یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
قرآن گواه جاويد پيامبر صلى الله عليه و آله
قرآن گواه جاويد پيامبر صلى الله عليه و آله

نويسنده: محمدرضا غفوريان

چكيده:

هدف اصلى اين نوشته كاويدن ويژگي‌هاى قرآن است كه پيامبر و مسلمانان آن را نشانه جاويدان الهى بودن دعوت پيامبر مى‌دانند. در اين بخش از مقاله، نخست‌به ماندگارى و دست‌نخوردگى قرآن اشاره گرديده و با نگاهى تاريخى گفته شده است كه با توجه به انبوهى توزيع اين كتاب، امكان دگرگون‌سازى آن در هيچ برهه‌اى از تاريخ اسلام، پذيرفتنى نيست. سپس به بررسى ادبيات قرآن پرداخته‌ايم و با جداسازى دو جنبه: الف) استوارى دستورى يا سامانمندى قرآن به عنوان مرجع و حجت در زبان تازى حتى نزد غير مسلمانان; و ب) زيبايى و آرايه‌هاى واژگانى و خوش‌آهنگى و دل‌انگيزى متن قرآن، گفته‌ايم كه تصديق هر كدام از اين دو براى دريافت‌شگفتى و ژرفاى قرآن، نياز حتمى به آشنايى با زبان عربى ندارد و براى هركس شدنى است، كه اين خود يكى از دريچه‌هاى نگاه به جنبه اعجاز همگانى و هميشگى قرآن مى‌باشد.
در گفتار شماره پيشين آورده‌ايم كه شمارگان انبوه قرآن در گذر همه سده‌هاى پيدايش اين كتاب و ماندگارى نسخه‌هاى فراوان و بى‌شمار همه عصرها، راه بررسى موشكافانه متن دينى مسلمانان را بسى آسان و هموار ساخته است. هركس مى‌تواند با پژوهش در نسخه‌هاى فراوان در موزه‌ها، مسجدها و مدرسه‌هاى خاور و باختر كره خاك، به ارزيابى ادعاى يكنواختى و دست‌نخوردگى قرآن، كه مسلمانان بر آنند، بپردازد.
اكنون اين نكته را نيز يادآور شده و بر آن پاى مى‌فشاريم كه اساسا در گذر سده‌هاى تاريخ اسلام زمانى را نمى‌توان يافت كه دست‌بردن و دگرگون ساختن قرآن در برهه‌اى، شدنى باشد. از همان نيمه نخست‌سده آغازين پيدايش اسلام، نسخه‌هاى انبوه اين كتاب، به ويژه پس از هماهنگ‌سازى و توزيع آن در روزگار خليفه سوم، در هر خانه و مسجدى يافت مى‌شد و هزاران چشم و دل، واژه‌ها و فرازهاى اين كتاب را از آغاز تا انجام حفظ مى‌كرده و مى‌خواندند و مى‌نوشتند. چگونه ممكن بود كه كتابى بدين گستردگى در توزيع و تكثير را ساخت؟ ! حتى در سخت‌ترين فراز و فرودهاى تاريخ كه بخشهاى بسيارى از سرزمينهاى اسلامى، آماج تاخت و تاز جنگهاى خانمانسوز گرديد، باز هم اين كتاب را به فراوانى و در دسترس همگان مى‌يافتند. نه يورش مغولان و نه درگيريهاى دامنه‌دار صليبى، هيچ كدام، بر انبوهى نسخه‌هاى اين كتاب تاثير شكننده بر جاى نگذاشت. با اين كه در اين ستيزها، هزاران كتاب و نوشته ديگر سوخت و هرگز نشانى از آنها بدست نيامد. جالب اين كه حتى آن نسخه‌هايى از قرآن، كه به چنگ ديگران افتاده و امروز زينت‌بخش موزه‌هاى سراسر گيتى است، هم چنان يك نواخت و دست‌نخورده برجاى مانده است. تو گويى دستى توانمند بر آن است كه اين نوشته را حتى در دست ديگران نيز نگاه دارد. به راستى آيا چنين چيزى را در نوشته‌اى ديگر مى‌توان يافت.
بدين سان، امكان وقوع تحريف در اين كتاب تنها به سالهاى نخستين پس از پيامبر صلى الله عليه و آله محدود مى‌شود; سالهاى حكومت دو خليفه تا هنگامى كه در روزگار عثمان، قرآنهاى يكنواخت و هماهنگ به همه سرزمينهاى اسلامى آن روز فرستاده شد. سخن در اين است كه حتى آشنايى نه چندان گسترده با تاريخ اسلام گواهى مى‌دهد كه در آن برهه كوتاه كه كمتر از بيست‌سال بود نيز امكان دست‌اندازى و دگرگون‌سازى اين كتاب را نمى‌توان پذيرفت. در آن روزها هنوز انبوه گواهان و ياران دور و نزديك پيامبر كه از نخستين روزهاى مكه تا مدينه و جنگ و صلح با آن حضرت زيستند، زنده بودند و با حساسيت، به كتاب خداوند مى‌نگريستند. با همه اختلافهاى جانكاهى كه پس از پيامبر رخ نمود، همه اصحاب نسبت‌به آيات قرآن، جز در نكته‌هايى بسيار خرد و ناچيز، اختلافى نكردند. با اين كه كار سوزاندن و يا در آب و سركه جوشاندن تك‌نگاريهاى پراكنده قرآن در روزگار عثمان، اعتراضهاى بسيارى را برانگيخت، اما گزارش در خور توجهى نمى‌يابيم كه دگرگونى و دست‌اندازى در قرآن را حتى مخالفان عثمان به او نسبت داده باشند. او را «حراق المصاحف‌» خواندند، ولى «محرف‌» نناميدند. البته اين اعتراضها هم ديرى نپاييد و كار درست هماهنگ‌سازى و توزيع بجاى قرآن بر جاى ماند. جالب اينجاست كه قدرت سياسى حكومت‌خليفه سوم نيز به اندازه‌اى نبود كه بپنداريم ترس از حكومت، مانع اعتراضها مى‌شد; چرا كه در ريز و درشت عملكردهاى عثمان، همواره مخالفتهاى جدى ابراز مى‌شد و شورشيان ناخرسند، خليفه را دوبار محاصره كرده و سرانجام او را كشتند. اگر در آن روزگار، كسى حتى در جايگاه عثمان مى‌توانست‌به دگرگون‌سازى قرآن دست‌يازد، از مخالفت و اعتراض در امان بود؟ يا اين كه هيچ چشم تيزبينى و هيچ دل مشتاقى نبود كه دلباخته كتاب خدا باشد؟ آيا اندك آشنايى با تاريخ اسلام براى نادرستى اين انگاره‌هاى غريب، كافى نيست؟
اين نوشته، در پى آن نيست كه جنبه‌هاى گسترده تاريخى اين مساله را بررسى كند، تنها به يادآورى همين نكته بسنده مى‌كنيم كه چگونگى حضور قرآن در ميان انسانها، چه باورمندان و چه ديگران، به گونه‌اى بوده كه امكان دست‌بردن در آن، جز در برهه‌اى كوتاه از دهه‌هاى آغازين اسلام، پذيرفتنى نيست و در آن برهه هم، با توجه به شرايط سياسى، اجتماعى و مذهبى و نيز حضور شخصيتهاى مهم و آغازگران حركت اسلام، چنين چيزى به يقين، شدنى نبود.

ادبيات قرآن

از ديرباز در ميان مسلمانان معروف بوده است كه قرآن داراى ادبيات ويژه و شگفتى مى‌باشد. هنگامى كه سخن از ويژگيهاى برجسته اين كتاب به ميان مى‌آيد، نخستين ويژگى كه به ذهن و زبان مى‌رسد ادبيات آن است. گرچه بررسى ادبيات و زيبايى واژگانى و سبك يك نوشتار يا گفتار نيازمند آشنايى به زبان آن مى‌باشد، ولى مى‌توان در باره قرآن نكته‌هايى را يادآور شد، كه حتى ناآشنايان به زبان و ادب تازى را هم سودمند افتد. آرى ارزيابى و پى‌بردن به شگفتى كتاب دينى مسلمانان در سطحى پخته و شايسته، نيازمند آشنايى و مهارت در دستور زبان و قواعد بديع و بيان عربى است.
در اين فراز به نكته‌هايى در باره قرآن مى‌پردازيم كه جداى از ريزه‌كاريهاى درونى و قواعد دستورى، نشان‌دهنده برخى ويژگيهاى ادبى اين كتاب باشد. در اين زمينه از يك سوى مى‌توان استوارى دستورى و مرجع‌بودن متن قرآن را به عنوان يك متن برجسته و پذيرفته شده در زبان و ادبيات عرب بررسى كرد و از سويى ديگر زيباييها و آرايه‌هاى واژگانى آن را كاويد.

الف) استوارى دستورى و مرجع بودن قرآن

در باره استوارى دستورى و مرجع‌بودن اين متن در قواعد زبان عربى بايد گفت كه اين كتاب از آغاز پيدايش تا كنون مورد توجه و استناد در اين زمينه بوده است. نگاهى هرچند گذرا به كتابهاى بى‌شمار نگاشته شده در قواعد صرف و نحو عربى به خوبى نشان مى‌دهد كه تا چه اندازه به متن آيات قرآن به عنوان مرجع و مستند بى‌چون وبى‌همتاى اين گستره، توجه شده است. به راستى آيا مى‌توان در گذر سده‌هاى طولانى كه زبان و ادبيات عرب به شيوه‌اى علمى به همت والاى دانشمندان نام‌آورى كاويده و نگاشته شده، كتابى را يافت كه در اين زمينه از قرآن بهره نگرفته باشد؟ جالب آن كه اصل توجه به دستور و قواعد زبان عرب با آمدن قرآن و اهميت مسلمانان به درست‌خواندن اين كتاب، آغاز شده است. همه پژوهشگران اين زبان بر آنند كه گستره پردامنه و بالنده و استوار اين زبان قانونمند و بسامان، با آمدن اسلام و پيدايش قرآن، هماهنگى و سامان علمى يافته و پژوهش و نگارش در اين زمينه با انگيزه پاسدارى از قرآن به عنوان متنى مقدس و فرابشرى در انديشه مسلمانان، آغاز شده است. آيا مى‌توان در تاريخ ادبيات عرب كتابى درخور توجه يافت كه پيش از اسلام و پيدايش قرآن، به قواعد و دستور آن پرداخته باشد؟ بارى به گمان ما اين كه ساماندهى و پژوهش علمى قواعد زبان عربى، كه استوارى و قانونمندى چشم‌گيرى دارد، وامدار پيدايش اسلام و قرآن مى‌باشد، مطلبى روشن است و نياز به پافشارى بيشتر ندارد. حتى غير مسلمانانى كه در اين زمينه به كاوش پرداخته‌اند نيز آشكارا و فروتنانه حجيت و مرجعيت دستورى قرآن را پذيرفته‌اند. در روزگار ما كه زبان و ادبيات عرب مرزهاى بومى خود را درنورديده و در پژوهشهاى دانشگاههاى جهان جايگاهى يافته و يا در ميان عرب زبانان غير مسلمان، مانند مسيحيان لبنان، در اين باره كاوشهاى ارزشمندى انجام گرفته است، به خوبى مى‌توان ديد كه تا چه اندازه به قرآن توجه شده و جنبه دستورى آن، جداى از باور دينى و درستى يا نادرستى محتوايى پيامهايش، پذيرفته شده است. اساسا بايد گفت كه استوارى دستورى يك متن مى‌تواند از محتواى پيام آن جدا باشد و پذيرش هركدام در گرو ديگرى نباشد. بدين سان پذيرش مرجعيت قرآن نيز از سوى ديگران، نه كارى شگفت كه شيوه‌اى پسنديده و هماهنگ با خلق و خوى پژوهش علمى است.
در همين زمينه نكته شايسته درنگ و مهم اين كه در ميان مسلمانان متون دينى ديگرى هم بوده و هست كه حجم آن به دهها برابر قرآن مى‌رسد. اين همه گفته‌ها و نوشته‌ها كه از پيامبر و امامان به ما رسيده و با دقت و موشكافى بسيارى نگاشته و به آيندگان سپرده شده، ميراث سترگى از متون دينى اسلام به شمار مى‌آيد. با اين همه، انديشمندان و اديبان مسلمان، اين متون را مرجع و حجت‌براى استناد در زمينه قواعد زبان عربى نمى‌دانند; چرا كه بناى معصومان عليهم السلام اين نبوده است كه در گفتار و نوشتار خود بر مراعات قواعد ريز و درشت صرفى و نحوى پاى‌بفشارند و سخنى بگويند يا بنويسند كه حتما قابل استناد دستورى باشد. آيا ديده شده كه همانند آيات قرآن، در يك مساله دستورى به جمله‌اى از نهج البلاغه، استناد كنند؟ البته روشن است كه گفته‌ها و نوشته‌هاى معصومان عليهم السلام بسيار زيبا و اديبانه و دل‌نشين عرضه گرديده، ولى مرجع‌بودن در قواعد يك زبان، ويژگى ديگرى است كه آن را در قرآن پذيرفته‌اند.
بدين‌سان مى‌بينيم كه از يك سوى، مسلمانان متون دينى ديگر خود را به عنوان مرجع دستورى زبان عربى مطرح نمى‌كنند، ولى اشعار خرافى و مبتذل روزگار جاهليت را به عنوان مرجع ادبيات عرب مى‌پذيرند، و از ديگر سوى، زبان‌شناسان و تازى‌دانان غير مسلمان نيز قرآن را به حجيت و مرجعيت در اين زبان مى‌شناسند. اين همه نشان مى‌دهد كه شيفتگى اعتقادى و جانبدارى دينى انگيزه اين نيست كه اين ويژگى را براى قرآن برشمرده‌اند. به راستى آيا اين ويژگى را در متون دينى اديان الهى يا بشرى ديگر به آسانى مى‌توان يافت؟ سوگمندانه بايد گفت كه در اديان گوناگون كمتر مى‌توان متون دينى را به زبان اصلى آن در گذر سده‌ها بدست آورد. نه تورات و نه انجيل را مى‌توان به زبان اصلى آنها يافت و نه اصل كتابها و نوشته‌هاى پيامبران بزرگ و نام‌آور ديگر را مى‌توان به دست آورد، تا چه رسد به اين كه ويژگى ادبى يا مانند آن را در اين متون بررسى كرد. اين امتياز در ميان متون دينى، تنها از آن قرآن است كه همواره به زبان اصلى در دسترس بوده و به اعتراف همگان، مرجع مهم زبان خويش به شمار مى‌آيد. البته در اين باره سخن و نكته‌هاى ادبى و تاريخى بسيارى هست كه در اين نوشته كوتاه نمى‌گنجد.

ب) زيباييها و آرايه‌هاى واژگانى قرآن

زيباييها و آرايه‌هاى واژگانى قرآن نيز گستره دل‌نشين ديگرى است كه در باره اين كتاب مى‌توان از آن ياد كرد. سخن آهنگين و گزينش واژه‌هاى گوش‌نواز و دل‌انگيز و چينش بسامان، به اين نوشته چنان جانى بخشيد كه ناباوران بدان نيز نمى‌توانستند از پذيرش جانفزايى و دلربايى آن سر باز زنند. البته ارزيابى و پذيرش اين ويژگى نياز بيشترى به آشنايى با زبان و سبكهاى ادبى عربى دارد. گرچه نبايد انكار كرد كه زيباشمارى قرآن از سوى مسلمانان، تا اندازه‌اى برخاسته از باور و شيفتگى دينى آنان به اين متن است، كه سخن مستقيم پروردگارش مى‌دانند، ولى مگر تنها مسلمانان بر اين ويژگى پاى مى‌فشارند؟ نگاهى گذرا و آگاهى نه‌چندان گسترده به روزگار آغاز پيدايش قرآن كافى است تا گيرايى و دلربايى اين متن را نزد آنان كه به زبان مادرى خويش، آن هم در دوران شكوفايى سخنورى عرب، شيفته زيباييهاى قران مى‌شدند، دريابيم. گزارشهايى كه از چگونگى اسلام‌آوردن برخى از صحابه نامدار رسول خدا صلى الله عليه و آله كه گيرايى آيات آنان را به سوى پيامبر كشاند، نشان‌دهنده همين است.
گذشته از اين، مخالفان و دشمنان پيامبر نيز خود بدين ويژگى اعتراف مى‌كردند. اگر شيفتگى دوستان را از سر دلباختگى و ايمان به سخن خداوند و پيامبرش بدانيم، گفته‌هاى كافران و دشمنان پيامبر را چه كنيم؟ مگر نه اين كه سخن او را «افسونگر» مى‌دانستند و خود او را «ساحر» و «شاعر» مى‌خواندند؟ آيا كسى سرودن شعرى را به پيامبر اسلام نسبت داده است؟ يا مقصود آنان زيبايى آياتى بود كه او پس از چهل سالگى آنها را براى مردم بازگو مى‌كرد؟ يادآورى اين نكته از سوى خود پيامبر به مردم روزگار خويش نيز بسيار مهم است كه: من پيشتر از اين عمرى را در ميان شما بسر برده‌ام، آيا نمى‌انديشيد؟ به راستى اگر زيبايى سخن او بدان پايه كه در قرآن آمده از سوى خود پيامبر بود، چرا در چهل سال نخست زندگى او نشانى از اين دست نمى‌توان يافت؟ به هر روى همه اينها گواه آن است كه غير مسلمانان و حتى دشمنان پيامبر نيز از پذيرش زيبايى سخن قرآن سر برنمى‌تافتند. بدين‌سان تصديق زيبايى، گوش‌نوازى و دل‌انگيزى آيات قرآن تا اين اندازه نياز به آگاهى گسترده و نزديك به زبان و ادبيات عرب ندارد. آيا پذيرش زيبايى سروده‌هاى حافظ در زبان پارسى يا گوته در آلمانى، حتما در گرو آشنايى و توان ارزيابى شعر در اين دو زبان است، يا مى‌توان از اين همه اشتهار و داورى موافقان و مخالفان انديشه‌هاى اين شاعران نيز توانايى ايشان و استوارى سروده‌هايشان را دريافت؟ البته روشن است كه آشنايى مستقيم با زبان يك متن و توان ارزيابى ادبى آن، راه بهتر و بالاترى مى‌باشد، ولى مقصود ما آن است كه همگان مى‌توانند جنبه زيبايى ادبيات قرآن را تصديق كنند، هرچند با زبان اصلى آن آشنايى گسترده‌اى نداشته باشند.
از سويى ديگر در گذر سده‌هاى تاريخ اسلام تا امروز، صدها و شايد هزاران كتاب در زمينه تفسير و جنبه‌هاى ادبى و زيباييهاى واژگانى قرآن به نگارش درآمده و امروز ميراث سترگى در گستره علوم اسلامى برجاى مانده است. انبوهى از نوشته‌ها نيز در فراز و فرود رخدادهاى تاريخى گذشته از ميان رفته‌اند كه ما تنها از آنها نامى را مى‌شناسيم و گاهى حتى نامى هم نمانده است. در اين حجم بزرگ كه در زبانهايى چون تازى و پارسى كه به زبان قرآن نزديك‌ترند و نيز به زبانهاى ديگر، سامان يافته، همگى از ويژگيهاى ادبى و آرايه‌هاى واژه‌هاى آن سخن گفته‌اند. آيا مى‌توان پذيرفت كه هزاران انديشمند و صدها نويسنده، اديب و پژوهشگر، همگى تنها به دنبال شيفتگى اعتقادى خويش، سرخوش از جانبدارى دينى به چنين كارى دست زده‌اند و قرآن داراى ويژگى برجسته‌اى در اين زمينه نيست؟ به راستى كه اگر كسى چنين احتمالى را هم به ذهن بياورد، سخن بيهوده و خنده‌آورى خواهد بود. آيا مى‌توان اين همه ريزه‌كاريهاى ادبى و نكته‌پردازيهايى را كه در طول تاريخ نگارشهاى تفسيرى، هزاران ورق بر دفتر معرفت‌بشرى افزوده است‌به يكباره شست و به كنارى نهاد و آن را بى‌پايه دانست؟ به راستى چنين ستمى در هر شاخه و رشته‌اى از فرهنگ و دانش بشرى و در هر كجاى جهان و تاريخ، نابخشودنى است. چرا اين همه دانشمند و اديب و نويسنده مسلمان، يك‌دهم اين تلاش را براى متون دينى ديگر به كار نبسته‌اند تا شيفتگى و جانبدارى اعتقادى خود را در گستره‌اى ديگر نيز بنمايانند؟ آيا زرگداشت‌سخنان ديگر پيامبر اسلام يا ديگر رهبران اصلى دين، مانند امامان معصوم در اعتقاد شيعه، تا اين اندازه كم و ناچيز است؟ حقيقت آن است كه آنان به دنبال سفارش و پافشارى خود پيامبر، دريافته‌اند كه سخن خداوند در قرآن، رنگ و بوى ديگرى دارد و اين متن آمده تا نمونه‌اى براى همه روزگاران باشد تا بهترين داستانها، ذكر، روشنايى، بيان، راهنما، استوار، رسا و... باشد و اگر همه انسانها توان خويش را برهم انباشته سازند و از توش و توانهاى ديگر نيز بهره جويند، حتى يك سوره مانند آن نخواهند آورد. (1)
بدين سان مى‌بينيم كه تصديق اين مطلب نيز حتما نيازمند آشنايى نزديك با زبان قرآن نيست. چگونه مى‌توان پذيرفت كه هزاران تن اهل دانش، از نويسنده و مدرس و پژوهشگر و دانش‌پژوه، با هزاران صفحه و جلد و مطلب در باره قرآن، به مبالغه و اغراق پرداخته و متنى عادى را محور اين همه تلاش قرار داده باشند؟
نكته درخور توجه ديگر اين كه بسيارى از اين تلاشگران در گستره قرآن‌پژوهى از اقوام عرب‌زبان هم نبودند. به ويژه ايرانيان در گذر سده‌ها بيشترين كوشش را براى سامان‌بخشيدن به شاخه‌هاى گوناگون ادبيات عرب به انجام رسانده‌اند تا اين همه را در خدمت پژوهش و موشكافى قرآنى درآورند و از اين رهگذر جنب و جوش فرهنگى ارزشمندى براى فرهنگ بشرى به ارمغان آورده و بر جاى گذاشته‌اند. براستى اين همه انديشمندان غير عرب كه از نخستين سده پيدايش اسلام تا كنون به كاوش در تفسير و علوم قرآن، هزار نكته باريك‌تر از مو را كاويده‌اند، راهى بيهوده و بى‌اساس پوييده و به گفته حافظ ژاژ خاييده‌اند؟ در اين نوشته كوتاه نمى‌توان حتى به نامها و كتابهاى انديشمندان اين گستره اشاره كرد، ولى تنها يادآور مى‌شويم كه در كتاب ارزشمند خدمات متقابل اسلام و ايران، مرحوم شهيد مطهرى، مطالب بسيار سودمندى در اين باره آورده‌اند. بد نيست‌به چند نمونه از آنها اشاره كنيم:
«كتاب معروف سيبويه در نحو كه به نام «الكتاب‌» معروف است از بهترين كتب جهان در فن خود يعنى از قبيل مجسطى بطلميوس در هيئت و منطق ارسطو در منطق صورى تلقى شده است، بارها در پاريس و برلين و كلكته و مصر چاپ شده است. سيد بحر العلوم و ديگران گفته‌اند: همه علما در نحو عيال سيبويه مى‌باشند. در اين كتاب به سيصد و چند آيه از قرآن مجيد استشهاد شده است..» . (2)
بنا بر نقل مرحوم شهيد مطهرى در كتاب تاسيس الشيعه لعلوم الاسلام، از مرحوم سيد حسن صدر آمده است كه سلامة بن عياض شامى نقل كرده كه: «فتح النحو بفارس و ختم بفارس‌» يعنى نحو از فارس به وسيله سيبويه آغاز گشت و در فارس با رفتن ابوعلى فارسى پايان يافت. گرچه خود مرحوم مطهرى اين سخن را مبالغه مى‌داند، ولى اصل تاثير دانشمندان غير عرب در گستره ادبيات و تفسير را به روشنى مى‌توان دريافت. حتى كتابهاى لغت عرب و نام‌آورترين آثار را در اين باره ايرانيان نگاشته‌اند; كتابهايى چون صحاح اللغة تاليف جوهرى نيشابورى، مفردات القرآن تاليف راغب اصفهانى، قاموس اللغة تاليف فيروزآبادى، اساس اللغة تاليف زمخشرى.
بدين سان مى‌توان تصديق كرد كه گسترش و بالندگى ادبيات عرب در ميان مسلمانان به بار نشسته و هدف اصلى آنان، پژوهش در قرآن كه در نگاه آنان سخن دل‌افروز و آهنگين خداوند مى‌باشد، بوده است. آنچه از همه اين نكته‌ها پى مى‌گيريم اين كه دريافت جنبه‌هاى دوگانه ادبيات قرآن تا اين پايه كه گفته‌ايم، نيازمند آشنايى نزديك و گسترده با زبان عربى نيست و همه انسانها از هر جاى زمين و در هر روزگارى مى‌توانند اين ويژگى شگفت قرآن را تصديق كنند، گرچه بررسى مستقيم اين كتاب به زبان اصلى آن، لايه‌هاى ژرف‌ترى را براى دانش‌پژوهان مى‌شكافد.

پی نوشت:

1) اسراء/88: «قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان ياتوا بمثل هذا القرآن لاياتون بمثله.»
2) خدمات متقابل اسلام و ايران، انتشارات جامعه مدرسين، قم، 1362، ص‌456- 455.

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394  ] [ 10:50 AM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
معراج پيامبر (ص) در ديدگاه عقل و وحي و آثار تربيتي آن
معراج پيامبر (ص) در ديدگاه عقل و وحي و آثار تربيتي آن

نويسنده: محمدرضا ايزدپور
بحث از واقعة شگفت انگيز و محيرالعقول معراج پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله از جمله مباحث جنجال برانگيزي به شمار مي‌آيد كه از ديرباز تاكنون، بر سر زبان و قلم دوست و دشمن جريان داشته است. برخي از انديشمندان و مفسران به فراخور بضاعت و توان علمي خود، در اين زمينه مطالبي را به رشتة تحرير درآورده و ديدگاه‌هاي خود را مطرح ساخته‌اند. نگارنده در اين مجال در پي ارائه تحليلي كوتاه، رسا و نسبتاً جامع از دو بُعد عقل و وحي، و گذري بر آثار تربيتي پديدة معراج است كه براي عموم مخاطبين در سطوح مختلف نيز قابل استفاده و درك باشد تا در سالي كه به نام پربركت پيامبراعظم صلي الله عليه و آله مزين گرديده است، خدمتي ناچيز به روح ملكوتي و بلند آن مقام عظما و عبد حقيقي باري تعالي، قلمداد گردد.
علت اعجاب برانگيز بودن پديدة معراج، جسمانيت عروج پيامبر صلي الله عليه و آله به عوالم ديگر است. شكي نيست كه اگر اين واقعة تاريخي و سير آسماني، مربوط به روح پيامبر يا صرفاً مربوط به عالم رؤيا باشد، براي هيچ شخصي تعجب برانگيز نيست و هيچ كسي در مقام انكار آن بر نخواهد خاست و در حقيقت نقطة افتخار‌آميزي براي مقام شامخ پيامبر خاتم قلمداد نخواهد شد. از اين رو، تمام اهتمام ما در اين نوشتار كوتاه، بر اثبات معراج آسماني آن حضرت با هردو بعد جسم خاكي و روح ملكوتي اوست كه در ديدگاه دانشمندان اسلامي، حقيقتي قابل قبول و اثبات براي ديگران است، و در طول تاريخ اسلام نيز پيوسته مورد تحليل برخي از انديشمندان اسلامي قرار گرفته است.

توجيهات عقلاني معراج

در آغاز سخن، شايسته است به بررسي جايگاه عقلي اين حادثة عظيم تاريخي- قبل از استناد به قرآن و احاديث- و تحليل عقلانيت بپردازيم. در نگاه نخست، عقل آدمي غير قابل باور مي‌داند كه روح انسان با بدن خاكي او در همة شرايط همگام باشد و او را در همه جا همراهي نمايد. آنچه مسلّم و قابل درك است، همان مقدار از همراهي عادي‌ است كه در عموم انسان‌ها قابل اتفاق مي‌باشد؛ همانند همراهي روح و بدن و پيمودن مراتب مختلف هستي در عالم رؤيا يا همراهي اين دو در مسائل روزمرّة زندگي و كارهاي عادي كه به وسيله جسم انسان و با نظارت و تدبير روح[1] انجام مي‌پذيرد. اما تبعيت جسم خاكي از روح در غير از محدودة دنيا، امري نامعهود و نامأنوس است و نمي‌توان با قواعد ظاهري و فهم عمومي بشر به سادگي به ادراك آن دست يازيد. با اين همه، از آنجا كه ما اين مطلب را امري مسلّم و قابل تحقّق مي‌دانيم، جا دارد چند توجيه عقلاني را براي آن بيان نماييم.

توجيه نخست

برخي از فلاسفة بزرگ اسلامي بر اين باورند كه جسمانيت معراج باشكوه پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله بدين‌سان قابل توجيه مي‌باشد كه تبعيت بدن از احكام روح در همة انسان‌ها، برابر نيست؛ در برخي از افراد عادي، روح متوجه به امري است كه ايجاد آن را مطالبه مي‌نمايد، اما بدن آنها به نافرماني از روح مي‌پردازد و به احكام آن تمكين نمي‌نمابد. اين قانون در خصوص بدن مبارك پيامبراعظم صلي الله عليه و آله صادق نيست و دربارة ايشان، موضوع كاملاً برعكس است. دليل آنان بر اين مدعا، اين است كه جسم مبارك پيامبر صلي الله عليه و آله در نهايت لطافت است و همانند آن را در اجسام ديگر نمي‌توان يافت و بنا بر قاعدة «اشتراك معنوي وجود» كه از قواعد مهم عقلي به شمار مي‌ايد، افق هر بدني از حيث مرتبة وجود، مرتبط و متصل به افق وجودي روح است و تناسب مستقيمي ميان جسم و روح يك انسان حكمفرماست. اين قاعده در باره پيامبر صلي الله عليه و آله در بالاترين و كامل‌ترين حد قابل تطبيق است؛ زيرا روح بلند ايشان به سبب بالا بودن و تسلّط كاملش بر بدن خود، باعث عروج جسم به ملكوت و آسمان‌ها شد.[2]
استاد سيد ابوالحسن رفيعي قزويني در جاي ديگر مي‌گويد: چون رسول اعظم صلي الله عليه و آله به مقام محبوبيت كامل و مرتبة «قرب الفرايض» در درگاه خداوند دست يازيده است و در حقيقت از مرتبة محبّ بودن به محبوبيت رسيده است، بسيار به جا بود كه از يك سو خداوند متعال، محبوب خود را به منزلگاه خود، يعني به عوالم هستي كه ملك واقعي اوست، دعوت كند و از سوي ديگر چنين دعوتي نيز اقتضا دارد كه مدعوّ اين ميهماني باشكوه، قادر و محيط بر پيمودن تمام آن عوالم باشد.[3]

توجيه دوم

با توجه به آنكه قريب به اتّفاق مكاتب و مذاهب مختلف دنيا، اصل وجود شيطان در عالم هستي و القائات و وسوسه‌هاي او را در دل‌هاي آدميان به خوبي قبول دارند، عقل حكم مي‌كند كه اگر سرعت ما فوق تصور شيطان، به عنوان موجودي مطرود از درگاه قرب الهي، براي بشر امري پذيرفته شده است، پس در معراج بزرگ‌ترين پيامبر الهي و محبوب ترين انسان هاي عالم نمي‌توان ترديد روا داشت.[4]

توجيه سوم

هنگامي كه از ديدگاه قرآن، حركت حضرت سليمان7 به وسيلة باد، به مكان‌هاي دور دست در فاصله‌هاي زماني كوتاه، امري مسلّم انگاشته شده است، عقل ما مي‌تواند به‌ خوبي اين مطلب را درك كند كه حركت سريع و نامرئي، همانند حركت باد، امري ممكن مي‌باشد.[5] از همين رو، سير معراجي پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله نيز مي‌تواند امري معقول و قابل ادراك به شمار بيايد.

توجيه چهارم

عقل انسان در پديده‌اي نظير معراج، به تنهايي مي‌تواند به اين نتيجه دست يابد كه چنين پديدة خارق العاده‌اي نمي‌تواند عادي و طبيعي باشد و مسلّماً بايد نيرويي مافوق نيروي تمام بشر، پشت اين پديده دست داشته باشد و آن نيرو، جز نيروي خدايي و ماوراي طبيعت نيست كه رسول اعظم خود را بدان مقام بلند دست يافته است.

توجيه پنجم

از ديد انديشمندان عصر تكنولوژي، اين فرضيه علمي پذيرفته شده است كه امواج جاذبة زمين در لحظه‌اي كوتاه مي‌تواند از يك سوي جهان به سوي ديگر آن انتقال يابد و تأثيرات خود را بر جاي گذارد. وقتي احتمال اينكه در حركات رو به تكامل هستي، منظومه‌هايي وجود دارند كه با سرعتي چشمگيرتر از سرعت نور، از مركز و قطب عالم دور مي‌شوند[6] و هنگامي كه چنين پديده‌هاي مافوق تصوّر عقل در جهان قابل تحقّق مي‌باشند، پديده‌اي نظير معراج نيز محال عقلي نيست و با اصول علمي عصر جديد، قابل انطباق و توجيه مي‌باشد.

توجيه ششم

مي‌دانيم كه هر حيوان و انساني، زماني كه به اشياي ديگر مي‌نگرد، با شعاع نوري كه به چشمان او برخورد مي‌كند، با اشياء خارجي اتصال پيدا كرده است؛ مثلاً يك انسان در هنگامي كه از روي زمين، منظومه‌اي را كه هزار سال نوري از او دورتر است، مشاهده مي‌كند، به آن منظومه اتصال مي‌يابد. در چنين فرضي، عقل ما مي‌يابد هنگامي كه چنين سرعت بسيار زياد و لطيفي در يك لحظه مي‌تواند به وقوع بپيوندد، سير معراجي پيامبر نيز امري ممكن و قابل قبول است و مي‌تواند امري معقول محسوب گردد.[7]

معراج در ايات و احاديث

پس از اثبات عقلانيت پديده معراج، برخي از ايات و احاديث مربوط به معراج را مورد دقت نظر قرار مي‌دهيم.

الف) ايات

(سبحان الذي أسري بعبده ليلاً من المسجد الحرام الي المسجد الاقصي الذي باركنا حوله لنريه من اياتنا انّه هو السّميع البصير)[8]؛ پاك و منزّه است خدايي كه بندة خود را شبي از مسجدالحرام تا مسجد الاقصي كه اطراف آن ر مبارك و پر نعمت گردانديم، حركت داد تا نشانه‌هاي عظمت خود را به او بنمايانيم. به درستي كه خداوند شنوا و بيناست.
در اية فوق، دو نكته در خور توجه مي‌باشد:
يك: چنان كه از عبارات ارباب لغت استفاده مي‌گردد، «اسراء» به معناي حركت و سير شبانه است.[9] بر خلاف «سير» كه به مسافرت در روز گفته مي‌شود.
دو: هرچند در تعيين مصداق واژة مسجد الاقصي در ميان برخي از مفسرين، اختلاف نظر وجود دارد، اما عمده آنان بر اين باورند كه مقصود از مسجدالاقصي، همان بيت المقدس است.[10] مرحوم علامه طباطبايي درباره نام گذاري بيت المقدس به مسجد الاقصي، معتقد است كه چون مسافت بيت المقدس تا محل زندگي پيامبر صلي الله عليه و آله و مخاطبين ايه، دور بوده است، به آن مكان مسجدالاقصي گفته شده است.[11]
(و لقد رآه نزلة اخري، عند سدرة المنتهي، عندها جنّة المأوي، اذ يغشي السّدرة ما يغشي، ما زاغ البصر و ما طغي، لقد راي من ايات ربّه الكبري)[12]؛ يك بار ديگر نيز آن را مشاهده نمود در نزد سدرة المنتهي. جايگاه بهشت است، آنگاه كه سدره را مي‌پوشاند. آنچه مي‌پوشاند چشم (محمّد) منحرف نگرديد و طغيان نكرد؛ به تحقيق نشانه‌هايي بزرگ از پروردگارش را مشاهده نمود.
بنابر نظر اكثر مفسران قرآن، مي‌توان از اين ايات استفاده كرد كه معراج شگفت‌انگيز پيامبر صلي الله عليه و آله در بيداري به وقوع پيوسته است. توجه به مفاهيمي همانند )ما زاغ البصر و ما طغي( به خوبي مي‌تواند ما را به اين ديدگاه رهنمون شود.[13]

ب) احاديث

در احاديث به صورت مكرّر به معراج تصريح شده و جاي هرگونه ترديد و انكار را در اين باره مسدود نموده است؛ تا بدان جا كه مرحوم علامه مجلسي بر اين باور است كه: اگر ما بخواهيم احاديث وارد شده در اين زمينه را در يك مجموعه جمع‌آوري كنيم، به كتاب بزرگي تبديل خواهد شد.[14] در نگاه مرحوم علامه طباطبايي نيز اين احاديث به درجة تواتر رسيده و راه جدال و تشكيك را براي همگان بسته است.[15]
قضية معراج براي انديشمندان اسلامي از چنان روشني و قطعيت برخوردار است كه برخي از آنان بر اين باور بوده‌اند كه: معراج از ضروريات دين محسوب مي‌گردد و منكر آن به عنوان كافر شناخته مي‌شود.[16] برخي از دانشمندان بزرگ شيعه بالاتر از اين فرموده‌اند: اقرار به معراج پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله و سفر به عوالم ديگر، از ويژگي‌هاي مذهب اماميه است.[17]
1. «عن الرّضا7 أنّه قال: من كذّب بالمعراج فقد كذب رسول الله6؛ امام رضا7 فرمود: كسي كه داستان معراج را انكار كند، در واقع پيامبر را تكذيب كرده است».[18]
2. عن ابي عبدالله7 قال: لمّا عرج برسول الله6 انتهي به جبرئيل الي مكان فخلّي عنه فقال له: يا جبرئيل تخلّيني علي هذه الحالة؟ فقال: أمضه، فوالله لقد وطئتَ مكاناً ما وطئه بشرٌ و ما مشي فيه بشرٌ قبلك.
امام صادق7 مي‌فرمايد: هنگامي كه پيامبراكرم6 به معراج رفتند، به مكاني رسيدند كه ديگر جبرئيل ايشان را همراهي نكرد و او را تنها گذارد. پيامبر سؤال كردند: اي جبرئيل! ايا مرا در اين حال تنها مي‌گذاري؟!
جبرئيل در پاسخ گفت: به خدا قسم به مكاني قدم نهادي كه هنوز پاي هيچ بشري قبل از تو بدان جا نرسيده است![19]

آثار تربيتي معراج

بدون شك واقعة معراج علاوه بر آنكه بايد به عنوان نقطة عطف بزرگ در تاريخ اسلام و بشريت، بر اساس ارادة حتمي الهي، شمرده شود و تا روز رستاخيز ذرهّ‌اي از عظمت آن كاسته نشود و براي تمام ملل دنيا، شگفتي آفرين باشد، مي‌بايستي آثار سازنده و نتايج پرباري نيز داشته باشد. دست‌يابي به اين آثار پربار، در صورتي امكان پذير است كه از يك سو، از زاوية فوق به اين پديدة منحصر به فرد نگاهي بيفكنيم، و از يك سو، در تمام وقايعي كه پيامبر گرامي اسلام آنها را مشاهده كرده و براي ما انسان‌ها به يادگار گذارده است، دقت نماييم، و از سوي ديگر، در گفت و گويي كه آن وجود نازنين با محبوب حقيقي خود (خداي متعال) در شب معراج داشته، تأمّل بورزيم. البته براي بهره‌مندي از اين آثار، هر مسلماني بايد به اين وقايع و مكالمات به عنوان داستان تاريخي بسان قصة اسفنديار و سهراب نظر نيفكند كه در اين صورت، نه تنها آثار سازنده‌اي بر اين پديدة شگفت‌انگيز بارنمي‌گردد كه چه بسا در برخي از انسان‌ها كه صرفاً نگاهي تاريخي به اين واقعه دارند، آثار مخرّبي نيز بر جاي گذارد و موجب قساوت و سنگدلي آنان نيز شود: (ولا يزيد الظّالمين الاّ خساراً)
اينك نگارنده از خوانندة محترم مي‌پرسد كه: چگونه مي‌شود مسلماني به عنوان يك عضو از جامعة اسلامي و داراي قدرت تشخيص بالا، پديدة معراج را مورد مطالعه قرار دهد و اي بسا به عنوان يك طرح علمي براي همنوعان خود تبيين كند، اما در حين اين كار ذرّه‌اي از اين پديدة حيرت انگيز تأثير نپذيرد؟!
داستان خانم دانشجويي به خاطرم رسيد كه يكي از اساتيد دانشگاه نقل كرده است. اين دانشجو براي كنفرانس علمي خود در كلاس درس، تحقيقي را دربارة پديدة معراج آماده مي‌سازد و در كلاس درس در حالي كه دربارة وقايع شب معراج و مشاهدات پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله در زمينة بدحجابي و لااُبالي‌گري زنان مسلمان نزد نامحرمان، سخن مي‌گفت، خود او حجابي ناپسند داشت. در واقع، او در همان حال، از مصاديق همان زناني بود كه پيامبر در «شب معراج» آنان را در حال عذاب شدن ديده بود.[20]
ايا اين گونه برخورد، با مهم‌ترين وقايع تاريخ اسلام، سطحي و تاريخي‌نگرانه نيست؟ مگر نه اين است كه پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله به عنوان سر سلسلة مخلوقات هستي، هنگامي كه مي‌خواست برخي از مشاهدات خود را حكايت نمايد، به شدت گريست؟ ايا اين حزن و اندوه جانكاه پيامبر، نشان دهندة جدّي بودن آن قضايا در باره برخي از مسلمانان نيست؟ ايا ما نبايد پيش از آنكه آثار سوء اعمالمان در برزخ و قيامت گريبانمان را بگيرد، اعمال خود را اصلاح كنيم؟
آري، چه زيبا گفتند كه: «همواره سعي كنيد غلط‌هايي را كه در املاي زندگي نگاشته‌ايد، تصحيح نماييد تا از نمره سرنوشتتان كم نگردد». و اينكه «هر صعود و ترقّي از يك نقطه آغاز مي‌شود. بهتر است اين نقطه را از همين امروز آغاز نماييم».
در حديث معراج كه شامل گفت و گوي خداي متعال با حبيب خود، پيامبر اعظم صلي الله عليه و آله است، آموزه‌هاي انسان ساز ديني به خوبي به تصوير كشيده شده است و هر فراز از آن درخور توجه ويژه از سوي هر انسان مسلماني مي‌باشد. ما در خاتمه اين نوشتار كوتاه، چند فراز كوتاه از آن را مورد بررسي قرار مي‌دهيم.
در قسمتي از اين گفت و گو، خداي متعال به پيامبر خود نكته اي را گوشزد مي‌كند كه امروزه غالب جوامع بشري به آن توجّهي نشان نمي‌دهند و حتي نقطة مقابل آن را ترويج مي‌كنند. آن نكته، اين است:
«يا احمد محبّتي محبّتة الفقراء مأذنُ الفقراء و قرّب مجلسهم و أبعد الاغنياء و أبعد مجلسهم عنك فانّ الفقراء أحبّائي[21]؛ اي احمد! تمام محبت من در جامعه به فقراي آن جامعه است. پس تو نيز با فقرا مأنوس و در مجالس آنان رفت و آمد كن، از مال اندوزان و ثروتمندان دور باش و در مجالس آنان نشست و برخاست نكن. اين را بدان كه دوستان من در روي زمين تنها فقرا هستند.»

پی نوشت:

[1]. روح هر انساني داراي دو بُعد است: يكي بعد تدبيري كه مربوط به زندگي دنيوي او مي‌باشد و مهندسي امور مادي انسان را عهده دار است؛ ديگري جنبة تعلّقي آن است كه مربوط به عالم برزخ و آخرت است.
[2]. مجموعه رسائل فلسفي، سيد ابوالحسن رفيعي قزويني، تصحيح و مقدمة دكتر غلامحسين رضانژاد، ص 39.
[3]. رجعت و معراج، ص 50.
[4]. بحارالانوار، ج 18، ص 285.
[5]. همان.
[6]. تفسير نمونه، ج 12، ص 19.
[7]. بحارالانوار، ج 18، ص 286.
[8]. اسراء / 1.
[9]. مفردات راغب، ص 237؛ قاموس المحيط، ج 4، ص 341؛ صحاح جوهري، ج 6، ص 2376.
[10]. به عنوان نمونه، ر. ك: كشّاف، ج 2، ص 646؛ الدّر المنثور، ج5، ص182؛ مجمع البيان، ج6، ص396.
[11]. الميزان، ج 13، ص 9.
[12]. نجم / 13 – 18.
[13]. تفسير نمونه، ج 12، ص 12.
[14]. بحارالانوار، ج 6، ص 368، طبع قديم.
[15]. الميزان، ج 13، ص 30.
[16]. نثر طوبي، علامة شعراني، ج 2، ص 132.
[17[. امالي، صدوق، ص 510.
[18[. بحارالانوار، ج 18؛ ص 312، ح 23.
[19]. اصول الكافي، ج 1، ص 442، ح 12.
[20]. پيامبراكرم حكايت كرده است: در شب معراج زني را ديدم كه با موهاي سرآويزان بود و آتش از مغز سر او زبانه مي‌كشيد. پرسيدم: اين خانم كيست/ جبرئيل پاسخ گفت: او كسي است كه موهاي سر خود را از نامحرمان نمي‌پوشاند. (ر. ك: بحارالانوار، ج 8، ص 309، ح 75. )
[21]. ارشاد القلوب، ج 1، ص 201.

منبع: فصل نامه كوثر

 


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394  ] [ 10:50 AM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
اموال موروثى پيامبر (صلی الله علیه واله)
اموال موروثى پيامبر (صلی الله علیه واله)

نويسنده:نورالله عليدوست خراسانى

برخى از اموال رسول گرامى اسلام (صلی الله علیه واله) از راه ارث به دست حضرت رسيد. ماوردى آن جا كه صدقات پيامبر را نام مى‌برد، در اين باره مى نويسد:
واقدى نقل كرده است كه : رسول خدا (صلی الله علیه واله) از پدرش عبدالله، ام ايمن حبشيه را كه اسمش بركت بود وپنج شتر و مقدارى گوسفند به ارث برد.
از مادرش آمنه بنت وهب خانه وى را كه پيامبر در آن خانه متولد شد و خانه در شعب بنى على است، به ارث برد. و از همسرش خديجه دختر خويلد رضى الله عنها خانه‌اش را در مكه كه بين صفا و مروه پشت بازار عطارين قرار گرفته و اموال ديگرى را به ارث برد.1

اموال و املاك شخصى پيامبر (صلی الله علیه واله)

پيامبر (صلی الله علیه واله) علاوه بر خانه‌هاى كه داشت داراى شمشير و زره 2 الاغ، ميش، استر وشتر 3 نيزبود كه درباره شتران آن حضرت واقدى مى نويسد:

شتران پيامبر

موسى بن محمد بن ابراهيم از قول پدرش و يحيى بن عبدالله بن ابى قتاده و على بن يزيد و افراد ديگرى نقل كردند : مجموع شتران شيرده پيامبر (صلی الله علیه واله) بيست شتر بود . برخى از آنها از غنايم جنگ ذات الرقاع و برخى ديگر از غنايمى بود كه محمد بن مسلمه از نجد گرفته بود . آنها در منطقه بيضاء و اطراف آن مى چريدند. مراتع آن جا خشك شد و ساربانها آنها را در نزديكى منطقه «غابه» به چرا بردند تا از خارها وعلفهاى آن جا ودرختان اراك تغذيه كنند. معمولاً ساربان هر غروب شير آنها رابه مدينه مى‌آورد.

زمينى كه پيامبر (صلی الله علیه واله) به اسامه بخشيد

ميان اسامه و عمرو پسر عثمان به عفان بر سر مالكيت قطعه زمينى اختلاف رخ داد. اين اختلاف نزد معاويه مطرح گرديد تا او در اين باره حكم كند. در اين هنگام عده‌اى از بنى هاشم و گروهى از بنى اميه نيز حضور داشتند . در آغاز جلسه، سخنانى ميان اسامه و پسر عثمان رد و بدل شد، در اين هنگام مروان بن حكم به عنوان آمادگى براى شهادت به نفع پسر عثمان، از جا حركت كرد و دركنار او نشست . امام حسن (علیه السلام) نيز برخاست و كنار اسامة نشست! سعيد بن عاص از جا برخاسته ، در كنار مروان و حسين بن على (علیه السلام) هم در كنار امام حسن (علیه السلام) نشست! سپس عبدالله بن عامر در كنار سعيد ، عبدالله بن جعفر در كنار حسين بن على (علیه السلام) ، عبدالرحمن بن حكم در كنار عبدالله بن عامر ، و ابن عباس در كنار عبدالله بن جعفر نشستند!
معاويه كه وضع را چنين ديد، گفت: عجله نكنيد. من خود شاهد بودم كه پيامبرخدا (صلی الله علیه واله) اين زمين را به اسامه بخشيد . بنى‌هاشم با اين حكم معاويه پيروزمندانه مجلس را ترك گفتند. بنى اميه كه سخت ناراحت شده بودند ، به معاويه گفتند: عجب داورى كردى؟! او پاسخ داد: مرا به حال خود واگذاريد . سوگند به خدا وقتى بنى‌هاشم را ديدم، قيافه‌هاى آنان را در جنگ صفين به ياد آوردم كه چشمانشان زير سپرها مى‌درخشيد و دل هر قهرمانى را به لرزه در مى‌آورد . وقتى اين خاطره در ذهنم زنده شد، عقلم را از دست دادم. 4
اين كه پيامبر زمينى به اسامه بخشيده، گواه بر اين است كه حضرت املاكى داشته كه به او بخشيده است . رسول خدا (صلی الله علیه واله) خواست مزرعه ينبع 5 را به شخصى به نام «كشد» اقطاع نمايد (زمينى در اختيارش بگذارد كه آن را آباد كند). او عرض كرد: من پير شده‌ام ولى شما آن را به پسر برادرم بدهيد. پيامبر اكرم (صلی الله علیه واله) آن را به پسر برادر او داد و عبدالرحمن بن سعد انصارى آن را به سى هزار درهم خريد وحضرت على (علیه السلام) آن را از عبدالرحمن به همان قيمت خريد. و اول كارى كه در آن زمين كرد، احداث بغيبغه بود. 6

صفايا

قسمت ديگر از املاك و زمينهاى پيامبر (صلی الله علیه واله) اموالى است كه برگزيده و براى خود قرار مى داد كه به آنها صفايا مى‌گويند، 7 كه ريشه آن از «صفى» است .
ابن اثير مى گويد: مالى را كه رئيس لشكر (امام يا پيامبر) قبل از قسمت براى خود بر مى‌گزيند، «صفى» گويند. 8 ابن قدامه نيز در اين باره مى‌نويسد: «صفى ازآن پيامبر است و آن چيزى است كه خود او براى خود انتخاب مى‌كند.» 9
از اين رو در روايتى از عمر بن خطاب آمده است: پيامبر (صلی الله علیه واله) در نضير و خيبر و فدك صفايايى داشت ...10
در حديث ديگرى مى‌خوانيم امام هشتم (علیه السلام) فرمود: ما (خاندان پيامبر) گروهى هستيم كه خداوند اطاعت از ما را واجب كرد، انفال و اموال ممتاز مال ما است .
صاحب مجمع البحرين آن‌گاه كه اين حديث را نقل مى‌كند، مى‌گويد «صفوالمال؛ يعنى بهترين مال مانند كنيز خوب وشمشير بران و زره». در چند سطر بعد مى‌گويد: «پيامبر (صلی الله علیه واله) در جنگ بدر شمشير «منبة بن حجاج» را كه ذوالفقار بود، براى خود برگزيد.»11
در بعضى از روايات از قول حضرت زهرا سلام الله عليها خطاب به ابى بكر آمده است كه فرمود: صافيه ما (آنچه پيغمبر براى خود برگزيد و به عنوان ارث به ما رسيد) در دست تو است و بايد آن را به ما برگردانى.12 پس معلوم مى‌شود رسول خدا (صلی الله علیه واله) پس از تقسيم اموال و اراضى خيبر و فدك و بنى النضير چند قطعه براى خود اختصاص داده و مانند ديگران مالك شده بود.
غرض از نقل اين موارد اين است كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه واله) اموال شخصى مانند زمين، اسب، شتر، ميش و ... داشته است و اين مطلب در روايتى از امام هشتم (علیه السلام) نقل شده است :
حسن بن على و شاء مى گويد: از مولايمان حضرت ابى الحسن على بن موسى الرضا (علیه السلام) سؤال كردم آيا رسول خدا (صلی الله علیه واله) غير از فدك چيزى به جاى گذاشت؟
فرمود:آرى باغهايى در مدينه و شش اسب ، شتر و ... از وى باقى ماند. 13
از اين رو ابن ابى الحديد در مقام رد كسانى كه به زهد اميرمؤمنان (علیه السلام) اشكال كرده و گفته‌اند آن حضرت باغها و زمينهايى داشته است . (مى گفتند اينها با زهد منافات دارد) مى گويد: رسول خدا (صلی الله علیه واله) از دنيا رفت و باغهاى زيادى در خيبر و فدك و محله بنى‌النضير و نخلستان و باغهاى ديگرى در طائف داشت كه پس از مرگ آن حضرت به عنوان صدقه باقى ماند. 14
(مشروح سخن ابن ابى الحديد در بحث كشاورزى اميرمؤمنان (علیه السلام) خواهد آمد.)

املاك و مزرعه‌ها و اموال شخصى اميرمؤمنان (علیه السلام)

اميرالمؤمنين (علیه السلام) زمينى بين (خورنق 15 و كوفه) و در روايت ديگرى بين نجف تا حيره تاكوفه به چهل هزار درهم از بزرگان قبيله و رؤساى آن محل خريدارى كرد. 16
همچنين آن حضرت در بالاى حرة الرجلاء 17در ناحيه فدك ، ملكى به نام قصيبه 18 داشت . در مورد ديگرى آمده است: على (علیه السلام) باغى را فروخت و تمام قيمت آن را ميان فقراى مدينه تقسيم كرد و خود با دست خالى به خانه برگشت. 19
در حديث ديگرى مى خوانيم عبدالله بن حسن گويد: على (علیه السلام) هزار برده را آزاد كرد كه بهاى آنها را از پينه دست و عرق پيشانى پرداخت. 20

محصول غله على (علیه السلام) در مدينه

از سخن حضرت با مردم بصره روشن مى‌شود كه آن حضرت مزرعه داشته و ملك شخصى او بوده است .
مرحوم شيخ مفيد نقل مى‌كند ابومخنف روايت كرده است كه وقتى اميرمؤمنان (علیه السلام) خواست از بصره برود در بين مردم ايستاد و فرمود:
اى مردم بصره چرا بر من اعتراض مى كنيد، به خدا سوگند اين دو(اشاره به پيراهن وعباى خود كرد) از دسترنج بافت خانواده من است . آن گاه فرمود: بر من چه خرده‌اى مى‌گيريد. به خدا سوگند اين نيست (اشاره كرد به كيسه‌اى كه در دست داشت) مگر از محصول غله من در مدينه . اگر من از نزد شما رفتم و بيش از آنچه مى‌بينيد به همراه خود بردم، من در زمره خائنين هستم . سپس از بصره بيرون رفت و مردم او را بدرقه كردند. 21

محصول مزرعه ينبع

بكر بن عيسى مى‌گويد: همواره اميرمؤمنان (علیه السلام) مى‌فرمود: اى مردم كوفه اگر در آن روز كه از نزد شما مى‌روم جز اثاثيه خانه‌ام و ستوران باربرم و (فلان) غلامم چيز ديگرى با خود داشتم بدانيد كه خائنم.
هزينه زندگى على (علیه السلام) از غله‌اى كه براى او از مدينه مى‌رسيد و آن حاصل مزرعه او در ينبع بود، تأمين مى‌شد.22
در حديثى از امام صادق (علیه السلام) مى‌خوانيم كه فرمود: آن گاه كه على (علیه السلام) حكومت را به دست گرفت ، منبر رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار گفت : به خدا سوگند من درهمى از «فى‌ء» غنيمت و خراج» و مال شما كم نخواهم كرد (نمى‌خورم) مادامى كه در مدينه درخت خرما دارم...23
بنابراين اميرمؤمنان (علیه السلام) نيزمانند ديگران املاكى داشته كه از درآمد املاك شخصى خود در مدينه روزگار مى‌گذارند.

املاك امام حسن مجتبى (علیه السلام)

جصاص در احكام القرآن مى‌نويسد: روايت شده است : حسن و حسين؛ پسران على (علیه السلام) از زمينهاى عراق خريدارى كردند. 24
امام حسن مجتبى (علیه السلام) دره‌اى داشته است به نام «صدر نخلى» در اطراف مدينه، كه اين محل مزرعه و نخلستان بوده است . 25

املاك امام حسين (علیه السلام)

وقتى امام حسين (علیه السلام) در كربلاعمرو بن قرظه انصارى را پيش عمر بن سعد فرستاد و فرمود: شب در ميان دو لشگر مرا ديدار كن ، عمر سعد با بيست سوار و امام حسين (علیه السلام) هم با بيست سوار آمدند. وقتى به هم رسيدند ، همراهان خود را دور كردند و تا پاسى از شب در خلوت با يكديگر به گفت و گو پرداختند . آن گاه به لشگرگاه خود برگشتند . از جمله سخنانى كه بين آنان رد وبدل شد ، اين بوده است كه امام حسين (علیه السلام) به او فرمود: اين مردم را رها كن و با من باش. گفت : خانه‌ام ويران مى‌شود. فرمود: من آن را براى تو مى‌سازم . گفت: املاكم ضبط مى‌شود . فرمود: بهتر از آن را كه ملك من در حجاز است به تو مى دهم . 26
مرحوم بحرانى مى‌نويسد حضرت به او فرمود: از مال خودم بغيبغه را كه چشمه بزرگى در زمين حجاز است و معاويه هزار هزار دينار طلا به من مى داد ولى آنرا نفروختم به تو مى‌دهم، (از اينها دست بردار) عمر سعد نپذيرفت .27
در حديث ديگرى آمده است : امام حسين (علیه السلام) ناحيه‌اى را كه قبر حضرت آن جا است از اهل «نينوى» و«غاضريه» به شصت هزار درهم خريد ودوباره به آنان بخشيد و شرط كرد كه زائرين قبر مباركش را راهنمايى كرده و سه روز از آنان پذيرايى كنند. 28
خطيب بغدادى مى‌نويسد: حسين بن على (علیه السلام) چهار فرسخ در چهار فرسخ از زمين خراج را خريد

سؤال

در اين جا سؤالى مطرح مى‌شود و آن اين كه : چگونه امام حسن و امام حسين (علیه السلام) زمين خراج را خريدند ، در حالى كه اين گونه زمينها متعلق به عموم مسلمانان بود؟

پاسخ

در اين جا دو احتمال هست : اول اين كه آن دوبزرگوار ، حق اولويت زمين خراج را خريده‌اند . دوم اين كه : اين زمينها وقتى فتح شد، موات بود كه جزء انفال بوده است و بعد مسلمانى آن را احيا كرده و مالك شده و امام (علیه السلام) زمين را از او خريده است . علاوه بر اين، اين گونه اراضى؛ «زمينهاى خراج» را در اصطلاح فقها مفتوح العنوه مى‌گويند كه اختيار آن با امام است . همان‌گونه كه در روايتى مى‌خوانيم :
ابوربيع شامى مى‌گويد: امام صادق (علیه السلام) فرمود: زمينهاى عراق را خريدارى نكن، مگر آنها كه در دست كسانى است كه با آنها قرار خراج بسته شده (چه مسلمان وچه ذمى مانند اراضى خيبر)، زيرا اينها به شمشير مسلمين فتح شده و جزء بيت المال مسلمين است كه هميشه اختيار آن با امام است . 29

مقاومت امام حسين (علیه السلام) در برابر تصرف ملكش توسط معاويه‌

امام حسين (علیه السلام) ملكى داشت در »ذوالمروه» كه آبادى بوده است در وادى القرى ومعاويه خواست در اين ملك تصرف ظالمانه كند، اما حضرت سيدالشهداء (علیه السلام) در برابر زورگويى او ايستاد.
«وليد بن عتبةبن ابى سفيان» برادر زاده معاويه از طرف او حكومت مدينه را بر عهده داشت . سالار شهيدان حسين بن على (علیه السلام) كه در سراسر عمر خود زير بار ستم نرفت ، بر سر مالى با حاكم مدينه كه همواره به قدرتهاى محلى ومركزى (شام) تكيه كرده و اجحاف مى نمود، اختلاف پيدا كرد. حضرت حسين (علیه السلام) براى درهم شكستن اساس ستم ، و آشنا ساختن ديگران به احقاق حق خود، روبه فرماندار مدينه كرد وگفت:به خدا سوگند هرگاه بر من اجحاف كنى، دست به قبضه شمشير مى‌برم، و در مسجد رسول خدا (صلی الله علیه واله) مى‌ايستم و مردم را به آن پيمانى 30 كه پدران و نياكان آنها بنيانگذاران آن بودند دعوت مى‌نمايم . ازآن ميان عبدالله بن زبير برخاست و همين جمله را تكرار كرد وضمناً افزود: همگى نهضت مى‌كنيم و حق او را مى‌گيريم، و يا اين كه در اين راه كشته مى‌شويم . دعوت حسين بن على (علیه السلام) كم كم به گوش همه افراد غيور مانند «مسور بن مخرمة » و عبدالرحمان بن عثمان رسيد وتمام لبيك گويان به آستان مقدس امام (علیه السلام) شتافتند و در نتيجه فرماندار از جريان وحشت كرده، دست از اجحاف برداشت . 31

مزرعه امام حسين (علیه السلام) مهريه دختر عبدالله بن جعفر

معاويه‌نامه‌اى براى مروان بن حكم كه والى مدينه بود نوشت كه اميرالمؤمنين (معاويه) دوست دراد الفت ومحبت (گذشته ) را از سر گيرد و كينه‌ها را از بين ببرد و صله رحم كند. وقتى نامه‌ام به تو رسيد، ام كلثوم دختر عبدالله بن جعفر را براى يزيد پسر اميرالمؤمنين خواستگارى كن و او را با پيشنهاد مهريه زياد تطميع كن. مروان نزد عبدالله بن جعفر رفت و نامه معاويه رابراى او خواند و وى را از مشمون نامه مطلع ساخت. عبدالله گفت دايى او حسين به ينبع رفته است و ما بدون اجازه او كارى نمى كنيم، به من مهلت ده تا بيايد. وقتى كه حسين بن على آمد عبدالله جعفر جريان را براى او نقل كرد. حسين نزد دختر عبدالله رفت و گفت دختر عزيزم پسر عمويت قاسم بن محمد بن جعفر بن ابى‌طالب از ديگران براى تو سزاوارتر و شايسته‌تر است و شايد تو به مهريه بيشتر علاقه‌دارى ؟ و من بغيبغات را مهر تو قرار دادم. وقتى كه گروهى (از طرف معاويه) براى برنامه ازدواج آمدند، مروان بن حكم سخن را آغاز كرد و مقصود معاويه را از اين كار صله رحم و اتحاد كلمه است ، بازگو كرد.
آن گاه حسين سخن گفت و ام كلثوم را به ازدواج قاسم درآورد... اين مزرعه همچنيان در اختيار فرزندان عبدالله بن جعفر از طرف ام كلثوم بود كه از يكديگر به ارث مى‌بردند، تا زمانى كه مأمون به خلافت رسيد. وقتى قضيه را براى مأمون بازگو كردند، گفت هرگز، اين وقف على بن ابيطالب صلوات الله عليه است . فدك را از آنها گرفت، عوضش را به آنها داد و به حالت اوليه برگرداند. 32

املاك امام سجاد (علیه السلام)

على بن الحسين (علیه السلام) چشمه‌اى واقع در «ذى خشب» داشت و وليد فرزند عتبة فرزند ابوسفيان آن را به قيمت هفتاد و اند هزار دينار (طلا) از او خريد و شب شنبه را براى آبيارى (مزرعه سكينه) استثنا كرد ...33
«عنابه» در اطراف مدينه محل سكون امام سجاد (علیه السلام) بود ظاهراً آن جا مزرعه آن حضرت بوده است كه هنگام ميوه در آن جا اقامت مى‌فرمود. 34 از اين كه در موردى ابن شهر آشوب مى‌نويسد امام سجاد (علیه السلام) آباد كردن باغى از باغهايش را به يكى از بردگانش واگذار كرد، معلوم مى‌شود كه حضرت باغ و مزرعه‌هايى داشته است . 35

املاك امام محمد باقر (علیه السلام)

امام باقر هم املاك و مزارعى داشته است كه يك نمونه از آن در بحث كشاورزى امام محمد باقر (علیه السلام) در صفحات آينده خواهد آمد.
امام صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم زمينى را به چند هزار به هشام بن عبدالملك فروخت و شرط كرد كه ده سال زكات آن مال به عهده هشام باشد. حضرت اين را شرط كرد، چون هشام والى (زمامدار) بود. 36
و نيز در حديث ديگر از پيشواى ششم (علیه السلام) مى‌خوانيم كه فرمود:
پدرم زمينى را به سليمان بن عبدالملك فروخت به شرط اين كه زكات مال را در مدت شش سال سليمان بدهد.37
شخصى به نام حلبى گويد: امام صادق (علیه السلام) فرمود: پدرم امام باقر (علیه السلام) زمينى خريد كه معروف به عريض بود. وقتى معامله تمام شد، پدرم از جا حركت كرد و رفت . گفتم زود برخاستى و رفتى . فرمود: مى‌خواستم معامله قطعى و مسلم شود و حق بر هم زدن معامله را نداشته باشم. 38
حديث ديگرى به همين مضمون از محمد بن مسلم نقل شده است كه امام باقر (علیه السلام) فرمود: زمينى خريدارى كردم و همين كه ايجاب و قبول انجام پذيرفت ، برخاستم وچند قدمى رفتم. دو مرتبه برگشتم تا معامله قطعى شود. 39
از اين احاديث بخوبى استفاده مى‌شود كه امام باقر (علیه السلام) داراى املاكى بوده است .

املاك و مزارع امام صادق (علیه السلام)

آن حضرت نيز زمين 40 مزرعه 41 و باغ 42 داشت كه در بحث كشاورزى نقل شده است .

املاك و مزارع امام هفتم (علیه السلام)

درباره املاك و مزرعه‌هاى آن حضرت هم چند نمونه از نظرتان مى‌گذرد . طبق نقل يكى از فرزندان آن امام، آن حضرت روزى براى سركشى مزرعه‌اى كه در «سايه» 43 داشت به آن جا تشريف برد و در راه در يك بامداد، با هواى سردى مواجه شد و غلام صاحب مزرعه‌اى كه در آن نقطه بود، مقدارى غذا و وسيله گرما براى حضرت آورد . امام بعد از پايان سفر به پاداش اين كار غلام را از صاحبش خريد و آزاد كرد. لازم به تذكر است كه اين داستان مفصل است، ولى آنچه مورد بحث بود كه امام هفتم (علیه السلام) هم همانند ساير مردم زمين ومزرعه داشت، نقل شد. جهت اطلاع بيشتر به مداركى كه در پاورقى آمده است رجوع فرماييد. 44

مزرعه ديگر

محمد بن عبدالله بكرى مى‌گويد: ازگروهى از مردم مدينه طلبكار بودم. براى وصول آن به مدينه آمدم و مدتى ماندم و با تمام تلاشى كه كردم نتوانستم پول خود را بگيرم تا اين كه خسته شدم . با خود گفتم خدمت امام هفتم (علیه السلام) بروم و به او شكايت كنم. آن حضرت در يكى از مزارعش به نام نقمى بود، خدمت وى رسيدم. در حضور او غلامى بود كه در دست او ظرفى بود و داخل آن ظرف قطعه‌اى گوشت ريز و درشت وجود داشت . من به همراه حضرت از آن گوشتها خوردم. سپس از من سؤال كرد حاجتت چيست ؟ داستان را براى او نقل كردم . از جا برخاست و داخل خانه شد. پس از اندك زمانى برگشت. به غلامش دستور داد برگردد (تا غلام، محمد بن عبدالله را نبيند و او خجالت نكشد). او برگشت آن‌گاه حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) كيسه‌اى را كه سيصد دينار در آن بود به من داد و برگشت . من سوار مركب شدم و مراجعت كردم . 45
در حديث ديگرى آمده است : على بن حمزه بطائنى روايت كرده است كه روزى حضرت موسى بن جعفر (علیه السلام) از مدينه به سوى مزرعه‌اى كه در بيرون مدينه داشت مى‌رفت، من نيز همراهش بودم ...46
خلاصه از اين كه ، ائمه (علیهم السلام) املاك ومزرعه‌هايى داشتند و آنان نيز همانند ديگر مردم داراى ملك و زمين بوده‌اند و از اين راه زندگى مى‌كردند و از كمك به ديگران هم دريغ نمى‌ورزيدند.

اموال موروثى امامان (علیهم السلام)
اموال موروثى امام هادى (علیه السلام)

حديثى كه از نظرتان مى‌گذرد بخوبى روشن مى‌كند كه ائمه معصومين (علیهم السلام) اموال شخصى نيز داشته‌اند كه از طرق متعددى مالك مى‌شدند . يكى از اين راه‌ها ارث بود . همان‌گونه كه درحديثى آمده است على بن راضد به حضرت هادى (علیه السلام) مى‌گويد از پدر بزرگوارت امام جواد (علیه السلام) اموالى نزد اين جانب است . تكليف آنها را روشن فرماييد . حضرت هادى (علیه السلام) در پاسخ او چنين مى‌فرمايد: اموالى كه پدرم به سبب مقام امامت در اختيار داشت، تنها در اختيار من قرار مى‌گيرد، و اموال شخصى پدرم بايد طبق كتاب و سنت پيامبر ميان وارثان او تقسيم گردد. 47

پی نوشت :

1- الماوردى، الاحكام السلطانيه، ط 1، 1380 ه'، 1960 م، ص 171.
2- الحلبى، الشافعى، على بن برهان الدين، السيرة الحلبيه، بيروت، لبنان، داراحياء التراث العربى، 1320 ه'، ج 3، ص .329 باب يذكر فيه سلاحه، ابن سعد، الطبقات الكبرى، داربيروت، للطباعة و النشر، ج 1، ص 485.
3- السيرة الحلبيه، همان، ص .330 الطبقات الكبرى، همان، ص 492.
4- مسعودى، مروج الذهب، مصر، مطبعة السعادة، 1384 ه'، ج 3، ص .1314 سبحانى، جعفر، شخصيتهاى اسلامى شيعه، تحقيق مهدى پيشوايى، چاپخانه علميه قم، چ 1، 1359، انتشارات توحيد قم، ج 2، ص 36.
5- درباره ينبع در بحث كشاورزى اميرمؤمنان (ع) به تفصيل بحث شده است .
6- النميرى، البصرى، ابوزيد عمر بن شبه، تاريخ المدينة المنورة، تحقيق فهيم محمد شلتوت، قم، مطبعه قدس، منشورات دارالفكر، 1410 ق، 1368 ش، ج 1، ص 220 - .219 باب صدقات على بن ابيطالب (ع). السمهودى، نورالدين، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، تحقيق محمد محيى الدين، بيروت، لبنان، دارالكتب العلميه، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص .1150 العسقلانى، شهاب الدين، ابى الفضل، الاصابة فى تمييز الصحابة، داراحياء التراث العربى، بيروت، ط 1، 1328 ه'، ج 3، ص 277.
7- النجفى، الشيخ محمد حسن، جواهر الكلام، تحقيق شيخ عباس قوچانى، داراحياء التراث العربى، ط 7، ج 21، ص .195 كتاب الجهاد.
8- ابن الاثير، النهاية فى غريب الحديث والاثر، قم، منشورات مؤسسه اسماعيليان، 1364 ه'.ش، ط 4، ج 3، ص .40 ابى عبيدالقاسم بن سلام، الاموال، بيروت، لبنان، دارالحداثة، للطباعة و النشر، ط 1، 1988 م، ص 11 با اندك تفاوت.
9- الصفى للنبى (ص) و هو شيئ يختاره، احمد بن محمد بن قدامه، المغنى، دارالكتاب العربى، للنشر و التوزيع، بيروت، لبنان، 1392 ه'، ج 7، ص 303.
10- الشوكانى، محمد بن على، فتح القدير الجامع بين فنى الروايه والدرايه من علم التفسير، بيروت، دارالفكر، ج 5، ص .199 بلاذرى، ابى اسحق، فتوح البلدان، بيروت، لبنان، دارالكتاب العلميه، 1398 ه'، 1978 م، ص 30.
11- مجمع البحرين، تهران، منشورات المكتبه المرتضويه، 1395 ه'ق، ط 2، ج 1، ص 264، واژه صفا. دميرى نيز در حياة الحيوان، ج 1، ص 390 مى‌نويسد: شمشير على كه ذوالفقار نام داشت از منبة بن حجاج بود كه پيامبر اكرم (ص) در روز (جنگ) بدر او را از منبة بن حجاج گرفت و به على داد. مرحوم شيخ حر عاملى در حديثى نقل مى‌كند كه امام هفتم (ع) فرمود:... للامام صفوالمال... الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه' ق، ط 4، ج .11 كتاب الجهاد، باب 41، ص 85 باب كيفية قسمة الغنائم و نحوها حديث .2 الشيخ المفيد، المقنعه، تحقيق دفتر مؤسسه النشر الاسلامى، جامعه مدرسين، قم، ط 2، 1410 ه'ق، ص .278 لنا الانفال ولنا صفوالمال. الكلينى.
12- الطبقات الكبرى، دار بيروت للطباعه و النشر، ذكر ميراث رسول الله (ص) و ما ترك، ج 2، ص .314 الهندى، على بن حسام الدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرساله، سال 1399 ، ج 5، ص .585 ابن ابى الحديد، شرح نهج‌البلاغه، منشورات داراحياء الكتب العربيه، 1378 ه'ق، ج 1، ص 218.
13- الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه'ق، ط 4، ج 17، ص .443 كتاب الفرائض و المواريث، باب 4، حديث .8 احمد بن ابى يعقوب، تاريخ يعقوبى، بيروت، منشورات دارصدر، بى‌تا، ج 2، ص 88.
14- ابن ابى الحديد، شرح نهج‌البلاغه، منشورات داراحياء العربيه، 1378 ه'ق، ج 15، ص .147 يسألونك فى‌الدين و الحياة، الشرباصى، الدكتور احمد، بيروت، دارالجيل، ج 1، ص 285 با تفاوت .
15- حموى مى‌نويسد: خورنق جايى است در اطراف كوفه، معجم البلدان، دار بيروت‌للطباعه و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 2، ص 401.
16- الحر العاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت، منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه'ق، ط 4، ج .2 كتاب الطهارة ابواب الدفن، باب 12، باب استحباب بذل الارض المملوكة ليدفن فيها المؤمن، ص 833.
17- حرة الرجلاء منطقه‌اى است در نزديكى خانه‌هاى قبيله بنى قين و در بين راه مدينه و شام واقع است كه آن را وادى الاحمر نامگذارى كرده‌اند. العباسى، الشيخ احمد، عمدة الاخبار فى مدينه المختار، تصحيح شيخ الطيب الانصارى، الناشر اسعد در ابزونى، قاهره، مطبعة المدنى، ط 3، 1359 ه'، ص .305 وفاء الوفاء، همان، ص 1186.
18- وفاء الوفاء، همان، ص 1291 و 1328.
19- احمد امين، التكامل فى الاسلام، دارالنعمان للطباعة و النشر، ط 4، ج 1، ص 170.
20- الثقفى الكوفى، ابى اسحق، الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپخانه حيدرى، 1354 ه'، ج 1، ص 92.
21- التسترى، محمد تقى، بهج الصباغه فى شرح نهج البلاغه، قم، مطبعة مهر، منشورات تهران، مكتبة الصدر، ط 1، 1398 ه'، ج 12، ص 105.
22- الثقفى الكوفى، ابى اسحاق، الغارات، تحقيق سيد جلال الدين محدث ارموى، چاپخانه حيدرى، 1354 ه'، 1395 ق، ج 1، ص .68 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، 1403 ه'ق، ط 2، ج 41، ص 137.
23- الكلينى، ابى جعفر، محمد بن يعقوب، الروضة من الكافى، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1389 ه'ق، ط 2، ج 8، ص 182، حديث .204 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، ط 2، 1403 ه'ق، ج 41، ص 131، حديث 43.
24- الجصاص، ابى بكر احمد بن على، احكام القرآن، تحقيق محمد الصادق فمحاوى، بيروت لبنان، داراحياء التراث العربى، ج 5، ص .323 در متن احكام القرآن اشتروا آمده است ولى اشتريا صحيح است. (مؤلف).
25- وفاء الوفاء، همان، ص 1319، احمدى ميانجى، اصول مالكيت در اسلام، قم، انتشارات جامعه مدرسين، 1363، ج 2، ص 163.
26- قمى، شيخ عباس، نفس المهموم، تحقيق رضا استادى، قم، منشورات مكتبة بصيرتى، 1405 ه'ق، ص 220 - 219.
27- البحرانى، السيد هاشم بن سليمان، مدينة معاجز الائمه الاثنى عشر و دلائل الحجج على البشر، مؤسسه المعارف الاسلاميه، ط 1، 1414 ه'ق، ج 3، ص 482 - .481 مجلسى، محمد باقر، بحارالانوار، منشورات مؤسسه الوفاء، 1403 ه'ق، ط 2، ج 46، ص 389 - .388 البحرانى، الاصفهانى، الشيخ عبدالله، عوالم العلوم و المعارف، قم، منشورات مدرسه الامام المهدى (عج)، ط 1، 1407 ه'ق، ج 17، ص .239 الحسينى، البحرانى، السيد هاشم، حليه الابرار فى فضائل محمد و آله الاطهار، المطبعة العلمية، قم، ط 1، 1397 ه'، ج 1، ص 582 با اندك تفاوت.
28- ان الحسين (ع) اشترى النواحى التى فيها قبره من اهل نينوى، و الغاضرية، بستين الف درهم و تصدق بها عليهم و شرط ان يرشدوا الى قبره و يضيفوا من زاره ثلاثه ايام، النورى الطبرسى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، تهران، منشورات المكتبة الاسلاميه، 1383 ه'ق، ج 2، ص 514.
29- الشيخ الصدوق من لا يحضره الفقيه، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1390 ه'ق، ط 5، ج 3، ص 152، حديث 4 از باب 72 احياء الموات ، الطوسى، ابى جعفر محمد بن الحسن بن على، التهذيب، تصحيح على اكبر غفارى، تهران، نشر صدوق، ط 1، 1418 ه'، ج 7، ص .147 الطباطبايى، آية الله السيد على، رياض المسائل فى بيان الاحكام بالدلائل، تحقيق دارالهادى، ط 1، 1414 ه'، 1993 م، ج 4، ص .685 الشهيد الصدر، السيد محمد باقر، اقتصادنا، بيروت، لبنان، دارالكتاب اللبنانى، ط 1398 ه'، 1977 م، ص .396 ادلة الملكية العامه و ظواهرها، حديث . 2 منظور از اراضى عراق در عرف آن زمان قسمت‌هاى آباد عراق بوده كه به دست مجاهدين فتح شده بود و مسلمانان به آنها - ارض السواد مى‌گفتند، زيرا وقتى براى اشاعه دعوت از منطقه خشك و بى آب و علف جزيره العرب به اطراف عالم پراكنده شدند و به عراق رسيدند سبزى و طراوت فراوان به اندازه‌اى توجه‌شان را جلب كرد كه آن جا را ارض السواد ناميدند چون آنها به سبز و سياه هر دو سياه مى‌گفتند. اقتصادنا، همان.
30- مقصود پيمان حلف الفضول است . در گذشته ميان «جرهميها» پيمانى به نام «حلف الفضول» وجود داشت و اساس آن دفاع از حقوق افتادگان بود و بنيانگذاران پيمان كسانى بودند كه نامهاى همه از ماده «فضل» مشتق بوده است و نامهاى آنان بنا به نقل مورخ شهير عمادالدين ابن كثير عبارت بود از فضل بن فضاله و فضل بن الحارث و فضل بن وداعه چون پيمانى كه عده‌اى از قريش با هم بسته بودند، از نظر هدف «دفاع از حقوق مظلوم» با «حلف الفضول» يكى بود، از اين نظر نام اين اتحاد و هم پيمان شدن را نيز «پيمان فضول» ناميدند. ابن هشام، السيرة النبويه، بيروت، لبنان، داراحياء التراث العربى، ج 1، ص 141 - .140 تاريخ يعقوبى، ج 2، ص .17 ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، 1385ه'، 1965 م، ج 2، ص 42 - .41 سبحانى، جعفر، فروغ ابديت ،انتشارات دفتر تبليغات اسلامى قم، چ 4، 1367، ج 1، ص 184 - 183.
31- ابن هشام، همان، ص .142 ابن اثير، همان ،فروغ ابديت، همان، ص 185.
32- المبرد، ابى العباس محمد بن يزيد، الكامل فى اللغة و الادب، بيروت، لبنان، دارالكتب العلمية، ط 1، 1407 ه'، 1987 م، ج 2، ص .174 مناقب، ابن شهر آشوب، ج 4، ص 41 - .38 در بحث مناقب امام حسن (ع) و مرحوم مجلسى در بحارالانوار، ج 44، ص 208 - 207.
33- النورى الطبرسى، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، تهران، منشورات المكتبة الاسلاميه، 1383 ه'ق، ج 2، ص 46، باب 15، حديث 5.
34- ياقوت حموى، معجم البلدان، داربيروت، للبطاعة و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 2، ص .345 السمهودى، نورالدين على بن احمد، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، بيروت، لبنان، درالكتب العلمية، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص 1269.
35- ابن شهر آشوب، مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 158.
36- الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت،منشورات داراحياء التراث العربى، 1391 ه. ق، ط 4، ج‌ .6 كتاب الزكاة و الخمس، ص 118، باب 18، حديث .1 الكلينى، ابى جعفر محمد بن يعقوب، الفروع من الكافى، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1391 ه'ق، ج 3، ص .524 الشيخ الصدوق، علل الشرايع، النجف، منشورات مكتبة الحيدريه، 1385 ه'.ق، ص 376.
37- وسائل الشيعه، همان. فروع كافى، همان.
38- الشيخ الصدوق، من لا يحضره الفقيه، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1390 ه'ق، ط 5، ج 3، ص 127، باب .67 باب الافتراق الذى يجب به البيع، حديث .1 الطوسى، ابى جعفرمحمد بن الحسن، الاستبصار، تهران، منشورات دارالكتب الاسلاميه، ط 3، 1390 ه'ق، ج 3، ص 72: الكلينى، ابى جعفر، محمد بن يعقوب، الفروع من الكافى، منشورات دارالكتب الاسلاميه، 1391ه'ق، ج 5، ص 170 با اندك تفاوت. يكى ازمباحث كه در كتب فقهى مطرح شده است بحث «خيارات است» ؛ يعنى اختيار بر هم زدن معامله كه يكى از آنها خيار مجلس است. بدين معنى كه فروشنده و خريدار تا از يكديگر جدا نشده‌اند حق دارند معامله را فسخ كنند و بهم بزنند مگر آن كه پيش از عقد معامله يا در ضمن عقد يا پس از عقد بگويند حق بهم زدن معامله را نداريم. به همين جهت امام (ع) ازجا بلند شد و رفت تا امكان فسخ معامله ازبين برود.
39- من لا يحضره الفقيه، همان، حديث .2 استبصار، همان فروع كافى، همان، ص 171، حديث 8.
40- الحرالعاملى، محمد بن الحسن، وسائل الشيعه، بيروت داراحياء التراث العربى، ج‌12، ص 10.
41- همان، ص 23، حديث 7.
42- همان، حديث 8.
43- سايه در اطراف مدينه جايى است كه زمينهاى كشاورزى در آن جا بود. حموى مى‌نويسد: آن جا نخلستان و مزارع و باغ موز و انار و انگو وجودادشت و اصل آن از اولاد على (ع) بوده است. حموى، ياقوت، معجم البلدان، دار بيروت، للطباعة و النشر، 1408 ه'، 1988 م، ج 5، ص .300 السمهودى، وفاء الوفاء باخبار دارالمصطفى، تحقيق محمد محيى الدين، بيروت، لبنان، دارالكتب العلمية، ط 4، 1404 ه'، ج 4، ص 1231.
44- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد، لبنان، دارالكتب العلمية، ج 13، ص 30- .29 ابن كثير، البداية و النهاية، بيروت، منشورات مكتبة المعارف، 1966، ج 10، ص .183 شريف القرشى، باقر، حياة الامام موسى بن جعفر (ع)، مطبعة الاداب، النجف، ط 2، 1389 ه'، ج 1، ص 153 - .152 الامين، السيد محسن، فى رحاب ائمه اهل البيت، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت، لبنان، 1412 ه'، 1992 م، ج 2، جزء 4، ص 87.
45- خطيب بغدادى، تاريخ بغداد او مدينه السلام، بيروت، لبنان، دارالكتب العلميه، بى‌تا، ج 13، ص .28 شريف القرشى، باقر، حياة الامام موسى بن جعفر (ع)، مطبعة الاداب، النجف، ط 2، 1389 ه'، ج 1، ص . 151 شيخ مفيد، الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، ج 2، ص 232.
46- كشف الغمه، همان، ص 17.
47- وسايل الشيعه، ج 6، ص 374.

منبع:منابع مالى اهل بيت (ع)


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394  ] [ 10:50 AM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
وظائف مسلمانان در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله)
وظائف مسلمانان در برابر پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله)

نويسنده: آیت الله سبحانى

از مسائلى که قرآن به آن اهمیت خاصى داده است، وظیفه جامعه اسلامى نسبت به پیامبر گرامى است، ما در این بخش به وظائف دهگانه‌اى که قرآن از آنها یاد مى‌کند، اشاره مى‌نمائیم و تشریح خصوصیات این وظائف از قلمرو بحث ما بیرون است .

1- اطاعت از پیامبر (صلی الله علیه واله)

پیامبر گرامى را از آن نظر که وحى الهى را از مقام ربوبى دریافت مى‌کند، نبى (آگاه از اخبار غیبى) و از آن نظر که مأمور به ابلاغ پیامى از جانب خدا به مردم است، رسول مى‌نامند، پیامبر در این دو مقام، فاقد امر و نهى و اطاعت و عصیان است و وظیفه‌اى جز پیام‌گیرى و پیام رسانى ندارد و لذا قرآن درباره او مى‌فرماید:
«ما على الرسول الا البلاغ و الله یعلم ما تبدون و ما تکتمون (مائده /99): براى رسول وظیفه‌اى جز ابلاغ نیست و خدا از آنچه که آشکار مى‌سازید و یا پنهان مى‌دارید، آگاه است».
اگر قرآن در قلمرو رسالت، براى رسول حق اطاعت قائل مى‌شود و مى‌فرماید: «و ما ارسلنا من رسول الا لیطاع باذن الله (نساء /64): هیچ رسولى را اعزام نکردیم مگر اینکه به فرمان خدا، از او اطاعت شود»، مقصود اطاعت طریقى است نه موضوعى، یعنى به پیامهاى او گوش فرا دهند و به گفته‌هاى او مانند انجام نماز و پرداخت زکات جامعه عمل بپوشانند، انجام چنین وظائفى در حقیقت، اطاعت فرمان خدا است، نه اطاعت پیامبر، هر چند به صورت ظاهر اطاعت پیامبر نیز به شمار مى‌رود و قرآن ماهیت این نوع اطاعتها را در آیه دیگر به صورت روشن بیان مى‌کند و مى‌فرماید: «من یطع الرسول فقد اطاع الله (نساء /80): هر کس رسول را فرمان برد، خدا را فرمان برده است».
بنابراین، در بعضى از موارد که قرآن براى رسول به عنوان رسالت حق اطاعت قائل شده است، اطاعت حقیقى او نیست، بلکه اطاعت خدا است و به گونه‌اى به او نیز نسبت داده مى‌شود از این جهت قرآن شخصیت رسول را از «مقام رسالت» چنین ترسیم مى‌کند:
«انما انت مذکر لست علیهم بمصیطر (غاشیه /1-22): یادآورى کن تو تذکر دهنده‌اى، نه مسلط بر آنها».

در قلمرو اطاعت:

در حالى که رسول گرامى یادآور و آموزنده و پیام رسانى بیش نیست، گاهى از جانب خدا داراى مقام امامت شده و «مفترض الطاعه» مى‌گردد که با توجه به آن، خود شخصاً داراى مقام امر و نهى مى‌شود.
در این قلمرو، پیامبر فقط گزارشگر وحى، و پیام رسان الهى نیست، بلکه رئیس دولت اسلامى است که براى تنظیم امور امت، باید به نصب و عزل فرماندهان و قاضیان و اعزام سپاه و عقد معاهدات بپردازد.
رسول گرامى آنگاه حقیقتاً داراى امر و نهى مى‌گردد که از طرف خدا به عنوان زمامدار مسلمانان، قاضى و داور آنان، و مدیر کلیه شؤون اجتماعى و سیاسى واقتصادى و دینى معرفى گردد؛ در این هنگام است که او علاوه بر اطاعت طریقى، داراى حق اطاعت موضوعى مى‌گردد که فرمانبر از دستورات او مایه پاداش، و نافرمانى موجب کیفر مى‌گردد.
قرآن روى اطاعت پیامبر در موارد زیادى تکیه مى‌کند و بر مفسر محقق لازم است میان دو نوع اطاعت (طریقى و موضوعى) فرق بگذارد و آیات را بر دو نوع تقسیم کند.
الف: گروهى که بر اطاعت رسول فرمان مى‌دهند و قرائن گواهى مى‌دهد که مقصود از اطاعت او، همان انجام دستورات الهى است که او تبلیغ مى‌کند، مانند انجام فرائض و دورى از محرمات در این صورت اطاعت رسول راهى است براى اطاعت خدا،و خود رسول در حقیقت، اطاعت و عصیانى ندارد.
ب: گروهى که او را به عنوان «اولى الامر» و فرمانده وقاضى و داور معرفى مى‌کند و دست او را در تنظیم امور اجتماع باز نهاده و به او حق امر و نهى مى‌دهد در چنین مواردى، اطاعت او خود، موضوعیت پیدا مى‌کند و داراى احکام و خصائص مى‌گردد.
آیات مربوط به بخش نخست به خاطر کثرت، نیاز به بیان ندارد، مهم آیات مربوط به بخش دوم است که برخى را یادآور مى‌شویم:
1- «اطیعو الله و اطیعوا الرسول و اولى الامرمنکم (نساء /59) : خدا را اطاعت کنید و رسول و صاحبان فرمان از خود را اطاعت کنید».
شکى نیست که رسول در آیه، خود از افراد «اولى الامرمنکم» مى‌باشد و به خاطر احترام بیشتر از وى، جداگانه از او نام برده شده، و (اولى الامر» زمامداران واقعى جامعه اسلامى هستند که از جانب خدا به این مقام نائل شده‌اند و به خاطر داشتن چنین مقامى، داراى امر و نهى واقعى بوده و براى خود اطاعت و عصیانى دارند.
2- «فلا و ربک لا یومنون حتى یحکموک فیما شجربینهم ثم لا یجدوا فى انفسهم حرجا مما قضیت و یسلموا تسلیماً (نساء /65): چنین نیست، سوگند به پروردگار تو، مؤمن نخواهند بود مگر این که تو را در اختلافهاى خود داور قرار دهند آنگاه از داورى تو در دل، احساس ناراحتى نکنند و کاملاً تسلیم گردند».
در این مورد رسول خدا به صورت قاضى و داورى، تجلى نموده و براى حفظ نظام داراى مقام امر و نهى خواهد بود و اگر مطاع نباشد و دستورهاى او اجراء نگردد، داورى مختل، و هرج مرج بر جامعه حاکم مى‌گردد.
3- «فلیحذر الذّین یخالفون عن امره ان تصیبهم فتنه او یصیبهم عذاب الیم (نور /63): آنان که با فرمان پیامبر مخالفت مى‌ورزند از آن بترسند که فتنه و یا عذاب دردناکى دامنگیر آنان گردد».
جمله «عن امره» حاکى از آن است که پیامبر در این چشم انداز گذشته بر مقام تبلیغ و تبیین شریعت، امر و فرمان دارد که مخالفت آن، داراى واکنش سختى است مؤید مطلب، این است که آیه مربوط به مسأله جهاد و حضور در میدان نبرد است در این شرائط پیامبر، مبلغ احکام نیست، بلکه فرمانده «واجب الطاعه» است که باید دستورهاى او مو به مو مورد اجرا قرار گیرد.
4- «انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا مع على امر جامعه لم یذهبوا حتى یستا ذنوه ان الذّین یستا ذنوک اولئک الذین یؤمنون بالله و رسوله فاذا استاذنوک لبعض شانهم فأذن لمن شئت منهم و استغفرلهم الله ان الله غفور رحیم» (نور /62).
«مؤمنان واقعى کسانى هستند که به خدا و رسول ایمان دارند واگر در امر مهمى با او باشند بدون اذن او به جایى نمى‌روند. آنان که از تو اذن مى‌گیرند آنها کسانى هستند که به خدا و رسول او ایمان آورده‌اند در این صورت هرگاه برخى ازآنان براى کارهاى خود اجازه بگیرند، به آن کس که بخواهى اذن بده و براى آنان طلب آمرزش کن، خدا بخشاینده و رحیم است».
الزام به استجازه به هنگام ترک میدان نبرد و یا به هنگام ترک مجلس که براى مشورت درباره امر مهمى برگزار شده، نشانه مقام و منصب خطیر رسول گرامى است که حرکات و سکنات افراد باید زیر نظر او صورت پذیرد.
5- «النبى اولى بالمؤمنین من انفسهم (احزاب /6): پیامبر به مؤمنان از خود آنان اولى است» این نوع اولویت که در هیچ تشریعى در جهان نظیر آن دیده نشده است، از جانب «مالک النفوس» به پیامبر افاضه شده که از آن در مصالح جامعه اسلامى بهره بگیرد، و افراد به فرمانهاى او گوش فرا دهند و خواست او را بر خواست خود مقدم بدارند و مفاد این آیه در همین سوره به صورت روشن نیز وارد شده چنانکه مى‌فرماید:
6- «و ما کان لمؤمن ولا مومنه اذا قضى الله و رسوله امر ان یکون لهم الخیرة من امرهم و من یعص الله و رسوله فقد ضل ضلالاً مبیناً» (احزاب /36).
«بر هیچ مرد و زن مؤمن آنگاه که خدا و پیامبر او در موردى فرمان دادند هیچ نوع اختیارى درکارشان نیست هر کس که خدا و رسول او را مخالفت کند، آشکارا گمراه شده است».
دادن چنین قدرت و موقعیتى بر پیامبر نشانه دعوت به حکومت فردى و استبدادى شخص نیست زیرا اگر پیامبر خدا یک فرد عادى بود، طبعاً دادن چنین قدرتى به او، جز استبداد و حکومت فرد بر جمع چیز دیگرى نبود، در حالى که او چنین نیست او یک فرد وارسته از هر نوع خودخواهى است که جز رضاى خدا خواهان چیزى نیست، او در رفتار و گفتار خود، به وسیله «روح القدس» تأیید شده و از هر لغزشى مصون مى‌باشد در این صورت امر و فرمان او مظهر فرمان خداست که از زبان او به مردم ابلاغ مى‌گردد.
به خاطر چنین عصمت و مصونیتى است که خدا در دو آیه زیر، هر نوع پیشدستى را بر او تحریم مى‌کند و مى‌فرماید:
7-«یا ایها الذین آمنوا لا تقدموا بین یدى الله و رسوله و اتّقوا الله ان الله سمیع علیم (حجرات /1) اى افراد با ایمان بر خدا و رسول او پیشى نگیرید و از (مخالفت) خدا بپرهیزید خدا شنوا و دانا است».
8- «و اعلموا ان فیکم رسول الله لویطیعکم فى کثیر من الامر لعنِتّم (حجرات /7): بدانید در میان شما است پیامبر خدا اگر در بسیارى از امور از شما پیروى کند شماها به زحمت مى‌افتید».
دلائل اطاعت پیامبر بیش از آن است که در این جا منعکس گردید، آنچه مهم است تعیین حدود اطاعت و قلمرو آن است که به گونه‌اى فشرده بیان مى‌گردد:

قلمروهاى سه گانه اطاعت:

با توجه به آیاتى که در زمینه اطاعت رسول گرامى وارد شده مى‌توان قلمرو اطاعت او را در زمینه‌هاى مسائل سیاسى و قضائى و نظامى محدود ساخت.
پیامبر گرامى علاوه بر مقام تبلیغ احکام،رهبر سیاسى و مرجع قضائى و فرمانده کل قوا است و در این زمینه‌ها «نافذ القول» و مطاع مى‌باشد و ما در هر مورد، نمونه‌اى را متذکر مى‌شویم:
الف: اطاعت در قلمرو مسائل سیاسى: یکى از مسائل حساس به هنگام جنگ، اخبار جبهه‌ها و گزارشهاى مربوط به پیروزى و شکست است تصمیم‌گیرى در پخش و عدم پخش این گونه گزارشها، نیاز به تفکر و اندیشه، و رعایت مصالح عمومى دارد از این جهت قرآن شخص پیامبر را معرفى مى‌کند آنجا که مى‌فرماید:
«هنگامى که خبرى ایمنى بخش یا بیم زا (از پیروزى و شکست) به آنان برسد فوراً آن را پخش مى‌کنند و اگر آن را به پیامبر و صاحبان فرمان از آنها ارجاع کنند اهل استنباط و ریشه یاب از آنان، از حقیقت مطلب آگاه خواهند شد (و حقیقت را به آنان بازگو خواهند کرد) اگر کرم و رحمت او نبود همگى جز گروه کمى از شیطان پیروى مى‌کردند».(نساء /83).
پخش بى موقع خبر پیروزى چه بسا مایه غرور مى‌گردد، همچنانکه اشاعه خبر شکست موجب تضعیف روحیه‌ها مى‌گردد و لذا وظیفه مسلمانان جز این نیست که اخبار رسیده را در اختیار پیامبر گرامى و صاحبان فرمان از خود (که به فرمان پیامبر داراى مقاماتى شده‌اند) بگذارند تا آنان پس از ریشه‌یابى و تحقیق، دیگر مسلمانان را از حقیقت امر آگاه سازند، البته این آیه مربوط به رهبرى سیاسى پیامبرگرامى است و اگر از «اولى الامر» نام مى‌برد منافاتى با رهبرى سیاسى رسول خدا ندارد زیرا «اولوالامر» به فرمان او «صاحبان فرمان» و «پیشوایان مردم» مى‌گردند بالأخص که از نظر روایات، مقصود از آن «پیشوایان معصوم» است که پس از پیامبر گرامى مرجع سیاسى مى‌باشند.
ب: اطاعت در قلمرو مسائل قضائى: اگر پیامبر به حکم این آیه یگانه رهبر سیاسى است به حکم آیات دیگر، یگانه مرجع قضائى نیز مى‌باشدو داورى داوران دیگر به فرمان و نصب او رسمیت پیدا مى‌کرد و چنانکه مى‌فرماید:
«یا ایها الذین آمنوا اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولى الامرمنکم فان تنازعتم فى شى‌ء فردوه الى الله و الرسول ان کنتم تومنون بالله و الیوم الاخر ذلک خیر و احسن تاویلاً» (نساء /59).
«اى افراد با ایمان خدا را اطاعت کنید و پیامبر خدا و صاحبان فرمان از خود را اطاعت نمائید اگر در چیزى نزاع کردید آن را به خدا و پیامبر ارجاع دهید اگر به خدا و روز رستاخیز ایمان دارید، این براى شما بهتر است و عاقبت و پایان نیکویى دارد».
اگر این آیه دستور مى‌دهد که مشکلات قضائى را به خدا و رسول او باز گردانیم مقصود از ارجاع به خدا ارجاع به نماینده او است.
به خاطر همین اصل که پیامبر یگانه مرجع قضایى مسلمانان است، خدا گروهى را که با وجود پیامبر، به حکام باطل مراجعه مى‌کردند، سخت نکوهش مى‌کند و مى‌فرماید:
«آیا ندیدى کسانى را که مدعى ایمان به آنچه که بر تو و بر پیشینیان از تو نازل شده است، مى‌باشند، و مى‌خواهند مظاهر طغیان (حکام باطل) را به داورى بطلبند و شیطان مى‌خواهد آنها را شدیداً گمراه کند».(نساء /60).
مراجعه به طاغوت، دام شیطانى است که مى‌خواهد انسانها را از راه راست (داورى پیامبر معصوم) به بیراهه ببرد.
این آیات، پیامبر را یگانه رهبر سیاسى و مرجع قضائى معرفى مى‌کند و مسلمانان را موظف مى‌دارد که حتماً به او مراجعه کنند و از مراجعه به غیر که همگى مظاهر طاغوت و حکام باطل و خودکامه‌اند، خود دارى نمایند و فرمانهاى او را محترم بشمارند.
ج: اطاعت در قلمرو مسائل نظامى: قرآن پیامبر را یگانه مرجع نظامى مى‌داند به اندازه‌اى که جزئى‌ترین مسائل نظامى باید با اجازه او صورت پذیرد مانند ترک میدان جنگ که باید به اذن او باشد و اگر اذن او نباشد، باید حضور خود را در میدان بر همه چیز مقدم بدارند چنانکه مى‌فرماید:
«انما المؤمنون الذین آمنوا بالله و رسوله و اذا کانوا معه على امر جامع لم یذهبوا حتى یستا ذنوه» (نور /62).
«افراد با ایمان کسانى هستند که به خدا و پیامبر او ایمان آورده‌اند آنگاه که در کارى که اجتماع در آن لازم است بدون اجازه او به جایى نمى‌روند».
لفظ «امرجامع» به معنى کار مهمى است که اجتماع مردم در آن لازم است و مصداق واضح آن مسأله جهاد با دشمن و مبارزه با او است و شأن نزول آیه همین معنى را تأیید مى‌کند.
اگرپیامبر در این آیات، یگانه رهبر و مرجع در امور سیاسى و قضائى و نظامى معرفى شده به خاطر حفظ مصالح جامعه است که باید تمام تشکیلات در نقطه‌اى متمرکز شده و مدیریت‌هاى رده‌هاى گوناگون به مدیریت واحد باز گردد و یک فکر و اندیشه بر تمام تشکیلات سایه افکند.
به خاطر همین مقام نظامى است که خدا اجازه نمى‌دهد (آنگاه که پیامبر مردم را به جهاد دعوت مى‌کند) اهل مدینه و بادیه نشینان آنها، از پیامبر تخلف جویند و براى حفظ جان خود از جان او چشم بپوشند چنانکه مى‌فرماید:
«ما کان لا هل المدینة و من حولهم من الاعراب ان یتخلفوا عن رسول الله و لا یرغبوا بانفسهم عن نفسه» (توبه /120).
«هرگز بر اهل مدینه و بادیه نشینان اطراف آن روا نیست که از پیامبر خدا تخلف جویند و براى حفظ جان خود، از او اعراض نمایند».
این آیات که نمونه آنها در قرآن فراوان است ایجاب مى‌کند که مسلمانان وظیفه دارند که در مسائل سیاسى و قضائى نظامى و... به او مراجعه کنند و از سخنان او تخلف و تخطى ننمایند و در حقیقت قلمرو لزم اطاعت را روشن مى‌سازند.

2- احترام پیامبر (صلی الله علیه واله)

تکریم بزرگان و ارج نهادن بر شخصیت‌هاى الهى با اعتقاد به عبودیت و بندگى آنها، تعظیم خداى سبحان است، احترام آنان نه تنها از این نظر است که انسان‌هاى کاملى بودند که راه سعادت را به روى انسان‌ها گشودند، بلکه در بزرگداشت آنها، انگیزه دیگرى در کار است که عارفان را به احترام و تعظیم آنها وا مى‌دارد و آن، ارتباط محکم و پیوند استوار آنها با خدا است که آنى با او به مخالفت برنخاسته و پیوسته مجریان فرمانهاى خدا و پویندگان راه کوى او بودند.
روى این اساس هر نوع تکریم و تعظیمى که از اعتقاد به قداست و طهارت آنها از گناه، و اخلاص و عشق آنان به کسب رضاى حق، و فداکارى و جانبازى آنان در گسترش آیین او، مایه بگیرد، در حقیقت تعظیم خدا و عشق به او است و اگر آنان را دوست مى‌داریم و احترام مى‌گذاریم از این نظر است که آنان خدا را دوست داشته و به او عشق مى‌ورزیدند، و خدا نیز آنها را دوست مى‌داشت.
قرآن این حقیقت عرفانى را در آیه‌اى بازگو مى‌کند و مى‌فرماید:
«قل ان کنتم تحبون الله فاتبعونى یحببکم الله و یغفرلکم ذنوبکم و الله غفور رحیم» (آل عمران /31).
«اگر خدا را دوست مى‌دارید از من پیروى کنید (در این موقع) خدا شما را دوست مى‌دارد و گناهان شما را مى‌بخشد و خدا بخشایشگر و رحیم است».
در این آیه مهر به خدا علت پیروى از پیامبر گرامى (صلی الله علیه واله) معرفى گردیده به گونه‌اى که گواه مدعیان دوستداران خدا، پیروى از رسول گرامى اعلام شده است، و نکته آن همان است که یادآورى شد که هر نوع گرایش به پیامبران از نظر گفتار و رفتار و اظهار مهر و مودت به شخص و مقام آنان، در حقیقت اظهار علاقه به مقام ربوبى است و همگى از یک عشق ریشه‌دار به خدا سرچشمه مى‌گیرد.
آیین وهابیت که براسا هدم شخصیت‌ها و نادیده گرفتن مقامات اولیاى الهى سرچشمه مى‌گیرد، ابراز علاقه را به اولیاء الهى پس از فوت، یک نوع شرک و عبادت اولیاء و احیاناً بدعت و یک نوع عمل نو ظهور تلقى مى‌کند، در حالى که سراسر قرآن مملو از احترام به شخصیت اولیاء و انسانهاى الهى است که سراپا اخلاص و طهارت و قداست بودند و ما در اینجا بخشى از آیات الهى را وارد بحث مى‌نمائیم که از دیگداه یک وهابى (با مقایسهائى که در دست دارد)، دعوت به شرک، و از دیدگاه یک موحد واقعى دعوت به خود توحید است:
در تکریم پیامبر گرامى همین بس که قرآن یک رشته از افعال خدا را در عین انتساب به خود، به رسول گرامى نیز نسبت داده واز هر دو با هم یک جا نام مى‌برد و مى‌فرماید:
«ولو انهم رضوا ما اتیهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سیوتینا الله من فضله و رسوله انا الى الله راغبون» (توبه /59).
«اگر آنان به آنچه که خدا و پیامبر او داده راضى گردند و بگویند خدا ما را کافى است، خدا از کرمش و پیامبر او به ما مى‌دهند ما به سوى خدا توجه داریم».
در حالى که شعار هر مسلمان همان طورى که در آیه یاد شده وارد شده است، جمله «حسبنا الله» است مع الوصف در همین آیه، خدا به اندازه‌اى به پیامبر خود احترام مى‌گذارد که نام او را در کنار نام خود آورده و فعل واحد را به هر دو نسبت مى‌دهد و مى‌فرماید:
1- «سیوتینا الله من فضله و رسوله».
2- «ما اتیهم الله و رسوله».
عین همین مطلب در آیه یاد شده در زیر نیز منعکس است:
«یحلفون بالله لکم لیرضوکم و الله و رسوله احق ان یرضوه ان کانوا مؤمنین» (توبه /62):
سوگند یاد مى‌کنند که شماها را راضى سازند که خدا و پیامبر او شایسته‌ترند که آنان را راضى سازند».
جمله «والله و رسول احق ان یرضوه» آن چنان عظمت رسول گرامى (صلی الله علیه واله) را ترسیم مى‌کند که رضایت او را در کنار رضایت خدا قرار مى‌دهد .
3- «و ما نقموا الا ان اغنیهم الله و رسوله من فضله (توبه /74): آنان فقط از این انتقام مى‌گیرند که خدا و پیامبر او (آنها را) از کرمش بى نیاز ساخته‌اند».
چه احترامى بالاتر از این که «اغناء» و «بى نیاز کردن» که فعل خدا است، به پیامبر خود نیز نسبت مى‌دهد و او را نیز مایه بى نیاز شدن مردم معرفى کرده و مى‌فرماید: «ان اغنیهم الله و رسوله»
شما اگر نزد وهابیها بگوئید: بحمدالله خدا و پیامبر او ما را بى نیاز ساختند! فوراً شما رامتهم به شرک کرده و مى‌گویند تو مشرکى زیرا کار خدا را به غیر او نسبت دادى ولى غافل ازآنند که قرآن مى‌فرماید: «ان اغنیهم الله و رسوله».
این نوع از نسبتها در عین واقعیت و صحت، یک نوع ارج گذارى بر پیامبر (صلی الله علیه واله) است .
4- «و سیرى الله عملکم و رسوله ثم تردون الى عالم الغیب و الشهادة فینبئکم بما کنتم تعملون» (توبه /94).
«خدا و رسول او اعمال شما را مى‌بینند و سپس به سوى کسى که از آشکار و پنهان آگاه است باز گردانیده مى‌شود و از آنچه انجام مى‌دهید شما را با خبر مى‌کند».
5- «و لما را المؤمنون الاحزاب قالوا هذا ما و عدنا الله و رسوله و صدق الله و رسوله و ما زادهم الا ایماناً و تسلیماً» (احزاب /22).
«آنگاه که افراد، «احزاب» را دیدند گفتند که این همان است که خدا و پیامبر او به ما وعده داده، خدا و پیامبر او راست گفته‌اند و این کار (تلاقى با احزاب) جز ایمان و تسلیم، چیزى بر آنها نیفزود».
این آیات در عین حقیقت و درست بودن نشانه عظمت و قداست رسول خدا است، و بیانگر آن است که شایسته است که فعل واحدى به هر دو (خدا و رسول) نسبت داده شود، هر چند نسبت آن به خدا، به صورت استقلالى و به پیامبر او به صورت اکتسابى و وابستگى است.
شیوه معاشرت بیانگر پایه ایمان است: اگر قرآن به تکریم و تعظیم پیامبر دعوت مى‌کند، به خاطر این است که شیوه معاشرت فردى با فرد دیگر نشانه پایه عقیده و ایمان او به عظمت و موقعیت طرف است .
درست است که پیامبر گرامى در زندگى زاده و وارسته بود، و از تظاهر به مناصب سیاسى و قضائى و نظامى خوددارى مى‌کرد و با یاران خود «حلقه وار» بدون اینکه مجلس صدر و ذیل پیدا کند، مى‌نشست، ولى این کار نباید سبب شود که مسلمانان در معاشرت خود،موقعیت او را نادیده بگیرند، و آداب و مراسم شایسته به مقام پیامبر را رعایت نکنند.

آیات وارد در مورد احترام پیامبر

آیات وارد در مورد احترام پیامبر، بر دو گروهند:
1- آیاتى که به طور کلى دستور احترام مى‌دهد.
2- آیاتى که انگشت روى موارد جزئى مى‌گذارد و نمونه‌هائى را ارائه مى‌کند ما در این بخش از هر دو قسمت آیاتى را متذکر مى‌شویم:
الف: دعوت به تکریم و احترام
قرآن در آیاتى جامعه اسلامى را به تکریم و بزرگداشت پیامبر دعوت مى‌کند و مى‌فرماید: «انا ارسلنا شاهداً و مبشراً و نذیراً لتومنوا بالله و رسوله و تعزروه و توقروه و تسبحوه بکرة و اصیلاً» (فتح /8-9).
ما تو را اى پیامبر! گواه و بشارت دهند و بیم دهنده فرستادیم تا به خدا و رسول او ایمان بیاورید و اورا کمک و احترام کنید و او (خدا) را صبح و عصر تسبیح بگوئید».
در آیه یاد شده قبل از جمله‌هاى «و تعزروه و...» جمله «لتومنوا بالله و رسوله» وارد شده است اکنون باید دید مرجع ضمائر «و تعزروه و توقروه و تسبحوه بکرة و اصیلاً» چیست؟
هرگاه بگوئیم هر سه ضمیر به لفظ «الله» بر مى‌گردد، در این صورت احکام وارده در آیه مربوط به خدا بوده و از قلمرو بحث ما خارج خواهد بود.
ولى اگر بگوئیم دو ضمیر نخست در جمله‌هاى (تعزروه و توقروه) مربوط به «رسول» است و ضمیر سوم در جمله «وتسبحوه» مربوط به خدا است، طبعا دو حکم نخست (نصرت پیامبر و تکریم او) وظیفه اسلامى هر مسلمانى نسبت به پیامبر خواهد بود.
از این جهت برخى از «قراء» پس از جمله «توقروه» وقف را لازم دانسته تا احکام مربوط به پیامبر، با حکم مربوط به خدا، به هم آمیخته نشود.
البته در متن آیه گواهى بر تعیین یکى از دو احتمال وجود ندارد اما با توجه به این کار آیه دیگر لفظ «عزروه» را درباره وظیفه مؤمنان نسبت به پیامبر به کار برده است مى‌توان گفت که احتمال دوم بر احتمال نخست برترى دارد چنانکه مى‌فرماید: «فالذین آمنوا به عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئک هم المفلحون» (اعراف /157)
«آنانکه به او ایمان آورده و او را گرامى داشته و یارى نموده‌اند و از نوریکه همراه او نازل شده پیروى نموده‌اند آنان رستگارانند».
و نیز درباره مطلق پیامبران مى‌فرماید: «و امنتم برسلى و عزر توهم و اقرضتم الله قرضاً حسناً» (مائده /12).
«به پیامبران من ایمان آوردید و آنان را یارى نمودید و خدا را وام نیکو داده‌اید؟».
در این آیه نیز خود مؤمنان را به «احترام» پیامبران دعوت مى‌کند.
ب: متانت در سخن گفتن‌
در این مورد به آیاتى که در سوره «حجرات» وارد شده است، اکتفاء مى‌ورزیم:
«یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصوتکم فوق صوت النبى ولا تجهروا له بالقول کجهر بعضکم لبعض ان تحبط اعمالکم و انتم لا تشعرون»(حجرات /2).
«اى افراد با ایمان! صداى خود را بلندتر از صداى پیامبر نکنید و با او بلند سخن نگوئید (فریاد نزنید) همانطور که با یکدیگر بلند سخن مى‌گوئید، تا مبادا پاداش عمل شما بدون توجه از بین برود».
2- «ان الذین یغضون اصواتهم عند رسول الله اولئک الدین امتحن الله قلوبهم للتفوى لهم مغفرة و اجرعظیم» (حجرات /3).
«آنهائى که از صداى خویش در (محضر پیامبر) مى‌کاهند، کسانى هستند که خداوند دلهاى آنان را براى پرهیزگارى آزموده است براى آنان آمرزش و پاداشى بزرگ است».
3- «ان الذین ینادونک من و راء الحجرات اکثرهم لا یعقلون» (حجرات /4)
«آنان که تو را از بیرون اطاق بلند صدا مى‌زنند بیشترشان نمى‌فهمند».
4- «ولو انهم صبروا حتى تخرج الیهم لکان خیراً لهم و الله غفور رحیم».(حجرات /5).
«اگر آنان صبر مى‌کردند تا خود بیرون آئى براى آنها بهتر بود، خداوند آمرزنده و مهربان است».
جامعه خشن: پیامبر که داراى روح لطیف و فردى آزاده بود، گرفتار افرادى شده بود که از بسیارى از مزایاى اخلاقى دور بودند و با شخصیتى مانند رسول اکرم طورى سخن مى‌گفتند که گوئى با یک فرد چوپان سخن مى‌گویند.
در سال نهم هجرت که آن را «عام الوفود» مى‌نامند، هیئت و دسته‌هاى مختلفى از قبائل اطراف براى تشرف به اسلام به مدینه مى‌آمدند، و وقت و بى وقت پشت در اطاق پیامبر که با مسجد چندان فاصله نداشت مى‌ایستادند، فریاد مى‌کشیدند که «یا محمد اخرج: اى محمد ازاطاق بیرون بیا!» 1 این کار علاوه بر این که استراحت رسول خدا را بهم مى‌زد یک نوع بى احترامى به شخصیتى مانند پیامبر (صلی الله علیه واله) بود و لذا قرآن در آیه چهارم این سوره این گونه افراد را کم فهم و بى خرد شمرده است .
او نه تنها در این قسمت از آداب معاشرت، از بیگانگان و عربهاى بیابانى ناراحتى داشت، بلکه برخى از یاران و اصحاب نزدیک آن حضرت هم، ادب سخن را در محضر وى مراعات نمى‌کردند.
بخارى محدث معروف جهان تسنن مى‌نویسد: هیئتى به نمایندگى از قبیله «بنى تمیم» وارد مدینه شد، هر کدام از ابى‌بکر و عمر، شخصى را براى ملاقات با آنها معین نمودند، اختلاف آنان در تعیین آن فرد منجر به مشاجره شد و داد و فریاد آنان در محضر پیامبر (صلی الله علیه واله) باعث رنجش خاطر او گردید براى جلوگیرى از تکرار این حرکات ناشایست در محضر آن پیشواى بزرگ، آیه دوم و سوم نازل گردید و این عمل را آنچنان بد شمرد که نتیجه آن «حبط» اعمال معرفى گردید. 2
این احترامات مخصوص زمان پیامبر نیست - اگر پیامبر در حال حیات احترام دارد پس از وفات نیز همان احترام را خواهد داشت، حتى موقعى که عایشه در شهادت حسن بن على (علیه السلام) در کنار قبر پیامبر (صلی الله علیه واله) سروصدا به راه انداخت و به کمک دسته‌اى از دفن فرزند پیامبر کنار قبر جدش جلوگیرى به عمل آورد، حسین بن على (علیه السلام) براى خاموش کردند وى این آیه را خواند:
«یا ایها الذین آمنوا لا ترفعوا اصواتکم فوق صوت النبى» سپس این جمله را فرمود: «ان الله حرم من المؤمنین امواتا ما حرم منهم احیاء: خداوند انجام هر نوع عملى را که درباره شخص مؤمن در حال حیات او تحریم کرده، در حال مرگ وى نیز تحریم نموده است» 3
همانطور که دانشمندان از این آیه فهمیده‌اند این قبیل احترامات به پیامبر عظیم اختصاص ندارد، بلکه همه پیشوایان اسلام، و علما و اساتید و پدران و مادران و عموم بزرگان از این گونه احترام‌ها باید برخوردار باشند، از این جهت در حرمها و آستانه‌هاى مقدس، باید از داد و فریاد و امثال آن، خوددارى نمود.

3- مجادله با پیامبر ممنوع است

مجادله و استدلال با مسلمات طرف بر ضد او، یکى از طرق استدلال است که در اسلام به آن دعوت شده است آنجا که خدا به پیامبر دستور مى‌دهد که «وجادلهم بالتى هى احسن» (نمل /125) با آنه با شیوه‌زیبا به جدال برخیز».
ولى مع الوصف مجادله و مناقشه با پیامبر حرام و ممنوع است و مقصود آن همان «مراء» و تعصب بر باطل مى‌باشد، چنانکه مى‌فرماید:
«و من یشاقق الرسول من بعدما تبین له الهدى و یتبع غیر سبیل المؤمنین نوله ما تولى و نصله جهنم و سائت مصیراً» (نساء /115).
«هر کس که با پیامبر پس از روشن شدن نشانه حق، به جدال برخیزد و از غیر راه مؤمنان پیروى کند وارد دوزخ مى‌سازیم چه سرانجام بدى است».
جمله «من بعد ما تبین له الهدى» بیانگر همین واقعیت است و این که هدف را «مناقشه» حقیقت یابى نبوده و جز لجاجت، چیزى در کار نباشد.
با این بیان مفاد دیگر آیاتى که مجادله با پیامبر را نکوهش مى‌کند، روشن مى‌گردد چنانکه مى‌فرماید:
«یجادلونک فى الحق بعدما تبیین (انفال /6): با تو پس از روشن کردن واقعیتها مجادله مى‌کنند».
این نوع مجادله‌ها که براى حقیقت یابى و واقع بینى صورت نمى‌گیرد، حرام و ممنوع است ولى اگر طرف به خاطر درک حقیقت از در جدال وارد شود و سرانجام پس از روشن گشتن حق، از حق پیروى نماید هرگز حرام نبوده و پیامبر نیز به این نوع مذاکره‌ها گوش فرا مى‌دهد و مجادله مردم نجران با پیامبر این نوع از مجادله بود قرآن آن را در سوره آل عمران آیه‌هاى 59 - 60 نقل نموده است .

4- رعایت وقت پیامبر (صلی الله علیه واله)

برخى از یاران پیامبر خواستار آن بودند که پیامبر وقت خصوصى در اختیار آنان بگذارد ولى موافقت با این درخواست، مایه اتلاف وقت گرانبهاى پیامبر بود.
از طرف دیگر بستن این باب به طور کلى مقرون به مصلحت نبود، زیرا چه بسا مطالبى باید به طور خصوصى به پیامبر برسد و دیگرى از آن آگاه نگردد، در این موقع براى جلوگیرى از تفویت وقت پیامبر، مقرر شد که هر کس بخواهد، با پیامبر خصوصى سخن بگوید، باید قبلاً مبلغى به عنوان صدقه بپردازد تا از این طریق، فقط کسانى که واقعاً کار جدى دارند، به طور خصوصى سخن بگویند.
این حکم الهى روى مصالحى هر چند بعدها نسخ شد ولى عملاً ثابت نمود که این گروه براى وقت گرانبهاى پیامبر به اندازه یک دینار ارزش قائل نبودند و لذا پس از نزول آیه احدى از آنان حاضر به «نجوى» با پیامبر نشد زیرا شرط لازم آن این بود که یک دینار، قبلاً به عنوان «صدقه» بپردازند فقط در این میان، امیرمؤمنان به این آیه عمل نمود و چون کار ضرورى داشت یک دینار صدقه داد آنگاه با پیامبر به «نجوى» پرداخت.
مجاهد وقتاده مى‌گویند: احدى پس از این حکم با پیامبر«نجوى» نکرد جز على بن ابى طالب (علیه السلام) یک دینار صدقه داد و به طور خصوصى با پیامبر به سخن پرداخت 4.
قرآن در این مورد مى‌فرماید: «یا ایها الذین آمنوا اذا ناجیتم الرسول فقدموا بین یدى نجویکم صدقة ذلک خیرلکم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحیم ءاشفقتم ان تقدموا بین یدى نجویکم صدقات فاذلم تفعلوا و تاب الله علیکم فاقیموا الصلوة و اتو الزکوة و اطیعوا الله و رسوله و الله خبیر بما تعملون» (مجادله /12-13).
«اى افراد با ایمان هر موقع بخواهید با پیامبر سرى سخن بگوئید، پیش از آن صدقه‌اى بدهید این کار براى شما نیکو و مایه پاکیزگى است اگر چیزى براى دادن صدقه نیافتید در این صورت خدا آمرزنده و مهربان است، آیا از «فقر» ترسیدید، از اینکه پیش از «نجوى» صدقه‌اى بدهید اکنون که انجام ندادید و خدا نیز توبه شما را پذیرفت نماز را بپا دارید و زکات بدهید، خدا و پیامبر او را اطاعت کنید، خدا از آنچه که انجام دهید آگاه است».

5- ایذاء و آزار پیامبر حرام است

یکى از محرمات در اسلام، ایذاء مسلمان است و این حکم به پیامبر اختصاص ندارد ولى تحریم آن درباره پیامبر، از تأکید بیشترى برخوردار است از این جهت در آیات قرآن روى تحریم ایذاء پیامبر تأکید شده مى‌فرماید:
«ان الذین یوذون الله و رسوله لعنهم الله فى الدنیا و الاخرة و اعدالهم عذاباً مهیناً» (احزاب /57)
«آنان که خدا و پیامبر او را آزار مى‌دهند، در دنیا و آخرت، مورد لعن الهى قرار مى‌گیرند و براى آنان در آخرت عذاب خوار کننده‌اى است».
روح هر چه لطیف‌تر شد، تأثیر او از کارهاى ناشایست و خارج از حدود ادب بیشتر مى‌شود از این جهت قرآن امورى را متذکر مى‌گردد که مایه ایذاء پیامبر بود هر چند آنان به آن توجه نداشتند و بخشى از این امور در سوره احزاب آیه 53 وارد شده است:
«یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبى الا ان یوذن لکم الى طعام غیر ناظرین انیه ولکن اذا دعیتم فادخلوا فاذا طبتم فانتشروا ولا مستانسین لحدیث ان ذلکم کان یودی النبى فیستحیى منکم و الله لا یستحیى من الحق».
: اى افراد با ایمان به خانه‌هاى پیامبر وارد نشوید، مگر اینکه به شما اذن دهند (و اگر براى صرف طعام دعوت شدید، پیش از موعد نیائید) و در انتظار وقت غذا ننشینید وقتى دعوت شدید وارد شوید، هنگامى که غذا صرف کردید متفرق شوید، به بحث و گفتگو ننشینید این کار پیامبر را ناراحت مى‌کند و از شما شرم مى‌کند ولى خدا از بیان (حق) شرم ندارد».
در این آیه امورى که مایه ناراحتى روحى پیامبر بود و یاران از آنها غفلت داشتند بازگو شده است و آنها عبارتنداز:
1- بدون اذن وارد خانه پیامبر نشوید.
2- در صورتى که براى صرف طعام دعوت شده‌اند، پیش از موعد مقرر نیایند و در انتظار وقت غذا ننشینند.
3- پس از صرف غذا متفرق شوند وخانه رسول خدا را خانه انس قرار ندهند زیرا این کار وقت پیامبر را مى‌گیرد، و او را از انجام امورى بزرگ که بر عهده او است، باز مى‌دارد.
در آیه دیگر یکى از مظاهر ایذاء پیامبر، اتهام «خوش باورى» «خوش بینى» به او زدن است چنانکه مى‌فرماید:
«و منهم الذین یؤذون النبى و یقولون هو اذن قل اذن خیرلکم یؤمن بالله و یؤمن للمؤمنین و رحمة للذین آمنوا منکم و الذین یؤذون رسول الله لهم عذاب الیم» (توبه /61)
«از منافقان کسانى هستند که پیامبر را اذیت مى‌کنند و به او مى‌گویند خوش باور و گوش است (به سخن همه هر چه هم ضد و نقیض باشد گوش فرا مى‌دهد) بگو خوش باور بودن او به نفع شما است، او به خدا ایمان دارد و به نفع مؤمنان تصدیق مى‌کند، و براى آنان که فرستاده خدا را اذیت مى‌کنند، عذاب دردناک است».
البته مقصود از «خوش بینى» این نیست که او در همه جا به طور جدى تصدیق مى‌کند، زیرا چنین چیزى امکان ندارد و هیچ گاه به نفع جامعه اسلامى نیست، بلکه مقصود این است که سخنان همه را مى‌شنود، و به ظاهر هیچ کس را تکذیب نمى‌کند ولى در مقام عمل، به تحقیق مى‌پردازد.

6- وظیفه مسلمانان نسبت به فرزندان او

شعار همه پیامبران الیه این است:
«و ما اسلکم علیه من اجر ان اجرى الا على رب العالمین» (شعراء /109)
از شما براى اداء پیامهاى خدا مزد و پاداشى نمى‌طلبیم، پاداش فقط بر پروردگار جهان است».
اصولاً کارى که براى خدا است باید مزد آن نیز بر عهده او باشد و نباید از دیگران مطالبه شود.
گذشته از این، اعمال ارزشمند و بزرگ آنان بالاتر از آن است که بتوان با درهم و دینار بر آنها ارزش گذارد و آن را با «زخارف» دنیا معاوضه نمود.
از این جهت قرآن پاداش پیامبر را چنین معرفى مى‌کند: و مى‌فرماید:
«وان لک لاجراً غیر ممنون» (قلم /3) براى تو پاداش عارى از منت است».
ولى در عین حال قرآن در آیه‌اى به گونه دیگر سخن مى‌گوید و یادآور مى‌شود که پاداش تلاشهاى من در راه هدایت شما مودت نزدیکان من است: «قل لا اسئلکم علیه اجرا الا المودة فى القربى (شورى /23).
بگو مزد و پاداشى از شما نمى‌خواهم جز دوستى نزدیکان من».
و در آیه دیگر یادآور مى‌شود که اجر و پاداشى که از شما خواسته‌ام به نفع شما است چنانکه مى‌فرماید:
«قل ما سالتکم من اجر فهو لکم ان اجرى االا على الله و هو على کل شى‌ء شهید»(سبأ /47).
«بگو آنچه را که به نام مزد طلبیده‌ام به سود شما است، اجر من بر خدا است و او بر همه چیزشاهد و ناظر است»
زیرا همین دوستى خاندان رسالت، که در آیه 23 شورى اجر رسالت قرار گرفته است صد در صد آثار تربیتى داشته و باعث ارتباط نزدیک با آن بزرگوار مى‌باشد چون دوست داشتن گروهى که جانسین پیامبر و بازگو کننده احکام و مربى جامعه اسلامى هستند، پیوسته ملازم با آگاهى انسان از فروع و اصول اسلام و موجب اطاعت و پیروى از دستورات آنان است، در این صورت دوستى آنان مایه نجات جامعه و سعادت اجتماع مسلمین است و نفع چنین مودتى به خود جامعه باز مى‌گردد و در نتیجه، درخواست مودت نسبت به اهل بیت، دربرگیرنده درخواست عمل به متن شریعت است و در حقیقت درخواست چنین پاداشى بسان درخواست پزشک معالج در مثال زیر است:
پزشک معالجى بیمارى را به طور رایگان معالجه مى‌کند و پس از معاینه دقیق نسخه بلند بالائى مى‌نویسد و اظهار مى‌دارد که من از تو هیچ نوع پاداشى نمى‌طلبم جز این که به این نسخه عمل کنى.
هر شنونده به روشنى قضاوت مى‌کند و مى‌گوید پزشک از چنین بیمارى اجر و پاداش نخواسته است و اگر مى‌گوید پاداش من این باشد که به این نسخه عمل نمائى، پاداش صورى و ظاهرى است و در حقیقت پاداش نیست .
و مناسب است که در این زمینه حدیثى از خاندان رسالت ذکر نمائیم. حدیثى را که شیخ طوسى در امالى خود از امام باقر نقل کرده است یادآور مى‌شویم. اما باقر به جابربن یزید جعفى فرمود:
«اى جابر آیا کافیست که انسان تنها خود را به تشیع نسبت دهد و ما اهل بیت را دوست بدارد؟ بخدا سوگند شیعه واقعى ما کسى است که تقوى را پیشه خود سازد و خدا را اطاعت کند. (تا آنجا که مى‌فرماید) جابر! این سو و آن سو مرو، فکر نکن که براى آدمى کافى باشد که بگوید: على را دوست دارم در حالیکه از نظر عمل با او همراه نباشد، اگر بگوید: پیامبر خدا را دوست مى‌دارم و رسول خدا (صلی الله علیه واله) افضل از على است ،اما از کردار و رفتار او پیروى نکند، محبت رسول خدا او را سودى نخواهد بخشید.
از مخالفت خدا بپرهیزید، و بدانید میان خدا و انسانى خویشاوندى نیست، بهترین بندگان و گرامى‌ترین آنان نزد خدا پرهیزگارترین آنها است».
آرى آنجا که محبت با پیروى از گفتار و رفتار پیشوایان اسلام توأم باشد، تبعاً خود محبت نیز بى پاداش نبوده و بحکم گفتار پیامبر گرامى (صلی الله علیه واله) «حبُ علىّ حسنة» تبعاً خود محبت و مودت بى اجر نخواهد بود. بنابراین محبت اهل بیت در حالى که مایه پیروى از اهل بیت است و در عین حال درصورت توأم بودن با عمل، ثواب نیز خواهد داشت .
از این جهت استاد شیعه و مرحوم شیخ «مفید» مى‌گوید:
استثناء مودت در قربى از جمله قبل، استثناى منقطع است 5 نه متصل. زیرا مودت در قربى، پاداشى نیست که در مفهوم «اجر» داخل شده باشد و سپس به وسیله کلمه استثناء (الا) خارج گردد، بلکه مودت به خویشاوندان از اول در مفهوم «اجرا» داخل نبود تا خارج گردد، بلکه درخواست فوق‌العاده‌اى است که از امت شده است .
و این نوع استثناء در قرآن و کلمات عرب فراوان به چشم مى‌خورد چنانچه قرآن مجید در باره اهل بهشت چنین مى‌فرماید:
«لا یسمعون فیها لغوا الا سلاماً» (مریم /62): در آنجا سخن بیهوده نمى‌شنوند جز سلام» در حالى که گفتار دور از لغو در این آیه (سلام) از نظر موضوع داخل در لغو نیست که از آن خارج گردد.
مؤید این مطلب (هدف از دوست داشتن اهل بیت، تحکیم روابط و استفاده از علوم و معارف آنها است) روایات متواترى است که از پیامبر گرامى پیرامون مودت اهل بیت خود ارد شده است، پیامبر به وسیله حدیث ثقلین 6 و حدیث سفینه 7 به مردم دستور مى‌دهد که اصول و فروع حلال و حرام خود را از این خاندان فرا گیرند و برنامه زندگى خود را با گفتار و رفتار آنان تطبیق دهند.
با در نظر گرفتن این مراتب روشن مى‌گردد که مقصود از ایجاب مودت و محبت خاندان معصوم پیامبر، جز این نیست که مردم در شؤون دینى و دنیوى خود به آنان رجوع کرده و از رجوع به گروههاى دیگر که پیراسته از گناه یا خطا نیستند، بپرهیزند. هدف از الزام مودت آنان جز وسیله جوئى براى بقاى دین، و آگاهى مردم از متن شریعت و عمل مردم به دستورات دین، چیز دیگرى نیست .
شکى نیست که دوستى با این خاندان و مراوده با آنان، مایه آگاهى انسانهاى تشنه، از حقائق نورانى اسلام، و موجب تکامل فکرى و علمى امت است و علم و آگاهى از متن شریعت، انسان را به سوى عمل کشیده سرانجام انسان، راهى به سوى خدا پیدا مى‌کند.

8- درود بر پیامبر (صلی الله علیه واله)

قرآن یکى از وظایف مؤمنان را این مى‌داند که بر او درود بفرستند چنانکه مى‌فرماید:
«ان الله و ملائکته یصلون على النبى یا ایها الذین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا تسلیماً» (احزاب /56).
«خدا و فرشتگان بر پیامبر درود مى‌فرستند اى افراد با ایمان بر او درود بفرستید، و تسلیم وى شوید».
محدثان نقل مى‌کنند: وقتى این آیه نازل گردید مردم از پیامبر پرسیدند که چگونه بر تو درود بفرستیم پیامبر فرمود: بگوید: «اللهم صل على محمد و آل محمد کما صلیت على ابراهیم و آل ابراهیم» 8

9- خیانت بر پیامبر (صلی الله علیه واله) حرام است

خیانت بر مؤمن مطلقا حرام و درباره پیامبر گرامى این حرمت از تأکید بیشترى برخوردار است قرآن در این مورد مى‌فرماید:
«یا ایها الذین آمنوا لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتکم و انتم تعلمون» (انفال /27).
«اى افراد با ایمان! خدا و پیامبر او را خیانت نکنید و به امانتهاى خود خیانت مورزید در حالى که مى‌دانید».
آیه درباره «ابولبابه» نازل شده که در کتاب‌هاى تفسیر و سیره پیامبر وارد شده است .

10- درخواست استغفار از پیامبر (صلی الله علیه واله)

درهاى رحمت خدا و مغفرت و آمرزش او، به روى بندگان باز است، این فیض گاهى بدون واسطه و احیاناً از طریق اولیاى او به افراد مى‌رسد از این جهت قرآن گنهکاران را دستور مى‌دهد که براى تحصیل مغفرت او، حضور پیامبر برسند و از او درخواست کنند که درباره آنان از خدا طلب مغفرت کند و در این حالت دعاى او مستجاب مى‌باشد و در پوشش مغفرت او قرار مى‌گیرند چنانکه مى‌فرماید:
«ولوانهم اذ ظلموا انفسهم جاؤک فاستغفروا الله واستغفر لهم الرسول لوجدوا الله تواباً رحیماً» (نساء /64).
«هر گاه آنان که بر خویشتن ستم کردند پیش تو مى‌آمدند و خود طلب مغفرت کرده و پیامبر نیز درباره آنان طلب آمرزش مى‌کرد، خدا را توبه‌پذیر و رحیم مى‌یافتند.»
در آیه دیگر منافقان را مذمت مى‌کند و یادآور مى‌شود که: وقتى به آنان گفته مى‌شود که به حضور پیامبر رسند تا وى درباره آنان طلب مغفرت کند سرهاى خود را به عنوان اعتراض به عقب بر مى‌گردانند، چنانکه مى‌فرماید:
«و اذا قیل لهم تعالوا یستغفرلکم رسول الله لووا ررسهم و رایتهم یصدون و هم مستکبرون» (منافقون /5).
«همانطور که فیض مادى از طریق اسباب ظاهرى به انسانها مى‌رسد، مثلاً اشعه حیات بخش به وسیله خورشید در اختیار ما قرار مى‌گیرد، همچنین فیض معنوى خدا، گاهى بدون واسطه و گاهى از طریق پیامبران و اولیاى خدا به انسانها مى‌رسد و این حقیقت در دو آیه دیگر کاملاً متجلى است:
1- خدا به پیامبر دستور مى‌دهد که در حق مؤدیان زکات، دعا کند زیرا دعاى وى مایه سکونت و آرامش خاطر آنها است چنانکه مى‌فرماید:
«وصل علیهم ان صلوتک سکن لهم (توبه /103): درباره آنان دعا کن، زیرا دعاى تو مایه آرامش خاطر آنان است».
2- این حقیقت به اندازه‌اى روشن بوده که فرزندان گنهکار یعقوب به خاطر پرورش در خانه وحى به آنان توجه داشتند و آنگاه که پرده از راز آنان برافتاد، از پدر درخواست استغفار کرده گفتند: «قالوا یا ابانا استغفر لنا ذنوبنا انا کنا خاطئین قال سوف استغفر لکم ربى انه هو الغفور الرحیم» (یوسف آیه‌ها 97 و 98).
«گفتند پدرجان براى ما درباره‌گناهان طلب آمرزش بنما زیرا ما خطا کار بودیم (یعقوب گفت به همین زودى براى شما طلب مغفر مى‌نمایم، او بخشایشگر و رحیم است».
تا اینجا وظائف مهم مسلمانان درباره پیامبر خدا روشن گردید، هر چند دائر وظائف گسترده‌تر از این است ولى این ده وظیفه به عنوان بارزترین وظائف بیان گردید.

پى نوشتها:

1- نور الثقلین، ج 5، ص 80.
2- التاج، ج 4، ص 213 - 214.
3- نورالثقلین، ج 5، ص 80 - 81.
4- مجمع البیان، ج 5، ص 152.
5- امالى شیخ طوسى، مجلس یوم الترویه جزء دوم، ص 95، چ سنگى.
6- در مورد حقیقت «استثناء منقطع» به جلد چهارم «مفاهیم القرآن» مراجعه بفرمائید.
7- «انى تارک فیکم فیکم الثقلین کناب الله و عترتى: من در میان شما دو چیز گرانبها مى‌گذارم یکى کتاب خدا و دیگر عترت من».
8- «مثل اهل بیتى کسفینة نوح من رکبها نجى و من تخلف عنها غرق: خاندان من بسان کشتى نوح است که هر کس بر آن سوار گشت نجات یافت، وگروه مخالف غرق گردید.»
9- مسند الشافعى، ج 2، ص 97.

منبع:تفسیر منشور جاوید


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394  ] [ 10:50 AM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
گذري کوتاه بر مفهوم آزادي در سيره نبوي
گذري کوتاه بر مفهوم آزادي در سيره نبوي

نويسنده: سيد محمد مهدي موسوي

آزادي بيان و عقيده از نگاه پيامبر اعظم (ص)

آزادي در لغت به معناي رهايي ، خلاصي ، قدرت عمل ، انتخاب ، خلاف بندگي و اسارت و اجبار است.
در لغت نامه دهخدا آمده است : « آزادي : عتق ، حريت ، اختيار ، خلاف بندگي و رقيت و عبوديت و اسارت ، قدرت عمل و ترک عمل ، قدرت انتخاب ، رهايي و خلاص است. (1)
در زبان عربي معادل واژه آزادي ،« اختيار »، « حريت » و « عتق » آمده است . هر چند در زمان هاي گذشته به دليل شيوع بردگي، حريت و عتق در مقابل بردگي به کار مي رفت . (2)

آزادي عقيده و بيان در سيره نبوي

در يک تقسيم بندي کلي مي توان آزادي را به دو بخش آزادي هاي فردي و آزادي هاي اجتماعي تقسيم نمود. ما در اين مقاله قصد نداريم به کليه شئون و بخش هاي مختلف مفهوم آزادي بپردازيم چه آن که پرداخت کامل به آنها نه در اين مقال مي گنجد و نه حوصله بحث اقتضاي آن را دارد. در اين مقاله سعي شده بيشتر به آزادي بيان و عقيده از منظر سيره نبوي توجه شود .

آزادي عقيده

مقصود از آزادي عقيده ، آزادي انسان در انتخاب ايده و نظري از ميان نظرات و آراي مختلف در مقولات گوناگون است.
در قرآن کريم در خصوص نفي اکراه و اجبار در دين آمده است : « لا اکراه في الدين قد تبين الرشد من الغي » (3)
البته در جاهاي ديگر از اين کتاب آسماني نيز آياتي از اين قبيل به چشم مي خورد همچون آيه 125 سوره ي مبارکه ي نحل که خداوند خطاب به پيامبرش چنين مي فرمايد : « بخوان به سوي راه پروردگارت با حکمت و پند نيکو و در ستيز با ايشان با آن چه نيکوتر است با آنها رفتار کن . »
نگاهي به سيره عملي رسول اکرم (ص) در مواجهه با مخالفان ، اصل آزادي انتخاب دين و عدم توسل به زور و اکراه در پذيرش دين را به ما نشان مي دهد. پيامبر به تبعيت از آيات الهي، بنيان جنگ هاي خويش را بر دفاع از کيان اسلام پي ريزي مي کرد و جنگ با کفار به منظور دفع توطئه هاي آنان عليه اسلام بود. شاهد اين ادعا هم ، آزاد گذاشتن مشرکان مکه در جريان فتح آن است.
مورخان تاريخ به خوبي بر اين نکته تصديق مي کنند که پيامبر (ص) چه در خصوص دعوت مردم به اسلام و چه در زمان حکومت اسلامي به عقيده و تفکر مردم احترام فراوان مي گذاشت . به همين جهت است که توانست در صدر اسلام ، چنين ياران صديق و وفاداري را پرورش دهد و بخش اعظمي از جهان آن روز را به اسلام به عنوان آيين آزادي و برابري انسانيت دعوت نمايد.

آزادي بيان

شکي نيست که دين مبين اسلام در خصوص آزادي بيان نه در گذشته، بلکه در امروز و آينده بشريت نمونه و يکتا خواهد بود. اصولا در آييني که مي خواهد فراگير و جاودانه باشد اصل توجه به آزادي و کرامت انساني جزء اصول خدشه ناپذير آن است. تنها با نگاهي گذرا در سيره عملي رسول خدا (ص) به خوبي به اين نکته پي مي بريم که آن حضرت به اصحاب خود و حتي مخالفان، آزادي بيان مي داد. در مسايل حکومتي و اجتماعي همچون جنگ، خود از اصحابش مي خواست آزادانه مواضع خود را اظهار کنند و انتقاد کنند. ايشان با آنان مشاوره مي کرد و در مواردي حتي راي شورا را به راي خويش ترجيح مي داد که نمونه آن در قضيه جنگ احد رخ داد. (4)
حضرت محمد مصطفي (ص) در مواجهه با غير مسلمانان آنان را به گفتگو در مسايل عقيدتي و اظهار نظر آزادانه فرا مي خواند . منافقان را حتي درکشور اسلامي آزاد مي گذاشت مادامي که در مسير فتنه و آشوب برنيامده باشند.
در زمان رسول الله (ص) جالب است که بدانيم اهل کتاب به عنوان شهروند کشور اسلامي ، مواضع و عقايد خود را حفظ کرده و گاهي به گفتگو و مجادله با پيامبر (ص) مي پرداختند .

بياني از استاد مطهري (ره)

استاد شهيد مرتضي مطهري، پيرامون آزادي بيان از ديدگاه پيامبر و ظرفيت شنيدن انتقاد آن بزرگوار بيان جالبي دارند :
« پيامبر (ص) گاهي با اعتراضات برخي ياران مواجه مي شد اما بدون آن که درشتي کند، نظرشان را به آنچه خود تصميم گرفته بود جلب و موافقت مي کرد. ايشان به شدت از شنيدن مداحي و چاپلوسي بيزار بود . مي فرمود : « به چهره مداحان و چاپلوسان خاک بپاشيد ! » (5)
مردمي بودن پيامبر و آزادي بيان براي مردم
از جمله مهم ترين خصايص والاي پيامبر اکرم (ص) مي توان به روحيه مردمداري و مردم دوستي ايشان اشاره نمود.
آنچه مردم را به آن حضرت نزديک مي کرد و به تبع آن مردم با رسول خدا (ص) احساس « خودي » مي کردند ، رفتار مردمي و اخلاق متواضعانه و دور از تکلف ايشان بود. با آن که آن حضرت از لحاظ فکر ، علم ، عصمت و فضايل روحي و معنوي از مردمان در سطح بسيار بالاتري بود اما با مردم عادي از لحاظ معيشت و برخورد ، رفتار يکساني داشت .
حضرت رسول (ص) با مردمي زيستن به همگان نشان داد که يک امير و رهبر با تمام عظمت خود ، از مردم اجتماع است و نبايد خود را تافته اي جدا بافته بداند. درباره ي آن حضرت مي گويند : « يجالس الفقراء و يواکل المساکين » (6)
يعني با تهيدستان همنشين و با بينوايان هم غذا مي شد. همين اخلاق و سيره ي والاي آن بزرگوار به مردم و اصحاب اجازه مي داد با حفظ و رعايت شان پيامبر ، انتقاد کنند و در سايه ي آزادي بيان در توسعه عمران جامعه خويش سهيم باشند.

محدوديت هاي آزادي بيان از منظر نبوي

البته ناگفته نماند که رسول خدا (ص) در خصوص آزادي بيان و عقيده قايل به محدوديت هايي بود. ايشان بر اساس دستورات صريح اسلام ، آن جا که آزادي بيان منجر به فتنه ، تفرقه مسلمين و يا تحريف و بدعت در احکام دين مي شد ، براي آن خط قرمز قايل بودند . همچنين در جايي که حقوق مردم و نيز مصالح اسلام و حکومت اسلامي به مخاطره مي افتاد.

بازگشت به سيره نبوي ؛ راه صلاح مسلمين

آري ! پيامبر که به فرموده پروردگارش مصداق آيه « و انک لعلي خلق عظيم » (7) ( اخلاق تو عظيم است ) مي باشد و از او به عنوان « اسوه ي حسنه » (8) ياد شده است ، بايد هم پرچمدار آزادي حقيقي انسان ها از قيود منيت و استکبار و بردگي باشد.
حقيقت امر آن است که بشريت امروز براي رسيدن به آزادي واقعي و دستيابي به سعادت و کرامت واقعي خود ناچار از آن است که به سيره ي انبياي الهي به ويژه خاتم الانبياء محمد مصطفي (ص) بازگردد و در اين ميان بر ما مسلمين رسالتي عظيم تر است. چه خوب است در سال پيامبر اعظم (ص) که به فرموده مقام معظم رهبري امروز ملت اسلام بيش از هميشه نيازمند هدايت ، بشارت و پيام و معنويت آن بزرگوار است با تاسي بر ايشان ، رسالت مسلماني خويش را به درستي انجام دهيم .

پي نوشت :

1-لغت نامه دهخدا ، ج 1 ، ماده آزادي ، ص 77 .
2-ابن منظور ، لسان العرب ، ج 4 ، ص 266 .
3- سوره مبارکه بقره ، آيه 256 .
4-آزادي در فقه و حدود آن ، محمد حسن قدردان قراملکي ، ص 163 .
5-اين فراز از سومين مجلد از مجموعه ارزشمند « مقدمه اي بر جهان بيني اسلامي » استاد مطهري ، انتخاب شده است.
6-بحارالانوار ، ج 16 ، ص 228 .
7-سوره مبارکه قلم ، آيه 2 .
8-سوره ي مبارکه احزاب ، آيه 21 .

منبع: مجله آشنا خانواده


ادامه مطلب
[ جمعه 22 آبان 1394  ] [ 10:50 AM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50199 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب