجهه ی همت خود قرار داده و امور را با لبه ی بران شمشیرهایشان اداره می کردند. آنچه گذر ایام و تاریخ به ما نشان داده، شکست و به فراموشی سپرده شدن نظریاتی است که نظریه پردازان سلفی برای آینده ی جهان اسلام ترسیم کرده و آن را راه برون رفت از انحطاط خوانده بودند.به هر حال هرچند ابن ادریس به عنوان یکی از چهره های جریان ساز و منشا اثر در حرکتی که بعدها به تصوف نوین (67) شهرت یافت، خود بنیانگذار طریقت خاصی در جهان تصوف نشد اما شاگردان بسیاری را پرورش داد که هرکدام بنیانگذار فرقه و طریقت خاصی در آفریقا شدند که نقش بسیار مهمی در مبارزه با استعمارگران اروپایی و نظریه پردازی برای احیای تمدن و فرهنگ جهان اسلام داشتند. تقسیم بندی های مختلفی از سوی محققان درباره ی شاگردان ابن ادریس و تاثیرات آنها بر عالم اسلامی انجام شده است. (68) که بسط و تبیین آن مجال دیگری را طلب می کند اما میان شاگردان او می توان به محمد السنوسی و محمد بن عثمان میرغنی اشاره کرده که هرکدام طریقتی در مکه و سودان بنیان نهاده و به بسط اندیشه های استاد خویش پرداختند. (69)
در پایان باید خاطرنشان ساخت که هدف اصلی این مقاله، ارائه ی تحقیقی جامع در باب شخصیت ابن ادریس و جایگاه او در تصوف نوین اسلامی نیست و باید آن را تلاشی برای شناخت بهتر ابعاد فکری جنبش وهابیت و تقابل این تفکرات با اندیشه های مصلحانه و احیاگری که چندان دشمنی و عنادی نسبت به وهابیان نداشتند، دانست. ابن ادریس چنان که در متن مناظره بدان اشاره شد در سال های حضور وهابیان در مکه با سه فرزند ابن عبدالوهاب دیدار داشته و از مبانی اندیشه های محمد بن عبدالوهاب آگاه بوده است. از سوی دیگر از منظر فقهی هم اشتراکات نظری بسیاری با آنچه دیگر سلفیون به آن معتقد بودند، داشته است. اما نوع تعامل مطوعین و علمای وهابی در این مناظره باعث پرده برداشتن از نظرات صریح او در باب وهابیت شد که ما در حد توان به تحلیل آن پرداختیم.
پینوشتها:
1- هردوی این تواریخ توسط صالح محمد الجعفری الحسینی در التقدیس فی کرامة العالم احمد بن ادریس، (قاهره 1934) صص 34 و 55 آورده شده است؛ البته تاریخ 1163 توسط خاندان ابن ادریس بیان شده است.
J.Spencer Trimingham, The Sufi Orders in Islam, Oxford, 117-114
.Clarendon Press, p
جان ول پژوهش مشخصی درباب دو زندگینامه ی -ترجمه ی- کمتر شناخته شده از ابن ادریس به عمل آورده است. او در این تحقیق مطالب دو العِقد النفیس فی شرح جواهر التدریس و مجموعه ی احزاب و اوراد و الرسائل را با یکدیگر ممزوج کرده است. از نگارندگان این متون با عنوان «یکی از شاگردان ابن ادریس» یاد شده و هیچ توضیح بیشتری در ادامه نیامده است. اما با توجه به فقر منابع دست اول در باب حیات ابن ادریس این دو ترجمه جزء اصلی ترین منابع محسوب می شوند. برای مقاله ی ول بنگرید به:
John O.Voll, "Two Biographies-1760) of Ahmad Idrisal-Fasi
Ineternational Journal of African Historical, "(1837 645-633.pp, (1973)6, Studies
2- محمد بن علی السنوسی، الایقاظ الوسنان فی عمل بالحدیث و القرآن، بیروت، 1968، ص 8 و نیز برای ابن کیران بنگرید به: عمر رضا کحاله، معجم المؤلفین ، بیروت، 1957، ج 10، ص 109. و نیز:
N. A. Ziadeh, Sanusiyah: A Study of a Revivalist 36.p, (1957, Movement in Islam, (Leiden
3- برای نام و مشخصات کامل استادان او بنگرید به مجموعه ای که نام نویسنده ی آن مشخص نیست به نام مجموعة الشریفة الاوارد و الاحزاب و القصائد، قاهره، بی تا، ص 125 اشاره کرد. همچنین بنگرید به:
644.John O. Voll, "Two Biographies...", p Trimingham, Sufi; 645.Voll, Two Biographies..., p 4-115.Orders,p
5-18.n,636.J.Voll,T wo Bigraphies...,p
6- برای زمینه های تاریخی مدت زمانی که ابن ادریس در مکه حضور داشته است بنگرید به:
M. Abir, "The Arab rebellion of Amir Ghalib of (1971) 3, Middle Eastern Studies, "(1813-1788) Mecca 200-185
و نیز برای صحت سنجی روایات تاریخی متعددی که درباب مدت حضور او در مکه وجود دارد بنگرید به:
18.n.636.J.Voll,Two Biographies...,p
7- محمد عثمان المیرغنی، مناقب السید احمد بن إدریس، واد مدانی، 1391/1971، ص 31
8- درمیان بلاد یمن، اهالی تهامه ارادت ویژه ای به او داشتند و ذاتا به تعین بخشی خود از دیگر شهرها به مریدی و هواداری ابن ادریس افتخار می کردند. این مساله در جریان مناظره کاملا هویداست. بنگرید به ادامه.
9- علی بن محمد بن علی، یکی از علمای مخالف سلیمانی (شمال عسیر) در سال 1236 به ملاقات ابن ادریس در مکه رفته بود. (بنگرید به پس از این، گزارش عاکش در مناظره) همچنین علی بن سلیمان اهدل نیز نه تنها به دیدار وی رفته بود بلکه به نمایندگی از گروه متکثری از علما، او را به حضور در یمن دعوت کرده بود. بنگرید به امین الریحانی، ملوک العرب، بیروت، 1925، ج 1، ص 260.
10- چنانکه در مناظره آمده است، یمنیان او را به والاترین درجه ی اجتهاد پذیرفته بودند (فإذا کان مثل هؤلاء العلماء الذین تسنّموا غارب الاجتهاد و ما منهم الّا و له مصنف فی علوم الإسلام و هو إمام ناقد)
11- برای فهرست اجازاتی که در این سفر از سوی ابن ادریس صادر شده بنگرید به: صدیق حسن خان، التاج المکلّل من جواهر مآثر الآخر و الاول، به اهتمام عبدالحکیم شرف الدین؛ 2 مجلد ، بمبئی، 1383/1963، ص 436.
12- محمد زباره، تیل الوطر، ج 1، ص 192.
13- برای شرح و تبیین ماوقع در این مناظره بنگرید به ادامه ی مقاله.
14- R.S.O 'Fahey & Ali Salih karrar, "The Enigmatic Imam: The Influence of Ahmad Ibn Idris", International Journal .19.V,1987,of Middle East Studies 230-205. pp.
15- Thomassen, Einar & Radtke, The Letters (1993) (Bernd, (eds of Ahmad ibn Idris. London: Christopher Hurst. A collective volume containing the texts and letters to and 35 translations of from Ibn idris. The contributions are Albrecht Hofheinz, Ali Salih karrar, R.S.O' Fahey ,B. Radtke & Einar Thomassen. Published by Northwestern University Press, Evanston, Illinois by arrangement with C.Hurst and Co. (Publishers) Ltd, London
16- برای متن رساله بنگرید به:
Bernard Radtke, John O' Kane, R.S.O' Fahey,The Exoteric Ahmad -47.pp.2000, Ibn Idris, Brill, Leiden 94
17- برای شوکانی بنگرید به السعیدی، المجددون فی الاسلام ،قاهره 1962؛ 472-5؛ حسین بن عبدالله الامیری، یمن و شرایط سیاسی فرهنگی و تاریخی آن در قرون 18 و 19؛ لندن 1985؛ حمد الجاسر، الصلات بین السنعاء و الدرعیه اثناء قیام الدوله السعودیه، العرب، 1987، ج 7، صص 433-448 و نیز:
Bernard Haykal, Revival and Reform in Islam: The legacy of Muhammad al-Shewani idem, (2003, (Cambridge
Dissembling Descent or How the Barber lost his 18th Century Zaydi turban: Identity and Evidence in 230-pp194. 2002, 2, Yemen, Islamic Law and Society idem, Reforming Islam by Dissolving the Madhahib: Shawkani and his Destractors in Yemen; in Studies in 2002, Islamic Legal Theory, Bernard Weiss (ed) Brill Michael Cook, Forbidding wrong in Islam; 364-pp337 251-247. Cambridge University Press
18- صنعانی پس از گذراندن تحصیلات مقدماتی تحت تعالیم زیدی در یمن، در موسم حج سال های 1711/1122 و 1720/1132 به مدینه رفت و به حلقه ی علمی محمد الکورانی، عبدالله البصری، محمد عبدالهادی السندی و محمد حیاة السندی پیوست. دانشوری و علم صنعانی تا بدانجا بود که در دو زمینه ی فقه اهل سنت و آموزه های زیدیه به درجه ی اجتهاد رسید. مبارزات تحول خواهانه ی سیاسی او در یمن از سویی و نیز دعوت او به بازگشت به قرآن و سنت و عداوت شدید او با مکاتب فقهی زیدیه، صنعانی را به اخلالگری سیاسی و دانشمندی جدل برانگیز تبدیل کرد که سرانجام منجر به تبعید او از یمن شد. صدیق حسن خان در زندگینامه ای که برای ابن امیر نگاشته، او را به هیچ مذهبی دلبسته نمی داند بلکه مذهب اصلی او را عمل به حدیث عنوان می کند (صدیق حسن خان، ابجد العلوم، 3:156) او نیز مانند شوکانی با تئوری های محمد بن عبدالوهاب در باب بازگشت به اسلام نخستین موافق بود. همین امر باعث شد که ابن امیر قصیده ای در مدح ابن عبدالوهاب بسراید. لیکن پس از بسط و گسترش دولت سعودی اول، قصیده ای دیگر به فاصله ی یک سال در هجو و نکوهش آنان سرود. این واقعه به ویژه پس از آن رخ داد که زیدیان نیز در دیدگاه وهابیون، مشرک خوانده شدند. (محمد بن اسماعیل الامیر، رسالة حول مذهب ابن عبدالوهاب، نسخه ی خطی کتابخانه ی صنعا، مکتبة الشرقیة، مجموعه ی شماره ی یک؛ همو، ارشاد ذوی الالباب الی حقیقة اقوال محمد بن عبدالوهاب، نسخه ی خطی کتابخانه ی صنعا، مکتبة الغربیة، مجموعه ی شماره ی 107، صص 131-142) ارجاعات منقول از
Bernard Haykel, Revival and Reform in Islam
19- برای متن کامل این قصیده که به «قصیدة اللامیة» معروف است و شوکانی ابن عبدالوهاب را با عبارت «قُدوَتی» مورد خطاب قرار داده است، ر ک: ابوداهش، عبدالله بن محمد، «القصیدة اللامیة فی رثاء الشیخ محمد بن عبدالوهاب لقاضی محمد بن علی الشوکانی، مجلة الإمام محمد بن سعود الإسلامیه، رقم 4، رجب 1411 (1991)، صص 211-248
20- برای این قصیده بنگرید به محمد زباره، نیل الوطر، 299/1-302
21- محمد بن علی الشوکانی، الرسائل السلفیة فی إحیاء سنة خیر البریة، 1930/1348، دارالکتب العلمیه، بیروت
22- برای اطلاعات بیشتر در باب اهدل بنگرید به ادامه ی مقاله.
23- مناظرة، 153
24- الرسائل السلفیة، الدر النضید فی إخلاص کلمة التوحید، این رساله در جواب پاسخ محمد بن احمد مشام، قاضی شهر حدیده به تاریخ هفتم رجب 1216 نگاشته شده و به لحاظ ساختاری بیانیه ی سلفیون سنتی در قبال آموزه های وهابی است. از تاریخ نگارش آن بر می آید که پس از اقدامات وهابیون در تهامه نگاشته شده و ردیه و نکوهش نامه ای بر آن اعمال است.
25- همان، ص 32
26- Bernard Radtke, R.S.O'Fahey The Exoteric Ahmad Ibn Idris, 30-21.,pp
27- برای تواریخ و منابع دست اول در باب عسیر در دوره ی زمانی مورد بحث که همگی با تمایلات وهابی به رشته ی تحریر درآمده اند، بنگرید به نعمی، هاشم بن سعید، تاریخ عسیر فی الماضی و الحاضر، ریاض، بی تا؛ رفیع، محمد عمر، فی ربع العسیر، ذکریات و التاریخ، قاهره، 1954/1373؛ ابن مسفر، عبدالله بن علی، السراج المنیر فی سیرة امراء العسیر، ریاض ، بی تا
28- عاکش در مقدمه ی مناظره ی (ص.149) به این حادثه ی خونبار اشاره کرده است: «و قد صدر من امرائهم المتقدمین، وقائع مختلفة سبب هذا الإعتقاد، سالت بها سیول من الدماء فی هذا القطر التهامی، مما هو مسطور فی تواریخ علماء الیمن و معلوم بالتواتر لمن عقّل لانّه لیس بالعهد من قدم».
29- نعمی، تاریخ عسیر، ص 183
30- چنانکه حسن بن احمد عاکش -گزارشگر مناظره- نقل کرده است، قصد اصلی شیخ از مهاجرت به شهر ابوعریش در عسیر حضور در کنار سادات آل حیدر بوده، چرا که ظاهرا در آن نواحی قدرشناس ترین افراد به جایگاه و آموزه های ابن ادریس بوده اند. اما در آن زمان تعداد زیادی از نیروهای عثمانی در این منطقه حضور داشته و از آنجا که یکی از اصلی ترین دلایل خروج ابن ادریس از مکه اتفاقی بوده که با همکاری آن نیروها و پسر شریف غالب بن موسی انجام شده -عاکش به همین اختصار از آن عبور کرده- ابن ادریس به ابوعریش نرفت و قصد اقامت در صبیا کرد. ر ک مناظره، ص 146؛ او ظاهرا از اقامت در این شهر هم راضی بوده و در پاره ای از رساله ی معروفش «الرسالة الرد علی اهل الرای و الصواب لموافقة السنة و الکتاب» خطاب به مردمان صبیا می گوید: «فاعلموا إخوانی، إنّنا ما جلسنا فی ارضکم هذه إِلّا لاعتقاد انّکم قابلون للحق معطون له...»، (رسالة، 71)
31- برای اطلاعات بیشتر در باب اقوالی که درباب تاریخ دقیق حضور ابن ادریس در صبیا وجود دارد بنگرید به:
5n, 178.Radtke, Bernard, The Exoteric Ahmed Ibn Idris,p
32- مناظره، ص 146
33- ابراهیم در مدرسه ی احمد بن ادریس (ص 64، پانویس 4) از محمد بن احمد عقیلی (تاریخ المخلاف السلیمان، ریاض، 619/1982،2) نقل کرده که علی بن مجثل چنان تحت تاثیر حضور احمد بن ادریس در صبیا قرار گرفت که سمتی تشریفاتی اما مهم در دستگاه حکومتی اش به وی تقدیم داشت و نیز بنگرید به نعمی ، تاریخ عسیر، ص 182
34- جمّ غفیر من بلاد الجبرت و السودان، مناظرة، ص 146؛ جای دیگری علی بن مجثل آنها را «اصحابه المصریین و المغربیین» خوانده است (ر ک: علی بن مجثل به شیخ ابراهیم حفظی زمزنی، ص 133) علی الظاهر آنها خود را فقرا می نامیده اند و می پسندیدند که دیگران نیز با این نام آنها را مورد خطاب قرار دهند.
35- برای اطلاعات بیشتر در باب وی بنگرید به ابوداهش ،ص 11 به بعد. او متولد 22 ربیع الاول 1199 و متوفای 1257 بوده و حاکم قریه رُجال المَع در عسیر.
36- ظاهرا ابن مجثل از بروز این حوادث در مناطق تحت امارت خود بسیار نگران بوده و از سوی دیگر حفظ احترام و امنیت شیخ را بر هر امر دیگری مرجح می دانسته؛ چرا که در پایان نامه اش به حفیظی آن را منعکش کرده است: «و لو لاخوف إنتشار هذة البدعة إلی البلاد المسلمین ما کلّفنا علیک، و الناس مُنتَظرون فینا و فیک لردع هذة البدعة عن الغاغة و انتشارها فیهم». (رک به همان، ص 135)
37- ر ک به نامه ی شیخ ابراهیم حفظی به احمد بن ادریس، ص 141
38- محمد بن عبدالرحمن بن سلمیان الاهدل (1210-1790/1258-1842) که عاکش را به نگارش این مناظره ترغیب کرده، یکی از نحویون و لغویون سرشناس در زمانه ی خود بوده است. از او آثاری در این زمینه باقی مانده است: حاشیة علی شرح المدخل فی المعانی که احتمالاً شرحی بر یکی از آثار عاکش بوده است، حاشیة علی شرح القطر؛ برای اطلاعات بیشتر بنگرید به عمر رضا کحالة، معجم المؤلفین، دمشق، 1957، ج 5، ص 142 و نیز زباره، محمد، نیل الوطر من تراجم رجال الیمن فی قرن ثالث عشر، بیروت، دارالمکتبة العلمیة، ج 2، ص 283. ظاهرا پدر او پیش از حضور ابن ادریس در عسیر، از ملازمان وی بوده است و نیز کحاله، معجم المولفین ، ج 5، ص140. برای مشاهده ی منابع پژوهش های غربی در باب او بنگرید به:
Voll, Two; EI2 & AL-Ahdal "in EI1" 645-640. Biographies...,pp
39- مناظرة، 176
40- ر ک به امین الریحانی، ملوک العرب، ص 86 ،پانویس 1؛ عنوان مطوع برای علمای دولتی و مبلغ وهابیت در دهه ی 1860 استفاده می شد که در میان قبایل تحت تسلط و حکومت سعودی مشغول تبلیغ بودند. اما در دهه های آغازین قرن بیستم این عنوان به قشر خاصی از علمای وهابی که سطحی بالاتر از «تلمیذ» داشته و در سطح مبلغ مذهبی بودند تعمیم یافته است. وظیفه ی آنها حضور در جبهه های نبرد و مناطق تازه فتح شده به دست سعودیان و تبلیغ وهابیت بوده است. (امر بالمعروف و النهی عن المنکر) نهایتاً در دولت سوم سعودی و در سال 1920 همین قشر ساختار پلیس مذهبی وهابی را تشکیل دادند. در این متن گاه از آنها به عنوان مطوعین امیر ابن مجثل یاد شده و چنانکه پس از این خواهد آمد ابن ادریس به ابن مجثل توصیه می کند که در گزینش مطوعینش دقت نظر بیشتری مبذول دارد (بنگرید به متن مناظره) و نیز برای اطلاعات بیشتر بنگرید به مدخل جاسر در لغت نامه ای که برای کتاب ابن عیسی نگاشته است (ابن عیسی، تاریخ بعدالحوادث الواقفه بی النجد 250/16). بیشتر مطوعین قاضی هم بوده اند: رشید عنوان می کند که قضات نجد به عنوان امام نقش ایفا می کند که قضات نجد به عنوان امام نقش ایفا می کرده اند (قضاة النجد، بخش اول، 18) و نیز:
Charles, Doughty,, Travels in Arabia John ;369, II, 1924, Deserta, London Habib, Ibn Saud's Warriors of Islam, Cook, Michael, The; 62.p.1979, Leiden Expansion of the First saudi State: The case Of Washm "in The Islamic World from Classical to Modern Times: Essays in Honour of Bernard Lewis 1989, C.E.Bosworth et al.(ed), Princeton
41- او یکی از اصلی ترین مدافعان دعوت محمد بن عبدالوهاب در عسیر و ساکن در صبیا بوده، و یکی از شاگردان حسن بن خالد الحزیمی محسوب می شده است. بنگرید به مناظره، ص 149
42- فإنّی الحمدلله قد لازمته [ابن إدریس] و اخذت عنه علم الطریقة و عثرت من معارفه علی زبدة الحقیقة. (مناظرة، ص 148)
43- و انّ إعتقاد مذهب ابن عربی یتّم کفره و اصحابة، کما کفّره بذلک طائفة من العلماء (مناظرة، ص 150)
44- طبق آنچه عاکش مدعی آن است، شیخ ابراهیم نه تنها از تایید مندرجات و ادعاهای ابن سرور سرباز زده بلکه ابن مجثل را نیز برای پیگیری انگیزه های اصلی ابن سرور و مجازات آنها ترغیب کرده است. در حالی که چنانکه پیش از این اشاره شد که شیخ ابراهیم در پی درخواست ابن مجثل نامه ای به ابن ادریس نوشته و با لحنی بسیار محترمانه به برخی انتقادات اشاراتی کرده است. برای نامه ی اصلی وی بنگرید به:
Radtk & O'Fahey, The Exoteric Ahmad Ibn Idris, p.139
45- در اصل مناظره این تاریخ درج نشده و ما آن را از کتاب نعمی به عنوان یکی از مستندترین مآخذ آورده ایم. (نعمی، هاشم بن سعید، تاریخ عسیر فی الماضی و الحاضره، ص 180)
46- انا اقوم بمناظرة الشریف احمد بن ادریس و اورد علیه هذه المسائل التی نقلها الاخ عبدالله بن سرور عنه و عن اصحابه. (مناظرة، ص 151)
47- توضیحات و اطلاعات مکفی در باب دو مطوع نخستین در ادامه خواهد آمد، اما در باب شخص ثالث این جمع هیچ اطلاع دیگر در دست نیست.
48- إنّا ما نقول و لانفعل الا بقول اهل العلم. (مناظرة، ص 152)
49- در جای دیگری عبدالله بن سرور، علمای تهامه را به عنوان هواداران اصلی ابن ادریس معروف خاص و عام دانسته و مناظره ی منطقی با آنها را غیر ممکن خوانده است (انتم علماء تهامه لاتغضبون لهذة المنکرات الصادرة من اصحاب الشیخ احمد، مناظرة ،155)
50- فبدا إبن عقیل بالجواب و قال: هذه الامور لم تکن صادرةً من السید احمد بن إدریس. فعارضه ناصر الکبیبی فقال: لاتقل السید احمد، فإنّ السید هوالله، قل: الشریف احمد او احمد بن ادریس... فسکته الامیر و قال: لیس هذا من مقصودنا (مناظرة،153)
51- او در سال 1786/1201 متولد شد، نزد عبدالله بن احمد ضمادی (پدر عاکش، گزارشگر این مناظره) درس خواند و به منظور کسب علم به زبید، صنعا و مکه سفر کرد. بنگرید به: زباره، نیل الوطر، 160/2
52- او پدر کسی است که از عاکش خواست گزارش این مناظره را مکتوب کند.
53- او در سال 1768/1182 در صبیا متولد شد، نزد پدرش احمد بن عبدالله الضمادی آموزش های اولیه را فراگرفت و به صنعا رفت. او قاضی بیت الفقیه در تهامه بود و کتب متعددی از او برجا مانده است. وی در سال 1832/1248 در گذشت بنگرید به: شوکانی، البدر الطالع، 318/1-322 و زباره نیل الوطر، 23/2
54- و ما اسالُهُم الّا عن ظواهر فی علوم الشرع فی باب الطهارة و المواقیت. فإن اجابوا بالصواب عرفتُ انّهم علماء و حسن اطلاق اسم القیه علیهم و إن عجزوا عن مراجعتی عرفتُ انهم لیسوا باهل لمراجعة السید احمد الذی هوالبحر الذی لاینزف. (مناظرة، 155)
55- مناظرة، 157
56- این افراد عبدالله، حسین و سلیمان بن عبدالوهاب بوده اند.
58- انت یا احمد: اصحابک یقبّلون یدیک و رجلیک و یخضع لک اصحابک خضوعاً لایستحقه إلا الله تعالی، و هذا عین الشرک، و التذلل نوع من العباده و العباده لا تصحّ لمخلوق. (مناظرة،160)
59- مناظرة، 163
60- فالستشاط ناصر [الکبیبی] من الغیظ و قال: إنّ الشرک تحت هذة العمّة، یعنی العمامة مشیراً إلی عمامة السید احمد. (مناظرة، 162)
61- «إن لکلّ آیة ظهراً و بطناً و لکلّ حرف حداً و لکلّ حدّ مطلعاً»، بنگرید به ابن ادریس، العقد النفیس، 245
62- مناظرة،171
63- همان، 172
64- فقال السید طیب بن محمد: إن غربت اتینا بالفوانیس و السرج و تتم اعتراضاتک، فانشد:
و ابن اللبون إذا ما لُزّ فی قرنٍ لم یستع صولة البزل القناعیس
65- همان، 175
66- Bernard Radtke, John O'Kane, R.S.O'Fahey, The Exoteric Ahmad Ibn Idris, p.23
67- Neo-Sufism
68- R.S.O'Fahey & Ali Salih karrar, "The Enigmatic Imam:The Influence of Ahmad Ibn Idris",pp.211-214
69- J.Spencer Trimingham, The Sufi Orders in Islam, p.114
/ج
ادامه مطلب
پاسخ به شبهات و هابيون
پاسخ به شبهات و هابيون
پرسش اوّل
براي روشن شدن حقيقت، توجه خوانندگان ارجمند را به چند مطلب جلب مي کنيم.
معناي شرک
نظر بزرگان وهابي درباره شرک
«دعا، از مصاديق شرک است و هر کس در هر بقعه و مزاري از مزارهاي زمين بگويد: يا رسول الله، يا نبي الله، يا محمد به فريادم برس، مرا ياري نما، مرا شفا بده و مانند اين درخواست ها، با گفتن اين سخنان براي خدا شريک در عبادت قرار داده و در حقيقت پيامبر يا آن شخص را عبادت نموده است...»(1).
وي در جاي ديگر مي گويد:
«آنچه از انواع شرک در کنار قبور انجام مي گيرد، قابل توجه است! از باب نمونه: صدا زدن صاحبان قبرها، استغاثه به آنان، درخواست شفاي بيماران، درخواست پيروزي بر دشمنان و مانند آن، همه اين ها از انواع شرک اکبر است، که اهل جاهليت به آن مي پرداختند».(2)
در پاسخ مي گوييم: شايسته است مفاهيم هر چيزي را از ديدگاه قرآن و روايات معتبر بسنجيم و آنها را معيار شناخت حق و باطل بدانيم.
1. مفهوم عبادت
(وَ لَقَد بَعَثنَا في کلِّ أمَّه رَّسولاً أنِ اعبدوا الله و اجتنبوا الطاغوتَ)؛(3) «ما در هر امتي رسولي فرستاديم که (به آنان بگويند:) خداي يکتاي را بپرستيد و از طاغوت دوري کنيد».
آنچه مورد بحث و گفتگوي ما با وهابيان است، اين است که معيار و ميزان شرک و توحيد چيست؟
البته اين موضوع، بحث گسترده اي را مي طلبد، بنابراين به چند نکته مهم بسنده کرده و بحث تفصيلي آن را به کتاب هاي مناسب واگذار مي نماييم.
عبادت ازديدگاه اسلام، ارکاني دارد که با بودن آنها، عبوديت و بندگي تحقق يافته و بدون آنها، مانعي نداشته و در حقيقت عبادتي در کار نيست:
1. کاري که انجام مي شود، گوياي خضوع و ذلّت آدمي در برابر کسي يا چيزي باشد.
2. انگيزه انسان براي انجام آن کار، اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت آن کسي يا آن چيز باشد.
بنابراين «نيت» نقش اساسي در تحقق عبادت دارد و هر نوع تواضع و فروتني نسبت به غير خدا را نبايد عبادت بشماريم.
به بيان ديگر، هر جا که انسان کسي يا چيزي را در برابر خداي متعال مستقل شمرده و بدون «اذن الهي» در برابر او تواضع و خضوع و ذلت نشان دهد، مذموم و شرک آميز است و نسبت به آن نهي شده است.
اما در جايي که توسل، فروتني، کمک خواستن و مانند آن از غير خداوند، با عدم اعتقاد به الوهيت يا ربوبيت او، بلکه با اذن و عنايت خداوند باشد، اشکالي ندارد؛ و اين کار نه تنها مذموم نيست، بلکه به آن سفارش شده است!
2. خضوع در برابر غير خدا
«بال هاي تواضع خويش را از محبت و لطف، در برابر آنان فرود آر!»(5)
نيز در جاي ديگر مي فرمايد:
«خداوند گروهي را مي آورد که آنها را دوست دارد و آنان نيز او را دوست دارند؛ در برابر کافران، سرسخت و نيرومندند»(6).
افزون بر اين، خداوند گاهي به کاري که نهايت خضوع در برابر ديگران است، دستور داده و به فرشتگان امر مي کند که بر آدم سجده کنند! آن جا که مي فرمايد:
(و إذ قُلنا للملائکهِ اسجُدُوا لِآدمَ فسَجَدوا إلا إبليسَ أبي و استکبرَ و کان من الکافرين)؛(7)
« (و ياد کن) هنگامي را که به فرشتگان گفتيم: براي آدم سجده و خضوع کنيد، همگي سجده کردند جز ابليس که سر باز زد و تکبر ورزيد و از کافران شد».
نيز در جاي ديگر از سجده نمودن فرزندان يعقوب به يوسف (عليه السلام) ياد نموده، ولي از آن نکوهش نکرده است! آنجا که مي فرمايد: «همه براي يوسف به سجده افتادند».(8)
اگر در حقيقت و واقع، اين نوع تعظيم و احترام ها «عبادت» و «شرک» به شمار مي آمد، چگونه خداوند متعال به آن امر مي نمود؟!
3. توسل
عثمان بن حنيف گويد: نابينايي خدمت پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) آمدن و گفت: دعا کن خدا، مرا شفا دهد. حضرت فرمود: اگر بخواهي دعا مي کنم و اگر بخواهي و بتواني صبر کني، برايت بهتر است.
وي گفت: خدا را بخوان، دعا کن! آنگاه پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: وضوي نيکو بگير و دو رکعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا کن:
«پروردگارا! من از تو درخواست مي کنم و به واسطه پيامبرت «محمد» که پيامبر رحمت است، به سوي تو روي مي آورم. اي محمد! من به وسيله تو، به پروردگارم روي آورده ام تا حاجتم برآورده گردد. پروردگارا! شفاعت او را در حق من پذيرا باش!»
ابن حنيف مي گويد: ما هنوز در محضر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بوديم که آن پيرمرد بر ما وارد شد، گويا اصلاً نابينا نبوده است!(9)
در اين ماجرا و حديث مي بينيم که پيامبر بزرگ اسلام، چگونه به او مي آموزد که به خود آن حضرت و صفات برجسته اش توسل جويد و از خدا حاجت خود را بطلبد!
جالب اين است که اين جريان بار ديگر در زمان عثمان بن عفان، تکرار شده و چنين آورده اند:
مردي در دوران حکومت عثمان چند بار براي انجام کاري نزد وي رفت و نتيجه اي نگرفت، روزي عثمان بن حنيف را ديد و ماجراي خود را با او در ميان گذاشت، وي گفت: برو وضو بگير و دو رکعت نماز بخوان و بگو:
«پروردگارا! من تو را مي خوانم و به وسيله «محمد» پيامبر رحمت به تو روي مي آورم. اين محمد! من به وسيله تو، به پروردگارت روي آوردم تا حاجتم برآورده گردد...»
او اين کار را انجام داد و نزد خليفه رفت و حاجتش برآورده شد، آن گاه با عثمان بن حنيف ديدار نمود و پرسيد: سند اين دعاي تو چيست؟ وي گفت: من با گروهي در حضور پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) بوديم که مردي نابينا وارد شد و در خواست دعا کرد؛ حضرت همين کاري را که به تو گفتم، به او آموخت و نتيجه گرفت.(10)
اکنون بايد گفت: درخواست دعا از ميت، سودمند است و «پرستش» به شمار نمي آيد و اين که وهابيان گفته اند: «درخواست از زنده جايز است و پرستش نيست، اما درخواست از ميت شرک است؛ زيرا که او قادر بر انجام کاري نيست»، اين سخن صحيح نيست و ما آن را نمي پذيريم؛ زيرا بايد گفت: اولاً اولياي الهي از حيات و زندگي برزخي برخوردارند، ک اين مطلب را در پاسخ به سؤال دوم توضيح داده ايم؛ ثانياً معيار و ملاک براي پرستش و توحيد و شرک، زنده يا مرده بودن شخص درخواست شونده نيست، بلکه ملاک اين است که هر جا کمک خواستن از غير خدا- خواه انسان و خواه چيز ديگر- با اين اعتقاد باشد که او به طور مستقل ما را ياري مي کند، اين عمل «شرک» به شمار مي آيد، اما اگر با اين اعتقاد باشد که او ما را با اذن الهي و در پرتو نيروي خدادادي ياري مي کند، چنين کاري شرک نيست و با توحيد سازگار است.
به هر روي، کمک خواهي و توسل در سيره اصحاب و ديگران نيز به چشم مي خورد؛ مانند: توسل عبدالمطلب به پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در دوران شيرخوارگي حضرت، توسل ابوطالب به آن حضرت در کودکي، توسل يهود مدينه به حضرت پيش از بعثت، توسل مردم مدينه به آن جناب هنگام قحطي، توسل عمر به آن حضرت، توسل ابوبکر به پيامبر پس از رحلتش، توسل بلال به قبر پيامبر و ديگر مواردي که در کتاب هاي اهل سنت آمده است.
جا دارد به آنان که خود را از «سلفيه» و پيروان سلف مي دانند، گفته شود: چرا در توسل و شفاعت و کمک خواهي از زندگان و درگذشتگان، به سيره سلف و اصحاب عمل نمي کنيد و مخالفان خود را به «شرک» متهم مي نماييد؟!
پرسش دوم
در پاسخ مي گوييم: بي ترديد انسان از دو جزء ترکيب شده است: جسم و جان؛ آنچه معيار و ملاک ارج نهادن به افراد و ميزان تبادل اطلاعات و تعامل سازنده است، همان روح و جان آدمي است که سبب تکامل و رشد و تعالي بشر است! اکنون جاي اين پرسش است:
آيا مرگ، پايان زندگي انسان است؟ قرآن در اين باره چه مي گويد؟
بايد گفت: قرآن نه تنها روح انسان را باقي دانسته، بلکه از زنده بودن شهيدان سخن به ميان آورده است:
(وَ لا تَقُولُوا لمن يقتلُ في سبيل الله أمواتٌ بل أحياءٌ وَ لکن لا تشعرون)؛(11) «و به آنها که در راه خدا کشته مي شوند، مرده نگوييد؛ بلکه آنان زنده اند ولي شما احساس نمي کنيد».
(لا تحسَبَنّ الذين قتلوا في سبيل الله أمواتاً بل أحياءٌ عند ربِّهم يرزقونَ * فرحينَ بما آتاهُم الله من فضله و يستبشرون بالّذين لم يلحقُوا بِهِم من خلفهم ألا خوفٌ عليهم و لا هم يحزنون) ؛(12)
«هرگز گمان مبر کساني که در راه خدا کشته شدند، مردگان اند! بلکه آنان زنده اند و نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند. آنها به خاطر نعمت هاي فراواني که خداوند از فضل خود به ايشان بخشيده است، خوشحال اند! و به خاطر کساني که هنوز به آنها ملحق نشده اند (مجاهدان و شهيدان آينده) خوش وقت اند؛ (زيرا مقامات برجسته آنان را در آن جهان مي بينند و مي دانند) که نه ترسي بر آنهاست، و نه غمي خواهند داشت».
بنابراين مرگ و شهادت، دريچه اي است به سوي يک زندگي نوين، و انسان به جهاني جديد و برتر از جهان ماده و طبيعت گام مي نهد و چنين نيست که آدمي با مرگ، نابود و فاني گردد.
براي بقاي نفس و روح انسان پس از مرگ او، دلايل قرآني و فلسفي و تجربه هاي مفيدي وجود دارد که ما را به يقين مي رساند و در اين مختصر جاي بحث گسترده نيست.
اکنون که روشن شد انسان داراي حيات برزخي است، موضوع مهم آن است که نوعي ارتباط ميان ما و برزخيان وجود دارد و آنان سخنان ما را مي شنوند! در اين باره نيز آياتي از قرآن، از وجود رابطه بين ما و کساني که در جهان برزخ به سر مي برند، پرده بر مي دارد.
يکي از آياتي که از ارتباط بشر با گذشتگان خبر مي دهد، جرياني است که در سوره اعراف آمده و از گفتگوي صالح پيامبر با قوم خود پس از هلاکت آنان، چنين ياد نموده است:
(فَعقَروا النّاقه وَ عتوا عن أمرِ رَبِّهم وَ قالوا يا صالحُ ائتنا بما تَعِدُنا إن کنتَ من المرسلين* فأخذتهُمُ الرّجفه فأصبحوا في دارهم جاثمين* فتولّي عنهم و قال يا قوم لقد أبلغتکم رساله ربّي و نصحت لکم و لکن لا تحبّون النّاصحين)؛(13)
«سپس شتر را پي کردند و از فرمان پروردگارشان سر پيچيدند و گفتند: اي صالح! اگر تو از فرستادگان (خدا) هستي، آنچه را که ما را به آن تهديد مي کني، بياور! سرانجام زمين لرزه آنها را فرا گرفت و صبحگاهان، (تنها) جسم بي جانشان در خانه هايشان باقي مانده بود. صالح از آنان روي بر تافت و گفت: اي قوم! من رسالت پروردگارم را به شما ابلاغ کردم، ولي شما خير خواهان را دوست نمي داريد».
از آيات فوق به اين موضوع مي رسيم که قوم صالح نخست از او درخواست عذاب الهي نمودند، پس از آن دچار عذاب و نابودي شدند، حضرت صالح (عليه السلام) ايشان را پس از مرگشان مورد خطاب قرار داد و فرمود: من پيام هاي خداوند را به شما ابلاغ کردم، ولي شما نصيحت گويان را دوست نمي داريد.
بنابراين حضرت صالح (عليه السلام) با ارواح مردم نافرمان زمان خود، به طور جدي سخن گفته و از اين خبر مي دهد که آنان سخت در دشمني و لجاجت با حق فرو رفته بودند!
ديگر از آياتي که از ارتباط با برزخيان خبر مي دهد، آيه اي است که به پيامبر اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) مي فرمايد:
( وَ سئل من أرسلنا من قبلکَ من رُسُلنا أجعلنا من دون الرّحمن آلهه يعبدون)؛(14) «از پيامبران پيشين بپرس: آيا غير از خداوند رحمان، معبوداني براي پرستش قرار داديم؟!»
ظاهر اين آيه نيز مي رساند که پيامبر اسلام مي تواند با پيامبران گذشته که در جهان برزخ به سر مي برند، سخن گفته و با آنان ارتباط برقرار نمايد.
سخن پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) با کشته شدگان «بدر»
هنگامي که کافر قريش در جنگ بدر، هفتاد کشته و هفتاد اسير داده و پا به فرار نهادند و جنگ به پايان رسيد، پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) دستور داد کشته هاي مشرکان را در چاهي بريزند. پس از آن که آنان را در چاه انداختند، آن حضرت نزد چاه آمد و به آنها چنين گفت:
«يا أهل قليب هل وجدتم ما وعدکم ربُّکم حقّاً؟ فإني قد وجدت ما وعدني ربّي حقّاً...؛ اي عتبه، اي شيبه، اي اميه، اي ابوجهل و ... آيا آنچه را پروردگارتان وعده داده بود، حق و پا برجا يافتيد؟! من آنچه را پروردگارم وعده کرده بود، حق و حقيقت يافتم!»
اين جا بود که گروهي از مسلمانان به حضرت عرض نمودند: آيا با کساني که مرده اند سخن مي گويي و آنان را صدا مي زني؟! پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود: «شما از آنان شنواتر نيستيد، لکن آنان قدرت بر جواب ندارند».(15)
برخي از مورخان نوشته اند که پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) در هنگام گفتگو با کشته شدگان قريش چنين فرمود:
«چه بستگان بدي براي پيامبر بوديد! مرا تکذيب کرديد، در حالي که ديگران مرا تصديق نمودند؛ مرا از زادگاهم بيرون کرديد، در حالي که ديگران پناهم دادند؛ با من به جنگ و ستيز برخاستيد، ولي ديگران ياري ام نمودند. آيا آنچه را که پروردگار وعده کرده بود، حق و پا بر جا يافتيد؟!».
با توجه به آنچه آورديم، امکان ارتباط با گذشتگان و اولياي الهي ثابت مي شود و راه را براي توسل، شفاعت خواستن و استمداد از آنان مي گشايد.
ارتباط با ارواح اولياي الهي بعد از رحلت و استمداد از آنان، به هنگام بروز مشکلات، موضوعي است که در کتب اهل سنت نيز آمده و در سيره و روش اصحاب و مسلمانان وجود داشته است. به دو نمونه از آن اشاره مي کنيم: 1. ابن حجر مي گويد: ابن ابي شيبه به سند صحيح از مالک دينار چنين نقل کرده است: «در زمان عمر، قحطي براي مردم پيش آمد، شخصي کنار قبر رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم) آمد و به وي استغاثه نمود و گفت: اي رسول خدا! براي امت خويش باران طلب کن! زيرا آنان هلاک شدند».(16)
2. نيز به سند صحيح نقل شده است:
«قحطي شديدي در مدينه رخ داد، مردم از آن وضع نزد عايشه شکايت نمودند؛ عايشه گفت: به سراغ قبر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) رفته و از آن جا دريچه اي باز کنند تا سقفي ميان قبر و آسمان نباشد. آنان چنين کردند و پس از آن، به قدري باران آمد که سبزي ها رشد نمود و شتران چاق شدند».(17)
اما اين که آن بزرگان و اولياي الهي به هر توسل و استمدادي پاسخ مثبت مي گويند يا نه؟ اين به شرايط درخواست کننده و موضوع مورد درخواست بستگي دارد. بدون ترديد گاهي کمک خواستن ها، اثر بخش بوده به طوري که آثار آن را در کتاب هاي تاريخي يادآوري نموده اند؛ و ما نيز در زمان خود آثار و برکات اين توسل ها و استمدادها را به روشني مشاهده مي کنيم.
اکنون از مخالفان مي پرسيم: آيا شما دليل عقلي يا نقلي بر امتناع ارتباط با در گذشتگان و برزخيان و بي اثر بودن آن داريد؟ اگر نداريد، چرا آن را انکار مي کنيد؟!
پرسش سوم
نخست براي پاسخ، اين مطلب را بيان مي کنيم که «علم غيب» را به دو معنا گرفته اند:
1. علم غيب ذاتي؛ مقصود از آن، دانشي است که از درون يک موجود سرچشمه گرفته و اکتسابي نيست و حد و مرزي برايش وجود ندارد.
اين نوع از علم غيب، ويژه خداست و هيچ موجودي در اين علم همتاي وي نيست؛ زيرا هر چه ديگران دارند، از اوست و جز او همه فقير در ذات خويش اند.
2. علم غيب لدنّي؛ يعني اينکه هرگاه اراده الهي- بنا بر مصلحت- بر اين تعلق بگيرد که انسان والايي را از پس پرده غيب آگاه سازد، اين امر شدني است و کسي نمي تواند جلوي آن را بگيرد!
به همين جهت در قرآن کريم مي فرمايد:
(عالِمُ الغيبِ فلا يُظهِرُ علي غيبهِ أحداً* إلاّ منِ ارتضي من رسولٍ فإنّهُ يسلُکُ من بين يديه وَ من خلفه رصداً)؛ (18) «خدا داناي غيب است، هيچ کس را از غيب خويش آگاه نمي سازد جز پيامبراني که خود برگزيده است».
بر اين اساس مي بينيم که حضرت نوح (عليه السلام)، حضرت يعقوب (عليه السلام) و حضرت مسيح (عليه السلام) از غيب خبر مي دهند، پيامبر بزرگوار اسلام (صلي الله عليه و آله و سلم) از حادثه هاي مهمي خبر مي دهد، مانند: خبر از شهادت امير مؤمنان (عليه السلام) به دست بدبخت ترين انسان ها، خبر از مرگ ابوذر در تنهايي، و حضرت علي (عليه السلام) نيز در نهج البلاغه، بسياري از حوادث آينده را پيش گويي نموده، که نشانگر آگاهي وي از اسرار غيب است! مانند: مذمت اهل بصره پس از فتح بصره، و خبر از غرق شدن شهر بصره و عذاب الهي نسبت به آن، (19) و موارد فراوان ديگري که در تاريخ ثبت شده و سپس به وقوع پيوسته است.
نيز کميل بن زياد به حجاج جنايتکار گفت: امير مؤمنان علي (عليه السلام) به من خبر داد که تو قاتل من هستي.(20)
در کتاب فضائل الخمسه، روايات فراواني از کتاب هاي اهل سنت درباره گستردگي علم علي (عليه السلام) نقل شده است.(21)
چنان که قرآن از زبان حضرت مسيح (عليه السلام) نقل مي کند که به قوم خود گفت:
(أُنَبِّئُکم بما تأکلون و ما تدّخرون في بيوتکم)(22) «من به شما خبر مي دهم که چه مي خوريد و چه چيزهايي را در خانه ذخيره مي کنيد».
بنابراين، واقعيت و حقيقت اين است که رسولان الهي و امامان معصوم (عليهم السلام) از غيب آگاهي دارند و اين موضوع در روايات ما آمده است و ترديدي در آن نيست؛ به همين جهت شيعه به آن اعتقاد دارد.
اکنون براي پرسش بالا، چند پاسخ گفته اند که برخي از آن ها را مي آوريم:
1. علم غيب، تکليف آور نيست
به همين دليل است که امام علي (عليه السلام) شب نوزدهم ماه مبارک رمضان به سوي مسجد مي رود، امام مجتبي (عليه السلام) به هنگام افطار از نوشيدني مسموم مي آشامد و امام رضا (عليه السلام) از ميوه زهرآلود تناول مي نمايد!
اکنون اگر کسي بپرسد: چرا آنان به «علم غيب» خود، ترتيب اثر نمي دادند و براساس آن تکليفي نداشتند، در پاسخ، دو مطلب را ذکر کرده اند:
الف) عمل کردن بر اساس علم غيب، با حکمت و فلسفه بعثت پيامبران و نصب امامان سازگاري ندارد؛ زيرا زندگي آنان در اين صورت با زندگي افراد عادي متفاوت خواهد بود و ديگر نمي توانند براي ديگران «الگو» باشند، بدين معنا که مردم به بهانه اين که آنان علم ويژه اي دارند و براساس آن عمل مي کنند، از پيروي نمودن نسبت به اولياي الهي سر باز خواهند زد!
ب) جريان امور در نظام هستي، بر اساس نظام «اسباب و مسببات» است که به صورت طبيعي و با علم عادي در زندگي بشر هماهنگ شده است. بنابراين اگر کسي براساس علم غيب رفتار کند، موجب اختلال در نظام هستي است؛ به همين جهت انبيا و امامان براي درمان بيماري خود، از علم غيب بهره نمي بردند و به شکل عادي و طبيعي مسايل زندگي را دنبال مي کردند، مگر در موارد خاص.
2. علم غيب بالفعل و شأني
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده که فرمود:
«اذا أراد الامام أن يعلم شيئا أعلمه الله بذلک؛ هرگاه امام اراده کند چيزي را بداند، خدا او را نسبت به آن چيز آگاه مي سازد».(23)
به بيان ديگر مي توان گفت: آگاهي پيامبر و امامان (عليهم السلام) از غيب، بسان کسي است که نامه اي را به او بدهند و او بتواند هرگاه بخواهد، نامه را بگشايد و از تمام محتواي آن با خبر گردد؛ يا فرازي از آن را بخواند و فراز ديگري را نخواند.
بنابراين هر جا که اولياي الهي دچار حوادث ناگوار و مصيبت شده اند، نخواسته اند يا خداوند اجازه نداده از غيب آگاه شوند و به شکل عادي رفتار نموده و از آن حادثه آگاه نبوده اند؛ تا اين ندانستن، آزمايشي براي آنان و سبب تکامل باشد؛ مانند: جريان «ليله المبيت» و خوابيدن حضرت علي (عليه السلام) در بستر پيامبر (صلي الله عليه و آله و سلم) به هنگام هجرت، که وي نمي دانست فردا صبح چه اتفاقي خواهد افتاد؟ آيا به شهادت مي رسد يا جان او سالم خواهد ماند؟!
بديهي است اگر از راه علم غيب مي دانست که آسيبي به او نخواهد رسيد، اين واقعه چندان فضيلتي به شمار نمي آمد.
گزينش شهادت و تکليف
در زمان هاي ديگر نيز تلاش هاي فرهنگي و مبارزه امامان با حاکمان جور، زمينه کوشش آن ستمگران را براي مسموم نمودن آن اولياي الهي فراهم ساخت؛ به همين جهت انتخاب چنين مرگي (شهادت) براي ايشان يک تکليف بود، همانند تکليف جهاد در ميدان نبرد با دشمنان اسلام و جانبازي در راه حق و حقيقت و يا رفتن روي «ميدان مين» توسط رزمندگان با آگاهي و عشق کامل!
آري، وقتي تقدير چنين است که روزي و با وسيله اي، اجل فرا رسد و عمر آدمي پايان پذيرد، چه چيزي زيباتر از اين که انسان خود را به دست «قضا و قدر الهي» سپرده، براي مرگي خداپسندانه آماده کند و به سوي محبوب، عاشقانه پرواز نمايد؟!
پي نوشت ها :
1- مجموع فتاوي بن باز، ج2، ص 549.
2- همان، ص 522.
3- نحل/ 36.
4- ر. ک: مفردات راغب، واژه «عبد».
5- اسراء/ 24.
6- مائده/ 54.
7- بقره/ 34.
8- يوسف/100
9- سنن ترمذي، ج5، رقم 3578؛ سنن ابن ماجه، ج1، ص 441، رقم 1385؛ مسند احمد، ج4، رقم 8138.
10- معجم طبراني، ج9، ص 30، رقم 8311.
11- بقره/ 154.
12- آل عمران/ 169 و 170.
13- أعراف/ 79-77.
14- زخرف/ 45.
15- ر. ک: صحيح بخاري، ج5، ص 97 و 98 (جنگ بدر)؛ صحيح مسلم، ج4، ص 77؛ سنن نسائي، ج4، ص 89؛ مسند احمد بن حنبل، ج2، ص 131؛ بحار الانوار، ج19، ص 346.
16- فتح الباري، ج2، ص 495.
17- سنن دارمي، ج1، ص 43.
18- جنّ/ 26 و 27
19- نهج البلاغه، خطبه 13.
20- الاصابه، ابن حجر، ج5، ص 325.
21- فضائل الخمسه، آيت الله فيروز آبادي، ج2، ص 253-231.
22- آل عمران/ 49.
23- بحار الانوار، ج26، ص 57، ح120.
ادامه مطلب
چگونگي پيدايش وهابيت

چگونگي پيدايش وهابيت
شيخ محمد در سال 1115 هجري قمري در شهر «عينيه» از شهرهاي نجد متولد شد. شيخ از کودکي به مطالعه کتب تفسير و حديث و عقايد، سخت علاقه داشت و فقه حنبلي را نزد پدر خود که از علماء حنبلي بود آموخت.
تفکرات عجيب شيخ، از همان دوران جواني آغاز شد. زماني که در اوايل جواني بسياري از اعمال مذهبي مردم نجد را زشت مي دانست.
شيخ محمد بعد از مدتي به بصره رفت و با بسياري از اعمال مردم به مخالفت پرداخت، ولي مردم بصره او را از شهر بيرون کردند.
بدين ترتيب رهسپار شهر احساء شد و از آن جا به حريمله رفت. در آن زمان که سال 1139 بود، پدر به حريمله نقل مکان کرده بود.
شيخ محمد که کتاب هايي را نزد پدر فرا گرفته بود، به انکار عقايد مردم نجد پرداخت. به همين دليل بين او و پدرش اختلاف نظري جدي پيش آمد. همچنين بين او و مردم نجد منازعات سختي روي داد.
شيخ محمد بعد از مرگ پدر به اظهار صريح عقايد خود پرداخت و جمعي از مردم حريمله از او پيروي کردند. سپس به عينيه رفت. امير عينيه «عثمان بن حمد» بود که او را پذيرفت و وعده ياري داد. خبر دعوت شيخ محمد و کارهاي او به امير احساء رسيد. سپس نامه اي به عثمان نوشت که نتيجه اش اين شد که عثمان شيخ را نزد خود خواند و عذر او را خواست.
شيخ محمد، اين بار رهسپار «درعيه» شد. در آن زمان امير «درعيه»، محمد بن مسعود (جد آل سعود) بود. محمد بن مسعود به ديدن شيخ رفت و حمايت کامل خود را از او اعلام کرد. شيخ نيز قدرت و غلبه بر همه بلاد نجد را به وي بشارت داد. يکي از بزرگ ترين نقاط ضعف برنامه زندگي شيخ، همين بود که با مسلماناني که از عقايد او پيروي نمي کردند معامله کافر حربي مي کرد و براي جان و ناموس آنان ارزشي قائل نبود. جنگ هايي که وهابيان در نجد و خارج از نجد از قبيل يمن و حجاز و اطراف سوريه و عراق به راه مي انداختند، بر همين اساس بود. هر شهري که پيروز ميدان بودند، جان و مال مردم شهر برايشان حلال بود و اگر مي توانستند آن ها را جزء متصرفات خود قرار مي دادند؛ والا به غنائمي که به دست آورده بودند اکتفاء مي کردند.
شيخ محمد بن عبدالوهاب در سال 1206 درگذشت و پس از او هم پيروان او به همين روش راه او را ادامه دادند.
در سال 1216 «امير سعود وهابي» به شهر کربلا حمله کرد و پس از محاصره شهر، سرانجام وارد شهر شد و مدافعين و ساکنين شهر را به طرز فجيعي قتل عام کرد. امير سعود پس از آنکه از کارهاي جنگي فراغت يافت، چشم طمع به خزينه هاي حرم امام حسين (ع) دوخت که همه خزائن آن، از اموال فراوان و اشياء نفيس و هر آن چه در آن يافت به غارت برد.
علماء شيعه و سني در نقد آراء عبدالوهاب کوشش هاي فراواني انجام دادند و نخستين کتاب در رد عقايد وي، توسط برادرش سليمان بن عبدالوهاب نوشته شد.
منبع: ماهنامه ديدار آشنا شماره 131
ادامه مطلب
وهابیت و تحریف در تاریخ
وهابیت و تحریف در تاریخ
بنيانگذار مكتب سلفي گري شخصي است به نام «احمد بن عبد الحليم» معروف به« تيميه حراني دمشقي» ( 66-728ق) است او به حدي هتاك بود كه مورد اعتراض شديد علماء و دانشمندان برجسته اهل سنت زمان خود تا عصر حاضر قرارگرفته است . و هم اكنون افكار باطل و انحرافات او در بين امت اسلامي بعنوان « شيخ الا سلام »رواج داشته و گفتار وي منشا ء عقايد وهابيت قرار گرفته است.
مروج اين تفكر «محمد بن عبدالوهاب» است كه بعد از پانصد سال ظهور كرد و داراي پيرواني شد كه منتسب به عبد الوهاب شدند و بنام «وهابيت» معروف شد .(1115-1206)
وهابيت درباره عقايد، چيزي برآنچه ابن تيميه آورده بود نيفزود و فقط بيش از آنچه او شدت عمل به خرج داده بود وهابيان تاكيد ورزيده و سخت گرفتند.
روش ها
در تاريخ وهابيون هويداست كه براي رسيدن به اهداف شوم خود شيوه هاي متعددي از قبيل تطميع ،تهديد ،قتل را در پيش گرفته و مي گيرند و نيز بنيان گذاران و مروجين وهابيت در كتب خود شيوه هاي متعددي براي رسيدن به اهداف خود اعمال كرده اند و تنها خود و كساني را كه از آنان پيروي مي كنند مسلمانند و كساني را كه از آنان تبعيت نكنند در رديف يهود و نصاري قرار مي گيرند و متهم به شرك و كفر مي شوند.
يكي از شيوه هايي كه براي رسيدن به اهداف سياسي خود بكار مي برند تحريف و دست بردن در كتب تاريخي است چون داراي تعصب خشك و انجماد فكري اند هرگز نمي توانند واقعيت تاريخ را بر تابند لذا به واقعيتهاي تاريخ دستبرد زده ومورد تحريف قرار مي دهند.
در اين نوشتار به چند نمونه از تحريفات وهابيون در تاريخ اسلام اشاره مي شود آن گاه قضاوت را به خواننده واگذارمي كنيم تا چه حد از حقيقت و واقعيت فاصله گرفته اند و ادامه دهنده تعصبات جاهلي اند.
«شمس الدين ذهبي» از حفاظ اهل سنت و از شاگردان برجسته ابن تيميه مي گويد : «يا ليت احاديث الصحيحين تسلم منك»( نصيحه الذهبيه صفحه 77) اي كاش احادیث کتب صحیحین از اعتراض تو در امان مي ماند.
نمونه های تحریفات
1. يكي از رواياتي كه مورد دستبرد اين فرقه ضاله واقع شده حديث معروف «ثقلين» است كه از لحاظ سندي و متني مورد تواتر شيعه و اهل سنت است كه پيامبر اكرم (ص)فرمود: «اني تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي اهل بيتي» من دو چيز گرانبها را براي شما باقي مي گذارم يكي كتاب خدا و ديگري عترت من است كه اهل بيت من باشد.
روايت در صحيح مسلم چنين نقل شده: «انا تارك فيكم الثقليني اولهما كتاب الله ...ثم قال : واهل بيتي اذكر كم الله في اهل بيتي» .( صحيح مسلم جزء 12) احمد بن حنبل در مسند (مسند احمد جزء22 صفحه 226،252،324، و جزء 23 صفحه 180)ابن حجر ميثمي در الصواعق المحرقه (الصواق المحرقه ،صفحه 136)و ساير منابع اهل سنت مشابه اين روايت قيد «اهل بيتي » آمده است .
شيخ عبدالله بن باز(وي رئيس دعوت و ارشاد عربستان سعودي بوده كه در سال 1420ق فوت كرده . وي تظاهرات را بدعت دانسته ومدح قومي مانند فلسطين و لبنان و ذم قومي مانند امريكا واسرائيل را گناه شمرده و نيزاز شيعيان ايران بعنوان خطرناك ترين شيعه ياد كرده است.) در جزوه كوچكي(يكي از شيوه ها ي تبليغي وهابيون انتشار و پخش كتب بصورت جزوه كوچك است كه رايگان در اختيار و در دسترس همگان قرار مي دهند و به جهت سهولت در مطالعه به اين شكل قرار مي دهند.)كه در سال1364ه.ش منتشر كرد در صفحه 8 اين جزوه حديث مزبور را چنين نقل مي كند « انه صلي الله عليه و سلم خطب الناس يوم عرفه فقال :اني تارك فيكم ما لن تضلوا ان اعتصمتم به كتاب الله و سنتي »
عبد الرحمان آل الشيخ در كتاب خود به نام فتح المجيد روايتي به همين مضمون نقل كرده است «قال الله عليه و سلم :اني تارك فيكم ما ان تمسكتم به لن تضلوا كتاب الله» (فتح المجيد صفحه 35(
تحريف آن قدر آشكار است كه بين نقل بن باز و آل شيخ كه هردو پيرو يك مسلكند تفاوت وجود دارد در يكي (كتاب الله و سنتي) و در ديگري فقط (كتاب الله) ذكر شده است.( يكي از شبهاتي كه از ناهيه وهابيت مطرح مي شود و حتي بين جوانان شيعه شايع ورواج دارد اين است كه مي گويند چه فرقي است بين « كتاب الله و سنتي» و« كتاب الله و عترتي »)
2. در كتاب مسند احمد بن حنبل درچاپهاي قديمي به هشت روايت بر مي خوريم كه همگي آن به برادري پيامبر (ص) و علي (ع) اشاره دارد و پيامبر (ص) در همه آن روايات به امام علي (ع) فرموده است «هذا اخي»( مسند احمد بن حنبل جلد 6 صفحه 129كه در چاپهاي بعدي همه اين روايات حذف شده است) ونيز در ذيل آيه شريفه «وانذرعشيرتك الاقربين» حديث انذار را مي فرمايد: «ايكم يوازوني علي هذا الاموال تكون بعدي اخي ووصيتي وخليفتي.»
كه در بسياري از كتب اهل سنت از جمله طبري در تاريخ خود آورده است اما بعدها نويسنده كتاب «صياه محمد (ص)»«محمد حسين هيكل» جمله «وصيتي و خليفتي» را حذف كرده و فقط گفته: «هذا اخي وكذا و كذا» و تنها در كتاب «تهذيب الانار طبري» عبارت «ان هذا اخي و وصيي و خليفتي فيكم واسمعوا له و اطيعوا» (تهذيب الانار –طبري – جزء4 صفحه 59) موجود است و به خاطر غفلت وهابيون ازدستبرد و حذف آن در امان مانده است.
در حال حاضر كمتر كتاب يا نرم افزاري پيدا مي شود كه عبارت «وصيي و خليفتي» را داشته باشد و تنها به جمله «هذا اخي و كذا و كذا» اكتفا كرده اند.
اهل سنت بطور عام و وهابيون بطور خاص كتاب «صحيح بخاري» را اصح الكتاب بعد از قرآن مي دانند كه در چاپهاي اوليه اين كتاب روي جلد عنوان «اصح الكتاب بعد القرآن » آمده است با توجه به ارزش والاي اين كتاب در نزد آنان ديده مي شود كه دراين كتاب تحريف صورت گرفته است.
3. ابن حجر عسقلاني (حافظ علي الاطلاق اهل سنت) در شرح خود بر صحيح بخاري به نام «فتح الباري» مي گويد: «وتقدم في باب المعرفه من كتاب المظالم ا فتامن ان يغضب الله لغضب رسوله فتهلكين...»( جلد 9 صفحه 246(
جالب است كه بدانيد در نسخه هاي حال حاضر از صحيح بخاري اصلا بابي به نام «باب المعرفه» در قسمت كتاب «المظالم» وجود ندارد.
حال چرا اين قسمت از كتاب صحيح بخاري تغيير كرده است ؟ چون كساني كه اهل بيت پيامبر (ص)را آزار و اذيت مي كردند مورد غضب آن حضرت واقع مي شدند.
4. ابن حجر ميثمي مكي شافعي متوفاي «973ه.ق» در «الصواعق المحوقه» ذيل آيه 12سوره زخرف مي گويد: «و من ذلك ما اخرجه مسلم و ابوداود و النسائي و ابن ماجه و آخرون (المهدي من عترتي من ولد فاطمه(
علامه متقي هندی متوفاي 975ق مي گويد: «المهدي من عترتي من ولد فاطمه»(د م عن ام سلمه)(كنز العمال جلد 14 صفحه 264 ح 38662(
وي درابتداي كتابش بيان مي كند كه منظور از رمز «م» يعني صحيح مسلم (جلد1, ص 6)
محمد علي الصبيان در «اسعاف الراغبين»( ص 145) و حمزاوي مالكي در «مشارق الانوار»( ص 112)بيان كرده اند كه اين روايت در صحيح مسلم وجود داشته است.
جاي تاسف است كه اين روايت در حال حاضر در كتاب صحيح مسلم نيست و بر اساس اين شواهد روايت فوق از صحيح مسلم حذف شده است.
5. نمونه ديگر از تحريف در صحيح مسلم:حاكم نيشابوري در كتاب «المستدرك علي الصحيحين» مي گويد: «حدثنا ابو جعفر عن ابي سعيد خدري (رض) قال: قال رسول الله (صلي الله عليه وسلم): «فاطمه سيده نساءاهل الجنه الا ما كان من مريم بنت عمران» هذا حديث صحيح الاسناد ولم يخرجاه انما تفرد مسلم باخراج حديث ابن موسي عن النبي(ص) خير النساء العالمين اربع.»( المستدرك علي الصحيحين جلد 3 صفحه 154(
جناب حاكم مي گويد: «مسلم بن حجاج (صاحب صحيح مسلم) روايت خير نساء العالمين اربع را بيان كرده است و اين در حالي است كه روايت مذكور در صحيح مسلم در حال حاضر موجود نيست.
6. عبدالله بن باز از مفتيان معروف عربستان در تعليقي كه بر شرح بخاري زده است صحابي جليل القدر پيامبر (ص) بلال حبشي را به شرك و كفر متهم مي كند بخاطر اين كه اين شاگرد رسول خدا (ص) در هنگام قحطي كه در زمان خليفه دوم «عمر بن خطاب» روي داد به زيارت قبر شريف رسول اكرم (ص) رفته و به آن حضرت توسل جسته است.( شرح بخاري ،جزءدوم صفحه 95 چاپ دارالمعوفه ،بيروت)
7. علامه آلوسي درتفسير خود بر آيه «فالمدبرات امرا»( سوره نازعات )آراء علما را ذكر مي كند و مي گويد منظور از اين آيه شريفه عبارت است از نفوس فاضله و ارواح انبياء و اولياء الله وبا توسل كردن به آنها،خداوند به فرياد شخص مي رسد و شخص سوخته را نجات مي دهد وبه وسيله آنها باران مي باراند و مردم را ياري مي رساند، بعد مي گويد تمام اين كارها بخاطر (كرامتاً له)كرامت و بزرگي آن شخص ولي است.
وهابي ها نرم افزاري درست كرده اند كه در آن تفسيرهاي زيادي وجود دارد از جمله اين تفاسير،تفسير آلوسي است كه متاسفانه در سوره نازعات كه در آن بحث توسل به ارواح اولياء وجود دارد را حذف كرده اند.
8. آيا همه اهل سنت معاويه را به عنوان «خال المومنين» (دايي مومنان) قبول دارند؟
ابن كثير در تفسير خود مي گويد :«و هل يقال لمعاويه و امثاله خال المومنين؟ فيه قولان و نص الشافعي (رضي الله عنه) علي انه لا يقال ذلك»( تفسير ابن كثير دمشقي – تفسير سوره احزاب ذيل آيه 6 جلد 3 صفحه 477- دارالكتب الحديث – الطبقه الاولي(
ولي از آنجا كه وجود حقايق سبب گرويدن پژوهشگران به سمت حق و حقيقت مي شود ،بازهم ايادي شيطان اين مطلب را تحريف كردند ولذا در اين مورد كلمه «لا» را حذف كرده اند تا نشان دهند كه شافعي موافق بوده است.( همان الطبقه الاولي –جمعيه احياء التراث في الكويت – سايت مركز نشر اعتقادات – تصوير متن كتاب از هر دونسخه آورده شده است(
9. از ديگر تحريفات وهابيان تحريف كتاب «اذكار» امام نووي است كه در «دارالهدي رياض» زير نظر وزارت اوقاف عربستان به چاپ رسيده است وي فصلي دارد بنام« فصل في زيارة قبر رسول الله صلي الله عليه وسلم و اذكارها» اما وقتي اين كتاب را تجديد چاپ كرده اند موضوع آن را به اين شيوه تحريف كردند «فصل في زياره مسجد رسول الله صلي الله عليه و سلم و اذكارها»( سايت الخيمه(
10. كتاب «فرقان القرآن» شيخ عزامي كه شرحي بر اسماء وصفات است كه آراء علماء اهل سنت وجماعت را طبق مذهب «امام ابوالحسن اشعري» و «ابو منصور ماتريدي» را در آن جمع آوري كرده است وعلماي اهل سنت نيز مقدمه وتعليقاتي برآن نوشته اند وهابيان تمامي مقدمه و تعليقات آن را حذف كرده اند(همان(
11. كتاب امام ذهبي به نام «سيراعلام النبلاء» كه بحث زندگي اولياء الله و عارفان بزرگ را آورده است كه 20جلد مي باشد را نيز تحريف كرده اند به اين شيوه كه آن كتاب را در 13 جلد چاپ كرده اند وجلد اخير آن را كه شرح حال ابن تيميه را آورده است و در آن بحث مي گويد: «ابن تيميه شخصي گمراه و گمراه كننده است» آن جلد را چاپ نكرده اند(رديه ذهبي برابن تيميه درجزو ه جداگانه اي چاپ شده به نام نصيحه الذهبيه كه دركتابخانه ها در دسترس علاقمندان است)
12. از ديگر تحريفات وهابيت حذف كامل نام امير المومنين علي (ع) از تاريخ اسلام است
در يك اقدام جديد از سوي دولت و روحانيون عربستان سعودي بخش گسترده اي از نقش حضور پر رنگ حضرت علي (ع) در تاريخ اسلام در كتاب هاي تاريخي و مرجع عربستان حذف شد اين كار كه از 15 سال پيش آغاز شده بود هم اكنون به مرحله اي رسيده است كه حتي نسل هاي جوان عربستان حتي سايه اي از نام آن حضرت را نمي توانند در كتاب هاي مرجع يا تاريخي پيدا كنند.
اين گزارش مي افزايد در كتاب فروشي هاي عربستان همه كتاب هاي كه نامي از آن حضرت ونقش ماندگار ايشان در تاريخ اسلام است جمع آوري شده است واحاديث جعلي جايگزين آنها شده است.
علي ستيزي روحانيون وهابي كه از آغاز شكل گيري حكومت كنوني عربستان با كارهاي مرموزانه انگليس آغاز شده بود هم اكنون به تحريف واقعي رخدادهاي تاريخي وحقايق انكار ناپدير رسيده است.
بنابراين گزارش كتاب هايي چون «تفسير طبري» نيز كه نقش مولاي متقيان اشاره داشته است جمع آوري ونسخه هاي جديدي كه نام آن حضرت در آن سانسور و جايگزين شده است اين در حالي است كه اين اقدام به كتابخانه هاي عربستان نيز رسوخ كرده و ارسال كتاب از لبنان و ديگر كشورهاي عربي به اين كشور با موضوع تاريخ اسلام به شدت زير نظر ماموران مميزي عربستان است.
وهابيون همچنين لوح هاي فشرده دراين زمينه را جمع آوري كرده و لوح هاي فشرده جديدي كه نقش حضرت در آن سانسور شده است به بازار عرضه مي كنند.
دولت عربستان همچنين به تازگي برخي از سايت هاي شيعي را نيز با همكاري برخي شركت هاي مجازي آمريكايي فيلتر می كند.( مجله معارف – شماره 68 ،صفحه 55 – ويژه اساتيد و گروههاي معارف اسلامي دانشگاههاي كشور سايت تابناك(
منبع:zaerin.ir
ارسال توسط کاربر محترم سایت :bahramtavakoli
/ج
ادامه مطلب
وهابیت شاخ شیطان
وهابیت شاخ شیطان
منبع : اختصاصي راسخون
چکیده
از دیرباز فردی گمراه فرقهای ضاله و شیطانی را به نام وهابیت تشکیل داد و تمام افکار ابن تیمیه را که استادش بود میان مسلمانان رواج داد و اختلاف سهمگین و سختی را بین مسلمانان به میان گذاشت و البته این افکار توسط دانشمندان شیعه و سنی توسط انتشار کتابهای فراوانی رد شد ولی با این حال این فرقه توسط آل سعود پشتیبانی شد و رشد کرد و عقائدی همچون شرک خواندن زیارت پیامبر، توسل، و تبرک نمودن قبور آنان را در کار خود قرار دادند و از این طریق به کشتار مسلمانان دست زدند که نمونهاش کشتار مردم عراق، طائف و... است.
کلید واژه: وهابیت، فِرقه، شرک، محمدبن عبدالوهاب، ابن تیمیه.
مقدمه
تا به امروز در میان مسلمانان حرکتها و جنبشها و اصلاحات دینی و اجتماعی فراوانی رخ داده است که برخی صرفاً سیاسی است. اما واقعیّت آن است که وهابیّت جنبش و حرکت سیاسی است که در قالب و ظواهر دینی بروز کرد و حرکت خود را آغاز نمود و عقیده خود را چه از نظر سیاسی و اجتماعی و چه دینی و مذهبی بر مبنای محمدبن عبدالوهاب قرار دادو از این طریق شعارخود را اصلاح دین و اجتماع قرار دادند ولی آنها با تمام فرقههای اسلامی هم شیعه و هم فرقههای چهارگانهی تسنن مخالفت ورزیدند. از این رو علیه وحدت تشیّع و تسنن کتابها مینویسند و تبلیغاتی میکنند و ادعا میکنند ما با کسانی که آیات قرآن را تأویل مینمایند هرگز تفاهم نخواهیم داشت. اینان همه مسلمانان را کافر یا اهل شرک میپندارند ولی خویشتن را مسلمانی واقعی میدانند. استغاثه و توسّل به اولیای خدا را حرام و جهاد با مخالفان عقیدهی خویش را واجب تلقی میکنند و میگویند با کافران و مشرکان آن قدر بجنگید تا فتنهای باقی نماند و دین الهی جاودان گردد.
سررسید اختلاف مسلمانان
امر، چنین بود تا این که در آغاز قرن هشتم هجری فردی موسوم به احمد بن تیمیه، روی برخی از سنن و عقاید رایج مسلمین انگشت اعتراض نهاد و گرایش به آنهارا مایهی شرک و دوری از توحید پنداشت برای نمونه، مدّعی شد که شفاعت اولیاء در روز رستاخیز، واقعیت دارد ولی درخواست شفاعت از آنان در این جهان، شرک است.(1)
آری ما تأسف خویش را از این نکته پنهان نمیکنیم که طرح این مباحث «تفرقهانگیز» از سوی ابن تیمیّه، دقیقاً در زمان و مکانی صورت گرفت که امّت اسلام یکی از بحرانیترین دوران عمر خویش را طی میکرد و زیر فشار شدید «صلیبیان» و «مغولان» بیش از هر زمان نیازمند «اتحاد» و «همدلی» جهت دفع هجمهی دشمن بود.
ظهور افکار شاذ ابن تیمیه
بسیاری از مسلمانان (به ویژه شیعیان) خدا را پیراسته از جسم و جسمانیّت دانسته و برتر از آن میشمارند که در مکان خاصی محدود مُحاط شود. زیرا آیاتی چون «لیس کمِثلِه شیء»، و «لم یکن کفواً أحد»، با مفهوم روشن خود، آنان را از تشبیه خداوند بر صفات مخلوقات بازداشته است. اما ابن تیمیّه از آیه مزبور تفسیری ارائه داد که مخالف آیات فوق و مستلزم شباهت خداوند به انسانهاست.
اصول اعتقادی ابن تیمیّه
1.اعتقاد به جسمانیت خداوند و رؤیت حسی
ابنبطوطه ـ از عالمان هم عصر ابنتیمیّه ـ میگوید: من در دمشق بودم. روز جمعه بود اینتیمیّه در مسجد جامع این شهر برای مردم موعظه میکرد که من نیز در مسجد حضور یافتم. وی در بین سخنانش گفت: خداوند همچنان که من از پله این منبر فرود میآیم، به آسمان دنیا فرود میآید. این بگفت و یک پله از منبر فرودآمد چون این سخن بر زبان جاری کرد، یک فقیه مالکی نه نام ابن الزهراء به او اعتراض و سخنش را انکار کرد. سخنان ابن تیمیه را در ضمن یک نوشتهای به اطلاع ملک ناصر رساندند. ملک ناصر فرمان داد ابن تیمیه را به زندان انداختند و او در زندان از دنیا رفت.(4)
2.عادی جلوه دادن مقامات پیامبران و اولیای الهی
سپس با استدلال به روایتی میگوید: «لیس فی وجودِ القبورُ أمانٌ» یعنی قبرها نمیتواند پناهی برای امت باشد.(5)
او در این راستا مسائلی را مطرح میکند که همگی یک هدف دارند و آن عادی جلوه دادن مقامات پیامران به ویژه پیامبر اسلام و اولیای بزرگ دین است؛ به گونهای که وی حتی مشاهده قبر پیامبر را ممنوع دانست.(6)
بر این اساس، وی معتقد است هرگونه مسافرت به قصد زیارت قبور انبیاء و صالحان و نذر کردن، سوگند خوردن و بوسیدن و مسح کردن مزار آنان حرام و مایهی شرک است.
بدین ترتیب، پارهای از اعمالی که از نظر عموم مسلمانان بیاشکال بوده و حتی مستحب و ثواب است، به نظر ابنتیمیه، شرک و موجب خروج از دین است.
مثلاً سوگند به پیامبر را شرک میشمارد یا مسح و بوسیدن هر قبری ولو قبر پیامبران، شرک است.
ابنتیمیه برخی آراء و دیدگاههایی را مطرح میکند که پیش از او هیچ یک از علمای اسلام نگفتهاند.
3.انکار فضایل اهل بیت
الف) نزول آیه «إنما ولیّکم الله و رَسُولُهُ»(7) دربارهی علی، به اتفاق اهل علم دروغ است. این در حالی است که بیش از 64 محدّث و دانشمند به نزول آن دربارهی علی علیه السلام تصریح کردهاند.(8)
ب) وی نزول آیه «قل لاأسألکم عَلَیهِ أجراً الّا المودة فی القربی»(9)را دربارهی خاندان رسالت تکذیب میکند. درحالی که بیش از 45 محدث و دانشمند آن را نقل کردهاند.(10)
رد افکار ابن تیمیّه توسط علمای تسنّن
پس از اینان باید از دانشمند نامی نورالدین علی بن عبدالله سمهودی شافعی مصری، شیخ الاسلام مدینه نام برد که در کتاب گرانقدرش « وفاء الوفاء به اخبار دارالمصطفی » به تفصیل وارد بحث شده و احادیث راجع به ثواب زیارت پیغمبر و بزرگداشت حرم نبوی صلی الله علیه و آله و توسل و استغاثه به آن حضرت و شفاعت خواستن از آن وجود مقدس و آنچه را که مربوط به اینهاست و ابن تیمیه بر آن ایراد گرفته است، آورده و اقوال علماء مخصوصاً «سُبکی» را با دیدی تحقیقی مورد تجزیه و تحلیل قرار داده است.
ابن حجر در «الفتاوی الحدیثه» نیز سخت بر ابن تیمیّه تاخته و میگوید امام ابولاحسن سبکی و پسرش تاج و شیخ امام عزبن جماعه و علمای معاصر وی از شافعیه و مالکیه و حنفیه، فساد احوال و کذب اقوال او را بر ملا ساختهاند.(11)
رد افکار ابن تیمیّه توسط دانشمندان شیعه
گفتنی است که ابن حجر عسقلانی در کتاب «الدرر الکامنة» به تفصیل پیرامون زندگانی ابن تیمیه و تطور افکار او سخن گفته و از جمله مینویسد:
او بارها در مصر و شام به واسطهی تندرویهایش از طرف فقهاء و قضات شافعی و مالکی و حنفی تکفیر شد و چند نوبت از منبر و تدریش جلوگیری به عمل آمد و چندین بار به خاطر بعضی از اظهارات وفتاوایش به زندان افتاد. چند بار توبه کرد و باز سخن خود را از سر گرفت. گاهی گفت شافعی هستم و زمانی اظهار داشت که اشعری میباشم. او پیوسته میان اسکندریه و قاهره و دمشق نقل مکان میکرد و در همه این شهرها با علمای مالکی و حنفی وشافعی بگو مگو داشت حدود چهار سال در نوبتهای مختلف در زندان بود و سرانجام نیز در زندان قلعهی دمشق به سال 728هـ.ق درگذشت.(13)
شاگرد شیطان، محمد بن عبدالوهاب
برادر محمد بن عبدالوهاب با او سرسخت مخالف بود و عقائد او را تندروی در دین خدا مینامید و از بیم همین تندرویهای برادر از نجد به مدینه رفت و در آنجا کتابی به نام ابن تیمیه کتاب مشهورش «منهاج السنة» را در ردِ کتاب «مفتاح الکرامة» علامهی حلی فقیه نامی شیعه نوشته و بیشترین عقاید خود را در اصول اعتقادی و فروع عملی در آن آورده است.
بر این کتاب گروهی از علمای ما ردیه نوشتهاند. از جمله دانشمند مجاهد فقیه مرحوم سید مهدی قزوینی مقیم کویت و بصره کتاب «منهاج الشریعه» را در چهار جلد بر رد وی نوشت. او پس از چاپ این کتاب از بیم تعرض تندروان وهابی که در کویت و آن نواحی بودهاند، علامهی فقیه حاج شیخ عبدالحسین امینی نجفی در کتاب گرانقدر «الغدیر» محتوای کتاب «منهاج السنه» ابن تیمیه را مورد بحث و بررسی قرار داده و طی 62 صفحه با دید محققانهی مخصوص به خود، تمامی یافتههای او را پنبه کرده است و واقعاً باید دید و خواند وی به ارزش مقام علمی ابن تیمیه در فهم کتاب و سنت برد.(14)
«الصواعق الالهیة فی الرد علی الوهابیه» نوشت برای برادرش شیخ محمد به نجد فرستاد و درآن تمامی ادعاهای او را رد کرد.
مشرک خواندن مسلمانان
«محمد بن عبدالوهاب در رسالهی «کشف الشبهات» و محمد بن اسماعیل صنعانی در «تطهیر الاعتقاد» سخنانی گفتهاند که بر اساس آنها مسلمانان کافر و مشرک هستند، بلکه اساس مذهب آنها «وهابیون» کفر، و مشرک دانستن مسلمین غیر وهابی است. آنها از ابراز این مطلب ابائی ندارند و کتب آنها پر از این گونه اظهارات صریح و آشکار است.
محمد بن عبدالوهاب در رساله «قواعد اربع» و رسالهی «کشف الشبهات» تصریح میکند ه شرک مسلمانان غلیظتر از شرک بت پرستان است. چون مشرکین و بت پرستان در حال خوشی و رفاه بت میپرستیدند و موقع گرفتاری اخلاص میورزیدند؛ ولی مسلمانان مشرک در هر دو حال خوشی و ناخوشی مشرک هستند. بت پرستان و مشرکان به علاوهی خدا و با او، مردم مقرب و درختان یا سنگهایی را میپرستیدند، اما مسلمین مشرک بدکارترین مردم را با خدا میخوانند!
ابن تیمیه در دو رساله «واسطه» و «زیارة القبور» به خاط رتوسل مسلمانان به انبیاء و اولیاء آنها را کافر دانسته است. محمد بن عبدالوهاب در رساله «کشف الشبهات» بیش از بیست و چهار بار، مسلمانان را مشرک خوانده و بالغ بر بیست و پنج مورد مسلمین را کافر، بت پرست، مرتد، منافق، منکر توحید، دشمن توحید، مدعیان اسلام، اهل باطل، نادان و شیاطین دانسته است؛ و نیز گفته است که کافران نادان و بت پرستان از این مسلمانان داناتر میباشند و شیطان پیشوای ایشان و سر سلسلهی آنهاست.(15)
سفرهای محمد بن عبدالوهاب
شاید از همین زمان برانگیخته شد که مذهب خود را اصلاح کند. لازم به ذکر است اولین ملاقات او با جاسوس انگلیسی، مستر همفری، در بصره انجام شد. مستر همفری در کتاب خود اشاره میکند که استعمار در جهت آشنایی و پیدا کردن شخصی است که از آن طریق بتواند به نیات شوم خود دست یابد. او در کتاب خود چنین مینویسد: «خلاصه من گمشده خودرا در محمد بن عبدالوهاب یافتم. البته حس بی باکی و بلند پروازی او در برابر بزرگان دین و رأی مستقلی که او در فهم قرآن و سنت داشت و اینکه به هیچ یک از رهبران مذاهب حتی به خلفای چهارگانه هم اعتنایی نمیکرد، بهترین فرصت را برای من پدید آورد تا از طریق او مأموریت خود را در میان مسلمانان به انجام برسانم.»(16)
محمد بن عبدالوهاب پس از خروج از بصره به بغداد میرود پنج سال در آنجا میماند، با زنی ثروتمند ازدواج میکند و ثروتی معادل دو هزار دینار بعد از مرگ زنش به ارث میبرد و در این زمان به کردستان عراق میرود و یک سال در آنجا میماند، سپس به همدان رفته دو سال در آنجا اقامت میکند. در زمان نادرشاه به اصفهان میرود و به منطق ارسطو و فلسفه اشراق و تصوف روی میآورد و سپس به قم میرود و سپس به شهر حُرَیمله قصد اقامت میکند و مدتی در آنجا مشغول تحصیل میشود و نخستین کتاب خود را دربارهی توحید مینویسد، مذهب خود را تبلیغ و پیروانی نیز دراین مکتب جمع میکند.
سپس از حُریمَله به شهر عُیَنیه رفت و رئیس شهر را که عثمان بن محمد بن معمر بود ملاقات کرد و رئیس شهر را که عثمان بن محمد بن معمر بود ملاقات کرد و رئیس او را گرامی داشت و قصد یاری او کرد. شیخ محمد نیز درمقابل، اظهار امیدواری کرد که عثمان تمام نجد را متصرف شود و همه اهل نجد از او اطاعت کنند.
بعد از آن بود که شیخ به امر به معروف و نهی از منکر پرداخت و در انکار کارهای مردم، سختگیری بسیار نمود، پارهای از مردم عُینیه هم از او پیروی کردند. از جمله اقدامات او در عُینیه این بود که دستور داد درختانی را که مورد احترام مردم بود، بریدند و گنبد و ساختمان روی قبر زید بن الخطاب برادر عمر بن الخطاب ویران ساختند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به سلیمان بن محمد امیر احساء رسید. وی نامهای برای عثمان فرستاد و نوشت: آن مردی که نزد توست ـ کَرد آنچه کرد و گفت آنچه گفت و چون این نامه را دریافت داری او را به قتل رسان و اگر این کار را انجام ندهی، خراجی که از احساء داری قطع خواهد شد. عثمان رو به شیخ محمد کرد و گفت: سلیمان امیر احساء دستور قتل تو را داده و از مروت دور است که ما تو را در شهر خود به قتل رسانیم. پس بهتر است که از شهر ما بیرون روی، پس او را از شهر بیرون کرد.
شیخ کم کم توانست آشنایی با محمد بن سعود در درعیه پیدا کند. و پسر محمد بن سعود داماد محمد بن عبدالوهاب گردید که همین عامل موجب رابطه نزدیکتر میان آن دو شد. و ثروت هنگفتی که محمد بن الوهاب به دست آورد از طریق محمد بن سعود، امیر شهر درعیه است که نتیجه غارتها و حملههای آن دو به قبایل و شهرهای مجاور است و محمد بن الوهاب با استفاده از قدرت مالی یاران و پیروانش را گرد آورد و آنان را ترغیب به جهاد میکرد و از این طریق افکار خود را بر دیگران تحمیل می نمودو هر کس سرپیچی میکرد او را به قتل میرسانید. و این همان عقاید تحمیل است که درنقطهی مقابل منطق عاقلانه و عادلانهی اسلامی قرار دارد. آنها معتقدند که باید برداشت خود را در مسأله «شرک و توحید» بر دیگران تحمیل شود و اگر چه از طریق تهدید به قتل و خونریزی و غارت اموال باشد که اسنادش در کتابهای بنیان گذار این مذهب موجود است.
بالاخره شیخ محمد بن عبدالوهاب بر اساس تاریخی که در رد و تخریب عقیده او نوشته شده، در سن 92 سالگی در همان منطقه درعیّه درگذشت.
خلاصه بعد از فوت شیخ، عقیده و ارای وی با حمایت و پشتوانهی سیاستهای داخلی و خارجی به گونهای ترویج و تبلیغ شد که در زمان حاضر بسیاری از حاکمان فعلی عربستان و برخی از عالمان دینی و قضات در عربستان از او پیروی میکنند و برخی از کشورهای دیگر اسلامی از قبیل پاکستان و برخی از مردم حاشیه نشین ایران و افغانستان نیز تحت تأثیر این عقاید قرار دارند.
قتل عام مردم کربلا توسط فرقهی وهابی
بزرگترین فاجعهای که بعد از واقعهی جانسوز عاشورا در تاریخ کربلا گذشت، جنگ وهابیها با مردم کربلاست که در سال 1216 روی داد. فاجعهی وحشتباری که آوازهی آن همچنان در کشورهای اسلامی وار و پایی باقی مانده و موّرخان مسلمان و غربی دربارهی صدمهی اسفانگیز آن، قلمفرسائی کرده و میکنند و آن را دوّمین واقعهی دردناک کربلا در طول تاریخ دانستهاند.
...خبر نزدیک شدن وهابیها به کربلا، در وقتی رسید که بیشتر ساکنان کربلا برای زیارت به نجف رفته بودند. کسانی که در شهر اقامت داشتند، به سرعت دست به کار بستن دروازهها شدند. وهابیها ششصد پیاده و چهارصد سواره بودند. این سپاه هزار نفری،در خارج شهر فرود آمدند.خیمهها برپا نمودند. سپس قوای خود را به سه دسته تقسیم کردند و سرانجام از ناحیه محلهی «باب المُخیم» هجوم آورده وارد شهر شدند. مردم از هر سو پا به فرار نهادند وهابی راه خود را به طرف حرم مطهر گشودند. ضریح مقدس را شکستند و تمام نفایس حرم و هدایای گران قیمت، شمعدانها و قالیهای نفیس، چراغ دان های قیمتی و طلاهای سقف و چیزهایی دیگر از این قبیل را به سرعت بردند و تمام آنها را به خارج شهر منتقل ساختند. علاوه بر اینها بیش از پنجاه نفر را نزدیک ضریح مطهر و پانصد نفر را در صحن به قتل رساندند در این قتل و غارت رحم به پیر و جوان و طفل و مرد و زن ننمودند.
هیچکس از وحشیگری آنها در امان نماند. بعضی تعداد کشتگان را به هزار نفر و عدهای عدد مجروحین را تا پنج هزار تن برآوردکرده اند.
در سال 1344 ق فقهای وهابی مدینه، فتوا به انهدام قبور بقیع و غیره دادند. در روز هشتم شوال همان سال امر شد که قبر صدیقهی طاهره حضرت زهرا دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله را هم خراب کنند و به دنبال آن قبر مطهر آن حضرت ویران شد. گویی آنچه آن یادگار پیغمبر در زمان حیاتش دید، کافی نبود که باید بعدیها بیایند و آن را به اتمام برسانند!
پس از آن مراقد چهار امام و عباس عموی پیامبر علیهم السلام و قبر ابراهیم فرزند پیغمبر و قبور زنان و عمههای آن حضرت و قبر فاطمه دختر اسد و حمزه عموی پیغمبر را خراب کردند. گویی در ارتکاب این جرایم به این آیه شریفه عمل کردند:«قل لا اسئلکم علیه أجراً إلاّ المَوَدَةَ فی القُربی»
اینها نمونههای کوچکی از فجایع و جنایات وهابیان بود که بیان شد و برای تفصیل این جنایات کتب مفصلتری را نیاز به جمعآوری دارد که محققین و اهل پژوهش میتوانند در این زمنیه دست بر قلم شوند و آن فجایع را به جهانیان نشان دهند. تا همهی عالم بیش از پیش پی به عقاید ناحق و افکار پلید و اعمال پست آنها ببرند.
قتل، جزای زیارت و صلوات
«از کارهای زشت محمد بن عبداالوهاب منع مردم از زیارت قبر پیغمبر صلی الله علیه و اله بود. جمعی از مردم أحساء به زیارت رسول الله صلی الله علیه و آله رفتند. وقتی شیخ محمد از این امرخبر یافت و شنید که عبور آنها از درعیه مقر اوست، دستور داد ریش زوار احسایی را تراشیدند و درفاصله درعیه تا أحساء آنها را وارونه سوار بر مرکبهای خود نمودند. بار دیگر شنید که گروهی از کسانی که از وی پیروی نمیکردند، از راههای دور به زیارت و حج میروند و از درعیه میگذرند.
وقتی آنها به درعیه رسیدند به یکی از پیروان خود گفت: بگذارید مشرکین از جوار قبر پیغمبر راه مدینه بروند و شما (وهابیها صحرای نجد) با ما بمانید. وی از صلوات بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نهی میکرد و از شنیدن آن ناراحت میشد.صلوات فرستنده را اذیت می کردو به سختترین وجه مجازات مینمود. حتی او دستور داد مرد نابینای متدینی را که مؤذن بود و صوت خوشی داشت، چون به سخن او گوش نداده و بر پیغمبر صلوات فرستاده بود، به قتل رساندند.(17)
[او از ذکر صلوات بر پیغمبر (صلی الله علیه و اله) در شبهای جمعه و در منارهها نهی میکرد و عاملین آنها را سخت کیفر میداد و میگفت اینها برای حفظ توحید است! بسیاری از کتابهای مربوط به صلوات بر پیغمبر (صلی الله علیه و آله) مانند «لایل الخیرات» تألیف محمد بن سلمیان جزولی را سوزانید. همچنین کتب زیادی از فقه و تفسیر و حدیث را که مخالف معتقداتش بود به آتش کشید و به هر یک از پیروانش اجازه میداد قرآن را مطابق فهم خود تفسیر کند.](18)
وحدت یا تفرقه؟
امر به کارگیری حبل شاید از آن رو باشد که جامعهی متشتت و پراکنده، همچون انسان افتاده در چاه، در ظلمات شقاق و نفاق و افتراق، دست و پا میزند و محتاج به ریسمانی است که او را از درون چاه تاریک «تفرقه» بیرون آورد. از نظر قرآن، یکی از بدترین عذابهای الهی آن است که ملّتی را گروه گروه سازد و جامه تفرقه بر پیکرشان بپوشاند:
«قُلْ هُوَ الْقَادِرُ عَلَى أَن يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذَابًا مِّن فَوْقِكُمْ أَوْ مِن تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ أَوْ يَلْبِسَكُمْ شِيَعاً وَيُذِيقَ بَعْضَكُم بَأْسَ بَعْضٍ»(20)؛(بگو او قادر است که از بلایا از زیر پای شما،عذابی بر شما بفرستد یا به صورت دستههای پراکنده، شما را با هم بیامیزد و طعم جنگ و اختلاف به هر یک از شما به وسیله دیگری بچشاند.)
و جامعهای که افراد و گروههای آن، هر یک به راهی رفته و از اتحاد (برمحور رهبری واحد الهی) دوری جویند، هیچ گونه پیوندی با پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ندارند: «إِنَّ الَّذِينَ فَرَّقُواْ دِينَهُمْ وَكَانُواْ شِيَعًا لَّسْتَ مِنْهُمْ فِي شَيْءٍ»(21) ؛ (کسانی که آیین خود را پراکنده ساختهاند، به دستههای گوناگون تقسیم شدند تو هیچ گونه رابطهای با آنها نداری.)
در سیره و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) نیز، اتحاد و همبستگی مسلمین پیوسته مورد ستایش و سفارش بوده است. نخستین اقدام پیامبر در مدینه، اجرای عقد اخوّت و برادری میان دو طایفهی بزرگ اوس و خزرج بود. بنابراین آنچه که طبق قرآن و سنت رسول خدا (صلی الله علیه و آله) باید بدان متعهد بود وحدت اسلامی بین مسلمانان بر اساس مبناهای مشترک گروهها و دستههای به مقداری که تفرقه بین صفوف مسلمانان جای خودرا به وحدت اسلامی میدهد، به همان اندازه دور شدن از خداوند و پیامبر و احکام آن نمایانتر میشود. بنابراین فرقه ضاله و گمراه وهابیت در حقیقت با طرح مسائل مربوط به «شرک و توحید» «بدعت» آن را دستاویز تفرقه بین مسلمانان قرار دادند و در پرتو آن حق را با دامهای انحراف و اختلاف رنگارنگ نشان دادند که باید با آنها مقابله و مبارزه کرد تا اندیشه و افکار وهابیت، جوانان مستعد و آماده برای دریافت حقیقت اصلی اسلام را، به انحراف نکشانند.
وهابیت سستی عقائدشان نه تنها بر شیعه بلکه بر دیگر فِرَق اسلامی همچون اهل سنت از حنبلی و شافعی و مالکی نمایان است که در این مقاله به صورت اختصار به گوشههایی از آن اشاره شده است.
علاوه بر آن بازشناسی عقائد وهابیت و سرگذشت بنیان گذار این فرقه گمراهی ما را به تفرقهانگیزی آنها بین مسلمین روشن میسازد و هر فکر و اندیشهی عاقلانهای با شنیدن افکار و اندیشهی محمد بن عبدالوهاب پی به این رمز خواهد برد. تسلط بر ممالک مسلمین با غارت و چپاولگریهای فراوان به اعتقاد بر اینکه اینان مُلحد و مشرک اند و قتل آنان صحیح است. نمونهای کوچکی است که نمایشگر افکار باطل و بداندیش آنان میباشد.
آری در پرتو استوار ساختن عقائد وهابیت در بلاد اسلامی هرگونه پلیدی را انجام میدهند تا شاید به منافع خود، افزوده گردد ولی شیعه هیچ گاه پیرو آنان نبوده و نخواهد بود و تا جان در بدن دارد از عقائد خود حفاظت و حراست مینماید. و عاملان تفرقه (وهابی) را از ریشه سوزانده و به کناری پرتاب مینمایند.
وهابیت قانونگذار حلال و حرام خدا!!
یکی از مرات «توحید» «قانون گذاری» است که مختص خداوند است، و هیچ فردی حق ندارد دربارهی فرد یا جامعهای قانون وضع کند و مردم را به عمل بر طبق آن مجبور سازد، و حرّیت و آزادی مردم را از این طریق محدود نماید. بلکه لازم است هر شخص موّحدی قلباً و عملاً ملتزم شود که قانونگذاری، و محدود کردن آزادی افراد، حق ویژهی الهی است و تنها اوست که میتواند با تشریع خود، در نفوس و اموال مردم تصرف کند و به اصطلح امر و نهی نماید. بدین ترتیب آیا وهابیت به عنوان قانون گذار است که قوانین الهی را ازحلال به حرام یا بالعکس تغییر دادهاند؟
اگر بگوئیم آری آنها قانون گذارند و میتوانند در اموال مردم و نفوس آنها تصرف کنند میگوئیم این امر مستلزم انسان شناسی کامل است! حال آیا آنان این شرط را دارایند؟
و یا آنکه باید در قانون گذاری هیچ ملاحظهای از حزب و گروهی نداشته باشند ولی به دقت نظر میبینیم که وهابیت فاقد این شروط است، به گونهای که تنها مصالح خود و صاحبان قدرت را در نظر دارند بدون آنکه به مصالح عالیه اجتماع مطلع باشند و به آن بیاندیشند و اینجاست که امواج قدرتمندی وهابیت و مصالح سیاسی اصل قانونگذاری آنان است و به جای واقع گرایی بودن در اعتقادات، تنگ نظری جای میگیرد و بر احساسات و عواطف یک عدهای از مردم خرافه پرست و گمراه مسلط میشوند و اعمال تنگ نظرانه خود را تحلیل مینمایند از مبحث روشن شد که دستگاه تشریع و تنظیم قانون، صِرفاً در دست خداست و کارپیامبران و امامان بیان تشریع و قانون الهی است و آنان هرگز در قوانین الهی تصرف نمیکنند وهابیت پشت پا به این قانون الهی زده حلال خدا را حرام میکردند و درعین حال یک عدهای نیز از آنان پیروی میکنند!!
بدعت در دین
الف : بدعت، آن است که چیزی بر دین افزوده یا از آن کاسته گردد و این عمل، به حساب دین گذاشته شود.(22)
ب: بدعت، نوآوری دردین است در حالی که دلیلی بر جواز آن در شرع نیست. و چنانچه این نوآوری ریشه در شرع داشته باشد «بدعت» نیست.(23)
ج: بدعت، ایجاد امر جدید در دین است، شروط بر آنکه در دین، اصل و دلیلی بر جواز آن وجود نداشته باشد. به چنین چیزی در عرف شریعت، بدعت میگویند.(24)
بنابراین تعریفهای فوق،«بدعت» دارای عناصری سه گانه است که «بدعت» را از «سنت» جدا میسازد.
1ـ تصرف در دین
تصرف در دین، افزودن چیزی بر دین یا کاستن چیزی از آن است و به عبارت دیگر هر نوع تصرفی است که این را نشانه گیرد و در آن دگرگونی ایجاد کند و عامل این تصرف نیز، عمل خود را به خدا و پیغمبر نسبت دهد. ولی آن نوآوریهایی که دین را نشانه نگیرد بلکه حالت پاسخگویی به روح تنوّع خواهی و نوآوری انسان باشد، بدعت نخواهد بود. از این بیان نتیجه میگیریم که یک قسمت از کارهای ما را، اعم از جایز وحرام، نمیتوان، اصطلاح «بدعت» بر آنها گذارد؛ مانند فوتبال و بسکتبال و والیبال و امثال آنها. این گونه پدیدههای نو در زندگی، که آن هم به صورتی است فراگیر، چون جنبهی تصرف در دین را ندارد، بدعت اصطلاحی نخواهد بود.
امروزه در میان غربزدگان، آمیزش و اختلاط زنان و مردان یک رسم عادی و معمولی تلقی میشود، ولی چون این عملِ هوسناک را به خدا و پیامبر نسبت نمیدهند، بدعت به آن گفته نمیشود، هر چند از نظر قانون اسلام، حرام است.
2ـ ریشه در کتاب و سنت نداشته باشد
شرط دوم برای صدق عنوان اصطلاحی بدعت، این است که برای نوآوری مزبور، دلیلی در مصادر و منابع اسلامی وجود نداشته باشد تا سند کار نوآوران به شمار رود، زیرا در این صورت تصرف در دین نخواهد بود بلکه تجسم بخشیدن به اصلی خواهد بود که مورد غفلت بودن و فردنوآور آن را کشف و منصهی ظهور رسانده است.
3ـ رواج در میان مردم
شرط سوم در تحقق عنوان «بدعت» این است که چنین امر نوظهوری را در میان مردم اشاعه و گسترش دهد. این شرط هرچند درتعاریف بدعت واردنشده، ولی در حقیقت «بدعت» نهفته است و قرائن زیادی بر آن گواهی میدهد. مثلاً در روایات از لزوم مبارزه با بدعت و بدعت گذار سخن به میان آمده و این امر، بیگمان نشان از اشاعه و رواج بدعت توسط افراد بدعت گذار دارد.
پیامبر صلی الله علیه و آله میفرماید: «کسی که در دین بدعت بگذارد، گناه گمراه شدگان بر ذمه اوست.»(25)
با توجه به این قوید می گوئیم که بدعت، نوعی دخالت در شئون ربوبی است، زیرا کار قانونگذاری، ویژهی خداوند بوده و هر گونه مداخله در شئون ربوبی، در حکم تعدّی به حق الهی به شمار میرود. گذشته از این، نسبت دادن «عملی که ریشهی دینی ندارد» به خدا و پیام آورانش نوعی «افترا» است.
به خاطر همین دو جهت، قرآن بدعت را نکوهش میکند. مثلاً در مورد مشرکان که روزیهای الهی را بدون دلیل به دو نیم تقسیم کرده، بخشی را حلال و بخشی را حلال معرفی کرده و هر دو را به خدای بزرگ نسبت میدادند. قرآن چنین میفرماید:
«...قُلْ آللّهُ أَذِنَ لَكُمْ أَمْ عَلَى اللّهِ تَفْتَرُونَ»(26) (آیا خدا به شما اذن داده یا بر خدا افترا میبندید.)
این موضع قرآن بود و اما موضع روایات نیز دربارهی بدعت گذاران همان موضع قرآن است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در یکی از خطبههای خود چنین میفرماید:«أمّآ بعد، فإنَّ خیر الأمور کتاب الله و خیرُ الهُدی هُدی محمد، و شرُّ الأمور محدثاتها و کلُّ بدعة ضلالة»(27)
بهترین چیزها کتاب خدا، و بهترین رهنمون، هدایت و راهنمایی محمد است، و بدترین امور، نوآوریهای بی ریشه در کتاب و سنت است، و هر بدعتی گمراهی است.
علاوه بر آیات و احادیث اسلامی، عقل و خرد نیز به نکوهش بدعت و مذمت بدعت گذار حکم میکند، زیرا تصرف دردین، نوعی تعدّی به حقوق ویژهی الهی است، آن هم توأم با افترا و دروغ، و زشتی و تحریم آن روشن است و نیاز به بیان بیشتری ندارد.(28)
با این اوصاف پایه گذاران بدعت در دین اسلام وهابیانی هستند که نه به قرآن پایبند بوده و نه به سنت رسول خدا صلی الله علیه و آله و نه به سنت صحابه و شیخین.
چرا که آنچه را که اینان بیان داشتهاند نه در زمان رسول خدا و نه در زمان هیچ کدام از خلفاء گفته نشده بود و اینان نوآوری در دین، با تصرف در دین نمودند و امت اسلامی را با بدعتهای مخالف با سنّت رسول خدا صلی الله علیه و آله آشنا نمودند و زمینِ گستردهی اسلام را با بدعتهای رقّتبار، شخم زدند و در ناپایداری و تزلزل جهان قدم فرسایی کردند.
از توحید شروع کردند و به اشک بر مردگان و توسل به آنان ادامه دادند و همه را در سایهی شرک و کفر قرار دادند و ترویج علم و دانش را نمودند که جزء نوآوری یا بدعت دردین چیزی دیگری نبود گذشته از انکه درحضیض عمل، خود را فرقهای سعادتمند و مصلحان جهان تلقی نمودند و با فرستادن مبلغان خود به سراسر بلاد اسلامی جامعه را آشنا با بدعتهای بی ارزش کردند.
شباهت وهابیت به خوارج
1. کج اندیشی و فهم نادرست از دین
آنان با استدلال به ظاهر آیه شریفه ...« الْحُكْمُ إِلاَّ لِلّهِ...»(29) «حکم» را در این آیه به معنای حکومت تفسیر کردند و گفتند: «لا حکم الا الله، حکومتی جز حکومت خدا نیست. به همین دلیل، حکمیت، «صفین» را باطل و کفر پنداشتند.
اما امیرالمؤمنین علی علیه السلام دربارهی شعار این گروه فرمود: «کَلِمَةُ حَقِّ یُرادُ بِها الباطِلُ»؛ یعنی جملهی «لا حکم الاّ الله» ، کلمه حق است، ولی خوارج از این آیه اندیشهی باطل دارند؛ زیرا حکم در این آیه به معنای قانون و برنامه حکومت است. نه به معنای حکومت و فرمانروایی. از این گذشته، خود قرآن، آشکارا مردم را در موارد اختلاف، به حکمیت و داوری فراخوانده است.
«...وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَيْنِهِمَا فَابْعَثُواْ حَكَمًا مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَمًا مِّنْ أَهْلِهَا...»(30) ؛(هرگاه بیم آن رفت که میان زن و شوهر اختلاف پدید آید، داوری از خانواده مرد و داوری از خانواده زن برگمارید.)
همچنین خوارج، آیاتی را که درباره کافران و مشرکان نازل شده بود، شامل مسلمانان و مؤمنان میدانستند. دلیل این سخن، کلام رسول خدا صلی الله علیه و آله است که در وصف خوارج فرمود: «آنان آیاتی را که مربوط به کافران است، شامل مؤمنان و مسلمانان میدانند.»(31)
وهابیت نیز چنین هستند. آنان شفاعت، توسل، استغاثه، نذر، را شعار مذهبی خود قرار میدهند، ولی میگویند درخواست شفاعت، استغاثه، توسل و نذر برای غیرخدا جایز نیست.
2. ستیز با مسلمانان و دوستی با کافران
«یَقرَئُونَ القُرآنَ یَحسَبُونَ أنَّهُ لَهُمُ و هوعلیهم لایُجاوِزُ حَناجِرَهُم»؛(آنها قرآن میخوانند، ولی قرآن از گلوی آنان فراتر نمیرود و دلهایشان آن را درک نمیکند از قرآن جز خواندن الفاظ آن، بهرهای دیگر ندارند.)
وهابیان نیز چنین بوده و هستند، در هیچ تاریخی نقل نشده است که وهابیان با کافران بجنگند یا مشرکی را بکشند. آنها تنها مسلمانان را از دم شمشیر گذرانده اند؛ بی آنکه گناهی از آنها سرزند. کافی است کشتار کربلا، طایف و یمن و حجاز را از نظر بگذرانید. آیا وهابیهای یک گلوله به سمت مشرکان امروز جهان شلیک کردهاند؟
3.بدعت گذاری در دین و جمود فکری
خوارج، خون و مال مسلمانان غیر از خود را حلال میدانستند و فرزندان آنها را اسیر میکردند و میگفتند در کشور اسلامی اگر گناه کبیره آشکار شود، به کشور کفر تبدیل میشود. وهابیان نیز مسلمانی را که عقایدی مخالف باورهای آنان دارند، مشرک میدانند و خون و مال آنها را حلال می شمارند و فرزندان مسلمانان را اسیر میگیرند. آنان مسلمانان را مشرک خطاب میکنند و کشورهای اسلامی را سرزمین کفر معرفی میکنند و هجرت از آنجا را لازم و ضروری میدانند.
کسی را که نماز را ترک کرده است، اگرچه منکران آن نباشد، واجب القتل میشمارند.
4.مقدس مآبی و قشری گری
5.ظاهرگرایی
نتیجه
به راستی فرقه وهابیت، شیطانی و ضاله است. و سران آنها کسانیاند که با پشتوانهی استعمار انگلستان تقویت شدند تا تیشه بر ریشهی اسلام و مسلمانان بزنند و وحدتی را که میان مسلمین است را بر هم زنند و در این راه با تظاهر به دین و مذهب، دست به کشتارهای فراوان زدند تا شاید بتوانند مسلمانان را از جابر کنند ولی مسلمانان به خصوص شیعه با افکار باطل آنان مبارزه نمود و با انتشار کتب فراوان در رد عقائد باطلشان راه را هموار نمودند و اگر اینان ضاله نبودند در اجتماع بزرگ حج که بیش از دو میلیون مسلمان گرداگرد کعبه و زیارت آن، که تأمین حیات مادی و معنوی و قوام زندگی آنهاست. به جایگاه، مطرح کردن اغراض سیاسی و سوء یقین خود تبدیل نمیکردند به طوری که مسلمانان را خشن جلوه دهند و فقط اندیشههای خشک «ابن تیمیه» و «محمد بن عبدالوهاب» را مطرح نمایند. از این جهت بر همه شیعیان به خصوص اهل تحقیق و قلم لازم است که در برابر عقائد باطله آنان بیش از پیش بایستند و مبارزه نمایند.
پي نوشت ها :
1. وهابیت مبانی فکری و کارنامهی عملی، ص 20، جعفر سبحانی.
2. همان؛ به نقل از رسالهی حمویه، ص 429، ضمن مجموعهی الرسائل الکبری.
3. انعام، آیه 103.
4. چالشهای فکری و سیاسی وهابیّت، اکبر اسدعلی، ص 15؛ به نقل از ابن بطوطه، ص 113، بیروت.
5. احمد بن تیمیه، کتاب الرد علی الأخنایی، ص 54.
6. همان، ص 99.
7. مائده، آیه 55.
8. الغدیر، ج 3، ص 156، 17، چاپ دوم.
9. شوری، آیه 23.
10. الغدیر، ج 3، ص 156.
11. الفتاوی الحدیثه، ص 86.
12. الذریعه الی تصانیف الشیعه، ج 23، ص 162.
13. فرقه وهابی و پاسخ به شبهات، ص 26؛ به نقل از الدرر الکامنة فی اعیان المأة الثامنة، ج 1، ص 170ـ154.
14. الغدیر فی کتاب و السنه، ج 3، ص1127ـ148.
15. فرقه وهابی، 32 و 33؛ به نقل از کشف الارتیاب، ص 147.
16. نظری بر تاریخ وهابیت، مسجد جامعی زهرا، ص 21.
17. علی اصغرفقیهی، وهابیان، ص 253؛ به قل از الدرر السینة، ص 41.
18. فرقه وهابی، ص 35.
19. آل عمران، آیه 103.
20. انعام، آیه 65.
21. انعام، آیه 159.
22. شریف مرتضی، الرسائل، ج 3، ص 83.
23. لبت خحر عقلانی، فتح الباری: 5/156.
24. ابن حجر هیثمی: التبیین به شرح الأربعه: 221.
25. صحیح مسلم: 8/62 کتاب علم.
26. یونس، آیه 59.
27. سنن ابن ماجه: 1/97 الباب7،، الحدیث 45.
28. وهابیت، مبانی فکر و کارنامه عملی، جعفر سبحانی، ص 82 و 83.
29. انعام، آیه 57.
30. نساء، آیه 35.
31. محمدباقرمجلسی، بحارالأنوار، موسسه الوفاء، بیروت، ج 33، ص 337.
32. چالشهای فکری وسیاسی وهابیت ص45
33. همان
1. وهابیت، مبانی فکری و کارنامهی عملی، سبحانی، جعفر، نشر، امام صادق علیه السلام، چاپ 1380.
2. نظری برتاریخ وهابیت، مسجد جامعی، زهرا، نشر، صریر دانش، 1380.
3. آئین وهابیت، سبحانی، جعفر، نشر،مشعر، چاپ نهم، 1378.
4. شیعه پاسخ میگوید، مکارم شیرازی، ناصر، نشر، امام علی بن ابیطالب علیه السلام، چاپ ششم، 1385.
5. وهابیت بر سر دوراهی، مکارم شیرازی، ناصر، نشر امام علی بن ابیطالب علیه السلام، چاپ هشتم، 1386.
6. تحلیل نو بر عقاید وهابیت، ابراهیمی، محمدحسین، نشر دفتر تبلیغات حوزه علمیه قم، چاپ چهارم، 1379.
7. فرقه وهابی، علی دوانی، نشر رهنمون.
8. چالشهای فکری و سیاسی وهابیت ،علی اکبر اسد علی زاده، نشر، پژوهشهای صدا و سیما.
9. طوبای هدایت، پاسخی به شبهات وهابیت، آقادادی، احمدرضا، نشر کومه، چاپ اول، 1388.
/ع
ادامه مطلب
عوامل مؤثر در تبليغ وهابیّت(1)
عوامل مؤثر در تبليغ وهابیّت(1)
منبع : اختصاصی راسخون
چکیده
کلیدوازگان: حرمین شریفین، عوامل، گسترش ،وهابیگری و برتانیا
مقدمه
1) تفرقه و پراکندگی مردم
2)ضعف فرهنگی ، دینی و اقتصادی سر زمين نجد
اسدعلیزاده می گوید :
اما مردم عادی و بدوی نجد به سبب نبود دانشمندان اسلامی روشنگر، دعوت او را پذیرفتند . جهل فرهنگی و اعتقادی مردمان این منطقه زبانزد تاریخ است اینان مردمانی بدوی و نا آگاه از آموزه های حقیقی اسلام بودند که برای پذیرش هر سخن تازۀ آمادگی داشتند بویژه اگر به مسئله دعوت ابن عبد الوهاب که همراه با متهم ساختن تمام مسلمانان به شرک و بت پرستی ، و حلال بودن ریختن خون مردم مسلمان و به غنیمت بردن ثروت آنان بود اعلام کرد این سخن ، بدویان صحراگرد ساده اندیش و گرسنه را برای غارت و چپاول اموال دیگر مسلمانان بر می انگيخت . (4)
علی اصغر فقیهی در كتب وهابيان چنين می گوید :
در زمان شیخ محمد سر زمین نجد نقطۀ دور افتادۀ بود که محل رفت دیگران به آنجا بسیار اندک بود و از نجدیان نیز بخارج کمتر سفر می کرد . به عبارتی ساکنان نجد ، مردمی بودند که در حالت بساطت و سادگی و بی خبر از همه جا و همه چیز ، اذهان شان از آنچه در دنیا می گذشت خالی وفکر شان از هر اندیشه و عقیدتی جدید تهی بود . طبیعی است که مردمی این چنین زیست می بایست خیلی زود تحت تعلیمات امثال شیخ محمد قرار بگیرند و با تعصب از آن دفاع کنند و حتی از بذل جان خود در راه آن دریغ نورزند . حال اگر فرض کنیم که دعوت وهابی گری در محیط دیگری غیر از نجد و در شرایطی غیر از شرائطی که در آن سر زمین حاکم بود اظهار می شد ، آیا بازهم با چنین پیشرفت مواجه می شد؟ و نظیر آنچه در نجد نصیب آنها شد پیدا می کرد ؟ به نظر می رسد جواب منفی باشد زیرا برخی از دعوت کنندگان وهابی به شرحی که در اخر کتاب (وهابیان) ذکر خواهد شد ، دعوت وهابی گری را در چند نا حیه غیر از نجد ، آغاز کردند و افراد مبرزی به نشر ان تفکر واندیشه ، همت گماشتند و و در برخی منطق مانند پنجاب هند ، ناشران دعوت ، با همان متد و روشی که شیخ محمد و اتباعش در نجد معمول می داشتند دست به فعالیت زدند ، اما هیچ یک از این کوشش ها به نتیجۀ مطلوب نرسید(5)
آیت الله مكارم شيرازي در مقايسة بين موفقيت محمد ابن عبدالوهاب در سر زمين نجد و عدم موفقيت ابن تيميه در سرزمين شام ، مي نگارد : يكي از دليل عمدة آن اين بود كه دمشق وشام يكي از مراكز علوم اسلامي در آن زمان بود ، وعلماي بر جسته وحوزه هاي علميّه فراواني داشت ؛ آنها بصورت وسيع در برابر اشتباهات ابن تيميه به مقاومت بر خاستند ، وبا اين كه طرفداران قابل ملاحظة پيدا كرده بود ، نفوذ او را با دلائل منطقي در هم شكستند ، در حالي كه سر زمين نجد ازاين نظر در آن زمان بسيار فقير بود ، وشبهات سر سلسلة اين گروه با مقاومت چنداني رو برو نشد ودر ميان عوام گسترش يافت . در طول تاريخ هر منطقة زير پوشش علما ودانشمندان آگاه بوده است ، از اين آفات مصون مانده است (6)علی اصغر رضوانی در این مورد مقایسه فوق می نگارد: «از آنجایی که افکار باطل ابن تیمیه در منطقۀ شامات که مهد علم و دانش بود ، با انتقادات واعتراضات علماء و دانشمندن مذاهب مختلف مواجه گردید و باعث انزوای ابن تیمیه گشته ، افکار و عقاید وی در بوته فراموشی سپرده شد. ولی در قرن 12ه.ق. این افکار در منطقۀ نجد که عاری از تمدن و فاقد فرهنگ بود ، مجدداً منتشر شد و پس از آن توسط قدرت سعودی و با پشتیبانی قدرت های استعماری به ترویج آنها پرداخته شد».(7)
آیت الله جعفر سبحانی می نگارد:
«دو چیز به انتشار دعوت محمد بن عبدالوهاب در میان اعراب بادیه نشین نجد کمک کرد: 1- حمایت سیاسی نظامی آل سعود 2- دوری مردم نجد از تمدن و معارف و حقایق اسلامی ».(8) عليرضا كميلي در فصلنامۀ فرهنگ پویا ، موارد ذیل را عوامل مؤثردر جذب ونفوذ وهابیت بر می شمارد :
الف- فقر و تبعیض
ب- ضعف ایمان نسل جدید
ج- نا آگاهی دین داران
د- رفتار های تفرقه آمیز
3 ) همکاری آل سعود
4) سردادن شعار هاي مذهبي
در کتاب شیعیان آمده است:
ایدئولژی وهابیت در مراحل آغازین آن به سوی باز آفرینی قاطعانه الگوی امت اسلامی در قرن هفتم گرایش داشته است . این ایدئولوژی رعب آور و جاه طلبانه بر مبنای یک جهان بینی محکم بنیان نهاده شده بود که بر اساس آن تمامی نا پاکی ها و اعمال شرورانه و اهریمنانه مسلمانان عصر حاضر با ید ریشه کن شده و اصول و معیار های اسلام واقعی، دقیقا همانگونه که توسط اجداد پرهیزگارِ مورد تأسی وهابیون از جمله امام احمد حنبل ، شیخ الاسلام ابن تیمیه و شیخ ابن القائم الجوزیه درک ، تعبیر و تفسیر شده بود جا گزین گردد. این ایدئولوژی از دو گرایش در هم تنیده تشکیل یافته است : نخست تکفیر تقریبا تمامی مسلمانان غیر وهابی ، صرف نظر از غیر مسلمانان، که خود نمایان گر جهان بینی وهابیت است و دوم تغییر افراط گونه جهان از طریق اجرای مجموعه ای از تعارضات و تهاجمات با هدف احیا و بیداری امت اسلامی.(16) علی اصغر رضوانی در کتاب «وهابیان را بهتر بشناسیم» می نگارد: «پس از پیروزی بر «عیینه» به سر زمین های دیگر لشکر کشی کرده و به بهانه ای گسترش توحید ونفی «بدعت»، «شرک» و مظاهر آن ، از میان مسلمین به سر زمین نجد واطراف آن؛ مثل یمن و حجاز و نواحی سوریه وعراق ، حمله ور شدند، وهر شهری که عقاید آنان را قبول نمی کرد غارت کرده، افرادش را به خاک وخون می کشیدند . پس از ورود به قریۀ «فصول» از حوالی احسا و عرضه کردن عقاید خود ، مردم با آنان بیعت نکردند ، در نتیجه سیصد نفر از مردان قریه را کشته، اموال وثروت آنان را به غارت بردند».(17)
5)استفاده ابزاری از حرمیین شريفين
در طول سال میلیون ها زائر از سراسر کشورهای اسلامی برای زیارت به این اماکن متبرکه می آیند وهابیون افزون بر اینکه سالانه ثروت هنگفتی ازین راه به دست می آورند با ایفای نقش میزبانی مسلمانان و نگهبانی حرمین شریفین برای خود اعتبار و امتیاز کسب می کنند و از القاب مانند «خادم الحرمیین» ، «متولیان حرمین شریفین» و...استفاده می کنند وچنین مو قعیتی برای پیشبرد اهداف و تبلیغ وهابیت موثر بوده است .
حاکمان سعودی با استفاده از نام بیت الله الحرام و فریضه حج کانون ها و مؤسسات متعددی را تشکیل داده و از این طریق استفاده تبلیغی می نمایند ، آنان نام وزارت خانه مستقلی به نام « حج » تشکیل داده اند که وظیفه اساسی آن رسیدگی به مسایل حج و حجاج است وباید همه علماء و دانشمندان وهابی ، آمادگی کامل برای بر گذاری مراسم داشته باشند و لزوماَ احکام و پرسش های شرعی حاجیان را بر طبق مذهب وهابیت پاسخ گویند و همچنین اداره حرمین شریفین ( مکه و مدینه ) از وظایف عمده وزارت حج وشئونات اسلامی است . این وزارتخانه به طور منظم ، کتاب ها و مجلاتی را برای معرفی مکان های تاریخی و اعمال مذهبی مسلمانان طبق مذهب و هابیت چاپ و منتشر می کند .درفصلنامة فرهنگ پويادرموردبعضي ازمؤسسات ونهاد هایي كه وهابيون ازآن هادر طول سال و بويژه درايام موسم حج ، براي تبليغ تفكر وهابيت استفاده مي كنند آمده است:گفتنی است موسسات و نهادهای متعددی مانند « مجلس الشورای الدعوه و الارشاد » ، « المجلس الاعلی و الشئون الاسلامیة » ، « ریاسة شئون الحرم المکی و الحرم المدنی » ، « دور الحج فی نشرة الدعوة » ، « هیئة الامر با لمعروف و النهی عن المنکر » ، «الرسالة العالیة لا دارة الهجره العلمیة و االافتاء » ، « الجماعة الخیریه لتحفیظ القران االکریم » و « هیئة الکبار العلماء » زیر نظر وزارت حج فعالیت می کنند که هریک به سهم خود با برپایی جلسات ، سخنرانی ها در داخل و خارج ، تالیف کتب و چاپ و نشریات و توزیع واهدای آنان به ویژه در ایام حج ( ماه های ذی القعده و ذی الحجه) به وظایف خویش عمل می کنند .(18)
در کتاب تحلیل نو بر عقاید وهابیان آمده است :
وهابیت برای پیش برد اهداف و زمامداری شان از امتیازات وفضایل تاریخی سرزمین حجاز استفاده میکنند نظیر این که پیامبر اسلام(ص) ، در آن سرزمین مبعوث شده و آغاز اسلام ، در آن مکان بوده است . چون اسلام نخستین بار از مکّه و مدینه ، توسعه پیدا کرد و مدینه تا مدتی پس از پیامبر(ص) ، پایتخت اسلام و مرکز تصمیم گیری و نصب و عزل خلفا بوده است ، امروز نیز مکه و مدینه باید مرکز اسلام باشد . همچنین ، قرآن در سرزمین حجاز نازل شده و زبان مردم آن دیار را معیار بیان خود قرار داده و قبله گاه مسلمین ، مکّه معظمه و مشاهد مشرفه و امکنۀ مقدسه ، در آن جا واقع است . پادشاه این کشور ، خادم الحرمین می باشد و رژیمش امکانات تبلیغاتی بیشتر در اختیار دارد .(19) علي محمدي آشناني درکتاب شناخت عربستان وجود مكه مكرمه ومدينه منوره را يكي از عوامل اهميت وجایگاه عربستان در نظام سیاسی منطقه وجهان دانسته ومي گويد:طلوع خورشید عالمتاب اسلا م و قرار گرفتن بیت الله و حرم نبوی در این کشور نقش بسیار مهمی در اهمیت یافتن عربستان در بین کشور های اسلامی و جهان ایفا نموده است . تمام مسلمانان جهان همه روزه پنج نوبیت هنگام راز ونیاز به سوی پروردگار شان به سوی کعبه نماز می گذارند و سالانه از اطراف و اکناف عالم برای انجام فرایض حج به آن سرزمین سفر می کنند .توجه به توسعۀ اماکن مذهبی ورفاه حجاج ، چاپ ونشر گستردۀ قرآن کریم وبر گزیدن لقب خادم الحرمین الشریفین از سوی رهبر کنونی این کشور ، نشانگر نقش مهم عامل مذهبی در اهمیت یافتن عربستان سعودی است .(20)
6)استفاده ازموسم حج
7) حلال شمردن اموال مخالفین
8) حمایت وپشتيباني قدرت های استکباری
انگلستان در تثبیت حکومت سعودی ها و مذهب وهابی نقش به سزایی داشته است و می توان گفت که بر تانیای آن زمان چنان در بین سعودی ها نفوذ داشته است که هر کجای منطقه را که بر تانیایی ها می خواستند سعودی ها داشته باشند تسلیم می کردند و هر کجا را که نمی خواستند به آنجا تسلط نداشتند .
همو در این مورد می نویسد :
«در دوره سوم انگلستان که در عین حمایت از دولت وهابی ابن سعود بایکپارچگی شبه جزیره عرستان مخالف بود . طبق سیاست همیشگی خود هم دولت ابن سعود را تحت حمایت داشت و مانع سقوط آن می شد و هم با قیام های داخلی قبایل و امیر زادگان دیگر در عربستان داخلی در ارتباط بود و جاسوسانی در میا ن آن ها داشت . «کاپیتان لیچمن» یکی از جاسوسان انگلیسی بود که با ابن سعود رابطه داشت و از او همایت می کرد . به این ترتیب ابن سعود تا مدتّی پس از جنگ جهانی اول نتوانسته بر امیر نشین شمار چیره شود ولی با توافق بر تیانیا به کمک حکومت انگلیسی هند توانست به قلمروهای خود در شرق واقع در سواحل خلیج فارس و نیز الحسا دست یابد . همزمان با جنگ جهانی اول که ترکیه عثمانی هم پیمان آلمان شد آلمانها وارد منطقه شدند و در این زمان انگلیستان با واگذاری «الحسا» - که قبلا در دست عثمانی بود- به ابن سعود – هم آنها را علیه ترکها و آلمان ها تقویت و تجهیز کرد و هم در مقابل این حمایت ابن سعود را متحد و همراه خویش در جنگ کرد . دولت آل سعود نیز طی معاهده قطیف در دسامبر 1915/م به این امر گردن نهاد ».(28)
حامد الگار استاد دانشگاه برکلی کالیفرنیا پیرامون روابط سعودی ها با دولتهای استکباری می گوید: اولین ارتباط بین آل سعود وبر تانیا در سال 1282/1865 قبل از جنگ جهانی اول اتفاق افتاد که با نزدیک شدن جنگ جهانی کمک های اقتصادی و مالی دولت برتانیا به صورت فزاینده ای به جیب آل سعود سرازیر می شد . اما با شروع جنگ جهانی این پیوند در حد کمال رسید . در سال 1333/1915 برتانیایی ها با عبدالعزیز ابن سعود امیر وقت سعودی قرار دادی را که معمولا با زیر دستان شان که به نام «قرارداد دوستی وهمکاری » معروف بود منعقد کردند . در حقیقت مایه اصلی خریدن دوستی و همکاری بود و بر اساس همین قرار داد خریدن همکاری ها تا سال 1335/1917 امیران سعودی هر ماه پنج هزار پوند از اربابان شان در یافت می کردند تا در مقابل به عنوان مزدور امپراتوری برتانیا ایفای نقش نماید . اما برتانیا نیز از باب رضایتمندی نیز مناسب دانست که مدال ولقبی به قهرمان وهابیگری اعطا کند (در همان زمان ها مدال واعطای لقب دیگری هم به عبدالبهاء پسربهاء الله مبدع بهاییگری داد) در سال های بعد این تشریفات ادامه یافت ؛ در سال 1354/1935 عبدالعزیز بن سعود شوالیه فرقۀ باث(a knight of the order of the Bath) لقب گرفت . در سال 1407/1984 ملک فهد به هنگام دیدار با ملکه الیزابت عکسی گرفتند در حال که ملک فهد نشان برتانیا با نماد صلیب را به گردن داشت .(29) هرچند برخی آورده است که سیاست های فکری اولیه ای جریان وهابیت توسط کشور برتانیا تنظیم می گردید و بر محمد ابن عبدالوهاب دیکته می شد و او هم در مقابل در یافت کمک های اقتصادی ونظامی تعهد اجرای آن را داده بود . در کتاب چالش های فکری وسیاسی وهابیت آمده است :در سال 1143ه.ق. پس از باز گشت محمد بن عبدالوهاب به نجد، بر اساس یک موافقت نامه سرّی بین انگلیس محمد ابن عبد الوهاب ، اجرای عملی دعوت جدیدی آغاز می شود. وظایفی را که شیخ محمد کم کم و با پشت گرمی نظامی ومالی استعمار باید انجام می داد ، به وی ابلاغ شد . این وضایف عبارت بودند از :
1.تکفیر مسلمانان و حلال کردن قتل آنان و غارت اموال شان و هتک ناموس و فروختن آنان در بازار برده فروشان و برده ساختن مدانشان و کنیز گرفتن زنان شان.
2.نا بود کردن «کعبه» به نام این که جزو آثار بت پرستی است و مانع شدن مردم از حج و تحریک عشایر و قبائل به غارت قافله های حجاج و کشتن آنان.
3.کوشش برای ایجاد روح نا فرمانی نسبت به خلیفه عثمانی ؛ تحریک مردم برای جنگیدن با او و تجهیز لشکر هایی برای این منظور ؛ مبارزه با شریف های حجاز با تمام وسائل ممکن و کاستن از نفوذ آ نان.
4. ویران ساختن قبه ها و ضریح ها و اماکن مقدسه و مورد احترام مسلمانان در مکه ومدینه و دیگر سر زمین های اسلامی به نام مبارزه با آثار بت پرستی و شرک و اهانت به شخصیت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و خلفای او وبزرگان اسلام .
5. ایجاد هرج ومرج و آشوب ترور در شهر های اسلامی به هر اندازه که بتواند .
6.انتشار قرآنی که کم وزیاد هایی – براساس احادیثی که مورد تحریف قرآن رسیده است- در آن عملی شده باشد.(30)
پينوشتها:
1. موثقی ، احمد ، جنبشهای اسلامی معاصر ازص143-145
2. همان به نقل از تاریخ عرب در قرون جدید؛77و78.
3..همان؛ ص78.
4. اسد علی زاده، اکبر،چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص 107 .
5.فقهی ، علی اصغر ، وهابیان ، ص235
6. مکارم شیرازی، ناصر،وهابيت بر سر دو راهي ،ص 80
7.رضوانی ،علی اصغر،وهابیان را بهتر بشناسیم ، ص 26.
8.سبحانی ، جعفر ، وهابیت مبانی فکری وکارنامه عملی ، ص39
9. كميلي ، عليرضا ، فرهنگ پویا ، فصلنامه فرهنگي –اجتماعي وسياسي ، ش 7 ، اسفند 1386
10.وهابیان را بهتربشناسیم،ص 25
11.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص25.
12.فقیهی ، عای اصغر، وهابیان ، ص234
13.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ،ص108
14.فؤاد ابراهیم ، شیعیان عربستان ، ص 26.
15.همان.
16.همان ،ص25.
17.وهابیان را بهتر بشناسیم، ص 25.
18.جعفری ، عباس،فرهنگ پویا ، فصلنامه فرهنگي –اجتماعي وسياسي ، ش 7 ، اسفند 1386
19.ابراهیمی ، محمد حسین ، تحلیل نو بر عقاید وهابیان ، ص 107
20.محمدی آشنانی، علی ،شناخت عربستان ، ص34.-
21.رضوانی، علی اصغر -سلفی گری ، ص197
22.مجلّۀ میقات ، شمارۀ 43، ص 198 ، به نقل از روزانۀ عکاظ ، مورّخ 11/9/81
23.وهابیت مبانی فکری وکارنامه عملی ، ص39
24.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص110.
25.مستر همفر یک جاسوس انگلیسی بود که در سال 1710میلادی از وزارت مستعمرات برتانیا ماموریت یافت تا به کشور های اسلامی مانند مصر،عراق ، ایران، عربستان و ترکیه به همراه چند تن دیگر فرستاده شد تا نقاط بمنظور تفرقه میان مسلمین نقاط ضعف و قوت مسلمین را شنسایی و برای کشور انگلیستان جاسوسی نماید. وی در مأموریت های مختلف برای اجرای برنامه هایش تلاش می کرد تا سر انجام محمد ابن عبدالوهاب طعمه او می شود و به عنوان یک فرد مسلمان او را ساخته و پرداخته و در ترویج تفکر فرقه وهابیت و اختلاف بین مسلمین نهایت تلاش وهمکاری را نمود و اهداف کشور انگلیس را پیاده نمود.
26.مستر همفر، خاطرات مسترهمفر ،ص54.
27.جنبشهای اسلامی معاصر ،ص155.
28.همان ص153
29. الگار ، حامد ، وهابیگری، ترجمه احمد نمایی ،ص39.
30.چالش های فکری وسیاسی وهابیت ، ص23.
ادامه دارد...
/ج
ادامه مطلب
عوامل مؤثر در تبليغ وهابیّت(2)
عوامل مؤثر در تبليغ وهابیّت(2)
منبع : اختصاصی راسخون
9)اشتراک قومی و فر هنگی با كشور هاي عربي
در كتاب چالش هاي فكري وسياسي وهابيت آمده است :
وهابیت از پتانسیل در منطقه برخوردار است که به راحتی می تواند با کشور های منطقه ارتباط بر قرار نماید آنها به دلیل اشتراک قومی با دیگر اعراب خاورمیانه و حوزۀ خلیج فارس از یکسو، وبا بهره گیری از یک پارچگی دینی و کمک ثروت و منابع که در دست دارد از سوی دیگر ، در کشور های این منطقه نفوذ کند وبا آنها روابط دوستانه بر قرار سازد . و برای دولت های غربی نیز مهره خوبی خواهد بود زیرا از نظر دولت های غربی نیز یک رژیم دست نشانده غرب با این ویژگی که از نظر قومی و فرهنگی با دیگر اعراب منطقه اشتراک داشته باشد ، بهتر می تواند خواسته های آنان را در این بخش از جهان عملی سازد و بردیگراعراب تحمیل کند. یک کشور غیر عرب که فاقد این ویزگیهاست (مانند ایران پیش از انقلاب ) ، هر چند به غرب وابسته باشد ، به آسانی یک رژیم عرب(مانند مصر دوران حسن مبارک ، عربستان یا عراق دوران صدام ) نمی تواند 150 میلیون عرب نفوذ کند وبا آنان از برادری و خویشی دم بزند .برای رژیم های عرب وابسته بسیار آسانتر است که در گرد همایی اعراب شرکت کنند و با چهره و نقاب پشتیبان منافع برادران عرب جا بزنند و در عمل ، سیاست های پشت پردۀ اربابان غربی خود را پیاده کنند .بویزه اعراب که به مسئله«قومیت» اهمیت بسیار می دهند و رژیم های عرب نیز همواره می کوشند عامل قومیت را با استفاده از احساسات توده های عرب بر روابط وسیاست های اعراب در هر زمینۀ وارد کنند .از این مسیر ، افزون بر اینکه در تفرقه در صفوف مسلمانان حاکم می شود ، در منطقه نیز فارس وعرب وترک وکرد در مقابل هم قرار می گیرند و زمینۀ اختلاف همیشه باقی می ماند . وهابی ها نیز افزون بر توان اقتصادی خود ، به دلیل همین اشتراک قومی وزبانی با اعراب ، امتیاز قابل توجهی در میان کشور های منطقه دارندو از این امتیازجهت اجرای سیاست های خود به صورت مطلوب بهره برداری می کنند.(31)
10) موقعيت جغرافیای
علي محمدي در كتاب شناخت عربستان چنين مي نويسد :
از دیر باز موقعیت جغرافیای عربستان به علت واقع شدن بر راه سه قارۀ آسیا ، اروپا وآفریقا و رفت وآمد اقوام وملل مختلف به آن ، از اهمیت بر خوردار بوده است اکنون این کشور به عنوان نقطۀ اتصال قارۀ آفریقا وآسیا ، قرار گرفتن در منطقۀ ژئوپلتیک خاور میانه ، دسترسی به خلیج فارس ودر یای سرخ وبر خورداری از وسعت بیشتر (دوازدهمین کشور جهان از نظر وسعت ) به ویژه نسبت به دیگر کشور ها ی جزیرةالعرب دارای اهمیت منطقۀ وجهانی است .کشور عربستان با 263 میلیارد بشکه نفت یعنی بیش از یک چهارم ذخایر جهان ، رتبه اول در میان کشور های دارنده منابع نفت را دارد .اگر چه طبق آخرین توافقات اوپک ، این کشور روزانه7053000 بشکه نفت صادر می کنند ، اما قدرت تولید یازده میلیون بشکه در روز که تا پانزده میلیون قابل افزایش است ، این کشور را به بزرگترین تولید کننده نفت مبدل ساخته است وآن را به عنوان بزرگترین کشور صادر کننده نفت پس از روسیه وآمریکا به جهان شناسانده است . در سال های اخیر تسهیلات ویژه عربستان برای جذب 100 میلیارد دلار سر مایه گذاری در منابع نفتی ، بسیاری از شرکت های معتبر جهان را متوجه این کشور کرده است ، علاوه بر سازمان اوپک ، کشور های ع صادرکننده نفت نیز از سال 1968م. تشکیلاتی بنام اوابک برای هماهنگی سیاستهاي خود ایجاد نموده اندکه محور آن عربستان سعودی است .(32) کننده نفت نیز از سال 1968م. تشکیلاتی بنام اوابک برای هماهنگی سیاست های خود ایجاد نموده اندکه محور آن عربستان سعودی است .(33)برخی می نویسد سر زمین عربستان داری ویژگی های جغرافیای ذیل است :
الف) این سر زمین به خلیج فارس و دریای سرخ راه دارد و این دو آبراه حیاتی جهان را به هم پیوند می دهد.
ب) از سر شار ترین منابع نفتی منطقه نیز برخوردار است بطور که امکانات صدور نفت این کشور تا حدود 11میلیون بشکه در روز نیز می رسد و قدرت اقتصادی ناشی از آن ، این کشور را به صورت رکن مهم اقتصادی منطقه در آورده است .از 400 فروند کشتی تجاری که در ماه ، از طریق تنگه هرمز می گذرد ، به طور متوسط ، افزون بر 236فروند، از آنِ عربستان است .
ج) این سر زمین در موقعیتی قرار دارد که خطوط لوله انتقال نفت از سواحل خلیج فارس به در یای سرخ از این نقطه می گذرد ، احداث خطوط و انتقال نفت اهمیت استراتژیک این منطقه را بیش از پیش نمایان می سازد .
د) از نظر نظامی نیز این کشور با اینکه موقعیت ممتازی دارد ، به کمک درآمد نفت ، تجهیزات وامکانات نظامی فراوانی برای خود فراهم آورده است که در عمل ،تمامی کشور های منطقه وحتی کشور های غربی به این امکانات نظامی به عنوان امکانات بالقوه ای برای به اصطلاح دفاع از منطقه در مقابل تجاوز های خارجی می نگرند.(34)
11) موقعیت زمانی
12) سرا زیر شدن پول نفت
لذا درآمد نفت یکی از ابزار های مهم تبلیغ وهابیت در جهان به حساب می آید .در این قسمت ، علي اصغر رضواني به بخشی از فعالیت های تبلیغی وهابی با بهره گیری از درآمد نفت ، تنها در مدت یک سال آماري را بدين شرح ارائه مي دهد :
1- فعالیت 500 مبلّغ در موسوم حج سال 1417 هـ . ق.
2- دعوت از 1000 چچنی به عنوان میهمان در سال 1417 هــ . ق .
3- دعوت از 1400 حاجی از آسیای میانه به عنوان میهمان در سال 1418هـ . ق.
4- تاسیس کتابخانه در دانشگاههای چین .
5- تبلیغ وهابیت در کنفرانس های جهان .
6- 2000 مبلغ و 290000 فعالیت تبلیغی در مدت یک سال .
7- 5200000 فعالیت تبلیغی در عربستان در سال 1418 هـ . ق .
8- 300 جلسه درس د ینی در مساجد بحرین در ماه صفر 1418 هـ . ق و 3650 سخنرانی و درس دینی و نشر 41176 نسخه نشریه های دینی در سال1417ه. ق.
9- 3789 مورد فعالیت تبلیغی و پخش 11698 نسخه از نشریه های گوناگون دردبی .
10- 1418 سخنرانی و موعظه ونشر 13715 نسخه نشریۀ دینی در قطر .
11- 6000 فعالیت تبلیغی در فجیره امارات در ماه رمضان 1418 هـ.ق .
12-165296 مورد فعالیت های تبلیغی در سال 1417 هـ.ق در پاکستان .
13- اعزام مبلغ در افغانستان ، ایران ،هند ، نپال ، موریتانی ، بریتانی ، پاریس وهلند .
14-12990 فعالیت تبلیغی در بریتانیا در سال 1417 هـ.ق که شامل 10800 درس علمی در مدرسه ها ، زندانها ، بیمارستانها و ... بوده است .
15-دورۀ آموزشی برای مبلغان اندونیزی .
16-دورۀ آموزشی برای طلاب تاتارستان .
17-دوره فشردۀ عربی برای روسای جمعیت ها ومراکز اسلامی ونزوئلا .
18- دورۀ فشرده برای مبلغان امریکای لا تین در آرژانتین .
19- دوره برای مبلغان قزاقستان .
20- دوره برای مبلغان در کنیا .
21- بر پا یی همایش مبلغان در تا یلند .
22- بر پا یی همایش مبلغان در سنگال .
23- بر گذاری دوره ای برای ائمه جماعات ومبلغان در غرب آفریقا .
24- بر گزاری دوره ای برای ائمه جماعات و مبلغان در قرقیزستان .
25- بر گزاری دوره ای برای ائمه جماعات ومبلغان در آمریکا .
26- برگزاری دوره ای تربیت مبلغ در اکراین .
27- تاسیس دانشسرای تربیت مبلغ در چچین .
28- دیدار دبیر کل «رابطه العالم الاسلامی » با مسئولان سیاسی کشور ها .
29- رسیدگی به مسجد های بوسنی .
30- ساخت 104 مسجد در فلپین .
31- ساخت وترمیم 90 مسجد دربوسنی .
32- سهیم شدن در ساخت 1359 مسجد در جهان . .
33- کمک به 300 مسجد در بلژیک .
34- برگزاری دوره ای تربیت مبلغ در روسیه .
35-فعالیت در دانشگاه مسکو .
36- اعطای بورسیه تحصیلی به 34 کشور .
37- ایجاد دانش سرای علوم عربی و اسلامی در توکیو .
38- 3891 دانشجوی فارغ التحصیل از دانش سرای علوم اسلامی و عربی اندونزی .
39- به راه انداختن کاروانهای تبلیغی کردستان عراق .
40- کمک رسانی به 100000 پناهنده آذر بایجانی .
41- چاپ 321000 نسخه کتاب برای بوسنی .(39)
محمد حسين ابراهيمي در كتاب تحليل نو بر عقائد وهابيان دراين رابطه مي نگارد :«بعد از فوت شیخ عقیده وآرای او با حمایت و پشتوانۀ سیاست های داخلی وخارجی به گونۀ ترویج وتبلیغ شد که در زمان حاضر بسیاری از حاکمان فعلی عربستان و بر خی از عالمان دینی و قضات شرعی در عربستان از او پیروی می کنند و بر خی کشور های دیگر اسلامی از قبیل پا کستان و بر خی از مردم حاشیه نشین ایران و افغانستان نیز تحت تأثیر این عقاید قرار گرفته اند . وهابیان این مسلک را در کشور های اروپایی و آمریکایی وقارۀ آسیا با ساختن مسجد و کتابخانه و نشر قرآن کریم و اعزام مبلغان دینی وامثال آن گسترش می دهند».(40) در کتاب تحلیل نو بر عقاید وهابیان آمده است : «سال هاست وهابیان می کوشند رهبری جوامع اسلامی را به دست گیرند . از روزی که استعمار ، این جریان را آفرید در آرزوی چنین روزگاری بوده و در این راه از تمامی امکانات بهره می گیرند . ثروت های بیکران خدادادی نفت را به دلار تبدیل و با آن بسیاری از مسلمانان را به سوی خود می کشند» .(41)
13) تلاش های گسترده سیاسی و اقتصادی وهابی ها در منطقه
اسد عليزاده در مورد اين گونه فعاليت هاي وهابيت در منطقه چنين آورده :
فعالیت سیاسی این گروه که از سال های دهه 1960 م.در منطقه خاورمیانه و حوزه خلیج فارس روبه افزایش بود ، پس از افزایش فوق العاده در آمد نفت در سال 1973 م.به طرز چشم گیری در منطقه و جهان گسترش یافت .گسترش روابط دیپلماتیک که ناشی از فزایش قدرت اقتصادی و پیرو آن ، نفوذ سیاسی وهابیان بود ، سبب افزایش اعتبار سیاسی این گروه در منطقه شد. در این زمینه ، نقشی که دولت های غربی در راستای افزودن بر اعتبار وهابی ها در منطقه بازی کرده اند و می کنند ، قابل توجه است . در حال حاضر ، عربستان با 77 کشور جهان روابط دیپلماتیک دارد که همگی در آن کشور دارای سفارت خانه هستند و از این تعداد ، 68 کشور ، سفیر مقیم در عربستان دارند.(42)وی معتقد است که فعالیت عربستان در زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران به سفارش دولت های غربی بیش از پیش گسترش پیدا کرد لذا می نگارد:با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران ، فعالیت دیپلماتیک سران وهابی افزایش فوق العاده ای یافت و حاکمان وهابی تحت آموزش های متحدان غربی خود ، به ویژه امریکا ، طرح هایی برای حل مسائل منطقه ارائه کردند و در ماه فوریه سال 1981 م. یعنی چند ماه پس از آغاز جنگ تحمیلی ، کنفرانس سران عرب در طائف به خواست عربستان و با شرکت صدام حسین تشکیل شد تا موضع اعراب منطقه در قبال دولت جمهوری اسلامی ایران هماهنگ شود .از نظر غرب و رژیم عربستان لازم بود که با در گرفتن جنگ تحمیلی در منطقه خلیج فارس ، نیروهای موجود در منطقه تا حد ممکن با کنار گذاشتن اختلاف هایشان ، به صورتی یک پارچه در قبال این جنگ موضع بگیرند و در صورت نیاز ، در روند آن مداخله کنند تا در نهایت ، باعث اتلاف هر چه بیشتر نیروهای دو طرف گردد. به این منظور ، در اسفند ماه 1359 در بیانیه ای که در ریاض منتشر شد ، طرح تشکیل شورایی از 6 کشور جنوبی خلیج فارس اعلام گردید و در اردیبهشت ماه 1360 (ماه مه 1981 م.) دولت عربستان در پی تماس ها و فعالیت های شدید دیپلماتیک یک ساله خود ، همراه با کویت ، امارات عربی متحده ، عمان ،قطر و بحرین ، شورای همکاری را تشکیل داد .هدف از تاسیس این شورا که در ظاهر حفظ امنیت کشورهای منطقه خلیج فارس و بر قراری همکاری اقتصادی ، فرهنگی و اطلاعاتی میان آنهاست ، در اصل ، مقابله با دولت جمهوری اسلامی ایران و ایستادگی در برابر گسترش نفوذ عقیدتی آن در منطقه است . شورای همکاری خلیج فارس افزون بر درگیر کردن همه کشورهای منطقه در مسائل مختلف مو جود و ترغیب آنها به پیروی از خط مشی سیاسی عربستان و در نتیجه ، سیاست کلی غرب و آمریکا ، نوعی رهبری و برتری استراتژیک سیاسی ، نظامی واقتصادی نیز به عربستان داده است . بدیهی است که نقش تعیین کننده عربستان در شورای همکاری هم متکی به توان اقتصادی آن کشور و هم برخاسته از وابستگی شدید به غرب است.(43)وی می افزاید: رژیم وهابی در منطقه به عنوان محافظ منافع اقتصادی غرب ایفای نقش می نماید و همواره با استفاده از نفوذ سیاسی و دیپلماسی خود در میان کشورهای عضو اوپک به ویژه کشورهای عرب عضو این سازمان ، در راستای حفظ منافع اقتصادی غرب بهره برداری کرده است .
اما پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و تغییر موازنه قدرت در منطقه ، و بر هم خوردن ساختار قبلی غربی ها ، نقش دیپلماسی عربستان به عنوان عامل همگرایی نیروهای طرفدار غرب در این بخش از جهان ، با مسئولیت بیشتری ، اهمیت بیشتری نیز یافت و از این نظر، برقدرت و اعتبار آن کشور در منطقه افزوده شد .کوتاه سخن این که به دلیل 1- ضعف های ذاتی بیشتر دولت های عرب منطقه2-شکست رژیم بعثی عراق در جنگ تحمیلی علیه ایران و در نتیجه ، بی اعتمادی کشورهای منطقه نسبت به سیاست های عراق ، رژیم وهابی عربستان با کمک و خواسته اربابان غربی خویش به ویژه آمریکا روز به روز نفوذ بیشتری در منطقه به دست آورد و دولت های کوچک این بخش از جهان را بیش از پیش به خود وابسته سازد .(44)چنانکه اشاره شد کشور عربستان درمنطقه به دلیل ضعف اغلب کشور های عربی از اهمیت و قدرت خاصی برخوردار است و از این رو مورد توجه دولت های غربی بوده و به عنوان محافظ منافع آنان ایفای نقش و وظیفه میی نماید. اما ضعف های كشور های اعراب منطقه را در موازنه با قدرت سیاسی ، اقتصادی و نظامی عربستان ، می توان در زمینه های زیر برشمرد:
1- کمی وسعت قلمرو و تعداد جمعیت
کشورهای عرب نشين منطقه نسبت به عربستان از مساحت وجمعيت كمي بر خوردارند ، دیگر کشورها از 500 کیلومتر تا 430 هزار کیلومتر مربع مساحت دارند، در حالی که تنها مساحت عربستان بیش از 24/2 میلیون کیلومتر مربع است. جمعیت این کشورها نیز به جز عراق ويمن ، نسبت به عربستان بسياركم و اندک استچنانكه گفته شده کشورهای دیگر منطقه جمعیتی بین 290 هزار تا 8/1 میلیون نفر دارند. در همین حال، براساس برآورد بانک جهانی ، جمعیت عربستان 6/11 میلیون نفر برآوردشده است. این تفاوت ها می تواند بالقوه باعث نفوذ وتسلط بيشتر عربستان، درکشورهای ضعیف اعراب منطقه به حساب آید .
2- ضعف و وابستگي اقتصاد کشورهای منطقه از درآمد نفت
از لحاظ اقتصادي بیشتر کشورهای عربي منطقه نسبت به عربستان داراي اقتصاد ضعیف و وابستة هستند ، زيرا آنها نیز که عمدتا از طريق در آمد نفت تأمين مي شوند، ، آشفتگی دایمی بازار جهانی نفت و کمی نسبی تولید ، همواره در معرض خطر ناشی از بحران های اقتصادی و زد و بندهای نفتی بین المللی هستند .اما در چنین وضعيتي عربستان با منافع گسترده و تولید عظیم نفتی و ذخایر فراوان ارزی خود از مهره های مهم در بازار جهانی نفت به شمار می آید. این کشور باچنين موقعيتي مي تواند با ايجادتغییردر میزان تولید و کاهش قیمت نفت ،آثار اقتصادی مهمی برجای گذارد و ثبات کشور هاي ضعیف منطقه را به خطر اندازد .قدرت مالی دولت وهابی عربستان ، برتری این کشوررا درمنطقه وجهان عرب نمایان می سازد .
3- ضعف های قدرت نظامی کشورهای عرب و قدرت نسبی عربستان
از بُعد قدرت نظامي نيز كشور عربستان با اكثر كشور هاي عربي منطقه قابل مقايسه نيست به عنوان مثال ، شمار نیروهای مسلح کشورهای حوزه خلیج فارس (به جز ایران ، عراق و عربستان) بین 2800 نفر (بحرین) تا 43 هزار نفر (امارات) و شمار کل آنها حدود 85 هزار نفر است ، عربستان به تنهایی ، افزون بر 67 هزار نفر نیروی مسلح دارد.(45) این گونه تفاوت وبرتری هاي نظامی عربستان با برخورداری از تجهیزات فراوان نسبت به دیگر کشورهای جنوبی خلیج فارس ، باعث سلطه ونفوذ آن کشور بر كشور هاي ضعيف عربي ومنطقه مي گردد .
4- وابستگی اقتصادی و سیاسی كشور هاي عربي
بیشتر کشورهای منطقه ازاسقلال وخود كفايي لازم اقتصادي وسياسي برخوردار نيستند بلكه به قدرت های خارجی وابسته اند، كه اين وابستگی نظام های اقتصادی و سیاسی آنان را در قبال تحولات اقتصادی ، سیاسی و نظامی جهانی و منطقه ای آسیب پذیر کرده است . اما در چنين شرايطي دولت وهابی عربستان می کوشد خود را به عنوان پشتیبان همه این کشورها در زمینه های اقتصادی ، نظامی و سیاسی مطرح و تحمیل کند . برخورداري عربستان از قدرت نظامی بيشتر نسبت به اين كشورها نیز عامل اطمینان بخشی برای این دولت های وابسته وضعیف شده است و آنها که درك وخودباوري از مفهوم استقلال را ندارند ، برای حفظ موجودیت خود حمایت عربستان را كه نفوذ آن را بدنبال دارد می پذیرند .
اسد عليزاده مي گويد :«نفوذ سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی دولت وهابی عربستان آنچنان گسترده و مؤثر بوده است که برخی کشورهای عرب منطقه مانند: امارات ، کشور دوم وهابی در منطقه به شمار می آید .این کشور در سیاست های خود ، هماهنگ و همگام با عربستان ، در تبلیغ و گسترش وهابیت در تمامزمینه ها تلاش می کند . نقش امارات در پیدایش گروه وهابی ، تندرو و خشن طالبان ، مؤید این ادعاست».(46)
14)عملکرد برخی افراد نا آگاه و افراطی
آیت الله مکارم تحت عنوان«وظیفه ای خطیر علمای اسلام»می نگارد:
از آنجا که گاه کارهای بعضی از عوام بهانه هایی به دست مخالفان می دهد سزاوار است همه علماء اعلام و دانشمندان اسلام از حرکات نسنجیده بعضی از عوام در کنار قبر پیامبر یا ائمه بقیع و سایر امامان معصوم وقور شهداء و بزرگان اسلام جلوگیری کنند و مفهوم واقعی زیارت و توسل و تبرک وشفاعت طلبیدن را به آنها تعلیم دهند.به همه مردم بگویند، همه چیز وهمه کار به دست خدا و او مسبب الاسباب و قاضی الحاجات و کاشف الکربات و کافی المهمات است. و اگر پیامبر(ص) و امامان معصوم متوسل می شویم آنها به اذن پروردگار وبا استمداد از ذاتاک او کاری انجام می دهند یا پیشگاه خداوند شفاعت می کنند و از او تقاضای بر آمدن حاجت می نمایند.سجده کردن بعضی از عوام در برابر قبور مقدس تعبیرات که بوی الوهیت نسبت به آنان می دهد گره زدن چیزی به ضریح آنان و مانند اینها، همه از امور ناشایست ومشکل آفرین است و چهره یک کار مثبت و بسیار سازنده (زیارت) را دگرگون می سازد و بهانه به دست این و آن می دهد تا مردم را از برکات زیارات محروم سازند(48)
نویسنده کتاب چالش های فکری وسیاسی وهابیت می گوید:
«ابن عبدالوهاب و نجدیان با نسبت دادن کفر وشرک و بدعت به مسلمانان ، به قتل وغارت پرداختند. البته رفتار های غلات شیعه نیز بر این ادعا و بینش دامن می زد . وهابیان با دستاویز قرر دادن عقاید باطل آنها ، مردمان نجد را بر می انگیختند . در واقع ، القای روحیه ای جهادی ، بدعت زدایی و مبارزه با کافران و مشرکان ، عوام الناس را پیرامون ابن عبدالوهاب و محمد سعودی گرد می آورد وزمینه ساز گسترش وهابیت می گشت».(49)
15)استفاده از وسائل ارتباطی
16)تلاش بی وقفه فرهنگی در راستای ترویج وهابیت
1- تألیف و چاپ و نشر کتاب هایی با تیراژبالا بر ضد دیگر مذاهب اسلامی به زبانهای گوناگن، و به طور رایگان قرار دادن آنها به زائران مکه ومدینه.
2- تحقیق و چاپ و نشر کتاب های ابن تیمیه وشاگردانش که افکار او را داشته ووام دار او بوده اند و نیز ترجمه آن کتابها که عموما بر ضد مذاهب دیگر خصوصا برضد شیعه است . آنان این کتاب ها را به انحاء مختلف بین مسلمانان توزیع می کنند .
3- ترویج افکار ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب بین مسلمین، و این که دین صحیح همین است و به دنبال آن پیاده کردن آن در بین مسلمین.
4- استفادۀ از رایزنی های فرهنگی دولت سعودی در کشور های مختلف جهان برای انتشار افکار وهابیت و توزیع کتاب های علمای خود که اکثر آنها بر ضدّ دیگر مذاهب اسلامی است.
5- استخدام افراد در کشور های مختلف و تأسیس مراکز علمی توسط آنها برای جلب افراد وافکار عمومی مردم ، تا در صورتی که ساده لوح بودند آنان رابه مذهب خود جلب کنند ، و گر نه با تطمیع ودادن اموال بسیار و در صورت عملی نشدن دو مورد قبل ، با تهدید و ارعاب او را پیرو مذهب خود کنند که می توان از باب مثال ، به سپاه صحابه در پاکستان و طالبان در افغانستان وندوۀ العلماء در هندوستان اشاره کرد.
6- تصویب اعطای مدرک لیسانس ودکتری به دانشجویان و محققان مشغول به تحصیل دردانشگاه های عربستان ودیگر کشور ها، برای مقالات و کتاب ها و تحقیقات بر ضد دیگر مذاهب اسلامی یا در راستای تأیید عقاید ابن تیمیه و پیروان او . و لذا هر روز شاهد گستردگی بیشتری در مورد کتاب آنان هستیم .
7- انتخاب خطیبان مخصوص به جهت نماز های جمعه ، علی الخصوص در مسجدالحرام ومسجدالنبی (صلی الله علیه وآله) در ایام حج وماه مبارک رمضان ، به جهت ترویج افکار ابن تیمیه و محمد ابن عبد الوهاب ، وتبلیغات مسموم وزهر آگین بر ضد دیگر مذاهب اسلامی .
8- تنظیم ونشر نوار های صوتی و ویدیویی و سی دی های تصویری به زبان ها واشکال مختلف بر ضد دیگر مذاهب اسلامی و ترویج افکار وهابیان ، بین حجاج و مسلمانان کشور های اسلامی .
9- قرار داد وتبانی با مجلّه ها و نشریات و روز نامه های جهان به جهت چاپ و انتشار عقاید خود و تهاجم گسترده بر ضد مخالفان.
10- ایجاد مراکز رادیویی و تلویزیونی و ماهواره ای به زبان های مختلف بر ضد مخالفان و انتشار عقاید وهابیت.
11- نفوذ در کشور های فقیر اسلامی و کمک رسانی مالی وغیر مالی از قبیل ساختن مسجد و تأسیس مراکز مختلف به جهت ایجاد محبوبیت و جلب اذهان عمومی مردم ، تا از این راه ، افکار خود را منتشر ساخته و مردم را بر ضدّ مخالفان تحریک نمایند.
12- استخدام مزدورانی قلم به دست و اجیر کردن آن ها از بین دیگر مذاهب اسلامی به جهت خدمت به آیین وهابیت .
13- تربیت اشخاصی به جهت مناظره و بحث و به کار گیری آنا در مراسم حج و اعزام آن ها به خارج از کشور برای تبلیغ آیین وهابیت(51)
نتایج و پیشنهادات:
پينوشتها:
31.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص114
32.شناخت عربستان ، صص37-34
33.همان ، صص37-34
34.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص114، به نقل از ساختار حکومت عربستان. -
35.وهابیان را بهتر بشناسیم ، ص 27.
36.وهابيت مباني فكري و كارنامه عملي ، ص 34-36.
37.وهابیگری ، صص 14-13 .
38.اکبر،چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص116
39. ،سلفی گری وپاسخ به شبهات،صص204و205.
40. تحلیلی نو بر عقاید وهابیان ، ص24.
41.همانن ، ص 107
42.چالش های فکری و سیاسی وهابیت ، ص119
43.همان،ص121
44. همان ، صص121-119.
45.همان ، ص123.
46.همان ، ص124.
47.شیعه پاسخ می گوید ، صص247و248.
48.همان ص 111
49.چالش های فکری وسیاسی وهابیت ، ص 108.
50.www.askquran.ir.
51.وهابیا را بهتر بشناسیم ، ص 18.
1. ابراهیمی ، محمد حسين ،تحلیلی نو بر عقاید وهابیان ، قم، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه ،چاپ چهارم1379
2.اسد علي زاده ، اكبر : چالش خاي فكري و سياسي هاي وهابيت ، قم ،مركز پژوهش صدا وسيماي اسلامي ، چاپ دوم 1386.
3.الگار ، حامد : وهابيگري ، ترجمه احمد نمايي ،مشهد ،بنياد پژوهش هاي اسلامي ، 1387
4.رضوانی ، علی اصغر، سلفی گری (وهابیت) و پاسخ به شبهات ، قم ، مسجدمقدس جمکران ، چاپ ششم، 1388.
5. رضوانی ، علی اصغروهابیان را بهتر بشناسیم، ، قم ، دلیل ما ، چاپ دوم، 1389
6.صالحی ، سیدعباس ، هفته نامه پگاه ، قم ، موسسه فرهنگی پاسدار اسلام . ش 226 ، 4اسفند 1386.
7.سبحاني ، جعفر ، وهابيت مباني فكري و كارنامه عملي،قم، موسسه امام صادق(ع)،چاپ اول،1380
8.فقيهي ، علي اصغر : وهابيان ،تهران ، اسماعيليان ، چاپ دوم 1364.
9.فؤاد، ابراهیم، شیعیان عربستان ، تهران، مؤسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین المللی ابرارمعاصر، چاپ اول 1386.
10.محمدی آشنانی ، علی ، شناخت عربستان ،تهران، مشعر، چاپ اول 1381.
11. مسترهمفر،خاطرات مسترهمفر،ترجمه علي كاظمي ،قم،اخلاق، چاپ سوم،1385
12.مكارم شيرازي ، ناصر : شیعه پاسخ می گوید ،قم ، مدرسة الامام علي (ع) چاپ هفتم 1386
13.موثقی ، احمد ، جنبشهای اسلامی معاصر، تهران، انتشارات سمت،چاپ دهم 1386 .
14. مكارم شيرازي ، ناصر : وهابيت بر سر دوراهي ،قم ، مدرسة الامام علي (ع) چاپ اول 1384
15.نشریه فرهنگ پویا،فصلنامه فرهنگي–اجتماعي وسياسي،نشریه دانشجویی پویا،قم،ش7، اسفند1386.
www.askquran.i16
/ج
ادامه مطلب