بررسی شبهات وهابیت (2) تبرک

بررسی شبهات وهابیت (2) تبرک
منبع : راسخون
معناي تبرک
تبرک در لغت به معناي طلب برکت است و برکت به معناي زيادت و رشد يا سعادت است.[1] تبرک به چيزي؛ يعني طلب برکت از طريق آن شيء. و در اصطلاح به معناي طلب برکت از طريق چيزها يا حقيقت هايي است که خداوند متعال براي آنها امتيازها و مقام هاي خاصي قرار داده است؛ همانند لمس کردن يا بوسيدن دست پيامبر(صلي الله عليه وآله) يا برخي از آثار آن حضرت بعد از وفاتش.تبرک در قرآن کريم
کلمه برکت در قرآن کريم با الفاظ گوناگوني به کار رفته است؛ براي افاده اين معنا که برخي از اشخاص يا مکان های معيني را خداوند متعال به جهات خاصي نوعي برکت افاضه کرده است. ما در اینجا به ذکر برخی از این موارد بسنده خواهیم کرد.1) برکت در اشخاص
2) برکت در مکان
1)برکت در اشخاص
خداوند متعال درباره اهل بيت (عليهم السلام)، يا اهل بيت ابراهيم (عليه السلام) مي فرمايد: رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَکاتُهُ عَلَيْکُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَميدٌ مَجيدٌ؛ [2] رحمت و برکات خدا مخصوص شما اهل بيت رسالت است، زيرا خداوند بسيار ستوده و بزرگوار است.2 ـ هم چنين درباره حضرت عيسي (عليه السلام) مي فرمايد: وَ جَعَلَني مُبارَکًا أَيْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصاني بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَيًّا؛ [3] و مرا هر کجا باشم براي جهانيان مايه رحمت و برکت گردانيد و تا زنده ام به عبادت نماز و زکات سفارش کرد.
2)برکت در مکان
لفظ برکت و مشتقّات آن در مورد برخي از اماکن و بخش هايي از زمين يا زمان نيز به کار برده شده است:1 ـ خداوند متعال راجع به مکه مکرمه مي فرمايد: إِنَّ أَوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلَّذي بِبَکَّةَ مُبارَکًا وَ هُدًي لِلْعالَمينَ؛ [4] همانا اولين خانه اي که براي مکان عبادت مردم بنا شده مکه است که در آن برکت و هدايت خلايق است.
2 ـ در رابطه با مسجد الأقصي و اطراف آن مي فرمايد: سُبْحانَ الَّذي أَسْري بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَي الْمَسْجِدِ اْلأَقْصَي الَّذي بارَکْنا حَوْلَهُ؛ [5] پاک و منزه است خدايي که در شبي بنده خود را از مسجد الحرام به مسجد الاقصي سوق داد که پيرامونش را مبارک و پرنعمت ساخت.
تبرک در روايات
با مراجعه به روايات با طيف بسياري از کلمات نبوي و اهل بيت (عليهم السلام) مواجه مي شويم که سخن از تبرک به ميان آورده و محمّد و آل محمّد (صلي الله عليه وآله) را اشخاص مبارک، معرفي نموده اند:1 ـ پيامبر(صلي الله عليه وآله) در کيفيت صلوات چنين دستور داده اند که بگوييد: اللّهم صلّ علي محمّد و علي آل محمّد کما صلّيت علي ابراهيم، و بارک علي محمّد و علي آل محمّد، کما بارکت علي ابراهيم في العالمين انّک حميد مجيد و السلام کما قد علمتم. [6] .
2 ـ در صحيح بخاري در کيفيت صلوات به رسول خدا (صلي الله عليه وآله) چنين آمده است: اللّهم صلّ علي محمّد عبدک و رسولک، کما صلّيت علي ابراهيم و بارک علي محمّد و آل محمّد کما بارکت علي ابراهيم. [7] .
تبرک در تاريخ
تبرک به آثار انبيا، از جمله مسائلي است که در امت هاي ديني پيشين نيز سابقه داشته است، اينک به نمونه هايي از آن اشاره مي کنيم:1 - خداوند متعال در مورد تبرک حضرت يعقوب (عليه السلام) به پيراهن فرزندش حضرت يوسف (عليه السلام) و فرستادن آن براي پدرش يعقوب (عليه السلام) از قول حضرت يوسف (عليه السلام) مي فرمايد: اذْهَبُوا بِقَميصي هذا فَأَلْقُوهُ عَلي وَجْهِ أَبي يَأْتِ بَصيرًا؛ [8] پيراهن مرا نزد پدرم يعقوب برده بر روي او افکنيد تا ديدگانش بينا شود.
برادران حضرت يوسف (عليه السلام) امر برادر خود را امتثال نموده و پيراهن را برداشته و بر صورت يعقوب (عليه السلام) انداختند. پدري که در فراق فرزندش بر اثر شدّت حزن و زيادي اشک نابينا شده بود. در اين هنگام به اذن خداوند متعال چشمان پدر به برکت پيراهن يوسف (عليه السلام) بينا شد. البته خداوند متعال قدرت دارد که اين عمل را مستقيماً انجام دهد، ولي از آن جا که عالم عالِم اسباب و مسببات است و اسباب نيز برخي مادي و برخي معنوي است، حکمت الهي بر اين تعلق گرفته که در انبيا و صالحين و آثارشان برکت قرار دهد تا از اين طريق مردم به آنها اعتقاد پيدا کرده و به آنها نزديک شوند و در نتيجه با الگو قرار دادن آنان به خداوند تقربّ پيدا کرده و به ثواب او نائل آيند.
2 ـ از جمله موارد ديگري که قرآن در مورد امت هاي ديني پيشين به آن اشاره کرده، تبرک جستن بني اسرائيل به تابوتي است که در آن آثار آل موسي و آل هارون بوده است. خداوند متعال در قرآن کريم قصه پيامبر بني اسرائيل که بشارت به پادشاهي طالوت داد، اين چنين حکايت مي کند: إِنَّ آيَةَ مُلْکِهِ أَنْ يَأْتِيَکُمُ التّابُوتُ فيهِ سَکينَةٌ مِنْ رَبِّکُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَکَ آلُ مُوسي وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ الْمَلائِکَةُ؛ [9] نشانه پادشاهي او اين است که آن صندوق(عهد)که در آن آرامش خاطري از جانب پروردگارتان، و بازمانده اي از آنچه خاندان موسي و خاندان هارون(در آن)بر جاي نهاده اند در حالي که فرشتگان آن را حمل مي کنند به سوي شما خواهد آمد.
اين تابوت همان تابوتي است که به امر خدا مادر حضرت موسي (عليه السلام) فرزندش را در آن قرار داد و بر روي آب رها نمود، اين تابوت در بين بني اسرائيل احترام خاصي داشت؛ به حدّي که به آن تبرک مي جستند. حضرت موسي (عليه السلام) قبل از وفاتش، الواح و زره خود و آنچه از آيات نبوّت بود در آن قرار داد و نزد وصيّ اش يوشع به وديعه گذارد. اين صندوق نزد بني اسرائيل بود و آن را از ديد مردم پنهان نگه مي داشتند. بني اسرائيل تا مادامي که تابوت نزدشان بود در عزت و رفاه بودند، ولي هنگامي که گناه کرده و به تابوت بي احترامي کردند، خداوند آن را مخفي نمود. آنان بعد از مدّتي، آن را از يکي از انبيايشان خواستند؛ خداوند متعال طالوت را پادشاه آنان کرد و نشانه ملک او، همان صندوق(عهد)بود.
زمخشري مي گويد: تابوت، صندوق تورات بوده است، و هرگاه حضرت موسي(عليه السلام) در صدد قتال برمي آمد آن را بيرون آورده و در منظر بني اسرائيل قرار مي داد تا با ديدن آن آرامش پيدا کرده و در جهاد سست نگردند.... [10] .
سيره صحابه در تبرک به پيامبر در زمان حياتش
ابن حجر مي گويد: هر مولودي که در عصر پيامبر(صلي الله عليه وآله) بوده قطعاً پيامبر(صلي الله عليه وآله) را ديده است، زيرا اصحاب انگيزه فراواني داشتند تا فرزندان خود را به نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله) آورده تا به پيامبر(صلي الله عليه وآله) متبرک ساخته و پيامبر(صلي الله عليه وآله) او را تحنيک کند.[11] حتي گفته شده که بعد از فتح مکه، اهالي آن فرزندانشان را نزد پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي آوردند تا دست مبارکش را بر سرشان کشيده و دعاي به برکت نمايد. [12] .در اين زمينه روايات فراواني است که به برخي از آنها اشاره مي کنيم:
1 ـ عايشه نقل مي کند: صحابه دائماً فرزندان خود را نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله) مي آوردند تا آنان را تحنيک کرده و مبارک گرداند. [13] .
2 ـ امّ قيس فرزندش را ـ که هنوز غذا نخورده بود ـ نزد رسول خدا (صلي الله عليه وآله) آورد و او را در دامن آن حضرت (صلي الله عليه وآله) قرار داد.... [14] .
ابن حجر در شرح اين حديث مي گويد: از اين حديث استفاده مي شود که تحنيک طفل و تبرک به اهل فضل مستحب است. [15].
3 ـ انس مي گويد: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را ديدم که حلاّق سر مبارکش را مي تراشيد و اصحاب دور وجودش طواف مي کردند تا اگر دانه مويي از سر حضرت (صلي الله عليه وآله) جدا شود بر دستان آنها قرار گيرد. [16] .
4 ـ ابي حجيفه مي گويد: خدمت رسول خدا (صلي الله عليه وآله) رسيدم، در حالي که وضو مي گرفت و مردم بر هم سبقت مي گرفتند تا از آب وضوي پيامبر(صلي الله عليه وآله) بهره ببرند. هر کس از آن آب بر مي داشت، براي تبرک به خود مي ماليد و کسي هم که به آن دسترسي پيدا نمي کرد از رطوبت ديگري استفاده مي برد. [17] .
عروه از مسور و ديگران نقل مي کند: هنگام وضوي رسول خدا (صلي الله عليه وآله)، نزديک بود که مردم به دليل هجوم آوردن براي تبرک از آب وضوي پيامبر(صلي الله عليه وآله) خودشان را هلاک کنند. [18] .
5 ـ سعد مي گويد: از اصحاب رسول خدا شنيدم که مي گفتند: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) کنار چاه بضاعه آمد و با دلوي از چاه آب کشيد و با آن وضو گرفت و بقيه آن را داخل چاه ريخت. بعد از اين جريان هرگاه شخصي مريض مي شد، از آن چاه آب مي کشيدند و او را مي شستند؛ و فوراً شفا مي يافت. [19] .
6 ـ ابوايوب انصاري مي گويد: بعد از آن که رسول خدا (صلي الله عليه وآله) وارد خانه ما شد؛ من براي حضرتش غذا مي آوردم، هنگامي که ظرف غذا را بر مي گرداندم، من و همسرم از محل دست هاي پيامبر(صلي الله عليه وآله) در غذا به نيت تبرک برداشته و استفاده مي کرديم. [20] .
رأي ابن تيميه و احمد بن حنبل در تبرک
ابن تيميه در کتاب اقتضاء الصراط المستقيم نقل مي کند: احمد بن حنبل و غير او اجازه داده اند تا انسان منبر و جا دستي پيامبر(صلي الله عليه وآله) را بر روي منبر براي تبرک مسح نمايد، ولي مسح قبر آن حضرت را رخصت نداده اند. ولي در روايتي که به آن اشاره می کنیم احمد بن حنبل مسح قبر پيامبر(صلي الله عليه وآله) را نيز جايز شمرده است.عبدالله بن احمد بن حنبل مي گويد از پدرم درباره حکم کسي که به منبر رسول خدا دست مي کشد و تبرک مي جويد و آن را مي بوسد و با قبر نيز همين کار را مي کند تا ثواب ببرد، پرسيدم. گفت: اشکالي ندارد.[21]
تبرک صحابه و تابعين به آثار پيامبر بعد از وفاتش
1 ـ نقل است که معاويه هنگام وفات وصيت کرد که با پيراهن، شلوار، قبا و مقداري از موي پيامبر(صلي الله عليه وآله) دفن شود. [22] .2 ـ عمر بن عبدالعزيز هنگام وفاتش دستور داد: مو و ناخني از پيامبر(صلي الله عليه وآله) را آورده و در کفنش قرار دهند. [23] .
3 ـ ابن سعد مي گويد: در حنوط انس بن مالک، کيسه اي از مشک و مويي از موهاي رسول خدا (صلي الله عليه وآله) را قرار دادند. [24] .
4 ـ ابن سيرين مي گويد: به عبيده گفتم: نزد ما مقداري از موي پيامبر(صلي الله عليه وآله) از طرف انس يا اهل او باقي مانده که براي من محبوب تر است از دنيا و آخرت. [25] .
5 ـ صفيه مي گويد: هرگاه عمر بر ما وارد مي شد دستور مي داد تا کاسه اي که از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) نزد ما بود به او دهيم، سپس آن را از آب زمزم پر مي نمود و از آن مي آشاميد و به قصد تبرک بر صورتش مي پاشيد. [26] .
7 ـ ابن سيرين نقل مي کند: نزد انس بن مالک، عصايي از رسول خدا (صلي الله عليه وآله) بود که بعد از وفاتش آن را با او بين پهلو و پيراهنش دفن نمودند. [27] .
تبرک به قبر رسول الله(صلی الله علیه و آله)
1 ـ سمهودي نقل مي کند: عبدالله بن عمر دست راستش را بر قبر شريف پيامبر(صلي الله عليه وآله) مي ماليد و بلال نيز صورتش را. آن گاه از عبدالله بن احمد بن حنبل نقل مي کند که اين عمل به جهت شدت محبت بوده، و بدين جهت تعظيم و احترام اشکالي ندارد. [28] .2 - بلال، مؤذن پيامبر، رسول خدا را در خواب ديد که به او مي فرمايد: اي بلال، اين چه جفايي است؟ آيا وقت آن نشده که به زيارت من آيي؟بلال بيدار شد و اندوهگين و ترسان گشت. بر مرکب خود سوار شده به زيارت قبر پيامبر درمدينه آمد و شروع کرد به گريستن و صورت بر قبر پيامبر ماليدن. چون حسن و حسين عليهماالسلام آمدند، آن دو را درآغوش کشيد و بوسيد.[29] .
3 -محمد بن احمد رملي، از بزرگان شافعيه درشرح (منهاج) گفته است: سايه بان گذاشتن روي قبرو بوسيدن صندوق قبر و لمس کردن آن هنگام زيارت، مکروه است، مگر آن که به قصد تبرک باشد، همچنان که فتوا داده اند اگر کسي در اثر ازدحام نمي تواند حجرالاسود را لمس کند، با عصا به آن اشاره کند، آن گاه عصا را ببوسد.[30] .
4 - مروان روزي مردي را ديد که صورت و پيشاني بر قبر پيامبر نهاده است. گردن او را گرفت و گفت: مي داني چه مي کني؟ وقتي سربلند کرد، ديد ابوايوب انصاري است. ابوايوب گفت: آري! من سراغ سنگ نيامده ام، سراغ رسول الله آمده ام. از آن حضرت شنيدم که مي فرمود: بر دين گريه نکنيد وقتي که شايستگان عهده دار آن شوند، بلکه زماني بر دين گريه کنيد که نااهلان عهده دار و والي آن گردند![31] .
نتیجه
فيض و فضل خداوند از دو طريق بربندگانش نازل ميشود؛ گاهي از طريق اسباب عادي و مادي، و گاهي از طريق اسباب غير عادي؛ گرچه تأثير هر دو طريق عادي و غير عادي به اذن و اراده الهي وابسته است. بر همين مبنا، مسلمانان به آثار رسول خداصلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم از قبيل: موي آن حضرت، آب وضو، لباس، ظروف و بدن مطهر آن حضرت و...تبرک ميجستند، تا اينکه به صورت سنّتي در بين صحابه در آمد و سپس تابعين و صالحين در عصرهاي بعدي از آنان پيروي نمودند.
ابن هشام در کتاب خود، در ضمن فصلي که براي صلح حديبيه گشوده است مينويسد: ((قريش، عروة ابن مسعود ثقفي را به نزد پيامبر فرستادند. او مدّتي در محضر رسول خداصلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم نشست و پس از آنکه از قصد پيامبر براي حرکت به طرف مکه خبردار شد، به سوي قريش بازگشت و از آنچه ديده بود گزارش داد و گفت: وقتي محمّد وضو ميگيرد اصحابش براي گرفتن آب وضوي او از يکديگر سبقت ميگيرند و هر مويي که از سر او ميافتد برميدارند...)).[32]
بسياري از انديشمندان مسلمان، وقايعي را که در زمينه تبرّک صحابه بهآثار پيامبر صلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم رخ داده است، ثبت و ضبط کرده و کتابها نوشتهاند. محور اين کتابها پيرامون: تبرّک با کام برداري اطفال به وسيله پيامبر صلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم، تبرک به وسيله مسح يا مس پيامبر صلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم، استفاده از آب وضو و غسل و باقيمانده خوردنيها و نوشيدنيهاي آن حضرت است. البته تبرک جستن صحابه منحصر در اين موارد نيست، آنان از آبي که حضرت در آن دست کرده يا از آن نوشيده، مو، ناخن، ظرف آب، جاي لبها، منبر، سکههاي طلايي که به کسي داده بودند و بالاخره به قبر آن حضرت تبرک ميجستند و با گذاردن گونههاي خود بر تربت پاک آن حضرت، اشک ميريختند.
علامه محقق، محمد طاهر ابن عبدالقادر، از علماي مکه مکرّمه، کتابي با عنوان «تبرّک الصّحابه بآثار الرسول» نگاشته است. در بخشي از اين کتاب آمده است:
((صحابه رسول خدا صلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم که الگوي هدايت يافتگان و صالحانند، بر تبرّک به آثار رسول خدا صلَّي اللَّه عليه و آله و سلَّم، اتفاق نظر دارند.آنان خود از مو، آب وضو، عرق، لباس، ظروف، تماس با بدن آن حضرت و... تبرّک مييافتند. اينگونه تبرّکها در زمان آن حضرت انجام ميشد و ايشان با عدم مخالفتشان، آن را تأييد ميکردند و اين خود دليل محکمي بر مشروعيّت اين اعمال است و اگر مشروعيت نداشت و مورد تأييد آن حضرت نبود، قطعاً پيامبر از آن نهي ميکردند و جلوگيري مينمودند. ))
ودر آخر اینکه ؛ از آن جا که قبور و حرمهاي مطهر پيامبر خدا و اهل بيت عصمت (ع) منتسب به آنان است، علاقه مندي به آستان بلندشان و برکت يافتن از قبور پاکشان، جزء سنتهاي ديني است، چه به صورت دست کشيدن و لمس کردن، چه بوسيدن و چه صورت برقبور و آستان آنان نهادن. هيچ يک از اينها هم با توحيد و پرستش خداوند، ناسازگار نيست. بزرگان دين و پيشوايان مذاهب مختلف اسلامي پيوسته در آستان (اولياء خدا) متواضعانه زمين ادب مي بوسيدند و چهره بر آستان بلندشان مي ساييدندو با تربت قبر آنان تبرک مي جستند. پس این کار به هیچ وجه شرک نیست بلکه عین توحید است.
«إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَ إِمَّا كَفُورًا»(سوره انسان،آیه3)
پی نوشت ها :
1- لسان العرب ، ج10،ص 390 و صحاح اللغة ، ج4،ص 1075
2- سوره هود، آیه 73
3- سوره مریم، آیه 31
4- سوره آل عمران، آیه 96
5- سوره إسراء، آیه 1
6- صحیح مسلم، کتاب الصلاة، باب الصلاة النبی(صلی الله علیه و آله) بعد التشهد
7- صحیح بخاری، ج 3، ص 119،کتاب التفسیر، تفسیر سورة الاحزاب
8- سوره یوسف، آیه 93
9- سوره بقره، آیه 248
10- تفسیر کشاف، ج 1، ص 293
11- تحنیک عبارت است از اولین خوردنی که به طفل میخورانند از تربت یا چیز دیگر
12- الإصابة، ترجمه ولید بن عقبه، ج 3، ص 638، رقم 9147
13- مسند احمد، ج 7، ص 303، ح 25243
14- صحیح بخاری، ج 1، ص 62، کتاب الغسل
15- فتح الباری، ج 1، ص 326، کتاب الوضوء
16- صحیح مسلم با شرح نووی، ج 15، ص 83 – مسند احمد، ج3، ص 591
17- صحیح بخاری، ج 1، ص 55، کتاب الوضوء، باب استعمال فضل وضوء الناس
18- همان
19- الطبقات الکبری، ج 1، ص 2، ح 184
20- البدایة و النهایة، ج 3، ص 201 – سیره ابن هشام، ج 2، ص 144
21- وفاء الوفاء، ج 4، ص 1414
22- السیرة الحلبیة، ج 3، ص 109 – تاریخ دمشق، ج 59، ص 229
23- طبقات ابن سعد، ترجمه عمر بن عبد العزیز، ج 5، ص 406
24- همان ، ج7، ص25، ترجمه انس
25- صحیح بخاری، ج 1، ص 51، کتاب الوضوء، باب الماء یغسل شعر الانسان
26- الإصابة، ترجمه فراس، ج 3، ص 202 – اسد الغابه، ج 1، ص208
27- البدایة و النهایة، ج 6، ص 6
28- وفاء الوفاء، ج 4، ص 1405
29- شفاءالسقام، سبکی، ص 39 – اسد الغابه، ج 1، ص 208
30- کنز المطالب، حمزاوی، ص 19
31- مستدرک حاکم، ج 4، ص 515 – وفاء الوفاء، ج 2، ص 410
32- السیرة النبویة 2/314 ، صلح حدیبیه
ادامه مطلب
راهى که پیامبر (ص) براى وحدت ترسیم نمود

راهى که پیامبر (ص) براى وحدت ترسیم نمود
الف: پیشگویى از تفرقه تلخ و شکننده میان امّت اسلامى:
شکى نیست که پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله از آینده امّت اسلامى و از اختلافى که پس از ایشان ایجاد مىشد، باخبر بود و از این رو، از پىآمد تلخ تفرقه میان آنان هشدار داده، با صراحت فرمود:
تفرّقت الیهود على إحدى وسبعین فرقه أو اثنتین وسبعین فرقه والنصارى مثل ذلک وتفترق امّتى على ثلاث وسبعین فرقه(1)؛
همان طورى که امّت موسى و عیسى به هفتاد و یک و یا هفتاد و دو فرقه منشعب شدند امّت من نیز به هفتاد و سه فرقه متفرّق خواهند شد.
و در برخى دیگر از روایات آمده که حضرت فرمود:
کلّهم فى النار إلاّ ملّه واحده(2)؛ یعنى جز یک فرقه، تمام فرقهها در آتش هستند.
و نیز تردیدى نیست که اختلاف عمده امّت اسلامى بر سر رهبرى بود. چنان که شهرستانى، عالم مشهور اهل سنّت مىگوید:
وأعظم خلاف بین الأمه خلاف الإمامه، إذ ما سُلّ سیف فى الإسلام على قاعده دینیّه مثل ما سُلّ على الإمامه فى کلّ زمان(3)؛ بزرگترین اختلاف میان امّت اسلامى اختلاف در امامت بود و هیچ زمان نسبت به یک امر دینى همانند امر امامت شمشیر کشیده نشده است.
در این جا این پرسشها مطرح مىشود: آیا پیامبر اکرم صلىاللهعلیهوآله که با تلاش بیست و سه ساله خویش حکومت اسلامى را تأسیس نمود، نسبت به آینده آن بىتفاوت بوده است؟
آیا بدون انتخاب جانشین براى هدایت و سرپرستى امّت اسلامى، دار فانى را وداع فرموده است؟
آیا رسول اللّه صلىاللهعلیهوآله راهى براى جلوگیرى از تفرقه و اختلاف معیّن ننموده است؟
این پرسشها و صدها سؤال دیگر که نیازمند پاسخ صحیح از ناحیه کسانى است که عقیده دارند پیامبر گرامى صلىاللهعلیهوآله جانشین بعد از خویش را معین نفرمود و موضوع انتخاب را به عهده امّت واگذار نمود.
ب: تمسک به قرآن و عترت تنها راه وحدت:
با مراجعه به کتابهاى فریقین (شیعه و سنّى) درمىیابیم که رسول گرامى صلىاللهعلیهوآله راه را براى رفع اختلاف و ایجاد وحدت براى ملّت اسلامى نشان داده و تکلیف را براى همگان روشن ساخته است.
ایشان تنها عامل وحدت را «تمسّک به قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام » معیّن فرموده است.
مىتوان گفت: بهترین عامل، بلکه منحصرترین راه براى تقریب میان مذاهب و وحدت میان مسلمانان، عمل به توصیه رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله در تمسّک به قرآن و اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام که ضامن هدایت و بیمه از هر گونه ضلالت و گمراهى است، مىباشد.
رسول گرامى صلىاللهعلیهوآله بارها نسبت به تمسّک مردم به قرآن و اهلبیت علیهمالسلام گوشزد نمود و فرموده است:
إنّى تارک فیکم ما إن تمسّکتم به لن تضلّوا بعدی، أحدهما أعظم من الآخر، کتاب اللّه حبل ممدود من السماء إلى الأرض وعترتی أهل بیتی ولن یتفرّقا حتّى یردا علیّ الحوض، فانظروا کیف تخلفونی فیهما(4)؛ من دو چیز گرانبها در میان شما به یادگار مىگذارم، اگر به آن دو چنگ زدید، هیچگاه گمراه نخواهید شد، یکى از این دو، بزرگتر و مهمتر از دیگرى است، کتاب خدا (قرآن) این ریسمان الهى که از آسمان تا زمین کشیده شده است و عترت و خاندان من، این دو از هم دیگر جدا نخواهند شد تا کنار حوض بر من وارد شوند، پس بیندیشید که چگونه حقّ مرا در باره این دو ادا مىکنید.
برخى از بزرگان اهل سنّت این روایت را صحیح شمردهاند(5).
در برخى از روایات بهجاى ثقلین تعبیر به دو خلیفه و جانشین شده است:
إنّی تارک فیکم خلیفتین: کتاب اللّه ... وعترتی أهل بیتى، وأنّهما لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض(6)؛ من دو جانشین در میان شما مىگذارم: کتاب خدا و عترت و اهل بیت من و آن دو از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض به من ملحق شوند.
و در بعضى از روایات آمده است:
فلا تقدّموهما فتَهلِکوا، ولا تُقَصِّروا عنهما فتهلکوا، ولا تعلّموهم فإنّهم أعلم منکم(7)؛ بر آنان پیشى نگیرید و فاصله نداشته باشید که موجب هلاکت است و در مقام آموزش به آنان نباشید که آنان از همه شما داناترند.
ج: تفسیر حبل اللّه به اهل بیت علیهمالسلام :
برخى از مفسّران بزرگ اهل سنّت مانند فخر رازى این حدیث را در ذیل آیه «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا(8)»(9) آوردهاند.
هم چنین آلوسى که تفکّر سلفى و وهّابى دارد این حدیث را در تفسیر آیه شریفه از زید بن ثابت نقل کرده، مىگوید: «وورد بمعنى ذلک أخبار کثیره(10)؛ به این مضمون، روایات زیادى وارد شده است». ثعلبى متوفّاى ۴۲۷، از مفسّران اهل سنّت در تفسیر آیه شریفه از امام صادق علیهالسلام نقل کرده که فرمود:
نحن حبل اللّه الذى قال اللّه: «وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعًا وَلاتَفَرَّقُوا»(11) و (12)؛ ما اهل بیت، همان ریسمان خداوندى هستیم که خداوند در قرآن فرموده: همگى به ریسمان خدا چنگ بزنید و دچار تفرقه نشوید.
حاکم حسکانى (متوفّاى حدود ۴۷۰) از علماى اهل سنّت نیز از رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله نقل کرده که فرمود:
من أحبّ أن یرکب سفینه النجاه ویتمسّک بالعروه الوثقى ویعتصم بحبل اللّه المتین فلیوال علیّا ولیأتمّ بالهداه من ولده(13)؛ هر کس دوست دارد که سوار کشتى نجات شود و به ستون قابل اعتماد تکیه کند و به ریسمان محکم الهى چنگ زند، على را ولى خود انتخاب کند و فرزندان هدایتگر على را امامان خویش قرار دهد.
پی نوشت:
(1) سنن ترمذى، ج ۴، ص ۱۳۴، ح ۲۷۷۸، أبواب الإیمان، باب افتراق الأمّه؛ مسند أحمد، ج ۲، ص۳۳۲، ح ۱۲۰۳ و سنن ابن ماجه، ج ۲، ص ۱۳۲۱، ح ۳۹۹۱.
ترمذى گفته است: «حدیث أبی هریره، حدیث حسن»؛ حدیث ابوهریره، حدیث خوب است. سنن ترمذى، ج ۴، ص ۱۳۴، ح ۲۷۷۸.
ناصر الدین البانى وهّابى گفته است: «این حدیث صحیح است». سلسله الأحادیث الصحیحه، ج ۱، ص ۳۵۸، ح ۲۰۴ و ج ۳، ص ۴۸۰، ح ۱۴۹۲.
حاکم نیشابورى گفته است: «هذا حدیث صحیح على شرط مسلم ولمیخرجاه»؛ این حدیث بر مبناى شرایط مسلم، صحیح است. مستدرک، ج ۱، ص ۱۲۸ و ۶، ج ۴، ص ۴۳۰. هیثمى نیز حدیث را صحیح مىداند. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۷۹ و ۱۸۹.
(2) سنن ترمذى، ج ۴، ص ۱۳۵، ح ۲۷۷۹.
ر.ک: مسند أحمد، ج ۳، ص ۱۴۵، مستدرک، ج ۱، ص ۱۲۹؛ مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۸۹ و ج ۶، ص ۲۳۳ و ۲۲۶؛ مصنف عبدالرزاق صنعانى، ج ۱۰، ص ۱۵۵ و ۱۵۶؛ عمرو بن أبى عاصم، کتاب السنه، ص ۷ و کشف الخفاء عجلونى، ج ۱، ص ۱۴۹ و ۳۰۹.
(3) ملل و نحل، ۳۰.
(4) صحیح ترمذى، ج ۵، ص ۳۲۹، ح ۳۸۷۶، درّ المنثور، ج ۶، ص ۷ و ۳۰۶؛ صواعق المحرقه، ص ۱۴۷ و ۲۲۶؛ أسد الغابه، ج ۲، ص ۱۲ و تفسیر ابن کثیر، ج ۴، ص ۱۱۳.
(5) ابن کثیر دمشقى سلفى متعصّب مىنویسد: «وقد ثبت فى الصحیح أنّ رسول اللّه صلىاللهعلیهوآله قال فى خطبته بغدیر خم: «إنّى تارک فیکم الثقلین کتاب اللّه وعترتى وإنّهما لمیفترقا حتّى یردا علیّ الحوض؛ در روایت صحیح آمده که رسول اکرم صلىاللهعلیهوآله در خطبه غدیر فرمود: من دو چیز گرانبها در میان شما مىگذارم، کتاب خدا و عترت خود و این دو از یکدیگر جدا نخواهند شد تا نزد حوض کوثر به من ملحق شوند». تفسیر ابنکثیر، ج ۴، ص ۱۲۲.
و همچنین گفته: «قال شیخنا أبو عبد اللّه الذهبى: وهذا حدیث صحیح؛ استاد من، ذهبى گفته است که این روایت صحیح است. بدایه ونهایه، ج ۵، ص ۲۲۸.
ناصر الدین البانى وهّابى نیز به صحّت حدیث ثقلین تصریح کرده است. صحیح الجامع الصغیر، ج ۲، ص ۲۱۷، ح ۲۴۵۴ و ج ۱، ص ۴۸۲، ح ۲۴۵۷.
حاکم نیشابورى گفته است: «هذا حدیث صحیح على شرط الشیخین ولم یخرجاه بطوله؛ این حدیث مطابق شرط بخارى و مسلم صحیح است و آن دو در کتاب صحیح خویش نیاوردهاند». مستدرک، ج ۳، ص ۱۰۹.
هیثمى نیز حدیث را صحیح شمرده است. مجمع الزوائد، ج ۱، ص ۱۷۰.
ابن حجر مکى در کتابى که بر ضدّ شیعه نوشته گفته است: «روى هذا الحدیث ثلاثون صحابیّا وإنّ کثیرا من طرقه صحیح وحسن؛ این روایت را سى نفر از صحابه نقل کردهاند و بسیارى از سندهاى آن صحیح و نیکو است». صواعق المحرقه، ص ۱۲۲.
(6) مسند أحمد، ج ۵، ص ۱۸۲ و ۱۸۹، به دو طریق صحیح، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۶۲؛ الجامع الصغیر، ج ۱، ص ۴۰۲ و درّ المنثور، ج ۲، ص ۶۰.
(7) معجم کبیر طبرانى، ج ۵، ص ۱۶۶، ح ۴۹۷۱، مجمع الزوائد، ج ۹، ص ۱۶۳ و درّ المنثور، ج ۲، ص ۶۰.
(8) آل عمران (۳) آیه ۱۰۳: همگى به ریسمان خدا چنگ زنید و پراکنده نشوید.
(9) رازى در تفسیر آیه مىگوید: «وروى عن أبی سعید الخدری عن النبیّ صلىاللهعلیهوآله أنّه قال: إنّی تارک فیکم الثقلین، کتاب اللّه تعالى حبل ممدود من السماء إلى الأرض، وعترتی أهل بیتی». تفسیر رازى، ج ۸، ص ۱۷۳.
(10) آلوسى در تفسیر آیه مىگوید: «وأخرج أحمد عن زید بن ثابت قال: قال رسول اللّه صلىاللهعلیهوآله : إنّی تارک فیکم خلیفتین کتاب اللّه عزّوجلّ ممدود مابین السماء والأرض وعترتی أهل بیتی وإنّهما لن یفترقا حتّى یردا علیّ الحوض وورد بمعنى ذلک أخبار کثیره». تفسیر آلوسى، ج ۴، ص ۱۸.
(11) آل عمران (۳) آیه ۱۰۳.
(12) تفسیر ثعلبى (الکشف والبیان) ج ۳، ص ۱۶۳؛ شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۸، ح ۱۷۷، قندوزى از ثعلبى در ینابیع الموده لذوى القربى، ج ۱، ص ۳۵۶ و ج ۲، ص ۳۶۸ و ۴۴۰ و صواعق المحرقه، «باب حادى عشر، فصل اوّل»، ص ۱۵۱.
(13) شواهد التنزیل، ج ۱، ص ۱۶۸، ح ۱۷۷.
منبع:پایگاه اطلاع رسانی سبطین
ادامه مطلب
مبانی فکری و کارنامه ننگین فرقه ضاله

مبانی فکری و کارنامه ننگین فرقه ضاله
احمد بن تیمیه نجدی (پایهگذار وهابیت) در سال ۶۶۱ هجری قمری پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان که از توابع شام است بدنیا آمد. تحصیلات اولیه را تا ۱۷ سالگی در آن سرزمین به پایان برد در آن روزگار که حمله مغولان به اطراف شام ترس عجیبی در دلها افکنده بود سبب شد که عبدالحلیم، پدر احمد، همراه خانواده و جمعی از بستگان، حرّان را به سوی دمشق ترک گویند و در آنجا اقامت کنند. تا سال ۶۹۸ هـ. ق چیزی از احمد شنیده نشد، ولی از آغاز قرن هشتم افکار مخرب وی ظهور و بروز یافت. خصوصاً زمانیکه ساکنین حماه از وی خواستند آیه الرحمن علی العرش استوی را تفسیر کند، در تفسیر این آیه برای خداوند جایگاهی در فراز آسمانها که بر عرش و سریری متکی است تعیین کرد.
انتشار پاسخ ابن تیمیه در دمشق و اطراف آن غوغایی به راه انداخت بطوری که علمایی همچون جلال الدین حنفی، قاضی وقت، محاکمه وی را خواستار شدند. قاضی او را احضار کرد ولی او در محاکمه حاضر نشد. ابن تیمیه، پیوسته افکار عمومی را به نظرات خلاف مشهور و رایج خود متشنج و پریشان میکرد، تا اینکه بالاخره در سال ۷۰۵ هـ. ق در دادگاه محکوم و به مصر تبعید شد. وی در سال ۷۰۷ از زندان آزاد شد ولی تا سال ۷۱۲ به شام برگشت و در آنجا به نشر افکار و نظریات خود پرداخت، تا اینکه مجدداً در سال ۷۲۱ محکوم به زندان شد و در سال ۷۲۸ در زندان مرد.
ذکر بیانیههایی که عالمان بزرگ شام و مصر درباره ابن تیمیه صادر کردهاند، در این مقاله نمیگنجد لذا برای نمونه به برگزیدهای از آنها اکتفا میکنیم تا نقش او در تشویش افکار عمومی آن زمان و پاشیدن بذر نفاق در بین مردم روشن شود.
ابن تیمیه جهانگرد معروف در سفرنامه خود معروف به رحله ابن بطوطه مینویسد: من در دمشق فقیه بزرگ حنابله تقی الدین بن تیمیه را دیدم، او در فنون گوناگون سخن میگفت ولی در عقل او چیزی بود، آنگاه میافزاید: او در یکی از جمعهها در مسجدی مشغول وعظ و ارشاد بود و من نیز شرکت کردم از جمله گفتار او این بود: خداوند از عرش به آسمان نخست فرود میآید مانند فرود آمدن من از منبر،این سخن را گفت و یک پله از منبر پائین آمد، در این هنگام فقیهی مالکی به نام ابن الزهرا به مقابله برخاست، و سخن او را رد کرد، مردم به طرفداری از ابن تیمیه برخاستند و فقیه معترض را با مشت و کفش زدند[۱].
این نمونهای از عقاید اوست که شاهد عینی کاملاً بی طرف، با گوش خود شنیده و دیده است هرگاه مردی با این پایه از درایت و آگاهی از عقاید و معارف به تحلیل بپردازد باید از پیامدهای آن به خدا پناه برد.
شمس الدین ذهبی، دانشمند مشهور اهل سنت، در علم حدیث و رجال و درایه سر آمد عصر خویش بود و همچون ابن تیمیه آیین حنبلی داشت. وی در نامه بلند و پندآمیزش به ابن تیمیه چنین مینویسد: آیا وقت آن نرسیده که از جهالت دست برداری و توبه کنی؟! بدان که تو به دهه هفتاد عمر خودگام نهادهای و مرگت نزدیک شده است. به خدا قسم، فکر نمیکنم تو بیاد مرگ باشی، بلکه کسانی را هم که بیاد مرگ هستند تحقیر میکنی! فکر نمیکنم سخن مرا بپذیری و به پند من گوش دهی؛ بلکه بر آنی که در برابر نامه کوتاه من، درازگویی کنی تا من رشته سخن را قطع کنم. تو پیوسته در فکر پیروزی بر من هستی تا من سکوت اختیار کنم!
تو که با من ـ که میدانی دوست تو هستم ـ این چنین میکنی، پس با دشمنانت چه خواهی کرد؟! به خدا قسم در میان دشمنان تو افراد صالح و خردمند و دانشور فراوانند، چنان که در بین دوستانت نیز افراد گنه کار و دروغگو و نادان و بیعار، زیاد به چشم میخوردند! بدان خوشحالم که از من بدگویی میکنی؛ ولی از نصیحتم پندگیر[۲].
سُبکی، محقق هم عصر ابن تیمیه، معتقد است ابن تیمیه در عقاید اسلامی بدعت گذاشت و ارکان اسلام را درهم شکست. او با اتفاق مسلمانان به مخالفت پرداخت و سخنی گفت که لازمه آن جسمانی بودن خدا و مرکب بودن ذات اوست تا آنجا که به ازلی بودن عالم ملتزم شد و با این سخنان حتی از ۷۳ فرقه نیز بیرون رفت[۳].
ابن شاکر کتبی در شرح حال ابن تیمیه از رسالهای یاد میکند که وی درباره فضایل معاویه و عدم جواز لعن یزید نوشته است[۴]. ابن حجر هیتمی دانشمند اهل سنت که در زمره بزرگان علما محسوب میشود، ابن تیمیه را فردی میداند که خداوند او را خوار و گمراه و کور و کر کرده است و پیشوایان اهل سنت بر فساد افکار و اقوال او تصریح دارند. هر کس میخواهد از عقاید وی آگاه شود به کتابهای ابوالحسن سُبکی و فرزندش تاج الدین و غیر آنان رجوع کند.
سخنان ابن تیمیه فاقد ارزش بوده و او فردی بدعتگزار، گمراه گمراهگر و غیر معتدل است. خداوند، به عدلش با او رفتار کرده و ما را از شر عقیده و راه و رسم وی حفظ کند![۵]
انتقادات مستمر دانشمندان وقت، موجب انزوای ابن تیمیه شد و مرامش به تدریج به دست نسیان سپرده شد، چندان که دیگر کسی از افکار وی دم نمیزد، گویی در جهان چنین کسی نبوده و چنین افکاری را عرضه نکرده است. بر اثر مبارزات یاد شده، از مکتب ابن تیمیه جز در کتابهای شاگرد وی، ابن قیّم جوزی (۶۹۱ ـ ۷۵۱) نامی باقی نماند. حتی خود ابن قیم نیز در کتاب الروح به چالش با استاد خود پرداخته است.
اکنون باید دید چگونه این مکتب بار دیگر در قرن ۱۲ هجری از انزوا و گم نامی بدر آمد و برخی مجدداً به نشر و ترویج آن پرداختند؟
حدود پانصد سال بعد از ابن تیمیه، آراء وی توسط فردی موسوم به محمد بن عبدالوهاب از انزوا و گمنامی بدر آمد و با ترویج آن بوسیله قدرت شمشیر، موجی نو از تفرقه و کشتار بین مسلمانان به راه افتاد. متأسفانه طرح مجدد افکار ابن تیمیه از سوی محمد بن عبدالوهاب در شرایط و اوضاع تاریخی بسیار نامناسبی صورت گرفت. چنان که گویی اساساً وضع این افکار، برای ایجاد شکاف و اختلاف میان مسلمین، آن هم در بدترین اوضاع و شرایط تاریخی بود! ترویج آراء ابن تیمیه از سوی محمد بن عبد الوهاب (که عنوان مکتب وهابیت را به خود گرفت) و سپس حمله وهابیان با پشتیبانی سیاسی ـ نظامی شیوخ برخی از قبایل نجد به مناطق مسلمان نشین حجاز و عراق و شام و یمن، در دهههای نخست قرن ۱۳ هجری صورت پذیرفت، این در حالی بود که امت اسلامی از چهار سو مورد هجمه و حمله شدید استعمارگران مسیحی قرار داشت.
انگلیسیها، فرانسویها، روسهای تزاری و آمریکائیها هر کدام به نوبه خود در قرن ۱۹ میلادی گرگ صفتانه امت مظلوم و پریشان اسلامی را مورد حمله قرار داده بودند.
در چنین دوران سختی که مسلمانان نیاز حیاتی به همدلی و همکاری بر ضد دشمن مشترک داشتند، محمد بن عبد الوهاب مسلمانان را به جرم شفاعت خواهی از پاکان و زیارت قبور اولیاء خدا مشرک و بتپرست و واجب القتل خواند! و اعراب بادیهنشین را برانگیخت که مناطق سنینشین و شیعهنشین حجاز و عراق و شام و یمن را به خاک و خون بکشند و اموال مسلمین را ـ به عنوان غنیمت جهاد با کفار ـ به غارت برند!
نکته بسیار عجیب و غیر قابل هضم در این کار، جریان فتوای محمد بن عبدالوهاب (مثلاً بعنوان فقیه) به تکفیر مسلمانان جهان و تشویق و پیروان خویش به قتل و غارت فجیع آنان به اتهام شرک و بتپرستی است که صحنههای جانگدازی در طول دو قرن اخیر پیش آورده است، چنین فتوایی در بین پیروان ادیان الهی کمتر سابقه دارد.
وی در کتاب کشف الشبهات مینویسد: کسانی که فرشتگان و پیامبران و اولیاء الله را شفیع قرار داده، و به وسیله آن نزد پروردگار تقرب میجویند، خونشان حلال و قتل آنان جایز است.[۶]
خشونت و وحشیگری که در ذات این مکتب نهفته و مظاهر آن در حمله و کشتار بیسابقه مردم مظلوم کربلای معلی در سال ۱۳۴۳ هجری قمری که حدود ۷۰۰۰ نفر از علماء سادات و مردم را قلع و قمع کردند بسیار دور از باور و انسانیت است[۷]!
ـ پایهگذار وهابیت
محمد بن عبد الوهاب در سال ۱۱۱۵ هـ.ق در شهر عُینیه از توابع نجد بدنیا آمد، پدر او عبدالوهاب قاضی شهر به شمار میرفت. محمد بن عبدالوهاب فقه حنبلی را در زادگاه خود آموخت. سپس برای تکمیل معلومات رهسپار مدینه منوره شد و در آنجا به تحصیل حدیث و فقه پرداخت.در دوران تحصیل در مدینه، گاهی مطالبی بر زبانش جاری میشد که از عقایدی خاص حکایت داشت، چندان که اساتید وی از آیندهاش نگران شده و میگفتند: اگر این فرد به تبلیغ بپردازد گروهی را گمراه خواهد کرد.
چندی بعد، محمد بن عبدالوهاب مدینه را به سوی نقاط دیگر ترک کرد و چهار سال در بصره و پنج سال در بغداد و یکسال در کردستان و دو سال در همدان اقامت کردهاند. زمانی هم در اصفهان و قم ساکن بوده و بعد از طریق بصره به احساء و سپس به اقامتگاه پدرش حُریمله رفت.
تا زمانیکه پدرش در قید حیات بود وی کمتر سخن میگفت. تنها گاهی میان او و پدرش نزاعی در میگرفت. ولی پس از مرگ پدر به سال ۱۱۵۳هـ. ق، پرده از عقاید خود برداشت. تبلیغات محمد بن عبد الوهاب در شهر حُریمله افکار عمومی را بر آشفت، به گونهای که ناچار شد این شهر را به قصد اقامت در زادگاهش ترک کند، در زادگاهش (عینیه) با حاکم وقت، عثمان بن مَعمر، تماس گرفت و دعوت جدید خود را با او در میان نهاد و قرار شد که ان با پشتیبانی حاکم، آیین خود را تبلیغ کند ولی طولی نکشید که فرمانروای احساء که مقامی بالاتر از حاکم عییینه داشت عمل عثمان را ناروا شمرد و دستور دار هر چه زودتر فرزند عبد الوهاب را از شهر بیرون کند.
محمد بن عبد الوهاب ناچار شد برای اقامت و تبلیغ مفاسدش محل دیگری را برای زندگی انتخاب کند، بنابراین به منطقهای به نام دِرعیه رفت. حاکم درعیه محمد بن سعود (جد آل سعود) بود. او دعوت خود را با حاکم در میان گذاشت و هر دو پیمان بستند که رشته دعوت از آن محمد بن عبد الوهاب و زمام حکومت در دست محمد بن سعود باشد. برای استحکام روابط ازدواجی نیز بین دو خانواده صورت گرفت.
محمد بن عبد الوهاب این بار تبلیغات مسمومش را در پرتوی قدرت حاکم آغاز نمود. به زودی هجوم به قبایل اطراف و شهرهای نزدیک شروع شد و سیل غنایم از اطراف و اکناف به شهر درعیه، که شهر فقیر و بدبختی بود، سرازیر گشت، این غنایم، چیزی جز اموال مسلمانان منطقه نجد نبود که با متهم شدن به شرک و بت پرستی، اموال و ثروتشان بر سپاه محمد بن عبد الوهاب حلال شده بود! تا آنجا که آلوسی که خود تمایلات وهابی گری دارد، از مورّخی بنام ابن بشر نجدی چنین نقل میکند: من در آغاز کار شاهد فقر و تنگدستی مردم درعیه بودم ولی بعدها این شهر در زمان سعود (نوه محمد بن سعود) به صورت شهری ثروتمند در آمد، تا آنجا که سلاحهای مردم آن با زر و سیم زینت شده بود. بر اسبان اصیل و نجیب سوار میشدند و لباسهای فاخر میپوشیدند و از تمام لوازم ثروت بهره مند بودند، به حدی که زبان از شرح آن قاصر است.
عوامل گسترش وهابیت
به طور کلی میتوان گفت دو عامل به انتشار دعوت محمد بن عبد الوهاب در میان اعراب بادیه نشین نجد کمک زیادی کرد:۱ـ حمایت سیاسی ـ نظامی آل سعود از محمد بن عبد الوهاب.
۲ـ دوری مردم نجد از تمدن و معارف و حقایق اسلامی.
توضیح بیشتر اینکه: جنگهایی که وهابیان در نجد و خارج از نجد (حجاز، یمن، شام، عراق و...) میکردند، جاذبهای دلفریب داشت به گونهای که ثروت هر شهری که با قهر و غلبه بر آن دست مییافتند، بر مهاجمین حلال بود، اگر میتوانستند آنرا جزو تصرفات و املاک خود قرار میدادند و در غیر این صورت، به غنایمی که به دست آورده بودند اکتفا میکردند.
ـ جنایات وهابیت
کشتار شیعیان به دست وهابیان در عتبات عالیات، صفحهای سیاه در تاریخ اسلام است. صلاح الدین مختار، که از نویسندگان وهابی است، مینویسد: در سال ۱۲۱۶هـ . ق امیر سعود با قشون بسیار متشکل از مردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و دیگر نقاط به قصد عراق حرکت کرد، وی در ماه ذی قعده به کربلا رسید و آنجا را محاصره کرد. سپاهش برج و باروی شهر را خراب کرده، به زور وارد شهر شدند و بیشتر مردم را که در کوچه و بازار و خانهها بودند به قتل رساندند. سپس نزدیک ظهر با اموال و غنایم فراوان از شهر خارج شدند و در نقطهای به نام ابیض گرد آمدند. خمس اموال غارت شده را خود سعود برداشت و بقیه به نسبت هر پیاده یک سهم و هر سواره دو سهم، بین مهاجمین تقسیم شد.
ابن بُشر، مورخ نجدی، درباره حمله وهابیان به نجف مینویسد: در سال ۱۲۲۰ سعود با سپاهی انبوه به قصد حمله به نجف حرکت کرد و سپاه خود را در اطراف آن شهر فرود آورد. وی دستور داد با روی شهر را خراب کنند، ولی هنگامی که سپاه او به نزدیکی شهر رسیدند خندق عریض و عمیقی دیدند، که امکان عبور از روی آن وجود نداشت. در جنگی که بین طرفین رخ داد بر اثر تیراندازی از باروهای شهر، عدهای از سپاهیان سعود کشته شدند و بقیه آنها از گرد شهر عقب نشسته و به غارت روستاهای اطراف پرداختند.
ممکن است تصور شود که وهابیان، تنها بلاد شیعه نشین را مورد تاخت و تاز قرار میدادند. ولی این اندیشه به هیچ وجه درست نیست و باید گفت: کلیه مناطق مسلمان نشین حجاز و عراق و شام، آماج حملات آنها قرار داشت و تاریخ در این مورد از هجومهای وحشیانهای گزارش میدهد که مجال شرح آن نیست. برای نمونه تنها به یک مورد اشاره میکنیم: جمیل صدقی در خصوص فتح طائف به دست وهابیان مینویسد: از پلیدترین کارهای وهابیان، قتل عام مردم است که بر صغیر و کبیر رحم نکردند، طفل شیر خوار را بر روی سینه مادرش سر میبریدند، و جمعی را که مشغول فرا گرفتن قرآن بودند، همه را کشتند. چون در خانهها کسی باقی نماند به دکانها و مساجد رفتند و هر که را دیدند، حتی گروهی را که در حال رکوع وسجود بودند، کشتند. کتابها را که در میان آنها تعدادی قرآن و و دیگر کتب حدیث و فقه بود در کوچه و بازار افکندند و آنها را پایمال کردند. این وقایع خونبار در سال ۱۲۱۷ هـ.ق اتفاق افتاد.
وهابیان پس از قتل عام طائف، نامهای به علمای مکه نوشتند و آنان را به آئین خویش دعوت کردند. سپس صبر کردند حج منقضی شد و حاجیان از مکه بیرون رفتند، آنگاه قصد مکه نمودند.
علمای مکه در کنار کعبه گرد آمدند تا به نامه وهابیان نجد پاسخ گویند، در حین گفتگو و مشاوره آنان، ناگهان جمعی از ستمدیگان طائف داخل مسجد الحرام شدند و آنچه بر آنان گذشته بود. بیان کردند و در میان مردم مکه شایع شد که وهابیان به مکه آمده و کشتار خواهند کرد. مردم مکه سخت در وحشت و اضطرارب افتادند، چندان که گویی قیامت بر پا شده است ابو حامد خطیب در مسجد الحرام به منبر رفت و نامه وهابیان و جواب علماء در رد عقاید آنان را قرائت کرد. آنگاه خطاب به علماء و قضات و ارباب فتوا گفت: گفتار نجدیان را شنیدید و عقایدشان را دانستید. درباره آنان چه میگویید؟ همه علماء و مفتیان مذاهب اربعه اهل سنت، از مکه مکرمه و سایر بلاد اسلامی که برای ادای مناسک حج گرد آمده بودند، به کفر وهابیان حکم کردند و بر امیر مکه واجب دانستند به مقابله با آنان اقدام کند و افزودند که بر مسلمین واجب است او را یاری کنند و با وی در جهاد علیه وهابیان شرکت نماید و هر کس بدن عذر تخلف کند گنه کار بوده و هر کس در این راه شرکت کند مجاهد، و در صورت کشته شدن شهید خواهد بود. در این امر بین تمام علمای مسلمانان اجماع بود و فتوای مزبور را نوشته و همه مهر کردند.
پی نوشت:
[۱] - رحله ابن بطوطه: ص ۹۵ ـ ۹۶.
[۲] - تکمله السیف الصیقل: ص ۱۰۹ ـ ۱۹۲.
[۳] - الدره المضیّه فی الرد علی ابن تیمیه، شبکی، ص ۵.
[۴] - فوات الوفیات، کتبی: ج ۱، ص۷۷.
[۵] - الفتاوی الحدیثه:ص ۸۶.
[۶] - کشف الشبهات: ص ۵۸ ـ ۸۷، چاپ دارالقلم.
[۷] ـ کشف الارتیاب: ص ۷۷ ـ شهداء الفضیله، علامه امینی: ص ۳۸۸.
ادامه مطلب
مراجع عظام تقلید و تفکر انحرافى وهّابیّت

مراجع عظام تقلید و تفکر انحرافى وهّابیّت
امام خمینى قدسسره مىفرمایند:
مگر مسلمانان نمىبینند که امروز مراکز وهابیت در جهان به کانون هاى فتنه و جاسوسى مبدل شدهاند که از یک طرف اسلام اشرافیّت، اسلام ابوسفیان، ... و اسلام آمریکایى را ترویج میکنند و از طرف دیگر سر بر آستان سرور خویش آمریکاى جهان خوار میگذارند(1). و در وصیتنامه سیاسى الهى خود مىنویسند:
و مىبینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادى از ثروتهاى بىپایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محالّ تبلیغاتِ مذهبِ ضد قرآنى مىکند و وهابیت، این مذهب سراپا بى اساس و خرافاتى را ترویج مىکند؛ و مردم و ملتهاى غافل را سوق به سوى ابرقدرتها مىدهد و از اسلام عزیز و قرآن کریم براى هدم اسلام و قرآن بهرهبردارى مىکند(2).
حضرت آیت اللّه العظمى فاضل لنکرانى فرمودند:
براى همه آگاهان روشن است که وهابیت، که به اتفاق همه گروههاى مسلمین، از اسلام خارج است و مولود کفر و یهود مىباشد، هیچ فلسفه وجودى به جز مخالفت با اسلام و قرآن و ایجاد تفرقه میان مسلمین ندارد. این گروه نه تنها به دنبال هدم مظاهر مقدس شیعه، بلکه در صدد از بین بردن همه آثار و مقدسات اسلامى، از جمله مرقد نبى اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است؛ و روزى قرآن و کعبه مقدسه را نشانه خواهند رفت(3).
مقام معظم رهبرى (حفظه الله) مى فرماید:
از اول، وهّابیّت را براى ضربه زدن به وحدت اسلام و ایجاد پایگاهى ـ مثل اسرائیل ـ در بین جامعهى مسلمانها بهوجود آوردند. همچنان که اسرائیل را براى اینکه پایگاهى علیه اسلام درست کنند، به وجود آوردند، حکومت وهّابیّت و این روءساى نجد را بهوجود آوردند تا داخل جامعهى اسلامى، مرکز امنى داشته باشند که به خودشان وابسته باشد و مىبینید هم که وابستهاند.
الان این سلاطینى که در بقعهالاسلام وهّابى هستند، از این که به وابستگى و رفاقت و طرفدارى خودشان از سیاستهاى دشمنان اسلام - یعنى آمریکا - تصریح کنند، ابایى ندارند و آن را پوشیده نمىدارند(4).
آیت الله العظمى مکارم شیرازى فرمودند:
دشمنان اسلام، وهابیون را براى تفرقه افکنى و سوء استفاده از مسلمانان در منطقه بسیج کردند(5). پیدایش فرقه وهابیت یکى از مشکلات و چالش هاى بزرگىاست که دین مبین اسلام در طول تاریخ خود با آن روبرو شده و به وسیله آن عقب افتاده است(6).
حضرت آیت اللّه صافى گلپایگانى مىنویسد:
هنگامى که کتاب العواصم من القواصم را خواندم، از تلاش نویسنده آن براى تفرقه میان مسلمانان شگفت زده شدم و به حقّ سوگند، به ذهنم خطور نمىکرد که در عصر حاضر یک مسلمانى براى دور کردن مسلمانان از همدیگر و ایجاد اختلاف میان آنان این چنین کوشش کند و همه مصلحان و منادیان وحدت را به نادانى و دروغگویى و نفاق و حیله، متّهم سازد، بالاترین مصیبت اینجاست که این کتاب توسّط دانشگاه بزرگ مدینه منوّره چاپ و منتشر شده است.
آرى، مادامى که کتابهایى همانند الخطوط العریضه، الشیعه والسنه و العواصم من القواصم، بهوسیله دانشگاه اسلامى مدینه منوّره چاپ و منتشر مىشود و عداوت و دشمنى با اهل بیت عصمت و طهارت علیهمالسلام را آشکار نموده و حقایق تاریخى را انکار کرده و هرگونه وحدت میان مسلمانان را زیر سؤال برده و با منادیان وحدت به مخالفت برخاسته، چگونه مىشود به تقریب مذاهب اسلامى و وحدت مسلمین دست یافت؟(7) همچنین در دیدار اعضاى ستاد بازسازى عتبات عالیات، فرمودند:
وهابیان نه تنها با اهل بیت پیامبر علیهمالسلام بلکه با شخص رسولاللّه صلىاللهعلیهوآله دشمنى دارند و در صدد از بین بردن نام و تاریخ اسلام برآمدهاند. یاد و نام ائمه اطهار علیهمالسلام از بین رفتنى نیست و آن چیزى که به زودى خاموش مىشود، فتنه وهابیت در جهان است و تنها جنایتهاى آنهاست که در تاریخ باقى مىماند(8). براى این که روشن شود که تفکر وهّابیّت در ایجاد تفرقه مخالف قرآن و سنّت مىباشد، نخست موضوع وحدت از منظر قرآن و سنّت را بحث مىکنیم و آن گاه به عوامل تفرقه و نتایج شوم آن خواهیم پرداخت.
پی نوشت:
(1) صحیفه امام ج ۲۱ ص ۸۰، پیام امام خمینى به مناسبت سالگرد کشتار مکه.
(2) وصیت نامه سیاسى و الهى امام خمینى، ۲۶بهمن ۱۳۶۱ - ۱ جمادى الاولى ۱۴۰۳
(3) پیام معظم له به مناسبت تخریب مجدد حرمین شریفین عسکریین علیهماالسلام ، ۲۳/۳/۸۶.
(4) پایگاهاطلاع رسانى دفتر حفظ و نشر آثار مقام معظم رهبرى farsi.khamenei.ir.
(5) سایت: salaf.blogfa.com/post-۴۰۶.aspx//:http به نقل از خبرگزارى ایرنا، دوشنبه پنجم آذر ۱۳۸۶.
(6) بیانات معظم له در ابتداى درس خارج به مناسبت سال روز تخریب قبور ائمه بقیع، هشتم شوال ۱۴۲۷، دهم آبان ۱۳۸۵.
(7) براى آگاهى بیشتر، ر. ک: آیه اللّه العظمى صافى گلپایگانى، صوت الحق، ص ۱۷.
(8) سایت موءسسه آموزش مذاهب اسلامى، www.mazaheb.com، خبر گزارى فارس،www.farsnews.net
ادامه مطلب
وهابیت در بستر تاریخ

وهابیت در بستر تاریخ
او در سال ۷۲۸ در زندان قلعه دمشق جان سپرد ، که بامرگش افکار وى نیز به فراموشى سپرده شد.
ترویج مجدّد افکار باطل ابن تیمیّه توسّط محمّد بن عبد الوهّاب در سرزمین نجد و هماهنگى با محمّد بن سعود حاکم «دِرعیّه»، در سال ۱۱۵۷ آغاز گردید، که با نبردهاى خونین بر سواحل خلیج فارس و تمامى منطقه حجاز سلطه یافتند.
خاندان سعود به ترتیب یک دوره ۷۵ ساله، قدرت را در اختیار داشتند، که تا سال ۱۲۳۳ طول کشید، این افراد عبارت اند از: محمّد بن سعود، عبد العزیز بن محمّد، سعود بن عبد العزیز و عبد اللّه بن سعود.
با قلع و قمع دولت نجد به دست إبراهیم پاشاى عثمانى و قتل عبد اللّه بن سعود در اسلامبول، خاندان سعودى از قدرت ساقط شد، و براى مدتى قریب ۸۰ سال در عزلت گذراندند.
نخستین دولت سعودى:
محمّد بن سعود: حاکم وامام وهّابیّت بین سالهاى ۱۱۵۷ ـ ۱۱۷۹.عبد العزیز بن محمّد: (متولّد ۱۱۳۳، و متوفّاى ۱۲۱۸) رهبر وهّابیّت بعد از پدرش.
سعود بن عبد العزیز: (متوفّاى ۱۲۲۹).
عبد اللّه بن سعود: که در ۱۲۳۳، در استامبول کشته شد.
رهبران دینى وهّابیّت پس از فروپاشى:
ترکى بن عبد اللّه بن محمّد بن سعود، که در سال ۱۲۴۹ به قتل رسید.فیصل بن ترکى بن عبد اللّه (متولّد ۱۲۱۳، و متوفّاى ۱۲۸۲).
عبد الرحمن بن فیصل بن ترکی (متوفّاى ۱۳۴۶).
دوّمین دولت سعودى:
عبد العزیز بن عبد الرحمان در سال ۱۳۹۱ از کویت به نجد آمد، و با کمک بازماندگانى از پیروان مسلک وهّابیّت و با تکیه بر کمکهاى بى دریغ انگلیسى ها و فرانسوى ها، و در مدّت ۲۰ سال مبارزه و تلاش در تقسیم کشورهاى عربى، کشور عربستان سعودى را تأسیس کرد، که هم اکنون فرزندان وى بر این کشور حکومت مى کنند(۱).ملک عبد العزیز بن عبد الرحمن (متوفّاى ۱۳۷۳) در سال ۱۳۱۹ از کویت به ریاض برگشت ودر طىّ ۲۰ سال مبارزه، دوباره بر حجاز مسلط شد، و سلطنت آل سعود را پى ریزى کرد.
ملک سعود بن عبد العزیز: (متولّد ۱۳۱۹، متوفّاى ۱۳۸۸) .
ملک فیصل بن عبد العزیز: (متولّد ۱۳۲۴، متوفّاى ۱۳۹۵) در سال ۱۳۸۷ زمام دولت را به دست گرفت و به توسعه حرمین پرداخت.
ملک خالد بن عبد العزیز: (متولّد ۱۳۳۱، متوفّاى ۱۴۰۲) در سال ۱۳۹۵ زمام کشور را به دست گرفت.
ملک فهد بن عبد العزیز: (متولّد ۱۳۴۰)(۲).
ابن تیمیّه بنیانگذار فکرى وهّابیّت
أحمد بن تیمیّه در سال ۶۶۵ ق، پنج سال پس از سقوط خلافت بغداد در حرّان از توابع شام به دنیا آمد، و تحصیلات اولیّه را در آن سر زمین به پایان برد. پس از حمله مغول به اطراف شام و همراه خانواده اش به دمشق رفت و در آنجا اقامت گزید.در سال ۶۹۸ هـ ق، به تدریج آثار انحراف در وى ظاهر شد، خصوصاً به هنگام تفسیر آیه شریفه (الرَّحْمَـنُ عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى)(۳)، در شهر حماه(۴) براى خداوند تبارک وتعالى جایگاهى در فراز آسمانها که بر تخت سلطنت تکیه زده است، تعیین کرد(۵).
این تفسیر مخالف آیات قرآن چون: (لَیْسَ کَمِثْلِهِى شَىْءٌ )(۶) و (وَ لَمْ یَکُن لَّهُو کُفُوًا أَحَدُم )(۷) مى باشد که خداوند را از هر گونه تشبیه به صفات مخلوقات باز داشته است.
انتشار افکار باطل «ابن تیمیّه» در دمشق و اطراف آن غوغایى به پا کرد، گروهى از فقهاء علیه او قیام کرده و از جلال الدین حنفى قاضى وقت محاکمه وى را خواستار شدند، ولى وى از حضور در دادگاه امتناع ورزید.
«ابن تیمیّه» همواره با آراء خلاف خود افکار عمومى را متشنّج، و معتقدات عمومى را جریحه دار مى کرد، تا اینکه هشتم رجب سال ۷۰۵ هـ ق، قضات شهر همراه با وى در قصر نائب السلطنه حاضر شدند، و کتاب «الواسطیّه» وى قرائت شد، پس از دو جلسه مناظره با «کمال الدین زملکانى» و اثبات انحراف فکرى و عقیدتى «ابن تیمیّه» او را به مصر تبعید کردند.
در آنجا نیز بخاطر نشر اندیشه هاى انحرافی توسّط «ابن محلوف مالکى» قاضى وقت به زندان محکوم گشت، و سپس در ۲۳ ربیع الأوّل سال ۷۰۷ هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى بخاطر پافشارى بر نشر عقاید باطلش، قاضى «بدر الدین» وى را محاکمه کرد و احساس نمود که وى در قضیّه توسل به پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله وسلم) ادب را نسبت به حضرت رعایت نمى کند، بنابر این او را روانه زندان کرد(۸).
عاقبت در سال ۷۰۸ هـ ق، از زندان آزاد شد، ولى فعّالیّت مجدّد وى باعث شد که آخر ماه صفر سال ۷۰۹ هـ ق، به اسکندریّه مصر تبعید شود، و پس از هشت ماه به قاهره بازگردد.
ابن کثیر مى نویسد: در ۲۲ رجب سال ۷۲۰ هـ ق، به خاطر فتاواى دور از مذاهب اسلامى به دار السعاده احضار شد، و قضات هر چهار مذهب (حنفى، مالکى، شافعى و حنبلى) او را مذمّت و به زندان محکوم کردند، تا اینکه در دوّم محرّم سال ۷۲۱ هـ ق، از زندان آزاد گردید.
ابن حجر عسقلانى و شوکانى از علماء بزرگ اهل سنّت مى نویسند: قاضى شافعى دمشق دستور داد که در دمشق اعلان کنند که: «من اعتقد عقیده ابن تیمیّه حلّ دمه وماله»(۹).
هر کس معتقد به عقاید «ابن تیمیّه» باشد، خون و مالش حلال است.
انتقادات بزرگان اهل سنّت از «ابن تیمیّه»
برخى از شخصیّتهاى بزرگ اهل سنّت و معاصر «ابن تیمیّه»، مطالب وى را به نقد کشیده، و برخى کتابهایى مستقلّ در بطلان آراى او تألیف کردند، مانند: «تقى الدین سُبکى» که دو کتاب به نامهاى «شفاء السقام فی زیاره خیر الأنام» و «الدرّه المضیّه فی الردّ على ابن تیمیّه» نوشت.۱ ـ انتقاد تند ذهبى از ابن تیمیّه:
«ذهبى» دانشمند بلند آوازه عصر «ابن تیمیّه» در نامه اى خطاب به وى مى نویسد:«یا خیبه! من اتّبعک فإنّه معرض للزندقه والإنحلال .. فهل معظم أتباعک إلاّ قعید مربوط، خفیف العقل، أو عامیّ، کذّاب، بلید الذهن، أو غریب واجم قویّ المکر، أو ناشف صالح عدیم الفهم، فإن لم تصدّقنی ففتّشهم وزِنْهم بالعدل ... إلى متى تمدح کلامک بکیفیّه لا تمدح بها واللّه أحادیث الصحیحین، یا لیت أحادیث الصحیحین تسلم منک، بل فی کلّ وقت تغیر علیها بالتضعیف والإهدار أو بالتأویل والإنکار، أما آن لک أن ترعوی ؟ أما حان لک أن تتوب وتُنیب؟ أما أنت فی عشر السبعین وقد قرب الرحیل ، بلى واللّه ما أذکر أنّک تذکر الموت، بل تزدری بمن یذکر الموت، فما أظنّک تقبل على قولی وتصغی إلى وعظی، فإذا کان هذا حالک عندی وأنا الشفوق المحبّ الوادّ، فکیف حالک عند أعدائک ، وأعداؤک واللّه فیهم صلحاء وعقلاء وفضلاء کما أنّ أولیاءک فیهم فجره کذبه جهله(۱۰).
اى بى چاره، آنان که از تو متابعت مى کنند در پرتگاه زندقه و کفر و نابودى قرار دارند، نه این است که عمده پیروان تو عقب مانده، گوشه گیر، سبک عقل، عوام، دروغگو، کودن، بیگانه، فرومایه، مکّار، خشک، ظاهر الصلاح، و فاقد فهم هستند. اگر چنانچه سخن مرا قبول ندارى آنان را امتحان کن، و با مقیاس عدالت بسنج.
تا کى سخنان نا شایست خود را بالاتر از احادیث صحیح بخارى، و صحیح مسلم مى شمارى؟ اى کاش احادیث آن دو کتاب از اعتراض تو در امان مانده بود، تو بعضى اوقات آنها را تضعیف کرده و بى ارزش مى کنى و یا توجیه نموده و انکار مى کنى!!
آیا وقت آن نرسیده است که از جهل و نادانى دست بردارى و توبه کنى؟ بدان که مرگت نزدیک شده است، بخدا قسم گمان نمى کنم تو به یاد مرگ باشى، بلکه کسانى را که به یاد مرگ هستند تحقیر مى کنى! ... تو با من که دوستت هستم این چنین برخورد مى کنى پس با دشمنانت چه خواهى کرد.
به خدا سوگند درمیان دشمنانت، افراد صالح و شایسته و عاقل و دانشور فراوان هستند، چنان که در بین دوستان تو افراد آلوده، دروغگو، نادان و بى عار زیاد به چشم مى خورند.
۲ ـ ابن حجر عسقلانى و نسبت نفاق به ابن تیمیّه:
«وافترق الناس فیه شیعاً، فمنهم من نسبه إلى التجسیم، لما ذکر فی العقیده الحمویّه والواسطیّه وغیرهما من ذلک کقوله: إنّ الید والقدم والساق والوجه صفات حقیقیّه للّه، وأنّه مستو على العرش بذاته.ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ینسبه إلى الزندقه، لقوله: النبیّ ( صلّى اللّه علیه وسلّم ) لا یستغاث به، وأنّ فی ذلک تنقیصاً ومنعاً من تعظیم النبیّ (صلّى اللّه علیه وسلّم).
ـ إلى أن قال ـ : ومنهم من ینسبه إلى النفاق، لقوله فی علیّ ما تقدّم - أی أنّه أخطأ فی سبعه عشر شیئاً - ولقوله: إنّه - أی علیّ - کان مخذولاً حیثما توجّه، وأنّه حاول الخلافه مراراً فلم ینلها، وإنّما قاتل للرئاسه لا للدیانه، ولقوله: إنّه کان یحبّ الرئاسه، ولقوله: أسلم أبو بکر شیخاً یدری ما یقول، وعلیّ أسلم صبیّاً، والصبیّ لا یصحّ إسلامه، وبکلامه فی قصّه خطبه بنت أبی جهل ... فإنّه شنع فی ذلک، فألزموه بالنفاق ، لقوله صلّى اللّه علیه وسلّم: ولا یبغضک إلاّ منافق»(۱۱).
بزرگان اهل سنّت در رابطه با «ابن تیمیّه» نظریّه هاى مختلفى دارند، بعضى معتقدند که وى قائل به تجسیم است، زیرا او در کتاب «العقیده الحمویّه» براى خداوند تعالى دست و پا، ساق پا و صورت، تصوّر کرده است.
و بعضى به سبب مخالفت او با توسّل و استغاثه به رسول اکرم(صلى الله علیه وآله وسلم)، که این نیز تنقیص مقام نبوّت، و مخالفت با عظمت حضرت به حساب مى آید، وى را زندیق و بى دین دانسته اند.
و بعضى بجهت سخنان زشتى که در باره امیر مؤمنان(علیه السلام) بیان داشته وى را منافق دانسته اند.
چون وى گفته است: على بن أبی طالب بارها براى به دست آوردن خلافت تلاش کرد، ولى کسى او را یارى نکرد، جنگهاى او براى دیانت خواهى نبود، بلکه براى ریاست طلبى بود، اسلام ابوبکر، از اسلام على که در دوران طفولیّت صورت گرفته با ارزشتر است، و همچنین خواستگارى على از دختر أبو جهل نقص بزرگى براى وى بشمار مى رود.
تمامى این سخنان نشانه نفاق اوست، چون پیامبر گرامى(صلى الله علیه وآله وسلم)به على (علیه السلام)فرموده است: جز منافق کسى تو را دشمن نمى دارد.
۳ ـ سُبْکى، ابن تیمیّه را بدعت گزار مى داند:
سُبکى متوفّاى سال ۷۵۶ هجرى، از دانشمندان بلند آوازه اهل سنّت و معاصر «ابن تیمیّه» مى نویسد:«لمّا أحدث ابن تیمیّه ما أحدث فی أصول العقائد، ونقض من دعائم الإسلام الأرکان والمعاقد، بعد أن کان مستتراً بتبعیّه الکتاب والسنّه، مظهراً أنّه داع إلى الحقّ، هاد إلى الجنّه، فخرج عن الاتّباع إلى الابتداع، وشذّ عن جماعه المسلمین بمخالفه الإجماع، وقال بما یقتضی الجسمیّه والترکیب فی الذات المقدّسه، وأنّ الافتقار إلى الجزء لیس بمحال، وقال بحلول الحوادث بذات اللّه تعالى ... فلم یدخل فی فرقه من الفرق الثلاثه والسبعین التی افترقت علیها الأمّه، ولا وقفت به مع أمّه من الأمم همّه»(۱۲).
او در پوشش پیروى از کتاب و سنّت، در عقاید اسلامى بدعت گذاشت، و ارکان اسلام را درهم شکست، او با اتّفاق مسلمانان به مخالفت بر خاست، و سخنى گفت که لازمه آن جسمانى بودن خدا و مرکّب بودن ذات اوست، تا آنجا که ازلى بودن عالم را ملتزم شد و با این سخنان حتى از ۷۳ فرقه نیز بیرون رفت.
۴ ـ ابن حجر مکّى، ابن تیمیّه را گمراه و گمراه گر مى شمارد:
«ابن حجر مکّى» از دانشمندان بزرگ اهل سنّت و مورد قبول وهّابیّت در باره «ابن تیمیّه» مى نویسد:«ابن تیمیّه عبد خذله اللّه، وأضلّه وأعماه، وأصمّه وأذلّه، وبذلک صرّح الأئمّه الذین بیّنوا فساد أحواله وکذب أقواله ... وأهل عصرهم وغیرهم من الشافعیّه والمالکیّه والحنفیّه، ولم یقتصر اعتراضه على متأخّری الصوفیّه، بل اعترض على مثل عمر بن الخطّاب وعلیّ بن أبی طالب رضی اللّه عنهما.
والحاصل أنّه لا یقام لکلامه وزن بل یرمی فی کلّ وعر وحزن، ویعتقد فیه أنّه مبتدع، ضالّ، مضلّ، غال، عاملها اللّه بعدله، و أجارنا من مثل طریقته»(۱۳).
خدا اورا خوار و گمراه و کور و کر کرده است، و پیشوایان اهل سنّت و معاصرین وى از شافعیها، و مالکیها، و حنفیها، بر فساد افکار واقوال او تصریح دارند، اعتراض وى حتى عمر بن خطاب و على بن أبی طالب (علیه السلام) را نیز در بر گرفته است ... سخنان «ابن تیمیّه» فاقد ارزش بوده، واو فردى بدعت گذار، گمراه، و گمراهگر و غیر معتدل است، خداوند با او به عدالت خود رفتار نماید، و ما را از شرّ عقیده و راه و رسم وى حفظ نماید.
۵ ـ اطلاق شیخ الإسلام به ابن تیمیّه کفر است:
«شَوکانى» از علماء بزرگ اهل سنّت مى گوید:«صرّح محمّد بن محمّد البخاری الحنفیّ المتوفّى سنه ۸۴۱ بتبدیعه ثمّ تکفیره، ثمّ صار یصرّح فی مجلسه: إنّ من أطلق القول على ابن تیمیّه أنّه شیخ الإسلام فهو بهذا الإطلاق کافر»(۱۴).
محمّد بخارى حنفى متوفّاى سال ۸۴۱ در بدعت گذارى و تکفیر «ابن تیمیّه» بى پرده سخن گفته است، تا آنجا که در مجلس خود تصریح نموده است، که اگر کسى «ابن تیمیّه» را «شیخ الاسلام» بداند، کافر است.
عوامل انزواى «ابن تیمیّه» وعلل گسترش مجدّد افکار او
افکار باطل «ابن تیمیّه» در منطقه شامات که مهد علم و دانش بود، با انتقادات و اعتراضات علماء و دانشمندان مذاهب مختلف مواجه شد، که در نتیجه باعث انزواى «ابن تیمیّه»، و افکار و عقاید وى نیز به بوته فراموشى سپرده شد.ولى در قرن ۱۲ این افکار در منطقه نجد که از تمدّن و فرهنگ بى بهره بود، مجدّداً منتشر شد، و پس از آن سعودى با پشتیبانى قدرتهاى استعمارى، به ترویج آن پرداخت.
نگاهى گذرا به زندگى محمّد بن عبد الوهّاب»
«محمّد بن عبد الوهّاب» در سال ۱۱۱۵، در شهر عُیَینه، از توابع نجد عربستان به دنیا آمد، او فقه حنبلى را در زادگاه خود آموخت و آنگاه براى ادامه تحصیل رهسپار مدینه منوره شد.او در دوران تحصیل مطالبى به زبان مى آورد که نشانگر انحراف فکرى او بود به طورى که برخى از اساتید او نسبت به آینده او اظهار نگرانى مى کردند.
گفتنى است که وى مبتکر و بنیانگذار فرقه وهّابیّت نبود، بلکه قرنها پیش از او این عقاید یا بخشى از آن توسّط برخى از عالمان کج اندیش حنبلى مانند «ابن تیمیّه»، و شاگردان او اظهار شده بود، ولى باتوجّه به مخالفتهاى صریح علماى اهل سنّت و شیعه در بوته فراموشى سپرده شده بود، و مهمترین کارى که «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد این بود که عقاید ابن تیمیه را به صورت یک فرقه و یا مذهب جدیدى در آورد که با تمام مذاهب چهارگانه اهل سنّت و مذهب شیعه تفاوت داشت.
آغاز ترویج وهّابیّت و برخورد مردم با آن
دکتر منیر العجلانى مى نویسد: «وتجمّع علیه أناس فی البصره من رؤساءها وغیرهم، فآذوه أشدّ الأذى، وأخرجوه منها»(۱۵).محمّد بن عبد الوهّاب در آغاز کارش به بصره آمد، و عقایدش را اظهار نمود، که با مخالفت شدید بزرگان بصره مواجه شد، که در نتیجه مردم علیه او قیام نموده و او را از شهر بیرون کردند.
او سپس به بغداد و کردستان وهمدان واصفهان روانه شد(۱۶) و سر انجام به زادگاه خویش برگشت.
او در زمان حیات پدرش جرأت اظهار عقائد خویش را نداشت ولى پس از آن که پدر او در سال ۱۱۵۳ در گذشت محیط را براى اظهار عقاید خویش مساعد یافت و مردم را به آیین جدید خود فرا خواند(۱۷).
ولى اعتراض عمومى مردم که نزدیک بود خونش را بریزند، او را ناگزیر کرد تا به زادگاه خویش عُیَیْنه باز گردد، و بر اساس پیمانى که با امیر آنجا «عثمان بن مَعْمَر» بست که هر دو بازوى یکدیگر باشند، عقاید خود را تحت حمایت او بى پرده مطرح ساخت، ولى طولى نکشید که حاکم عیینه به دستور فرمانرواى احساء، وى را از شهر عیینه اخراج کرد.
محمد بن عبد الوهاب به نا چار شهر دِرْعِیّه را براى اقامت برگزید و با پیمان جدیدى که با محمد بن سعود حاکم درعیه بست که حکومت از آن محمد بن سعود و تبلیغ به دست محمد بن عبد الوهاب باشد.
او در آغاز کار به مطالعه زندگى نامه مدّعیان دروغین نبوّت مانند «مُسَیْلمه کذّاب»، «سَجاج» «أسود عَنْبسى» و «طلیحه أسدى» علاقه خاصّى داشت، برخى از اساتید و علماء و حتّى پدرش وى را گمراه دانسته و مردم را از اطاعت وى منع مى کردند(۱۸).
اوّلین کتابى که بر ردّ عقاید باطل وى نوشته شد توسّط برادرش «سلیمان بن عبد الوهّاب» به نام «الصواعق الإلهیّه فی الردّ على الوهّابیّه» بود.
اوّلین کارى که «محمّد بن عبد الوهّاب» انجام داد، ویران کردن زیارتگاههاى صحابه، و اولیاء در اطراف عُیَیْنه بود، که از جمله آنان تخریب قبر «زید بن خطّاب» برادر خلیفه دوّم بود(۱۹)، که با واکنش شدید علماء و بزرگان مواجه گردید، به دنبال آن امیر عُیَیْنه به ناچار، شیخ را از این شهر بیرون کرد.
همان طورى که در بخش «عصر ظهور افکار محمد بن عبد الوهّاب» اشاره شد،(۲۰)در قرن ۱۲ هجرى موقعیّت بسیار سخت و اوضاع بسیار نامناسبى که براى مسلمانان پیش آمد و کشورهاى اسلامى از هر طرف مورد تهاجم شدید استعمارگران قرار داشت، کیان امت اسلامى از سوى انگلیس، فرانسه، روس و امریکا تهدید مى شد ، جامعه اسلامى بیش از هر زمان دیگرى نیاز به وحدت کلمه داشت.
در این عصر، بیش از هر زمانى مسلمانان نیاز به وحدت و همکارى بر ضد دشمن مشترک داشتند، ولى متأسفانه «محمّد بن عبد الوهّاب» مسلمانان را به جرم توسّل به انبیاء و اولیاء الهى، مشرک و بت پرست قلمداد کرد، و فتوا به تکفیر آنان داد، و خونشان حلال، و قتل آنان را جایز، و اموال آنان را جزء غنائم جنگى به حساب آورد، و پیروان او به استناد این فتوا هزاران مسلمان بى گناه را به خاک وخون کشیدند، که در قسمت بعدى به تفصیل بیان خواهد شد.
پی نوشت:
(۱) رجوع شود به تاریخ وهّابیّت، تألیف محمّد حسین قریب گرکانى، مجله هفت آسمان: سال اول، شماره سوم و چهارم ص ۱۷۷.
(۲) رجوع شود به: رسائل أئمّه دعوه التوحید، تألیف: د. فیصل بن مشعل بن سعود بن عبد العزیز.
(۳) طه: ۵.
(۴) یکصدو پنجاه کیلومترى شهر دمشق.
(۵) او در کتاب العقیده الحمویّه: ۴۲ مى گوید: إنّ اللّه تعالى فوق کلّ شیء وعلى کلّ شیء وأنّه فوق العرش وأنّه فوق السماء ...
(۶) شورى/ ۱۱.
(۷) إخلاص: ۴.
(۸) البدایه والنهایه: ۱۴/۴۷.
(۹) الدرر الکامنه: ۱/۱۴۷، البدر الطالع: ۱/۶۷.
(۱۰) الإعلان بالتوبیخ: ۷۷. تکمله السیف الصقیل، ردّ ابن زفیل: ۲۱۸.
(۱۱) الدرر الکامنه فی أعیان المائه الثامنه: ۱/۱۵۵.
(۱۲) الدرّه المضیئه: ۵.
(۱۳) الفتاوى الحدیثه: ۸۶.
(۱۴) البدر الطالع: ۲/۲۶۰.
(۱۵) تاریخ العربیّه السعودیّه: ۸۸.
(۱۶) او چهار سال در بصره، پنچ سال در بغداد و یک سال درکردستان ودو سال در همدان اقامت گزید واندک زمانى هم در اصفهان و قم بود و آن گاه به حُرَیْمَله اقامتگاه پدرش رفت. وهابیت مبانى فکرى وکارنامه عملى ص ۳۶.
(۱۷) رجوع شود به زعماء الإصلاح فی عصر الحدیث: ۱۰، تاریخ العربیّه السعودیّه: ۸۹، تاریخ نجد آلوسى ص ۱۱۱.
(۱۸) کشف الارتیاب: ۷.
(۱۹) عنوان المجد فی تاریخ نجد: ۹، البراهین الجلیّه فی رفع تشکیکات الوهابیّه: ۴، هذه هی الوهابیّه: ۱۲۵، السلفیّه بین أهل السنّه والامامیّه: ۳۰۷.
(۲۰) به صفحه «عصر ظهور افکار محمد بن عبد الوهّاب» مراجعه شود.
ادامه مطلب
بنیانگذاران عقائد وهابیت

بنیانگذاران عقائد وهابیت
ولى باید بدانیم که وى، مبتکر و به وجود آورنده عقائد وهابیان نبود، بلکهقرنها قبل از او این عقائد یا قسمتى از آنها توسط بعضى از علماى حنبلى اظهارشده ولى به صورت مسلک جدید درنیامده بود. اینک به بعضى از کسانى که قرنها قبل از « محمد بن عبدالوهاب » این عقائد را اظهار داشتهاند، اشاره مىکنیم ازجمله :
۱ - « حسن بن على بربهارى » در قرن چهارم عالم معروف حنبلى «ابو محمد، حسنبن على بن خلف بربهارى» قسمتى از این عقائد را اظهار داشت. وى در عصر خود،شیخ و پیشواى حنبلىها بود که به سال ۲۳۳ در بغداد متولد شد و در آنجا نشو ونما کرد و از دوران تحصیل و اساتید وى اطلاعى در دست نیست. او عالم کجاندیش وکینهتوز بود و سخنان منکر و ناشناخته زیادى مىگفت او بود که براى اولین بارزیارت قبور را منع کرد و نوحهگرى و مرثیهخوانى بر امام حسین(علیه السّلام) و زیارت اورا قدغن ساخت و به کشتن نوحهخوانان دستور داد. از جمله این که نوحهگرى بودبه نام خلب که در کار خود ماهر بود و صداى خوبى داشت و قصیدهاى را که با این بیت شروع مىشود:
ایها العینان فیضا و استهلا لا تغیضا
در رثاى امام حسین(علیه السّلام) مىخواند. تنوحى مولف کتاب «نشوار المحاضره» مىگوید: آن را در خانه یکى ازروسا شنیدیم. در آن موقع حنابله در بغداد نفوذ زیادى داشتند و از ترس آنهاکسى جرات نوحهگرى و روضهخوانى بر امام حسین(علیه السّلام) را نداشت مگر این که در نهانیا در پناه قدرت سلطان باشد نوحه هم جز مرثیههاى حسین(علیه السّلام) و اهل بیت نبود وهیچ تعرضى به سلف نمىشد با وجود این، بربهارى از این امر آگاه شد دستور دادنوحهگر را پیدا کنند و او را به قتل برسانند. در آن موقع حنابله در بغدادمکرر به فتنهانگیزى و اذیت و آزار مردم مىپرداختند. آنها در بغداد مسجدى بناکردند که مرکز فتنه و فساد بود به همین جهت مردم آن را مسجد ضرار نامیدند (آن را به مسجد ضرارى که پیغمبر اکرم(صلّی الله علیه و آله و سلّم) آن را خراب کرد، مانند کردند) و به «على بن عیسى» وزیر شکایت کردند و او دستور ویران کردن آنجا را داد (۱) .
او داراى آراء مخصوصى بود و هرکس با آراء و عقائد او مخالفت مىورزید، شدتعمل به خرج مىداد و یاران خود را وادار مىکرد که با خشونتبا مردم رفتارکنند، خانههاى مردم را غارت نمایند و مزاحم کارهاى مردم باشند و هرکسسخنانشان را نپذیرد او را بترسانند. یکى از موارد آن، داستان حمله آنها به«محمد بن جریر طبرى» مورخ معروف است.
گویند: طبرى در سفر دوم از طبرستان به بغداد در یک روز جمعه در مسجد جامع،حنبلیها نظر او را درباره «احمد بن حنبل» و نیز حدیث نشستن خدا بر روىعرش، پرسیدند.
پاسخ داد که مخالف «احمد بن حنبل» به حساب نمىآید. حنبلیها گفتند علماء دراختلافات او را به حساب آوردهاند، طبرى جواب داد که من نه خود او را دیدهامکه از وى روایتى شده باشد و نه با یکى از اصحاب او که مورد اعتماد باشد، برخودهام. و اما حدیث جلوس خداوند بر عرش، امرى محال است.
حنبلیها و اصحاب حدیث چون این سخن از طبرى شنیدند به او حمله بردند ودواتهاى خود را به طرف وى پرتاب کردند، او ناگزیر به خانه خود پناه برد،حنبلیها که تعدادشان به هزاران تن مىرسید، خانهاش را سنگباران کردند بهطورىکه در جلو خانه او تل بزرگى از سنگ پدید آمد. «نازوک» رئیس شرطه بغداد، باهزاران سپاهى در رسید و طبرى را از شر حنابله رها کرد و یک روز تمام در آنجاماند و دستور داد سنگها را از خانه او دور کردند (۲) .
نویسندگان حنبلى مانند «ابن کثیر و ابن عماد» درباره «بربهارى» مطالب مبالغهآمیزى نوشتهاند از جمله ابن کثیر نوشته: بربهارى در نزد عموم مردم احترام زیادى داشت روزى بالاى منبر در حال موعظه، عطسه کرد، تمام حاضرین او را «تشمیت» گفتند. یعنى جمله «یرحمکالله» را بر زبان جارى ساختند، صداى اهل مجلس به کوچه و بازار رسید هرکس شنید او نیز گفت و این امر تا آنجا وسعتیافت که اهل بغداد، جمله یرحمکالله را بر زبان راندند، فریاد یرحمکالله مردمبه قصر خلیفه رسید، این امر بر خلیفه گران آمد، جمعى نیز سعایت کردند، درنتیجه در صدد دستگیرى وى بر آمدند و او متوارى شد و پس از یک ماه در گذشت (۳) .
اما حقیقت این است که علت عمدهاى که باعثشد خلیفه حکم دستگیرى او را صادرکرد، مطالبى بود که برخلاف عقیده مردم اطهار مىداشت.
غرض، خلیفه به وزیر خود «ابى على بن مقله» دستور داد او را دستگیر سازد تافتنهها بخوابد و اوضاع آرام گیرد. «بربهارى» خود را مخفى کرد (۴) . تا این که با جمعى از یارانش دستگیر و به بصره تبعید گردید (۵) . سپس بر بهارى در زمانراضى(۳۲۲ه) به سال ۳۲۳ با یاران خود به بغداد برگشت (۶) . راضى از جریان مطلعشد و به رئیس شرطه دستور داد در بغداد از یاران بربهارى نباید دو نفر دریکجا جمع شوند. بدر خرشنى (صاحب شرطه) گروهى از اتباع او را به زندان افکند و خود بربهارى متوارى شد.
«ابوعلى مسکویه» مىنویسد: علت اقدام مزبور این بو دکه بربهارى و پیروانش پیوسته فتنهانگیزى مىکردند. درباره این گروه از طرف خلیفه الراضى توقیعى صادر گردید، خلیفه در توقیع خود، اعمال و معتقدات اتباع بربهارى را از قبیل این که شیعیان اهل بیت پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را به کفر و ضلالت نسبت داده و زیارت قبور امامان و پیشوایان دینى را انکار کردهاند، ذکر نموده و به سختى بر آن تاخته است و تهدید کرده که هرگاه دست از کارهاى خویش برندارند گردنشان را خواهد زدو خانه و محلههاى آنها را به آتش خواهد کشید (۷) .
«ابن اثیر» در تاریخ خود، در حوادث سال ۳۲۳ تحت عنوان فتنه حنابله دربغداد، چنین نوشته است که در این سال (۳۲۳) کار حنبلیها در بغداد بالا گرفت وقدرتى پیدا کردند.
«بدرخرشنى» صاحب شرطه، در دهم جمادى الاخره دستور داد در دو طرف جسر بغدادندا کردند که از اصحاب بربهارى حنبلى، دو نفر نباید با هم باشند و حق ندارند در خصوص مذهب خود مناظره کنند، امام جماعتشان باید در نماز صبح و مغرب وعشاء «بسمالله» را بلند و آشکارا بگوید. این اقدام صاحب شرطه مفید واقعنشد، بلکه فتنهجوئى یاران بربهارى فزونى گرفت. نابینایانى که در مسجد منزلداشتند آنها را وادار کردند تا هر شافعى مذهبى که وارد مسجد شود، او را تانزدیک مردن کتک بزنند.
ابن اثیر سپس از توقیع خلیفه که آن را براى حنابله خواندند، سخن گفته و اینچنین ادامه داده است که خلیه «الراضى» یاران بربهارى را سخت توبیخ کرده وبه شدت آنها را تهدید نموده استبه این علت که براى خداوند، مانند و شبیهىقائل بودند و ذات احدیت را داراى کف دست و انگشتان و دو پا با کفش از طلا وصاحب گیسوان، تصور مىکردند و مىگفتند که خداوند به آسمان بالا مىرود و بهدنیا فرود مىآید.
همچنین «ثم طعنکم على خیار الائمه و نسبتکم شیعه آل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) الى الکفروالضلال، ثم استدعاوکم المسلمین الى الدین بالبدع الظاهره و المذاهب الفاجرهالتى لا یشهد بها القرآن وانکارکم زیاره قبور الائمه و تشنیعکم على زوارهابالابتداع و انتم مع ذلک تجتمعون على زیاره قبر رجل من العوام لیس بذى شرف ولا نسب و لا سبب برسولالله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و تامرون بزیارته و تدعون له معجزات الانبیاء وکرامات الاولیاء فلعنالله شیطانا زین لکم هذه المنکرات و ما اغواه...» (۸) .
«بر برگزیدگان از امامان طعن مىزدند و شیعه آل محمد را به کفر و گمراهى،نسبت مىدادند، و مسلمانان را به بدعتهاى آشکار و مذاهب زشت که در قرآن نامىاز آنها نیست، دعوت مىنمودند آنها درحالى که زیارت قبور ائمه را منع مىکردندو عمل زائران قبور ائمه را زشت مىشمردند و آنها را بدعتگزار مىدانستند، خودبه زیارت قبر مردى از عوام که هیچ نسبتى هم با رسول الله (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نداشت امرمىکردند و براى او معجزاتى مانند معجزات پیامبران و اولیاء الهى ادعامىنمودند. خداوند شیطان را لعنت کند که این اعمال زشت را بر آنها زینت دادهاست». از توقیع خلیفه چنین معلوم مىشود که اتباع بربهارى درحالى که زوارقبور ائمه را بدعتگزار مىدانستند، به زیارت قبر مردى از عوام که هیچ نسبتىهم با رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نداشت، امر مىکردند.
سرانجام بربهارى در سال ۳۲۹ در سن ۹۶ سالگى در مخفیگاه دوم فوت کرد درحالىکه در خانه زنى خود را پنهان کرده بود در همان خانه بدون این که کسى بدانداو را غسل دادند و کفن کردند و در همانجا به خاک سپردند (۹) .
ملاحظه مىکنیم، سخنان بربهارى که در توقیع خلیفه به آن اشاره شده، قسمتى ازعقائدى است که بعدا به وسیله «ابن تیمیه و محمد بن عبدالوهاب» اظهار شدهاست. مهمترین کتاب بربهارى «شرح کتابالسنه» است که در آن کتاب عقائد وآراء خاص خود را بیان کرده است و ابن عماد حنبلى نمونههائى از عقائد او رابیان داشته است از جمله گفته: بربهارى در کتاب شرح کتابالسنه گفته است: هرسخنى که از مردم زمان خود مىشنوى در پذیرفتن و عمل به آن عجله مکن تا براىتو معلوم شود آیا درباره آن از صحابه و یا از علماء سخنى رسیده است یا نه؟
اگر چیزى از صحابه یا علماء وارد شده باشد تنها آن را بپذیر و به غیر آن عملمکن که در آتش مىافتى. آگاه باش که سخن گفتن درباره حق تعالى از چیزهائى استکه تازه پیدا شده و این امر بدعت و گمراهى است. درباره خدا همان را بگو کهخداوند در قرآن خود را به آن وصف کرده یا پیامبر براى اصحابش بیان داشتهاست. نیز باید به این امر ایمان داشت که مردم، در روز قیامتخدا را باچشمانى که در سر دارند، مىبینند و خداوند بدون واسطه به حساب بندگان خودمىرسد. همچنین باید ایمان داشتبر این که رسول خدا(صلّی الله علیه و آله و سلّم) از گناهکاران در روزقیامت و در سر پل صراط، شفاعت مىکند و تمام پیامبران و نیز صدیقین و شهداء وصالحین، حق شفاعت دارند. ایمان به این که بهشت و جهنم خلق شدهاند بهشت درآسمان هفتم و سقف آن عرش است و دوزخ در زیر طبقه هفتم زمین قرار دارد.
و نیز ایمان به فرود آمدن حضرت عیسى(علیه السّلام) از آسمان و این که دجال را مىکشد وازدواج مىکند و پشتسر قائم آل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) نماز مىخواند، سپس از دنیا مىرود (۱۰) .هرکس به تشییع جنازه بدعتگزارى برود تا از تشییع باز گردد، در دشمنىخداست...
۲ - عبیدالله بن محمد بن محمد بن حمدان عکبرى مکنى به«ابوعبدالله» و معروف به «ابن بطه» از فقهاء و محدثین حنبلى است که درسال ۳۰۴ در عکبرى (واقع در ده فرسنگى بغداد) متولد شد و در سال ۳۸۴ در ۸۳ سالگى در همانجا درگذشت او براى تحصیل و فراگرفتن حدیثبه مکه و سرحدات وبصره و سایر شهرها مسافرت نمود و سپس به زادگاه خود مراجعت و مدت چهل سالمنزوى و خانهنشین گردید و کتابهائى نوشت از جمله «الابانه على اصول السنهوالدیانه» (۱۱) او عالم کجاندیش بود که زیارت و شفاعت پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) را انکارکرد. وى معتقد بود که سفر براى زیارت قبر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) سفر معصیت مىباشد و بایدنماز را در این سفر تمام خواند و قصر آن جایز نیست (۱۲) . همچنین عقیده داشت کههرکس سفر به زیارت قبور انبیاء و صالحان را عبادت بداند، عقیده او مخالف سنتپیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) و برخلاف اجماع مىباشد (۱۳) . «خطیب بغدادى» شرح حال ابن بطه را ذکرکرده و ایرادهائى به او وارد آورده است، و گفته روایات او ضعیف است . «ابن جوزى» که ناشر افکار اوست، به ایردهاى خطیبجواب داده است (۱۵) . «ابن تیمیه» و «محمد بن عبدالوهاب» اهم عقائد خود رااز او گرفتهاند. (۱۶)
پی نوشت:
۱- نشوار المحاضره ، ج۲، ص ۱۳۴.
۲- ارشاد یاقوت، ج۶، ص ۴۳۶.
۳- البدایه والنهایه، ج۱۱، ص ۲۰۱ .
۴- کامل ابن اثیر، ج۶، ص ۲۸۲.
۵- الوافى بالوفیات، ج۱۲، ص ۱۴۶ - شذرات الذهب، ج۲، ص ۳۱۹.
۶- طبقات الحنابله نابلسى، ص ۲۹۹ - الاعلام زرکلى، ج۲، ص ۲۰۱.
۷- تجارب الامم، ج۵، ص ۳۲۲.
۸- کامل ابن اثیر، ج۶، ص ۲۴۸.
۹-المنتظم ابن جوزى، ج۶، ص ۳۲ - الوافى بالوفیات، ج۱۲، ص ۱۴۶.
۱۰- به نقل شذرات الذهب، ج۲، ص ۳۲۱ - ۳۲۰.
۱۱- ایضاح المکنون، ج۱، ص ۸.
۱۲- کتاب الرد على الاخنایى، ابن تیمیه، ص ۲۷.
۱۳- همان کتاب، ص ۳۰.
۱۴- تاریخ بغداد، ج۱۰، ص ۵ - ۳۷۱.
۱۵- المنتظم، ج۷، ص ۱۹۳.
۱۶- وهابیان مذهب خود را تازه نمىدانند، بلکه مىگویند این مذهب سلف صالحاست و از این روى خود را سلفیه مىنامند(فقهى، على اصغر، وهابیان، ص۱۷،انتشارات صبا).
/خ
ادامه مطلب
محاصره مکه توسط وهابیها

محاصره مکه توسط وهابیها
مردم مکه تمام دارائى خود را به نازلترین قیمت فروختند وآنگاه آذوقه در شهر تمام شد و مردم از هر راهى که ممکن بود، سد جوع مىکردند، حتى خون، پوست حیوانات، گوشت گربه و سگ و هر حیوان دیگر را مىخوردند.
برخى از مردم به فرمانده سپاه وهابیها «مضایفى» نامه نوشتند و بعضى هم شبانه مخفیانه پیش او رفتند، شریف که از این جریاناطلاع یافت، عدهاى را زندانى کرد و عدهاى را اعدام نمود ولىبسیارى از اشراف از شدت ناراحتى به وهابیت گرویدند.
و بیشتر عربهاى اطراف مکه نیز با وهابیها بیعت کردند وهابیها از هر طرف راهها را بسته و مامورانى گذاشته بودند که نگذارندآذوقه و لوازم به مکه برده شود.
در این موقع عدهاى از جنگجویان وهابى به فرماندهى «مضایفى» به سوى جده حرکت کردند و شهر جده را نیز به محاصره انداختند، آنان به خود نردبان و کلنگ همراه داشتند و نگهبانان برج وباروى شهر، وهابیها را به توپ و گلوله بستند و بسیارى راکشتند و مابقى را وادار به عقبنشینى کردند، سپس مضایفى عقبنشینى کرد و راههاى جده، یمن، صحراى نعمان و قلعه مدره را به شدت بستند و هرکه را هم سر راه مىدیدند، اعم از زائر خانهخدا و غیره، مىکشتند یا اسیر مىکردند زیرا آنان مردم مسلمان را کافر و مشرک مىدانستند و سپس به چهل تن از قبیله هذیل ماموریت دادند که راه میان مکه و عیینه را بگیرند و راهزنى کنند و راهها را ناامن سازند، آنها مانع از این شدند که مردم از «تنعیم» محرم شوند و برخى را که به عمره مىآمدند، در راه کشتند.
در اثر ناامن بودن راهها قیمت مواد غذائى آنقدر بالا رفت که مردم قادر نبودند براى خود آذوقه تهیه نمایند و بالاخره قحطى و گرانى آنقدر شدید شد که بسیارى از مردم از گرسنگى مىمردند، جنازه مردهها کوچهها را پر کرده بود و در مکه جز اندکى نماندند و حتى صف اول نماز جماعت در مسجدالحرام پر نمىشد وتمام مغازهها و دکانها بسته شده بود.
در این شرائط یکى از علماى وهابى به نام عبدالرحمن بن نامى نزد شریف آمد و با او پیشنهاد صلح کرد به این شرط که شریف بهآنان اجازه زیارت خانه خدا را بدهد. آنها پس از زیارت به سرزمین خود برگردند و همه مردم مکه و اطراف آن تحتحکومت وهابیها باشند منتها حکومت شهر مکه به دست شریف باشد و تعهد کردند که با مردم مکه به مهربانى رفتار کنند و بنا را بر این گذاشتند که سعود را از جریان باخبر سازند و به انتظار پاسخ بنشینند.
وهابیها پس از این قرارداد وارد مکه شدند و در مراسم حج شرکت کردند، آنها به هنگام طواف پایکوبى مىکردند و به طرف حجرالاسود با چوب و عصا اشاره مىکردند.
مردم شهر که اغلب فرار کرده بودند، به شهر باز گشتند و اوضاع آرام شد و قیمتها پائین آمد و در همین سال زائران شامى به سرپرستى عبدالله پاشا با نیروئى فوقالعاده حدود ۱۵۰۰ سوار رسیدند و خود سعود نیز در مراسم حج شرکت کرد.
سعود به عبدالله پاشا و نیز به امیر حاج مصر به خاطر محملهائى که با خود آورده بودند، اعتراض کرد. آنها در پاسخ گفتند:
اینها علامت و نشانههائى هستند که حجاج قافلههاى خود را پیدا کنند، سعود آنها را تهدید کرد که اگر باز آنها را بیاورند، خواهد شکست و شرط کرد که به هنگام انجام مراسم حج نباید طبل ونى و شیپور بزنند.
وهابیها تا یازدهم محرم ۱۲۲۱ در مکه ماندند و بعد آنجا را ترک گفتند آنها در مدت اقامت خود در مکه به بیمارى آبله مبتلاشدند و بسیارى از آنها مردند و آنقدر مرده زیاد شد که چندین جسد را در یک قبر دفن مىکردند و عدهاى هم که از آنها سالم مانده بودند، به کارهاى پست مشغول شده بودند.
در آغاز همان سال بود که شریف غالب ماموران خود را به اطراف فرستاد و خود به جده وارد شد و به کارهاى خود سرو سامان داد ومشغول مرمت خرابیهاى ناشى از جنگ شد، آنگاه تعداد بیست نفر از وهابیها از درعیه وارد جده شدند، آنها حامل نامهاى از سعود بودند و این نامه در رابطه با صلح بود، مردم را به مسجد عکاش فرا خواندند و رساله محمد بن عبدالوهاب را که طى آن همه .//مسلمانان را کافر خوانده بود، براى مردم جده خوانده شد.
شریف غالب از جنگ با وهابیها خسته شده بود و از طرفى نیروىمقاومت در خود نمىدید و از طرف دیگر سخت علاقه داشت که بقیهنفوذ خود را حفظ کند، از این روى چارهاى نداشت جز این که بهمسلک وهابى تظاهر نماید و طبق تمایلات وهابیها رفتار نماید و با پذیرفتن دین خدا و رسول با سعود دست بیعت بدهد (۱) .و قول دادکه همه کارهاى ممنوع از طرف وهابیها را ممنوع سازد. براى این که خلوص نیتخود را بهتر به ثبوت رساند، دستور داد بقعههائى را که وهابیها خراب نکرده بودند، ویران سازند و دستور دادمردم با شنیدن اذان نماز، جملگى براى شرکت در نماز جماعت حاضرشوند و رسالههاى محمد بن عبدالوهاب تدریس شود و نماز جماعت در مسجدالحرام بهطور مکرر برگزار نشود و... با همه اینها اعمالىاز او سر مىزد که سعود را نسبت به خلوص وى بدگمان مىساخت.
از کارهاى جالب توجهى که از شریف سر مىزد، این بود که از بازرگانان اموالى به عنوان «عشور» دریافت مىداشت و چون مورداعتراض قرار مىگرفت، مىگفت: این بازرگانان مشرکند(مقصودش اینبود که چون وهابى نیستند، پس مشرک هستند) و بنابراین من اینمال را از مشرکین دریافت مىکنم نه از مسلمانان موحد (۲) .
مورخان نوشتهاند: سرپرست حجاج شامى آن سال باز عبدالله پاشا بود وقتى که قافله وى به نزدیکى مکه رسید، یکى از ماموران وهابى به او اخطار کرد که جز به شرط سال گذشته نباید وارد مکه شود او هم نپذیرفت و قافله وى بدون انجام مراسم حج از همانجابه شام برگشتند و محمل مصریها به دستور سعود به آتش کشیده شد و پس از پایان مراسم حج کسى از طرف سعود اعلام کرد که سال دیگرکسى که ریش خود را بتراشد، حق شرکت در حج نداد و ضمنا آیه شریفه را خواند:
(یا ایها الذین آمنوا انما المشرکون نجس فلا یقربوا المسجدالحرام بعد عامهم هذا...) (۳) .
«اى کسانى که ایمان آوردهاید بدانید که مشرکان پلیدند، پس ازامسال دیگر به مسجدالحرام نزدیک نشوند».
از همین سال کاروان حج شامیها و مصریها قطع شد (۴) . و به طور کلىغیر از وهابیان همه مسلمانان از شرکت در مراسم حج و زیارتخانه خدا منع شدند زیرا آنان جز وهابیها را مشرک مىدانستند.
تصرف مدینه
جبرتى در ضمن حوادث سال ۱۲۲۰ مىنویسد که:وهابیها مدت نزدیک به یک سال و نیم مدینه را در محاصره داشتندو از ورود آذوقه به شهر ممانعت مىکردند، سرانجام مردم مدینهناگزیر از تسلیم شدند و وهابیها شهر را به تصرف درآوردند،استعمال تنباکو و توتون را منع کردند و گنبدهاى روى قبور رابه جز گنبد روى قبر پیغمبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) همه را ویران ساختند (۵) و تماماشیاى گرانبهایى را که در حرم پیامبر(صلّی الله علیه و آله و سلّم) وجود داشت، به تصرفآوردند و قاضى مکه و مدینه را که از طرف عثمانیها بودند، ازشهر بیرون کردند. آنگاه پست قضاوت مکه را به شیخ عبدالحفیظ وپست قضاوت مدینه را به برخى از علماى این شهر دادند، آنان مردم را از زیارت قبر پیامبر منع و جلوگیرى کردند (۶) .
بنابر نوشته صلاح الدین مختار، چون سران و بزرکان مدینهدریافتند که شریف غالب قصد بیعت با سعود را دارد، به سعودی ها پیشنهاد کردند بیعت اهل مدینه را مبنى بر پذیرفتن دین خدا و رسول و فرمانبرى از سعود، قبول کند. پس از این پیشنهاد اهل مدینه به ویران ساختن قبهها و بناهاى روى قبور اقدام کردند (۷) .
به این ترتیب، وهابیها حکومت حجاز را نیز به دست آوردند وعمال عثمانى را بیرون کردند و نام پادشاه عثمانى را از خطبهها انداختند و به این هم قانع نشدند به فکر تصرف عراق و سوریه افتادند.
امیر حیدر شهابى در تاریخ خود مىنویسد:
وهابیها در این سال (۱۲۲۵) به سرزمین حوران یورش بردند و تمام اموال مردم را تاراج کردند و غلات را آتش زدند و مردم بىگناه را قتل عام نمودند و خانههایشان را ویران ساختند و فساد وآشوب بپا کردند و گفتهاند: معادل سه میلیون درهم به این منطقه خسارت وارد آوردند (۸) .
هجوم وهابیها به کربلا و نجف:
از اوایل تشکیل حکومت آل سعود گاهى وهابیها به شهر و نواحىمختلف عراق حمله مىکردند بنابه نوشته مورخان حملات وهابیها بهکربلا و نجف از سال۱۲۱۶، زمان حکومت عبدالعزیز آغاز شد و تابعد از سال ۱۲۲۵ دوران حکومتسعود بن عبدالعزیز ادامه داشت ودر طول مدت دوازده سال چندین بار کربلا و نجف و مناطق مرزىعراق مورد تاخت و تاز وهابیها قرار گرفت.ظاهرا نخستین بار در سال۱۲۱۶ بود که سعود بن عبدالعزیز بالشگر عظیمى به کربلا حمله کرد آنچه در زیر مىخوانید، عصارهاىاست که از نوشتههائى که سه گروه از مورخان (مورخان وهابى،مورخان شیعه، و علماى بزرگى که خود شاهد و ناظر بودهاند و مورخان غیر اسلامى) در باره این حملات نوشتهاند.
صلاح الدین مختار، از نویسندگان وهابى در این باره چنینمىنویسد:
«در سال۱۲۱۶، امیر سعود (پسر عبدالعزیز) در راس سپاهى ازمردم نجد و عشایر جنوب و حجاز و تهامه و نواحى دیگر به قصدعراق حرکت نمود و در ماه ذیقعده به شهر کربلا رسید و آن رامحاصره کرد، سپاه مذکور باروى شهر را خراب کردند و به زور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در کوچه و بازار و منازل به قتلرسانیدند و نزدیک ظهر با اموال و غنائم فراوان از شهر خارجشدند و در آبى به نام ابیض گرد آمدند، خمس اموال را خود سعود برداشت و بقیه را به هر پیاده یک سهم و به هر سواره دو سهم قسمت کرد» (۹) .
مورخ نجدى، شرح واقعه مزبور را اینطور نوشته است که:
«در سال۱۲۱۶ در ماه ذیقعده سعود، با سپاهى مرکب از جمیعشهرنشینان و بادیهنشینان نجد و جنوب و حجاز و تهامه و نقاطدیگر به قصد حمله به سرزمین کربلاى حسینى(علیه السّلام) حرکت کرد و دربیرون شهر فرود آمد. سپاه مزبور دیوار شهر را خراب کردند و بهزور وارد شهر شدند، بیشتر مردم را در بازارها و خانهها به قتلرسانیدند و گنبد روى قبر را ویران ساختند و صندوق روى قبر را که زمرد و یاقوت و جواهرات دیگر در آن نشانده شده بود، برگرفتند و آنچه در شهر از مال و سلاح و لباس و فرش و طلا ونقره و قرآنهاى نفیس و غیر آنها هرچه یافتند، غارت کردند، نزدیک ظهر از شهر بیرون رفتند در حالى که قریب به دو هزار تن از اهل کربلا را کشته بودند (۱۰) .
صلاح الدین مختار، پس از نقل سخن ابن بشر، مىگوید که:
«امیر سعود به شهرى حمله برد و قتل و غارت کرد که در نظر شیعه، شهرى است که رعایت احترام آن لازم است» (۱۱) .
و یکى از مستشرقین درباره جنایات هولناک وهابیها در کربلا، مىنویسد:
«۱۲ هزار وهابى غافلگیرانه به ضریح امام حسین(علیه السّلام) هجومآوردند، بعد از آن که به غنائم عظیمى دستیافتند، هرچه مىتوانستند با خود حمل کردند و هرچه باقى ماند، طعمه حریق ساختند، پیر مردها و زنها و کودکان به شمشیر عربهاى وحشى قتل عام شدند، قساوتشان هرگز اشباع نمىشد و آنقدر کشتند که خونمثل نهر آب جارى شد و در نتیجه در این حمله سبعانه بیش از چهار هزار نفر به قتل رسیدند و آنچه غارت کردند و با خود بردند بیش از چهار هزار بار شتر بود و بعد از غارت و کشت وکشتار ضریح امام و هرچه در اطراف آن بود، کوبیدند و به صورتتل خاکى درآوردند و همه چیز را ویران ساختند و به خصوص منارهها و قبهها را به اعتقاد این که از طلا ساخته شدهاند» (۱۲) .
مرحوم علامه سید محمد جواد عاملى مولف «مفتاح الکرامه» که حمله سبعانه وهابیان به کربلا و نجف در حال حیات او اتفاقافتاده و خود شاهد حمله آنها به نجف بوده در خاتمه جلد پنجم «مفتاحالکرامه» مىنویسد:
«سعود وهابى که در سرزمین نجد سر به شورش برداشته و در منطقه آشوب به پا کرده بود، بدعتهاى زیادى در دین گذاشت و خونهاى زیادى از مسلمانان بریخت و قبور ائمه شیعه را با خاک یکسانکرد و در سال۱۲۱۶ به مشهد حسین(علیه السّلام) هجوم بردند، مردان وکودکان را کشتند، اموال مردم را گرفتند و در بىاحترامى نسبتبه آستان مقدس زیادهروى کردند و آن را ویران ساختند و از ریشهدرآوردند و آنچنان در حرم شریف فساد و ویرانى بار آوردند کهخدا مىداند» (۱۳) .
باز مىگوید:
«در نهم ماه صفر سال ۱۲۲۱ قبل از طلوع صبح، سعود وهابى بهنجف حمله آورد و ما را غافلگیر کرد حتى برخى از هواداران اواز دیوار سور نجف بالا آمدند و نزدیک بود شهر نجف را به تصرفخود درآورند که از امیرمومنان على(علیه السّلام) کرامات آشکار و معجزاتروشن ظاهر گشت، از سپاهیان او عده زیادى کشته شدند و او ناکامبرگشت» (۱۴) .
باز در جلد ششم«مفتاحالکرامه» مىنویسد:
«در ماه جمادى الاخر سال۱۲۲۳ آشوبگرى به نام «سعود» از نجدبا بیست هزار پیکارگر -بلکه بیشتر- به عراق هجوم آوردند به ما اطلاع رسید که او مىخواهد غافلگیرانه به نجف اشرف حمله کند، ماخود را آماده ساختیم و همه مردم در داخل سور قرار گرفتیم،آنها شبانه به سوى نجف رو آوردند دیدند ما آماده پیکار هستیمو همگى در داخل سور رفتهایم و توپها و گلولهها فراهم ساختهایم، آنها کارى از پیش نبردند، نجف را به سوى حله ترک گفتند، اهل آنجا را هم مجهز یافتند آنگاه به سوى کربلا رونهادند و این شهر روز روشن محاصره کردند اهالى شهر پشت دروازهشهر مقاومت کردند، کشتهها دادند و از دشمن نیز بکشتند و سرانجام در آن حمله، سعود ناامید بازگشت او در عراق فساد و تباهى راه انداخت و بر مکه و مدینه چیره شد و برنامه حج را سهسال به صورت تعطیل درآورد» (۱۵) .
باز مرحوم علامه عاملى در جلد هفتم مفتاحالکرامه مىنویسد:
«این جزء از کتاب، بعد از نیمه شب نهم رمضان المبارک ۱۲۲۵ بهدست مصنف آن خاتمه یافت، درحالى که دل نگرانى و تشویش بود،زیرا اعراب «عنیزه» که وهابى هستند، اطراف نجف اشرف و مشهدحسین(علیه السّلام) محاصره کردهاند، راهها را بسته و زوار حسین(علیه السّلام) را کهاز زیارت نیمه شعبان به وطنهاى خود باز مىگشتند، غارتنمودهاند و جمع کثیرى از آنان(بیشتر از زوار ایرانى را) بهقتل رسانیدهاند، گفته مىشود عدد مقتولین (دراین بار) یکصد وپنجاه تن بوده است، البته کمتر از این هم گفتهاند (۱۶) .
نویسندگان شیعه، عموما قتل عام کربلا را در روز هجدهم ذیحجه (عید غدیر) سال۱۲۱۶ نوشتهاند از جمله مولف«روضاتالجنات» در شرح حال مولى عبدالصمد همدانى حائرى نوشتهاست که در روز چهارشنبه هجدهم ذیحجه که عید غدیر بود، پس ازآن که وهابیان، عالم مزبور را با حیله و مکر از خانه بیرون وبه دست ایشان به شهادت رسید (۱۷) .
دکتر عبدالجواد کلیددار که خود از اهل کربلاست، در تاریخ کربلاو حائر حسین(علیه السّلام) از تاریخ کربلاى معلى نقل کرده است، واقعه را این چنین شرح مىدهد:
«در سال۱۲۱۶ امیر سعود وهابى سپاهى مرکب از بیست هزار مردجنگى تجهیز کرد و به شهر کربلا حملهور شد، کربلا در این ایام،در نهایت شهرت وعظمت بود زوار ایرانى و ترک و عرب بدان روىمىآوردند، سعود پس از محاصره شهر، سرانجام وارد آن گردید، وکشتار سختى از مدافعین و ساکنان آن نمود، حصار شهر، از چوب وشاخههاى درختخرما که آنها را پشت دیوارهاى گلى، تعبیه کرده بودند، به وجود آمده بود.
سپاه وهابى در این یورش وحشیانه، چنان رسوایى در شهر به بارآوردند که به وصف نمىگنجد حتى گفته مىشود که در یک شب بیستهزار تن را به قتل رسانیدند» (۱۸) .
همین نویسنده ادامه مىدهد:
«پس از آن که امیر سعود، از کارهاى جنگى فراغت یافت، به طرف خزینههاى حرم، متوجه شد، این خزائن از اموال فراوان و اشیاىنفیس، انباشته بود وى هر چه در آنجا یافت، برداشت. مىگویند کهدر مخزنى را باز کرد که سکههاى بسیار در آن گردآورى شده بود،از جمله چیزهایى که به چنگ آورد، گوهر درخشان بسیار بزرگى بودبا بیست قبضه شمشیر که همه با طلا زینتیافته و با سنگهاىقیمتى مرصع شده بود، ظرفهاى زرین و سیمین و فیروزه و الماس ازذخائر گرانقیمت، همه را برداشت، دیگر چهار هزار شال کشمیرى، دو هزار شمشیر طلا، تعداد زیادى تفنگ و اسلحه دیگر، همه بهغارت رفت.
کربلا، پس از این حادثه به وضعى درآمد که شعرا براى آن مرثیهمىگفتند از جمله:
فشدلایثنى هواه الثانىو مزق الکتاب و المثانى و هدم الشباک و الرواقاو استلب الحلى و الاعلافا و قتل النساء و الاطفالااذ لم یجد فى کربلا رجالا لانهم زاروا الغدیر قصدافارخوه (بغدیر) عدا (۱۹)
کسانى که جان سالم بدر برده بودند، به تدریج به شهر باز گشتندو به اصلاح پارهاى از خرابیها برخاستند.
بنابر آنچه «لونکریک» در تاریخ خود نوشته (چهار قرن از تاریخعراق) تمام پایتختهاى کشورهاى اسلامى از این واقعه به شدت لرزید» (۲۰) .
همین نویسنده در جاى دیگر از کتاب خود، به نقل از «لونکریک» این چنین آورده است:
«خبر نزدیک شدن وهابیها ، به شهر کربلا غروب روز دوم نیسان۱۸۰۱ میلادى، درحالى که بیشتر ساکنان آن شهر به قصد زیارت به نجف رفته بودند، با عجله دروازهها را بستند وهابیها که تعدادآنها به ششصد پیاده و چهارصد سوار تخمین زده مىشد، به کنار شهر فرود آمدند و چادرهاى خویش را برافراشتند و آذوقههاى خودرا به سه قسمت کردند، آنگاه از طرف محله بابالمخیم سوراخى درباروى شهر به وجود آوردند و از آن سوراخ وارد خانهاى شدند واز آنجا به نزدیکترین دروازهها حمله بردند و به زور آن راگشودند و داخل شهر شدند. مردم وحشتزده و سراسیمه پا به فرارنهادند وهابیان به طرف ضریحهاى مقدس سرازیر گشته، شروع بهخرابى آنها نمودند، اشیاء نفیس و نذورات قیمتى و هدایایى کهفرمانروایان و پادشاهان ایران تقدیم کرده بودند، همه را غارتکردند، همچنین زینت آلات دیوارها و طلاهاى سقف را کندند،شمعدانها و قالیهاى گرانقیمت و قندیلهاى پرارزش را بردند،درهاى مرصع و آنچه از اینگونه یافته مىشد، همه را کندند. وقریب پنجاه نفر زائر را نزدیک و پانصد نفر را بیرون ضریح و درصحن به قتل رسانیدند و به هرکس رسیدند بدون رحم با قساوت تمامکشتند، بر پیران و خردسالان هم ترحم نکردند بعضى تعداد کشتگانرا هزار تن و بعضى دیگر نجبرابر تخمین زدهاند (۲۱) .
مولف کتاب «العراق قدیما و حدیثا» درباره هجوم وهابیها بهکربلا مىنویسد:
«در سال۱۲۱۶ گروهى از وهابیها، مرکب ازحدود ۶۰۰ شتر سوار وچهارصد اسبسوار به کربلا هجوم آوردند و این در هنگامى بود کهبیشتر اهالى به نجف رفته بودند.
مهاجمین صحنهاى امام حسین(علیه السّلام) و برادرش عباس(علیه السّلام) را به سختىویران ساختند و آنچه در آن دو حرم شریف بود، غارت کردند،اشیاى نفیس و دانههاى قیمتى و قطعه سنگهاى معدنى و چوبهاى ساجو آینههاى بزرگ و هدایاى گرانقیمتى که وزرا و امرا و پادشاهانایران هدیه کرده بودند، همه را بردند و هرچه به دیوارها نصبشده بود و طلاىسقفها را کندند و قالیهاى پر ارزش و شمعدانها واشیاى نفیسى که از سقف آویزان بود، و درهاى مرصع و هرچه ازاین قبیل بود، به یغما بردند (۲۲) .
«اوژن فلاندن» در سفرنامه خود به ایران، مىنویسد:
«کاردانان مىگویند که این اشیاء و جواهرات آتش طماعى اعرابرا فراهم کرده که با دست منحوس خود به ربودن این نفایس قیامکنند ولى آنچه که بیشتر حرص اینان را تحریک مىکند، همانا وجوددو ضریح على و حسین (علیهماالسلام) است. اهالى محل با شگفت وبهت نقل مىکنند که چهل سال پیش (۱۲۵۶ - ۱۲۵۸ه) وهابىها کهطایفهاى از اعرابند، به تعداد پانزده هزار نفر به شهر کوچککربلا هجوم آوردند، تمام مردمش را کشتند، خانههایش را ریشهکنکرده کلیه نفایس و غنائمش را ربودند» (۲۳) .
آرى وهابیها در این یورش سبعانه به سالمندان و خردسالان وزنان، کوچکترین ترحمى ننمودند و به جنایاتى دست زدند که قلبهر انسان را به درد مىآورد، تعجباور است که به قول«مسترلونکریک» وهابیها این جنایات هولناک را به نام دینانجام مىدادند. و نام آن را جهاد فى سبیلالله گذاشته بودند!!
همانطورى که ملاحظه مىشود مورخان تعداد لشگریان سعود و همچنینتعداد مقتولین را با اختلاف زیاد نقل کردهاند، بعضى تعداد سپاهسعود را بیست هزار و بعضى یک هزار، یا میان این دو گفتهاند.
با توجه به نوشتههاى نویسندگان وهابى که قسمتى از آنها قبلانقل گردید، و قرائن دیگر، گویا تعداد لشگریان سعود در حملهسال۱۲۱۶ بیست هزار و تعداد کشته شدگان پنج هزار درستتر باشد.
انگیزه حمله وهابیها به دو شهر مقدس کربلا و نجف دو چیز بود:
نخست عداوت شدید آنها نسبتبه شیعیان به خاطر احترامفوقالعادهاى که آنها براى قبور ائمه اهل بیت(علیهم السلام) قائلند. دوم دوختن چشم طمع به ذخایر فراوانى که در خزائن وحرمهاى این بزرگواران وجود داشت، و در یک کلمه«غارتگرى»آنها، در وهله اول در حمله خویش به کربلا پیروز شدند ولى درحملات دیگر به نجف و کربلا بر اثر هشیارى مردم مسلمان ناکام بازگشتند.
صاحبنظران علل غلبه وهابیها به شهر کربلا را در مرتبه اول خلاصهکردهاند:
۱ - از همه مهمتر خیانت عمرآقا حاکم شهر کربلا بود او از طرفسلیمان پاشا، والى بغداد از طرف سلطان عثمانى براى حفاظتشهر،کارى انجام نداد و هیچ اقدامى نکرد، بلکه به سبب تعصب تسنن باوهابیها همزبان و همقول بود و به همین جهت مورد مواخذه سلیمانپاشا قرار گرفت و سرانجام اعدام گردید (۲۴)
۲ - برج و باروىشهر کربلا، استحکام کافى نداشت، به علاوه براى دفاع از آن عدهکافى و لازم وجود نداشتند (۲۵) .
۳ - وقوع وبا در مدت کوتاهى قبل از آن بهطورى که گروه عظیمىاز مردم تلف و عدهاى از شهر فرار کرده بودند و به این ترتیبشهر آمادگى کافى براى دفاع نداشت.
۴ - هنگام هجوم وهابیها به شهر کربلا طبق نوشته مولف«مفتاحالکرامه» قبائل شیعى مذهب اطراف از قبیل قبیله خزاعلو آل بعیج و آل جشعم، با یکدیگر، اختلاف داشتند و سرگرم زد وخورد بودند (۲۶) . و مجال جلوگیرى از وهابیان را نداشت.
۵ - از همه مهمتر این که مردان و جوانان، عموما به مناسبت عیدغدیر رهسپار نجف اشرف شده بودند و کسى نبود که از شهر دفاعکند و در برابر مهاجمان بایستد، در شهر فقط زنان و سالخوردگانو کودکان باقى مانده بودند که از ایشان کارى ساخته نبود (۲۷) .
ولى این حادثه اثر عمیقى در شیعیان عراق گذارد، حاکم شهر رابرکنار کردند و او را به عنوان قصاص کشتند و یکى از عراقیانبه صورت مرد قلندرى به نجد رفت و با وهابیان خو گرفت و در یکفرصت مناسب، عبدالعزیز را به قتل رساند. برج و باروى کربلا ونجف را محکم کردند و آذوقه و اسلحه به قدر کافى فراهم نمودندو در حملات دیگر در مقابل وهابیان با رشادت تمام مقاومتنمودند.
از علماى بزرگى که براى دفاع از شهر نجف و مقابله با وهابیانکوشش و تلاش فراوان کردند، مرحوم شیخ جعفر کاشف الغطاء بود که طلاب نجف و مردم آن شهر را براى مقابله با وهابیان بسیج کرد واین بسیج همگانى اثر قابل ملاحظهاى در دفع آنها داشت.
عبدالله فیلبى گوید که عمل سعود در حمله به کربلا ، گذشته ازشیعه، همه جهان را به هیجان آورد و نقطه استوارى بود براى قیامهایى که در برابر وهابیت انجام یافت و عواقب وخیمى براى دولت سعودى به بار آورد (۲۸) .
پی نوشتها:
۱- تاریخ المملکهالعربیه السعودیه، ج۱، ص ۹۱.
۲- المختار من تاریخ الجبرتى، ص۶۶۷.
۳- توبه: ۲۸.
۴- خلاصهالکلام، به نقل کشف الارتیاب، ص۳۶.
۵- تاریخ جبرتى، ج۳، ص ۹۱.
۶- تاریخ المملکه العربیهالسعودیه، ج۱، ص ۹۱، ۹۲.
۷- تاریخ المملکهالعربیهالسعودیه، ج۱، ص ۹۱، ۹۲.
۸- به نقل کشف الارتیاب، ص۳۷.
۹- تاریخ المملکهالعربیهالسعودیه، ج۱، ص۷۳.
۱۰- عنوان المجد، فى تاریخ نجد، ج۱، ص ۲ - ۱۲۱.
۱۱- تاریخ المملکهالعربیهالسعودیه، ج۱، ص۷۷ و ۷۸.
۱۲- فاسیلیف، تاریخ العربیهالسعودیه، ص ۴۸.
۱۳- مفتاح الکرامه، ج۵، ص ۵۱۲.
۱۴- همان.
۱۵- مفتاح الکرامه، ج۶، ص ۴۳۴.
۱۶- مفتاح الکرامه، ج۷، ص۶۵۳.
۱۷- روضات الجنات، ج۴، ص ۱۹۸.
۱۸- تاریخ کربلا و حایر حسین(ع) ص ۱۷۴.
۱۹- موسوعه العتبات المقدسه، قسم کربلا، ج۸، ص ۳۷۵.
۲۰- تاریخ کربلا و حائر حسین، ص ۱۷۴.
۲۱- تاریخ کربلا و حائر حسین، ص ۱۷۲ - موسوعهالعتباتالمقدسه،ج۸، قسم کربلا، ص ۲۷۱.
۲۲- به نقل موسوعهالعتبات المقدسه، قسم کربلا، ص ۲۷۱.
۲۳- سفرنامه «اوژن فلاندن» به ایران، چاپ سوم، انتشاراتاشراقى، ص ۴۶۲ ترجمه نور صادقى.
۲۴- مسیر طالبى، ص ۴۰۸ - تاریخ العربیهالسعودیه، ص۴۹.
۲۵- مسیر طالبى، ص ۴۰۸.
۲۶- مفتاح الکرامه، ج۷، ص۶۵۳.
۲۷- وهابیان، على اصغر فقیهى، ص ۲۶۲.
۲۸- تاریخ نجد، ص۹۹.
/خ
ادامه مطلب
وهابیت ، چگونگی تأسیس و عقاید

وهابیت ، چگونگی تأسیس و عقاید
این فرقه منسوب به "محمد بن عبدالوهاب" از مردم "نجد" است که در سال ۱۱۱۵ ق در شهر عُیینه متولد شد که پدرش در آن شهر قاضی بود . وی از کودکی به مطالعه کتابهای تفسیر و عقاید و حدیث سخت علاقه داشت و فقه حنبلی را نزد پدر خود که از علمای حنبلی بود آموخت. محمد بن عبدالوهاب از آغاز جوانی، بسیاری از اعمال مذهبی مردم "نجد" را زشت می شمرد.
او در سفری که به زیارت خانه خدا رفته بود، بعد از انجام مناسک حج به "مدینه" رفت و در آن جا توسل مردم به پیامبر را که نزد قبر حضرت انجام می دادند، انکار کرد. سپس به "نجد" مراجعت نمود و از آن جا به بصره رفت و مدتی در آن شهر ماند و با بسیاری از اعمال مردم آن شهر نیز مخالفت نمود. مردم بصره وی را از شهر خود بیرون کردند. در این هنگام که ۱۱۳۹ هجری بود، پدرش عبدالوهاب از "عیینه" به "حریمله" انتقال یافت. وی با پدرش همراه شد و کتابهایی را نزد پدر فرا گرفت و به انکار عقاید مردم "نجد" پرداخت. به این مناسبت میان او و پدرش نزاع و جدال در گرفت. هم چنین بین او و مردم "نجد" منازعات سختی رخ داد و این امر چند سال دوام یافت. تا این که پدرش "عبدالوهاب" در سال ۱۱۵۳ از دنیا رفت. وی پس از مرگ پدر علناً به اظهار عقاید خود پرداخت و قسمتی از اعمال مذهبی مردم را انکار نمود. جمعی از مردم حریمله از وی پیروی کردند و کار وی شهرت یافت. وی از شهر حریمله به شهر عینیه رفت. رئیس شهر عیینه در آن وقت عثمان بن حمد بود. عثمان عقاید شیخ را پذیرفت و او را گرامی داشت و قول داد که وی را یاری کند.
شیخ محمد نیز اظهار امیدواری کرد که همه اهل نجد از عثمان بن حمد حمایت کنند.
خبر دعوت شیخ محمد و کارهای او به امیر احسا رسید. وی نامه ای برای عثمان نوشت که سرانجام, عثمان عذر شیخ را خواست و او را از شهر بیرون کرد. شیخ در سال ۱۱۶۰ پس از آن که از عیینه بیرون رانده شد، رهسپار درعیه از شهرهای معروف نجد گردید. در آن وقت امیر درعیه، محمد بن مسعود جدّ آل سعود بود. وی به دیدن شیخ محمد رفت و به وی عزت و نیکی را بشارت داد. شیخ محمد نیز غلبه و قدرت محمد بن سعود را بر همه بلاد نجد بشارت داد. بدین ترتیب ارتباط میان آن دو شکل گرفت. حمایت محمد بن سعود از شیخ محمد موجب شد که وی بر عقاید و افکار خود پافشاری کند. هر کدام از مسلمانان که از عقاید وی پیروی نمی کردند، کافر محسوب می شدند و برای جان و مال و ناموس آنان ارزشی قایل نبود.
جنگهایی که وهابیان در نجد و خارج از آن از قبیل یمن و حجاز و اطراف سوریه و عراق می کردند، بر همین پایه قرار داشت. هر شهری که با جنگ و غلبه بر آن دست می یافتند، برای آنها حلال بود. کسانی که با عقاید او موافقت می کردند، باید با وی بیعت نمایند و اگر کسانی به مقابله بر می خاستند، باید کشته شوند و اموالشان تقسیم گردد. طبق این رویه مثلاً از اهالی یک قریه به نام فصول در شهر احسا سیصد مرد را به قتل رساندند و اموالشان را به غارت بردند!
سرانجام شیخ محمد بن عبدالوهاب در سال ۱۲۰۶ درگذشت و پس از وی پیروان او به همین روش ادامه دادند، مثلاً در سال ۱۲۱۶ امیر سعود سپاهی مرکّب از بیست هزار را مجهز کرد و به کربلا حمله ور شدند. سپاه وهابی جنایات بسیاری در شهر کربلا انجام دادند، از جمله پنج هزار تن و یا بیشتر (تا بیست هزار گفته اند) را به قتل رساندند.(۱) آیین وهابیت بر اساس عملکرد، عقاید و باورهای شیخ محمد بن عبدالوهاب شکل گرفت. امروزه نیز این فرقه بر عقاید شیخ محمد و دیگر رهبران آن پافشاری می نمایند.
عقاید:
فرقه وهابیه مبتنی بر اصول و عقایدی است که به بعضی اشاره می شود:- وهابیها معتقدند که هیچ انسانی نه موحد است و نه مسلمان مگر این که اموری را ترک کند، از جمله:
به هیچ یک از رسولان و اولیا توسّل نجوید. هر کس اقدام به این کار کند، مشرک می باشد،(۲) از این رو وهابیان زیارت قبر پیامبر و ائمه(ع) را جایز نمی دانند و معتقدند هر کس از پیامبرطلب شفاعت کند، مانند این است که از بتها شفاعت خواسته است.(۳)
- از مسائل دیگری که وهابیان درباره آن حساسیت خاصی دارند، تعمیر قبور و ساختن بنا روی قبر پیامبر و اولیای الهی و صالحان است. برای نخستین بار این مسئله را "ابن تیمیه" و شاگرد معروف او "ابی القیم" عنوان کرد و بر تحریم ساختن بنا و لزوم ویرانی آن فتوا داده اند.(۴)
بر همین اساس سعودیها هنگامی که در سال ۱۳۴۴ هجری بر مکه و مدینه و اطراف آن تسلط پیدا کردند، به فکر افتادند که برای تخریب مشاهد و آثار خاندان رسالت و صحابه پیامبر مستمسکی به دست آورند و اقدام نمایند.(۵)
- وهابیان بر این باورند که مسلمانان در طی قرون، از آیین اسلام منحرف شده اند و در دین خدا بدعتهایی نهاده اند که با شرع اسلام مخالف می باشد. بر این اساس باید از اصولی که پیامبر(ص) تعیین کرده است، پیروی نمود.
بنابر عقاید وهابیان، هیچ کس حق ندارد به رسول خدا سوگند یاد کند و از الفاظی مانند: به حق محمد و ... استفاده نماید،(۶) زیرا قسم خوردن به دیگران و درخواست حاجت از غیر خداوند با آیات قرآن منافات دارد: «فلا تدعوا مع الله احداً».(۷)
- نیز معتقدند : تشییع جنازه و سوگواری حرام است؛ زیرا ارواح اموات کاری نمی توانند بکنند و در امور دنیوی و اخروی نمی توانند دخالت داشته باشند.(۸)
- وهابیان معتقدند القابی را که بر عزت و احترام دلالت دارند، در مورد انسانها نباید به کار برد و ناصواب است؛ زیرا احترام و تعظیم تنها شایسته خداوند است.
- وهابیون به جنگ با دیگر فرقهها و مذاهب اسلامی معتقد هستند و مدعی اند باید به آیین وهابیت در آیند، یا جزیه دهند، از این رو همیشه مسلمانان دیگر را به کفر متهم نموده، اموال و نوامیس بقیه را حلال می دانند. آنان می گویند که هر کس مرتکب گناه کبیره شود، کافر است.(۹)
پی نوشتها:
۱. جعفر سبحانی، آیین وهابیت، ص ۲۴ ـ ۲۹.
۲. احمد مبلغی، تاریخ ادیان، ج ۳، ص ۱۴۲۹.
۳. همان.
۴. آیین وهابیت، ص ۳۸؛ رضا برنجکار، آشنایی با فِرَق و مذاهب اسلامی، ص ۱۴۶.
۵. آیین وهابیت، ص ۳۸.
۶. تاریخ ادیان، ص ۱۴۳۰.
۷. جن (۷۲) آیه ۸.
۸. تاریخ ادیان، ص ۱۴۳۰.
۹. همان، ص ۱۴۳۱.
ادامه مطلب
وهابیت و شبهات مطرح شده

وهابیت و شبهات مطرح شده
این فرقه توسط محمدبن عبدالوهاب در قرن دوازدهم هجرى قمرى پایه گذارى گردید و پایگاه آن عربستان بود. با سقوط امپراطورى عثمانى، سرزمین حجاز به تصرف خاندان مسعود در آمد و با پیوند خانواده مسعود و محمدبن عبدالوهاب فرقه وهابیت از پایگاه و حمایت سیاسى قوى برخوردار گردید و به تدریج به نشر افکار و عقاید خویش در سرتاسر جهان اسلام پرداخت که در این میان امتیاز برخوردارى از تولیت حرمینى شریفینى موقیعت بسیار مناسبى براى این تفکر ایجاد نمود. فرقه وهابیت ریشه در تفکر "سلفى" دارد که معتقد به بازگشت به شیوه علماى سلف و بازنگرى در اساس دین و پیراستن آن از بدعتها و مواردى است که بعدها به نام دین بر دین تحمیل شد، و نشان دادن توحید واقعى و اصیل و ناب مى باشد.
تاریخ تفکر سلفى به چند برهه تقسیم مى شود که برهه اول از آن چهره یابى چون مالک ابن انس و سفیان ثورى و برخى دیگر از محدثینى قرون اولیه مى باشد که در ادامه تجسم کامل آن را در شخصیت احمدبن حنبل مى توان یافت که پیشواى تمام وهابیون فعلى مى باشد. ارکان اساسى این تفکر را موارد زیر تشکیل مى دهند:
۱- عدم دخالت عقل در نقل و اتکاء به ظواهر آیات در روایت و طرد هر گونه مباحث عقلى و کلامى به عنوان بدعت از جمله نتایج این نحوه تفکر افتاده به دامن "تجسیم" و "تشبیه" بوده است که بر حسب ظاهر بعضى آیات براى خداوند صفات جسمانى تأمل گردیده اند.
۲- اخبارگرى و حدیث گرایى افراطى بدین معنى که هر گونه حدیثى را معتبر دانسته و آن را ملاک عمل قرار مى دادند و توجهى به درجه اعتبار احادیث نداشتند.
۳- متابعت کامل از شیوه سلف (حماسه و تابعینى) حتى در امور جارى زندگى و ردّ هر گونه مغایرت با آن سیره تحت عنوان بدعت.
این شیوه از تفکر به تدریج با ورود اشاعره به آن و همزمان وارد کردن عناصر عقلانى و کلامى به آن کمى از مسیر اولیه خویش منحرف گردید تا مجدداً در قرن هشتم هجرى قمرى ابن تیمیّه دمشقى مجدداً به احیاء مکتب احمدبن حنبل قیام کرد و به تقویت اساسى آن پرداخت. پس از او شاگردش "ابن تیّم جوزى" ادامه دهنده راه او شد و از آنجا که عقاید ایشان توسط جمع کثیرى از مسلمین قابل تحمّل نبود مجدداً این تفکر در محاِ قرار گرفت تا مجدداً محمدبن عبدالوهاب با تأسیس فرقه وهابى در قرن دوازدهم هجرى قمرى به احیاء آن همت گماشت. لذا تفکر فعلى وهابیت که با پشتوانه سیاسى و نظامى قابلیت طرح مجدد یافته است بیش از همه متکى به آراء و نظرات "ابن تیمیّه" مى باشد. این فرقه به زعم خود به شناسایى بدعتهایى که در دین وارد شده و در اسلام ناب سابقه نداشته، پرداخت و کمر همت براى مبارزه با آنان بسته است. در ادامه بعضى از این موارد که ابتداءً توسط امثال ابن تیمیّه و سپس توسط وهابیون تحت شبهات طرح گردیده عنوان شده و سپس با تکیه بر منابع اسلامى و آیات و روایات و سیره پاسخ داده مى شود.
1- شفاعت:
طلب شفاعت از غیر خداوند به این نحو که گفته شود اى اولیاء خدا در روز قیامت شفیع من در نزد خدا باشید تا از عذاب الهى در امان باشم، صحیح نیست و فقط باید طلب شفاعت از خود خداوند صورت گیرد و خصوصاً اگر طلب شفاعت از روح مرده اى که به برزخ منتقل شده، صورت پذیرد این عین شرک محسوب خواهد گردید.پاسخ:
اولا- طلب شفاعت همان "طلب دعا" مى باشد یعنى ما از افراد موجه یا ارواح مقدّسه و یا ملائکه الهى مى خواهیم که براى ما طلب آمرزش و دعا بنماید، و طلب دعا و آمرزش از پیامبر یا صالحان امرى پسندیده است که وهابیون نیز در هنگام زنده بودن فرد آن را جائز مى شمرند.* نیشابورى در تفسیر خویش در ذیل آیه شریفه "و من یشفع شفاعه حسنه یکن له نصیب منها..." مى گوید: شفاعت به درگاه خداوند همان دعا کردن شخصى مسلمان مى باشد.
* فخررازى در تفسیر آیه شریفه "و یستغفرون للذین آمنوا ربّنا وسعت کل شى رحمهً" مى گوید: این آیه نشان مى دهد که ملائکه انسانهاى گناهکار را شفاعت مى کنند. (تفسیر مفاتیح الجنان) پس اگر ما از فرشتگان چنین تقاضایى بکنیم مرتکب خلافى نگردیده ایم.
* همچنین خداوند به پیامبر مى فرماید: "واستغفر لذنبک و للمؤمنین و المؤمنات".
* نجارى در صحیح بابى دارد بنام "اذ استشفعوا الى الامام یستسقى لهم لم یردّهم".
ثانیاً- اینکه وهابیون عنوان مى کنند طلب دعا از فرد پس از مرگ او جایز نیست و لذا نمى توان از پیامبر یا ائمه یا سایرین پس از مرگ طلب دعا نمود، نیز نادرست است چرا که براساس آیات و روایات پیامبر و ائمه و شهدا و نظایر آنان با مرگ نمى میرند و بلکه زنده مى باشند.
* "و لاتحسبن الذین قتلوا فى سبیل اللّه اموات بل هم احیاء عند ربهم یرزقون".
* على (علیه السّلام) پس از تفسیل پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) خطاب به ایشان فرمود:
"بابى انت و امّى اذکرنا عند ربک واجعلنا من بالک"، (نهج البلاغه- خطبه ۲۳۵)
* ابوبکر نیز پس از وفات پیامبر، خطاب به جسد مطهر ایشان گفت:
"بابى انت و امّى طبت حیّاً و میّتاً واذکرنا عند ربکً" (السیره الجبیه- ۳/۳۹۲)
ثالثاً- آنچه شرک محسوب مى شود و توجیه عبادى و توحید افعالى را مخدوش مى سازد آن است که ما وقتى طلب شفاعت از غیر خدا مى کنیم او را قادر بالاستقلال بدانیم و به جاى خداوند او را قرار دهیم و حال آنکه چنین نیست و ما تنها آنان را به واسطه آبرویى که در نظر خداوند دارند واسطه بین خود و معبود قرار مى دهیم.
* "والذین لایدعون مع اله الهاً آخر..." (سوره شریفه فرقان- آیه ۶۸)
آیه اشاره دارد که اگر با خدا و هم عرض او دیگرى را بخوانید مشرک گشته اید.
* "و یعبدون من دون اله ما لایفرّهم و لاینفعهم و یقولون هولاء شفعاءنا عنداله" (سوره شریفه یونس- آیه ۱۸)
باز ملاحظه مى گردد که بحث "عبادت غیر خدا" مطرح مى باشد و ملاک شرک عبادت غیر او مى باشد.
* "و اذ تخلق من الطینى کهیه الطیر باذنى نتنفخ فیها فتکون طیراً باذنى..." (سوره شریفه مائده- آیه ۱۱۰)
در این آیه شریفه نیز دیده مى شود که اگر حضرت عیسى (علیه السّلام) و یا سایر اولیاء الهى قدرتى دارند همه "باذن اللّه" مى باشد و هیچ کس از خود مستقلا قدرتى ندارد، لذا اگر ما با این دیدگاه از اولیاء الهى طلب دعا و شفاعت نمائیم مشکلى ایجاد نخواهد گردید.
2- توسل:
در زمینه توسل به ارواح طیّبه و طلب دعا از آنان به درگاه الهى نیز مشابه مسئله شفاعت وهابیون معتقد به شرک و بدعت مى باشند.پاسخ:
اولا- پاسخى که در جواب شبه قبلى بیان شد در اینجا صادِ است که به چند مصداِ دیگر اشاره مى شود:* "و لو انّهم اذ ظلموا انفسهم جاءوک ناستغفرواللّه واستغفر لهم الرسول لوجدوا اللّه توان رحیماً"،
(سوره شریفه نساء- آیه ۶۴)
* مرویست عثمان بن ضیف از پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) که به مرد نابینا که طلب دعا از ایشان نموده بود فرمود:
وضو گرفته دو رکعت نماز بخوان و سپس بگو: "اللهم انى اسالک واتوجه الیک بنبیک نبى الرحمه. یا محمد انى اتوجه بک الى ربى فى حاجتى للتغنى. اللهم ثفعه لى".
این حدیث که در سنتى ابن ماجه، صحیح ترندى، مسنداحمد، مستدرک حاکم و مسانید دیگر ذکر گردیده است، نشان مى دهد که وقتى ما از پیامبر سؤالى مى کنیم به خاطر نزدیک تر بودن او به خداوند است و همچنین دیده مى شود که مستقیماً مى توان خطاب به پیامبر نیز از او طلب دعا نمود.
ثانیاً- مشروعیت توسل نه تنها در نزد علماى شیعه، بلکه در نظر علماى اهل سنت نیز معتبر مى باشد.
* قاضى عیاض روایت کرده که ابوجعفرمنصور در مسجد پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) با مالک بن انس روبرو شد و از او پرسید آیا رو به قبله نموده و دعا کنیم یا رو به سوى پیامبر گردانم مالک جواب داد: چرا رخسار خود را از پیامبر برمى گردانى در حالى که او وسیله تو و پدرت آدم تا روز قیامت است، رو به جانب قبر نموده و او را شفیع خود قرار ده تا نزد خداوند شفاعتت کند. (الغدیر ۵/۱۳۵)
* این اشعار منسوب است به محمّدبن ادریس شافعى:
آل النبى ذریعتى***و هم الیه وسیلتى
ارجوا بهم اعطى غداً***بیهدى الیمنى صحیفتى
(کشف الارتیاب ۳۱۸)
* عمر به عباس عموى پیامبر متوسل مى شد تا او را استسقاء نماید. (الغدیر ۵/۱۴۴)
ثالثاً- سیره عملى علماى اهل سنّت نیز مطلب فوِ را تأکید مى کند:
* خطیب بغدادى در تاریخ خود مى گوید: در سمت غرب بالاى شهر، مقابر قریش است که در آن موسى بن جعفر (علیه السّلام) و جمعى دیگر مدفون مى باشند. پس با واسطه از ابوعلى خلال شیخ حنابله نقل مى کند:
"ما همّنى امر فقصدت قبر موسى بن جعفر فتوسلت به الّا نهل اله تعالى لى ما احب" (تاریخ بغداد ۱/۱۲۰)
ملاحظه مى شود که شیخ حنابله از قبر امام هفتم شیعیان تقاضا کرده و به ایشان متوسل مى شده است.
* همچنین خطیب در تاریخ خود از شافعى نقل مى کند: "من به مزار ابوضیفه تبرّک جسته و همه روزه آن را زیارت مى کنم و چون مرا حاجتى رسد دو رکعت نماز گزارده و در کنار قبر او آمده و از خداوند حاجتم را مى خواهم که هنوز دور نشده روا مى شود. (تاریخ بغداد ۱/۱۲۳)
3- تبرّک:
وهابیون مى گویند: تبرّک جستنى به آثار و یا وسائل پیامبر و یا اولیاء الهى حرام و بدعت مى باشد و لذا مجاز نمى باشد، اگرچه در مورد پیامبر حالت حیات ایشان را استثنا نموده اند، زیرا که ادله بسیارى وجود دارد که در هنگام حیات ایشان به زیادى آب وضو، تار سو، آب دهان و موارد دیگر تبرّک جسته و به عنوان شفا آنها را استفاده مى کرده اند.پاسخ:
اولا- تلقى وهابیت از "بدعت" تلقى غلطى است چرا که از نظر آنان هر آنچه که در گذشته سابقه نداشته است قابل ارتکاب در حال نمى باشد و لذا طبق همین اعتقاد بوده که مظاهر تمدن جدید نظیر تلگراف و غیره از طرف سران مذهبى این فرقه بدعت محسوب مى گردید. امّا معنى صحیح بدعت "ادخال ما لیس من الدین فى الدین" مى باشد، یعنى چیزى را که دین در مورد آن اظهارنظر کرده و مردود شمرده آن را بدین اضافه بنماییم امّا در مورد امور مباح که دین در آن مورد نظر خاصى ندارد چنانچه مورد ارتکاب قرار گیرد از مصادیق بدعت نمى تواند شمرده شود.ثانیاً- در مورد تبرّک دلائل بسیارى وجود دارد که این کار از امور مستحب مى باشد و قطعاً جایز است به شرط اینکه نیت در تبرّک، استمداد از روح بزرگ اولیاء الهى باشد نه اینکه بالاستقلال براى آنها قدرتى قائل شویم و به شرط اینکه با تبرّک به اشیاء مختلف خود آن اشیاء چنانچه بت پرستان مى کنند مدّنظر نباشد.
حال به مواردى که حاکى از جواز تبرّک از نظر شرعى و اسلامى مى باشد اشاره مى کنیم:
* "اذهبوا بقمیصى هذا فالقوه على وجه ابى یأت بصیراً" (سوره شریفه یوسف- آیه ۹۱)
مى بینید که پیراهن یوسف (علیه السّلام) مى تواند چشم یعقوب (علیه السّلام) را شفا بخشد و تبرّک به آن مجاز مى باشد.
* عبداللّه بن احمدبن حنبل مى گوید: از پدرم درباره مردى که منبر پیامبر خدا را لمس نموده و بوسیده و به آن تبرّک مى جوید و همین کار را با قبر ایشان هم مى کند پرسیدم، وى گفت: اشکالى ندارد. (وناءالوفاء ۲/۴۳۳)
* ابراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالقارى روایت مى کند که دیدم عبداللّه بن عمر دست خود را بر منبر پیامبر مى کشد و سپس بر روى خود مى مالد. (طبقات ابن سعد ۲/۱۳)
* از داوودبن ابى صالح روایت شده که روزى مروان بن حکم مردى را یافت که جبینى خود را بر قبر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) نهاده بود. مروان گریبان او را گرفته و پرسید: مى دانى چه مى کنى آن مرد که ابوایوب انصارى بود روى خود را برگردانده پاسخ داد: آرى، ولى من کنار سنگ نیامده بلکه نزد پیامبر خدا آمده ام و شنیدم که آن حضرت مى گفت: بر دین من مگریید آنگاه که شایستگان آن را رهبرى نمایند، بلکه آنگاه بگریید که نااهلان آن را رهبرى مى کنند. (الغدیر ۵/۱۴۹)
ثالثاً- اینکه استدلال گردیده که در حیات پیامبر تبرّک جایز، امّا در ممات ایشان جایز نیست. چه وجهى مى تواند داشته باشد، مگر اینکه العیاذباللّه پس از مرگ پیامبر ما ایشان را فوت شده تلقى کنیم، حال آنکه چنین نیست و حتى پس از موت ایشان نیز بنابر آیات قرآن ایشان زنده مى باشند و مانند زمان حیات منشأ برکات خواهند بود.
رابعاً- خود وهابیون عامل به گفته هاى خویش نیستند از جمله اینکه به نقل از حضرت آیت اللّه جعفرالهادى در مجلس نهارى که ماى بن باز (از رهبران مذهبى وهابیت) نیز حضور داشت، پس از صرف ناهار حاضرین به تبرّک غذاى باقى مانده ماى بن باز پرداختند و مورد نهى و نکوهشى نیز قرار نگرفتند.
4- زیارت قبر پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و سایر قبور اولیاء:
ابن تیّمه و وهابیون معتقدند سفر به قصد حتى زیارت مرقد پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و کلّاً هر زیارتى حرام است و مجاز نمى باشد و احتمالا آن را نوعى تقرب به غیر خدا و از مقوله شرک به حساب مى آورند و ضمناً ابن تیّمه ادعا نموده است کلیه روایات وارده در این موضوع نیز بوده و در صماح و سنن و مسانید ذکر نگردیده است.پاسخ:
اولا- ظاهراً در ابتداى اسلام پیامبر از زیارت قبور نهى مى کرده، امّا بعداً آن را مجاز شمرده و به آن ترغیب نموده است. البته احتمالا دلیل نهى اولیه آن بوده که قبور آن زمان مربوط به مشرکین و بت پرستان بوده است. از جمله ایشان فرموده اند:* "زور القبور فانّها تذکرکم الاخره" (سنن ابن ماجه- ۱/۱۱۳)
* "...فزدروها فانّها تزهد فى الدنیا..." (سنن ابن ماجه- ۱/۱۱۴)
* "...فانّه یرِّ القلب و یدمع القینى..." (سنن نسایى- ۴/۸۹)
که تمامى اینها حاکى از آن است که زیارت قبور موجب کاهش دلبستگى به دنیا و عبرت آموزى و توجه به آخرت مى شود.
* محمّد ابوزهره از معتقدانهاى معاصر مصر در کتابى راجع به ابن تیمیّه در این مورد او را مورد استناد قرار مى دهد و مى گوید: ما مخالف ابن تیمیّه هستیم که تبرّک به زیارت قبر پیامبر را منع کرده، زیرا منظور ما از تبرّک عبادت و تقرّب به خدا به واسطه مکان مشخص نیست بلکه مقصود یادآورى و کسب عبرت و بصیرت است و کدامین مسلمان است که زندگى پیامبر و سیره هدایت و جنگ ما و جهاد آن بزرگوار را دانسته و سپس به مدینه رفته و احساس نکند که در همین مکان پیامبر آمد و کرده و مردم را به راه حق مى خواند و یا اینکه عبرت نگرفته و روحانیت اسلام و عظمت پیامبر را در نیابد. مگر آنکه چنین انسانى از یاد خدا اعراض نموده و کوردل شده باشد. (المللوالنحل ۴/۵۸)
* "لایشد الرحال الّا الى ثلاثه مساجد، المسجدالحرام و المسجدالاقصى و مسجدى هذا" (صحیح مسلم کتاب الحج ۲/۱۰۱۴)
ثانیاً- علامه امینى این احادیث خصوصى را جمع آورى نموده که به بعضى آنها اشاره مى گردد:
* "من زار قبرى وجبت له شفاعتى" (بروایت عبداللّه بن عمر)
این حدیث را ۴۱ تن از حفاظ حدیث اهل سنت از جمله ابن خزیم، دارقطنى، سیوطى و ابن عساکر نقل نموده اند.
* "من جاءنى زائراً لاتحمله الّا زیارتى کان حقّاً على ان اکون له شفیعاً یوم القیامه" (بروایت عبدابن عمر)
این حدیث را ۱۶ تن از جمله ابوحامدغزالى، سبکى، سیوطى و سمهودى نقل کرده اند.
* "من حج البیت و لم یزرنى فقد جفانى" (بروایت عبداله بن عمر)
این حدیث را ۱۹ تن از جمله سبکى و سمهودى نقل کرده اند.
* "من زار قبرى کنت له شفیعاً و من مات فى احد الحرمینى بعث اله عزّوجّل فى الامنینى یوم القیامه"
(بروایت عمر)
این حدیث را یازده تن از جمله بیهقى، ابن عساکر، سبکى و سمهودى نقل نموده اند.
* "من زارنى بعد مدتى فکانمّا زارنى فى حیاتى..." (روایت حاطب بن ابى بلتمه)
این حدیث را ۱۳ تن از جمله دارقطنى، بیهقى و ابن عساکر و دیگران بیان نموده اند.
* "من زارنى بالمدینه محتسباً کنت له شفیعاً" (روایت انس بن مالک)
این حدیث را ۲۱ تن از جمله حاکم نیشابورى، ابن عساکر، سبکى و دیگران نقل نموده اند.
ثالثاً- بسیارى از فقهاء اهل سنت نیز نظر ابن تیمیّه در این خصوص را رد نموده اند از جمله:
* "تقى الدین شافعى" که کتابى بنام "شفاء السقام فى زیاده خیر الانام" در ردّ این نظر نگاشته است.
همچنین در باب استحباب زیارت پیامبر، مسئله را اجتماعى دانسته است.
* "عبداللّه بن احمدبن تداله" از فقهاى مشهور حنبلى در کتاب خود المخنى زیارت قبر پیامبر را مستحب دانسته است.
* "نورالدین سمهودى در وناءالوفاء نه تنها زیارت قبر نبى بلکه قصد انجام آن را نیز قرب دانسته است.
* "ابن حجرهیتمى شافعى" کتابى در رد نظر ابن تیمیّه بنام "الجوهر المنظم فى زیاره قبر المکرم" نوشته است.
* "محمّدبن على شوکانى" در نیل الاوطار معتقد است که تمام علماء زیارت قبر نبى (صلّی الله علیه و آله و سلّم) را مستحب مى دانند و حتى بعضى از مالکیه و ظاهریه آن را واجب شمرده اند.
* "فقهاى مذاهب اربقه نیز به استحباب زیارت قبر نبى (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فتوا داده اند. (الفقه على المذهب الاربقه ۱/۵۰۵)
5- گریه بر اموات و اقامه مجلس عزا:
وهابى ها معتقدند گریه بر اموات و اقامه مجلس عزا، بدعت بوده و لذا حرام مى باشد.پاسخ:
اولّاً- شواهد بسیارى وجود دارد که اولیاء الهى به این کار اقدام نموده اند از جمله:* پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) هنگام زیارت قبر ما در خود گریست. (سنن بیهقى ۴/۷۰)
* پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) پس از فوت پسرش ابراهیم بشدت گریست. عبدالرحمان بن عوف پرسید: تو نیز مى گریى اى رسول خدا حضرت پاسخ داد: "انّ العین تدمع و القلب یحزن و لانقول الا ما یرضى ربّنا و انّا بفراقک یا ابراهیم لمحزونون" (الفصول المهّم)
* پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) بر مرگ یکى از نوادگان خود گریست. سعد به ایشان گفت: این چه حالى است ایشان جواب فرمود: "هذه رحمه جعلها الله فى قلوب عباده و انّا یرحم اللّه فى عباده الرحماًء. (الفصول المهّم)
* احمدبن حنبل مى گوید: وقتى پیامبر از جنگ احد برگشت و دید که زنان در فقدان شوهران مقتول خویش گریه مى کنند فرمود: "لکن حمزه لابواکى له" که زنان چون این سخن شنیدند بر حمزه گریستند. (الفصول المهّم)
* وقتى خبر شهادت جعفر (علیه السّلام) به پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) رسید، همسرش اسماء بنت عمیس پیش ایشان آمد و پیامبر به او تسلیت گفت. بار دیگر فاطمه در حالى که مى گریست وارد شد و فریاد یا عموجان سر داد و پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: بر همچون جعفرى سزاوار است همه بگریند. (الفصول المهّم)
* پس از مرگ پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) حضرت زهرا (سلام الله علیها) بر سر قبر پدر مى گریست. (النص و الاجتهاد)
* على (علیه السّلام) نیز در مرگ فاطمه (س) گریست. (النص و الاجتهاد)
* وقتى رقیه دختر پیامبر فوت کرد زنان بر او گریستند و عمر کوشید تا با تازیانه آنان را نهى کند.
در این هنگام پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) فرمود: آنان را به حال خود واگذار تا بگریند... (مسنداحمد ۱/۳۳۵)
* همچنین یعقوب پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) در فقدان یوسف (ع) چنان گریست که بینایى خود را از دست داد.
ثانیاً- گریستن و اقامه مراسم عزا و ماتم نه تنها نشانه رحمت و عاطفه مى باشد بلکه گرامیداشت فضائل و کمالات و تجلیل از عظمت و بزرگى است.
6- بزرگداشت مواعید و اقامه جشن:
از نظر وهابیون بزرگداشت مواعید نیز مانند مراسم عزا و ماتم بدعت و غیرمجاز مى باشد.پاسخ:
اولا- همانگونه که قبلا گفته شد نشانه اى از بدعت در این عمل مشاهده نمى شود و بلکه شواهدى بر آن نیز در تاریخ اسلام موجود مى باشد.ثانیاً- باز همانطور که گفته شد، این مراسم در جهت تبلیغ فضائل انسانى و ترغیب سایرین به آن و براى تعظیم شعائر الهى است.
"و من یعظم شعائر اله فانها من تقوى القلوب" (سوره شریفه حج- آیه ۳۲)
7- سوگند به غیر خدا:
وهابیون همچنین سوگند به غیر خدا را یا شرک و حرام مى شمرند.پاسخ:
اوّلا- همانطور که گفته شد اگر سوگند به غیر خدا، با این نیت باشد که غیر خدا قادر بالاستقلال است شرک مى باشد و گرنه حرام نمى باشد.ثانیاً- در مواضع مختلف در قرآن و روایات نمونه هاى سوگند به غیر خدا مشاهده مى شود که بهترین نمونه آن آیات فراوانى است که به شمس، قمر، نجم و...توسط خود حضرت حق قسم خورده شده است.
8- نتیجه گیرى:
نتیجه نهایى این تحقیق آن است که وهابیون با درک نادرست از مفهوم بدعت و شرک سایر فرقه مسلمین را مطرود دانسته و اعمال آنها را تخطئه مى کنند و حال آنکه خود به اعمالى روى آورده اند که مورد آن کامل بدعت محسوب شده و تخلف از سیره قطعى پیامبر (صلّی الله علیه و آله و سلّم) و اولیاء الهى مى باشد و همانطور که در طول تاریخ نیز نشان داده شده، اگر نبود پشتوانه سیاسى این فرقه، این تفکرات در میان جوامع اسلامى هیچگونه جایگاهى نداشتند.مراجع:
۱- قرآن کریم
۲- نهج البلاغه، تحقیق دکترصحبى صالح، دارالحجر، قم
۳- بحوث فى المللوالنحل، جعفرسبحانى، مؤسسه نشر اسلامى، قم
۴- تاریخ بغداد، خطیب بغدادى، -، مصر
۵- سنن ابن ماجه، ابن ماجه، دارالکتب العلمیّه، بیروت
۶- سنن کبرى، بیهقى، دارالمونه، بیروت
۷- سنن سنایى، سنائى، دارالمونه، بیروت
۸- صحیح نجارى، نجارى، درالمونه، مصر
۹- صحیح مسلم، مسلم، دارالمونه، بیروت
۱۰- الغدیر، علامه امینى، دارالکتب الاسلامیه، تهران
۱۱- الفصول المهمّه فى تألیف الامّه، شرف الدین عاملى،مطبعه عرفان، صیدا
۱۲- مسند، احمدبن صنبل، مطبعه عرفان، صیدا
۱۳- النص و الاجتهاد، شرف الدین عاملى، سیدالشهدا، قم
۱۴- الطبقات، ابن سعد، -، -
۱۵- وناء الوفا، سمهودى، -، -
۱۶- شهید پاسخ مى دهد، سیدرضاحسینى نسا، انتشارات سازمان حج، تهران
۱۷- پیام حکمت، محمّدتقى فخعلى، بعث مقام معظم رهبرى، تهران
۱۸- کشف الارتیاب فى اتباع محمدبن عبدالوهاب، امین عاملى، -، -
۱۹- سننى، ترفدى
منبع:پایگاه اطلاع رسانی سبطین
/خ
ادامه مطلب
وهابیت ، حنبلى ها و خوارج

وهابیت ، حنبلى ها و خوارج
فرقه وهابى و فرقه حنبلى
اگرچه نویسندگان ایرانى معاصر محمد بن عبدالوهاب (۱) و برخى از نویسندگان عثمانى، وى را حنفىمذهب دانستهاند (۲) ولى با توجه به نحوه تعلیمات او و موافق بودن آنها با مذهب حنبلى و این که پدرش و برادرش از علماى حنبلى بودند و پیروانش همواره خود را حنبلى مىدانستهاند، دیگر شکى باقى نمىماند که بنیانگذار مسلک وهابیت در آغاز امر، مذهب حنبلى داشته است و این مسلک از مذهب حنبلى سرچشمه گرفته است و عموم بنیانگذاران عقائد وهابیت، مانند: ابو محمد بربهارى، ابن بطه، ابن تیمیه و ابن قیم و محمد بن عبدالوهاب همه از علماى حنبلى بودهاند و به همین جهت وهابیان، خود را از اهل سنت وجماعت و حنبلىمذهب مىدانند.« صبحى محمصانى » دراین باره مىنویسد:
«... رواج مذهب حنبلى از سه مذهب دیگر اهل سنت و جماعت کمتر است. مجدد این مذهب سالها پس از وى دو مجتهد بزرگ اسلام ابن تیمیه و شاگردش ابن قیم بودند، و سالها بعد، در قرن دوازدهم هجرى محمد بن عبدالوهاب تجدید نظرى در آن مذهب کرد و عقیده دینى خود را بر مذهب حنبلى استوار ساخت و مذهب جدیدى پدید آورد که به نام او مذهب وهابى خوانده مىشود و اکنون در عربستان سعودى رواج دارد» (۳) .
ولى طبق نوشته دکتر زکى وهابیها از دو جهتبا حنبلیها تفاوت دارند:
یکى اینکه تقلید از غیر پیشوایان چهارگانه اهل سنتیعنى مالک و ابو حنیفه و شافعى و ابن حنبل را منع مىکنند و مذاهب دیگر و از جمله مذاهب شیعه را قبول ندارند.
دوم این که وهابیها در برخى از مسائل فرعى، هرگاه رایى متکى به نص جلى از کتاب و سنت از یکى از پیشوایان سهگانه (غیر از احمد حنبل) صادر شده باشد و به صدور آن یقین کنند، به آن راى عمل مىکنند و در آن مساله به خصوص به راى احمد حنبل عمل نمىکنند.
دکتر زکى در دنباله آن مىافزاید:
«مذهب وهابى هم مانند فرقههاى دیگر مذهبى و سیاسى و اجتماعى، دستخوش دگرگونیهایى شده است و اختلاف سلیقه در درک تعالیم آن و کیفیت اجرا و عمل به آن اثر گذاشته است.
از جمله مىبینیم که عبدالعزیز آل سعود، که پیشوا و امام وهابیان به شمار مىرفت، در سال ۱۹۳۴ میلادى بعد از جنگى که میان او و امام یحیى پادشاه شیعىمذهب (زیدى) یمن رخ داد، با امام یحیى عهدنامه دوستى مبنى بر اخوت اسلامى امضاء کرد و در آن عهدنامه اعتراف نمود که ملک یحیى، حاکم شرعى یمن است که این خود اعتراف ضمنى به مذهب زیدى استبا این که اعتراف مذکور باآنچه قبلا گفته شد که وهابیها، مذاهب دیگر غیر از مذاهب اربعه را قبول ندارند، منافات دارد» (۴) .
البته گذشته از این دو امر میان وهابیها و حنبلیها تفاوتهاى دیگرى نیز وجود دارد از جمله احمد بن حنبل و پیروانش گرچه قسمتى از امورى را که وهابیان منع مىکنند، آنها هم منع مىکردند و گاهى هم از جمله در زمان بربهارى شدت عمل به خرج مىدادند و تبدیل به فتنه مىشد، ولى به کفر فرقههاى دیگر اسلامى حکم نمىکردند و شهرهاى اسلامى را دارالکفر نمىدانستند و کسانى را که به زیارت قبر مطهر رسولاکرم صلى الله علیه وآله و یا یکى از بزرگان دین مىرفتند، تکفیر نمىکردند و مشرک نمىخواندند.
شباهت وهابیها به خوارج
از نظر محققان، مسلک وهابیتشباهت زیادى با مسلک خوارج دارد و چنین مىنماید که کیش وهابى ادامه تاریخى فکر خارجیگرى و اندیشه خوارج است. و مىدانیم که فرقه خوارج در جنگ صفین از جریان حکمیت پیدا شد که خود داستان مفصلى دارد ریشه اصلى و پایه اعتقادات خوارج را چند چیز تشکیل مىدهد:۱- تکفیر على علیه السلام و عثمان و معاویه و اصحاب جمل و اصحاب تحکیم، بهطور کلى کسانى که به حکمیت رضا دادند.
۲- تکفیر کسانى که قائل به کفر کسانى که یادآور شدیم، نباشند.
۳- ایمان تنها عقیده قلبى نیست، بلکه عمل به اوامر و ترک نواهى، جزء ایمان است.
۴- وجوب قیام و شورش بر ضد حاکم وامام ستمگر (۵) .
این گروه آشوبگر و شورشى با این عقاید تند افراطى به جائى رسیدند که تمام مسلمانان را کافر و همه را مهدورالدم و مخلد در آتش مىدانستند.
مرحوم علامه امین در کتاب گرانقدر « کشف الارتیاب فى اتباع محمد بن عبدالوهاب » درباره شباهتهاى وهابیها به خوارج بحث نسبتا مفصلى دارد که خلاصه آن را در اینجا ذکر مىکنیم:
۱- شعار خوارج این بود که: «لا حکم الا لله» (حکومتى جز حکومتخدا نیست) و این کلمه حقى است که از آن باطل اراده شده است. چنانکه امیرمؤمنان على علیه السلام فرمود: آرى این کلمه به خاطر مطابقتى که با قول خداوند «ان الحکم الا لله» دارد، کلمه حقى است ولى از آن باطل اراده شده است، مقصود خوارج از این کلمه این است که کسى نمىتواند امیر و حاکم باشد و در مسائل دینى نمىتوان به «حکمیت» پرداختبدینجهتحکمیت صفین را کفر و گناه مىپنداشتند در صورتى که در خود قرآن مردم در موارد اختلاف به حکمیت و داورى فرا خوانده شدهاند آنجا که مىفرماید:
«و ان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها..» . (۶)
«هرگاه ترسیدید که میان زن و شوهر اختلاف پدید آید، داورى از خانواده مرد و داورى از خانواده زن برگمارید» .
و در آیه دیگر مىفرماید: «...یحکم به ذوا عدل منکم..» . (۷)
« دو نفر عادل از شما داورى کند و حکم نماید» .
همچنین شعار وهابیها این است که : «لا دعاء الا لله، لا شفاعه الا لله، لا توسل الا بالله ، لا استغاثه الا بالله و...» دعا، شفاعت، توسل و مددخواهى جز از خدا و براى خدا نیست و این سخن، درست است ولى وهابیها منظور نادرستى از آن اراده کردهاند.
آرى دعا ، شفاعت، توسل و استغاثه از خداست و در حقیقت خداست که خوانده مىشود و براى رفع ناملایمات و بدیها و جلب فائده، تنها به او توسل مىشود و کمک و مددکار واقعى او است و امر شفاعت به دست اوست. اما مقصود وهابیان آن است که نباید کسى را که خداوند بزرگش کرده، باخواندن او، ما نیز او را بزرگ بداریم و به او توسل بجوئیم تا در پیشگاه خداوند براى ما شفاعت کند و براى ما دعا نماید.
۲- شباهت دیگر وهابیان با خوارج آن است که خوارج خیلى به ظاهر مقدس بودند و نسبت به نماز و تلاوت قرآن اهتمام زیاد مىورزیدند، حتى از کثرت سجده، پیشانى آنها پینه بسته بود و طالب حقیقت بودند. چنانکه امیرمؤمنان على علیه السلام فرمود:
«لا تقاتلوا الخوارج بعدى فلیس من طلب الحق فاخطاه کمن طلب الباطل فاصابه» (۸) .
«پس از من با خوارج نجنگید، زیرا کسى که در جستجوى حق بوده و خطا کرده مانند کسى نیست که طالب باطل بوده و آن را یافته است» .
آرى خوارج مردمانى بودند که شدیدا از محرمات اجتناب مىکردند تا آنجا که یکى از آنان خوکى را با شمشیر کشت، دیگرى اعتراض کرد و گفت: این عمل تو فساد در روى زمین است و باز یکى در سر راه خود خرمائى پیدا کرد و آن را برداشت و در دهان گذاشت دیگرى رسید و خرما را از دهان او بیرون آورد که چیز حرامى خوردى! !
وهابیها نیز این چنیناند به ظاهر تعصب در دین دارند و در مسائل دینى سختگیرند، نماز را به موقع مىخوانند و در عبادت خدا خود را خسته مىکنند و در طلب حقاند ولى راه خطا مىپیمایند و از محرمات شدیدا اجتناب مىنمایند تا آنجا که ازتلگراف که حکم شرعى آن معلوم نیست، استفاده نمىکنند از شواهد تعصب و مقدسمآبى آنها آن که من خودم یک نفر نجدى (وهابى) را دیدم ریالهاى جدید را با ریالهاى کهنه با تفاوت صرف مىکرد، مردى خواستبه او ریال قدیم با اضافه ریال جدید بدهد، وهابى فورا گفت: نه هرگز این رباست. دلال یهودى همراه او بود وقتى که خواست از او جدا شود، یهودى گفت: ما را دعا کن. گفت: خداوند تو را هدایت کند، آنگاه رو به من کرد و گفت: این مرد یهودى است.
۳- شباهت سوم وهابیها با خوارج این استخوارج جز خود، بقیه مسلمانان را کافر مىدانستند و مىگفتند کسى که مرتکب گناه کبیره مىشود، در آتش مخلد خواهد بود و همچنین خون و مال مسلمانان جز خود را حلال مىدانستند و فرزندان آنها را اسیر مىکردند و مىگفتند کشور اسلامى اگر گناه کبیره در آن آشکار گردد، تبدیل به کشور کفر مىشود. آنان عبدالله بن خباب صحابه پیامبر را که روزه بود و قرآن به گردن خود حمایل کرده بود، با همسرش که آبستن بود، بىرحمانه کشتند و شکم زنش را پاره کردند زیرا که او از على بن ابیطالب علیه السلام تبرى نجست و به او گفتند به حکم همین قرآنى که حمایل کردهاى، تو را مىکشیم! آرى او را در کنارنهر آب سر بریدند و خونش را بر جوى روان ساختند. خوارج هرگاه زنان مسلمان را اسیر مىگرفتند آنها را میان خود خرید و فروش مىکردند و ...
وهابیها نیز وضعى مشابه آنها را دارند، آنان سایر مسلمانان را مشرک مىدانند و خون و مال آنها را حلال مىشمارند و مسلمانان را مشرک خطاب مىکنند و کشورهاى اسلامى را سرزمین کفر معرفى مىنمایند و هجرت از آنها را لازم و ضرورى مىدانند و کسى را که نماز راترک کرده، اگرچه منکر آن نباشد، واجب القتل مىشمارند (۹) .
سلیمان بن عبدالوهاب در رسالهاى که در رد برادرش محمد بن عبدالوهاب نوشته، مىگوید: ابن قیم گفته خوارج دو ویژگى داشتند که به جهت آن از سایر مسلمانان و پیشوایان آنان جدا شدند:
نخست آن که از سنت فاصله گرفته و آنچه را که سنت نیست، سنت پنداشتند.
دوم این که مسلمانان را به سبب ارتکاب گناه کافر دانستند و در اثر آن حکم به حلیتخون و مال آنها دادند و سرزمین اسلام را سرزمین کفر شمردند.پس سزاوار است که مسلمانان از این دو اصل و پایه غلط برحذر باشند و از نتایج آن دو اصل: دشمنى مسلمانان و لعن و سرزنش آنان و حلال شمردن خون و مال آنها و بهطور کلى از هر بدعتى، بپرهیزند و این ویژگى که او براى خوارج گفته است، بعینه در وهابیان وجود دارد.
۴- همانطورى که وهابیها در شبهههاى خود به ظاهر برخى از آیات که به زعم آنها به کفر مرتکب کبیره دلالت دارند، استناد کردهاند وهابیها نیز در این شبهه به ظواهر بعضى آیات و ادله که گمان مىکنند بر حرمت و شرک بودن اشتغاثه و استعانت از غیر خدا، دلالت دارند، تمسک جستهاند، چنانکه در بحث از عقائد وهابیان بیان شده است.
۵- خوارج جنگ و قتال و قیام بر ضد حکام اسلام را حلال مىشمارند زیرا به عقیده آنها، همهآنها ائمه ضلال و گمراهى هستند، عقیده وهابیها نیز همینطور است.
۶- خوارج باکى ازمرگ نداشتند و آن را با آغوش باز استقبال مىکردند زیرا چنان مىپنداشتند که پس از مرگ به بهشتخواهند رفت. گویند یکى از آنها در جنگ نیزهاى خورد و او همینطور خود را به دشمن رسانید و او را بکشت و این جمله را مىخواند: «و عجلت الیک رب لترضى!» «به سوى تو پروردگارا شتاب کردم تا از من خشنود شوى» وهابیها نیز در میدان چنگ از خودگذشتگى و فداکارى نشان مىدهند و به گمانشان اگر مردند راهى بهشت مىشوند و در جنگ این رجز را مىخوانند: «هبت هبوبالجنه; وین انتیا باغیها» .
۷- خوارج مردمان قشرى و کوتهنظر و کودن بودند، در عینحال که از خوردن خرمائى که در سر راه افتاده بود، خوددارى مىکردند و کشتن خوک وحشى را در بیابان، فساد در زمین مىپنداشتند ولى کشتن صحابى پیامبر را که روزهدار بوده و قرآن به گردن داشته واجب مىدانستند و تمام مسلمانان را کافر تصور نموده و هرگناه کبیره را کفر تلقى مىکردند. روزى گروهى از مسلمانان با خوارج روبهرو شدند، خوارج از آنها پرسیدند، شما کیستید؟ یکى از مسلمانان که خیلى باهوش بود، گفت: بگذارید من پاسخ دهم. او چنین پاسخ داد: ما طائفهاى از اهل کتاب هستیم به شما پناه آوردهایم تاکلام خدا را بشنویم، سپس ما را به نقطه امنى برسانید. خوارج به همدیگر گفتند پیمان پیامبر رامحترم بدارید بخشى از قرآن را به آنها بخوانید و کسى را بر آنان بگمارید تا آنها را سالم به نقطه امن برسانند، به عبدالله بن خباب صحابى پیامبر گفتند: نظرت درباره على بن ابیطالب چیست؟ او شروع به مدح و ثناى على علیه السلام کرد به او گفتند: تو از کسانى هستى که مرید نام اشخاص هستید او راکشتند به نحوى که گذشت.
وهابیها نیز از اینگونه قشرىگرى و کوتهنظرى دارند از یک طرف رحمت فرستادن و ذکر گفتن را حرام مىدانند و در حلیت تلگراف تردید نشان مىدهند و استعمال دخانیات راحرام و مرتکبش را مجازات مىکنند، ولى از سوى دیگر مسلمانان را کافر و مشرک مىدانند و خون و مالشان راحلال دانسته و قتلشان را به بهانه این که از صاحبان شفاعت طلب شفاعت مىکنند و به مقربان ربوبى توسل مىجویند، لازم مىشمارند.
۸- در مورد خوارج رسول خدا صلى الله علیه وآله فرموده: همچنان که تیر از کمان رها مىشود، آنان از دین خارج مىشوند و در حدیثى دیگر فرموده: خوارج چنان در مسائل دینى زیادهروى مىکنند که سرانجام مانند تیرى که از کمان جدا شود، از دین خارج مىشوند.
راجع به وهابیان نیز احادیثى از رسول خدانقل شده که امام احمد بن حنبل در مسند خویش به آن اشاره کرده است (۱۰) . مضمون حدیث این است: ابن عمر گوید: رسول خدا صلى الله علیه وآله فرمود: خدایا کشور شام را براى ما مبارک گردان! خدایا کشور یمن رانیز براى ما مبارک گردان، حاضران گفتند سرزمین نجد را نیز مبارک فرما، رسول خدا صلى الله علیه وآله باز در حق شام و یمن دعاى خویش را تکرار فرمود، حاضران باز سرزمین نجد را اضافه کردند پیامبر فرمود: نه این سرزمین، با میمنت ومبارک نیست در اینجا آشوبها رخ مىدهد و حوادث تکاندهندهاى پدید مىآید شاخ شیطان از این نقطه سر بیرون مىآورد.
بخارى هم این حدیث را در کتاب فتن از ابن عمر روایت کرده و در نوبتسوم پیامبر جمله مذکور را فرمود. ترمذى نیز این حدیث را در مناقب روایت کرده است.
احمد در مسند از عبدالله بن عمر و مسلم در صحیح خود این سخن پیامبر را نقل کردهاند که آن حضرت درحالى که رو به مشرق داشت، فرمود: «الا ان الفتنه هیهنا الا ان الفتنه هیهنا من حیثیطلع قرن الشیطان» (۱۱) «آگاه باشید که فتنه از آنجاست، آگاه باشید که فتنه از آنجاست از این جهت که شاخ شیطان پدیدار مىگردد» .
بخارى هم در کتاب فتن «باب آشوب از سمت مشرق» از ابن عمر روایت کرده که پیامبر به طرف منبر مىرفت و مىفرمود: آشوب ازاینجاست، آشوب از اینجاست، آنجا که شاخ شیطان درآید یا فرمود: آنجا که آفتاب سر درآورد.
در حدیث دیگر باز بخارى از ابن عمر نقل مىکند که او از رسول خدا صلى الله علیه وآله شنیده که در حال توجه به سمت مشرق مىفرمود: آشوب از همینجاست آنجا که شاخ شیطان درآید.
در حدیث دیگر مسلم به سند خود از سالم بن عبدالله او هم از پدرش نقل مىکند که پیامبر درحالى که رو به مشرق بود، فرمود: «ها ان الفتنه هیهنا ها ان الفتنه هیهنا ها انالفتنه هیهنا من حیثیطلع قرنالشیطان» (۱۲) . «سه بار فرمود: فتنه آنجاست، از آن جهت که شاخ شیطان (از آنجا) ظاهر مىگردد» .
در کتاب قاموس مىگوید: «شاخ شیطان و دو شاخ آن، یاران و پیروانش مىباشند یا منظور نیروى آن و انتشار و تسلطش در روى زمین است» (۱۳) .
قسطلانى مىگوید: شیطان به هنگام طلوع آفتاب سرش را به آن نزدیک مىکند تا ستایش کنندگان آفتاب به آن نیز سجده کنند.
مسلم در صحیح خود این حدیث نبوى را نقل کرده که: «راس الکفر نحو المشرق» و در روایت دیگر فرموده: «الایمان ایمان والکفر قبل المشرق» یعنى ایمان در یمن است و کفر از سوى مشرق مىباشد.
دو حدیث اول که در آنها اسم «نجد» برده شده، بقیه احادیثى را که کلمه مشرق و مطلع شاخ شیطان در آنها به کار رفته، تفسیر مىکند و روشن مىسازد که منظور از مشرق همان سرزمین نجد مىباشد، زیرا «نجد» در مشرق مدینه قرار دارد و نیز از مجموع احادیث روشن مىگردد که مقصود از مشرق که درمقابل حجاز آورده شده، همان «نجد» مىباشد.
پس این که از بعضى از وهابیان نقل شده که گفتهاند: مقصود از «نجد» سرزمین عراق است، چون آنجا بلندتر از حجاز است و «نجد» از نظر لغتبه سرزمین مرتفع مىگویند، کاملا بىپایه و بىاساس است زیرا هرکجا کلمه «نجد» به کار برده شود و قیدى بر آن اضافه نگردد، منظور همان سرزمین نجد است چون که «نجد» نام سرزمینى است از قدیم تاکنون اهل آن را نجدى مىگویند و پادشاه آن را پادشاه نجد مىنامند و سخن اهل لغت همچنین اشعار عرب در این باره صراحت کامل دارد.
در صحاح مىنویسد: نجد سرزمین عربى است و آن را «غور» گویند و غور سرزمین «تهامه» است و هر زمین مرتفعى از تهامه گرفته تا سمت عراق را نجد نامند.
در مصباح مىنویسد: «نجد سرزمین معروفى است از بلاد عرب پشت سرزمین عراق و آن جزو حجاز نیست، اگرچه جزو جزیرهالعرب محسوب مىشود» .
این بود نظر گروهى از اهل لغت که همگى صراحت دارند که عراق غیر از نجد و حجاز و یمن و شام است و منظور از «نجد» مقابل «تهامه» است که «غور» نیز نامیده مىشود علاوه بر این که سخن صحابه به رسول خدا که خود اهل حجاز و در حجاز بودند «نجد ما نیز مبارک باد» خود شاهد بر آن است که مقصود از «نجد» همان نجد حجاز است، یعنى سرزمین وهابیها که در مشرق حجاز قرار دارد. پس سخن وهابیان که مىگویند منظور از «نجد» عراق است، کاملا واهى و بىاساس مىباشد.
و در کتاب «قاموس الامکنه والبقاع» مىنویسد: «نجد سرزمینى است واقع در مشرق حجاز و آن دو ناحیه است: نجد حجاز و نجد عارض. قرمطىها و مسلیمه کذاب و وهابیان از این سرزمین سر درآوردهاند و مرکز آن «ریاض» است که سى هزار جمعیت دارد» .
پس حدیث نبوى که فرمود: شاخ شیطان و فتنه و آشوب در نجد پدیدار مىشود، اشاره به خروج مسلیمه کذاب و قرمطىها و وهابیهاست.
از دانشمندانى که این احادیث را بر وهابیان تطبیق کرده و نیکو استدلال نموده، شیخ سلیمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب است. وى پس از نقل این روایات مىنویسد:
«اقول اشهد ان رسول الله صلى الله علیه وآله لصادق فصلواتالله و سلامه و برکاته علیه و على آله و صحبه اجمعین لقد ادى الامانه و بلغ الرساله».
«مىگویم شهادت مىدهم که پیامبر راست فرمود و رسالتخویش را ادا کرد» .
قال الشیخ تقىالدین فالمشرق عن مدینته صلى الله علیه وآله شرقا و منها خرج مسلیمهالکذاب الذى ادعى النبوه و هو اول حادث حدث بعده و اتبعه خلائق...» «ابن تیمیه گفته: مشرق مدینه بود که مسلیمه کذاب از آنجا ظهور کرد و مدعى نبوت شد واین نخستین رویداد بدى بود که پس از رحلت آن بزرگوار رخ داد و عدهاى از مردم از او تبعیت نمودند» .
اینکه پیامبر فرمود: «ان الایمان یمانى و الفتنه تخرج من المشرق».
«ایمان یمنى است و آشوب و فتنه از طرف مشرق است»،
و این جمله را کرارا فرموده خود هشدارى بود که مردم در رویدادهاى این سرزمین بیندیشند و با آگاهى آنها را بسنجند و زود فریب مدعیان آنجا را نخورند. چرا پیامبر مکرر براى حجاز و اهل آن دعا کرد ولى از دعا درباره «نجد» خوددارى فرمود؟ اگر بنا بود آداب و سننى که در حجاز و یمن و مکه و مدینه رواج داشت، آداب ضد دینى و شرک و کفر محسوب شود، پس چرا پیامبر آن مناطق را دعا کرد ولى سرزمین «نجد» را که این آداب و سنن در آنجا ریشهکن شده، دعا نکرد. شما وهابیها فقط سرزمین خود را سرزمین اسلامى مىدانید و سایر کشورها و شهرهاى اسلامى را بلاد کفر مىپندارید، این عقیده و رفتار شما با سخن و دعاى پیامبر چگونه سازگار است؟ !
پیامبر اکرم صلى الله علیه وآله که از همه حوادث مهم و غیر مهم خبر مىدهد، اگر مىدانست که سرزمین نجد و زادگاه مسلیمه کذاب بعدها دارالایمان خواهد بود و امتبرگزیده در آنجا به وجود خواهد آمد، حتما در حق شما و سرزمین شما دعا مىکرد.
آرى شما برخلاف سخنان رسول خدا صلى الله علیه وآله سرزمین فتنه و آشوب را دارالایمان و شهرهاى مکه و مدینه و یمن را دارالکفر مىخوانید و هجرت از آنها را لازم مىشمارید... (۱۴)
از اخبارى که به احتمال قوى بر وهابیها تطبیق مىکند، سخن رسول خدا صلى الله علیه وآله در حق «ذوالخویصره» تمیمى است که فرمود: از قوم و خویش این مرد کسانى به وجود آیند که قرآن مىخوانند لیکن آیات قرآن از حنجره آنان فراتر نمىرود و در دلشان نمىنشیند، آنان همچون تیرى که از کمان جدا شود، از دین فاصله مىگیرند، مسلمانان را مىکشند و بتپرستان را آزاد مىگذارند، هرگاه من آنان را درک کنم، همهشان را نابود مىکنم.
برخى از رؤساى خوارج از قبیله تمیم یعنى قبیله شخص «ذوالخویصره» بودند، محمد بن عبدالوهاب نیز از همین قبیله تمیم مىباشد و حدیثبر حال او و پیروانش نیز تطبیق مىشود.
۹- خوارج آیات قرآن را که درباره کفار و مشرکین نازل شده بود، بر مسلمانان و مؤمنان تطبیق مىکردند وهابیها نیز این چنین مىکنند و آیات مربوط به مشرکان را بر مؤمنان تطبیق مىنمایند.
در خلاصهالکلام مىنویسد: در صحیح بخارى از عبدالله بن عمر در وصف خوارج نقل شده که پیامبر فرمود: آنان آیاتى را که راجع به کفار است، بر مؤمنان شامل مىدانند. و در حدیث دیگر باز از ابن عمر در غیر بخارى نقل شده است که پیامبر فرمود:
«اخوف ما اخاف على امتى رجل متاول للقرآن یضعه فى غیر موضعه»
«خطرناکترین چیز بر امت من مردى است که قرآن را تاویل کند و آن را بر افرادى شامل بداند که شامل نیست» .
از ابن عباس روایتشده که: «لا تکونوا کالخوارج تاولوا آیات القرآن فى اهل القبله...» . «همچون خوارج نباشید که آیات قرآن را تاویل مىکنند و شامل اهل قبله و مسلمانان مىدانند» در صورتى که آن آیات در حق اهل کتاب و مشرکین نازل شده است. آنها معنى این آیات را درک نکردند، خونها ریختند و اموال غارت کردند و درحالات وهابیان مىبینیم که عین همین کارها را وهابیها نیز کردند.
۱۰- همچنان که خوارج مسلمانان را مىکشتند ولى بتپرستان و مشرکان از شر آنها در امان بودند، وهابیها نیز چنین مىکردند در هیچ تاریخى نقل نشده که وهابیان باکفار جنگ کرده باشند آنان هرچه کشتهاند، از مسلمانان کشتهاند، بىآنکه گناهى از آنها سر زده باشد. کافى است که به تاریخ آنها مراجعه کرده و کشتار بىرحمانه آنها را در حمله به مکه و مدینه و طائف، کربلا و یمن و نجف و سایر بلاد اسلامى از نظر بگذرانیم در صورتى که درهمین زمان، کفر و الحاد در روى زمین گسترده و عالمگیر شده بود وهابیان به فکر پیکار با آنان برنیامدند، بلکه با انگلیسیها و دیگر بیگانگان ساختند و مسلمانان را قتل عام کردند.
۱۱- در حق خوارج گفته شده، «کلما قطع منهم قرن نجم قرن» (۱۵) «هرگاه شاخى از آنها قطع شود شاخى دیگر بروید و ظاهر گردد» . بارها خوارج ریشهکن شدند، باز گروهى از جاى دیگر سر بلند کردند و همینطورند وهابیان، شریف با آنها پیکار کرد و محمد على پاشا آنها را از بن برانداخت و فرزندش ابراهیم پاشا به مرکز درعیه حمله کرد و آن را با خاک یکسان ساخت ولى باز از جاى دیگر سر درآوردند و فتنه و آشوب بپا کردند (۱۶) .
جمعیتخوارج که در اواخر دهه چهارم قرن اول هجرى در اثر یک اشتباه خطرناک به وجود آمده بودند، بیش از یک قرن و نیم دوام نیاوردند و در اثر تهورها و بىباکیهاى جنونآمیز مورد تعقیب خلفا قرار گرفتند و خود و مسلکشان را به نابودى و اضمحلال کشاندند و در اوائل دولت عباسى یکسره منقرض گشتند ولى این مسلک خطرناک اثر خود را باقى گذاشت.
افکار و عقاید خارجیگرى در سایر فرق اسلامى نفوذ کرد و طرز فکر خارجیگرى در مسلک وهابیتبه شکلى مقدسمآبانهتر و خشونتآمیزتر و مصیبتبارتر احیا شده و رواج دارد و موجب بروز فاجعههائى در قلب عالم اسلام گشته و مىشود بنابراین فرقه خوارج اگرچه منقرض شده، ولى مکتب و طرز فکر خارجگیرى در جهان اسلام باقى است.
پی نوشتها:
۱) ناسخالتواریخ: ج۱، ص ۱۱۹، ۱۲۰ جلد قاجار - روضهالصفاى ناصرى، ج۹، ص ۳۸۱- مسیر طالبى: ص ۴۰۸.
۲) سلیمان فائق بک، تاریخ بغداد، ص ۱۵۲.
۳) صبحى محمصانى، فلسفهالتشریع، ص ۴۵ و ۴۸.
۴) المسلمون فى العالم الیوم، ج۳، ص ۶۳ و ۶۴ بنا به نقل وهابیان، ص ۹- ۲۹۸.
۵) فضل بن شاذان، الایضاح، ص ۴۸ به بعد چاپ دانشگاه تهران. دکتر مشکور تاریخ مذاهب اسلامى، ص ۴۱، - ۷۱- ملل و نحل شهرستانى، شرح احمد فهمى محمد قاهره، ۱۹۴۸ ص ۱۷۰- ۲۲۲.
۶) سوره نساء، آیه ۳۵.
۷) سوره مائده: آیه ۹۵.
۸) نهجالبلاغه، کلام شماره ۶۱.
۹) رساله دوم از رسائل الهدیهالسنیه، ص ۶۵ و ۸۶.
۱۰) مسند احمد بن حنبل: ج۲، ص ۱۱۸.
۱۱) صحیح مسلم: ج۲، ص ۵۵۹.
۱۲) صحیح مسلم: ج۲، ص ۵۶۰.
۱۳) قرنالشیطان و قرناه امته و المتبعون لرایه او قومه و انتشاره و تسلطه.
۱۴) الصواعق الالهیه فى الرد على الوهابیه، ص ۴۳- ۴۴.
۱۵) از کلمات مولاى متقیان على علیه السلام.
۱۶) کشف الارتیاب، از ص ۱۱۲ تا ۱۱۷ مقدمه سوم.
/خ
ادامه مطلب