یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
عزت كار و ذلت صدقه
عزت كار و ذلت صدقه

نويسنده:محمد رضا اکبري
مردي از انصار نيازمند گرديد و از بر آوردن نياز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلي اللّه عليه و آله رفت و حاجت خود را بيان كرد. حضرت فرمود: آنچه را در منزل داري بياور و چيزي را در اين باره كوچك نشمار. مرد انصاري به منزل رفت و يك قدح و يك قطعه پوست يا پارچه كه زير زين اسب يا شتر مي گذارند را با خود آورد. رسول خدا صلي اللّه عليه و آله فرمود: چه كسي اين دو را مي خرد؟ مردي گفت : من آنها را به يك درهم خريدارم .
حضرت فرمود: چه كسي بيشتر مي خرد؟ مرد ديگري عرض كرد: من به دو درهم مي خرم . پيامبر صلي اللّه عليه و آله فرمود: براي تو باشد و خريدار، دو درهم به مرد انصاري داد. آنگاه حضرت فرمود: با يك درهم آن خوراكي براي خانواده خود تهيه كن و با درهم ديگر تيشه اي خريداري كن . مرد انصاري تيشه اي خريداري كرد و پيامبر صلي اللّه عليه وآله دسته اي براي آن گرفت و تيشه اي را به دسته اي مجهز كرد و فرمود: برو با اين تيشه هيزم بيابان را بكن و چيزي را از چوب و خار بيابان ،تر يا خشك بي ارزش ندان . مرد انصاري بدنبال كار رفت و پس از پانزده شب به محضر پيامبر صلي اللّه عليه و آله مشرف گرديد و وضع اقتصادي او خوب شد. حضرت صلي اللّه عليه و آله فرمود: اين كار بهتر از اين بود كه در روز قيامت بيائي در حالي كه در چهره تو ذلت صدقه باشد.
منبع: قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام)

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
اهميت رضايت مظلوم
اهميت رضايت مظلوم

نويسنده:محمد محمدي اشتهاردي
امام باقر (عليه السلام) فرمود: رسول خدا (صلي الله عليه وآله) خالد بن وليد را (كه يكي از شجاعان بود) همراه جمعي به سوي طايفه اي از بني المصطلق بنام طايفه بني خزيمه كه تا آن زمان تسليم حكومت اسلامي نشده بودند (و از ناحيه آنها احساس خطر مي شد) فرستاد، با توجه به اينكه بين آنها و طايفه بني مخزوم (كه خالد از اين طايفه بود) كينه و عداوتي وجود داشت . هنگامي كه خالد با همراهان بر آن قوم وارد شدند، آنها اطاعت از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) را پذيرفتند و در اين مورد نامه اي تنظيم نموده بودند (و در اين صورت نمي بايست به آنها حمله شود). خالد (كه آدم بي توجه و بي احتياطي بود) اعلام كرد كه مردم نماز صبح جمع شوند، پس از نماز دستور حمله به آنها را داد و خود نيز جلودار حمله بود، عده اي از طايفه بني خزيمه را كشتند و اموال آنها را به غارت بردند و نامه آنها را گرفته و به حضور پيامبر (صلي الله عليه وآله) باز گشتند. وقتي كه پيامبر (صلي الله عليه وآله) از ماجرا مطلع شد، رو به قبله ايستاد و گفت : خدايا من از آنچه كه خالد انجام داده است بيزارم . فورا علي (عليه السلام) را خواست و به او فرمود: برو نزد طايفه بني خزيمه ، و از آنها در مورد آنچه خالد با آنها رفتار (وحشيانه) كرده معذرت خواهي كن و رضايت آنها را جلب نما و برگرد، سپس پيامبر (صلي الله عليه وآله) پاي خود را بلند كرد و به زمين گذاشت و فرمود: قضاوت زمان جاهليت را زير دو پايت قرار بده . اميرالمؤ منين علي (عليه السلام) نزد طايفه بني خزيمه رفت و آنها را خشنود و راضي نمود و نزد پيامبر (صلي الله عليه وآله) برگشت .
پيامبر (صلي الله عليه وآله) به علي(عليه السلام) فرمود: آنچه كه انجام دادي به من خبر بده . علي (عليه السلام) عرض كرد: اي رسول خدا! رفتم و براي هر خوني كه از آنها ريخته شده بود، ديه (خونبها) قرار دادم و به صاحبانش پرداختم و حتي در مورد جنين آنها مالي دادم ، از اموالي كه برده بودم زياد آمد، از زيادي آن مال قيمت كاسه سگ آنها و ريسمان آبكشي آنها را كه شكسته و پاره شده بود نيز پرداختم ، و باز از مال زياد آمد، در برابر ترس و وحشتي كه به زنان و كودكان آن طايفه وارد شده بود، مبلغي پرداختم ، باز زياد آمد، زيادي را براي آنچه آشكار و پنهان (از نظرها) بود پرداختم ، باز ديدم هنوز اموالي دارم همه آنها را به آنها دادم تا از تو اي رسول خدا راضي گردند. پيامبر (صلي الله عليه وآله) فرمود: يا علي اعطيتهم ليرضو عني رضي الله عنك يا علي انما انت مني بمنزله هارون من موسي الا انه لانبي بعدي . اي علي به آنها آن قدر مال دادي تا از من راضي شدند، خداوند از تو راضي باشد، اي علي جز اين نيست كه نسبت توبه من همچون نسبت هارون به موسي بن عمران است ، جز اينكه بعد از من پيامبري نخواهد بود.
منبع: داستان صاحبدلان

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
عدو شود سبب خير
عدو شود سبب خير

نويسنده: محمد محمدي اشتهاردي
پيامبر (ص) قبل از اينكه به پيامبري برسد، از نظر صداقت و امانت و راستي ، مورد اعتماد همگان بود و همه افراد مكه و اطراف او را دوست مي داشتند، ولي وقتي كه در سن چهل سالگي به مقام پيامبري رسيد و با بت پرستي و خرافات مبارزه كرد و مردم را به آيين يكتاپرستي دعوت نمود، با او دشمن شدند، و با انواع آزارها او را ناراحت مي كردند، تا آنجا كه تصميم گرفتند او را به قتل برسانند. ولي بني هاشم با اينكه همه آنها - جز چند نفر- كافر بودند، راضي نبودند تا او كشته شود، از جمله ابولهب عموي پيامبر (ص) از دشمنان سرسخت آن حضرت بود، ولي حاضر نبود كه برادرزاده اش را بكشند. سران قريش تصميم گرفتند تا آن حضرت را در غياب ابولهب بكشند، در اين مورد به گفتگو پرداختند ام جميل همسر ابولهب به آنها گفت : من با اجراي برنامه اي ، شوهر ابولهب را، فلان روز (مثلا روز شنبه) در خانه سرگرم عيش و نوش مي كنم و از همه جا بي خبر مي سازم ، شما همان روز، در غياب ابولهب محمد (ص) را بكشيد. روز شنبه فرا رسيد، ام جميل دروازه خانه را محكم بست ، و با شوهرش ‍ ابولهب در اطاقي ، نشست و از خوراكي ها و آشاميدني ها نزد او گذاشت ، و از هر دري با او سخن گفت و كاملا او را از بيرون خانه ، بيخبر نگه داشت ابوطالب پدر بزرگوار علي (ع) از توطئه باخبر شد، بي درنگ پسرش علي (ع) را (كه در آن روز حدود 11 يا 12 سال داشت) خواست و گفت : پسرم ! به خانه عمويت ابولهب برو، و در را بزن ، اگر باز كردند كه وارد خانه شو، و اگر باز نكردند، در را بشكن و خود را نزد عمويت برسان و به او بگو، پدرم گفت : ان امرء عينه في القوم فليس بذليل همانا مردي كه عمويش (مثل ابولهب) رئيس قوم باشد، آن مرد، ذليل نخواهد شد علي (ع) با شتاب به خانه ابولهب آمد، ديد در بسته است ، در زد، ولي در را باز نكردند، در را فشار داد و آن را شكست و وارد خانه شد و خود را نزد ابولهب رسانيد. ابولهب گفت : برادرزاده ، چه شده ؟
علي (ع) فرمود: پدرم گفت : كسي كه عمويش رئيس قوم باشد، ذليل نمي شود ابولهب گفت : پدرت راست مي گويد، مگر چه شده ؟
علي (ع) فرمود: برادرزاده ات در بيرون خانه كشته مي شود و تو مشغول عيش و نوش هستي احساسات ابولهب به جوش آمد، برجهيد و شمشير خود را بدست گرفت تا از خانه بيرون بيايد، هماندم ام جميل ، سر راه او را گرفت ، ابولهب كه عصباني شده بود سيلي محكمي به صورت ام جميل زد كه چشم او لوچ شد، و كنار رفت ، و در همان حال ابولهب از خانه بيرون دويد، وقتي كه قريشيان او را شمشير به دست با چهره خشمگين ديدند، پرسيدند: اي ابولهب !چه شده ؟ ابولهب گفت : من با شما پيمان بستم كه برادرزاده ام محمد را هر گونه مي خواهيد آزار برسانيد، ولي شما پا را فراتر نهاده مي خواهيد او را بكشيد، سوگند به دو بت لات و عزي ، تصميم گرفته ام مسلمان گردم ، آنگاه خواهيد فهميد كه با شما چه خواهم كرد قريشيان ديدند توطئه بر باد رفت (و اگر ابولهب مسلمان گردد، خيلي گران تمام مي شود) به دست و پاي ابولهب افتادند و از او عذر خواهي كردند، او نيز از تصميم خود برگشت. به اين ترتيب توطئه آنها خنثي گرديد، آري عدو شود سبب خير، گر خدا خواهد
منبع: داستان هاي شنيدني از چهارده معصوم(عليهم السلام)

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
برقراري سه سنت
برقراري سه سنت

نويسنده:عبدالله صالحي
امام موسي كاظم صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
چون ابراهيم فرزند حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله در سنين هيجده ماهگي در گذشت ، سه سُنّت و سيره براي مسلمان ها تحقّق يافت : هنگامي كه ابراهيم قبض روح شد؛ خورشيد، گرفتگي پيدا كرد و كُسوف شد، مردم گفتند: كسوفِ خورشيد به جهت مرگ ابراهيم پسر رسول خدا صلّي اللّه عليه و آله مي باشد. حضرت رسول با شنيدن چنين سخني بالاي منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي ، فرمود: گرفتگي خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات الهي هستند كه به دستور خداوند متعال واقع مي شوند و ارتباطي با مرگ يا حيات كسي ندارند؛ پس هر زماني كه چنين علامت و حادثه اي رخ دهد نماز آيات بخوانيد. و چون از منبر فرود آمد، با جمعيت نماز كسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به حضرت امير المؤ منين علي عليه السلام ، كرد و فرمود: فرزندم ابراهيم را غسل ده و كفن كن تا آماده دفن او گرديم .
پس هنگامي كه خواستند ابراهيم را دفن كنند، مردم گفتند: رسول خدا بجهت غم و اندوهي كه در مرگ فرزند خود دارد نماز ميت را فراموش كرده است ، وقتي سر و صداي مردم به گوش حضرت رسيد، از جاي خود بر خاست و ايستاد؛ سپس اظهار داشت : جبرئيل مرا بر گفتگوي شما آگاه نمود؛ ولي چون خداوند متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاي هر نماز يك تكبير براي اموات گفته مي شود، آن امواتي كه نماز بر آن ها واجب بوده باشد يعني ؛ به حدّ بلوغ و تكليف رسيده باشند. پس از آن فرمود: يا علي! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهيم را در لحد بگذار؛ چون علي عليه السلام ، ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: ديگر نبايد كسي فرزند خود را داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد. در اين هنگام نيز حضرت رسول صلّي اللّه عليه و آله ، فرمود: اگر كسي فرزند مرده خود را داخل قبر بگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان او را نگيرد و جزع و بي تابي نكند و كلماتي كفرآميز بر زبان خود جاري ننمايد. امام كاظم عليه السلام در پايان افزود: پس از اين جريان مردم همه متفرّق شدند و رفتند.
منبع: چهل داستان و چهل حديث از حضرت رسول خدا (ص)

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
گوشه‌اى ازاخلاق عظيم پيامبر (صلی الله علیه و آله)
گوشه‌اى ازاخلاق عظيم پيامبر (صلی الله علیه و آله)

نويسنده:استاد محمد جواد مهرى
روزهايى بس شيرين و به‌يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمى‌توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص‌توصيف و تعريف كرد.
او هرگز در اين واژه‌ها نمى‌گنجد و فراتر از آن است. انسان‌كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‌» و الاانسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‌جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت‌به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تجلى‌بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيدو نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه‌خدايش درباره‌اش فرمود: «و انك لعلى خلق عظيم‌» پس مابه جاى‌اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى‌مى‌رساند چرا كه جز آفريده‌اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‌ «يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم.
بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‌كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين‌اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و ازرسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‌الله اسوه حسنه‌» .
جمله‌هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى‌شود كه هم‌بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخداپسندانه:
1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‌» مى‌نامد يعنى به زمين نگاه مى‌كرد و سر را كمتربالا مى‌برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‌در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى‌آورد و كمترسر را بلند مى‌كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى‌ديد و لحظه‌اى‌بلكه كمتر از لحظه‌اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.
2 يكى ديگر از نشانه‌هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‌به هر كه مى‌رسيد، پيشقدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خودتحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‌كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى‌كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى‌كرد كه آن‌فرد بزرگ است‌يا كوچك، دانشمند است‌يا بى‌سواد، ثروتمند است‌يافقير. آرى حضرت آنقدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه‌هاى‌ايسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى‌كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى‌كرد و بيشتربراى اينكه ما را به اين سنت‌حسنه‌تشويق كند مى‌فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.
3 پيامبر هرگز بدون جهت‌سخن نمى‌گفت، و اگر سخنى مى‌گفت‌بيشترجنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‌آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى‌كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى‌داشت، تمام‌سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى‌ارزش نبود،زيرا خوب مى‌دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى‌است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‌الله نورى‌» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‌كند جز نور، وهرچه مى‌گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‌يوحى‌» .
4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى‌شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‌نشست و برنمى‌خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‌مى‌دانست و اعلام مى‌داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى‌از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر ووبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى‌خنديد از تبسم تجاوزنمى‌كرد «جل ضحكه التبسم‌» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون‌انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‌مخلوقات.
5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت‌وارد مجلس مى‌شد، هر جا كه جاى خالى بود مى‌نشست، مانند ماخودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال‌مى‌كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان والامى‌نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.
عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى‌است‌بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم‌كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت‌بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شودو گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده‌هاى درونى و محروميت‌هاى ديرينه‌است كه شخص مى‌خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!
6 پيامبر آرام و آهسته سخن مى‌گفت و هيچ گاه فرياد نمى‌زد وصدا را بلند نمى‌كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى‌برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبربلند سخن نمى‌گفت «و اغضض من صوتك‌» و دستور هم همين بود كه‌كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‌فوق صوت النبى‌» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى‌گفت لذامجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‌پرنده به گوش مى‌رسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه‌» هرگز سخن كسى را قطع نمى‌كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى‌داد و پس از تمام‌شدن سخنش آرام پاسخش را مى‌گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده‌بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى‌شد، تمام حاضران ساكت‌مى‌شده و سراپا گوش مى‌شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه‌سخن حضرت تمام مى‌شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‌حرف مى‌زد.
8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‌مى‌كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‌» و بايدسخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته‌ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان‌فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه‌اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان‌نگرى حفظشود.راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‌بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را باآن حضرت نزديكتر كند.
9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‌» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى‌كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيزهمنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى‌بردو اگر با ثروتمندان مى‌نشست‌به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيزديگر.
10 هرگاه پيامبر مى‌خواست‌به مجلس وارد شود و با مردم‌برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى‌داد يعنى درآينه مى‌نگريست و موهاى خود را شانه مى‌زد و چنين در روايت آمده‌است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‌» و نه تنها حضرت لباس‌تميز و مرتب مى‌پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى‌زد بلكه پيوسته‌بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام مى‌شد. بگذريم‌كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى‌كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى‌نمود. راوى مى‌گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى‌شديم زيرا بوى عطرش‌از مسافتى به مشاممان مى‌خورد و متوجه ورود حضرت مى‌شديم. خودحضرت نيز مى‌فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‌ان يتهيا لهم و يتجمل‌» خداوند دوست دارد كه بنده‌اش هرگاه‌مى‌خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنهاآرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه باموهاى ژوليده و لباس نامرتب مى‌آيند و خيال مى‌كنند اين از زهداست. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به‌دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم وژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!
11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى‌پذيرفت كه شخصى همراه وهمگام او پياده راه رود. از او مى‌خواست كه بر مركبش در كنارش‌سوار شود و اگر قبول نمى‌كرد يا امكان نداشت، به او مى‌فرمود:
از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت‌و بزرگوارى است انسان‌ها را سرگردان مى‌كندو به حيرت وامى‌دارد.
12 اگر سه روز مى‌گذشت و دوستش يا برادر دينى‌اش را نمى‌ديد ازاو سؤال مى‌كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى‌كردواگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى‌نمود و به زيارتش مى‌رفت‌واگر بيمار بود به عيادتش مى‌شتافت.
13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقديرمى‌كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى‌شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى‌داد و اگر نمى‌پذيرفت آنقدر اصرار مى‌كرد تا قبول كند.
14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‌كردو لطيفه‌اى در حد ميزان شرعى مى‌گفت كه هيبتش حاضران را به‌وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه‌اگر مى‌يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‌با او شوخى‌مى‌كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن‌مى‌گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‌آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‌» و به اندازه عقل ودركشان با آنان سخن مى‌گفت و مى‌فرمود: «ما پيامبران ماموريت‌داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‌» .
15 مى‌فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذاتراووا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران ورادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى‌رسند و مصافحه و دست‌دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‌كنند و لذا هر وقت‌پيامبر مسلمانى را مى‌ديد فورا با او مصافحه مى‌كرد وبه او دست‌مى‌داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى‌نمود. در روايت است كه‌هرگاه دو مؤمن به هم مى‌رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى‌ريزدمانند برگ درختان(در فصل خزان).
اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منش‌پيامبر كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدت‌به كار گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشته‌ها را به خاطر خدا ناديده‌بگيريم و از لغزش‌هاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزش‌داريم)و وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد برادروار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقادداريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينه‌توزانه و انتقام‌گرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزندش‌روح‌الله از ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبت‌به خودگيرد و راه نفوذ دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام.
منبع:ماهنامه پاسدار اسلام

ادامه مطلب
[ پنج شنبه 21 آبان 1394  ] [ 10:42 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50250 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب