یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
محمد صلی الله علیه و اله در جستجوی حقیقت هستی
محمد صلی الله علیه و اله در جستجوی حقیقت هستی

نويسنده:سيد هاشم رسولي محلاتي

بعثت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)

چهل سال از عمر رسول خدا(صلی الله علیه و آله)گذشته بود كه به طور آشكار فرشته وحى به آن حضرت نازل شد و آن بزرگوار به نبوت مبعوث گرديد.

كيفيت نزول وحى

رسول خدا صلی الله علیه و آله هر چه به چهل سالگى نزديك مى‌شد به تنهايى و خلوت با خود بيشتر علاقه‌مند مى‌گرديد و بدين منظور سالى چند بار به غار«حرا»مى‌رفت و در آن مكان خلوت به عبادت مشغول مى‌شد و روزها را روزه مى‌گرفت و به اعتكاف مى‌گذرانيد و بدين ترتيب صفاى روحى بيشترى پيدا كرده و آمادگى زيادترى براى فرا گرفتن وحى الهى و مبارزه با شرك و بت پرستى و اعمال زشت ديگر مردم آن زمان پيدا مى‌كرد.
و بر طبق نقل علماى شيعه و روايات صحيح، بيست و هفت روز از ماه رجب گذشته بود و رسول خدا صلی الله علیه و آله در غار«حرا»به عبادت مشغول بود، در آن روز كه به گفته جمعى روز دوشنبه بود حضرت خوابيده بود و اتفاقا على(علیه السلام) و جعفر برادرش نيز براى ديدن محمد صلی الله علیه و آله و يا به منظور شركت در اعتكاف آن حضرت به غار آمده بودند و دو طرف آن حضرت خوابيده بودند.
رسول خدا صلی الله علیه و آله دو فرشته را در خواب ديد كه وارد غار شدند و يكى در بالاى سر آن حضرت نشست و ديگرى پايين پاى او ـ آنكه بالاى سرش نشست نامش جبرئيل‌و آن كه پايين پاى آن حضرت نشست نامش ميكاييل بود ـ ميكائيل رو به جبرئيل كرده گفت:
به سوى كدام يك از اينها فرستاده شده‌ايم؟
جبرئيل به سوى آنكه در وسط خوابيده!
در اين وقت رسول خدا صلی الله علیه و آله وحشت زده از خواب پريد و چنانكه در خواب ديده بود در بيدارى هم دو فرشته را مشاهده فرمود.
پيش از اين محمد صلی الله علیه و آله بارها فرشتگان را در خواب ديده بود و در بيدارى نيز صداى آنها را مى‌شنيد كه با او سخن مى‌گفتند. از دوران كودكى خداى تعالى فرشتگانى براى حفاظت و تربيت او در خلوت و جلوت مأمور كرده بود كه با او بودند.
ولى اين نخستين بار بود كه آشكارا فرشته الهى را پيش روى خود مى‌ديد.
گفته‌اند: در اين وقت جبرئيل ورقه‌اى از ديبا به دست او داد و گفت:«اقرء»يعنى بخوان.
فرمود: چه بخوانم! من كه نمى‌توانم بخوانم!
براى بار دوم و سوم همين سخنان تكرار شد و براى بار چهارم جبرئيل گفت:
«اقرء باسم ربك الذى خلق، خلق الإنسان من علق، اقرء و ربك الأكرم، الذى علم بالقلم، علم الإنسان ما لم يعلم» .
[بخوان به نام پروردگارت كه(جهان را)آفريد،(خدايى كه)انسان را از خون بسته آفريد،بخوان و خداى تو مهتر است، خدايى كه (نوشتن را به وسيله) قلم بياموخت.]
جبرئيل خواست از جا برخيزد و برود، محمد (صلی الله علیه و آله) جامه‌اش را گرفت و فرمود:
نامت چيست؟ گفت:جبرئيل.
جبرئيل رفت و رسول خدا (صلی الله علیه و آله) از جا برخاست و اين آياتى را كه شنيده بود تكرار كرد، ديد در دلش نقش بسته و ديگر از هيجانى كه به وى دست داده بود نتوانست در غار بماند از آنجا بيرون آمد و به سوى مكه به راه افتاد، افكار عجيبى او را گرفته و منظره ديدار فرشته او را به هيجان و وجد آورده بود. در روايات آمده كه به هر سنگ ‌و درختى كه عبور مى‌كرد، با زبان فصيح به او سلام كرده و تهنيت مى‌گفتند و در تواريخ است كه رسول خدا (صلی الله علیه و آله) فرمود: همين كه به وسط كوه رسيدم آوازى از بالاى سر شنيدم كه مى‌گفت: اى محمد تو پيغمبر خدايى و من جبرئيلم، چون سرم را بلند كردم جبرئيل را در صورت مردى ديدم كه هر دو پاى خود را جفت كرده و در طرف افق ايستاده و به من مى‌گويد: اى محمد تو رسول خدايى و من جبرئيلم، در اين وقت ايستادم و بى آنكه قدمى بردارم بدو نظر مى‌كردم و به هر سوى آسمان كه مى‌نگريستم او را به همان قيافه و شكل مى‌ديدم!
مدتى در اين حال بودم تا آنكه جبرئيل از نظرم پنهان شد، و در اين مدت خديجه از دورى من نگران شده بود و كسى را به دنبالم فرستاده بود، و چون مرا ديدار نكرده بودند به خانه خديجه بازگشتند.
بازگشت رسول خدا صلی الله علیه و آله به خانه و سخنان خديجه سلام الله علیها
پيغمبر بزرگوار الهى به خانه بازگشت و به خاطر آنچه ديده و شنيده بود دگرگونى زيادى در حال آن حضرت پديدار گشته بود. خديجه كه چشمش به رسول خدا صلی الله علیه و آله افتاد بى تابانه پيش آمد و گفت:
« اى محمد كجا بودى؟ كه من كسانى را به دنبال تو فرستادم ولى ديدارت نكردند؟»
پيغمبر خدا آنچه را ديده و شنيده بود به خديجه گفت و خديجه با شنيدن سخنان همسر بزرگوار چهره‌اش شكفته گرديد و گويا سالها بود در انتظار و آرزوى شنيدن اين سخنان و مشاهده چنين روزى بود و به همين جهت بى درنگ گفت:
اى عمو زاده! مژده باد تو را، ثابت قدم باش، سوگند بدان خدايى كه جانم به دست اوست من اميد دارم كه تو پيغمبر اين امت باشى!
و در حديثى است كه وقتى رسول خدا (صلی الله علیه و آله) وارد خانه شد نور زيادى او را احاطه كرده بود كه با ورود او اتاق روشن گرديد. خديجه پرسيد: اين نور كه مشاهده مى‌كنم چيست؟ فرمود: اين نور نبوت است! خديجه گفت: مدتها بود كه آن را مى‌دانستم و سپس مسلمان شد. و برخى از مورخين چون ابن هشام، معتقدند كه اين جريان درهمان«حراء» اتفاق افتاد و خديجه به دنبال رسول خدا صلی الله علیه و آله به«حراء»رفته بود، و چند روز پس از ماجراى بعثت حضرت از كوه«حراء» به مكه بازگشت. و به هر صورت سخنان رسول خدا صلی الله علیه و آله كه تمام شد لرزه‌اى اندام آن حضرت را فرا گرفت و احساس سرما در خود كرد از اين رو به خديجه فرمود:
من در خود احساس سرما مى‌كنم مرا با چيزى بپوشان و خديجه گليمى آورد و بر بدن آن حضرت انداخت و رسول خدا صلی الله علیه و آله در زير گليم آرميد.
دنباله داستان را برخى از نويسندگان اين گونه نقل كرده‌اند كه: خديجه با اينكه از اين ماجرا بسيار خوشحال و شادمان شده بود اما به فكر آينده شوهر عزيز خود افتاد و دورنماى مبارزه با عادات ناپسند و برانداختن كيش بت پرستى و ساير اخلاق مذموم و زشت مردم مكه و سرسختى آنها را در حفظ اين آيين و مراسم در نظر خود مجسم ساخت و مشكلاتى را كه سر راه تبليغ دعوت الهى محمد بود به خاطر آورد و سخت نگران شد و نتوانست آرام بنشيند و در صدد برآمد تا نزد پسر عمويش ورقه بن نوفل برود و آنچه را از همسر خود شنيده بود به او گزارش دهد و از او در اين باره نظريه بخواهد و راه چاره‌اى از وى بجويد.
خديجه، محمد صلی الله علیه و آله را در خانه گذارد و لباس پوشيده پيش ورقه آمد و آنچه را شنيده بود گفت.
ورقه كه خود انتظار چنين روزى را مى‌كشيد و روى اطلاعاتى كه داشت چشم به راه ظهور پيغمبر اسلام بود، همين كه اين سخنان را از خديجه شنيد بى اختيار صدا زد:
«قدوس، قدوس» سوگند بدانكه جانم به دست اوست اى خديجه اگر راست بگويى اين فرشته‌اى كه بر محمد نازل شده همان ناموس اكبرى است كه به نزد موسى آمد و محمد پيغمبر اين امت است بدو بگو: در كار خود محكم و پا برجا و ثابت قدم باشد.
ورقه اين سخنان را به خديجه گفت و اتفاقاً روز بعد يا چند روز بعد پس از اين ماجرا خود پيغمبر را در حال طواف ديدار كرد و از آن حضرت درخواست كرد تا آنچه را ديده و شنيده بود به ورقه بگويد و چون رسول خدا صلی الله علیه و آله ماجرا را بدو گفت،ورقه او را دلدارى داده و اظهار كرد: سوگند بدان خدايى كه جان ورقه به دست‌ اوست، تو پيغمبر اين امت هستى و همان ناموس اكبرى كه نزد موسى مى‌آمد بر تو نازل گشته و اين را بدان كه مردم تو را تكذيب خواهند كرد و آزارت مى‌دهند و از شهر مكه بيرونت خواهند كرد و با تو ستيزه و جنگ مى‌كنند و اگر من آن روز را درك كنم تو را يارى خواهم كرد.
آن گاه لبان خود را پيش برده و جلوى سر محمد صلی الله علیه و آله را بوسيد.
اما بسيارى از اهل تحقيق در صحت اين قسمت ترديد كرده و سند آن را نيز مخدوش دانسته و دست جعل و تحريف مسيحيان مغرض را در آن دخيل دانسته‌اند، و العلم عند الله.
و به هر صورت خديجه بازگشت و رسول خدا همچنان كه خوابيده بود احساس كرد فرشته وحى بر او نازل گرديد و از اين رو گوش فرا داد تا چه مى‌گويد و اين آيات را شنيد كه بر وى نازل نمود:
«يا ايها المدثر،قم فأنذر، و ربك فكبر،و ثيابك فطهر، و الرجز فاهجر،و لا تمنن تستكثر،و لربك فاصبر» .
[اى گليم به خود پيچيده برخيز و (مردم را از عذاب خدا) بترسان، و خدا را به بزرگى بستاى، و جامه را پاكيزه كن، و از پليدى دورى گزين، و منت مگزار، و زياده طلب مباش، و براى پروردگارت صبر پيشه ساز.] با نزول اين آيات پيغمبر خدا با اراده‌اى آهنين و تصميمى قاطع آماده تبليغ دعوت الهى گرديد و از جاى برخاسته دست بيخ گوش گذارد و فرياد زد: الله اكبر، الله اكبر، و در اين وقت بود كه موجودات ديگرى كه بانگ او را شنيدند با او هم صدا شده همگى اين جمله را تكرار كردند.

نخستين مسلمان و نخستين دستور

اين مطلب از نظر تاريخ و گفتار مورخين چون ابن اسحاق، ابن هشام و ديگران مسلم است كه نخستين مردى كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان آورد على بن ابيطالب و نخستين زن خديجه بوده و اصحاب رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز چون جابر بن عبد الله و زيد بن‌ارقم و عباس و ديگران نيز آن را روايت كرده‌اند گر چه برخى از تاريخ نويسان بعدى در اين باره ترديد كرده‌اند و ظاهرا ترديد آنها جز تعصبهاى بيجا انگيزه ديگرى ندارد.
و برخى هم كه نتوانسته‌اند اين مطلب مسلم تاريخى را انكار كنند كودكى و عدم بلوغ آن حضرت را بهانه كرده و خواسته‌اند اين فضيلت بزرگ را از آن حضرت بگيرند،كه آن نيز بهانه‌اى بيجا و بى‌مورد است و دانشمندان بزرگوار ما پاسخ آن را داده‌اند.
و نيز نخستين برنامه‌اى هم از برنامه‌هاى دينى كه جبرئيل تعليم آن حضرت كرد و به وى آموخت دستور وضوء و نماز بوده است. كه بعدا نيز همان برنامه به صورت فرض بر آن حضرت و پيروانش واجب گرديد.
اسلام خديجه براى پيغمبر اسلام تقويت روحى عجيبى بود و آزارى را كه مشركين در خارج از خانه به آن حضرت مى‌كردند با ورود به خانه و دلدارى و تسليت خديجه ناراحتى و آثار آن برطرف مى‌گرديد و خديجه به هر ترتيبى بود آن حضرت را دلگرم به كار خود ساخته و او را قوى دل مى‌ساخت.
على(علیه السلام) نيز با اين كه در آن وقت در سنين كودكى بود و عمر آن بزرگوار را به اختلاف بين هشت سال تا سيزده سال نوشته‌اند اما كمك كار خوبى براى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) بود و شايد نزديكترين گفتار به واقعيت آن باشد كه از عمر على(علیه السلام) در آن وقت ده سال و يا دوازده سال بيشتر نگذشته بود.
و اساساـ بگفته ابن هشام و ديگران ـ از نعمتهاى بزرگى كه خداوند به على بن ابيطالب علیه السلام عنايت فرمود آن بود كه پيش از اسلام نيز در دامان رسول خدا صلی الله علیه و آله تربيت شد و در خانه او نشو و نما كرد.
و اصل داستان را كه او از مجاهد روايت كرده اين گونه است كه گويد: قريش دچار قحطى سختى شدند، ابو طالب نيز مردى عيالوار و پر اولاد بود و ثروت چندانى نداشت رسول خدا صلی الله علیه و آله كه در اثر ازدواج با خديجه و اموالى كه وى در اختيار آن حضرت‌گذارد تا حدودى زندگى مرفهى داشت به فكر افتاد تا كمكى به ابو طالب كند و به ترتيبى از مخارج سنگين او بكاهد. از اين رو به نزد عمويش عباس بن عبد المطلب آمد و به عباس ـ كه دارايى و ثروتش بيش از ساير بنى هاشم بود ـ فرمود:
اى عباس برادرت ابو طالب عيالوار است و نانخور زيادى دارد و همان طور كه مشاهده مى‌كنى مردم به قحطى سختى دچار گشته‌اند بيا با يكديگر به نزد او برويم و به وسيله‌اى نانخوران او را كم كنيم، به اين ترتيب كه من يكى از پسران او را به نزد خود ببرم و تو نيز يكى را.
عباس قبول كرد و هر دو به نزد ابو طالب آمده و منظور خود را اظهار كردند، ابو طالب قبول كرد و گفت: عقيل را براى من بگذاريد و از ميان پسران ديگر هر كدام را خواستيد ببريد، رسول خدا صلی الله علیه و آله على علیه السلام را برداشت و به همراه خود به خانه برد، و عباس جعفر را.
بدين ترتيب على(علیه السلام) پيوسته با رسول خدا صلی الله علیه و آله بود تا وقتى كه آن حضرت به نبوت مبعوث گرديد و نخستين كسى بود كه از مردان بدو ايمان آورد و نبوتش را تصديق كرد و اطاعت او را بر خود لازم و واجب شمرد.
جعفر نيز در خانه عباس بود تا وقتى كه مسلمان شد و از خانه او بيرون رفت.

دستور نماز

بر طبق آنچه از تواريخ و روايات به دست مى‌آيد نخستين دستورى كه به پيغمبر اسلام نازل گرديد دستور نماز بود بدين ترتيب كه در همان روزهاى نخست بعثت، روزى رسول خدا صلی الله علیه و آله در بالاى شهر مكه بود كه جبرئيل نازل گرديد و با پاى خود به كنار كوه زد و چشمه آبى ظاهر گرديد، پس جبرئيل براى تعليم آن حضرت با آن آب وضو گرفت و رسول خدا صلی الله علیه و آله نيز از او پيروى كرد، آن گاه جبرئيل نماز را به آن حضرت تعليم داد و نماز خواند.
پيغمبر بزرگوار پس از اين جريان به خانه آمد و آنچه را ياد گرفته بود به خديجه و على (علیهما السلام)ياد داد و آن دو نيز نماز خواندند. از آن پس گاهى رسول خدا(صلی الله علیه و آله) براى خواندن نماز به دره‌هاى مكه مى‌رفت و على(علیه السلام) نيز به دنبال او بود و با او نماز مى‌گزارد و گاهى هم مطابق نقل برخى از مورخين به مسجد الحرام يا منى مى‌آمد و با همان دو نفرى كه به او ايمان آورده بودند يعنى على و خديجه(سلام الله علیها) نماز مى‌خواند.
اهل تاريخ از شخصى به نام عفيف كندى روايت كرده‌اند كه گويد:من مرد تاجرى بودم كه براى حج به مكه آمدم و به نزد عباس بن عبد المطلب كه سابقه دوستى با او داشتم برفتم تا از وى مقدارى مال التجاره خريدارى كنم، پس روزى همچنان كه نزد عباس در منى بودم ـ و در حديثى است كه به جاى منى، مسجد الحرام را ذكر كرده ـ ناگاه مردى را ديدم كه از خيمه يا منزلگاه خويش خارج شد و نگاهى به خورشيد كرد و چون ديد ظهر شده وضويى كامل گرفت و سپس به سوى كعبه به نماز ايستاد و پس از او پسرى را كه نزديك به حد بلوغ بود مشاهده كردم او نيز بيامد و وضو گرفت و در كنار وى ايستاد، و پس از آن دو زنى را ديدم بيرون آمد و پشت سر آن دو نفر ايستاد. و به دنبال آن ديدم آن مرد به ركوع رفت و آن پسرك و آن زن نيز از او پيروى كرده به ركوع رفتند، آن مرد به سجده افتاد آن دو نيز به دنبال او سجده كردند.
من كه آن منظره را ديدم به عباس ـ ميزبان خود ـ گفتم: واى! اين ديگر چه دينى است؟ پاسخ داد: اين دين و آيين محمد بن عبد الله برادرزاده من است و عقيده دارد كه خدا او را به پيامبرى فرستاده و آن ديگر برادر زاده ديگرم على بن ابيطالب است و آن زن نيز همسرش خديجه مى‌باشد .
عفيف كندى پس از آن كه مسلمان شده بود مى‌گفت:اى كاش من چهارمين آنها بودم.

دومين مردى كه مسلمان شد

مورخين عموما گويند: پس از على بن ابيطالب(علیه السلام) دومين مردى كه به رسول خدا(صلی الله علیه و آله) ايمان آورد زيد بن حارثه آزاد شده آن حضرت بود كه چند سال قبل از ظهور اسلام به صورت بردگى به خانه خديجه آمد و رسول خدا صلی الله علیه و آله او را از خديجه‌گرفت و آزاد كرد و همچنان در خانه آن حضرت به سر مى‌برد و به عنوان پسر خوانده رسول صلی الله علیه و آله خدا معروف شد.
زيد دومين مردى بود كه به آن حضرت ايمان آورد و تدريجاً با دعوت پنهانى رسول خدا صلی الله علیه و آله گروه معدودى از مردان و زنان ايمان آوردند كه از آن جمله‌اند:
جعفر بن ابيطالب و همسرش اسماء دختر عميس، عبد الله بن مسعود، خباب بن ارت، عمار بن ياسر، صهيب بن سنان كه از اهل روم بود و در مكه زندگى مى‌كرد ـ عبيده بن حارث، عبد الله بن جحش و جمع ديگرى كه حدود 50 نفر مى‌شدند.
با اينكه اين گروه در خفا و پنهانى مسلمان شده و به رسول خدا صلی الله علیه و آله ايمان آوردند اما مسئله آمدن دين تازه در مكه و ايمان به خداى يگانه و دستور نماز و ساير امور مربوط به آيين جديد در ميان خانواده‌ها و مردم مكه زبان به زبان مى‌گشت و تدريجا افراد به صورت چند نفرى و گروهى براى پذيرفتن اين آيين به خانه رسول خدا صلی الله علیه و آله مى‌آمدند و به دين اسلام مى‌گرويدند، و از آن سو نيز رسول خدا صلی الله علیه و آله مأمور شد دعوت خود را آشكار سازد و به طور آشكارا مردم را به اسلام بخواند.
در اين مدت كه حدود سه سال طول كشيد با اينكه ايمان به رسول خدا و انجام برنامه نماز در پنهانى و خفا صورت مى‌گرفت با اين حال برخوردهاى مختصرى ميان تازه مسلمانان و مشركين مكه اتفاق افتاد كه از آن جمله روزى سعد بن ابى وقاص با جمعى از مسلمانان در گوشه‌اى به نماز مشغول بودند كه چند تن از مشركان سر رسيدند و به مسلمانان ناسزا گفته و به كار آنها خرده گرفته و عيبجويى كردند و مورد ملامت و سرزنش قرارشان دادند.
گفتگو ميان طرفين بالا گرفت و كم كم به زد و خورد كشيد، سعد بن ابى وقاص استخوانى را كه از فك شترى بود از زمين برداشت و به سر مردى از مشركين زد و در اثر آن ضربت سر آن مرد بشكست و خون جارى گرديد،و اين نخستين خونى بود كه به خاطر پيشرفت اسلام ريخته شد و مطابق نقل برخى از مورخين همين ماجرا سبب شد تا رسول خدا صلی الله علیه و آله و پيروان او مدتى در خانه شخصى به نام ارقم بن ابى ارقم مخفى و پنهان گردند.

اظهار دعوت

زيادتر از سه سال بر اين منوال گذشت و چنانكه گفته شد گروه نسبتا زيادى به اسلام گرويدند و دين جديد را پذيرفتند، در اين وقت پيغمبر بزرگوار اسلام از جانب خداى تعالى مأمور شد تا دعوت خويش را اظهار كرده به طور علنى مشركين مكه را به اسلام دعوت كند و در مرحله نخست خويشان و نزديكان خود را انذار نمايد.
اين دستور در ضمن دو آيه به آن حضرت نازل گرديد كه يكى آيه «فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين» (1) بود و ديگرى آيه «و انذر عشيرتك الأقربين،و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين» (2)
رسول خدا صلی الله علیه و آله براى آنكه مأموريت نخست را انجام دهد بالاى كوه صفا آمد و فرياد زده مردم را به گرد خويش جمع كرد،بدو گفتند: چه پيش آمده؟
فرمود: اگر من به شما خبر دهم كه دشمن صبحگاه يا شامگاه بر شما فرود آيد مرا تصديق مى‌كنيد و سخنم را مى‌پذيريد؟ همگى گفتند: آرى.
فرمود: بنابراين من شما را از عذابى سخت كه در پيش داريم مى‌ترسانم! كسى چيزى نگفت جز ابو لهب ـ عموى آن حضرت كه گفت: نابودى بر تو! آيا براى همين ما را خواندى! و دنباله اين گفتگو بود كه سوره «تبت يدا ابى لهب» نازل گرديد.
و در حديث ديگرى است كه گفتگوى مزبور و نزول سوره پس از آنى بود كه آن حضرت خويشان خود را دعوت به انذار فرمود به شرحى كه پس از اين مذكور خواهد شد.
از قتاده نقل شده كه رسول خدا(صلی الله علیه و آله) در همان روزى كه بالاى صفا رفت و مردم را جمع كرد سخن را بدين گونه آغاز كرده فرمود:
«اى مردم! سوگند به آن خدايى كه جز او معبودى نيست كه من به سوى شماـ خصوصا ـ و به سوى مردم ديگرـ عموما ـ به رسالت از جانب خداى تعالى مبعوث گشته‌ام و به خدا همچنان كه مى‌خوابيد مى‌ميريد و همان گونه كه بيدار مى‌شويد از گورها محشور خواهيد شد و هر چه بكنيد بدان محاسبه و بازرسى خواهيد شد و پاداش نيكى را نيكى و كيفر بدى را بدى خواهيد ديد، بهشتى ابدى و دوزخى ابدى در پيش داريد، و شما نخستين گروهى هستيد كه من مأمور به انذار آنها گشته‌ام».

پى‌نوشت:

1.[بدانچه مأمور گشته‌اى آشكار ساز و از مشركان اعراض نما.](سوره حجر آيه 94).
2.[و خويشاوندان نزديك خويش را بترسان و فروتنى نما براى آنانكه پيرويت مى‌كنند از مؤمنان‌] (سوره شعراء آيه 215ـ214).

منبع: زندگاني حضرت محمد (صلی الله علیه و آله)

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
امین قریش در جبل النور
امین قریش در جبل النور

نویسنده: آیت الله العظمی شیخ جعفر سبحانی
غار حراء، در شمال مکه قرار دارد. به فاصله ی نیم ساعت می توان به قله ی آن صعود نمود. ظاهر این کوه را تخته سنگهای سیاهی تشکیل می دهد و کوچکترین آثار حیات در آن دیده نمی شود. در نقطه ی شمالی آن، غاری است که انسان پس از عبور از میان سنگها می تواند به آن برسد، که ارتفاع آن به قدر یک قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می شود؛ و قسمتهای دیگر آن در تاریکی دائمی فرو رفته است.
ولی همین غار، از آشنای صمیمی خود، شاهد حوادثی است؛ که امروز هم مردم به عشق استماع این حوادث از زبانِ حال آن غار، به سوی او می شتابند و با تحمل رنجهای فراوان، خود را به آستانه ی آن می رسانند که از آن، سرگذشت وحی و قسمتی از زندگی آن رهبر بزرگ جهان بشریت را استسفار کنند. آن غار نیز با زبان حال خود می گوید: این نقطه عبادتگاه عزیز قریش است. او شبها و روزها، پیش از آنکه به مقام رسالت برسد، در این جا به سر می برد. وی، این نقطه ی دور از غوغا را به منظور عبادت و پرستش انتخاب کرده بود. تمام ماه رمضانها را در این نقطه می گذراند، و در غیر این ماه گاه بیگاهی به آنجا پناه می برد. حتی همسر عزیز او می دانست که هر موقع عزیز قریش به خانه نیاید، به طور قطع در کوه حراء مشغول عبادت است؛ هر موقع کسانی را دنبال او می فرستاد، او را در آن نقطه در حالت تفکر و عبادت پیدا می نمودند.
او پیش از آنکه مقام نبوت برسد؛ درباره ی دو موضوع بیشتر فکر می کرد:
اول: او در ملکوت زمین و آسمانی به تفکر می پرداخت. در سیمای هر موجودی نور خدا، قدرت خدا و علم خدا را مشاهده می کرد، و از این طریق روزنه هایی از غیب به روی خود می گشود.
دوم: درباره ی وظیفه ی سنگینی که بر عهده او گذارده خواهد شد، فکر می کرد.
اصلاح جامعه ی در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او کار محالی نبود، ولی اجراء برنامه اصلاحی نیز خالی از رنج و مشقت نبود. از این لحاظ، فساد زندگیِ مکیان، و عیاشی قریش را می دید و در نحوه ا صلاح آنان در فکر فرو می رفت.
از پرستش و خصوع مردم در برابر بتان بی روح و بی اراده متأثر بود و آثار ناراحتی در چهره او نمایان می شد، ولی از آنجا که مأمور به بازگویی حقایق نبود، از بازداری مردم خودداری می فرمود.

آغاز وحی

فرشته ای از طرف خدا مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و آغاز کتاب هدایت و سعادت ، برای امین قریش بخواند تا او را به کسوت نبوت مفتخر سازد. آن فرشته ، همان (جبرییل) و آن روز مبعث بود که در آینده، درباره ی تعیین این روز گفتگو خواهیم کرد.
جای شک نیست که روبرو شدن با فرشته آمادگی خاصی لازم دارد. تا روح شخص بزرگ و نیرومند نباشد، تاب تحمل بار نبوت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت. امین قریش ، این آمادگی را به وسیله ی عبادتهای طولانی، تفکرهای ممتد و عنایات الهی به دست آورد بود. به نقل بسیاری از سیره نویسان، پیش از روز بعثت خوابها و رؤیاهایی می دید که مانند روزِ روشن دارای واقعیت بود.
پس از مدتی لذت بخش ترین ساعات برای او، ساعت خلوت و عبادت در حال تنهایی بود. او به همین حال به سر می برد ، تا اینکه در روز مخصوصی فرشته ای با لوحی فرود آمد، و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: «اقرء» یعنی بخوان. او از آنجا که امی و درس نخوانده بود، پاسخ داد که من توانایی خواندن ندارم. فرشته ی وحی او را سخت فشرد، سپس در خواست خواندن کرد، همان جواب را شنید، فرشته بار دیگر، او را سخت فشار داد، این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می تواند لوحی که در درست فرشته است، بخواند.
در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه ی کتاب سعادت بشر بشمار می رود، خواند. اینک ترجمه ی آیات:
« بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید، کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است آنکه قلم را تعلیم داد و به آدمی آنچه را نمی دانست آموخت».(سوره ی علق آیات 1 – 5)
جبرییل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحی، از کوه حراء پایین آمد ؛ و به سوی خانه خدیجه رهسپار شد.
آیات یاد شده، برنامه ی اجمالیِ رسول گرامی را روشن می کند و به طور آشکار می رساند که اساس آیین او را قرائت و خواندن ، علم و دانش و به کار بردن قلم تشکیل می دهد.

دنباله ی نزول وحی

روح بزرگ پیامبر با نور وحی نورانی شد. آنچه را از فرشته (جبرییل) آموخته شود، در صفحه ی دل ضبط نمود. پس از این جریان، همان فرشته او را خطاب کرد که: ای محمد! تو رسول خدایی و من جبرئیلم. گاهی گفته می شود که این ندا را هنگامی شنید که از کوه حراء پایین آمده بود؛ این دو پیش آمد او را در اضطراب و وحشت فرو برد، اضطراب و وحشت از آن جهت که وظیفه ی بزرگی را عهده دار شده است.
البته این اضطراب تا حدی طبیعی بود و منافات با یقین و اطمینان او، به درستی آنچه به او ابلاغ شده ندارد. زیرا روح، هر اندازه توانا باشد؛ هر اندازه با دستگاه غیب، و عوالم روحانی بستگی داشته باشد؛ باز در آغاز کار، وقتی با فرشته ای که تا حال با او روبرو نشده است روبرو شود، آن هم در بالای کوه، چنین اضطراب و وحشتی به او رخ می دهد و لذا بعدها این اضطراب از بین رفت.
اضطراب و خستگی فوق العاده، سبب شد که راه خانه ی خدیجه را پیش گیرد. وقتی وارد خانه شد، همسر گرامی آثار اضطراب و تفکر را در چهره او مشاهده کرد. جریان را از او پرسید. آنچه را که اتفاق افتاده بود، برای خدیجه شرح داد. خدیجه با دیده ی احترام به او نگریست و در حق او دعا کرد. و گفت خدا تو را یاری خواهد کرد.
سپس رسول اکرم احساس خستگی کرد، رو به خدیجه نموده و فرمود: دثرینی: مرا بپوشان. خدیجه او را پوشانیده و اندکی در خواب رفت.
خدیجه پیش ورقه بن نوفل می رود. همسر گرامی پیامبر برای اینکه آنچه از شوهر گرامی خود شنیده است با او درمیان گذارد؛ پیش ورقه رفت . گفتار پیامبر را مو به مو برای او شرح داد. ورقه در پاسخ دختر عموی خود چنین گفت: پسر عموی تو راستگو است آنچه بر او پیش آمده آغاز پیامبری است؛ و آن ناموس بزرگ(رسالت) بر او فرود می آید.
منبع: فروغ ابدیت

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
بعثت رسول اكرم
بعثت رسول اكرم

 
بر اقطار جهــان خورشيــــــــد والا
فــــــــــــرو گسترد نــــور عالـــم آرا
بـــــــرون كرد از گريبان افــــق سر
مهين روشنـــــــــــگر افلاك بــــالا
پديدار آمــــد از مشرق بــــــهين روز
مبارك روز شادي بـــــــــخش دلها
طلوعش پـــرتـــــوافكن بر سر دهــر
فروغش جــــــــلوه پرور در دل ما
شب دوشـــــــــين ايـــــن روز مــنوّر
بيامد« جبرئيل» از عـــــرش اعلا
فرا پيش « محمد ص» گشت حــاضر
بدانحالت كـــــه ديــدش خفته در جا
بـــرآورد از دل اين آوا كه بر خــوان
بنــــام آنكــــه خلقــــت راست مبدا
چـــــه بود اين گفته؟ پيغـــــام خــدايي
كــــــــه بود اين خفته؟ پيغمبر بحرّا
فـــري بـــر فـــــرّ والاي مــــــــنادي
زهــــي بــــر بخت بــــــــيدار منادا
اشارت بــــــــود اين گفتن كه بــرخيز
به مــــــــردي بــــاش بعثت را مهيّا
تويي از جــــــــــــــانب يــزدان پيمبر
تويــــــــي در پـــايـــــــة ايـمـان معلّا
تويي از بـــــــــهر مردم رامــش جان
تويــــــي از بهـــــــر عالــم چشم بينا
تويي از درگـــــــــــــــه دادار مبعوث
كــــــه ســــازي دعوت حق آشكـارا
تويي آن رهنـــــــــماي ايـــــــزدي فرّ
كه گـــــردد راه تـــــوفيق از تو پيدا
تويي آنكس كه دلـــــــــهاي غــم آويز
زخــــوي ورودي تـــــو يــــــابد تسلّا
مبارك خــــــلعت پيــــــــغمــبري را
خـــــدا ببريد بــــر آن قـــد و بــــــالا
چـــــــــراغ رهنمايـــــي را بــرافروز
فـــرا راه بشـــر از پـــيـــر و بـــرنا
زتــــابــــــان مشعل ديـن، پــرتوافكن
بـــــه ظــــلمتخانه جـــهل و مـــــعادا
خــــلايق را بــــــــگرد چشــمه فيض
صـــــلا درده در ايـن سوزنده صحرا
زدلــــها گــــرد آلايش فـــــــرو شوي
زآب چـــشمه ســـــار زهــــد و تقوا
اســــاس بت پـــــرستي واژگــون كن
بهـــــم بشكن مــــنات و لات و عزّا
بنــــاي شــــرك را از پــايــــه بركن
قـــلاع ظـــــلم را دروازه بگشــــــــا
خــلايــــق را زظلمتگاه امــــــــــروز
هـــــدايت كـــــن بـــــه نور آباد فردا

                        * * *
محمد«ص»چون شنيداين طرفه پيغام
دگــــر نشناخت از حيـــرت سر از پا
بــــراندامش عـــرق بنشست از شوق
فتـــادش لـــــــرزه از شادي بر اعضا
بحــــــــق دريافـــت پيك الاهي ست
كــــه هست از ســـوي حق دادار يكتا
فرستنـــــــــده چـــو باشد منشاء وحي
دل گـــــــيرنـــده بــــايد بـــس مصــفا
گـــرفت از مـــنبـــــع بـــخشندگــــيها
بــــگــــوش هــــوش آن فــرخنده آوا
زحرّا سوي رامــــشگه خـــــــــراميد
گـــــرانبار از رســــــالت، محو رؤيا
بگفت ايــــــن راز بــــا زيينده همسـر
نخــــــستين گه كه كرد اين نكته افشا
همــــــــان ساعت بـــــدو آورد ايمـان
گــــرامــــي همـــــسر فـــرخنده سيما
وزان پس كودكــــــي مــــردانه آهنگ
كــــه بُـــد نامش علي(ع) آن بحر معنا
بـــــه اســلام پسرعـــــــم كرد تمـكين
مشرف شــــد بــديـــن كيش شرف زا

                               * * *
محمد(ص) يـــافت باري چون رسالت
بــــه امـــر ايـــــزدي بــــاري تعالـي
بعــــــــهدي مـــملو از اوهــــام واهـي
بمـــرزي خـــالــــــــــي از افهام والا
بعــــــصري تيره از قيرينه فـــــكرت
بقــــومـــي خــــــيره از ديرينه سودا
كمر بـــــــربست دعـــــوت را بتوحيد
زدل بگشود قـــيد و بـــند پـــــــــروا
بــــآيين مسلمانــــي فـــرا خـــــــــواند
بــــشر را از يــــــهود و گبر و ترسا
نهال جـــــهل را شد ريـــــشه افــــكن
درخت علــــم را شــــد شــاخــه پيرا
بخـــــــــلق آموخت درس حق پـرستي
بـــدانشـــگاه « تـــنزية الســجايــا »
بســــــــاط امتـــــــــيازات قبــــــــايل
بهـــم پيـــچيد و كـــرد اين جمله الغا
بـــوحـــدت خـــــواند اقــــوام بشر را
زبــــدخــــواهي و كيـــن توزي مبرا
مقـــرر كـــــرد بـــــــر اصل مساوات
حقـــوق مـــردمـــــان از عبـد و مولا
بهــــمكاري و هـــمـــــدستي صلا داد
جـــمـــاعت را زشــــارع تــــا مصلا
بنــــاي بـــرتريــــها را، پــــــي افكند
بــــر اصــــل دانش و تـــــقوا بهرجا
زنــــــــان را وارهـــــاند از قيد تحقير
حــــقوق بــــانــــوان را كــــــرد احيا
نهيـــب انقــــلابش لــــــرزه افــــــكند
بــــتخت قيـــصر و فغفور و كـسـري
بتـــــعليمات قــــرآن تــــوأمـــــان كرد
سعـــــادتــــمندي دنـــيا و عــــــــقبي
نظــــامي نــــو پـــديـــــد آورد در دهر
كـــــز آن بهـــتر نـــــه بيند كس بدنيا
«اديب» از جـــان و دل باشد غلامش
زنـــــد بــــر دامـــــنش دست تـــــولا
سروده : استاد ادیب برومند

 


ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
ضربه پيامبر(ص)
ضربه پيامبر(ص)

نويسنده: محمد محمدي اشتهاردي
ابي بن خلف از سران قلدر شرك و كفر بود، به پيامبر (ص) گفت : من اسبي دارم كه او را هر روز علف مي خورانم تا چاق و چالاك شود، و سرانجام سوار بر آن شده و ترا مي كشم . پيامبر (ص) در پاسخ فرمود: بلكه بخواست خدا، من تو را مي كشم . هنگامي كه جنگ احد بروز كرد، ابي بن خلف مي گفت : محمد كجاست ؟ اگر او نجات يابد من نجات نيابم . سرانجام آن حضرت را شناخت و به سوي او حمله كرد، گروهي از مسلمين جلو او را گرفتند، پيامبر به مسلمين فرمود: بگذاريد جلو بيايد، آنها رد شدند او به پيش آمد، پيامبر (ص) نيزه حارث بن صمّه را گرفت و سپس به سوي ابي بن خلف حمله كرد،و نيزه را بر گردن او فرو آورد، خراشي در گردن او پديد آمد و او بر اثر وحشت از اسب بر زمين افتاد، و همچون صداي گاو نعره مي كشيد و مي گفت : محمد مرا كشت . ياران او دور او را گرفتند و به او دلداري دادند و گفتند: اين زخم ، خراشي بيش نيست ، چرا بي تابي مي كني ؟ او گفت : آري ، اگر اين زخم از ناحيه دو دودمان ربيعه و مضر بر من وارد مي شد، حق با شما بود. و طبق روايت ديگر گفت : اگر آن خراشي كه محمد (ص) بر من وارد ساخت ، بر همه مردم وارد مي شد، همه را مي كشت ، چرا كه او (در بر خوردي در مكه) به من گفت : من تو را مي كشم (او دروغ نمي گويد) او را اگر بعد از اين سخن ، آب دهان خود را به من مي رسانيد، همان مرا مي كشت . ابي بن خلف ، پس از اين ضربه ، يك روز بيشتر زنده نبود، و سپس به هلاكت رسيد.
منبع:داستان دوستان

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:45 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
رضايت مادر
رضايت مادر

نويسنده:عبدالله صالحي
مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت نمايد: روزي به رسول گرامي اسلام صلّي اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ، مدّتي است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مي برد ونمي ميرد. چون حضرت رسول بر بالين آن جوان حضور يافت ، فرمود: بگو لا إ لهَ إ لاّ اللّه ؛ ولي مثل اين كه زبان جوان قفل شده باشد ونمي توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن كلمه طيّبه لا إ لهَ إ لاّ اللّه قادر نبود. زني در كنار بستر جوان مشغول پرستاري از او بود، حضرت از آن زن سؤ ال نمود: آيا اين جوان مادر دارد؟ پاسخ داد: بلي ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آيا از فرزندت ناراحت و ناراضي مي باشي ؟ گفت : آري ، مدّت پنج سال كه است با او سخن نگفته ام . حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت راضي شو. عرض كرد: به احترام شما از او راضي شدم و خداوند نيز از او راضي باشد. سپس حضرت به جوان فرمود: بگو لا إ لهَ إ لاّ اللّه ، در اين موقع آن جوان سريع كلمه طيّبه را بر زبان خود جاري كرد. بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت كن ، اكنون چه مي بيني ؟
عرض كرد: مردي سياه چهره با لباس هاي كثيف و بدبو همين الا ن در كنارم مي باشد و سخت گلوي مرا مي فشارد. حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله ، اظهار نمود: بگو: يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّي الْيَسيرَ، وَاعْفُ عنّي الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحيم . يعني ؛ اي كسي كه عمل ناچيز را پذيرا هستي ، و از خطاهاي بسيار در مي گذري ، كمترين عمل مرا بپذير و گناهان بسيارم را به بخشاي ؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان هستي ، وقتي جوان اين دعا را خواند، حضرت فرمود: اكنون چه مي بيني ؟ گفت : مردي خوش چهره و سفيد روي و خوش بو با بهترين لباس ، در كنارم آمد و با ورود او، آن شخص سياه چهره رفت . حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات را بخوان ، وقتي تكرار كرد. و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر بركت پيامبر اسلام صلّي اللّه عليه و آله ، نجات يافت و سعادتمند گرديد.
منبع: چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا (ص)

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50220 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب