یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
خصایص نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)
خصایص نبی اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)

نويسنده: آيت الله سبحانى
در ميان مقامات اجتماعى، هيچ مقامى ارزشمندتر و در عين حال پيچيده‌تر از منصب رهبرى نيست و تا فردى داراى مجموعه‌اى از كمالات و سجاياى انسانى و محاسن اخلاقى نباشد، نمى‌تواند شايسته اين مقام گردد، و به ديگر سخن: رهبر بايد داراى توده‌اى از خوبيهاى متضاد باشد كه در هر مناسبتى از آنها بهره بگيرد مثلاً قاطعيت را با دور انديشى، درستى را با نرمى، شكوه را با درويشى، خوش بينى را با احتياط لازم، به هم آميزد، و با روانشناسى و موقع‌شناسى كامل در هر فرصتى ابزار مناسب آن را به كار گيرد.
اگر در رهبر يك سلسله صفات مثبت لازم است پيراستگى از يك رشته اوصاف منفى نيز دست كمى از لزوم صفات مثبت ندارد، مثلا آدمى كه تحمل انتقاد، و شنيدن عقيده مخالف را ندارد و در مشكلات فاقد شكيبايى لازم است و بر او روح «قبضه كردن مناصب و توقع اطاعت كور كورانه ديگران» حكم فرما است، رهبرى او زيانبار و فاجعه‌انگيز است چه بهتر به اصلاح خويش بپردازد، آنگاه درباره «قيادت» بينديشد.
نايابى اجتماع يك چنين اوصاف مثبت و منفى، سرانجام مسأله رهبرى را به صورت «كبريت احمر» درآورده و با مشكلاتى فراوان روبرو ساخته است و به خاطر همين پيچيدگى است كه بشر امروز در حل امور مربوط به رهبرى به تشكيل كنگره‌ها، سمينارها و شوراها و كنفرانسهاى ميهنى و بين‌المللى دست زده و خواسته است از اين طريق گره رهبرى را بگشايد.
اگر مسأله رهبرى، امروز مورد توجه جهان غرب گرديده، از دير باز پيشوايان بزرگ اسلام، بحثهاى تكان دهنده‌اى پيرامون آن انجام داده‌اند كه نمونه‌هاى آن را در فرمان امام على (ع) به مالك و وصيت او به فرزندش امام حسن (ع)، و پيام فشرده‌اش به محمد بن ابى بكر مشاهده مى‌كنيم.
اگر در رهبرى اجتماعى با كلاف سر درگمى روبرو هستيم، و هر چه بيشتر سعى مى‌كنيم، شايستگان آن مقام را كمتر مى‌يابيم، در مسأله «قيادت الهى» كه در انسانهائى به نام پيامبر و رسول تجلى مى‌كند و مهندسى انسانها را در تمام شؤون زندگى اعم از مادى و معنوى بر عهده مى‌گيرند، با مشكل دو چندان يا ده و صد چندانى روبرو مى‌باشيم، زيرا تحمل مسؤوليت عظيم الهى آنچنان امتيازات بزرگ و برجستگيهاى فزون از حد لازم دارد كه دارندگان آنها را از نظر قدرت به صورت عنقاى مغربى درآورده كه گاهى در ميان امت بزرگ فقط يك نفر شايسته آن مقام مى‌گردد و اگر تاريخ نبوت، پيامبران فزونى را معرفى مى‌كند، ولى پيامبران صاحب كتاب و بالاتر از آن صاحب شريعت بسيار كم بوده و خاتم آنان به يك فرد منحصر مى‌باشد.
صفات پيامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) در قرآن کریم
دشوارى رهبرى پيامبر خاتم: رهبرى پيامبر گرامى به خاطر جهانى بودن آن از يك طرف، و خاتم و آخرين سفير بودن او از طرف ديگر، با دشواريهاى فراوانى همراه بود، اقوامى كه هدايت آنها را بر عهده گرفته بود، از نظر فرهنگ و تمدن آگاهى و بينش ، اخلاق و انضباط، در يك سطح نبودند، خود اين اختلاف، امواجى از مشكلات را در طريق رهبرى او پديد آورده بود خداوند به خاطر پيروزى بر اين سختيها او را با استعدادى بس فراوان كه مظهر مجموعه‌اى از كمالات انسانى بود،آفريد و پس از چهل سال تربيت زير نظر بزرگ‌ترين فرشته از فرشتگان جهان‌1، او را براى رهبرى برگزيد.
در پرتو انديشه‌هاى حكيمانه، و علاقه به هدف و دلسوزى بر امت، مشكلات را حل كرده و تمدنى را پى‌ريزى كند كه براى آن تاكنون نظيرى ديده نشده است.
خدا در قرآن با بيانى زيبا به كمالات روحى و علل پيروزى او در معركه رهبرى اشاره مى‌نمايد چه بهتر در اين بحث با صفات برجسته اين شخصيت الهى آشنا شويم:

1- علاقه و دلسوزى به هدف‌

علاقه به هدف، عامل خودكارى است كه مدير يك مجتمع بزرگ و يا كوچك را بر سعى و تلاش، و تفوق بر مشكلات وادار مى‌سازد، و غبار خستگى را از چهره جان او پاك مى‌كند و اگر مدير از درون، به كارى كه براى آن گمارده شده است، احساس علاقه نكند، چنين مديريتى فاجعه‌انگيز است .
قرآن به علاقه قابل تحسين پيامبر بر هدايت مردم تصريح مى‌نمايد:
«فلعلك باخع نفسك على آثار هم ان لم يومنوا بهذا الحديث اسفا» (كهف /6)
«شايد جان خود را به دنبال آنان آنگاه كه به رسالت تو ايمان نياورند از دست بدهى!»
اين جمله حاكى از نهايت علاقه يك طبيب اجتماعى است كه در راه مداواى بيمار خود تا آن حد مى‌كوشد كه در پرتگاه هلاك و نابودى قرار مى‌گيرد و در آيه ديگر مى‌فرمايد:
«ولا تحزن عليهم ولا تكن فى ضيق مما يمكرون» (نمل /70)
«برگستاخى كافران غم مخور، از مكرو حيله آنان بر خود فشار مده»
باز مى‌فرمايد: «فلا تذهب نفسك عليهم حسرات ان الله عليم بما يصنعون» (فاطر /80)
«جان خود را بر اثر شدت تأسف بر آنها از دست مده، خداوند از آنچه كه انجام مى‌دهند آگاه است».
«فلا يحزنك قولهم انا نعلم ما يسرون و ما يعلنون» (يس /76)
«سخنان آنان تو را غمگين مسازد، ما از كارهاى پنهانى و آشكار آنان آگاهيم».
آيات در اين مورد كه حاكى از علاقه عميق و فزون از حد اين رهبرى آسمانى به هدايت امت خود است بيش از اينها است و ما براى فشرده گويى به همين اندازه اكتفاء مى‌كنيم.

2- مظهر خلق عظيم

خشونت و تند خويى و فقدان روح انعطاف و گذشت، رهبر را با مشكلات زياد و سرانجام با شكست روبرو مى‌سازد سرانجام مردم كه هنوز مزه تربيت و انضباط را نچشيده‌اند، از دور او پراكنده شده و صحنه يارى را ترك مى‌كنند؛ امير مؤمنان در يكى از سخنان كوتاه خود مى‌فرمايد:
«آلة الرياسة سعة الصدور 2: ابزار رهبرى، گشادگى روح و روان است».
پيامبر به تصريح قرآن از نظر نرمش و انعطاف، آنجا كه بايد رهبر از خود گذشت و نرمش نشان دهد در حد اعلاى اين شيوه اخلاقى بود، وحى الهى، يكى از علل پيروزى پيامبر را عطوفت و مهربانى او مى‌شمرد و مى‌فرمايد:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظّاً غليظ القلب لا نفضّوا من حولك فاعف عنهم و استغفر لهم و شاورهم فى الامر» (آل عمران /159)
«در پرتو رحمت الهى، در برابر تندى آنها، نرم شدى و اگر خشن و سنگدل بودى از اطراف تو پراكنده مى‌شدند، از آنان درگذر، و درباره آنان طلب آمرزش كن و در كارها مشورت بنما».
قرآن در يكى از سوره‌هاى مكى، راه نفوذ در مردم و قيام به وظايف رهبرى را چنين بيان مى‌كند:
«ولا تستوى الحسنه و لا السيئة ادفع بالتى هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولىّ حميم و ما يلقيها الا الذين صبروا و ما يلقيها الا ذو حظ عظيم»(فصلت /34-35).
«هرگز بدى و نيكى يكسان نيست بدى را با نيكى دفع كن تا دشمنان سرسخت، بسان دوستان گرم و صميمى شوند. به اين شيوه اخلاقى افرادى نائل مى‌شوند كه داراى صبر و برد بارى بوده و بهره عظيمى (از ايمان و تقوا) داشته باشند.
علت تأثير اين شيوه اخلاقى از اين جهت است كه افراد بدكار در انتظار انتقام و كيفرند، آنگاه كه بر خلاف انتظارشان، بدى را با خوبى پاسخ شنيدند وجدان ملامت گر (نفس لوامه) آنان بيدار شده و از درون آنان را به باد انتقاد و سرزنش مى‌گيرد، در اين موقع است كه جاى عدواتها و كينه‌هارا، كم كم مهر و محبت و صفا و خلوص مى‌گيرد.
طبيعى است رهبر موقع شناس از اين شيوه اخلاقى در موردى استفاده مى‌كند كه هنوز شخصيت انسانى آنان به كلى محو نشده و «نفس لوامه» آنان آسيب نديده باشد و گرنه بايد با آنان به صورت ديگر معامله كرد و به تعبير رسول گرامى (ص) «من الناس من لا يقيمهم الا السيف 3: برخى از مردم به اندازه‌اى لجوج و بدسگال هستند كه فقط زير ضربات خرد كننده شمشير، آدم مى‌شوند و دست از كردار زشت خود بر مى‌دارند».
قرآن شيوه رفتار پيامبر (ص) را با گروه كافر به نحو بس شايسته‌اى توصيف مى‌كند و آن را با لفظ «عظيم» كه در قرآن موضوعات بس محدودى با آن توصيف شده است، توصيف مى‌كند و مى‌فرمايد:
«و ان لك لاجراً غير ممنون و انك لعلى خُلُق عظيم فستبصر و يبصرون بايّكم المفتون» (قلم /3-6)
«تو برخويى بزرگ هستى به زودى مى‌بينى و مى‌بينند كه كداميك، مجنون است».
مراتب عطوفت و مهربانى رسول گرامى (ص) در فتح مكه به روشنى تجلى نمود، آنگاه كه بر مردم مكه كه ساليان درازى او را اذيت كرده ونبردهاى خونينى بر ضد او به راه انداخته بودند، دست يافت - در چنين شرايطى - روبه‌آنان كرد و گفت: «ماذا تقولون؟ و ماذا تظنون: چه مى‌گويد و چه درباره من مى‌انديشيد؟» مردم اسير و بهت زدن ناگهان به ياد جوانمردى وبزرگوارى و خلق عظيم و او افتادند و همگى گفتند: «لا نظنّ الا خيراً اخ كريم و ابن اخ كريم: جز نيكى درباره تو نمى‌انديشيم، تو را برادر بزرگوار و فرزند برادر بزرگوار خود مى‌دانيم» در اين لحظه موجى از رحمت سراسر مردم مكه را فرا گرفت رو به همگان كرد و فرمود: «لا تثريب عليكم اليوم يغفرالله لكم و هو ارحم الراحمين. امروز سرزنشى بر شما نيست، خدا همگان را مى‌بخشد او بخشاينده است» سپس افزود و با اين كه رسالت مرا تكذيب كرديد و مرا از خانه‌ام بيرون ساختيد ولى با اين همه، من بند بردگى از گردن شما باز مى‌كنم و اعلام مى‌كنم كه «اذهبوا و انتم الطلقاء: برويد! همه شما آزاد شده هستيد» 4.
خوى زيبا و عطوفت انسان دوستى پيامبر پيوسته زبانزد جهانيان در طول قرون بوده و سرايندگان اسلامى كه به مدح و ثناى او پرداخته‌اند، غالباً بر اين شيوه اخلاقى او تكيه كرده‌اند؛ ابو عبدالله شرف الدين بوصيرى متوفاى 694 كه از مشاهير شعراء و ادباى قرن هفتم است، در مدح حضرت صاحب رسالت قصيده معروفى به نام «قصيده برده» 5 دارد و در آن بر اين شيوه اخلاقى اشاره مى‌كند و مى‌گويد:
فاق النبيين فى خلق و فى خلق‌
ولم يدانوه فى علم ولا كرم
اكرم بخلق نبى وانه خلق‌
بالحسن مشتمل بالبشر متسم‌

«بر تمام پيامبران از نظر آفرينش و خوى برترى يافت و هيچ كدام در دانش و كرم به او نمى‌رسند چه زيبا آفرينشى و چه زيبا اخلاقى است كه با زيبايى آميخته و تبسمى بر لب دارد».
حقاً كه راست و درست گفته‌اند: «حسنت جميع خصاله او با خصال بس زيبا آفريده شده است».
او با اخلاق زيبا و پسنديده خود تحقق بخش خطاب قرآنى است كه به او دستور مى‌دهد: كه: «و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين فان عصوك فقل انّى برى‌ء مما تعملون (شعراء/215و216): بالهاى رحمت خود را بر مؤمنان فروآور، و اگر كافران به مخالفت با تو برخاستند، بگو من از كارهاى شما بيزارم».

3- صبر و بردبارى‌

خدا در آغاز بعثت او را از مسؤوليت سنگينى كه بر عهده گرفته است آگاه ساخت و فرمود: «انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً (مزمل /5): ما گفتار سنگينى را بر تو وحى مى‌كنيم» اين قول سنگين، رسالت جهانى او است كه اداء آن بر او و عمل به آن نيز بر رهروانش سنگين مى‌باشد.
انجام چنين رسالت خطيرى بدون يك روح مقاوم و صبور و شكيبا و بردبار، امكان‌پذير نيست از اين جهت در آيات متعددى او را به صبر و شكيبائى دعوت مى‌نمايد كه برخى را يادآور مى‌شويم:
در آغاز نزول وحى، و در سوره مدثر او را چنين مورد خطاب قرار مى‌دهد: «و لربك فاصبر (مدثر /7): براى خدا در طريق ابلاغ رسالت بردبار باش» بار ديگر، صبر واستقامت پيامبر مصمم را يادآور مى‌شود و مى‌گويد:
«فاصبر كما صبر اولو العزم من الرسل ولا تستعجل لهم» (احقاف /35)
«بسان پيامبران اولوالعزم صبر بنما و درباره آنان، عجله مكن».

4- نيايش نيمه شب‌

روح خضوع و حالت نيايش در انسان، رمز شعور و نشانه آگاهى او از وجود قدرت بزرگ و علم بى پايان در صفحه هستى، و تعلق ذاتش به آن مقام بزرگ است احساس وابستگى به وجود برتر، انسانها را به ابراز خشوع وإمى‌دارد و سرانجام خشوع در قالب «عبادت» تجلى مى‌كند ولى نيايشگران گروه واحدى نيستند كه آنها را گروهاى مختلفى تشكيل مى‌دهد.
گروهى براى رفع نياز و جلب سود و يا بيم از عذاب، به اين احساس «لبيك» مى‌گويند، در حالى كه گروه ديگرى كه از معرفت بيشترى برخوردارند، به خاطر درك كمال مطلق و «مهرى» كه به خدا مى‌ورزند، به پرستش او مى‌پردازند، البته اختلاف در انگيزه‌ها تأثيرى روى اصل قداست عمل نمى‌گذارد، بلكه همگان در پرتو اصل «ولكلّ درجات مما عملوا و ما ربك بغافل عما يعملون» * در پيشگاه خدا مأجور و مثاب و داراى پاداش بزرگ مى‌باشند.
در حديثى امام صادق (ع) نيايشگران را به سه گروه تقسيم مى‌كند و در اين مورد سخن بس جالبى دارند كه اينك يادآور مى‌شويم:
«قوم عبدوا الله خوفا فتلك عبادة العبيد، و قوم عبدوا اللّه تبارك و تعالى طلب الثواب فتلك عبادة الاُجراء، و قوم عبدوا اللّه حبا له فتلك عبادة الأحرار و هى افضل العبادة» 6.
«گروهى بسان بردگان از ترس به نيايش مى‌پردازند و گروهى ديگر مانند مزد گيران به انگيزه پاداش، او را عبادت مى‌كنند در حالى كه گروه سوم، روى مهرى كه به او مى‌ورزند به نيايش بر مى‌خيزند، و نيايش اين گروه بهترين پرستشها است».
كلمه «حُبّاً له» رمز شعور عميق و آگاهى ژرف از عظمت مربوب و كمال گسترده است و از اين جهت، در انسان، عشق و علاقه عظيمى به كانون كمال مى‌آفريند و در نتيجه از روى اخلاص و مهر، بدون چشمداشت پاداش، يا بيم از كيفر به عبادت بر مى‌خيزد، و در خضوع و خشوع خود، لذت مى‌برد، لذتى كه ديگر «لذتها» را به دست فراموشى مى‌سپارد.
قرآن و نيايش پيامبر - عبادتهاى نيمه شب اولياى الهى كه همراه با اشك شوق و سوز دل است، معلول شناخت عظيمى است كه از خدا دارند، نتيجه شوق و عشق به كمال است كه در دل خود احساس مى‌نمايند و سرانجام عبادت با لذت شهود معبود، در كامشان شيرين شده و خواب لذيذ و بالش ناز، و فراش گرم به دست فراموشى سپرده مى‌شود و ساعاتى به راز و نيازبا او مى‌پردازند تا آنجا كه رسول گرامى برخى از اوقات گاهى دو سوم شب را، به عبادت برگزار مى‌كرد بنابراين چه بهتر با نيايش او آشنا شويم:
1- خدا در سوره أسراء به پيامبر دستور «تهجّد» مى‌دهد كه همان عبادت در نيمه شب است چنانكه مى‌فرمايد:«و من الليل فتهجد به نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً» (اسراء /79)
«برخى از شب را برخيز! با قرآن و يا نماز به عبادت بپرداز، و اين يك برنامه اضافى است، شايد خدا تو را به مقام شايسته‌اى برگزيند».
2- خداوند در سوره مزمل به بيان كم و كيف عبادت در دل شب مى‌پردازد، وقت آن را شب، و مقدار آن را، بين دو سوم الى يك سوم شب اعلام مى‌دارد و فلسفه قيام و تهجد در شب را امرى مى‌داند كه در پيشبرد اهداف او كاملاً مؤثر است .
ما در اينجا اين بخش از آيات را يك جا مى‌آوريم تا روابط منطقى آيات كاملاً روشن گردد:
«يا ايّها المزّمل قم الليل الا قليلاً، نصفه او انقص منه قليلاً، اوزد عليه و رتل القران ترتيلاً، انا سنلقى عليك قولا ثقيلاً، ان ناشئة الليل هى اشدّ وطاً و اقوم قيلاً ان لك فى النهار سبحا طويلاً و اذكراسم ربك و تبتّل اليه تبتيلاً» (مزمل /1-8)
«اى جامه به خود پيچيده، شب را جز اندكى بپاخيز، نيمى از شب يا اندكى از آن كم كن يا بر آن بيفزا، قرآن را با ترتيل (با تأنى و آرام) بخوان، به همين زودى گفتار گران بر تو القاء مى‌كنيم ساعات و اوقات شب، مايه تأثير عميق و استوارى گفتار است. براى تو در روز، رفت و آمد طولانى است. نام پروردگار خود را به يادآر و به او توجه نما».
بياييد در مضامين اين آيات كمى دقت كنيم! خدا در آغاز رسالت پيامبر و آغاز نزول وحى - كه شأن نزول آيات حاكى از آن است - به پبامبرش دستور«عبادت در دل شب» را مى‌دهد، و او را از نظر كميت، ميان دو سوم و يا نصف و يا يك سوم شب، مخير مى‌سازد، تا برحسب شرائط و امكانات به يكى از سه صورت، به نيايش خدا بپردازد و اين قسمت با جمله‌هاى «قم الليل الا قليلا نصفه او انقص منه قليلا اوزد عليه» بيان شده است .
قيام در دل شب، نبايد با نماز گزاردن پايان پذيرد، بلكه بايد با تلاوت قرآن، آن هم به صورت «ترتيل» كه در آن به الفاظ و معانى كاملاً توجه مى‌شود، همراه گردد، اگر بنده حق با گزاردن نماز با خدا سخن مى‌گويد و ارتباط برقرار مى‌كند، خدا هم از طريق قرآن كه سخن او است با بنده خود سخن مى‌گويد و در نتيجه ارتباط برقرار مى‌گردد و اين مطلب با جمله «ورتّل القران ترتيلاً» بيان شده است .
در آيه بعد به راز اين تكليف (عبادت نيمه شب) اشاره شده است و آن اين كه به همين زودى، بارى گران و مسؤوليتى خطير كه تحمل و ابلاغ رسالت است بر تو القاء خواهد شد و براى انجام آن لازم است به خود سازى بپردازى و ارتباط مستمر با مبدأ قدرت برقرار كنى چنانكه مى‌فرمايد: «انّا سنلقى عليك قولا ثقيلاً».
آيه بعد، علت گزينش شب را براى تهجد بيان مى‌كند و آن اين كه مقدار تأثير عبادت به آرامش محيط و فراغت قلب بستگى دارد، از اين جهت، عبادت نيمه شب، از نظر تأثير، عميق‌تر، و از نظر گفتار، استوارتر است و در اين شرائط، گفتار از دل بر مى‌خيزد و با آن تطبيق مى‌كند در حالى كه روز فارغ از غوغا و سعى و تلاش و رفت و آمد نيست و با اين گرفتارى نه وقت كافى هست و نه فراغت قلب، چنانكه مى‌فرمايد: «انّ ناشة الليل هى اشدّ وطاً و اقوم قيلاً انّ لك فى النهار سبحا طويلاً».
انسان كامل به حكم اين كه يك موجود امكانى و از نظر قوا و نشاط روحى محدود است به هنگام انجام وظيفه، خصوصاً به وقت مقابله با جاهلان و افراد نادان، با يك نوع كم نشاطى و افسردگى روبرو مى‌گردد كه اگر افزايش يابد مايه دلسردى در انجام وظيفه مى‌شود، براى زدودن هر نوع زنگار دل، عبادت بهترين وسيله ارتباط با كانون قدرت و مركز كمال است كه به روح و روان، نيرو و نشاط بيشترى مى‌بخشد.
3- در سوره مزمل آياتى است كه حاكى از قيام پيامبر با گروهى از مؤمنان براى عبادت در شب مى‌باشد، چنانكه مى‌فرمايد: «ان ربّك يعلم انك تقوم ادنى من ثلُثَى اللّيل و نصفه و ثلثه و طائفة من الّذين معك» (مزمل /20)
«خداى تو مى‌داند كه تو با جمعى از افرادى كه با تو هستند نزديك به دو سوم و يا نصف و يك سوم شب را به عبادت مى‌گذارنى».
در حالى كه خدا عبادت در شب را براى رسول گرامى «نافله» مى‌داند ولى با اين حال، حضرتش به اندازه‌اى به آن امر قيام كرد كه قدمهاى او ورم كرد و آيه ذيل در اين مورد نازل گرديد:
«طه ما انزلنا عليك القرآن لتشقى الاّ تذكرة لمن يخشى» (طه /2-3)
«قرآن را بر تو نازل نكرديم كه خود را به زحمت بيفكنى بلكه مايه يادآورى است براى كسانى كه از مخالفت خدا بترسند».

5- علم و آگاهى گسترده

پيامبر گرامى داناترين و آگاهترين انسانى است كه گام بر پهنه گيتى نهاده است و قرآن علم و آگاهى او را چنين توصيف مى‌فرمايد:
«و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة و علمك ما لم تكن تعلم و كان فضل الله عليك عظيماً» (نساء /113)
«كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد و آنچه را كه نمى‌دانستى به تو آموخت، و كرم خدا درباره تو بزرگ است».
دقت در جمله‌هاى سه گانه اين آيه، ما را به وسعت علم او هدايت مى‌كند:
1- «و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة: خداوند كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد»، مقصود از كتاب، قرآن و منظور از حكمت، دانشهاى استوار است كه در هر دوره زندگى، سعادت آفرين مى‌باشد و نمونه‌هايى از آن در گفتار لقمان حكيم آمده است ولى هرگز منحصر به آن نوع دستورها نيست، بلكه از آن گسترده‌تر است .
2- «و علمك ما لم تكن تعلم: آنچه را كه نمى‌دانستى، به تو آموخت»، علم و آگاهى‌اى كه در اين جمله آمده است،
به حكم قانون «تغاير معطوف و معطوف عليه» غير از كتاب و حكمت است كه در جمله پيش وارد شده است و در پايه عظمت آن همين بس كه در جمله سوم آن را چنين توصيف مى‌نمايد:
3- «و كان فضل الله عليك عظيماً: كرم و لطف خدا كه علم و آگاهى تو يكى از شاخه‌هاى آن است، بزرگ است»، هيچ كرامتى بالاتر از علم و دانايى نيست و توصيف كرم به عظمت، به گونه‌اى مشعر و گواه بر عظمت علم اوست. علمى كه خدا او را عظيم توصيف مى‌كند، تكليف آن روشن است.
آدم نخستين، پيامبر الهى است كه به حكم آيه: «و علّم ادم الاسماء كلّها» (بقره /31) از اسرار هستى آگاه گشت، علمى را فرا گرفت كه فرشتگانرا از آن بهره‌اى نبود و بدين جهت بر آنها برترى جست و مسجود آنان قرار گرفت و خاتم پيامبران به اتفاق روايات و امت اسلامى برترين، پيامبران و سرآمد آنها به شمار مى‌رود از اين جهت بايد از نظر كمالات نفسانى و ملاكات فضيلت و برترى، بالاتر از همه و از آدم ابوالبشر باشد.
«بريد» كه يكى از شاگردان امام باقر و امام صادق (ع) است نقل مى‌كند كه يكى از اين دو بزرگوار، بر وسعت علم و آگاهى پيامبر با آيه زير استدلال فرمود:
«و ما يعلم تاويله الا اللّه و الراسخون فى العلم (آل عمران /7): تأويل متشابه يا قرآن را جز خدا و راسخان در علم نمى‌دانند».
امام چنين فرمود: «و رسول الله افضل الراسخين فى العلم قد علمه الله عزوجل جميع ما انزل عليه من التنزيل و التأويل و ما كان الله ليننزل عليه شيئا لم يعلمه تأويله» 7
«پيامبر خدا برجسته‌ترين راسخنان در علم است، خدا تنزيل و تأويل قرآن را به او آموخت و در شأن خدا نيست كه چيزى را بر او فرو بفرستد و او را از حقيقت آن آگاه نسازد».
علم امير مؤمنان (ع) و ديگر امامان معصوم پرتوى از علم نبوى است و مجموع احاديث صحيح و استوارى كه در اختيار داريم، همگى به او منتهى مى‌گردد و مطالعه اين بخش، گواه روشنى بر علم عظيم پيامبر خاتم است.

6- مايه مصونيت مردم از عذاب

اعمال زشت انسان واكنشى در اين جهان و پى آمدى در سراى ديگر دارد، يكى از آثار گناه در جامعه نزول عذاب است كه در آيات قرآن و احاديث بر آن تصريح شده است و كافى است كه در اين مورد آيات مربوط به نابودى اقوام سركش را مطالعه نماييم.
ولى يكى از آثار وجود پيامبر اين است كه تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمى‌كند و به اين ويژگى در آيه زير تصريح شده است:
«و ما كان اللّه ليعذّبهم و انت فيهم و ما كان الله معذّبَهم و هم يستغفرون» (انفال /33)
«هرگز خدا آنان را مجازات نمى‌كند تا تو در ميان آنان هستى همچنانكه عذاب نمى‌فرستد تا طلب آمرزش مى‌نمايند».
نخستين كسى كه چنين ويژگى را از قرآن استخراج نمود، امير مؤمنان على (ع) است وى در يكى از كلمات قصار خود مى‌فرمايد:
«كان فى الارض امانان من عذاب الله و قد رفع احد هما فد ونكم الاخر فتمسكوابه، « اما الامان الذى رفع فهو رسول الله (ص) و اما الامان الباقى فالاستغفار قال الله تعالى: و ما كان الله ليعذبهم و انت فيهم...» 8
«در روى زمين دو وسيله امنيت مؤثر وجود دارد: يكى برداشته شد، به ديگرى چنگ بزنيد، آنچه برداشته شد، پيامبر خدا است،و آنچه باقى است طلب آمرزش است خدا مى‌فرمايد: شأن خدا نيست كه آنان را مجازات كند تإ؛ّّّ تو در ميان آنان هستى...»

7- شفيع روز جزا

همگى با واژه شفاعت آشنايى كامل داريم، هنگامى كه سخن از جرم و گناه، و محكوميت يك فرد به ميان مى‌آيد، و شخصى پا به ميان مى‌گذارد تا درباره فردى فعاليت و وساطت كند تا او را از مرگ و اعدام يا زندان و توقيف نجات بخشد، مى‌گوييم: فلانى در حق او «شفاعت» كرد.
لفظ شفاعت از ماده شفع به معنى جفت، در مقابل «وتر» به معنى طاق، گرفته شده است، علت اين كه به وساطت شخص براى نجات گنهكار شفاعت گفته مى‌شود، اين است كه مقام و موقعيت شفاعت كننده، و نيروى ثأثير او، با عوامل نجاتى كه در وجود شفاعت شونده هست (هر چند كم و اندك باشد) ضميمه (و جفت مى‌شوند) و هر دو به كمك هم، موجب خلاصى شخص گنهكار مى‌گردند.
معناى شفاعت اولياى خدا براى گنهكاران در ظاهر اين است كه عزيزان الهى، روى قرب و موقعيتى كه در پيشگاه خداوند دارند، مى‌توانند براى مجرمها و گنهكاران وساطت كنند، و از خداوند بزرگ بخواهند كه از تفصير و گناه آنان درگذرد، البته شفاعت كردن و پذيرفته شدن شفاعت آنان در گرو يك رشته شرائطى است كه برخى مربوط به شخص گنهكار، و برخى مربوط به مورد شفاعت (گناه) مى‌باشد.
به عبارت ديگر، شفاعت همان كمك كردن اولياى خدا است با اذن خدا، به افرادى كه در عين گنهكار بودن پيوند ايمانى خود را با خدا، و پيوند معنوى خويش را با اولياى خدا قطع نكرده‌اند.
و به يك معنا، شفاعت اين است كه يك موجود مادون - كه استعداد جهش و پيشرفت دارد - از موجود بالا، به صورت يك امر قانونى استمداد و مدد طلبد، البته مدد خواه از نظر كمال روحى، بايد به حدى سقوط نكند كه نيروى جهش و تكامل را از دست بدهد، و امكان تبديل او به يك انسان پاك ازميان برود.
عقيده به شفاعت به اندازه‌اى در ميان مسلمانان رسوخ دارد كه هركجا برويم و از هر كه بپرسيم اين اعتقاد را از عقايد اسلامى خويش مى‌شمارد، و در اصالت آن از نظر اسلام هيچ گونه ترديدى نشان نمى‌دهد. همه مى‌بينيم كه در مواقع راز و نياز مسلمانها با خدا، و نيز در كنار قبر پيشوايان بزرگ اسلام، دلها و انديشه‌هاى افراد گنهكار، بسوى شفيعان درگاه الهى كشيده مى‌شود و از آنان مى‌خواهند كه از پيشگاه خداى بزرگ بخواهند تا مورد عفو و رحمت الهى قرار گيرند.
يك چنين عقيده راسخ و پا برجايى، نمى‌تواند ساختگى و غير اصيل باشد، قطعاً توجه جامعه اسلامى به سوى اين عقيده معلول ورود آن در قرآن مجيد و احاديث اسلامى است، زيرا معنى ندارد يك جمعيت يك ميليارد نفرى و بخصوص دانشمندان آنها به دنبال عقيده‌اى بروند كه هرگز در كتاب آسمانى و مدارك دينى آنها وارد نشده باشد.
البته بايد اعتراف كرد كه اين مسأله اصيل اسلامى بسان برخى ديگر ازمعارف بلند آن، با برخى از پيرايه‌هاى غلط همراه شده است و از همين رو، بر دانشمندان است كه مردم را در اين زمينه روشن سازند و مطالب اصيل اسلامى را از غير آن جدا نمايند.
مسأله شفاعت و كمك كردن موجود عالى به فرد پائين، غير از مسأله پارتى بازى و وسيله تراشى ظالمانه دستگاههاى بشرى است، حالا اگر يك فرد نا اهل يا گروه غير وارد، اين اصل اسلامى را از محور صحيح آن منحرف كرده، و چهره آن را كريه ساخته‌اند، مربوط به انديشه صحيح اسلامى نيست .
البته برخى شايد چنين تصور كنند: روز رستاخيز شافعان راستين الهى، يزيدها و حجاج‌ها و چنگيزها را زير بال و پر شفاعت خود قرار خواهند داد، و همه آنان از حوزه معنويت و نورانيت شافعان بهره‌مند گرديده، و در كانون وجود آنان جهشى به سوى پاكى پيدا خواهد شد.
ولى آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند، زيرا شفاعت شافعان واقعى از آن كسانى است كه روح و روان آنان دارايى نيروى جهش به سوى كمال و پاكى باشد، ولى كسانى كه در سراسر وجود آنان نقطه قوت و كمالى پيدا نمى‌شود، هرگز نورانيت شافعان، وجود تاريك آنان را روشن نخواهد كرد.
بايد درباره شفاعت چنين بينديشيم: مردى را فرض كنيم كه پاسى از عمر خود را در فساد و ناپاكى گذرانده است ولى بر اثر برخورد با صالحان و پاكان، جرقه‌اى در دل او روشن مى‌گردد، و انقلابى در او پديد مى‌آيد، و او را انسان ديگرى مى‌سازد. مشابه اين جريان را درباره انسان‌هاى اخروى بينديشيم، انسان‌هايى كه در روح و روان آنان آلودگى وجود داردولى در عين حال نيروى جهش به سوى كمال ازروان آنان به كلى رخت بر نبسته است، در اين موقع بر اثر برخورد با شخصيتهاى سازنده الهى و قرار گرفتن در حوزه نورانيت انسان‌هاى نورانى، يك نوع دگرگونى در وجود آنان رخ مى‌دهد و جرقه انقلاب و جهش به سوى كمال در روح و روان آنان روشن مى‌گردد.
اين، تصوير نارسا و كمرنگى از حقيقت شفاعت اخروى است كه به وسيله شافعان راستين به اذن الهى انجام خواهد گرفت و تا خود به آن گام ننهيم، به حقيقت آن واقف نخواهيم شد.
بايد درباره شفاعت همانطور بينديشيم كه درباره توبه و ندامت مى‌انديشيم، جاى شك نيست كه توبه و ندامت از اعمال گذشته با شرايطى كه گفته شده است انسان را شستشو داده و جرقه انقلاب را در كانون وجود انسان روشن مى‌سازد، و هرگز كسى نگفته است كه تشريع توبه مايه جرأت تبهكاران مى‌گردد. همچنين نبايد موضوع اعتقاد به شفاعت را مايه جرات و وسيله گسترش گناه بينديشيم، بلكه بايد آن را روزنه اميدى به سوى بازگشت به طهارت و پاكى تلقى كنيم .
سازندگى و آثار تربيتى اعتقاد به شفاعت: از آنجا كه در اين گفتار، حقيقت شفاعت را به طور فشرده بيان كرديم، شايسته است كه پيرامون آثار تربيتى و خصوصيات اين ايده مذهبى بحث كنيم:
امروز از ديد بسيارى از خوانندگان، اهميت و لزوم بحث پيرامون يك ايده مذهبى، در گروه آثار تربيتى و سازندگى آن است - لذا - اگر يك ايده مذهبى در اين مسير قرار نگيرد، آن را از مسائل درجه دو مذهبى مى‌شمارند و احيانا خود را موظف به غور و بحث در آن نمى‌دانيم.
روى اين لحاظ براى نشان دادن اهميت بحث و اين كه ايده «شفاعت» حتى روى مقياسى كه آنان براى درجه بندى مسائل مذهبى ترتيب داده‌اند، از مسائل درجه يك مى‌باشد، بحث پيرامون آثار تربيتى و اصلاحى آن را بر ديگر بحثها مقدم داشته ابتدا در اين مورد به بحث و گفتگو مى‌پردازيم:
شفاعت مايه اميدوارى است: اعتقاد به شفاعت پديد آورنده اميد در دل گنهكاران، و مايه بازگشت آنان در نيمه زندگى، به سوى خدا است، و اگر حقيقت شفاعت درست مورد بررسى قرار گيرد، خواهيم ديد كه اعتقاد به شفاعت اولياى خدا، نه تنها مايه جرات و موجب سرسختى با خدا نمى‌باشد، بلكه سبب مى‌شود كه گروهى به اميد اين كه راه بازگشت به سوى خدا به روى آنان باز است، و مى‌توانند به وسيله اولياى خدا، آمرزش الهى را نسبت به گذشته جلب كنند، از عصيان و سركشى و سرسختى دست برداشته و به سوى حق باز گردند.
نه تنها شفاعت در زندگى انسانها اين نقش را بر عهده دارد، بلكه پذيرش توبه، و در سطح وسيعتر، موضوع «انتظار فرج» و اميد به بهبود وضع آينده اجتماع، از عوامل سازنده‌اى است كه براى دگرگون ساختن اوضاع و نابسامانى‌هاى بشر به انسان نيرو بخشيده و او را از محيط تيره و تار يأس و نوميدى، به فضاى روشن رجاء و اميدوارى وارد مى‌كند.
اعتقاد به شفاعت اولياء خدا (البته با شرايط خاصى) درباره گنهكاران سبب مى‌شود كه فرد گنهكار معتقد گردد كه وى از اين به بعد مى‌تواند سرنوشت خود را دگرگون سازد و اعمال ديرينه وى طورى نيست كه براى او يك سرنوشت شوم قطعى و غير قابل تغيير ساخته باشد، بلكه او از همين حالا به كمك اولياى خدا و تصميم راسخ خود بر اطاعت و فرمانبردارى از خدا، مى‌تواند سرنوشت خود را عوض كند،و درهاى سعادت را به روى خود بازكند؛ ولى بر عكس، يأس و نوميدى و اين كه ديگر كارى از او و ديگران ساخته نيست، چراغ اميد را در شبستان عمر انسان ،خاموش مى‌سازد.
جوانى كه در طول زندگى گناهان و لغزشهائى داشته است هرگاه معتقد گردد كه كارهاى زشت پيشين او، آنچنان كاخ سعادت وى را ويران كرده كه ديگر قابل ترميم نيست،و براى او يك سرنوشت قطعى پديد آورده كه به هيچ وسيله‌اى نمى‌توان آن را دگرگون ساخت، و آمرزش خدا را به خويش جلب نمود،و حتى توبه و پشيمانى ،و شفاعت و كمك خواهى از اولياى حق نمى‌توانند سرنوشت او را دگرگون سازند، چنين اعتقادى نه تنها از حجم گناه او نمى‌كاهد، بلكه سبب مى‌شود كه پرونده زندگى وى روز به روز سياه‌تر، و بار گناه او سنگين‌تر شود. زيرا او با خود چنين فكر مى‌كند: اكنون كه راه باز گشت به روى من باز نيست، و از اين به بعد هر نوع قدم نيكى در راه اطاعت خدا بر دارم، سودى به حال من نخواهد داشت، ديگر جهتى ندارد كه من در نيمه عمر رنج اطاعت را بر خود هموار سازم و از گناهان لذت بخش دست بردارم. ولى بر عكس اگر روزنه اميد را به روى خود باز ببيند و بداند كه از همين حالا مى‌تواند وضع خود را در آينده دگرگون سازد، در اين صورت كوشش مى‌كند كه گذشته را جبران كند و به وضع خود در آينده بهبود بخشد.
از اين گذشته همانطور كه مى‌دانيم: شفاعت اولياى خدا منوط به اذن پروردگار جهان است و تا اجازه خدا نباشد، هيچ كس نمى‌تواند شفاعت نمايد، ناگفته پيدا است كه اذن خدا بى جهت و بى حكمت نخواهد بود، در اين صورت بايد گفت اذن خدا شامل حال كسانى مى‌شود كه براى عفو و اغماض، شايستگى دارند و اگر در طول زندگى لغزش و گناهى داشته‌اند، به مرحله پرده درى و طغيان نرسيده است، و اگر رابطه خود را در بعضى از جهات ضعيف كرده‌اند، ولى به كلى آن را قطع نكرده‌اند. چنين افرادى كه پيوندهاى گوناگون خود را با حق و حقيت نگسسته‌اند، مشمول و شايسته شفاعت مى‌شوند.
نويد شفاعت با اين شرايط، خود هشدارى است به گنهكاران كه به هوش باشند و هر چه زودتر از ادامه گناه باز گردند، و همه پيوندهاى خود را پاره نكنند، و پرده‌ها را ندرند، و از شعاع شفاعت دور نگردند كه در غير اين صورت راه نجاتى براى آنان نخواهد بود.
همين احساس و توجه، دربازگشت افراد گنهكار به راه حق و تجديد نظر در برنامه‌هاى غلط، موثر مى‌گردد، و در حقيقت روزنه اميدى براى پاك ساختن برنامه زندگى از نقاط تاريك محسوب مى‌شود.
تجربه نشان داده است كه اگر روزنه اميدى به روى افراد مجرم گشوده شود و احساس نمايند كه اگر در برنامه غلط و نارواى خود تجديد نظر كنند، راه نجاتى براى آنها هست، بسيارى از آنها بيراهه، به راه باز مى‌گردند.
در قوانين جزائى و كيفرى ملت‌ها، قانونى بنام «عفو زندانيان و مجرمان بزرگ و محكومان به حبس‌ابد» وجود دارد، نكته آن اين است كه روزنه اميدى براى اين افراد باز شود، و در برنامه زندگى خود تجديد نظر نمايند، و اگر اين روزنه نبود، علت نداشت كه در همان محيط، آرام بنشينند و دست به جنايت نزنند زيرا بالاتر از سياهى (زندان ابد) رنگى نيست .
شفاعت درباره افراد لايق و شايسته، جز روزنه اميد براى امكان تجديد حيات دينى و اخلاقى چيزى نيست، و مخصوص كسانى است كه روابط خود را با خدا و اولياى دين حفظ كرده‌اند، ولى كسى كه داراى اعمال نيك نبوده و از ايمان به خدا بهره نداشته باشد و عمرى در گناه و فساد به سر برده است، هرگز مشمول شفاعت نخواهد بود.
فرق اين دو طايفه را مى‌توان با مثالى مجسم ساخت:
فرض كنيد سربازانى مامورگشودن دژى بر فراز كوهى مى‌باشند، و گشودن آن دژ، در حفظ كشور آنان از تجاوز خارجى فوق العاده مؤثر است، فرمانده ماهر و ورزيده، وسايل لازم پيشروى وگشودن دژ را در اختيار آنان مى‌گذارد، و فرمان بالا رفتن را صادر مى‌نمايد.
آن گروه از سربازان بى انضباط و ترسو كه گوش به فرمان فرمانده نداده، و در پائين كوه مى‌مانند، هيچگاه مشمول حمايت او نمى‌گردند، اما آن گروه كه فداكارند و به سرعت از كوه بالا مى‌روند، اگر چه در بعضى از گذرگاهها بلغزند، و يا سعود و بالا رفتن در بعضى از نقاط حساس كوه براى آنها مشكل باشد، فرمانده دلسوز، مراقب حال آنها بوده و در نقاط حساس به آنها كمك كرده و از لغزشگاه عبورشان مى‌دهد.
اين نوع مراقبت و كمك، يك نوع شفاعت از آن افرادى است كه در مسير هدف گام بر مى‌دارند، و هيچ اشكالى ندارد كه فرمانده دلسوز پيش از صعود به كوه اين مطلب را اعلام كند و بگويد اگر شما در نقاط حساسى از سعود باز بمانيد، از كمكهاى بيدريغ من محروم نخواهيد ماند، و من با تمام قوا كوشش مى‌كنم كه شما را در اين هدف كمك كنم.
يك چنين اعلام قبلى، افراد را براى كار دلگرم كرده و نور اميد را در دل آنان پديد مى‌آورد و بر قدرت و پايدارى آنان مى‌افزايد، و در حقيقت يك نوع تربيت و وسيله تكامل است .
در اينجا بايد بگوييم كه: اعتقاد به شفاعت درصورتى مى‌تواند مؤثر و سازنده باشد كه دور از هر نوع عوام فريبى تفسير شود و حساب شفاعتى كه قرآن و حديث و يا عقل و خرد ما را به سوى آن دعوت مى‌كند، از شفاعتى كه در اذهان برخى از دور افتادگان از تعاليم اسلام وجود دارد، جدا گردد، زيرا گاهى تفسيرهاى غلط براى شفاعت ازطرف افراد ناروا، مردم را از درك حقيقت شفاعت باز مى‌دارد و ما را به ياد شعر شاعرى (حاجب) نام مى‌اندازد كه فكر مى‌كرد در روز رستاخيز دست على درباره شفاعت گنهكاران آنچنان باز است كه علاقه‌مندان وى به اطمينان شفاعتش هر چه بخواهند مى‌توانند گناه كنند، ازاين جهت به افتخار امام قصيده‌اى سرود كه نخستين بيت آن اين است:
حاجب اگر معامله حشر با على است‌
من ضامنم تو هر چه بخواهى گناه كن‌

ولى همين شاعر، طبق گفته خويش - در عالم رؤيا امام را به خواب ديد و خشم حضرت را از سرودن چنين شعر خرافى حس كرد و امام خواستار آن شد كه قسمت دوم از شعر خود را عوض كند و چنين بگويد:
حاجب اگر معامله حشر با على است
شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن‌

خواه اين جريان، حقيقت داشته باشد و يا افسانه و پندارى بيش نباشد، حقيقت همين است كه در اين داستان آمده است .
جوانان عزيز و علاقه‌مندان به مكتب پيامبر، بايد معارف دينى خود را از دانشمندان محقق و كتابهاى اصيل اسلامى بگيرند تا شفاعت حقيقى را از شفاعت تحريف يافته به خوبى باز شناسند و به گفته هر درويش معركه گير، يا داستانسراى حرفه‌اى، و يا نوشته‌هاى مبتذل كه به خامه افراد فاقد صلاحيت نوشته مى‌شود، اعتماد نكنند.
شفاعت پيامبر اسلام: اين بحث اجمالى، پيرامون واقعيت شفاعت، و آثار سازنده آن مى‌تواند پاسخگوى بسيارى از پرسشها باشد، ولى بحث گسترده آن، نياز به طرح بحثهاى ديگرى دارد كه فعلاً مجال بازگوئى آنها نيست افرادى كه بخواهند با ديگر بحثهاى مربوط به شفاعت آشنا شوند، به كتاب «شفاعت در قلمرو عقل و قرآن و حديث» مراجعه بفرمايند.9
آنچه كه فعلاً موضوع اين نوشته ايجاد مى‌كند، بيان دلائل قرآنى «شفيع بودن پيامبر در روزرستاخيز» است و در اين مورد به دو آيه بسنده مى‌كنيم:
1- «و من الليل فتهجدبه نافلة لك عسى ان يبعثك ربك مقاماً محموداً (اسراء /79): براى نماز نافله در برخى از شب برخيز تا خدا تو را براى مقام بس پسنديده‌اى برانگيزد».
اكنون بايد ديد مقصود از مقام محمود چيست؟ مقامى كه هر كس پيامبر را بر آن مقام ببيند، به تحسين او مى‌پردازد؟
طبرسى مى‌گويد: مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از آن، همان مقام شفاعت است و مى‌گويند: پيامبر در روز رستاخيز لواء الحمد (پرچم سپاس و ستايش) را به دست مى‌گيرد و همه پيامبران زير آن لواء گرد مى‌آيند و او نخستين كسى كه شفاعت مى‌كند و شفاعت او پذيرفته مى‌شود 10.
زمخشرى مى‌نويسد: چه مقامى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام اهل محشر مى‌گردد 11 روايات اسلامى در اين مورد اتفاق نظر دارند كه مقصود از آن همان مقام شفاعت است. سيوطى در كتاب الدر المنثور و سيد هاشم بحرانى در تفسير برهان احاديثى را كه «مقام محمود» را به شفاعت تفسير مى‌كنند آورده‌اند. 12
2- «وللاخرة خيرلك من الاولى ولسوف يعطيك ربك فترضى (الضحى /5-6): سراى ديگر براى تو از اين جهان بهتر است، خدا به زودى آن قدر به تو مى‌بخشد كه راضى شوى!»
از اين كه آيه نخست پيرامون روز رستاخيز سخن مى‌گويد، طبعاً زمان و كمال اين «عطاى رضايت آفرين» در همان زمان خواهد بود.
از آنجا كه پيامبر رحمة للعالمين است، نمى‌تواند در چنين روزى از فكر امت بيرون آيد، و آنچه كه مى‌تواند رضايت او را تحصيل كند نجات گروه‌هائى از امت است كه پيوند ايمانى خود را با خدا، و ارتباط وحى خود را با پيامبر نبريده باشند، و اين كار در پرتو شفاعت انجام مى‌گيرد.
روايات اسلامى نيز آيه را به شفاعت پيامبر تفسير كرده است و از ابن عباس نقل مى‌كنند كه او گفته است «رضاه ان تدخل امته الجنة: رضايت او در اين است كه امت خود را وارد بهشت سازد».

8- رؤؤف و مهربان

يكى ديگر از ويژگيهاى پيامبر، علاقه و رأفت و مهربانى او به جامعه با ايمان است قرآن در اين باره مى‌فرمايد:
«لقد جائكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رؤف رحيم» (توبه /128).
«پيامبرى از خود شما به سويتان آمد، كه مشقت و رنجهاى شما بر او سخت و گران است، بر ايمان آوردن شما، حريص و علاقمند، به مؤمنان رؤوف و مهربان است» .
«فان تولوا فقل حسبى الله لااله الا هو عليه توكلت و هو رب العرش العظيم (توبه /129)
«اگر از پيروى روى گردان شوند (نگران مباش) بگو خداوند مرا كافى است بر او توكل كرده‌ام و او صاحب عرش بزرگ است».

9- صاحب كوثر

دو فرزند ذكور پيامبر به نام قاسم و عبدالله درگذشتند دشمنان قسم خورده او مانند عاص بن وائل و غيره او را «عقيم» و «ابتر» ناميده‌ند؛ در اين مورد، قرآن او را با سوره خاصى كه در مكه نازل شده است مورد خطاب قرار داد و فرمود:
«انا اعطيناك الكوثر فصل لربك و انحر ان شانئك هو الابتر: ما به تو خير كثر داديم (به شكرانه اين نعمت) براى خدا نماز بگرزار و دستهاى خود را در حال نماز تاگلو، بالا ببر (يا قربان كن) بدخواه تو، عقيم است».
مفسران در معناى «كوثر» اختلاف فراوانى دارند، ولى هر چه دامنه اختلاف گسترش يابد نمى‌توان «نسل گسترده» او را از مصاديق و جزئيات آن ندانست زيرا ظاهر آيه اين است كه جمله نخست، به عنوان پاسخ به گفتار بدخواه آمده است كه پيامبر را عقيم و ابتر خوانده بود و لازمه چنين گفتارى اين است كه كوثر به گونه‌اى تفسير شود كه بتواند پاسخگوى گفتار آن بدخواه گردد و آن جز با اين نسيت كه بگوييم كه بر خلاف انديشه آن بدخواه، تو نه تنها ابتر و عقيم نيستى بلكه داراى نسل گسترده‌اى هستى كه در جهان نمى‌توان بر آن نظيرى يافت.
مفاد آيه يكى از اخبار غيبى قرآن است كه براى همگان ملموس و محسوس است، با اين كه فرزندان پيامبر در بسيارى از اعصار، به وسيله جلادان اموى و عباسى به صورت فردى و يا جمعى جام شهادت نوشيده‌اند. 13
- مع الوصف - جهان اسلام امروز، خبر غيبى قرآن را پيرامون گستردگى نسل رسول خدا كاملاً لمس كرده و شاهد نسل روز افزون رسول خدا مى‌باشد.
فخر رازى در تفسر خود، به هنگام بحث از مفاد كوثر مى‌نويسد مقصود اين است كه خدا نسل پيامبر را در طول زمان حفظ مى‌كند آنگاه مى‌افزايد:
«فانظركم قتل من اهل البيت ثم العالم ممتلى منهم و لم يبق من بنى اميه فى الدنيا احد يعبأ به ثم انظركم فيهم فى الا كابر من العلماء كالباقر و الصادق و الكاظم و الرضا عليهم السلام و النفس الزكية و امثالهم 14.
«بنگر چقدر افراد، از اهل بيت پيامبر كشته شده‌اند و باز جهان مملو از آنها است ولى از خاندان اميه يك نفر كه قابل ذكر باشد باقى نمانده است، آنگاه بنگر كه چه علماى بزرگى در ميان اهل بيت پيامبر هست مانند حضرت باقر، حضرت صادق ، حضرت كاظم ، حضرت رضا،و نفس زكية و مانند آنان».
وى اين سخن را در قرن ششم مى‌گويد و ما اكنون در اوائل قرن پانزدهم هجرى هستيم و جهان اسلام از مغرب و تونس و الجزائر و مصر گرفته تا برسد به عربستان و شامات و تركيه و ايران، و غيره شاهد نسل درخشنده رسول خدا مى‌باشيم و همگى مى‌گوييم: «صدق الله العلى العظيم؛ انا اعطينا الكوثر».
در اين جا تذكر نكته‌اى مناسب است و آن اين كه در اعصار گذشته به خصوص از عصر حضرت رضا به بعد، مقامى به نام «نقابة الطالبيين» وجود داشت كه مبرزترين آنان عهده دار آن مقام مى‌باشد؛ بدين صورت كه در هر نقطه و منطقه‌اى، «نقيبى» براى «طالبيين» معين مى‌شد و بارزترين آنان «نقيب النقبا» لقب مى‌گرفت و تاريخ از دو شخصيت بزرگ كه يكى امام معصوم و ديگرى فرزند او است نام مى‌برد كه داراى چنين منصب گسترده‌اى بودند و اين دو نفر عبارتنداز حضرت رضا (ع) در عصر مأمون و شريف رضى در سال 380 در عصر بهاء الدوله.
كار نقيب، حفظ انساب و ضبط مواليد و وفيات و آشنا ساختن آنان با آداب متناسب با خاندان آنها و بازدارى آنان از كارهاى پست و دون شأن، جلوگيرى از ارتكاب گناه و غيره كه «ماوردى» در كتاب «احكام سلطانيه» درباره آنها به صورت مفصل سخن گفته است 15.

10- شاهد بر اعمال امت

آخرين ويژه‌گى از نظر بازگوئى در اينجا 16، شهادت و گواه بودن او بر اعمال امت است، و اين مقام در آيات ياد شده وارد شده است:
«يا ايها النبى انا ارسلناك شاهداً و مبشراً و نذيراً و داعياً الى الله باذنه و سراجاً منيراً(احزاب /45)
«اى پيامبر ما تو را به عنوان گواه و بشارت و بيم دهنده و دعوت كننده به سوى خدا به فرمان او، و چراغ فروزان، فرستاديم».
در اين آيه رسول گرامى با اوصاف پنجگانه‌اى توصيف شده كه هر كدام در خور بحث و گفتگو است:
1- شاهداً 2- مبشراً 3- منذراً 4- داعياً الى الله 5- سراجا منيراً.
توصيف پيامبر به عنوان «شاهد» در آيات ديگرى نيز وارد شده كه گاهى از نظر تعبير با آيه ياد شده يكسان است 17، و گاهى با هم اختلاف دارد مانند: «فكيف اذا جئنا من كل امّة بشهيد و جئنابك على هولاء شهيداً (نساء /41): حال آنان چگونه است آن روز كه براى هر امتى گواهى بر اعمالشان مى‌آوريم و تو را گواه بر اعمال آنها قرار مى‌دهيم»
در اين آيه، پيامبر شاهد و گواه بر پيامبران پيشن است در حالى كه در آيات يادشده و در آيه‌اى كه هم اكنون يادآور مى‌شويم، وى شاهد و گواه بر اعمال امت خود مى‌باشد:
«و قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المؤمنون و ستردون الى عالم الغيب و الشهادة فينبكم بما كنتم تعملون (توبه/ 105): بگو هر كارى مى‌خواهيد انجام دهيد به زودى خدا و رسول او و افراد با ايمان اعمال شما را مى‌بينند و به زودى به سوى خداى آگاه از پنهانى و آشكار، باز گردانيده مى‌شويد، و شما از آنچه كه انجام داده‌ايد، گزارش مى‌دهد».
در اين آيه مؤمنون بسان خود پيامبر، آگاه از اعمال منافقان معرفى شده‌اند، مسلماً مقصود، همه افراد با ايمان نيست، بلكه گروه خاصى هستند كه از آنان به افراد معصوم تعبير مى‌آوريم .
حالا آگاهى پيامبر از اعمال امت چگونه انجام مى‌گيرد، مورد بحث ما نيست ولى مسلم است كه اعمال آنان بر او عرضه مى‌شود.
چه بهتر كه سخن خود را با سخن خدا - كه بيانگر صفات دهگانه از رسول خود مى‌باشد - به پايان برسانيم:
«الذين يتبعون الرسول النبى الامى الذى يجدونه مكتوباً عندهم فى التورية والانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث ويضع عنهم اصرهم و الاغلال التى كانت عليهم فالّذين آمنوا به و عزروه و نصروه و اتبعوا النور الذى انزل معه اولئك هم المفلحون» (اعراف /157)
«آنها از فرستاده خدا (رسول) و پيامبرامى - درس نخوانده - پيروى مى‌كنند، كسى كه صفات او را در تورات و انجيلى كه نزدشان است مى‌يابند. آنها را به خوبيها فرمان مى‌دهد و از بديها باز مى‌دارد پاكيزه‌ها را بر آنها حلال مى‌شمرد و ناپاكيها را تحريم مى‌كند و بارهاى سنگين و زنجيرهايى را كه بر آنها بود (از دوش آنان) بر مى‌دارد، پس آنها كه به او ايمان آورده و او را احترام نموده و يارى نموده‌اند و از نورى كه بر او فرود آمده پيروى كرده‌اند، همانا رستگارند».
صفات دهگانه پيامبر كه در اين آيه آمده است به صورت زير است:
1- الرسول :فرستاده شده 2- النبى: پيامبر 3- الامى: درس نخوانده 4- مكتو با عندهم فى التوراة و الانجيل: خصوصيات او در تورات و انجيل نوشته شده است 5- يأمرهم بالمعروف: به كارهاى نيك فرمان مى‌دهد. 6- و ينهيهم عن المنكر: از كارهاى بد باز مى‌دارد 7- و يحل لهم الطيبات: چيزهاى پاكيزه را براى آنان حلال مى‌شمرد 8- و يحرّم عليهم الخبائث: ناپاكيها را براى آنانه تحرير مى‌كند 9- ويضع عنهم اصرهم: بارها سنگين (تكاليف شاق مربوط به امت بنى اسرائيل) از دوش آنان بر مى‌دارد، 10- والاغلال التى كانت عليهم: عادت زشت و خرافات را كه به صورت غل و زنجير به دست و پاى آنان بسته شده است، از دست و پايشان باز مى‌كند.

پى‌نوشت:

1- (نهج البلاغه، خطبه اشباح، خطبه 178 ط عبده).
2- غررالحكم، باب الف، ج 1، ص 44.
3- وسائل الشيعه، ج 1، كتاب جهاد.
4- مغازى واقدى، ج 3، ص 835 - بحارالانوار، ج 21، ص 107 - 132.
5- قصيده «برده» از سروده‌هاى بس معروف جهان است كه بر آن شروح زيادى نوشته شده است و شايسته هر انسان عربى دانى است كه آن را حفظ كند.
* - براى هر كدام نسبت به اعمال خود درجه و رتبه‌اى است، پروردگار تو غافل از كارهاى آنان نيست. سوره انعام، آيه 132.
6- اصول كافى، ج 3، ص 131، باب عبادت، ح 5.
7- بحار الانوار، ج 17، ص 130.
8- نهج البلاغه، بخش حكمت، شماره 85.
9- اين كتاب اثرآيت الله سبحانى است، مباحث دهگانه‌اى را پيرامون شفاعت مطرح كرده است و در سال 1354 منتشر شده است .
10- مجمع البيان، ج 3، ص 35.
11- كشاف، ج 3، ص 435.
12- الدرالمنثور، ج 4، ص 197 - برهان، ج 2، ص 438 - 440.
13- و به اعتراف مورخان منصف اگر پيامبر درباره خاندان خود، به جاى سفارش به مودت و محبت، بر خلاف آن، توصيه كرده بود، بيش از اين مورد بى مهرى قرار نمى‌گرفتند، و نيز تاريخ زندگى طالبيها، حسنيها و حسينيها و موسويها گواه روشن بر كشتار بى رحمانه‌اى كه درباره آنان انجام گرفته است، و كافى است در اين مورد به كتاب «متقاتل الطالبيين» تأليف ابوالفرج اصفهانى متوفاى 356 مراجعه فرمائيد ؛ در اين كتاب، حوادث دردناك و تلخ فرزندان ابوطالب كه در گوشه و كنار جهان اسلام و يا در ميدان مبارزه با طوغوتها زمان كشته شده‌اند نگارش يافته است .
14- مفاتيح الغيب، ج 8، ص 498، ط مصر، 1308.
15- الاحكام السلطانيه، ص 82 - 86 علاقمندان به اين كتاب كه وظايف نقاب خاصه را از نقابت عامه جدا كرده است، مراجعه بفرمايند.
17- به سورها فتح آيه 8 و مزمل آيه 15 مراجعه شود.

منبع: تفسير منشور جاويد.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:54 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
واقعیت ‌بعثت از نگاه اهل بیت
واقعیت ‏بعثت از نگاه اهل بیت (ع)

نویسنده: على دوانى

بعثت پیغمبر اسلام یا برانگیخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتمیت، حساس‏‌ترین فراز تاریخ درخشان اسلام است. بعثت پیغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پیغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پیک وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غیب دریافت مى‌‏داشت، ولى مامور نبود که آن را به آگاهى خلق هم برساند.

میان مردم قریش و ساکنان مکه مرسوم بود که سالى یک ماه را به حالت گوشه گیرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏‌گذرانیدند. (1) درست روشن نیست که انگیزه آنها از این گوشه‏‌گیرى چه بوده است، اما مسلم است که این رسم در بین آنها جریان داشت و معمول بود.

نخستین فرد قریش که این رسم را برگزید و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پیغمبر اکرم بود که چون ماه رمضان فرا مى‏‌رسید، به پاى کوه حراء مى‏‌رفت، و مستمندان را که از آنجا مى‏‌گذشتند، یا به آنجا مى‏رفتند، اطعام مى‌‏کرد. (2)

به طورى که تواریخ اسلام گواهى مى‏‌دهد، پیغمبر نیز پیش از بعثت ‏به عادت مردان قریش، بارها این رسم را معمول مى‌‏داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏‌گرفت و به نقطه خلوتى مى‏رفت و به تفکر و تامل مى‏‌پرداخت.

در مدتى که بعدها در «حراء» به سر مى‌‏برد،غذایش نان «کعک‏» و زیتون بود، و چون به اتمام مى‏‌رسید، به خانه بازمى‌‏گشت و تجدید قوا مى‏‌کرد. گاهى هم همسرش خدیجه برایش غذا مى‌‏فرستاد. غذائى که در آن زمان‏‌ها مصرف مى‏‌شد، مختصر و ساده بود. (4)

پیغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى یک ماه در حرا به سر مى‏‌برد، و چون روز آخر باز مى‏‌گشت، نخست ‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏‌کرد، سپس به خانه مى‏‌رفت. (5)

کوه حراء امروز در حجاز به مناسبت این که محل بعثت پیغمبر بوده است «جبل النور» یعنى کوه نور خوانده مى‌‏شود. حراء در شمال شهر مکه واقع است و امروز تقریبا در آخر شهر در کنارجاده به خوبى دیده مى‌‏شود. کوه‏هاى حومه مکه اغلب به هم پیوسته است و از سمت ‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 کیلومترى مکه و کنار دریاى سرخ امتداد دارد.

این سلسله جبال که از یک سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمین «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى دیگر به طرف «مدینه‏» کشیده شده است، با دره‏‌ها و بیابان‏‌هاى خشک و سوزان و آفتاب طاقت ‏فرساى خود شاید بهترین نقطه‌‏اى است که آدمى را در اندیشه عمیق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعینات صورى و مادى فرو مى‌‏برد.

کوه نور از بلندترین کوه‏هاى اطراف مکه است، و جدا از کوه‏‌هاى دیگر به نحو بارزى سر به آسمان کشیده و خودنمائى مى‏‌کند. هرچه بیننده به آن نزدیک‏‌تر مى‏‌شود، مهابت و جلوه کوه بیشتر مى‏‌گردد. از آن بلندى در زمان خود پیغمبر قسمتى از خانه‏‌هاى مکه پیدا بود، و امروز قسمت زیادترى از شهر مکه پیداست. قله کوه نیز درپشت‏‌بام‏‌ها و از داخل اطاق‌‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏‌هاى مکه به خوبى پیدا است.

«غار حراء» که در قله کوه قرار دارد، بسیار کوچک و ساده است. در حقیقت غار نیست، تخته سنگى عظیم به روى دو صخره بزرگ‏‌ترى غلت‏ خورده و بدین گونه تشکیل دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدری است که انسان مى‏‌تواند وارد و خارج شود. کف آن هم بیش از یک متر و نیم براى نمازگزاردن جا ندارد.

غار حراء جایى نبوده که هرکس میل رفتن به آنجا کند، و محلى نیست که انسان بخواهد به آسانى در آن بیاساید. فقط یک چیز براى افراد دوراندیش در آنجا به خوبى به چشم مى‏‌خورد، و آن مشاهده کتاب بزرگ آفرینش و قدرت لایزال خداوند بى زوال است که در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افکنده و آسمان و زمین را به نحو محسوسى آرایش داده است! براساس تحقیقى که ما نموده‏ایم پیغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى کوه حراء فى‌‏المثل در خیمه به سر مى‏‌برده و رهگذران را پذیرائى مى‏‌کرده و فقط گاه‌گاهى به قله کوه مى‏‌رفته و به تماشاى جمال آفرینش مى‌‏پرداخته است که از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

به طورى که قبلا یادآور شدیم، پیغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح‏ال‌قدس گاهى تراوشاتى غیبى مى‌‏دیده و اسرارى بر آن حضرت مکشوف مى‏‌شده است. هنگامى که پانزده سال بیش نداشت، گاهى صدایى مى‌‏شنید، ولى کسى را نمى‌‏دید.

هفت ‏سال متوالى بود که نور مخصوصى مى‌‏دید و تقریبا شش سال مى‏‌گذشت که زمزمه‌‏اى را مى‏‌شنید، ولى درست نمى‌‏دانست موضوع چیست؟

چون این اخبار را براى همسرش خدیجه بازگو مى‏‌کرد، خدیجه مى‏‌گفت: «تو که مردى امین و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رئوف و خویى پسندیده دارى و در مهمان‏‌نوازى و تحکیم پیوند خویشاوندى سعى بلیغ مبذول مى‏‌دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نیست. (6)

هنگامى که به سن سى و هفت‏ سالگى میل به گوشه گیرى و انزواى از خلق پیدا کرد، چندین بار در عالم خواب، سروش غیبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏‌اى آگاه ساخت، بعدها نیز در پاى کوه حراء و میان راه‏‌هاى مکه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‌‏شنید ولى صاحب صدا را نمى‌دید!

در یکى از روزها که در دامنه کوه حراء گوسفندان عمویش ابوطالب را مى‏‌چرانید، شنید کسى از نزدیک او را صدا مى‏‌زند و مى‌‏گوید: یا رسول الله! ولى به هرجا نگریست کسى را ندید. چون به خانه آمد و موضوع را به خدیجه اطلاع داد، خدیجه گفت: امیدوارم چنین باشد. (7)

روز بیست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مکه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرمیده بود و مانند اوقات دیگر از آن بلندى به زمین و زمان و ایام و دوران و جهان و جهانیان مى‌‏اندیشید. مى‌‏اندیشید که خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهکار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرینش خلق نمده و همه گونه لیاقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چیز را برایش فراهم نموده تا او در سیر کمالی خود نانى به کف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قریش در این اندیشه‏‌ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عیش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چیزى نمى‏‌اندیشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون ‏بخت و نیازمند، تنها اندیشه‌‏اى است که آنها در سر مى‌‏پرورانند...

اینک «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏ سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فکر و اراده‏‌اش و استحکام قدرت تعقلش به سرحد کمال رسیده، و از هر نظر براى انجام مسؤولیت‏ بزرگ پیغمبرى آماده است. در تمام قلمرو عربستان و دنیاى آن روز جز او چه کسى بود که از جانب خداوند عالم شایستگى رهبرى خلق را داشته باشد؟

رهبرى که سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏‌هاى شرافتمند بر شخصیت ذاتى و تربیت‏ خانوادگى و سوابق درخشان و ملکات فاضله و صفات پسندیده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهیم بت ‏شکن خلیل خدا و اسماعیل ذبیح و فرزند هاشم سید و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قریش است. پدر در پدر و مادر در مادر شکوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتى کامل جسم و جان برخوردار بود که نتیجه وراثت صحیح و سالم است. وراثتى که پدران پاک و مادران پاک سرشت‏برایش باقى گذارده بودند. به طورى که دنیاى جاهلیت هم با همه پلیدى و تیرگى و تاریکیش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چیزى از شرافت و حسب و نسب او بکاهد. (8)

 

نگاهى به احادیث ‏بعثت

دراینجا باید اعتراف کرد که ماجراى بعثت پیغمبر با همه اهمیتى که داشته است، در تواریخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسیر قرآنى و احادیث اسلامى و تواریخ اولیه آمده است، عایشه همسر پیغمبر یا خواهرزادگان او عبدالله زبیر و عروة بن زبیر یا عمرو بن شرحبیل یا ابومیسره غلام پیغمبر، گفته‌‏اند: جبرئیل بر پیغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدایت؛ «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» و پیغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم؛ «ما انا بقارى‏» یا من خواننده نیستم؛ «لست‏ بقارى‏». جبرئیل سه بار پیغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏ بخواند!

در صورتى که: اولا جبرئیل از پیغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در یک حدیث که آن هم قابل اهمیت نیست. بیشتر مى‌‏گویند منظور جبرئیل این بوده که هرچه او مى‌‏گوید پیغمبر هم آن را تکرار کند. در این صورت باید از ناقلین این احادیث پرسید: آیا پیغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آیه کوتاه اول سوره اقرا یعنى؛ «اقرا باسم ربک الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم‏» را همان طور که جبرئیل آیه آیه مى‏‌خوانده او هم تکرار کند؟ این کار براى یک کودک پنج ‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قریش!

از این گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئیل امین آیات قرآنى را بر پیغمبرنازل کرده است آن را آهسته تلفظ مى‏‌نموده و همان دم در سینه پیغمبر نقش مى‌‏بسته است. بنابراین هیچ لزومى نداشته که هرچه را جبرئیل مى‏‌گفته است پیامبر مانند بچه مکتبى تکرار کند تا آن را از حفظ نماید، و فراموش نکند!

ثانیاً کسانى که بعثت را بدین گونه نقل کرده‏‌اند هیچ کدام از نظر شیعیان قابل اعتماد نیستند. عایشه همسر پیغمبر هم که شیعه و سنى ماجراى بعثت را در کلیه منابع تفسیر و حدیث و تاریخ اسلامى بیشتر از وى نقل کرده‌‏اند، پنج ‏سال بعد از بعثت متولد شده و از کسى هم نقل نمى‏‌کند، بلکه حدیث وى به اصطلاح مرسل است که قابل اعتماد نیست، و از پیش خود مى‏‌گوید: آغاز وحى چنین و چنان بوده است.

ثالثاً معلوم نیست جمله «بخوان به نام خدایت‏» که در ترجمه آیه اول درهمه تفسیرهاى اسلامى اعم از سنى و شیعى آمده است ‏یعنى چه؟ از حفظ بخواند، یا از رو بخواند؟ و گفتم که هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعاً مگر خدا و جبرئیل نمى‌‏دانسته‌‏اند پیغمبر درس نخوانده بود و چیز نمى‌‏نوشته که دو بار از وى مى‏‌خواهند بخواند؟ و چون پیغمبر مى‏‌گوید: نمى‏‌توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏‌توان توجیه کرد؟ آیا اگر کسى را فشار دادند باسواد مى‏‌شود؟ این معنا درباره پیغمبران پیشین بى ‏سابقه بوده است تا چه رسد به پیامبر خاتم (صلى الله علیه و آله)!!

خامساً هیچ کدام از مفسران اسلامى نگفته‌‏اند چرا اولین سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحیم‏» نداشته است! بلکه همگى گفته‏‌اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آیه اوایل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربک الذى خلق‏» تا «ما لم یعلم‏».

سادساً دنباله حدیث عایشه و دیگران که مى‏‌گوید: «وقتى پیغمبر از کوه حراء برگشت‏ سخت مضطرب بود! و چون به نزد خدیجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانید، مرا بپوشانید. و او را پوشانیدند، و پس ازآن ماجرا را براى خدیجه نقل کرد و گفت: «از سرنوشت‏ خود هراسانم‏» و «خدیجه او را برد نزد پسر عمویش ورقة بن نوفل که نصرانى شده بود، و تورات و انجیل را مى‌‏نوشت و آن پیر کهن سال نابینا گفت: اى خدیجه! آنچه او دیده است همان پیک مقدسى است که بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پیامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقید شیعه سید عبدالحسین شرف الدین عاملى در کتاب پرارج «النص والاجتهاد» تنها کسى است که براى نخستین بار متوجه قسمتى از اشکالات این حدیث ‏شده و مى نویسد: «مى‌‏بینید که این حدیث (حدیث عایشه) صریحا مى‏‌گوید پیغمبر بعد از همه این ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن که فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بیم و هراسى که پیدا کرده نیاز به همسرش داشت که او را تقویت کند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگین نابیناى جاهل مسیحى بوده است که قدم او را راسخ کند، و دلش را از اضطراب و پریشانى در آورد! محتواى این حدیث ضلالت و گمراهى است. آیا شایسته پیغمبر است که از خطاب فرشته سر در نیاورد؟ بنابراین حدیث عایشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حدیث دیگر مى‏‌گوید: «پیغمبر چنان از برخورد با جبرئیل بیمناک شده بود که مى‏‌خواست‏ خود را از کوه به زیر بیندازد»، یعنى حالت ‏شبیه بیمارى صرع! در روایت دیگر هم مى‌‏گوید: «تختى مرصع روى کوه حراء گذاشته شد، و تاجى مکلل به جواهر بر سر پیغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد که تو خاتم انبیا هستى‏»! و چیزهاى دیگر که بازگو کردن آن چندش ‏آور است.

راستى چقدر باعث تاسف است که پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و بعثت‏ خاتم انبیا چه سان انجام گرفته است؟!! این کوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شیعه و سنى است که در این قرون متمادى غفلت نموده و به تحقیق پیرامون آن نپرداخته‌‏اند، و فقط به ذکر و تکرار گفتار عایشه و دیگران اکتفا نموده‏‌اند!

ما پس از نقدى که دانشمندان عالى‏ مقام شیعه سید شرف الدین عاملى بر یکی از حدیث‏ بعثت (حدیث عایشه) نوشته و توفیق ترجمه آن را یافتیم، به قسمت عمده‌‏اى از تفسیر و حدیث و تاریخ سنى وشیعى مراجعه نمودیم، و با کمال تاسف به این نتیجه رسیدیم که احادیث‏ بعثت کاملا مغشوش است، و بیشتر آنها از راویان عامه است، که نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احادیث نیز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شیعه و سنى است، و اسناد آن نیز مخدوش مى‏‌باشد.

 

ایراد ما به احادیث‏ بعثت

کلیه این احادیث که نخست از طریق اهل تسنن نقل شده و در کتاب‏‌هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به کتب شیعه هم سرایت کرده است، از درجه اعتبار ساقط مى‏‌باشد. در اینجا به چند نکته آن اشاره مى‏‌کنیم، و تفصیل را به کتاب «شعاع وحى برفراز کوه حراء» که براى نخستین بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت ‏برداشته است، ارجاع مى‏‌دهیم.

1- چنان که گفتیم پیغمبر از زمان کودکى و ایام جوانى تا سى و هفت‏ سالگى، بارها علائمى مى‌‏دید که از آینده درخشان او خبر مى‌‏داد. مانند ابری که برسر او سایه افکنده بود، و خبرى که راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پیغمبرى او به عمویش ابوطالب داد، و آنچه روح القدس به وى مى‏‌گفت، و صداهایى که مى‏‌شنید. بنابراین هیچ معنا ندارد که هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئیل این طور دست و پاى خود را گم کند، و نداند که چه اتفاقى افتاده است، و باید ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پیغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مکه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به این حقیقت چگونه او پس از اعلام نبوت دچار وحشت و تردید شده و به همسرش خدیجه متوسل مى‏‌شود که او را بگیرد تا به زمین نیفتد یا تقویت کند که از شک و تردید به در آید؟

3- آیا پس از دیدن پیک وحى و آوردن پنج آیه قرآن و اعلام این که تو پیغمبر خدایى و من جبرئیل هستم، و مشاهده جبرئیل با آن عظمت، دیگر جاى این بود که پیغمبر درباره وحى آسمانى و تکلیف خود دچار تردید شود، یا احتمال دهد موضوع حقیقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و سایر تشریفات تعینات صورى است و تناسب با سلاطین و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت که باید با کمال سادگى و دور از هرگونه تشریفات مادى انجام گیرد. دور نیست که سازندگان این حدیث ‏به تقلید از تاج ‏گذارى پادشاهان ایران، خواسته‌‏اند براى پیغمبر عربى هم در عالم خیال چنین صحنه‏‌اى بسازند!

 

واقعیت‏ بعثت از دیدگاه شیعه

ماجراى بعثت‏ بدان گونه که قبلا گذشت موضوعى نبود که یک فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏ برد که خاتم انبیا چگونه به مقام عالى پیغمبرى رسیده است. ما پس از بررسى‌‏هاى لازم از مجموع نقل‌‏ها به این نتیجه رسیده‌‏ایم که آنچه در منابع شیعه و احادیث‏ خاندان نبوت رسیده است، واقعیت‏ بعثت را چنان روشن مى‌‏سازد که هیچ یک از اشکالات گذشته مورد پیدا نمى‏‌کند.

از جمله احادیثى که بازگو کننده حقیقت‏ بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏‌سازد، روایتى است که ذیلا از لحاظ خوانندگان مى‌‏گذرد:

پیشواى دهم ما حضرت امام هادى (علیه السلام) مى‌‏فرماید: «هنگامى که محمد (صلى الله علیه و آله) ترک تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشیده بودبه مستمندان بخشید، هر روز به کوه حراء مى‌‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏‌نگریست، و شگفتى‌‏هاى رحمت و بدایع حکمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏‌داد. به اطراف آسمان‏‌ها نظر مى‏‌دوخت، و کرانه‌‏هاى زمین و دریاها، دره‏‌ها ، دشت‏‌ها و بیابان‏‌ها را از نظر مى‏‌گذرانید، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏‌آموخت. ازآنچه مى‏‌دید، به یاد عظمت‏ خداى آفریننده مى‌‏افتاد. آن گاه با روشن بینى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏‌وزید. چون به سن چهل سالگى رسید خداوند نظر به قلب وى نمود، دل او را بهترین و روشن‌ترین و نرم‌ترین دل‌ها یافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد دره‌اى آسمان‏‌ها گشوده گردد. محمد (صلى الله علیه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏‌نگریست، سپس خدا به فرشتگان امر کرد فرود آیند، و آنها نیز فرود آمدند، و محمد (صلى الله علیه و آله) آنها را مى‌‏دید. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏‌ها به سر محمد (صلى الله علیه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله علیه و آله) به جبرئیل که در هاله‏‌اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئیل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تکان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئیل گفت: «نام خدایت را بخوان که جهان و جهانیان را آفرید. خدائى که انسان را از ماده پست آفرید (نطفه). بخوان که خدایت ‏بزرگ است. خدایى که با قلم دانش آموخت و به انسان چیزهایى یاد داد که نمى‏‌دانست‏». پیک وحى، رسالت‏ خود را به انجام رسانید، و به آسمان‌‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله علیه و آله) نیز از کوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسیله وحى دیده بود که از شکوه و عظمت ذات حق حکایت مى‏‌کرد، بى‏هوش شد، و دچار تب گردید.

از این که مبادا قریش و مردم مکه نبوت او را تکذیب کنند، و به جنون و تماس با شیطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او از روز نخست‏ خردمندترین بندگان خدا و بزرگترین آنها بود. هیچ چیز مانند شیطان و کارهاى دیوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏‌دانست.

در این وقت‏ خداوند اراده کرد به وى نیروى بیشترى عطا کند، و به دلش قدرت بخشد. بدین منظور کوه‌‏ها و صخره‏‌ها و سنگلاخ‌ها رار براى او به سخن در آورد. به طورى که به هر کدام مى‏‌رسید، به وی اداى احترام مى‌‏کردند. و مى‌‏گفتند: السلام علیک یا حبیب الله! السلام علیک یا ولى الله! السلام علیک یا رسول الله! اى حبیب خدا مژده باد که خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها که پیش از تو بوده‏‌اند، و آنها که بعدها مى‏‌آیند برتر و زیباتر و پرشکوه‌‏تر و گرامى‏‌تر گردانیده است.

از این که مبادا قریش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زیرا بزرگ کسى است که خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراین از تکذیب قریش و سرکشان عرب ناراحت مباش که به زودی خدایت تو را به عالى‏‌ترین مقام خواهد رسانید، و بالاترین درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نیز پیروانت ‏به وسیله جانشین تو على بن ابی‌طالب (علیه السلام) ازنعمت وصول به دین حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‌‏گردند. دانش‏‌هاى تو به وسیله دروازه شهر حکمت و دانشت على بن ابیطالب در میان بندگان و شهرها و کشورها منتشر مى‏‌گردد.

به زودى دیدگانت‏ به وجود دخترت فاطمه (سلام الله علیها) روشن مى‏‌شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسین که سروران بهشتیان خواهند بود، پدید مى‌‏آیند.

به زودی دین تو در نقاط مختلف جهان گشترش مى‌‏یابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند یافت. لواى حمد را به دست تو مى‌‏دهیم، و تو آن را به برادرت على مى‌‏سپارى. پرچمى که در سراى دیگر همه پیغمبران و صدیقان و شهیدان در زیر آن گرد مى‌‏آیند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پیش خود گفتم: «خدایا! این على بن ابی‌طالب که او را به من وعده مى‏‌دهى کیست؟ آیا او پسر عم من است؟ ندا رسید اى محمد! آرى، این على بن ابی‌طالب برگزیده من است که به وسیله او این دین را پایدار مى‏‌گردانم، و بعد از تو برهمه پیروانت‏ برترى خواهد داشت. (12)

در این حدیث همه چیز راجع به آغاز کار پیغمبر گفته شده است. جاى تعجب است که مفسران اسلامى به خصوص مفسران شیعه از این حدیث‏ شریف و نقل آن درتفسیر سوره اقرا غافل مانده‌‏اند، با این که نکات جالب و تازه‏‌اى از تاریخ حیات پیغمبر را بازگو مى‌‏کند، که مى باید مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏‌کنید که پیغمبر بدون هیچ گونه تشریفات مادى یا اشکالاتى که در احادیث اهل تسنن بود، به مقام عالى پیغمبرى رسید. با قدم‏‌هایى شمرده و دیدى وسیع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همین که وارد خانه شد پرتوى از نور و بویى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خدیجه پرسید این چه نورى است؟ پیغمبر فرمود: این نور نبوت است. اى خدیجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پیغمبر ماجراى بعثت را چنان که اتفاق افتاده بود براى خدیجه شرح داد و افزود که جبرئیل به من گفت: «از این لحظه تو پیغمبر خدایى‏».

خدیجه که از سال‌ها پیش هاله‌‏اى از نور نبوت درسیما درخشان همسر محبوب خود دیده و از کردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دیر زمانى است که من در انتظار چنین روزى به سر برده‌‏ام، و امیدوار بودم که روزى تو رهبر خلق و پیغمبر این مردم شوى. (13)

بدین گونه محمد بن عبدالله برازنده‌‏ترین مردم قریش که سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملکات فاضله و سجایاى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز کوه حراء از جانب خداوند یکتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزیده شد، و خاتم انبیا گردید.

 

نظر ما پیرامون بعثت پیغمبر (صلّی الله علیه و آله)

نکته اساسى که قرآن در نزول وحى به پیغمبر بازگو مى‏‌کند، و متاسفانه کسى توجه نکرده است، این است که همه مفسران اسلامى نوشته‌‏اند، و در تمام احادیث نیز هست که در روز بعثت فقط پنج آیه آغاز سوره «اقرا» بر پیغمبر نازل شد.

این پنج آیه از «اقرا باسم ربک الذى خلق‏» آغاز مى‌‏گردد. و به «مالم یعلم‏» ختم می‌شود. هیچ کس نگفته است «بسم الله‏» این سوره کى نازل شده؟ و آیا نخستین سوره قرآن بسم الله داشته است‏یا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‌‏اند، و اگر نداشته است آیا بعدها آمده است، یا طور دیگر بوده؟ همگى سؤالاتى است که پاسخى براى آن نمى‏‌بینیم.

ما پس از تحقیقات زیاد به این نتیجه رسیده‌‏ایم که جبرئیل از پیغمبر خواست آیه «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را که در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربک‏» نیز به همین معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرین زائده است‏ یعنى معنا ندارد و فقط براى زینت در کلام است. درحقیقت جبرئیل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحیم‏» از آن حضرت خواست که نام خدا یعنى بسم الله الرحمن الرحیم را قرائت کند. و آن را به زبان آورد. ولى چون پیغمبر در آغاز کار و اولین برخورد با پیک وحى نمى‌‏دانست نحوه قرائت نام خدا که جبرئیل از وى مى‌‏خواست چگونه است، پرسید: ما اقرا؟ یعنى؛ چه بخوانم، و نام خدا که باید قرائت کنم چیست و ترکیب آن چگونه است؟ جبرئیل بار دیگر تکرار کرد و گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذی خلق -» یعنى نام خدایت را قرائت کن و بگو بسم الله الرحمن الرحیم.

در این مورد چند حدیث معتبر و بسیار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شیعه هست که از هر نظر جالب مى‌‏باشد. ولى جاى کمال تاسف است که چرا مفسران ما این دو حدیث را در تفسیر سوره «اقرا» نیاورده‏‌اند. حدیث اول درکتاب «کافى‏» باب (فضل قرآن) است که امام صادق (علیه السلام) مى‌‏فرماید: «نخستین چیزى که بر پیغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک بود»!

حدیث دوم در «عیون اخبارالرضا» شیخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (علیه السلام) روایت مى‌‏کند که فرمود: «اولین بار که جبرئیل بر پیغمبر (صلّى الله علیه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشیطان الرجیم - بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذى خلق ...»

حدیث ‏سوم در «محاسن برقى‏» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روایت مى‌‏کند که گفت‏ حضرت صادق (علیه السلام) قرمود: هیچ کتابى ازآسمان نازل نشد مگر این که در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. (14)

با توجه به این سه حدیث ارزنده و گویا، مى‏‌گوییم که پیک وحى الهى سوره اقرا را به عکس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت ‏با شش آیه آورد: آیه اول همان «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود. و از پیغمبر خواسته بود همان آیه اول یعنى؛ «بسم الله الرحمن الرحیم‏» را قرائت کند، یعنى قبل از هر چیز «بسم الله‏» بگوید و سرآغاز کارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه که خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربک‏» یعنى؛ نام خدایت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهیم قمى در تفسیرش، پیغمبر پرسید چه بخوانم؟ جبرئیل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحیم - اقرا بسم ربک الذى خلق‏». یعنى نام خدا را که مامور هستى بخوانى، همین «بسم الله الرحمن الرحیم‏» است، و پیغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستین بار خواند و با آن آشنا شد. همان که خود پیغمبر بعدها به ما دستورداده است که هیچ کارى را آغاز نکنید مگر این که اول بگویید: «بسم الله الرحمن الرحیم‏».

آرى، هنگامى که حقایق اسلامى را برگزیدگان الهى بیان کنند، چنین خواهد بود، که مردم بى‏‌خبر را با آنچه واقعیت دارد آشنا مى‌‏سازند.

به عبارت روشن‌‏تر آنچه خداوند به وسیله جبرئیل در آغاز وحى و اولین لحظه پیغمبرى خاتم انبیا (صلى الله علیه و آله) ازآن حضرت خواسته بود به زبان آورد و قرائت کند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم‏» بود! بقیه آیات همان طور که پیک وحى می خواند مانند موارد بعدی دردم در سینه مقدس آن حضرت نقش مى‏‌بست و دیگر نیازى به تکرار پیغمبر نداشت تا از حفظ کند. این بود واقعیت‏ بعثت از زبان ائمه اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)، و توضیح ما به طور اجمال.

 

پى‌‏نوشت‌ها:

1- سیره ابن هشام - ج 1 ص 154 سیره ابن هشام که آن را قدیمی‌ترین تاریخ حیات پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله دانسته‌‏اند، تلخیص از «سیره النبى ص‏» تالیف محمد بن اسحاق بن یسار مطلبى متوفاى سال 151 ه است که ابن حجر عسقلانى شافعى در کتاب «تقریب‏» رمى به تشیع او نموده است. ابن هشام، یعنى عبدالملک بن هشام حمیرى، خود در سال 218 ه وفات یافته است.)
2- سیره حلبه - ح 1 ص 381
3- همان کتاب - ج 1 ص 382
4- همان کتاب - ج 1 ص 382
5- تاریخ طبرى - ج 3 ص 1149 - سیره ابن هشام، ج 1 ص 155
6- سیره حلبیه - ج 1 ص 380 - 391
7- مناقب ابن شهر آشوب - ج 1 ص 44
8- در زیارت وارث حضرت سید الشهداء امام حسین علیه السلام مى‏‌خوانیم که: «گواهى مى‌‏دهم تو نورى بودى در صلب‏‌هاى شامخ پدرانت و رحم‏‌هاى پاک مادرانت، به طورى که ایام جاهلیت نتوانست آن را با اخلاق و آداب و رسوم پلید خود آلوده سازد، و چهره درخشان آن را دگرگون گرداند».
9- حدیث عایشه درباره آغاز وحى که مستند همگى دانشمندان سنى و شیعى است در جزء اول «صحیح بخارى‏» و تفسیر سوره اقرا جزء سوم آن، و باب ایمان «صحیح مسلم نیشابورى‏» و تفسیر سوره اقرا در «صحیح ترمذى‏» و سنن نسائى آمده است.
10- کتاب «اجتهاد در مقابل نص‏» ترجمه النص و الاجتهاد مرحوم شرف الدین به قلم نویسنده این سطور - ص 412
11- «سیره حلبیه‏» جلد اول از33 تا 42
12- «بحار الانوار» علامه مجلسى - ج 18 ص 205 و ج 17 ص 309 چاپ جدید.
13- مناقب ابن شهر اشوب ج 1 ص 36
14- مفاخر اسلام - تالیف نویسنده - ج 1 ص 368

منبع: کتاب تاریخ اسلام

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:54 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
صد جرعه از کلام آفتاب
صد جرعه از کلام آفتاب

 

از جملات كوتاه رسول رحمت ( صلی الله علیه و آله و سلم )

1 . هر چه فرزند آدم پيرتر مى شود , دو صفت در او جوانتر مى گردد : حرص و آرزو .
2 . دو گروه از امت من هستند كه اگر صلاح يابند , امت من صلاح مى يابد و اگر فاسد شوند , امت من فاسد مى شود : علما و حكام .
3 . شما همه شبان و مسؤول نگاهبانى يكديگريد .
4 . نمى توان همه را به مال راضى كرد اما به حسن خلق , مى توان .
5 . نادارى بلاست , از آن بدتر , بيمارى تن , و از بيمارى تن دشوارتر , بيمارى دل .
6 . مؤمن , همواره در جستجوى حكمت است .
7 . از نشر دانش نمى توان جلو گرفت .
8 . دل انسانى همچو پرى است كه در بيابان به شاخه درختى آويزان باشد , از وزش بادها دائم در انقلاب است و زير و رو مى شود .
9 . مسلمان آن است كه مسلمانان از دست و زبان او در آسايش باشند .
10 . رهنماى به كار نيك , خود كننده آن كار است .
11 . هر دل سوخته اى را عاقبت پاداشى است .
12 . بهشت زير قدمهاى مادران است .
13 . در رفتار با زنان , از خدا بترسيد و آنچه درباره آنان شايد , از نيكى دريغ ننمائيد .
14 . پروردگار همه يكى است و پدر همه يكى . همه فرزند آدميد و آدم از خاك است . گرامى ترين شما نزد خداوند , پرهيزكارترين شماست .
15 . از لجاج بپرهيزيد كه انگيزه آن , نادانى و حاصل آن , پشيمانى است .
16 . بدترين مردم كسى است كه گناه را نبخشد و از لغزش چشم نپوشد و باز از او بدتر كسى است كه مردم از گزند او در امان و به نيكى او اميدوار نباشند .
17 . خشم مگير و اگر گرفتى , لختى در قدرت كردگار بينديش .
18 . چون تو را ستايش كنند , بگو اى خدا مرا بهتر از آنچه گمان دارند بساز و آنچه را از من نمى دانند بر من ببخش و مرا مسؤول آنچه مى گويند قرار مده .
19 . به صورت متملقين , خاك بپاشيد .
20 . اگر خدا خير بنده اى را اراده كند , نفس او را واعظ و رهبر او قرار مى دهد .
21 . صبح و شامى بر مؤمن نمى گذرد مگر آنكه بر خود گمان خطا ببرد .
22 . سخت ترين دشمن تو , همانا نفس اماره است كه در ميان دو پهلوى تو جا دارد .
23 . دلاورترين مردم آن است كه بر هواى نفس , غالب آيد .
24 . با هواى نفس خود نبرد كنيد تا مالك وجود خود گرديد .
25 . خوشا به حال كسى كه توجه به عيوب خود , او را از توجه به عيوب ديگران باز دارد .
26 . راستى به دل آرامش مى بخشد و از دروغ , شك و پريشانى مى زايد .
27 . مؤمن آسان انس مى گيرد و مأنوس ديگران مى شود .
28 . مؤمنين همچو اجزاء يك بنا , همديگر را نگاه مى دارند .
29 . مثل مؤمنين در دوستى و علقه به يكديگر , مثل پيكرى است كه چون عضوى از آن به درد بيايد , باقى اعضا به تب و بى خوابى دچار مى شوند .
30 . مردم مانند دندانه هاى شانه , با هم برابرند .
31 . دانش جوئى بر هر مسلمانى واجب است .
32 . فقرى سخت تر از نادانى و ثروتى بالاتر از خردمندى و عبادتى والاتر از تفكر نيست .
33 . از گهواره تا به گور , دانشجو باشيد .
34 . دانش بجوئيد گرچه به چين باشد .
35 . شرافت مؤمن در شب زنده دارى و عزت او در بى نيازى از ديگران است .
36 . دانشمندان , تشنه آموختن اند .
37 . دلباختگى , كر و كور مى كند .
38 . دست خدا با جماعت است .
39 . پرهيزكارى , جان و تن را آسايش مى بخشد .
40 . هر كس چهل روز به خاطر خدا زندگى كند , چشمه حكمت از دلش به زبان جارى خواهد شد .
41 . با خانواده خود بسر بردن , از گوشه مسجد گرفتن , نزد خداوند پسنديده تر است .
42 . بهترين دوست شما آن است كه معايب شما را به شما بنمايد .
43 . دانش را به بند نوشتن در آوريد .
44 . تا دل درست نشود , ايمان درست نخواهد شد و تا زبان درست نشود , دل درست نخواهد بود .
45 . تا عقل كسى را نيازموده ايد , به اسلام آوردن او واقعى نگذاريد .
46 . تنها به عقل مى توان به نيكيها رسيد . آنكه عقل ندارد از اين تهى است .
47 . زيان نادانان , بيش از ضررى است كه تبهكاران به دين مى رسانند .
48 . هر صاحب خردى از امت مرا چهار چيز ضرورى است : گوش دادن به علم , به خاطر سپردن و منتشر ساختن دانش و بدان عمل كردن .
49 . مؤمن از يك سوراخ , دوبار گزيده نمى شود .
50 . من براى امت خود , از بى تدبيرى بيم دارم نه از فقر .
51 . خداوند زيباست و زيبائى را دوست مى دارد .
52 . خداوند , مؤمن صاحب حرفه را دوست دارد .
53 . تملق , خوى مؤمن نيست .
54 . نيرومندى به زور بازو نيست , نيرومند كسى است كه بر خشم خود غالب آيد .
55 . بهترين مردم , سودمندترين آنان به حال ديگرانند .
56 . بهترين خانه شما آن است كه يتيمى در آن به عزت زندگى كند .
57 . چه خوب است ثروت حلال در دست مرد نيك .
58 . رشته عمل , از مرگ بريده مى شود مگر به سه وسيله : خيراتى كه مستمر باشد , علمى كه همواره منفعت برساند , فرزند صالحى كه براى والدين دعاى خير كند .
59 . پرستش كنندگان خدا سه گروهند : يكى آنان كه از ترس , عبادت مى كنند و اين عبادت بردگان است , ديگر آنان كه به طمع پاداش , عبادت مى كنند و اين عبادت مزدوران است , گروه سوم آنان كه به خاطر عشق و محبت , عبادت مى كنند و اين عبادت آزادگان است .
60 . سه چيز نشانه ايمان است : دستگيرى با وجود تنگدستى , از حق خود به نفع ديگرى گذاشتن , به دانشجو علم آموختن .
61 . دوستى خود را به دوست ظاهر كن تا رشته محبت محكمتر شود .
62 . آفت دين سه چيز است : فقيه بدكار , پيشواى ظالم , مقدس نادان .
63 . مردم را از دوستانشان بشناسيد , چه , انسان همخوى خود را به دوستى مى گيرد .
64 . گناه پنهان , به صاحب گناه زيان مى رساند , گناه آشكار , به جامعه .
65 . در بهبودى كار دنيا بكوشيد اما در كار آخرت چنان كنيد كه گوئى فردا رفتنى باشيد .
66 . روزى را در قعر زمين بجوئيد .
67 . چه بسا كه از خودستائى , از قدر خود مى كاهند و از فروتنى , بر مقام خود مى افزايند .
68 . خدايا ! فراخترين روزى مرا در پيرى و پايان زندگى كرامت فرما .
69 . از جمله حقوق فرزند بر پدر اين است كه نام نيكو بر او بگذارد و نوشتن به او بياموزد و چون بالغ شد , او را همسر انتخاب كند .
70 . صاحب قدرت , آن را به نفع خود به كار مى برد .
71 . سنگين ترين چيزى كه در ترازوى اعمال گذارده مى شود , خوشخوئى است .
72 . سه امر , شايسته توجه خردمند است : بهبودى زندگانى , توشه آخرت , عيش حلال .
73 . خوشا كسى كه زيادى مال را به ديگران ببخشد و زيادى سخن را براى خود نگاهدارد .
74 . مرگ , ما را از هر ناصحى بى نياز مى كند .
75 . اينهمه حرص حكومت و رياست و اينهمه رنج و پشيمانى در عاقبت ! .
76 . عالم فاسد , بدترين مردم است .
77 . هر جا كه بدكاران حكمروا باشند و نابخردان را گرامى بدارند , بايد منتظر بلائى بود .
78 . نفرين باد بر كسى كه بار خود را به دوش ديگران بگذارد .
79 . زيبائى شخص , در گفتار اوست .
80 . عبادت , هفت گونه است كه از همه والاتر , طلب روزى حلال است .
81 . نشانه خوشنودى خدا از مردمى , ارزانى قيمتها و عدالت حكومت آنهاست .
82 . هر قومى شايسته حكومتى است كه دارد .
83 . از ناسزا گفتن , بجز كينه مردم , سودى نمى برى .
84 . پس از بت پرستيدن , آنچه به من نهى كرده اند , در افتادن با مردم است .
85 . كارى كه نسنجيده انجام شود , بسا كه احتمال زيان دارد .
86 . آنكه از نعمت سازش با مردم محروم است , از نيكيها يكسره محروم خواهد بود .
87 . از ديگران چيزى نخواهيد گرچه يك چوب مسواك باشد .
88 . خداوند دوست ندارد كه بنده اى را بين يارانش , با امتياز مخصوص ببيند .
89 . مؤمن , خنده رو و شوخ است , و منافق , عبوس و خشمناك .
90 . اگر فال بد زدى , به كار خود ادامه بده و اگر گمان بد بردى , فراموش كن و اگر حسود شدى , خوددار باش .
91 . دست يكديگر را به دوستى بفشاريد كه كينه را از دل مى برد .
92 . هر كه صبح كند و به فكر اصلاح كار مسلمانان نباشد , مسلمان نيست .
93 . خوشروئى كينه را از دل مى برد .
94 . مبادا كه ترس از مردم , شما را از گفتن حقيقت باز دارد ! .
95 . خردمندترين مردم , كسى است كه با ديگران بهتر بسازد .
96 . در يك سطح زندگى كنيد تا دلهاى شما در يك سطح قرار بگيرد . با يكديگر در تماس باشيد تا بهم مهربان شويد .
97 . هنگام مرگ , مردمان مى پرسند از ثروت چه باقى گذاشته ؟ فرشتگان مى پرسند از عمل نيك چه پيش فرستاده ؟ .
98 . منفورترين حلالها نزد خداوند , طلاق است .
99 . بهترين كار خير , اصلاح بين مردم است .
100 . خدايا مرا به دانش , توانگر ساز و به بردبارى , زينت بخش و به پرهيزكاري , گرامي بدار و به تندرستي , زيبايي ده.
منبع: سيرى در سيره نبوى

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:54 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
چهل حدیث سیره نبوی
چهل حدیث سیره نبوی

 

مقدمه

امام سجاد عليه السلام فرمود:
«الا و ان ابغض الناس الي الله من يقتدي بسنه امام و لا يقتدي بأعماله.»
هشدار که منفورترين مردم نزد پروردگار, کسي است که شيوه امامي را پيروي کند ولي از سيره عملي او پيروي ننمايد.
براي«چگونه بودن»نياز به الگو داريم و نقش الگو در تربيت چنان روشن است که نيازي به بيان و توضيح نيست.
آنچه در اين الگوگيري و اسوه يابي و تأسي به اخلاق اولياء کارساز است,آشنايي با جزئيات صفات و رفتار آن حضرات است, نه کليات.
خوشبختانه در کتب حديث و سيره, نمونه هاي رفتاري پيامبر و امامان بصورت ريز وجزئي آمده است که آشنايي با آنها بسيار سودمند است و گامي جهت خودسازي و تعالي بخشيدن به جامعه است انسان در ديد ژرف نگر, اسلام, بيابان گردي سرگردان و گمگشته اي درتاريکزار زندگي نيست. او کشتي شکسته اي شور بخت و نااميد و اسيرموجهاي بيمزا و هراس آفرين نميباشد.
بلکه موجودي مسؤول است که با مقصد و مقصودي مشخص, با زاد وتوشه اي کامل و راهنماياني دروني و بروني به سفري پرداخته که از صحراي عدم آغاز ميشود و تا بار يافتن به لقاء الهي ادامه دارد.
تمامي نيروهاي خلقت, انسان را در اين سفر صادقانه ياري ميکنند و خدا با لطف بيکران خويش به هدايت او از راههاي گوناگون پرداخته است وبهترين جايگاه جاودانه را در سراي آخرت براي او مهيا کرده است.
انسان براي به دست آوردن نيک بختي خويش و سعادتمندي جامعه و رضايت خداوند بايد در طول اين سفر چگونه زيستن را بياموزد و اين آموزه ها را در زندگي خويش بکار گمارد.
اسلام عزيز براي پاسخگويي بدين سؤال بسيار اساسي دو شيوه را دنبال نموده است:

الف: بيان احکام و دستورهاي زندگي از آغاز تا فرجام

ب: ارائه الگوهاي تربيتي و نمونه هاي عيني کمال بر اساس همين شيوه دوم در قرآن مجيد بارها از پيامبران و ديگر انسانهاي والا سخن به ميان آمده است, و از جنبه هاي الگويي آنان ستايش شده تا ديگران نيز به آنان تأسي بجويند.
در مکتب حياتبخش تشيع(اسلام راستين)معرفي اين الگوهاي الهي گسترده تر است و پيشوايان معصوم که بهترين اسوه ها و الگوهاي زندگي هستند فرا روي چشمان باز و دلهاي آگاه قرار دارند تا آنانکه مسئوليت الهي و رسالت انساني خويش را درک کرده اند و تصميم براي رسيدن به چکادهاي فرازمند فضيلت و کمال دارند با درس گرفتن از آنان زيستني شرافتمندانه که سعادت دنيا و آخرت را تأمين ميکند در پيشگيرند.
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و امامان معصوم عليه السلام اسوهبشريتاند و تبعيت عملي از آنان رهنمون کمالجويان است.
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:
«ادبني ربي فاحسن تأديبي»
خداوند مرا تأديب کرده و ادبم را نيکو ساخته است.
ويژگي سيره معصومين در اين است که مورد پسند و قبول پروردگار است وبا اطمينان ميتوان از آن پيروي کرد.
اکنون به عنوان نمونه اي از درياي مواج و گرانقدر روايات, چهل حديث ازسيره هر يک از معصومين عليه السلام به پيشگاه امت اسلامي عرضه ميشود. اميد که همه ما را چراغ راه و ره توشه سفري باشد باري رسيدن به سعادت دنيا و نيکبختي آخرت.
در اين چهل حديث, از ميان انبوه روايات مربوط به سيره پيامبرصلي الله عليه و آله به گزينش پرداخته ايم و از آن بوستان با صفا و دل انگيز, دسته گلي براي شما چيده و ارمغان آورده ايم, باشد که مطالعه آن, چشم دلمان را روشنتر سازد و رفتار حضرت رسالت, الگوي زيستن ما شود و رشته جانمان به عشق نبوي پيوسته تر گردد, تا از اين راه به آن «حبيب خدا»نزديکتر شويم.
قال الله تبارک و تعالي:
«لقد کان لکم في رسول الله اسوه حسنه»
(احزاب, آيه 2)
براي شما در پيامبر خدا(و رفتار و اخلاق او)سر مشقي نيکوست.
بندگي
قال الصادق عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يأکل اکل العبد و يجلس جلسه العبد و يعلم أنه عبد.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم مانند بنده غذا ميخورد و مانند بنده مينشست و ميدانست که بنده است.
بحارالانوار, ج 16, ص 262.
سجود
قال الباقر عليه السلام:
«ما استيقظ رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم من نوم الاخر لله ساجدا.»
امام باقر عليه السلام فرمود:
هيچگاه پيامبر خدا از خواب بيدار نشد, مگر اينکه سر به خاک نهاده, براي خدا سجده ميکرد.
مکارم الاخلاق, ص 39.
جاذبه نماز
قال علي عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم لا يؤثر علي الصلوه عشاء و لاغيره و کان اذا دخل وقتها کانه لا يعرف اهلا و لا حميما.»
امام علي عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هيچ چيز را, نه شام و نه غير آنرا بر نماز مقدم نميداشت. هرگاه وقت نماز فرا ميرسيد, رسول خدا ديگر نه خانواده ميشناخت و نه دوست.
سنن النبي, ص 268.
آهنگ قرآن
قال الباقر عليه السلام:
«ان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم کان احسن الناس صوتا بالقران.»
امام باقر عليه السلام فرمود:
پيامبر اسلام, از همه مردم زيباتر و خوش آهنگ تر قرآن ميخواند.
سنن النبي, ص 311.
گريه در نماز
قال السجاد عليه السلام:
«کان يبکي حتي يبتل مصلاه خشيه من الله عزوجل من غير جرم.»
امام سجاد عليه السلام:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در نماز, آن قدر گريه ميکرد تا آنکه جانمازش تر ميشد, اين بخاطر خوف از خدا بود, بي آنکه جرمي داشته باشد.
سنن النبي, ص 32.
باامت
قال انس بن مالک:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يعود المريض و يتبع الجنازه ويجيب دعوه المملوک.»
انس بن مالک گويد:
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله به عيادت مريض و تشييع جنازه ميرفت ودعوت برده را ميپذيرفت.
مکارم الاخلاق, ص 15.
ادب با همنشين
قال علي عليه السلام:
«ما رئي مقدما رجله بين يدي جليس له قط»
علي عليه السلام ميفرمايد:
هرگز ديده نشد که پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله پاي خود را پيش کسي دراز کند.
بحارالانوار, ج 16, ص 236.
ادب گوش دادن
قال علي عليه السلام:
«لا يقطع علي احد کلامه حتي يجوز في قطعه بنهي او قيام.»
امام علي عليه السلام فرمود:
پيامبر هرگز سخن کسي را قطع نميکرد, مگر آنگاه که بيش از حد حرف بزند(يا از مشروع, فراتر رود)آن وقت او را نهي ميکرد يابرميخاست.
سنن النبي, ص 18.
ادب نشستن
قال علي عليه السلام:
«کان صلي الله عليه و آله لا يجلس و لا يقوم الا علي ذکر الله و لا يوطن الاماکن و ينهي عن ايطانها و اذا انتهي الي قوم جلس حيث ينتهي به المجلس و يأمر بذلک.»
علي عليه السلام فرمود:
نشستن و بر خاستن رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم با ياد خدا بود. در مجالس جاي مخصوصي براي خود انتخاب نميکرد و از اين کار نهي ميفرمود. هر گاه به جمعي ميپيوست, هر جا که خالي بود مينشست و به اين کار نيز دستور ميداد.
سنن النبي, ص 16.
بامهمان
قال الکاظم عليه السلام:
«ان رسول الله صلي الله عليه و آله اذا اتاه الضيف اکل معه و لم يرفع يده من الخوان حتي يرفع الضيف يده.»
امام کاظم عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله هر گاه مهمان داشت, با او غذا ميخورد ودست از سفره و غذا نميکشيد, تا آن که مهمان دست از غذا خوردن بکشد.
سنن النبي, ص 67.
مصافحه
قال الصادق عليه السلام:
«ما صافح رسول الله صلي الله عليه و آله رجلا قط فنزع يده حتي يکون هو الذي ينزع يده منه.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هرگز با کسي دست نداد که دستش را عقب بکشد مگر آن که طرف مقابل دست خود را عقب ببرد.
بحارالانوار, ج 16, ص 269.
خوش خلقي
قال علي عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم , دائم البشر, سهل الخلق, لين الجانب, ليس بفظ و لا غليظ.»
امام علي عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم همواره خوشرو, خوش خو و نرم بود, خشن و درشت خوي نبود.
مکارم الاخلاق, ص 14.
گفتار
قال علي عليه السلام:
«کان صلي الله عليه و آله و سلم لا يذم احدا و لا يعيره و لا يطلب عثراته و لاعورته و لا يتکلم الا فيما رجي ثوابه.»
امام علي عليه السلام فرمود:
آن حضرت هرگز کسي را مذمت نميکرد, و در پي لغزشها و عيوب و اسرار ديگران نبود و سخن نميگفت مگر آنجا که اميد ثواب داشت.
سنن النبي, ص 17.
خوراک
قال الصادق عليه السلام:
«مازال طعام رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم الشعير حتي قبضه الله اليه.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم تا روز وفات خود, همواره طعامش نان جو بود.
سنن النبي, ص 49.
شوخي
قال الصادق عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يداعب و لا يقول الا حقا.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شوخي و مزاح ميکرد, ولي جز حق چيزي نميگفت.
بحار الانوار, ج 16, ص 244.
خوردن به اندازه
قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم:
«نحن قوم لا نأکل حتي نجوع و اذا اکلنا لا نشبع.»
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمود:
ما جمعيتي هستيم که تا کاملا گرسنه نشويم غذا نميخوريم و چون ميخوريم, خود را کاملا سير نميکنيم.
سنن النبي, ص 181.
غذاي جمعي
قال الصادق عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم اذا اکل مع القوم طعاما کان اول من يضع يده و اخر من يرفعها ليأکل القوم.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم هرگاه در جمع مردم غذا ميخورد,اولين کسي بود که دست به غذا دراز ميکرد و آخرين فردي بود که دست ازغذا ميکشيد تا ديگران بخورند.
سنن النبي, ص 166.
سخن به اندازه فهم مردم
قال الصادق عليه السلام:
«ما کلم رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم العباد بکنه عقله قط, قال رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم: انا معاشر الانبياء امرنا ان نکلم الناس علي قدر عقولهم.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هرگز با مردم به اندازه عقل خود سخن نگفته و فرموده: ما پيامبران مأموريم که با مردم به اندازه عقل و فهمشان سخن بگوييم.
سنن النبي, ص 57.
عدالت در نگاه
قال الصادق عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يقسم لحظاته بين اصحابه فينظر الي ذا و ينظر الي ذا بالسويه.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نگاه هايش را بين اصحابش تقسيم ميکرد و به اين و آن يکسان نگاه ميکرد.
اصول کافي, ج 2, ص 671
عاطفه
قال الباقر عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم يسمع صوت الصبي يبکي و هوفي الصلوه فيخفف الصلوه فتصير اليه امه.»
امام باقر عليه السلام:
هرگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم در نماز, صداي گريه کودکي را ميشنيد, نمازش را سبکتر ميخواند تا مادر آن کودک«که در نمازجماعت بود»به بچه رسيدگي کند.
سنن النبي, ص 273.
خشم براي خدا
قال علي عليه السلام:
«ما انتصر لنفسه من مظلمه حتي ينتهک محارم الله فيکون حينئذ غضبه لله تبارک و تعالي.»
امام علي عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم از ستمي که به خود او ميشد انتقام نميگرفت, مگر آن که حريم الهي هتک شود, که در آن صورت خشم ميکرد و غضبش براي خدا بود.
سنن النبي, ص 45.
مسواک
قال الصادق عليه السلام:
«انه صلي الله عليه و آله و سلم کان يستاک في کل مره قام من نومه.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم هر بار که از خواب بر ميخاست,مسواک ميزد.
سنن النبي, ص 222.
تنظيم وقت
قال علي عليه السلام:
«کان اذا اوي الي منزله جزء دخوله ثلاثه اجزاء: جزءا لله عزوجل , وجزءا لأهله و جزءا لنفسه.»
امام علي عليه السلام فرمود:
پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم , وقتي به خانه خويش ميرفت اوقاتش را سه قسمت ميکرد: بخشي براي خداي متعال, بخشي مخصوص خانواده و بخشي هم براي کارهاي شخصي خود.
مکارم الاخلاق, ص 13.
حفظ زبان
قال علي عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم , يحزن لسانه الا عما کان يعنيه و يؤلفهم و لا ينفرهم.»
امام علي عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله و سلم زبان خويش را از غير سخنان مورد نياز باز ميداشت و کلامش را الفت ميبخشيد و آنان را دور و بيزار نميساخت.
سنن النبي, ص 15.
ارزشهاي اخلاقي
قال علي عليه السلام:
«کان اجواد الناس کفا و اجرء الناس صدرا و اصدق الناس لهجه و اوفي الناس ذمه و الينهم عريکه و اکرمهم عشره.«
امام علي عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله از همه مردم بخشندهتر, با جرأتتر,راستگوتر, وفادارتر, خوش اخلاقتر و نيکو رفتارتر بود.
بحارالانوار, ج 16, ص 194.
فرزند دختر
قال علي عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله اذا بشر بجاريه قال: ريحانه, ورزقها عليالله.»
امام علي عليه السلام فرمود:
هرگاه رسول خدا صلي الله عليه و آله را به ولادت دختري مژده ميدادند,ميفرمود: ريحان و دسته گل است و روزي او بر خداست.
سنن النبي صلي الله عليه و آله ص 80.
رو به قبله
قال الصادق عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله اکثر ما يجلس تجاه القبله.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله بيشتر اوقات, رو به طرف قبله مينشست.
مکارم الاخلاق, ص 26.
قال الباقر عليه السلام:
«قال رسول الله صلي الله عليه و آله خمس لا ادعهن حتي الممات: الأکل علي الحضيض مع العبيد. و رکوبي الحمار مؤکفا و حلبي العنز بيدي و لبس الصوف و التسليم علي الصبيان لتکون سنه من بعدي.»
امام باقر عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله فرمود: از پنج کار تا هنگام مرگ دست برنميدارم:(به نشانه تواضع)
1 غذا خوردن روي زمين با بردگان
2 سوار شدن بر الاغ بي پالان
3 بز را با دست خود دوشيدن
4 لباس پشميه پوشيدن
5 به کودکان سلام کردن
تا اين که بعد از من سنت شود.
بحارالانوار, ج 16, ص 215.
آراستگي
قال علي عليه السلام:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله يرجل شعره و اکثر ما کان يرجل شعره بالماء.»
امام علي عليه السلام فرمود:
حضرت رسول صلي الله عليه و آله همواره موهاي خود را شانه ميزد وبيشتر اوقات, موي خود را با آب صاف ميکرد و شانه ميزد.
سنن النبي, ص 91.
لبخند در سخن
عن ابي الدردآء:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله, اذا حدث بحديث تبسم في حديثه.»
ابو درداء روايت کرده است:
حضرت رسول خدا صلي الله عليه و آله هرگاه سخني ميگفت در کلامش تبسم مينمود و لبخند ميزد.
مکارم الاخلاق, ص 21.
راه رفتن
عن ابن عباس:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله اذا مشي, مشيا يعرف انه ليس بمشي عاجز و لا بکسلان.»
ابن عباس نقل کرده است:
پيامبر صلي الله عليه و آله هنگام راه رفتن, چنان با نشاط راه ميرفت که معلوم ميشد راه رفتن انسان ناتوان و خسته نيست.
بحار الانوار, ج 16, ص 326.
ساده زيستي
قال علي عليه السلام:
«لقد کان رسول الله صلي الله عليه و آله يأکل علي الارض و يجلس جلسه العبد و يخصف بيده نعله و يرقع بيده ثوبه و يرکب الحمار العاري و يردف خلفه.»
امام علي عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله روي زمين غذا ميخورد و مانند بندگان دو زانو مينشست و با دست خويش کفش و لباس خود را وصله ميزد وميدوخت و بر الاغ بي پالان سوار ميشد و کسي را هم در رديف خود سوار ميکرد.
نهج البلاغه فيض الاسلام, خطبه 195.
شجاعت
قال علي عليه السلام
«کنا اذا احمر البأس و لقي العدو القوم, اتقينا برسول الله صلي الله عليه و آله فما يکون احد اقرب الي العدو منه.»
علي عليه السلام فرمود:
وقتي که آتش جنگ برافروخته ميشد و دو لشگر به هم ميرسيدند, همه ما به پيامبر اسلام پناهنده ميشديم و کسي نبود که از آن حضرت به دشمن نزديکتر باشد.
محجه البيضاء, ج 4, ص 151.
شکر
قال الصادق عليه السلام
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله يحمد الله في کل يوم ثلاث مأه و ستين مرده.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله هر روز سيصد و شصت بار خدا را حمد ميکرد.
بحار الانوار, ج 16, ص 257.
مجلس پيامبر
قال علي عليه السلام
«اذا تکلم اطرق جلساؤه کانما علي رؤسهم الطير فاذا سکت تکلموا, ولايتنازعون عنده الحديث, من تکلم انصتوا حتي يفرغ.»
امام علي عليه السلام فرمود:
وقتي رسول خدا صلي الله عليه و آله سخن ميگفت حاضران سرا پا گوش بودند, گويي بر سرهايشان پرنده نشسته است. و وقتي ساکت ميشد اصحاب سخن ميگفتند. در حضور او, در سخن نزاع نميکردند. هر کس سخن ميگفت گوش ميکردند تا تمام کند.
مکارم الاخلاق, ص 15.
در جمع ياران
قال ابوذر:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله يجلس بين ظهراني اصحابه فيجيء الغريبب فلايدري ايهم هو حتي يسأل.»
ابوذر غفاري گويد:
حضرت رسول صلي الله عليه و آله در ميان اصحاب خويش مينشست.هرگاه غريب و ناشناسي ميآمد, نميشناخت که حضرت محمد کدام يک از آنان است, تا آن که بپرسد.
مکارم الاخلاق, ص 16.
عطر
قال الصادق عليه السلام
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله ينفق علي الطيب اکثر مما ينفق علي الطعام.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
رسول خدا صلي الله عليه و آله براي عطريات بيش از غذا خرج ميکرد.
بحار الانوار, ج 16, ص 248.
مردمداري
عن انس:
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله اذا فقد الرجل من اخوانه ثلاثه ايام سأل عنه,
فان کان غائبا, دعاله
و ان کان شاهدا, زاره
و ان کان مريضا, عاده.»
انس«خدمتکار پيامبر صلي الله عليه و آله»ميگويد:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هرگاه يکي از اصحاب خود را سه روز نميديد از حال او جويا ميشد.
اگر غايب بود, دعايش ميکرد.
و اگر در شهر بود به ديدارش ميرفت.
و اگر بيمار بود به عيادتش ميشتافت.
مکارم الاخلاق, ص 19.
فروتني
قال الصادق عليه السلام
«ما اکل رسول الله صلي الله عليه و آله متکئا منذ بعثه الله عزوجل نبيا حتي قبضه الله اليه, متواضعا له عزوجل.»
امام صادق عليه السلام فرمود:
پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله هرگز از آغاز بعثت تا رحلت, در حال تکيه دادن غذا نخورد(آنگونه که رسم سلاطين بود)و اين از روي تواضع در برابرخدا بود.
بحارالانوار, ج 16, ص 242.
غمزدايي از اصحاب
قال علي عليه السلام
«کان رسول الله صلي الله عليه و آله ليسر الرجل من اصحابه اذا رأء مغموما بالمداعبه و کان عليه السلام يقول: ان الله يبغض المعبس في وجه اخوانه.»
حضرت علي عليه السلام فرمود:
پيامبر خدا صلي الله عليه و آله هميشه هر يک از اصحاب را غمگين ميديد, با شوخي او را خوشحال ميکرد و ميفرمود: خداوند, کسي را که با برادرانش با ترشرويي و چهره عبوس روبرو شود, دشمن ميدارد.
سنن النبي, ص 16.

گذري بر سيره اخلاقي پيامبر

يا رسول الله! کلامت, روشن و فصيح بود. و فراخور عقل و درک مخاطب سخن ميگفتي, گاهي سخن را سه بار تکرار ميکردي, تا طرف خوب بفهمد. هنگام سخن, کلام را با لبخند مي آميختي, هرگز سخن کسي را قطع نميکردي, زبان به بدگويي و عيبجويي از ديگران نميگشودي. صدايت که ميکردند, ميگفتي, لبيک! خطبه هايت, از همه کوتاهتر, ولي پرمايه تر بود. زبانت را از آنچه بي مورد و بيهوده بود, فرو ميبستي همواره خدا را ياد ميکردي و استغفار بر زبان داشتي, چيزي ميگفتي دلها را به هم الفت دهد, نه آنکه ميانه ها را به هم بزند, با کسي مجادله و جر و بحث نميکردي, هنگامي که سخن ميگفتي, همه ساکت بودند, آنچنان که گويي بر سرشان پرنده نشسته است, سراپا گوش! نزد تو نزاع لفظي نميکردند, به سخن ديگران, خوب گوش ميکردي. محکم و استوار راه ميرفتي, گام برداشتنت, چنان بود که نشان ميداد ناتوان و کسل نيستي! آنچنان که گويي سنگي از سرازيري ميغلطد, با مهابت و چالاک! وقتي سواره بودي, اجازه نميدادي ديگران, پياده پا به پايت راه آيند. يا سوار بر مرکب ميکردي يا بر سر موعدي, قرار ميگذاشتي. از گذرگاهي که عبور ميکردي, عطرت نشان ميداد که از آنجا گذشته اي. از هر جاميگذشتي سنگها و درختان, تعظيمت ميکردند. در سفرها آخرهاي جمعيت راه ميرفتي, تا اگر کسي درماند, يا کمک خواست. کمکش کني. گاهي سوار اسب ميشدي. گاهي بر قاطر و الاغ سوار ميشدي, يا بر شتر, وگاهي نيز پياده! سواره که بودي, ديگران را هم بر ترک مينشاندي. اوقات داخل خانه را به سه قسمت تقسيم ميکردي: بخشي براي نيايش و عبادت و براي خدا, قسمتي براي خانواده و بخش ديگري براي کارهاي شخصي خود. در خانه, با خانواده همکاري ميکردي, گوشت ميبريدي, شيرميدوشيدي, لباس وصله ميزدي, هر غذايي که ميپختند, ميخوردي, ازطعامي بد نميگفتي, در را ميگشودي, کفش خود را ميدوختي. بر زمين مينشستي و بر زمين غذا ميخوردي, به خدمتکار خانه وقتي خسته ميشد کمک ميکردي, زير اندازت عبايي بود و بالشي از پوست, پرشده از ليف خرما! بر حصير ميخوابيدي, هنگام خواب, مسواک ميزدي و دعا ميخواندي و چون از خواب بر ميخاستي, خدا را سجده ميکردي. کار مراجعه کنندگان را راه ميانداختي, نيازمندان و سائلي را دست خالي رد نميکردي. بنده شکور خدا بودي. نور چشمانت«نماز»بود. وقتي به نمازمي ايستادي, از خوف خدا رنگ از چهره ات ميپريد. در سينه, ناله هاي سوزناک و آواي حزيني داشتي. هنگام سجود, چنان بر زمين ميچسبيدي,که گويا جامه اي بر زمين افتاده است. وقت نماز که ميرسيد, ديگر کسي را نميشناختي و به چيزي توجه نداشتي جز به نماز! به نماز عشق ميورزيدي. فرا رسيدن«وقت»نماز را انتظار ميکشيدي, و هنگام نماز که ميشد,ميگفتي: اي بلال! خوشحالمان کن, هيچ چيز را بر نماز مقدم نميداشتي. ميفرمود(به ابوذر): خداوند, فروغ ديدگانم را در نماز قرار داده است.آنگونه که گرسنه, غذا را دوست ميدارد و تشنه آب را, من هم شيفته نمازم. با اين تفاوت که گرسنه و تشنه, سير و سيراب ميشود, اما من از نماز, سير نميشوم. رکوعها و سجودهاي طولاني داشتي. به خدا عرضه ميداشتي: پروردگارا! دوست دارم يک روز سير باشم و شکرت کنم, روز ديگر گرسنه باشم تا از تو سؤال کنم. نشست و برخاستت, همراه با«ذکر خدا»بود. با آنکه «معصوم»بودي, ولي آن قدر از خشيت خدا ميگريستي که مصلا و سجده گاهت خيس ميشد. هنگام دعا, همچون مسکينان نيازمند دستها را بالا ميگرفتي. «بنده خدا»بودي. يک بار که بر زمين نشسته و با دست غذا ميخوردي. زني گفت: يا رسول الله, چرا مانند بندگان نشسته و غذا ميخوري؟ و...فرمودي: واي بر تو! چه کسي بنده تر از من است؟ تو عبد خدا و رسول او بودي. چهره ات گشاده بود و خوش رو. به هر کس ميرسيدي سلام ميگفتي. با هر که دست ميدادي, آن قدر صبر ميکردي که او دستش را بکشد. به صورت کسي خيره نميشدي. به هيچ کس, دشنام و ناسزا نميگفتي. بر تند خويي و بداخلاقي ديگران صبر ميکردي. هديه مردم و دعوت بردگان را ميپذيرفتي, به عيادت بيماران و تشييع جنازه ميرفتي. از اصحاب, تفقد واحوالپرسي ميکردي. دير غضبناک ميشدي, زود ميبخشيدي, از همه بيشتر عذرپذير بودي. با بينوايان محروم, هم غذا و همنشين ميشدي. پيش ديگران, پايت را دراز نميکردي, مزاح و شوخي ميکردي ولي جز«حق»نميگفتي. با ياران, حلقه وار مينشستي. خود را براي اصحاب مي آراستي و عطر ميزدي. باري بر دوش مردم نبودي. در کارهاي اجتماعي مشارکت داشتي. بخشنده و سخي بودي. چيزي را از خواستاران مضايقه نميکردي. به بزرگ هر قومي احترام ميکردي. آري.... اي رسول خدا! وفاي به عهد, صدق و راستي, امانت و محبت از ويژگيهاي تو بود. از مهمان کار نميکشيدي, خلف وعده نداشتي, مردمدار و اهل مدارا بودي, سعه صدر و وسعت نظر داشتي, اخلاقت قرآن بود! قرآن مجسم بودي و آيات عينيت يافته کلام الله!

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:54 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
على عليه السلام هنگام بعثت
على عليه السلام هنگام بعثت

 

(على عليه السلام) : سبقتُكم الى الاسلامِ طفلاً صغيراً ما بلغت اوانَ حلمی
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دوران جوانى غالبا از اجتماع پليد آنروز كناره گرفته و بطور انفراد بتفكر و عبادت مشغول بود و در نظام خلقت و قوانين كلى طبيعت و اسرار وجود مطالعه ميكرد،چون به چهل سالگى رسيد در كوه حرا كه محل عبادت و انزواى او بود پرتوى از شعاع ابديت ضمير او را روشن ساخته و از كمون خلقت و اسرار آفرينش دريچه‌اى بر خاطر او گشوده گرديد،زبانش بافشاى حقيقت گويا گشت و براى ارشاد و هدايت مردم مأمور شد.محمد صلى الله عليه و آله و سلم از آنچه ميديد بوى حقيقت ميشنيد و هر جا بود جستجوى حقيقت ميكرد،در دل خروشى داشت و در عين حال زبان بخاموشى كشيده بود ولى سيماى ملكوتيش گوياى اين مطلب بود كه:
در اندرون من خسته دل ندانم چيست‌
كه من خموشم و او در فغان و در غوغا است

مگر گاهى راز خود بخديجه ميگفت و از غير او پنهان داشت خديجه نيز وى را دلدارى ميداد و يارى ميكرد.چندى كه بدين منوال گذشت روزى در كوه‌حرا آوازى شنيد كه (اى محمد بخوان) !
چه بخوانم؟گفته شد:
اقرا باسم ربك الذى خلق،خلق الانسان من علق،اقرا و ربك الاكرم،الذى علم بالقلم،علم الانسان ما لم يعلم... (1)
بخوان بنام پروردگارت كه (كائنات را) آفريد،انسان را از خون بسته خلق كرد.بخوان بنام پروردگارت كه اكرم الاكرمين است،چنان خدائى كه بوسيله قلم نوشتن آموخت و بانسان آنچه را كه نميدانست ياد داد.
چون نور الهى از عالم غيب بر ساحت خاطر وى تابيدن گرفت بر خود لرزيد و از كوه خارج شد بهر طرف مينگريست جلوه آن نور را مشاهده ميكرد،حيرت زده و مضطرب بخانه آمد و در حاليكه لرزه بر اندام مباركش افتاده بود خديجه را گفت مرا بپوشان خديجه فورا او را پوشانيد و در آنحال او را خواب ربود چون بخود آمد اين آيات بر او نازل شده بود.
يا ايها المدثر،قم فانذر،و ربك فكبر،و ثيابك فطهر،و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر. (2)
اى كه جامه بر خود پيچيده‌اى،برخيز (و در انجام وظائف رسالت بكوش و مردم را) بترسان،و پروردگارت را به بزرگى ياد كن،و جامه خود را پاكيزه دار،و از بدى و پليدى كناره‌گير،و در عطاى خود كه آنرا زياد شمارى بر كسى منت مگذار،و براى پروردگارت (در برابر زحمات تبليغ رسالت) شكيبا باش.
اما انتشار چنين دعوتى بآسانى ممكن نبود زيرا اين دعوت با تمام مبانى اعتقادى قوم عرب و ساير ملل مخالف بوده و تمام مقدسات اجتماعى و دينى و فكرى مردم دنيا مخصوصا نژاد عرب را تحقير مينمود لذا از دور و نزديك هر كسى شنيد پرچم مخالفت بر افراشت حتى اقرباء و نزديكان او نيز در مقام طعن و استهزاء در آمدند.در تمام اين مدت كه حيرت و جذبه الهى سراپاى وجود مبارك آنحضرت را فرا گرفته و بشكرانه اين موهبت عظمى بدرگاه ايزد متعال سپاسگزارى و ستايش مينمود چشمان درشت و زيباى على عليه السلام او را نظاره ميكرد و از همان لحظه اول كه از بعثت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آگاه گرديد با اينكه ده ساله بود با سلام گرويده و مطيع پيغمبر شد و اولين كسى است از مردان كه به آنحضرت گرويده است و اين مطلب مورد تصديق تمام مورخين و محدثين اهل سنت ميباشد چنانكه محب الدين طبرى در ذخائر العقبى از قول عمر مى‌نويسد كه گفت:
كنت انا و ابو عبيدة و ابوبكر و جماعة اذ ضرب رسول الله (ص) منكب على بن ابيطالب فقال يا على انت اول المؤمنين ايمانا و انت اول المسلمين اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى. (3)
من با ابو عبيدة و ابوبكر و گروهى ديگر بودم كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بشانه على بن ابيطالب زد و فرمود يا على تو از مؤمنين،اولين كسى هستى كه ايمان آوردى و تو از مسلمين اولين كسى هستى كه اسلام اختيار كردى و مقام و نسبت تو بمن مانند مقام و منزلت هارون است بموسى.
همچنين نوشته‌اند كه بعث النبى صلى الله عليه و آله يوم الاثنين و اسلم على يوم الثلاثا . (4)
يعنى نبى اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روز دوشنبه بنبوت مبعوث شد و على عليه السلام روز سه شنبه (يكروز بعد) اسلام آورد.و سليمان بلخى در باب 12 ينابيع المودة از انس بن مالك نقل ميكند كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:
صلت الملائكة على و على على سبع سنين و ذلك انه لم ترفع شهادةان لا اله الا الله الى السماء الا منى و من على. (5)
يعنى هفت سال فرشتگان بر من و على درود فرستادند زيرا كه در اينمدت كلمه طيبه شهادت بر يگانگى خدا بر آسمان بر نخاست مگر از من و على.
خود حضرت امير عليه السلام ضمن اشعارى كه بمعاويه در پاسخ مفاخره او فرستاده است بسبقت خويش در اسلام اشاره نموده و فرمايد:
سبقتكم الى الاسلام طفلا
صغيرا ما بلغت او ان حلمى (6)

بر همه شما براى اسلام آوردن سبقت گرفتم در حاليكه طفل كوچكى بوده و بحد بلوغ نرسيده بودم.علاوه بر اين در روزى هم كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بفرمان الهى خويشان نزديك خود را جمع نموده و آنها را رسما بدين اسلام دعوت فرمود احدى جز على عليه السلام كه كودك ده ساله بود بدعوت آنحضرت پاسخ مثبت نگفت و رسول گرامى صلى الله عليه و آله و سلم در همان مجلس ايمان على عليه السلام را پذيرفت و او را بعنوان وصى و جانشين خود بحاضرين مجلس معرفى فرمود و جريان امر بشرح زير بوده است.
چون آيه شريفه (و انذر عشيرتك الاقربين) (7) نازل گرديد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرزندان عبد المطلب را در خانه ابوطالب گرد آورد و تعداد آنها در حدود چهل نفر بود (و براى اينكه در مورد صدق دعوى خويش معجزه‌اى بآنها نشان دهد) دستور فرمود براى اطعام آنان يك ران گوسفندى را با ده سير گندم و سه كيلو شير فراهم نمودند در صورتيكه بعضى از آنها چند برابر آن خوراك را در يك وعده ميخوردند .
چون غذا آماده شد مدعوين خنديدند و گفتند محمد غذاى يك نفر را هم آماده نساخته است حضرت فرمود كلوا بسم الله (بخوريد بنام خداى) پس از آنكه‌از آن غذا خوردند همگى سير شدند !ابولهب گفت هذا ما سحركم به الرجل (محمد با اين غذا شما را مسحور نمود) !
آنگاه حضرت بپا خواست و پس از تمهيد مقدمات فرمود:
يا بنى عبد المطلب ان الله بعثنى الى الخلق كافة و بعثنى اليكم خاصة فقال (و انذر عشيرتك الاقربين) و انا ادعوكم الى كلمتين،خفيفتين على اللسان و ثقيلتين فى الميزان،تملكون بهما العرب و العجم و تنقاد لكم بهما الامم،و تدخلون الجنة و تنجون بهما من النار:شهادة ان لا اله الا الله و انى رسول الله،فمن يجيبنى الى هذا الامر و يوازرنى عليه و على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى.
اى فرزندان عبد المطلب خداوند مرا بسوى همه مردمان مبعوث فرموده و بويژه بسوى شما فرستاده (و درباره شما بمن) فرموده است كه (خويشاوندان نزديك خود را بترسان) و من شما را بدو كلمه دعوت ميكنم كه گفتن آنها بر زبان سبك و در ترازوى اعمال سنگين است،بوسيله اقرار بآندو كلمه فرمانرواى عرب و عجم ميشويد و همه ملتها فرمانبردار شما شوند و (در قيامت) بوسيله آندو وارد بهشت ميشويد و از آتش دوزخ رهائى مى‌يابيد (و آنها عبارتند از) شهادت به يگانگى خدا (كه معبود سزاوار پرستش جز او نيست) و اينكه من رسول و فرستاده او هستم پس هر كس از شما (پيش از همه) اين دعوت مرا اجابت كند و مرا در انجام رسالتم يارى كند و بپا خيزد او برادر و وصى و وزير و وارث من و جانشين من پس از من خواهد بود.
از آن خاندان بزرگ هيچكس پاسخ مثبتى نداد مگر على عليه السلام كه نا بالغ و دهساله بود .
آرى هنگاميكه نبى اكرم در آنمجلس ايراد خطابه ميكرد على عليه السلام كه با چشمان حقيقت بين خود برخسار ملكوتى آنحضرت خيره شده و با گوش جان كلام او را استماع ميكرد بپا خاست و لب باظهار شهادتين گشود و گفت:اشهد ان لا اله الا الله و انك عبده و رسوله.دعوتت را اجابت ميكنم و از جان و دل بياريت بر ميخيزم.
پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود يا على بنشين و تا سه مرتبه حرف خود را تكرار فرمود ولى در هر سه بار جوابگوى اين دعوت كس ديگرى جز على عليه السلام نبود آنگاه پيغمبر بدان جماعت فرمود اين در ميان شما برادر و وصيى و خليفه من است و در بعضى مآخذ است كه بخود على فرمود:انت اخى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى (تو برادر و وزير و وارث من و خليفه من پس از من هستى) فرزندان عبد المطلب از جاى برخاستند و موضوع بعثت و نبوت پيغمبر را مسخره نموده و بخنده برگزار كردند و ابولهب بابوطالب گفت بعد از اين تو بايد تابع برادر زاده و پسرت باشى.آنروز را كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم بحكم آيه و انذر عشيرتك الاقربين خاندان عبد المطلب را به پرستش خداى يگانه دعوت فرمود يوم الانذار گويند. (8)
برخى از اهل سنت براى اينكه موضوع ايمان آوردن على عليه السلام را در يوم الانذار و همچنين پيش از آن بى اهميت جلوه دهند ميگويند درست است كه اسلام و ايمان على كرم الله وجهه بر همه سبقت داشته و ابوبكر و سايرين پس از او ايمان آورده‌اند اما چون على عليه السلام در آنموقع كودك نابالغى بوده و تكليفى هم بعهده نداشته است لذا ايمان او از روى عقل و منطق نبوده بلكه يك تقليد كودكانه است در صورتيكه ابوبكر و عمر و ديگران از نظر سن و عقل در تكامل بوده و فهميده و سنجيده به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان آورده بودند و پر واضح است كه ايمان از روى عقل و تحقيق بر ايمان تقليدى كودكانه برترى دارد!
در پاسخ اين اشكال ميگوئيم كه قياس نمودن على عليه السلام با ديگران باصطلاح منطقيون قياس مع الفارق است و آنانكه چنين اشكالاتى را پيش كشيده‌انداز اينجهت است كه بقول مولوى كار پاكان را قياس از خود گرفته‌اند اولا بلوغ از نظر سن در احكام شرعيه است نه در امور عقليه،و ايمان بخدا و يگانگى او و تصديق رسالت از امور عقلى است نه از تكاليف شرعى ثانيا فزونى قوه مميزه و عقل آدمى در سنين بالا كليت ندارد و چه بسا كه كسى در سالهاى اوليه عمر عقل و منطقش قوى‌تر از ديگرى باشد كه در سنين چهل يا پنجاه سالگى بسر مى‌برد و مخصوصا كه چنين كسى داراى روح قدسى بوده و مؤيد من جانب الله باشد چنانكه حضرت عيسى عليه السلام در حاليكه طفل نوزاد بود فرمود:
انى عبد الله اتانى الكتاب و جعلنى نبيا. (9)
(من بنده خدايم كه بمن كتاب آسمانى داده و مرا پيغمبر قرار داده است) و درباره حضرت يحيى عليه السلام نيز خداوند در قرآن كريم فرمايد:
يا يحيى خذ الكتاب بقوة و اتيناه الحكم صبيا (10)
(اى يحيى بگير كتاب تورية را به نيروى الهى و ما يحيى را در كودكى حكم نبوت داديم) .
سيد حميرى در مدح حضرت امير عليه السلام بدين مطلب اشاره كرده و گويد:
و قد اوتى الهدى و الحكم طفلا كيحيى يوم اوتيه صبيا
يعنى همچنانكه به يحيى در كودكى حكم نبوت داده شد به على عليه السلام نيز در حاليكه طفل بود حكم ولايت و هدايت مردم داده شد.همچنين در داستان يوسف قرآن كريم فرمايد:و شهد شاهد من اهلها. (11) آن شاهدى كه بر پاكى و برائت حضرت يوسف عليه السلام شهادت داد بنا بنقل مفسرين طفل خردسالى از كسان زليخا بوده است.
ثالثا ايمان على عليه السلام مانند ايمان ديگران نبوده است زيرا ايمان او از فطرت سرچشمه ميگرفت در صورتيكه ايمان ديگران (اگر هم از روى صدق بوده‌و نفاقى در بين نباشد) از كفر بايمان بوده است و آنحضرت طرفة العينى بخدا كافر نشده و پيش از بعثت نبوى فطرة موحد بود چنانكه خود آنجناب در نهج البلاغه فرمايد:فانى ولدت على الفطرة و سبقت الى الايمان و الهجرة. (12) من بر فطرت توحيد ولادت يافتم و بايمان و هجرت با رسول خدا بر ديگران سبقت گرفتم.)
حضرت حسين عليه السلام در روز عاشورا ضمن مفاخره بوجود پدرش بلشگريان عمر بن سعد فرمايد :
فاطم الزهراء امى،و ابى‌
قاصم الكفر بدر و حنين‌
عبد الله غلاما يافعا
و قريش يعبدون الوثنين

فاطمه زهرا مادر من است و پدرم شكننده كفر است در جنگهاى بدر و حنين او خدا را پرستش كرد در حاليكه كودك نورسى بود و قريش دو بت لات و عزى را مى‌پرستيدند.
محمد بن يوسف گنجى و ديگران (مانند ابن ابى الحديد و محب الدين طبرى) از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل ميكنند كه فرمود:
سباق الامم ثلاثة لم يشركوا بالله طرفة عين،على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون فهم الصديقون. (13)
سبقت گيرندگان بايمان در امت‌ها سه نفرند كه يك چشم بهمزدن بخداوند مشرك نشدند و آنها على بن ابيطالب و صاحب ياسين و مؤمن آل فرعون‌اند كه در ايمانشان راستگويانند.
رابعا قول و فعل پيغمبر براى ما حجت بوده و جاى هيچگونه چون و چرا نميباشد زيرا خداوند درباره آنحضرت فرمايد:
و ما ينطق عن الهوى،ان هو الا وحى يوحى. (14) يعنى پيغمبر از روى هوى و هوس سخن نميگويد بلكه هر چه ميگويد از جانب ما وحى منزل است .بنابر اين اگر ايمان على از روى تقليد كودكانه بود نبى اكرم باو ميفرمود يا على تو هنوز كودكى و بحد بلوغ و تكليف نرسيده‌اى در صورتيكه نه تنها چنين حرفى را نزد بلكه ايمانش را پذيرفت و در همانحال وراثت و وصايت و خلافت او را نيز صريحا بعموم حاضرين گوشزده نمود،پس آنانكه چنين اشكالاتى را درباره سبقت ايمان على پيش آورده‌اند در واقع نه پيغمبر را شناخته‌اند و نه على را.
همچنين ارزش ايمان على عليه السلام را خداوند بهتر از همه ميداند و در قرآن كريم از آن تجليل فرموده است چنانكه به نقل مورخين و مفسرين عامه و خاصه هنگاميكه عباس بن عبد المطلب و شيبه برسم عرب مفاخره ميكردند على عليه السلام بر آنها عبور فرمود و پرسيد فخر و مباهات شما براى چيست؟
عباس گفت من سقايه حاجيان را بعهده دارم و مباشر آن هستم،شيبه گفت من خادم بيت هستم و كليدهاى آن در نزد من است على عليه السلام فرمود فخر و مباهات از آن من است زيرا من مدتها پيش از شما ايمان آورده و باين قبله نماز خوانده‌ام چون هيچيك از آن سه تن زير بر حرف ديگرى نميرفت داورى پيش پيغمبر بردند تا در ميان آنها حكم كند در اينموقع جبرئيل آيه زير را آورد. (15)
أجعلتم سقاية الحاج و عمارة المسجد الحرام كمن آمن بالله و اليوم الاخر... (16)
آيا شما قرار داديد عمل كسى را كه حجاج را آب داده و يا عمارت و نگهدارى مسجد الحرام را بعهده دارد مانند عمل كسى كه بخدا و روز قيامت ايمان آورده است؟
بتصديق عموم مورخين اول كسى كه بدعوت پيغمبر جواب مثبت داد و بخداايمان آورد على عليه السلام بوده و باز به نقل تاريخ نويسان شيعه و سنى در همان موقع پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است كه:اولين كسى كه دعوت مرا بپذيرد پس از من جانشين من خواهد بود حال چرا اين مطلب مورد قبول اهل سنت نيست بايد از خود آنها پرسيد و ما در بخش پنجم بحث مفصلى در پيرامون آن بعمل خواهيم آورد.
مطلب مهم و قابل توجه اينست كه اسلام و ايمان على عليه السلام را با اسلام ديگران نميتوان قابل قياس شمرد زيرا آنحضرت تنها بظاهر امر و يا بعلت قرابت و خويشاوندى با پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم ايمان نياورده بود بلكه على عليه السلام از اوان رشد و بلوغ حتى از زمان كودكى شيفته جذبه حقيقت بود و در برابر آن،همه چيز را فراموش ميكرد لذا نسبت به پيغمبر كه مظهر حقيقت بود فانى محض گشته و براى ترويج و اشاعه دين او جانبازى و از خود گذشتگى را بمرحله نهائى رسانيد.
بجرأت ميتوان گفت كه پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم فداكارتر از على عليه السلام كسى را نداشت و خدمات و فداكاريهاى على عليه السلام را در راه اعتلاى اسلام كسى نمى‌تواند انكار كند در تمام مواقف مشكل و بغرنج جان خود را سپر پيغمبر مى‌نمود و اين فداكارى را از جان و دل مى‌پذيرفت.
از ابتداى طلوع اسلام پيغمبر اكرم هر روز با مخالفتهاى قريش مواجه شده و بعناوين مختلفه در اذيت و آزار او ميكوشيدند تا سال 13 بعثت كه در مكه بود آنى از طعن و آزار قريش حتى از فشار اقوام نزديك خود مانند ابو لهب در امان نبوده است در تمام اينمدت على عليه السلام سايه صفت دنبال پيغمبر راه ميرفت و او را از گزند و آزار مشركين و از شكنجه و اذيت بت پرستان مكه دور ميداشت و تا همراه آنحضرت بود كسى را جرأت آزار و ايذاء پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم نبود.
در طول مدت دعوت كه در خفا و آشكارا صورت ميگرفت على عليه السلام از هيچگونه فداكارى مضايقه نكرد تا اينكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم نيز روز بروز در دعوت خود راسختر شده و مردم را علنا بسوى خدا و ترك بت‌پرستى دعوت ميكرد و در نتيجه عده‌اى از زن و مرد قريش را هدايت كرده و مسلمان نمود اسلام آوردن چند تن از قريش بر سايرين گران آمد و بيشتر در صدد اذيت و آزار پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم در آمدند.
بزرگترين دشمنان و مخالفين آنحضرت ابوجهل و احنس بن شريق و ابوسفيان و عمرو عاص و عمر بن خطاب (17) و عموى خويش ابولهب بوده‌اند و صراحة از ابوطالب خواستار شدند كه دست از حمايت پيغمبر برداشته و او را اختيار قريش بگذارد ولى ابوطالب تا زنده بود پيغمبر را حمايت كرده و تسهيلات لازمه را در باره اشاعه عقيده او فراهم مينمود.
در اثر فشار پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم با عده‌اى از خويشان و ياران خويش سه سال در شعب ابيطالب (دره كوه) مخفى شده و ياراى آنرا نداشته‌اند كه خود را ظاهر كرده و آشكارا خدا را عبادت نمايند.
در كليه اين مراحل سخت و مشكل على عليه السلام همراه پيغمبر بود و اصلا اين دو نفر چنان با هم تجانس روحى و اخلاقى داشتند كه زندگى آنها از هم غير قابل تفكيك بود.
چون ظهور دين اسلام در مكه با اين موانع و مشكلات روبرو شده و در مدت سيزده سال چندان پيشرفتى نكرده و تقريبا در حال وقفه و ركود بود ناچار بايستى انديشه‌اى كرد و محيط مناسبى براى رشد و نمو نهال تازه اسلام پيدا نمود و همين انديشيدن و جستجوى راه حل منجر به هجرت پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم گرديد كه در فصل آتى توضيحات لازمه درباره آن داده خواهد شد.


پى‌نوشت:

(1) سوره علق آيات 1 الى .5
(2) سوره مدثر آيات 1 الى .7
(3) ذخائر العقبى ص 58ـفصول المهمه ابن صباغ ص .125
(4) ذخائر العقبى ص 59ـينابيع المودة ص 60ـسيره ابن هشام جلد 1 ص 245 و ساير كتب تاريخ .
(5) ينابيع المودة باب 12 ص 61ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 حديث 2
(6) فصول المهمه ص .16
(7) سوره الشعراء آيه .214
(8) تاريخ طبرى جلد 2 ص 217ـارشاد مفيد جلد 1 باب 2 فصل 7ـكفاية الطالب باب 51 ص 205ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 421ـينابيع المودة ص 105ـتاريخ ابى الفداء جلد 1 ص 216ـتفسير فخر رازى و كتب ديگر.
(9) سوره مريم آيه .30
(10) سوره مريم آيه .12
(11) سوره يوسف آيه .26
(12) نهج البلاغه.
(13) كفاية الطالب باب 24 ص .123
(14) سوره نجم آيه 3 و .4
(15) فصول المهمه ص 123ـشواهد التنزيل جلد 1 ص 248ـينابيع المودة باب 22 ص 93ـتفسير قمى ص 260 و ساير كتب.
(16) سوره توبه آيه .19
(17) در اسد الغابة جلد 4 ص 53 آمده است كه عمر پيش از اينكه مسلمان شود نسبت به پيغمبر اكرم و مسلمين سختگير بود


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:50 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50222 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب