یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
محمد، پیامبر نجات
محمد، پیامبر نجات

 
در غار حراء نشسته بود. چشمان را به افقهاي دور دوخته بود و با خود مي انديشيد. صحرا، تن آفتابسوخته خود را، انگار در خنکاي بيرنگ غروب، مي شست.
محمد نمي دانست چرا به فکر کودکي خويش افتاده است. پدر را هرگز نديده بود، اما از مادر چيزهايي به ياد داشت که از شش سالگي فراتر نمي رفت. بيشتر حليمه، دايه خود را به ياد مي آورد و نيز جد خود عبدالمطلب را. اما، مهربان ترين دايه خويش، صحرا را، پيش از هر کس در خاطر داشت: روزهاي تنهايي؛ روزهاي چوپاني، با دستهايي که هنوز بوي کودکي مي داد؛ روزهايي که انديشه هاي طولاني در آفرينش آسمان و صحراي گسترده و کوههاي برافراشته و شنهاي روان و خارهاي مغيلان و انديشيدن در آفريننده آنها يگانه دستاورد تنهايي او بود. آن روزها گاه دل کوچکش بهانه مادر مي گرفت. از مادر، شبحي به ياد مي آورد که سخت محتشم بود و بسيار زيبا، در لباسي که وقار او را همان قدر آشکار مي کرد که تن او را مي پوشيد. تا به خاطر مي آورد، چهره مادر را در هاله اي از غم مي ديد. بعدها دانست که مادر، شوي خود را زود از دست داده بود، به همان زودي که او خود مادر را. روزهاي حمايت جد پدري نيز زياد نپاييد. از شيرين ترين دوران کودکي آنچه به ياد او مي آمد آن نخستين سفر او با عموي بزرگوارش ابوطالب به شام بود و آن ملاقات ديدني و در ياد ماندني با قديس نجران. به خاطر مي آورد که احترامي که آن پير مرد بدو مي گزارد کمتر از آن نبود که مادر با جد پدري به او مي گذاردند. نيز نوجواني خود را به خاطر مي آورد که به اندوختن تجربه در کاروان تجارت عمو بين مکه و شام گذشت. پاکي و بي نيازي و استغناي طبع و صداقت و امانت او در کار چنان بود که همگنان، او را به نزاهت و امانت مي ستودند و در سراسر بطحاء او را محمد امين مي خواندند. و اين همه سبب علاقه خديجه به او شد، که خود جاني پاک داشت و با واگذاري تجارت خويش به او، از سالها پيشتر به نيکي و پاکي و درستي و عصمت و حيا و وفا و مردانگي و هوشمندي او پي برده بود. خديجه، در بيست و پنج سالگي محمد، با او ازدواج کرد. در حالي که خود حدود چهل سال داشت. محمد همچنان که بر دهانه غار حراء نشسته بود به افق مي نگريست و خاطرات کودکي و نوجواني و جواني خويش را مرور مي کرد. به خاطر مي آورد که هميشه از وضع اجتماعي مکه و بت پرستي مردم و مفاسد اخلاقي و فقر و فاقه مستمندان و محرومان که با خرد و ايمان او سازگار نمي آمد رنج مي برده است. او همواره از خود پرسيده بود: آيا راهي نيست؟ با تجربه هايي که از سفر شام داشت دريافته بود که به هر کجا رود آسمان همين رنگ است و بايد راهي براي نجات جهان بجويد. با خود مي گفت: تنها خداست که راهنماست. محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنجمايه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسياري را در بيرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند. او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد. آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق در انديشه بود که ناگاه صدايي گيرا و گرم در غار پيچيد: بخوان! محمد، در هراسي وهم آلود به اطراف نگريست. صدا دوباره گفت: بخوان! اين بار محمد با بيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم. صدا پاسخ داد: بخوان به نام پروردگارت که بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد. بخوان و پروردگار تو ارجمندترين است، همو که با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را که نمي دانست بياموخت ... و او هر چه را که فرشته وحي فرو خوانده بود باز خواند. هنگامي که از غار پايين مي آمد، زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق برخود مي لرزيد. از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه که از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت: مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي کنم! و چون خديجه علت را جويا شد، گفت: آنچه امشب بر من گذشت بيش از طاقت من بود، امشب من به پيامبري خدا برگزيده شدم! خديجه که از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي که روپوشي پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت: من از مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم، مي دانستم که تو با ديگران بسيار فرق داري، اينک در پيشگاه خدا شهادت مي دهم که تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان مي آورم. پيامبر دست همسرش را که براي بيعت با او پيش آورده بود به مهرباني فشرد و گلخند زيبايي که بر چهره همسر زد، امضاي ابديت و شگون ايمان او شد و اين نخستين ايمان بود. پس از آن، علي که در خانه محمد بود با پيامبر بيعت کرد. او با آنکه هنوز به بلوغ نرسيده بود دست پيش آورد و همچون خديجه، با پسر عموي خود که اينک پيامبر خدا شده بود به پيامبري بيعت کرد. سه سال تمام از اين امر گذشت و جز خديجه و علي و يکي دو تن از نزديکان و خاصان آنان از جمله زيد بن حارثه، کسي ديگر از ماجرا خبر نداشت. آنان در خانه پيامبر جمع شدند و به هنگام نماز به پيامبر اقتدا مي کردند و آنگاه پيامبر براي آنان قرآن مي خواند و يا از آدابي که روح القدس ‍ بدو آموخته بود سخن مي گفت. تا آنکه فرمان (( و انذر عشيرتک الاقربين)) (اقوام نزديک را آگاه کن) از سوي خدا رسيد. پيامبر همه اقوام نزديک را به طعامي دعوت کرد و آنگاه پس از صرف طعام و حمد و ثناي خداوند، به آنان فرمود: کاروانسالار به کاروانيان دروغ نمي گويد. سوگند به خدايي که جز او خدايي نيست، من پيامبر خدايم، به ويژه براي شما و نيز براي همگان، سوگند به خدا همان گونه که به خواب مي رويد روزي نيز خواهيد مرد و همان گونه که از خواب بر مي خيزيد روزي نيز در رستخيز برانگيخته خواهيد شد و به حساب آنچه انجام داده ايد خواهند رسيد و براي کار نيکتان، نيکي و به کيفر کارهاي بد، بدي خواهيد ديد و پايان کار شما يا بهشت جاويد و يا دوزخ ابدي خواهد بود. ابوطالب، نخستين کس بود از ايشان که گفت: پند تو را به جان پذيراييم و رسالت تو را تصديق مي کنيم و به تو ايمان مي آوريم. به خدا تا من زنده ام از ياري تو دست بر نخواهم داشت. اما عموي ديگر پيامبر، ابولهب، به طنز و طعنه و با خشم و خروش گفت: اين رسوايي بزرگي است! اي قريش، از آن پيش که او بر شما چيره شود بر او غلبه کنيد. در پاسخ، ابوطالب خروشيد که: سوگند به خداوند، تا زنده ايم از او پشتيباني و دفاع خواهيم کرد. با اين گفتار صريح و رسمي ابوطالب که رئيس دارالندوه و در واقع شيخ الطائفه قريش بود، ديگران چيزي نتوانستند بگويند. پيامبر آنگاه سه بار به حاضران گفت: پروردگارم به من فرمان داده است که شما را به سوي او بخوانم، اکنون هر کس از شما که حاضر باشد مرا ياري کند برادر و وصي و خليفه من در بين شما خواهد بود؟ هر سه بار، حضرت علي (ع) که جواني نو بالغ بود برخاست و گفت: اي رسول خدا، من تا آخرين دمي که از سينه بر مي آورم به ياري تو حاضرم. دوبار، پيامبر او را نشانيد. بار سوم، دست او را گرفت و گفت: اين (جوان) برادر و وصي و جانشين من است، از او اطاعت کنيد. قريش به سخره خنديدند و به ابوطالب گفتند: اينک از پسرت فرمان ببر که او را بر تو امير گردانيد! آنگاه با قلبهايي پر از کينه و خشم، از خانه محمد بيرون رفتند و محمد با خديجه و علي و ابوطالب در خانه ماند. اندکي بعد، فرمان اعلام عمومي و اظهار علني دعوت از سوي خدا رسيد و پيامبر همه را پاي تپه بلند صفا گرد آورد و فرمود: اي مردم، اگر شما را خبر کنم که سواراني خيال تاختن بر شما دارند، آيا گفته مرا باور مي داريد؟ همه گفتند: آري، ما تاکنون هيچ دروغي از تو نشنيده ايم. آنگاه پيامبر يکايک قبايل مکه را به نام خواند و گفت: از شما مي خواهم که دست از کيش بت پرستي بکشيد و همه بگوييد: لا اله الا الله. ابولهب که از سران شرک بود با درشتخويي گفت: واي بر تو، ما را براي همين گرد آوردي؟ پيامبر، در پاسخ او هيچ نگفت. در اين جمع از قريش و ديگران، تنها جعفر پسر ديگر ابوطالب و عبيدة بن حارث و چند تن ديگر به پيامبر ايمان آوردند. مشرکان سخت مي کوشيدند تا اين خورشيد نو دميده و اين نور الهي را خاموش کنند، اما نمي توانستند. ناگزير به آزار و شکنجه و تحقير کساني پرداختند که به اسلام ايمان مي آوردند، اما به خاطر ابوطالب از جسارت به شخص پيامبر و علي و جعفر و ايذاي علني آنان خودداري مي کردند. ديگران، از آزارهاي سخت مشرکان در امان نماندند، به ويژه عمار ياسر و پدر و مادر و برادرش و خباب بن الارت و صهيب بن سنان و بلال بن رباح معروف به بلال حبشي و عامر بن فهيره و چند تن ديگر که نامهاي درخشانشان بر تارک تاريخ مقاومت و ايمان مي درخشد و خون هاي ناحق ريخته آنان، آيينه گلگون رادي و پايداري و طنين خدا خواهي ايشان، زير شکنجه هاي استخوانسوز کوردلان مشرک، آهنگ بيداري قرون است.

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
زلال قلم
زلال قلم

 

دل نوشته هایی درباره مبعث رسول رحمت

اگر تو نبودی...
مهدی خلیلیان نامت را می‌دانستند، و اینکه می‌آیی؛ حتی دشمنانت!
اما دوستانت، بغض لبخندشان، چندان پنهان نبود؛ که دیدگان و لب‌هاشان اشک شوق و شورِ لبخند را می‌نمود.
نوبتِ عاشقیِ دست‌هایی بهارآور، رسیده بود؛ نوبتِ آخرِ واپسین و والاترین پیامبر؛ به صورت: رَشکِ شمس و قمر، و به سیرت: از تمامِ آفریدگانِ آفریدگارِ بلندمرتبه، برتر.
تو که آمدی، موکلان مشیت، برای هدایت بشر، طرحی دیگر زدند؛ طرحی نو در کارگاه قضا و قَدر.
تو آمدی و باید می‌ماندی، تا تمامتِ جان و جهان را به خدای خویش فرامی‌خواندی.

بخوان به نامِ خدا

«کعبه» و «اُمّ القری» در بستر خواب آسودند؛ اما فرشتگان در دامان «حرا» منتظر بودند.
چهل سالِ تمام، از غم انسان، کامت شرنگِ ماتم بود و دلت سرریزِ اندوه و غم... هیچ پیامبری چون تو، آزار ندید و خدای حرا، در بزمی سرشار از شور و صفا، پیکِ خوش‌خبر خویش را، میزبانت گردانید؛
«بخوان به نامِ خداوند»،
ای محمد؛
ای احمد!
و تو، هرچند «اُمّی» بودی، خواندی.
حیران بودی، اما در حرا ماندی.
وقتی هزار چشمه نور در نهادت نشست و فروغ روحت به ملکِ جان پیوست، خدا - فقط برای تو - مرزهای زمان و مکان را گسست. زرتشت، انگار از فراسوی تاریخ، از آتشِ بلند بدعت‌آورانِ آشیان خویش، دیده فرو بست. ای سید بطحا که راز و رمز پیدایی افلاک، برای تو بوده است!
چقدر آیینه تاریخ را با تحریف شکستند! چقدر به تو افترا بستند!
نغمه سروش، هرگز تو را نترسانیده و هیچ‌کس - جز خدا - آرامشت نبخشید.
«ورقه» حتی ورقی از صحیفه پیشانی‌ات را نفهمید؛ آن‌گاه که راز وجود، در گلشن جانت ریشه دوانید و پروردگار، جبرئیل امین را، هم‌زبان و هم‌دلت گردانید، ای ستاره شب‌های مکه!

طلوع عشق بود

... اما تو برخاستی و از خدایت مدد خواستی. خود کوشیدی و دیگران را کوشاندی؛ کوچاندی به سوی خدا.
ای سوار سبزپوش حرا!
ای در دَستانت چراغِ درخشانِ ره‌گشا، برای رهاییِ آدم‌ها!
ای انسان ناطقِ دور از هوس و هوا!
ای اَبَرمَردِ شب‌شکن دوران ظلم‌ها و سیاهی‌ها!
آن غروب را، چرا شاعران - هنوز هم - سرد و سنگین می‌خوانند و چنین غمگین؟! آن غروب، طلوع عشق و زندگی بود، آیا نمی‌دانند؟!
حتی شعرهای سپیدِ بلندشان که موج زد و از حضیض به اوج آمد نیز در آیینه چشمانم چندان سپید نیست! ما را ببخش، اگر هیچ یک از اشارت‌هامان، در خورِ این بشارت و نوید نیست.
آن غروب را، خدا آفرید؛ ولی هیچ‌کس آن را نفهمید؛ حتی شاعران که همسایه‌های پیامبرانند و لطیف‌ترین و نازنین‌ترین آفریدگانِ آفریدگارِ مهربان!
لبخند تو، خورشیدی بود، که هرگز غروب نکرد و هیچ شاعری، آن را - در خور و شایسته - بر زبان نیاورد!

ای رسول مهر!

... آوای ایمانت در عالَم نور، منتشر، و نورِ رسالت بر جبین‌ات جلوه‌گر گردید! انگار پیوند خجسته کرامات فلق و باور شفق، کفر را هم وسوسه کرد، تا به حق، ایمان آورد!
وقتی طنین خوش نوای جبرئیل در جانت پیچید و هنگامه خروش صور اسرافیل رسید، کشتی پیامبران پیشین، در توفانِ نامت گم گردید و خدا برای رستگاریِ آفریدگانش، تو را از راه مِهر برگزید.
مکه شکفت و شکفت و تا خداوند رسید و جهان، عِطرِ خوب عشق و نوید جمله انبیا علیهم‌السلام را در شبِ ستاره و نور، بو کشید.

اگر تو نبودی

آه، ای ارمغانِ جهان‌آفرین!
ای خاتم قلب‌ها را، نگین!
ای بر او رنگِ ایمان، مؤیّد!
ای روح مجرد؛ یا محمد!
اگر تو نبودی، شب‌های ما، هرگز به صبح صادق نمی‌کشید و عصرِ نفوذِ تندیس‌های حکومت‌های بی‌حکمت و معنویت، به سر نمی‌رسید.
اگر تو نبودی، «لات»ها آبروی مذهب را می‌ریختند و «بوجهل»ها، طومارهای رنگین و آهنگین و... ننگینِ خویش را به نام حقیقت و شورِ شعر و شعور، نَه هفت، که هفتاد بند، بر پرده‌های خانه دوست می‌آویختند!
اگر تو نبودی... اما نه! تو هستی؛ از صبح اَزَل، تا شامِ ابد. ای آیینه «اَحَد»! ای احمد! و فریادِ گلدسته‌ها، ما را به تو می‌رساند.
«بِلال» هنوز، تو را به ما می‌گوید...؛
یعنی: «اگر عاشقی کنی و جوانی
عشق محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بس است و، آل محمد».

آنچه خوبان همه دارند

سیدمحمود طاهری
تو مبعوث شدی و خیال پیامبران، برای همیشه آسوده شد.
و آن‌گاه که همه هستی، در تماشای «بهانه پیدایش» خود، به جشن و پای‌کوبی پرداختند، دستانت پر بود از همه آنچه که رسولانِ پیش از تو آورده بودند و همه آنچه خداوند، تنها به تو عطا فرموده بود، تا همه را یک‌جا، تقدیم بشریت کنی و بلوغ انسانیت را به نظاره بنشینی.
تو، سرچشمه رویش‌هایی و چون در برهوت دنیا تراویدی، جهان، تَر شد و به زیباترین شکل خود درآمد.
چقدر خداوند، خاطر بندگانش را می‌خواست که چون تویی را به میانشان فرستاد، تا با صَلای مهربانی و رحمت، مرغ دل آدمیان را صید کنی و تسلیم آستان پرشکوه پروردگارشان سازی.
نه که الفاظ، ناتوان از ترسیم چهره توست، که هستی، عاجز از آینه‌داری توست و گیتی، تجلی کامل چهره تو را به قیامت وعده کرده است:

بعثت تو...

دلتنگ آدمیان بودی و آرزومند سعادتشان. قلبت، به عشق هدایت آنان می‌تپید. خدایت، این‌گونه‌ات دید که تو را برگزیده و به سوی بندگانش روانه‌ات ساخت.
در کنار مردمان ایستادی تا پنجره‌ای رو به ملکوت باشی و دست بندگان را در دست فرشتگان بگذاری و انسان‌ها را تا خدا بار دهی.
کدام انسان، با برکت‌تر از تو که از یک‌سو، صورت‌پرستان و نااهلان، از «چراگاه حلم» تو روزی می‌خوردند و از سوی دیگر، دوستانِ اهل معنی، از منبع علم تو ارتزاق می‌کردند؟!
بعثت تو، بشارت بهار است و نوید نور و سرور.
بعثت تو، کلید رهایی از قفس خودخواهی‌هاست و مژده پرواز در اوج انسانیت.
تو با بعثتت، بارانی شدی بر دل‌های کویری و نسیمی شدی بهاری و گره‌گشا، تا گره از کار فروبسته بشر بگشایی.
کاش ما نیز به سهم خویش، به تو اقتدا می‌کردیم و نسیمی بودیم بهاری و گره‌گشا!

برای سعادت انسان، دنبال بهانه می‌گردی

تو آمدی و عطر خوش مهرورزی و مدارا را در میان مردمان پراکندی.
آمدی و رنگ و بوی خدا را به آدمیان نمایاندی و شامه خاکیان را با شمیم عصمت، آشنا کردی.
اگر بعثت تو نبود، زمین با آسمان بیگانه بود و زمینیان، بی‌بهره از دیدار ملکوتیان.
از تبرک بعثت توست که بشر می‌تواند از شجره قرآن، مائده‌های آسمانی بچیند، و از این نردبان، تا دیدار خدایش، بالا برود. سلام بر تو، ای بزرگ‌ترین امید بشریت، که گسترده‌ترین دایره شفاعت، از آنِ توست. دنبال بهانه می‌گردی تا مُهر سعادت، بر پیشانی آدمیان بزنی و از تباهی و گمراهی نجاتشان دهی.
عزیز! ما را از شب جهل، به سپیده دانایی مهمان کن و دستان ما را بگیر و شیوه «چگونه زیستن» و «چگونه مردن» را به ما بیاموز!
آفتاب وجودت را بر ما بتابان تا تاریخ‌های خودخواهی ما را ذوب کند و جوانه‌های خداخواهی را بر وجود ما بتاباند.

روز تجلی تو بر خاک

محبوبه زارع
سلام بر تو، از آن دم که از مشرق لایزال، طالع شده‌ای تا تفسیر کمال انسان باشی!
آری! امروز، روز بلوغ تو در حرا نیست؛ امروز، روز پذیرش اهل زمین، برای ابلاغ رسالت توست؛ روزی است که خدا با نگاه کرامت خویش، ظرفیت حلول آخرین پیغمبر آسمانی خود را به اهل خاک، اهدا کرده است.

واپسین رسول روشنایی
بعثت، نقطه عطف خلقت است و امروز، تجلی کمال انسان. در خلوت چهل‌روزه خود با ذات حق، چقدر قبل از خود، امت زمین را به تکامل رسانده‌ای و بستر رویش همیشگی بشر را رقم زده‌ای! ای آخرین رسول روشنایی! بی‌تردید، بهتر از ما، از دردِ نسیانِ ما خبر داری؛ پس به درمانمان بشتاب. ای طبیب لایزالی! خدا تو را بر همه جهانیان خجسته گردانده و روز مبعث تو را روز هدیه عمومی به همه مسافران ره گم‌کرده، در جاده‌های زندگی دنیا قرار داده است؛ هدیه‌ای ممتد به نام هدایت. پس سلام بر تو و خاندان پاکت که منتهای نجاتید.

بشارت مبعث

رزیتا نعمتی
به اهل مکه خبر دهید که از ارتفاع کوه، آبشاری جریان یافته است که نقطه تلاقیِ خدا با زمین خواهد شد. مردی از عرب برمی‌خیزد تا ردای سبز رسالت را از دوش خود، بر شهر یخ‌زده بت‌ها بکشد تا در پناه آیه‌ها و سوره‌های نگاهش، روح منتظر بشر را به اشارتی، آسمانی کند.
به اهل مکه خبر دهید، مردی از بالا می‌آید تا قطره قطره، دریا را به جان قلب‌های سنگی بچشاند و خبر دهد از روزی که خواب از سر دیوارها خواهد پرید و پرندگان ایمان، در تمام زمین، نامه‌رسانِ رسالت او خواهند شد.
ای اهل زمین! بگشایید انحنای بازوانِ خود را تا صراط مستقیم او را در آغوش گیرید!

محمد ـ دگرگون کننده ارزش‌ها

امروز، شهادت می‌دهم که نیست خدایی جز او و محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله رسول و فرستاده خداست.
شهادت می‌دهم که سراپرده بهشت را به حرمت دستان امین محمد، بنا کرده‌اند.
مبعث، سپیده‌دمی است که خداوند، نامه سی جزئی خود را، به دست امین‌ترین بنده‌اش داد، تا دست زمین را به آسمان برساند.
محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ؛ یعنی انقلاب؛ یعنی صبحی که سیاهیِ بلال حبشی، روشن‌تر از آفتاب، در بلندای کعبه اذان می‌گوید و سنگ‌های تراشیده بت‌پرستان، در طبیعتِ لال خود فرو می‌ماند. این صدای جبرئیل است که می‌گوید: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».
برخیز محمد!

پایداری در رسالت؛ رمز پیروزی تو

مبعث، پایان ماجرای دختران زنده‌به‌گور و آغاز تساوی سیاه و سپید، در قاموس محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود؛ او که قطره قطره، برخلاف جریان آب‌های زمانه حرکت می‌کرد.
آن روز، آغاز معرفی گل محمدی و ثبت‌نام وسعت او، در واپسین شناسنامه عشق بود.
وقتی محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله باشی، دیگر فرقی ندارد که سنگ و خاکستر، بر کوچه‌های عبورت سرریز کنند یا نکنند. تو جاری می‌شوی، تا باران خود را بر همه بباری؛ گرچه خشم درهای بسته، راه را بر تو ببندد.
از آن روز، تو، مراد و مقصود تمام غزل‌های عاشقانه قرآن شدی، سَر و سِّر خدا با تو را در الف - لام - میم و یا ـ سین خواندم و بوئیدمت که می‌گفتی:

محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ؛ بزرگ‌ترین امانت‌دار الهی

دهلیزهای سیاه جهل، از امشب در آفتاب عالم‌تاب محمدی، راهی به سپیده‌دمان باز خواهد کرد و خدیجه و علی و محمد، در اولین نماز جماعتِ دنیا، سر تعظیم به خدای کعبه فرود خواهند آورد، تا به یگانگی خالق عشق، اقرار کنند. دیری نخواهد پایید که صفوف موحدان، حلقه‌های لبیک را به دور خانه دوست، بیارایند. بارِ امانتی که آسمان، توانِ کشیدن آن را نداشت، بر دوش نازنینِ احمد از صفین به اُحد و از تبوک به جمل و خیبر کشیده خواهد شد.

پیام کوتاه

ـ یا محمد! حسن ختام نبوت، نقطه آغاز تو بود؛ روزی که علف‌هایِ هرز مفاهیم جا افتاده را برکندی و خاک بشر را زیر و رو کردی تا تنها بذر وحدانیّت الهی را در آن رها کنیم.
ـ مبعث؛ یعنی وساطت تو میان بنده و معبود. یا رسول اللّه‌! دستانم را بگیر تا بت‌های باقی‌مانده دلم را بشکنم که خدای تو خریدار دل‌شکستگان است.

آخرین حلقه از سلسله تکامل انسان

نزهت بادی
من سال‌ها نمازخانه کوچک مردی بودم که جای پایش، به پهنای دریا بود و دستان دعایش، از سقف کوتاه من می‌گذشت و به آسمان می‌رسید.
من که سال‌ها، تاریک‌ترین نقطه در دل کوهی از هزاره‌های دور بودم، ناگهان مأوای حضرت آفتاب شدم که جز در کرانه خلوت شب، بر من نمی‌تابید.
تا پیش از آن، گفت‌وگوی محرمانه که عطر وحی را بر قلب او پاشید، میهمان دائمی من، مردی اُمّی و درس‌ناخوانده بود که به امانت‌داری و مهرورزی و صبوری می‌شناختندش؛ اما ناگهان، رفیق ساده و صمیمی شب‌های تنهایی‌ام، جای خود را به مردی از سلاله انبیا داد؛ به آخرین حلقه از سلسله تکامل انسان!

اکنون، نوبت کوه‌های فاران است

آن‌گاه که آن فرشته امین، محمدِ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله مرا به خواندن دعوت کرد، قلب من از جای کنده شد و وجودم به لرزه افتاد. پیش از این، ماجرای فروپاشی کوه طور، با تجلی جلوه حق و بی‌هوشی موسای نبی علیه‌السلام را شنیده بودم. در آن لحظات، احساس کردم اکنون نوبت کوه‌های فاران است که بر خود بلرزند و چون پنبه‌ای در مقابل عظمت کلام حق، حلاجی شوند، اما وقتی بر محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله نظر کردم، جز آرامش و طمأنینه، چیز دیگری ندیدم.
آری! اگر قرار بود من مهبط وحی خدا باشم، بی‌درنگ از هم فرو می‌پاشیدم؛ اما منزل و مسکن کلام خدا، قلب رسول اللّه‌ صلی‌الله‌علیه‌و‌آله بود که از منتهای عرش، فراتر می‌رفت و به «طور سینا»یی می‌مانست که حضور خدا در آن به تجلی می‌نشست.

هرچند دیگر تنها نماندم...

با خود پنداشتم میهمان عزیزم را برای همیشه از دست دادم. دیگر کجا می‌توانم مسجد کوچک و محقّر مردی باشم که نمازش، معراج هفت آسمان است؟! اما محمدامین صلی‌الله‌علیه‌و‌آله که دیگر مصطفایش صلی‌الله‌علیه‌و‌آله می‌خواندند، همچنان دامان خلوت نیایشش را بر پهنای خالی من می‌گستراند و مرا در تکلمش با نور، سهیم می‌کرد.
اینک، هزاران زائر بی‌نام و نشان، از کوه بالا می‌آیند و سر در تاریکی اندوه‌بار دلم می‌کنند و از در و دیوارم، سراغ مردی را می‌گیرند که روزگاری دیرین، در آغوش من، پر به رواق ملکوت می‌گشود؛ بی‌آنکه اکنون بداند غار حرا، چقدر بدون میهمانش، احساس تنهایی و اندوه می‌کند و بر کوچکی خویش می‌گرید.

آن لحظه عظیم

روح‌اللّه‌ حبیبیان
و خدا می‌داند در آن لحظات شگفت، چه رخ داده است! گویا زمان برای ساعتی، از حرکت افتاد و زمین از تکاپو و گردش؛ همه فرشتگان آسمان‌ها، با شگفتی و شوق، به زمین چشم دوخته بودند؛ در زمین اما اضطرابی دیگرگونه حاکم بود. همه موجودات، از جماد و نبات و حیوان، بلکه همه ذرات عالم که لحظه‌ای از ستایش خداوند فرو نمی‌ایستند، مضطربانه و لبریز از شوق، این حادثه عظیم را می‌نگریستند.
عالم، بی‌اغراق، در سکوتی محض، فقط چشم شد خیره به غاری تاریک و کوچک در حوالی مکه، تا لحظه عظیم نزول وحی، این بزرگ‌ترین ارتباط ملک و ملکوت را به نظاره بنشیند.
... و ناگهان، صدای پرهیبت فرشته اعظم الهی، در غار که نه، در همه عالم طنین افکند: «اقرأ باسم ربک الذی خلق».

درود بر تو

درود بر تو ای بزرگمرد تاریخ؛ ای آن‌که سیاهی زمان و زمینی که در آن می‌زیستی، به قدر خردلی، دل دریایی‌ات را آلوده نساخت و تباهی و جهالت و نکبت عالم، جرئت نزدیکی به حریم قدس انسانیت و شرافت تو نیافت.
چهل سال، گوهر ناب وجود خویش را از دستبرد شیاطین حفظ کردی و با صیقل عشق و شیدایی حق، جلا بخشیدی تا نگینی شود بر خاتم زیبای رسالت حق؛ گوارا باد بر تو این جایگاه رفیع!
اکنون که آهسته و باوقار، ولی تسلیم خواست الهی، از غار حرا فرو می‌آیی، درود همه ذرات عالم را پذیرا باش و به آواز «السلام علیک یا رسول اللّه‌» ما، گوش بسپار!

پیام کوتاه

ـ عید مبعث، سالروز آغاز برترین و آخرین دین الهی، بر امت پیغمبر خاتم گرامی باد!

سپیده‌دمی از جنس بهار

سودابه مهیجی
سپیده‌دمی از جنس بهار، مردی، شب زنده‌داری‌های سالیانش را در ردای خویش پیچیده بود و حرا را با خود به خانه می‌آورد و خورشید، از شانه‌های مبعوث و مسرور او، روز را آغاز می‌کرد.
«آن پریشانی شب‌های دراز و غم دل» در او به مژده‌ای سحرانگیز بدل شده بود.
خدا او را صدا زده بود و مرد، مبهوت و مشعوف از این فراخوانِ پر از وحی، می‌رفت تا روزگار تاریک زمین را به سمت آفتاب، برانگیزد.

سر به اوج

او صدای وحی را شنیده است؛ بی‌شبهه و سر به اوج؛ صدایی که شبیه هیچ صدایی نیست؛ صدایی که مواج است و در هیچ گوشی طنین نمی‌اندازد، مگر آن‌که مَحرم خلوتگاه انس باشد.
سینه‌اش، بی‌تابی نمی‌کند در معرض این رسالت شگرف.
شانه‌هایش کم‌طاقت نیستند که از پلک‌های آغاز خلقت، پروردگار آفرینش، او را درخور تمام رازهای هستی آفرید و دلش را اقیانوس رقم زد برای این روز بی‌پروا.

برخیز، محمد!

صدای پروردگار، از لب‌های امینِ وحی تراوید و جبرئیل، با بال‌هایی از ملکوت، بر تو نازل شد. آیه‌های نخستینِ رسالت، بر شانه‌هایش بود و او با هرچه امر خداوندی، تو را خطاب کرد.
بخوان، دلیل خلقت کائنات!
بخوان، آفتابِ خاک‌نشین!
بخوان، بلدِ راه‌های آسمان!
تا پروردگارت، تو را تاج سرِ هستی کند؛ تا رحمت خویش را در هیئت تو، بر عالمیان جاری کند.
بخوان، که تمام رسولان گذشته، مقدمه وجود تو بودند و تمام تاریخِ تا امروز، تمهید سرنوشت تو بود.
برخیز محمد! برخیز و ردای عصمتِ خویش را از چله‌نشینیِ این سال‌ها بتکان.
برخیز و اعجازِ مؤکد خود را به دوش بگیر و در کوچه‌های زمین جاری شو، تا اهالی طغیان‌گر خاک، در معرض رسالت تو به سجده بیفتند و اطاعت و بندگی را فرمانبردار شوند!
برخیز تا تمدن دست‌هایت، هستی را رام کند و شق القمرِ کلامت، شعورِ ابدی را در زمین حکم‌فرما سازد.

نامش تا همیشه زنده است

پیامبر واپسینِ خداوند، مشعلِ هدایت در دست گرفت و بیست و سه سال، بی‌وقفه، تمام راه‌های صعب زمین به سمت آسمان را گشود.
در تمام کوره‌راه‌ها و سنگلاخ‌ها، گام زد و لاعلاجیِ تمام مصایب را چاره کرد.
... گوش کن، هنوز که هنوز است، حنجره مؤذنان توحید، به شوق او فریاد می‌شود و مناره‌های بلند خاک، مکتب موحد او را تا فلک، ندا می‌دهند.
نامش را، تا ابد، گلدسته‌های عاشق، دست به دست به عرش می‌برند و با سلام و صلواتِ اهل زمین، کروبیان، درّ و گوهر بر سر خاکیان فرو می‌بارند.

پیش از بعثت خورشید

رقیه ندیری
نشانه‌های هدایت، مندرس شده‌اند. زمین، سرگردان آخرالزمان خویش است. آدمیان، این توده‌های سردرگم، در تلاقی جهل و فساد و عصیان، معلق مانده‌اند. تباهی ممتد در جان‌ها رسوب کرده و اندیشه ـ این آفریده سیال خداوند ـ را به نقطه انجماد رسانده است.
ابراهیم و موسی و عیسی، تحریف شده، تکثیر می‌شوند. اورشلیم، به سوگ خویش نشسته و کعبه در قرق خفقان‌آور خدایان سنگی و چوبی، کز کرده است.
عناد از آتشکده‌ها زبانه می‌کشد. هزار سال است که دین، در دخمه‌های دودآلود، خاکستر می‌شود و موبدان، همچنان می‌تازند تا توانمندی خویش را بر کرسی بنشانند. این است دورنمای تمدنی که دنیا را به آخرالزمان می‌برد.

بخوان!

ای عقل کامل کائنات! بخوان، به نام پروردگارت که انسان را از خون بسته آفرید! بخوان؛ آب را بخوان، تا عطر گل‌پونه‌های وحشی، دوباره در خشکسال آفرینش بپیچد!
با همه امی بودنت، فانوس‌های هدایت را به نقطه نقطه شب، سنجاق کن.
روشنی را آرام آرام در کام زمین بریز و آسمان را آبی‌تر از پیش، به اهتزاز درآور! نور بخوان، تا ستاره‌ها ببالند و سیاره‌های حیران، به مدار خویش باز گردند!
بخوان تا کلامت، زن را به کمال برساند!
آزادگی را زمزمه کن تا اسارت از دست و پای اهل عالم بگسلد!
آفرینش را با صدای ملکوتی‌ات بنواز تا به فطرت نخستین خویش باز گردد!
به نام خداوند، شرک را مچاله شده در زباله‌دان تاریخ بیانداز و یگانه‌پرستی را به نقاط دوردست ذهن‌ها پرواز بده! رسالت خویش را در گوش‌های پر شده از نادانی بریز!
بخوان محمد! سرود عشق بخوان!

تو و خلوت غار و خدا

فاطره ذبیح‌زاده
روزهای بهاریِ ایمان، در خزانِ خرافات و غفلت، دست و پا می‌زد و نغمه بندگی فرزندان اسماعیل، در قهقهه شوم شیاطین، می‌پژمرد.
سال‌ها می‌گذشت و چشم انتظاریِ کعبه، برای حج عارفانه ابراهیم خلیل، در حضورِ سردِ بتان سنگی، غریب می‌ماند.
چه دختران بی‌گناه که در گورِ جهل پدران خود خفتند و چه بردگان و پابرهنگانی که زیر تازیانه ستم سلاطین، آهسته و بی‌صدا پوسیدند!
همه آن چهل سال، تنها نیایش‌ها و دل‌گویه‌های تو بود که در پوستِ نازک شب رشد می‌کرد و بر تمام خشت‌هایِ مکه، طراوت حضورِ خدا را می‌رویاند. مهتاب فیروزه‌ای زمزمه‌های تو بود که از کنج خلوتِ غار حرا بیرون می‌تراوید و تا آسمان تنها و بی‌پناه مکه، قد می‌کشید.

جشن بعثت

امشب، شبستان چشمان حرا، به ضیافت فرشتگان سپیدبال و مقرّب الهی، روشن شده است.
امشب، مهتاب، با گام‌های چالاک، از قلب حرا برمی‌آید تا بر شانه کعبه بوسه بزند.
جبرئیل از راه رسیده است؛ با تاج دلبرانه رسالت احمدی بر دست و ردایی از جنس حریرِ بهشتی نبوت برای قامت برازنده خاتم رسولان.
امشب، واپسین پیامبر الهی، از حرم آسمانی، پای به حریم رسالت می‌نهد تا مکارم اخلاق، به تازگی نفس او، کمال یابد. جشنِ بعثت محمد امین صلی‌الله‌علیه‌و‌آله است؛ امینی با پیام برابری و برادری مؤمنان که اوج آزادگیِ بلال را در سینه دارد؛ جانِ شیفته عمار را با نسیم خوشِ تقوا، به آسمان پر می‌دهد و ایثار و جانبازی یاسر و سمیه را بارور خواهد کرد.
ماه، مسرور از عظمتِ اتفاقی است که توحید سلمان را فراگیر خواهد کرد، پارسایی و قناعتِ ابوذر را تکثیر می‌کند و شرافت خلیفة اللهی را به نمایش می‌گذارد تا تمدنِ شکوهمند اسلام، بر دوش ساده‌زیستی و ایمانِ مهاجر و انصار، جهانی شود و رؤیای مدینه فاضله نسل آدمی، تحقق یابد.

بوی پر جبرئیل

تو مبعوث شدی تا بارانِ رحمتِ فراگیرت بر ریگستانِ عطشناک جان ببارد و دستان تهی از گوهر ناب ایمان را به قنوتِ زلال دعا و نیایش ببرد.
تو برگزیده شدی تا کامل‌ترین و بهترین آیین را برای چشمانِ تب‌دار و بی‌نور بشریت به سوغات بیاوری؛ تا خار و خس شرک را از پهنای خشکیده قلب‌ها برکنی و غنچه شاداب وحدانیت را با اعجاز کلمه «لا اله الا اللّه‌» در آنها برویانی. آمدن تو، آغاز نجابت و حدیثِ کرامت انسان بود. آمدنت، بوی پر جبرئیل را می‌داد، عطر صلوات را بر شانه‌های خود پاشیده بود و از صمیمیت آبی تو با معبود، حکایت می‌کرد.

برانگیخته شد، تا...

رسولِ عشق آمده است، تا نیکی و محبت به والدین را به سجاده سبز عبادت و بندگی خداوند، سنجاق کند. پیامبری با رسالت بیداری، برانگیخته شده است تا آفتاب عدالتِ اسلام، از اندامِ گداخته اهل حجاز تا پشت خمیده از ستمِ ایران و روم را با درخشش بی‌بدیلِ انسان‌دوستی و هدایت، سرشار کند.
حبیب خدا، با قلبی لبریز از نور آمده است تا آیه‌های شفابخش قرآن را بر بالین انسان‌های بیمار زمزمه کند، تا حکمت و حلاوتِ سخن خالق، جان تازه در کالبد خفته مخلوق بدمد.

سلام و صلوات بر تو!

هزار گلبرگ لطیفِ صلوات، تقدیم به چشمانِ مهربان و عاشق تو؛ چشمانی که با آهِ یک یتیمِ دردمند، به نمناکیِ باران می‌رسید و از خنده سرخوشانه کودکان، موج برمی‌داشت!
هزار گلِ محمدی، با عطر ناب صلوات، نثار لب‌های پر ذکر و موعظه‌گر تو؛ لب‌هایی که نذرِ آسمان بودند تا ستاره‌های نورانی کلامِ خدا را بر پیکر زمین بپاشند؛ لب‌هایی که شکوفه‌های سپید تبسم، زیبا و دوست داشتنی‌شان کرده بود و در رویش کلمه پرمهر «سلام»، بر همه پیشی می‌گرفت!
دامن دامن گلِ ناز صلوات، بر پاهای مجروح و تاول‌زده تو، بر آن لب و دندان، که از کینه جاهلانه مشرکان، خونین شد و به نفرین گشوده نشد؛ بر آن پیشانی تابناک که در راه هدایتِ انسان، شکافت!
سلام و درود بی‌پایان خدا بر تو باد؛ آن هنگام که پا بر جان خاکی مکه نهادی و در آن روز که از کنج ساکتِ حرا، با سروش «اقراء» جبرئیل، امین پروردگارت شدی و در تمام این روزهای پیاپی، جانِ بهاریِ تو در روح تک‌افتاده بشریت، نور و زندگی می‌پراکند!

صدای پای خدا

حسین امیری
بوی حجاز می‌دهی‌ای دل، دل آشفته!
امشب، صدای پای خدا از صدایت می‌شنوم.
ای دل! امشب با من نیستی؛ شاید به سوی خانه محمد امین دویده‌ای! شاید تکه‌هایت را در مسیر کوه نور ریخته‌اند! شاید در راه غار حرا مانده‌ای!
ای کویر خسته عربستان، ای نخلستان بی‌بر عراق، ای جاهلیت رنج و تنهایی، رنگ پیام محمد گرفته‌ای. ای کاش تا ابد در راه غار حرا بمانی و برنگردی!

مدرس امین

در شهرهای آسمان، در هزار امپراتوری نورانی، سکه به نام محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله زده‌اند. هزار خسرو در هزار ملک آباد و ویران، دل در گرو نقشِ نگین و مُهرنامه محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله دادند.
مردی عامی را می‌بینم که یک‌شبه، ره آسمان رفته و بر صدر مجلس دانایان جلوس کرده است.
آری! این نگار مکتب نرفته محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله است؛ مدرس امین، معنی توحید و معلم مهربان کلمه، وحدت و مجری متبسم حکم عدالت.

پیام توحید

محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خبر از توحید آورده و توحید، صلای با هم بودن است در بلای تنهایی.
محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله توحید آورده؛ تحفه آسمانی که از نگاه آشنای جبرئیل ستانده و سکه‌های یقینش را داده است.
آنان‌که به وحدت کلمه رسیدند، دست از پریشانی برگیرند. توحید، معنی با هم بودن ما انسان‌هاست برای با هم پرستیدن آن معنی بی‌واژه، آن نام بی‌نشان و آن یگانه بی‌همتا.

شب عید است

شب عید است؛ لباس تازه شدن بر من بپوشان، ای مادر افکار بِکَرم! من، کودکی دست و پا گم کرده در شوق ندای محمدم.
صبح آشنایی، بیدارم کن؛ می‌خواهم صدای «قُولُوا لا إله إلاَّ اللّه‌ تُفلِحُوا» را بشنوم. می‌خواهم تمرین اندیشیدن بکنم. می‌خواهم آزادی فکرم را از زندان جهل، جشن بگیرم. می‌خواهم بعثت گل‌ها را در هوای توحید، به تماشا بنشینم و صدای بهار را در زمین خسته اعتقادات بشر، به جان بشنوم.

اذان بگو، مؤذن!

مؤذن! در گوش یکایک زمینیان اذان بگوی! بشر، بدون وحی، کودکی بیش نیست؛ مشغول بازی کودکانه عقل.
اذان بگو در گوش بشر که امروز، همه زمینیان، در صدای خوشحالی محمد، دوباره متولد شده‌اند. امروز، روز تازگی است؛ روز خانه‌تکانی زمین از خستگی جهل.

لباس اتحاد بپوشید!

از خود گریختگانِ مکه، به مکه باز آیند! در خودشکستگان زمین، از زمین برخیزند! قبایل پریشانی را بگویید، زلف اتحاد شانه کنند؛ محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ، خبر یگانگی آورده است. از این پس، سیاه‌پوست را در بازار برده، نفروشید و تن نحیف دخترکی را در قبر نادانی مگذارید! محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خبر برابری آورده است؛ به سوی شهر افکار سبزش بدوید لباس احرام بر تن، بروید تا شما را به یگانگی بشناسند؛ یگانگی خدا؛ یگانگی دین و یگانگی سخن.

پیش از رسالت

زینب مسرور
حجاز بود و زمینی پر از عصیان. زمین بود و سکوتی سهمگین. سکوت بود و بغض نشکفته‌ای که حنجره مکه را می‌فشرد.
حجاز بود و دشتی که اردوگاه جهنم بود؛ جهنمی به رنگ دل و دشنه. کعبه، سرشار از خدایان سنگی قوم بت‌پرست بود. خدای بشر، جهلشان بود؛ خدایانی از سنگ و چوب و خرما، خدای جنگ، خدای باران؛ لات، هبل، عزی؛ ساکت و خاموش. و قومی که از سر جهل و نادانی، شب و روزشان به پای بت‌های سنگی و چوبی می‌گذشت.

خواند و آسمانی شد

آن شب، محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله آرام نشسته بود و پیشانی بندگی بر خاک می‌سایید. گل‌بوته‌های دعا و نیایش، در وجودش تکثیر می‌شد.
آن شب، محمد بود و حرا؛ محمد بود و نجابت یک دیدار.
تاریخ، تحویل شد؛ نوری آسمانی، وجود محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را نوازش داد. جبرئیل، با جامی پر از شبنم صلوات، فرود آمد. محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ، تا آسمان قد کشید.
صدایی طنین‌انداز شد: محمد بخوان؛ محمد بخوان: «إقْرَأْ بِسمِ رَبِّکَ الّذی خَلَقْ».
و محمد خواند و آسمانی شد؛ خواند و جاودانه شد و این‌چنین بود که بشر بر بلندترین قله‌های انسانیت جای گرفت.

فصل آخر

مهدی خلیلیان
مسلمان، دورِ کعبه... کعبه، قربانِ تو می‌گردد
یقیناً آسمان ـ دائم - به فرمانِ تو می‌گردد
تمام ماجرا این بوده: چشم گوشه‌گیرت را
خدا، می‌دیده و، سی جزء، مهمان ِ تو می‌گردد
عبایت از گل و عمامه‌ات گل، حرف‌هایت گل
بهارا! آفرینش، رویِ دستانِ تو می‌گردد
همه آیات قرآن، در مدارِ چشم‌های تو،
تو می‌گردی و، قرآن نیز حیرانِ تو می‌گردد
به خشکی، گرچه طی شد فصل ـ فصلِ زندگی، بی‌تو
و اما فصل آخر، مستِ بارانِ تو می‌گردد
نظر کردی و، بیت اللّه‌ شد بیت الغزل‌هایم
پس از این، شعرهایم نیز از آنِ تو می‌گردد

گفته بودن یه روز می‌آیی

سودابه مهیجی
خواب تو رو دیده بودن تو طالع پیر زمین
گفته بودن یه روز می‌آی کاهنای آیینه‌بین
اسم تو رو بلد بودن کتابای عهد عتیق
راویای دین خدا، زندونیای دم تیغ
نگار مهربونی که نرفته بود به مکتبی
اومد با یه کتاب سبز تا بشه ذکر هر لبی
تا اسمشو رج بزنن تو مشقای هر شب عشق
دلای سر به راه شده تو سایه مذهب عشق
تویی که دستای همه دخیل آبروی توست
تو که طهارت زمین به رشحه وضوی توست
با دستای کریمت و نگاه شق‌القمرت
دستی بکش رو سرِ ما عاشقای دربه‌درت
تو رحمت دو عالمی! سایه رو سرِ زمین!
تو این روزای بی‌امون بی‌کسیامونو ببین!

شکوه آفرینش

سیدعلی اصغر موسوی
تیرگی گسترده، چشم‌ها تار!
سرها بی ذوق و دل‌ها بیمار! نه کسی به آسمان می‌نگرد؛ نه آسمان سر شوق کسی دارد.
شبح‌های زشت؛ شبح‌هایی از جنس چوب و سنگ و استخوان.
شبیه مردگانی که عده‌ای زنده مثل ارواح خبیثه به دورش حلقه زده‌اند.
انگار نه انگار که خانه، خانه خداست، تنها خانه خداوند در زمین؛ هر کژ اندیشی، با تکه استخوانی به گردن، درونش پا می‌گذارد!
زمانی بس تیره بود؛ تیره مثل جهالت، تیره مثل سنگدلی، تیره مثل خشم. نه حرمتی برای پیران بود، نه کودکان، نه عصمت دخترکان به چشم می‌آمد و نه شرافت زنان.
بوی تعفن متکبران، سراسر حجاز را آلوده بود.
گویی خداوند، نگران شرافت بندگان خویش است؛ نگران آن همه کژی و ناراستی و جهل.
تلنگری می‌بایست این قوم را تا به خود آیند و به گوهر وجودی خود دست یابند. اینک نوبت رسالت بهترین مخلوق خداوند، برگزیده خلقت و گلچین شده گلستان انبیا است که باید این رسالت را بپذیرد!
... و بهترین و امین‌ترینِ مردمان برای هدایت نااهل‌ترین مردمان، انتخاب می‌شود. حتّی نامش، جانمایه رحمت است؛ جانمایه ادب و احترام؛ محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله !
... آن‌گاه، محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله باید به تزکیه بپردازد؛ چه جایی نزدیک‌تر به خدا از غار «حرا»؛ خلوتگاهی که می‌شود با معشوق اولی خویش به خلوت و گفتگو نشست!
گویی این بار دیگر معشوق، زبان به گفتگو گشوده است: اِقرأ؛ بخوان!
بخوان به نام خداوند!
بخوان به نام آن که خلوت‌نشین دل پر آشوب توست! بخوان به نام او که تو را حبیب خویش خوانده است و محبوب تمامی کاینات!
... بخوان به نام خداوند:...
... و این خواندن سرآغاز «قولوا لا اله الا اللّه تُفْلِحوا» شد که کژاندیشان، برای رهایی از جهل باید به «تفلحوا» بیش از پیش بیاندیشند! بار دیگر ارتباط آسمان و زمین برقرار شد و وجدان عرب و عجم از چوب و سنگ‌پرستی، به خداپرستی گرایید.
بار دیگر نوح کشتیبان علیه‌السلام ، قوم خویش را از توفان بلا رهانیده، به ساحل نجات خواهد رسانید.
بار دیگر موسای کلیم علیه‌السلام ، قوم خود را از قید ذلت فرعونی رهانیده، به دیار آرامش و صلاح خواهد رسانید.
بار دیگر ابراهیم‌خلیل علیه‌السلام ، قوم خویش را از چنگال آتش نمرودی رهانیده، به زمزم رستگاری خواهد رسانید!
بار دیگر سلیمان محتشم علیه‌السلام ، قوم خویش را از ذلت در یوزگی رهانیده، به عزّت سرافرازی خواهد رسانید.
بار دیگر عیسای مسیح، قوم خود را از امراض خودپرستی رهانیده، به عشق خداپرستی خواهد رسانید.
بار دیگر آسمان و زمین دست در دست همدیگر برای رهایی انسان از ذلّت، لبیک‌گویان، نوای محمد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله را همراه شدند: «قولوا لا اله الا اللّه‌ تفلحوا!»
خجسته روز آزادگی انسان از قید جهل، روز بعثت رسول گرامی اسلام مبارک‌باد!

پیام آشنای حرا

عاطفه خرمی
... و تو را برانگیختند تا انسان دوباره خلق شود و انسانیّت نفسی تازه کند.
تو را برانگیختند تا به نام مقدس «او» تندیس هزاران ساله شرک را بشکنی و حقیقت توحید را برای دل‌های جهل‌زده جهان معنا کنی.
تو را برانگیختند در ادامه مسیر ابراهیم، در صراط روشن هدایت و با کوله‌باری از حجم سنگین رسالت.
صدایت را می‌شنویم گرم و آسمانی، سرشار از عطر خوش وحی؛ از «حرا» که پایین می‌آیی، آسمان با همه عظمتش زیر پاهایت کوچک می‌شود.
پیراهنت عطر بال‌های جبرئیل را گرفته؛ نگاه کن! چشم‌هایت درخشان‌تر از همیشه حقانیت حقیقت را نمایان می‌کند.
انگار زمین جان می‌گیرد و مرز میان مُلک و ملکوت کوتاه می‌شود!
از «حرا» که پایین می‌آیی، صدای گام‌هایت نبض این عصر منجمد را به تپش در می‌آورد، لات و عزّی تاب هیبت ملکوتی‌ات را نمی‌آورند.
زمان در انتظار انقلابی عظیم است؛ انقلابی که پایه‌های زُمخت ستم را می‌ریزد و نوای دلنشین کرامت انسان را در گوش نسل‌های امروز و فردا فریاد می‌کند.
صدایت را می‌شنویم گرم و آسمانی، سرشار از عطر خوش وحی، در امتداد قرن‌های متمادی، سینه به سینه، نسل به نسل، پیام آشنای حرا جانمان را جلا می‌دهد.
در سایه‌سار نام مبارکت ایستاده‌ایم و پرچم سبز توحیدی‌ات را می‌بینم که پس از قرن‌ها در آسمان سینه‌هامان می‌درخشد. هنوز هم «حرا» بوی بال ملائک می‌دهد و کعبه آئینه خاطرات توست. هنوز هم نقش روشن «لا اله الاّ اللّه» بر گنبد دل‌های بی‌شماری که توفتح کرده‌ای، همدوش حقیقت قدسی «محمّد رسول‌اللّه‌» می‌درخشد و پیام مرد امین عرب را پس از قرن‌ها فاصله، اینچنین پاس می‌دارد.

با صدای آسمانی

امیر اکبرزاده
بخوان!
با صدایی آسمانی بخوان!
آنچه را بر تو گفته شده است، بخوان؛ صحیفه‌ای را که برگ برگش ورق ورق با کلماتی از جنس بلورِ ستاره به نگارش در آمده است!
بخوان که کوه را بلرزه درآورد طنین نهفته در صدایت؛ طنینی که از حنجره آسمان نشأت می‌گیرد و در رگ آفرینش جاری می‌شود.
بخوان تا مباهات کند آفریدگار تو بر آفریده‌هایش، حضور تو را که نور محضی!
تویی که در دستان تو انسان به آدمیّت محض خواهد رسید.
بخوان آیات سبز ـ آبی نور را!
بخوان به نام آن که آفرید تو را تا آفرینش تو، بن مایه آفرینش هستی باشد. تو سرآغاز هستی، هستی؛ تو سرسلسله آفرینش، هستی، تو اوج کمالی در خلقتی.
بخوان...
و تو لب می‌گشایی.
و تو می‌خوانی،
کلمات آهنگین نور، از دهانت بر آسمان‌ها فوران می‌کنند.
ملائک، صدایت را دست به دست می‌برند تا بالاترین طبقات عرش و آسمان آسمان بر تو فرود می‌آورند درود بی‌کران پروردگارت را.
این صدای توست که در اقصی نقاط کائنات به گوش می‌رسد. این صدای توست که گستره شرق و غرب آسمان را شکافته است و به پیش می‌رود.
این صدای توست که دعوت می‌کند مشتاقان قرب إلی‌اللّه‌ را به وعده‌گاهی که تو در مرکز آن قرار داری.
تو شمع بزم آفرینشی و همه هستی، پروانه‌های گردنده به دور تو.
می‌خوانی و به همراه تو زمین و زمان زمزمه می‌کنند یکتایی پروردگار تو را.
با تو تمام آسمان‌ها و ستارگان مقیم در آنها شهادت می‌دهند به یکتایی او که خالق زمین و آسمانهاست؛ او که گفت بخوان و هم‌اکنون این تویی که می‌خوانی:
«اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِی خَلَقَ»

حسن ختام عرش

ساناز احمدی دوستدار
خواندی؛ نه آن سان که کائنات می‌خوانند.
او را خواندی با صدایی که طنین هر آوایش، تن زمان را می‌لرزاند.
او را خواندی؛ جبرییل‌وار حرا را به سجده درآوردی و پیشانی بلندت را بر سطرهای عشق ساییدی او را خواندی؛ نه آن‌سان که ملائک او را می‌خوانند.
تو زمین و آسمان را ـ به کلامی ـ به همه رساندی و تمام ابرهای مقدس را به ثانیه‌های بی‌باران بخشیدی.
تو از بلندای رستاخیز وجودت، شور و عشق و روشنایی را فریاد زدی و هم‌صدا با واژه‌هایی روحانی، غزلواره جبرییل را تکرار کردی.
ای زلال محض! ای زمینی آ سمان تبار!
تو آبروی گل‌های محمدی، تو زیبنده‌ترین واژه‌هایی.
نامت، اصالت چندین هزار ساله تاریخ است و نت نگاهت، شور شیواترین سازها.
جاری نگاهت حرای عاشقی است و امتداد انگشتانت، آفتابِ هستی‌بخش. تو مرد ثانیه‌هایی؛ بی‌کران و بی‌پایان، تو مطلع ناب‌ترین شعرهای عالمی. واژه‌ها شاعر بودنت را کم می‌آورند. تو حُسن ختام عرشیانی.
تو حُسن مطلع آسمانیانی.
حرای نگاهت، جاری لحظه‌های مقدس است.
نامت محمد است و کنیه‌ات ابوالقاسم. تو را آفتاب نامیدند؛ به حق که آفتابی. تو را آسمان نامیدند؛ به حق که آسمانی. نعلین تو را زمین بوسه‌گاه است و پیشانی‌ات، آسمان را سجده‌گاه. بر بام کدامین آسمان ایستاده‌ای؟
تو از ملکوت کلام، ناب‌ترین واژه‌ها را در گوش ما زمزمه کردی و سکوت خسته ثانیه‌های نبودنت را شکستی.
ای برترین نام!
امروز، روز رقص حراست.
امروز همه آسمانیان به شکرانه برگزیدنت کِل می‌زنند و تمام خاکیان، آسمانی شدنت را پای می‌کوبند. تو هلهله شادباش زمینی؛ تو بیکرانگی معنا، تو ابدیت واژه‌های شعری. حرا، واژه واژه اشک شد و غزلباران اذان جبرییل را به تماشا نشست. حرا از خویش برآمد و به آسمان شد.
زمین شکافت و خاک‌های ترک خورده‌اش، سجدگاهت شد، ای از تبار نور و روشنی! حرا، قندیل روزهای بی خدا را شکست و در نور بارانی نجیب، ثانیه‌های مقدس را سجده کرد. زمان ایستاد و تو به تلاوت آیه‌های نور نشستی و خواندی به اذن پروردگارت؛ همان پروردگاری که تو را به زخمه زیباترین آواها نواخت و معراج را برایت تفسیر کرد.
امروز روز تکوین آیه‌های رسالت است. روز تجلّی رحمت الهی.
باران نور، دستان خسته تاریخ را روشن کرد و طلیعه ایمان بر بلندای انسانیت درخشید.
برترین تجلّی خدا در کسوت آفتاب، معراج را زمزمه کرد و برگزیده شد برای خواندن اولین آیات نور:
«إِقْرَاءَ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِیَ خَلَقَ...»

در حرای نبوت

امید مهدی نژاد
«نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله‌آموز صد مدرّس شد»
زمین در شبی دیجور از شب‌های تاریخ غوطه‌ور است.
سفیران صبح که هر یکی پیغامی دیگر از ملکوت برای اسیران ناسوت آورده بودند، روی در نقاب خاک کشیده‌اند و شب پرستان بر اریکه‌های خالی آنان تکیه زده‌اند.
کعبه، اوّلین خانه خدا بر خاک، موزه نمایش بت‌های رنگارنگِ سنگ و چوب‌پرستان است و میراث ابراهیم را در صندوقْ خانه‌های نسیان، به دست غبار غفلت سپرده‌اند...
و محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله چهل ساله شده است.
امشب در آن غار رازآلود چه خبر است؟
خلوت‌های محمّد در حرا به طول انجامیده است و قلب مهربان خدیجه را التهابی عجیب در خود فشرده است. محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله ، مُهر ختام طومار نبوّت و متمّم بیانیّه بلند رسالت است. از فردا محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله آخرین سخنان خدا با آدمی را در گوش تاریخ فریاد خواهد کرد؛ آن‌چنان که پژواک جاودانه‌اش تا قیامت در رگ‌های هوا طنین بیندازد.
از فردا محمّد امین، رسول اللّه خواهد بود تا حقایق ازلی و ابدی را بار دیگر در راستای زمان منتشر کند.
و اینک محمّد صلی‌الله‌علیه‌و‌آله به شهر بازگشته است؛ با رعشه‌ای که از ملاقات با خدا در تار و پود روحش افتاده است.
با چهره‌ای که از سرخی به شفق می‌ماند و با کوله‌بار رسالتی که از هم اکنون بر پشتش سنگینی می‌کند.
خدیجه! محمّد را با ردایی گرم فرو پوشان که از امشب، یتیم مکّه پدر تمام آدمیان گشته است.

رسول آفتاب

ملیحه عابدینی
از فراسوی شهر تاریک مردگان متحرک
از پس خانه‌های رخوت گرفته تباهی
آن‌جا که فطرت، در سکوت ابدی دست و پا می‌زد و کمی آن سوتر از لانه بومان کور چشم، که بر شانه سنگی بت‌های ناتوانی آشیانه کرده بودند، در سینه کوهی از جنس نور، قلب روشنایی می‌تپید. دستان خواهشش همیشه سبز بود و چشمان بیدارش به یاد خالق، پر آب و چهل بهار سپید را در کوله بار عمر به دوش می‌کشید و حلاوت بندگی را بر دل.
و ناگهان ندایی به گوش جانش رسید: بخوان به نام خالق یکتا!
فرشته مهربانی، از جانب آن رب رحیم، رسول آفتابش خواند و چنین گفت. بشکن مُهر سکوتت را
فرو ریز کاخ‌های تباهی را در سرزمین‌های سرشار از سیاهی! بیدار کن عدالت به خواب رفته را! فریاد زن پرواز را در گوش گنگ منیت انسان‌های خاک گرفته!
تصویر کن، گلبانگ بندگی را بر سر مناره‌های نور!
بنوشان جرعه‌های نور را به کام‌های خشکیده‌ای که تنها خاک را مزمزه کردند
برهانشان از کمند نحس شیطان و بر سریر بندگی بنشانشان!
طلوع سپیده را با نور برایشان هجی کن و سیاهی را تا ابد به سیاهچال نیستی بیانداز!
گرمای حضورت را فاتح زمهریر دل‌های غافلشان ساز تا بدانند رحمة للعالمینی!
مطلع الفجر عشق، در دستان گرم تو روئیده، سر انگشتان خشکیده از عصیانشان را سبزی حیات بخش و جوانه نیایش را با دستانشان آشنا کن!
امین روحشان باش و امانت دار جانشان، تا از گزند گناه که تنها همنشینش آه است، ایمن شوند.
تو به رسالت دل برانگیخته شدی تا نقش ازلی خداوند مهربانی را بر صحیفه سینه انسانیت به تصویر کشی؛ آن سان که نوح، ابراهیم، موسی، عیسی و... بودند.
تو مبعوث شدی تا مزرعه ایمان انسانیت را آباد و پر ثمر کنی و حصار تقوا را گرداگردش برپا بداری.

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
در ستايش حضرت رسول (ص)
شعردر ستايش حضرت رسول (ص)

 

در ستايش حضرت رسول (ص)

ماه فرو ماند از جمال محمد (ص)
سرو نباشد به اعتدال محمد (ص)
قدر فلك را كمال و منزلتى نيست
در نظر قدر با كمال محمد (ص)
وعده ديدار هر كسى به قيامت
ليله اسرى شب و صال محمد (ص)
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى
آمده مجموع در ظلال محمد (ص)
عرصه گيتى مجال همت او نيست
روز قيامت نگر مجال محمد (ص)
و آن همه پيرايه بسته جنت فردوس‌
بوكه قبولش كند بلال محمد (ص)
همچو زمين خواهد آسمان كه بيفتد
تا بدهد بوسه بر نعال محمد (ص)
شمس و قمر در زمين حشر نتابد
نور نتابد مگر جمال محمد (ص)
شايد اگر آفتاب و ماه نتابد
پيش دو ابروى چون هلال محمد (ص)
چشم مرا تا به خواب ديد جمالش
خواب نمى‌گيرد از خيال محمد (ص)
سعدى اگر عاشقى كنى و جوانى
عشق محمد (ص) بس است و آل محمد (ص)
سعدى شيرازى‌

در تهنيت روز مبعث رسول اكرم (ص)

به به كه چه روز خرم آمد
مبعوث نبى اكرم آمد
بس عيد فرا رسيد بى شك
عيدى نبود چنين مبارك
از بعثت او جهان جوان شد
گيتى چو بهشت جاودان شد
اين عيد به اهل دين مبارك
بر جمله مسلمين مبارك
از غيب ندا رسيد او را
آن ذات خجسته نكو را
كاى ذات نكو پيمبرى كن
برخيز و به خلق رهبرى كن
چون قدر و مقام رهبرى يافت
در كوه «حرى» پيمبرى يافت
بشنيد چو اين ندا محمد (ص)
شد خاتم انبيا «محمد (ص)»
هر روح كه دور از بدى شد
با آمدنش محمدى شد
قانون حيات و هستى آورد
آيين خدا پرستى آورد
پيدا چو شد آن جمال هستى
بشكست اساس بت پرستى
با بعثت آن نبى مرسل
بتخانه به كعبه شد مبدل‌
هر دم صلوات بر جمالش
بر احمد و بر على و آلش
صد شكر به دين آن جنابم‌
قرآن مقدسش كتابم
خوشبخت كسى كه امت اوست
در سايه دين و رحمت اوست
از عرش ملك دهد سلامش
شد ختم پيمبرى به نامش
اى داده ز ماه تا به ماهى
بر پاكى ذات تو گواهى
در شأن تو گفت ايزدپاك‌
لولاك لما خلقت الافلاك
اى بر سر هر پيمبرى تاج
يك قصه توست شام معراج‌
قرآن كريم حجت توست
خوشبخت كسى كز امت توست
گر زانكه تو بت نمى‌شكستى
اسلام نبود و حق پرستى‌
توحيد به ما تو ياد دادى
بتخانه و بت به باد دادى‌
اى معنى ممكنات درياب
اى خواجه كائنات در ياب‌
ما غير تو دادرس نداريم
درياب كه هيچ كس نداريم
اى آنكه تو يار بينوائى
فرياد رس و گرهگشائى
درياب كه ما گناهكاريم
اميد شفاعت از تو داريم
تنها نه منم به غم گرفتار
غم از دل هر كه هست بردار
اى جان جهان فداى جانت
«شهرى» است غلام آستانت
عباس شهرى

نعت پيغمبر اكرم (ص)

اى شاه سوار ملك هستى
سلطان خرد به چيره دستى
اى ختم پيمبران مرسل
حلواى پسن و ملح اول
اى حاكم كشور كفايت
فرمانده فتوى ولايت
هر ك آرد با تو خود پرستى
شمشير ادب خورد دو دستى
اى بر سر سدره گشته راهت
واى منظر عرش پايگاهت
اى خاك تو توتياى بينش
روشن به تو چشم آفرينش‌
شمعى كه نه از تو نور گيرد
از باد بروت خود بميرد
دارنده حجت الهى
داننده راز صبحگاهى
اى سيد بارگاه كونين
نسابه شهر قاب قوسين
اى صدر نشين عقل و جان هم
محراب زمين و آسمان هم
اى شش جهت از تو خيره مانده
بر هفت فلك جنيبه رانده
اى كنيت و نام تو مويد
بوالقاسم و آنگهى محمد
اى شاه مقربان در گاه
بزم تو وراى هفت خرگاه
صاحب طرف ولايت جود
مقصود جهان، جهان مقصود
آن كيست كه بر بساط هستى
با تو نكند چو خاك پستى
اكسير تو داد خاك را لون
وز بهر تو آفريده شد كون
سرخيل تويى و جمله خيلند
مقصود تويى همه طفيلند
سلطان سرير كايناتى
شاهنشه كشور حياتى
لشكر گه تو سپهر خضرا
گيسوى تو چتر و غمزه، طغرا
وين پنج نماز كاصل توبه است
در نوبتى تو پنج نوبه است
درخانه دين به پنج بنياد
بستى درصد هزار بيداد
چون شب علم سياه برداشت
شبرنگ تو رقص راه برداشت
خلوتگه عرش گشت جايت
پرواز پرى گرفت پايت
سر بر زده از سراى فانى
بر اوج سراى ام هانى
جبريل رسيده طوق در دست
كز بهر تو آسمان كمربست
برخيز هلا نه وقت خواب است
مه منتظر تو آفتاب است
امشب شب قدر توست بشتاب
قدر شب قدر خويش درياب
از حجله عرش بر پريدى
هفتاد حجاب را دريدى‌
تنها شدى از گرانى رخت
هم تاج گذاشتى و هم تخت
بازار جهت بهم شكستى
از زحمت تحت و فوق رستى
خرگاه برون زدى زكونين‌
در خيمه خاص قاب قوسين‌
هم حضرت ذوالجلال ديدى‌
هم سر كلام حق شنيدى‌
درخواستى آنچه بود كامت‌
درخواسته خاص شد به نامت
از قربت حضرت الهى
بازآمدى آن چنان كه خواهى
آورده برات رستگاران
از بهر چو ما گناهكاران
ما را چه محل كه چون تو شاهى
در سايه خود دهد پناهى
ز آنجا كه تو روشن آفتابى
بر ما نه شگفت اگر بتابى‌
درياى مروت است رايت
خضراى نبوت است جايت
هر كه از قدم تو سر كشيده
دولت قلميش در كشيده
و آن كو كمر وفات بسته
بر منظره ابد نشسته
چون تربيت حيات كردى
حل همه مشكلات كردى
زان لوح كه خواندى از بدايت
در خاطر ما فكن يك آيت
بنماى به ما كه ما چه ناميم
وز بتگر و بت شكن كداميم
اى كار مرا تمامى از تو
نيروى دل نظامى از تو
زين دل به دعا قناعتى كن
وز بهر خدا شفاعتى كن
تا پرده ما فرو گذارند
وين پرده كه هست برندارند
نظامى گنجوى‌

نعت و ستايش رسول اكرم (ص)

محمد كافرينش هست خاكش
هزاران آفرين بر جان پاكش
سر و سرهنگ، ميدان وفا را
سپهسالار و سر خيل، انبيا را
رياحين بخش باغ صبحگاهى
كليد مخزن گنج الهى‌
يتيمان را نوازش در نسيمش
از آن جا نام شد در يتيمش
به معنى كيمياى خاك آدم
به صورت توتياى چشم عالم
ز شرع خود نبوت را نوى داد
خرد را در پناهش پيروى داد
اساس شرع او ختم جهان است
شريعتها بدو منسوخ از آن است
جوانمردى رحيم و تند چون شير
زبانش گه كليد و گاه شمشير
خدايش تيغ نصرت داد در چنگ
كز آهن نقش داند بست بر سنگ
به معجز بدگمانان را خجل كرد
جهانى سنگدل را تنگدل كرد
چو گل بر آبروى دوستان شاد
چو سرو از آبخورد عالم آزاد
فلك را داده سروش سبز پوشى
عمامه‌ش باد را عنبر فروشى
سرير عرش را نعلين او تاج
امين وحى و صاحب سر معراج
بصر در واب و دل در استقامت
زبانش امتى گو تا قيامت
به خدمت كرده‌ام بسيار تقصير
چه تدبير اى نبى الله چه تدبير
كنم درخواستى زان روضه پاك
كه يك خواهش كنى در كار اين خاك
كالهى بر نظامى كار بگشاى
ز نفس كافرش زنار بگشاى
دلش در مخزن آسايش آور
بر آن بخشودنى بخشايش آور
اگر چه جرم او كوه گران است
ترا درياى رحمت بيكران است
بيامرزش روان آمرزى آخر
خداى رايگان آمرزى آخر
نظامى گنجوى‌

مبعث مقدس نبى رحمت

آنك آواز نبى از در بطحا شنويد
ذكر حق را ز در افتادن بتها شنويد
نور اسلام بر آمد ز كران تا نگريد
بانگ توحيد درآمد به جهان تا شنويد
سخنى از سر مهر و خبرى از در صدق‌
گر ز جابى نشنيديد، از اين جا شنويد
بس شنيديد سخنها ز خدا بى خبران
اينك آييد و سخنهاى خدا را شنويد
آن سقطها كه زهر ساقطه ديديد بس است
زين ثقه، آيت حرمت ز خلقنا شنويد
در حرم لوحه‌اى از عودت و رجعى نگريد
در حرا نغمه‌اى از «اقرء و اعلى» شنويد
دل خارا به چنان سختى، اين نغمه شنيد
نك شما نرم دلان از دل خارا شنويد
خاتمه بندگى از كعبه والا پرسيد
زمزمه زندگى از زمزم گويا شنويد
از بحيرا شنويد آنچه كه گفته است سطيح‌
از سطيح آنچه كه گفته است بحيرا شنويد
آنچه شق از بن دندان به يقين گفت و شنفت
آن زداندانه‌اى از بنگه كسرى شنويد
مژده مصطفوى صفوه حق را به ظهور
گه ز شمعون صفا گه ز سكوبا شنويد
وعده حق را حق و عدات از سر صدق‌
در وقوع خبر از بولس و متى شنويد
آنچه گفتند ز ياسين و ز طاها به خبر
گوش داريد و زياسين و ز طاها شنويد
نه زيحياى مبشركه ز عيساى مسيح
آن بشارت كه عيان گفت به يحيى شنويد
جاثليق و مغ و حبر اين سه عدو را ز عناد
روى بر گاشته سر گرم مواسا شنويد
پارسى‌زاده آزاده روشن بين را
شعله سان ز آتش مغ گرم تبراّ شنويد
هم نشان از خبر گفته آبا بينيد
هم عيان از اثر ديده ابنا شنويد
ثمر زندگى آدم و حوا نگريد
خبر آدم بين الطين و الما شنويد
اجذم و ابرص حرص اند طبيبان شما
چاره درد خود اكنون ز مسيحا شنويد
زلزله ثور و حرا را كه جهان لرزد از او
هم ز دل لرزه ايوان مهان وا شنويد
ز د نسيم از جبل الرحمه به سوى عرفات‌
عرف طيب از نفس رحمت كبرى شنويد
اتقياراز طرب عمر مهنا بينيد
اشقياراز غضب مرگ مفاجا شنويد
صوت حق بانگ برآورد به آزادى و گفت
نشنويد از دگرى آنچه كه از ما شنويد
نگريد آن همه انوار تجلى نگريد
شنويد آن همه گلبانگ تسلا شنويد
قوم و جمعى پى جمعيت و قوميت خلق‌
مى‌رسند از در حق، اينك آوا شنويد
به ادب بينند اين جمع شما را بينيد
به خدا خوانند اين قوم خدا را شنويد
مغفر از فرق و سنان از مژه شمشير از دست
پيل را پوست برآورده به هيجا شنويد
ز آتش قهر الهى كه عيان گشت زنور
بوى داغ دل اسكندر از آنجا شنويد
گاو دستان كه به صد افسون آبستن بود
نك خُوار غمش از تخمه نازا شنويد
اينك آن اسب كه صد فديه به يك جولان داشت
هم به تن فديه جولانگه جولا شنويد
مشت خاكى اثر از سنگ مظالم نگذاشت‌
تا شما بر در ناحق دم حق را شنويد
لب و داندانى است آن كنگره‌ها و آن لب قصر
زان لب و داندن درد او دريغا شنويد
آن عواصم كه ز هر خشت ز انقاض درش
نقضى از عهدى و رمزى ز معادا شنويد
آن عواصم كه زبان دلش از هر لب خشت
يا ببينيد به اخبار و سِيَر يا شنويد
آن عواصم كه ز نقش در وبامش ز وحوش
بانگ وحشت ز ستمديده دروا شنويد
لب هر سنگ سخنگويى از آن مظلمه‌هاست
گوش داريد و از اين گونه سخنها شنويد
زير هر سقف و ستون خلق ستان را نگريد
بهر يك عيش و سكون آن همه غوغا شنويد
كاخ غسان كه به مه بر شده زاركان درست
از شكست كمر بنده و مولا شنويد
هر شكاف از در و ديوار قصورش دهنى است
كه از آن قصه ظلمى به محاكا شنويد
يك طرف جلوه آذين ز خدايان بينيد
يك طرف ناله مسكين به خدايا شنويد
بينوا را سگ در گاه توانگر بينيد
ناتوان را خر خر گاه توانا شنويد
صوتى از ريزش خو ناب دل از چشم يتيم
بزم قيصر را از غلغل مينا شنويد
ناشكيبايى ظالم پى تحصيل مراد
گر تو انيد ز مظلوم شكيبا شنويد
نكبت مفلس از نعمت منعم پرسيد
غم نادارى از دولت دارا شنويد
قوت باز وى سالار ز سر پنجه كيست
نعره دريا از قطره دريا شنويد
شيخ نجد از پى تعليم شما آمده بود
تا شما درسى از اهريمن كانا شنويد
يك زمان ساغر صهبا به خرابات زنيد
يك زمان نغمه ترسا به كليسا شنويد
گاه در دير مغان از دو رخ مغبچه‌اى
رخصت بوس و كنار از سر سودا شنويد
گاه از حمير و غمدانش غمها بخوريد
گاه از حيره و نعمانش هرّا شنويد
وقتى از قيصر و شامش به شآمت افتيد
گاهى از حمير و كامش دم عُدوى‌ شنويد
صد دهن دشنام از كبر به ادنى گوييد
تا مگر يك دهن احسنت ز اعلى شنويد
حرف نفرين را در شكر نهان كرده ز بيم‌
تا مبادا به لب آريد و مبادا شنويد
بى عنادى پى يكديگر از كين بدويد
تا دو ظالم را سر گرم مجارا شنويد
نشنويد آن همه آواز بدين گوش اصم
تا به حجت سخن از صخره صما شنويد
سخنى روح فزا مى‌شنوم،ها شنويد
نويد اين سخن روح فزا را شنويد
آمد از بحر وجود آن دُر يكتا كه شما
قيمت گوهر خود زان دُر يكتا شنويد
هم به چشم از رخ وى نور هدايت بينيد
هم به گوش از لب وى بانگ مساوا شنويد
چشم گرديد به اعضا و به اعضا نگريد
گوش باشيد سراپا و سراپا شنويد
شنويد از وى رمز شرف و عز و وقار
كه از او حاشا، كلا كه جز اينها شنويد
بانگ او دعوت آزادى و آزادگى است
بانك آزادى و آزادگى اينجا شنويد
يك طرف نامه لبيك ز يثرب خوانيد
يك طرف نعره سعديك ز صنعا شنويد
كوس فرمانبرى از سفله ادنى مزنيد
نغمه برترى از عالم بالا شنويد
آنچه در بردگى از غير شنيديد بس است
اين زمان مژده آزادى خود وا شنويد
همه جا قائمه ظلم در افتاده به خاك
همه را قاعده عدل مهيا شنويد
يك طرف كاخ مظالم را ويران بينيد
يك طرف خانه ظالم را يغما شنويد
از بلال حبشى كبر و ضلال قرشى
رخت در قاف عدم برده چو عنقا شنويد
بانك تكبير قبا خاست ز بنگاه قباد
اينك آن برشده گلبانگ معلاّ شنويد
بنده را خواجه صفت عزت و حرمت بينيد
خواجه را هم به ادب آدمى آسا شنويد
ظلم را رفته ز جا تا درك الاسفل مرگ
از نهيب خطر ربى الاعلى شنويد
مرد اسود راهمپيايه ابيض نگريد
زن سودا را همرتبه بيضا شنويد
نشنويد اين جا از هيچ در آوازه ظلم‌
كز در قيصر، آواز اطعنا شنويد
بنده را حكم گزار از خط حريت نفس‌
بر سر قيصر و هر قل به مدارا شنويد
هم به ادنى سخن از فضل و مروت گوييد
هم ز اعلى سخن از رفق و مواسا شنويد
هم به تن نعمت آسايش امروز بريد
هم به جان مژده آمرزش فردا شنويد
هم به عقبى ثمر از زحمت دنيا يابيد
هم به دنيا خبر از راحت عقبى شنويد
آنك آوازه عدل از در بطحا برخاست
گوش باشيد سراپا و سراپا شنويد
اميرى فيروز كوهى

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
محمد و علی علیهما السلام میزبان حامل وحی
محمد و علی علیهما السلام میزبان حامل وحی

نويسنده:مهدی پیشوایی

علی علیه السلام در غار حراء

« قال رسول الله صلی الله علیه و اله : يا علي إنك تسمع ما أسمع و ترى ما أرى إلا أنك لستَ بنبيٍ‌»
یا علی؛ می شنوی آنچه که من می شنوم ، و می بینی آنچه که من می بینم مگر اینکه تو نبی نیستی.
(عوالي‌اللآلي ج 4 ص 122)
حضرت محمد صلی الله علیه و اله پیش از آنکه به رسالت مبعوث شود، سالی یک ماه در غار حراء به عبادت می پرداخت. و در این مدت اگر تهیدستی نزد وی می رفت به او طعام می داد و وقتی به پایان می رسید و می خواست به خانه برگردد، ابتدائاً به مسجد الحرام می رفت و هفت بار یا هر قدر که خدا می خواست خانه ی خدا را طواف می کرد و سپس به منزل خود باز می گشت.(سیره ی ابن هشام ج 1 ص 252)
قران نشان می دهد که حضرت محمد صلی الله علیه و آله با عنایت شدیدی که نسبت به علی علیه السلام داشت او را در آن یک ماه همراه خود به حراء می برد.
وقتی که فرشته ی وحی برای نخستین بار در همان غار بر حضرت محمد صلی الله علیه و آله نازل شد و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت ، علی علیه السلام در کنار آن حضرت بود و آن روز از همان ماهی بود که حضرت محمد برای عبادت به کوه حراء می رفت.
علی علیه السلام در خطبه ی قاصعه در این باره می فرماید:
« پیامبر هر سال در کوه حراء به عبادت می پرداخت و جز من کسی او را نمی دید... هنگامی که وحی بر آن حضرت نازل شد، صدای ناله ی شیطان را شنیدم، به رسول خدا عرض کردم: این ناله چیست؟ فرمود: این ناله ی شیطان است و علت ناله اش این است که او از این که در روی زمین اطاعت شود، ناامید گشته است. آنچه را من می شنوم تو نیز می شنوی و آنچه را می بینم تو نیز می بینی جز اینکه تو پیامبر نیستی، بلکه وزیر (من) و بر خیر و نیکی هستی».(نهج البلاغه ، صبحی صالح خطبه ی 192)
این گفتار گرچه می تواند مربوط به عبادت پیامبر در حراء در دوران پس از رسالت باشد، ولی قرائن گذشته و اینکه عبادت پیامبر در حراء غالباً قبل از رسالت بوده است، نشان می دهد که این گفتار مربوط به دوران قبل از رسالت پیامبر باشد. در هر حال پاکی روح علی علیه السلام و تربیتهای پیگیر پیامبر سبب شد که او در همان کودکی با قلب حساس، دیده ی نافذ و گوش شنوا، چیزهایی را ببیند و اصواتی را بشنود که برای مردم عادی دیدن و شنیدن آنها ممکن نیست.
ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه می نویسد:
« در کتب صحاح روایت شده است که وقتی جبرییل برای نخستین بار بر پیامبر نازل گردید و او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، علی علیه السلام در کنار پیامبر اسلام بود».(شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 208)
از امام صادق علیه السلام نقل شده است که فرمود: « علی علیه السلام پیش از رسالت پیامبر اسلام همراه آن حضرت نور نبوت را می دید و صدای فرشته را می شنید. پیامبر اسلام به او فرمود: اگر من خاتم پیامبران نبودم ، تو شایستگی مقام نبوت را نداشتی ولی تو وصی و وارث من، سرور اوصیاء و پیشوای پرهیزگاران هستی. (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 13 ص 208)
منبع: سیره پیشوایان

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
حکایاتها و هدایتها
حکایاتها و هدایتها

نويسنده: حميد رضا كفاش

عفو و گذشت نبی رحمت

با اينكه قريش با رسول اكرم صلى الله عليه و آله و يارانش ، آن همه دشمنى كردند، آنان را شكنجه دادند؛ چه در آغاز دعوت و چه از هجرت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و همچنين على رغم آن همه توطئه ، جنگ و لشكركشى در برابر پيامبر اكرم ، آن حضرت بعد از فتح مكه ، بر در كعبه ايستاد و خطاب به قريش فرمودند:
هان ! قريشيان ! چه مى گوييد؟ فكر مى كنيد با شما چه خواهم كرد؟
قريشيان يكصدا فرياد زدند: نيكى ... تو برادرى بزرگوار و فرزند برادرى كريم و بزرگوارى .
حضرت فرمودند:
حرف برادرم يوسف عليه السلام را تكرار مى كنم : امروز متاءثر و شرمسار مى باشيد. من شما را عفو كردم ، خدا هم گناه شما را ببخشد كه مهربانترين مهربانان است . برويد، شما آزاد هستيد.

صله رحم

مردى خدمت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:
يا رسول الله ! فاميل من تصميم گرفته اند بر من حمله كنند و از من ببرند و دشنامم دهند، آيا من حق دارم آنها را ترك گويم ؟
فرمودند: در آن صورت خداوند همه شما را ترك مى كند.
عرض كرد: پس چه كنم ؟
فرمودند: بپيوند با هر كه از تو ببرد، و عطا كن به هر كه محرومت كند، و در گذر از هر كه به تو ستم نمايد، زيرا چون چنين كنى ، خدا تو را بر آنها يارى دهد.

احترام پدر و مادر

مردى به حضور پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و پرسيد، اى رسول خدا! من سوگند خورده ام كه آستانه در بهشت و پيشانى حورالعين را ببوسم . اكنون چه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: پاى مادر و پيشانى پدر را ببوس . (يعنى اگر چنين كنى ، به آرزوى خود در مورد بوسيدن پيشانى حورالعين و آستانه در بهشت مى رسى .)
او پرسيد: اگر پدر و مادرم مرده باشند، چه كنم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: قبر آنها را ببوس.

آموختن علم و دانش

مردى از انصار به محضر رسول اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: يا رسول الله صلى الله عليه و آله ! اگر جنازه اى حاضر باشد و مجلس ‍ عالمى ، كداميك را دوست تر دارى كه من حضور يابم ؟ رسول الله صلى الله عليه و آله فرمودند: اگر براى تشييع و دفن ، كسانى باشند كه عهده دار انجام آن شوند، حضور يافتن در مجلس دانشمند، از حاضر شدن در تشييع هزار جنازه و عيادت هزار بيمار و از نماز شب و روزه هزار روز و از هزار صدقه به مستمندان دادن و از هزار حج مستحب و از هزار جنگ مستحب در راه خدا با مال و جان برتر است ، كجا اينها با فضيلت حضور در محضر عالم برابرى مى كند؟! آيا ندانسته اى كه اطاعت و عبادت خدا وابسته به علم و دانش ‍ است و خير دنيا و آخرت با علم مى باشد و بدى دنيا و آخرت با نادانى است؟!

نماز جماعت

روزى مردى مسلمانى كه همه روز را آبيارى كرده بود، پشت سر معاذبن جبل به نماز ايستاد. معاذ به خواندن سوره بقره آغاز كرد! آن مرد طاقت ايستادن نداشت و منفردا نماز خود را با پايان رسانيد. معاذ به او گفت : تو نفاق كردى و از صف ما جدا شدى ! رسول خدا صلى الله عليه و آله از اين ماجرا آگاه گرديد و چنان خشمگين شد كه نظير آن حالت را از او نديده بودند، و به معاذ فرمود: شما مسلمانان را رم مى دهيد و از دين اسلام بيزارشان مى كنيد. مگر نمى دانيد كه در صف جماعت بيماران ، ناتوانان ، سالخوردگان و كاركنان نيز ايستاده اند؟! در كارهاى دسته جمعى بايد طاقت ضعيف ترين افراد را در نظر گرفت ، چرا از سوره هاى كوتاه نخواندى ؟!
منبع: يكصد و بيست درس زندگى از سيره حضرت محمد (صلی الله علیه و آله و سلم )

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50204 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب