یا محمد (ص)
لبیک یا رسول الله 
راز انكار رحلت پيامبر(ص)
راز انكار رحلت پيامبر(ص)

نويسنده:يوسف بوشهرى
رسول اكرم(ص)در آخرين سفرحج(در عرفه)، در مكه، در غديرخم، درمدينه قبل از بيمارى و بعد از آن در جمع ياران يا در ضمن‌سخنرانى عمومى، با صراحت و بدون هيچ ابهام، از رحلت‌خود خبرداد. چنان كه قرآن رهروان رسول خدا(ص)را آگاه ساخته بود كه‌پيامبرهم در نياز به خوراك و پوشاك و ازدواج و وقوع بيمارى وپيرى مانند ديگر افراد بشر است و همانند آنان خواهد مرد.
در حجه‌الوداع در هنگام رمى‌جمرات فرمود: مناسك خود را از من‌فراگيريد، شايد بعد از امسال ديگر به حج نيايم. هرگز مرا ديگردر اين جايگاه نخواهيد ديد.
هنگام بازگشت نيز در اجتماع بزرگ حاجيان فرمود: نزديك است‌فراخوانده شوم و دعوت حق را اجابت نمايم.
عبدالله بن مسعود گويد:
پيامبراكرم(ص)يك ماه قبل از رحلت، ما را از وفات خود آگاه‌نمود... عرض كرديم: اى رسول خدا! رحلت‌شما در چه موقع خواهدبود؟ فرمود: فراق نزديك شده و بازگشت‌به سوى خداوند است.
زمانى نيز فرمود: نزديك است فراخوانده شوم و دعوت حق رااجابت نمايم و من دو چيزگران در ميان شما مى‌گذارم و مى‌روم: كتاب خدا و عترتم، اهل‌بيتم... و خداوند لطيف و آگاه به من خبرداد كه اين دو هرگز از يكديگر جدا نشوند تا كنار حوض كوثر برمن‌وارد شوند. پس خوب بينديشيد چگونه با آن دو رفتار خواهيد نمود.
روزى به آن حضرت خبر دادند كه مردم از وقوع مرگ شما اندوهگين‌و نگرانند. پيامبر در حالى كه به فضل بن عباس و على بن‌ابى‌طالب(ع)تكيه داده بود به سوى مسجد رهسپار گرديد و پس ازدرود و سپاس پروردگار، فرمود: به من خبر داده‌اند شما از مرگ‌پيامبر خود درهراس هستيد. آيا پيش از من، پيامبرى بوده است كه‌جاودان باشد؟! آگاه باشيد، من به رحمت پروردگار خود خواهم‌پيوست و شما نيز به رحمت پروردگار خود ملحق خواهيد شد... .
در فرصتى ديگر مردم را به رعايت‌حقوق انصار سفارش و در خطاب‌به انصار فرمود: اى گروه انصار، زمان فراق و هجران نزديك است، من دعوت شده ودعوت را پذيرفته‌ام... بدانيد دو چيز است كه از نظر من بين آن‌دو هيچ تفاوتى نيست. اگر بين آن دو مقايسه شود به اندازه تارمويى بين آن دو فرقى نمى‌گذارم. هركس يكى را ترك كند مثل اين‌است كه آن ديگرى راهم ترك كرده است... آن دو كتاب آسمانى واهل‌بيت رسالت هستند... سفارش مرا در مورد اهل‌بيت من رعايت كنيدو...
(نيز فرمود:)آيا شما را به چيزى راهنمايى نكنم كه اگر بدان‌چنگ زنيد، پس از آن هرگز به ضلالت نيفتيد؟ گفتند: بلى، اى رسول‌خدا. فرمود: آن(چيز)على است. با دوستى من دوستش بداريد و به‌احترام و بزرگداشت من، او را محترم و بزرگ بداريد. آنچه گفتم‌جبرئيل از طرف خداوند به من دستور داده بود.
ابن حجر هيثمى گويد: پيامبر اكرم(ص)در بيمارى خود كه به‌رحلتش انجاميد، فرمود:
مرگ من به همين زودى فرا مى‌رسد و من سخن خود را به شمارساندم و راه بهانه و عذر را بر شما بستم. آگاه باشيد، من كتاب‌پروردگارم و اهل‌بيت‌خود را در ميان شما مى‌گذارم و مى‌روم.(سپس‌دست على را گرفت و بالا برد و فرمود:)اين شخص على بن ابى‌طالب‌است كه همراه با قرآن است و قرآن با على است و از يكديگر جدانشوند تا روز قيامت كه با من ملاقات نمايند.
در روز دوشنبه آخرين روز از زندگى رسول اكرم(ص)آن بزرگوار درمسجد پس از انجام نماز صبح فرمود: اى مردم! آتش فتنه‌ها شعله‌ورگرديده و فتنه‌ها همچون پاره‌هاى امواج تاريك شب روى آورده است.
رسول خدا(ص)در حالى جان سپرد كه سر در دامن على‌بن‌ابى‌طالب(ع)داشت.على(ع) شيون كنان، رحلت پيامبر(ص) را به‌اطرافيان خبر داد. در اين زمان ابوبكر به محل سكونت‌خود در«سنح‌» رفته بود و عايشه به دنبال وى فرستاد تا بى‌درنگ به‌شهرآيد.

انكار رحلت رسول خدا(ص)

چون خبر وفات پيامبر(ص)زمزمه شد، عمر به نهيب فرياد برآورد: هرگز چنين نيست. اين بعضى از منافقانند كه مى‌پندارند پيامبرمرده است! مردم بدانيد، به خدا سوگند، رسول خدا نمرده است‌بلكه‌به سوى پروردگار خود رفته، به همان گونه كه موسى به سوى‌پروردگار خود رفت، او چهل روز از پيروان خود غايب بود و پس ازاين كه گفته شد او مرده است‌به نزد ايشان بازگشت. به خداسوگند، رسول خدا باز مى‌گردد و دست و پاى كسانى را كه گمان‌برده‌اند او مرده است، قطع خواهد كرد.
او بى‌وقفه مردم را بيم مى‌داد و در هراس و ترديد مى‌گذارد و آن‌كلمات را به قدرى تكرار كرد كه دهانش كف نمود. مى‌گفت: هركس‌بگويد او مرده است‌با اين شمشير سرش را از تن جدا خواهم كرد. خداوند تا وعده‌هايش را به دست او عملى نسازد، وى را نزد خودنمى‌برد.
در آن هنگامه از خانواده حضرت كسى ترديد در رحلت رسول‌گرامى(ص)نداشت و از همين رو جز عباس، شنيده نشد كه كسى با عمرسخن گفته و به او توجهى كرده باشد. جز اين كه برخى چون‌آشوب‌آفرينى عمر را ديدند، گفتند: او چه مى‌گويد!! از وى بپرسيدمگر رسول خدا(ص)در اين باره به تو چيزى فرموده كه اين گونه‌سراسيمه و آشفته سخن مى‌گويى! و او در پاسخ گفت: نه، اصلا.
موضوع رحلت‌براى خاندان پيامبر و مردم چنان قطعى و بديهى بودكه ابن ام مكتوم نابينا نيز كه جسد مطهر رسول خدا(ص)را نمى‌ديدهمانند عباس در اعتراض به عمر گفت: تو از خود چه مى‌گويى؟! مگرقرآن نيست كه مى‌فرمايد:(و ما محمد الا رسول قد خلت من قبله‌الرسل افان مات او قتل انقلبتم على اعقابكم و من ينقلب على‌عقبيه فلن يضر الله شيئا و سيجزى الله الشاكرين
محمد جز فرستاده‌اى كه پيش از او هم پيامبرانى(آمده و)گذشتند،نيست. آيا اگر او بميرد يا كشته شود از عقيده خود(به شيوه‌جاهليت)برمى‌گرديد! هركس از عقيده خود بازگردد هرگز هيچ زيانى‌به خدا نمى‌رساند و به زودى خداوند سپاسگزاران را پاداش مى‌دهد.
عباس مى‌افزود: ترديد نيست كه رسول خدا(ص)مرده است. بياييد اورا دفن كنيم. (با فرض قطعى كه وى مرده است.)آيا خداوند شما رايك بار طعم مرگ مى‌چشاند و رسولش را دوبار! او بزرگوارتر از آن‌است كه دوبار بميرد. بياييد او را دفن كنيم. اگر راست‌باشد كه‌او نمرده بر خداوند دشوار نيست كه خاك را از روى او به يك سوزند و... .
با اين حال، عمر بدون كمترين توجه به اعتراض آنان، بر نظرخود پافشارى مى‌كرد تا آن كه چند ساعتى بعد ابوبكر از محل سكونت‌خود در سنح رسيد. و چون چشم به جسد مطهر پيامبر(ص)دوخت، همان‌آيه را كه پيشتر ديگران خوانده بودند خواند و عمر را به سكوت‌فراخواند و او نيز ساكت‌بر زمين نشست و گفت: گويا اين آيه راپيش از اين نشنيده بودم. آيا اين از قرآن است؟!

انگيزه انكار رحلت

محققان و مورخان اهل تسنن برپايه اعتراف عمر انگيزه او رازمينه‌سازى براى رسيدن ابوبكر به مدينه ياد كرده‌اند.
ابن ابى‌الحديد مى‌نويسد: عمر با اين اقدام مى‌خواست فرصتى براى‌رسيدن ابوبكر به محل فراهم آورده باشد; زيرا او در فرداى‌«سقيفه‌» قبل از سخنرانى ابوبكر در مسجد، ضمن عذرخواهى ازاظهارات روز گذشته درانكار وفات پيامبر(ص)، گفت: وقتى فهميدم‌رسول خدا(ص)از دنيا رفته است، ترسيدم برسر زمامدارى، جنجال وآشوب به پا شودو انصار و ديگران، زمامدارى را به دست گيرند يااز اسلام برگردند. در حقيقت اظهارات عمر، به منظور حفاظت از دين‌و دولت‌بود.(! )تاابوبكر برسد... چنين دروغ مصلحت‌آميز در هرآيينى مشروع مى‌باشد.
او مردم را در مورد مرگ حضرت تا حدى به شك انداخت و آن‌ها رااز فكر در مورد اوضاع بعد از پيغمبر(ص)و حوادثى كه انتظار وقوع‌آن مى‌رود، غافل نمود.
عمر هر چند براى انديشيدن و چاره جويى به منظور توفيق درتصميم خود فرصت نداشت، طرح وى جوانب فراوانى را در برداشت:
1- طرح او براى مردم دوستدار پيامبر اميدوار كننده بود. آن‌ها آرزو مى‌كردند اين سخن راست درآيد و رهبر خود را بدين زودى‌از دست ندهند.
2- آن طرح با خود شاهدى از قرآن داشت و نويد مى‌داد كه‌محمدخاتم(ص)نيز چون موسى به ملاقات خدا شتافته و به‌زودى بازمى‌گردد.
3- برپايه آن ادعا چون پيامبر زنده است نيازى به كوشش براى‌تعيين جانشين او نيست.
4- فرد معتقد به مرگ پيامبر، منافق است و اقدام به بيعت‌باجانشين او علامت نفاق و تلاش براى ايجاد اختلاف ميان مسلمانان‌است.
5- با آن كه به مرگ پيامبر اعتقاد يابد و با كسى به عنوان‌جانشين پيامبر بيعت كند بايد دست و پايش را قطع كرد.
6- اين كه عمر تا پيش از ورود ابوبكر به سخن هيچ كس توجه‌نكرد و چون ابوبكر رسيد و جمله‌اى مى‌گويد و عمر آرام مى‌گيرد; زيركانه نقش ابوبكر را بزرگ مى‌نماياند. اين واقعه حتى اگر صحنه‌سازى از پيش طراحى شده نبود، تا همين جا مى‌توانست مردم را به‌نقش ابوبكر در رهبرى جامعه مسلمانان و آرام ساختن اوضاع متوجه‌سازد.
بسى جاى تعجب و تاسف است كه برخى نويسندگان غير شيعه، گاه‌در دفاع و توجيه واكنش عمر مى‌نويسند: اين رفتار عمر از شدت‌علاقه‌اش به پيامبر و به موجب دهشت‌زدگى او از رحلت‌حضرت بود! حال‌آنكه عمر خود در فرداى آن روز در حضور مردم در مسجد پيرامون‌رفتار ديروزش مطالبى گفته است كه هيچ اين توجيه و جانبدارى راتاييد نمى‌كند.
ابن ابى‌الحديد عذرخواهى عمر را چنين نقل كرده است: وقتى‌فهميدم رسول خدا(ص) از دنيا رفته است، ترسيدم برسرزمامدارى،جنجال و آشوبى به پا شود و انصار و ديگران، زمامدارى را به دست‌گيرند يا از اسلام بازگردند.
افزون براين، بايد پرسيد:
1- اگر رفتار او از دهشت وى از مرگ پيامبر(ص)بود، مى‌بايست‌پس از اعلام قطعى ابوبكر، بردهشت وى افزوده مى‌شد نه اين كه آرام‌گيرد و بر زمين نشيند!
2- پس از اطلاع چرا در مراسم عزادارى و تغسيل و تشييع پيامبرشركت نجست و بى‌درنگ به سقيفه شتافت؟
3- چرا جز او چنين هراسان و دهشت زده نشد؟ آيا اندوه وى ازدختر گرامى پيامبر بيشتر بود؟ چرا ابوبكر كه خشونت و قساوت قلب‌او را نداشت دچار چنين حالى نشد؟
4- آيا آن رفتار نيز از علاقه به پيامبر بود كه درحال حيات‌حضرت به وى نسبت هذيان و بيهوده‌گويى داد و به ديگران نيز نهيب‌زد كه گوش به حرف او ندهيد، درك و حواس درستى ندارد كه چه‌مى‌گويد؟!
5- چرا شبهه وفات نكردن پيامبر تنها براى عمربن خطاب پيش‌آمد؟ او از كجا و به كدام آيه و روايت چنين حدس زد كه رسول‌خدا(ص)نمرده است و چون موسى به ميقات رفته و به زودى بازمى‌گردد و دست و پا قطع مى‌كند؟!
6- هنگامى كه اسامه براى تاخير درحركت‌سپاه خود عذر مى‌آوردكه نخواستم از مسافران حال تو را جويا شوم، خوب بود عمر مى‌گفت: اين بيتابى چرا؟! خداوند برشما منت نهاده است كه تا وعده‌هايش‌محقق نشود، پيامبر(ص)از دنيا نخواهد رفت. اين كه عمر خود عذرمى‌آورد كه در اين روزهاى حساس نبايد پيامبر را بدين حال تنهاگذاشت دليل آن است كه آن‌ها همه مى‌دانستند كه به زودى رسول‌خدا(ص)رحلت‌خواهد كرد.
7- چرا او پيش از تحقيق و اطمينان، اين گونه جنجال‌برانگيخت؟
8- چه حكمت داشت كه تنها با تاييد ابوبكر آرام گرفت نه باسخن ديگران؟ «آياتى كه ابوبكر خواند، نبايد سبب شود كه اوتغيير عقيده دهد، زيرا مفاد آيات جز اين نيست كه پيامبر(ص)نيزبه سان مردم مى‌ميرد، در صورتى كه خليفه منكر امكان مرگ او نبودبلكه مى‌گفت: هنوز وقت مرگ وى فرا نرسيده است، زيرا هنوزكارهايى ناتمام مانده و رسالتهايى انجام نگرفته است.»
به اعتراف ابن‌ابى‌الحديد آن جنجال همه بهانه اتلاف وقت‌براى‌رسيدن ابوبكر بود و جز اين، علتى نداشت.
منبع: ماهنامه كوثر

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:49 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
روش حكومتى پيامبر(ص)
روش حكومتى پيامبر(ص)

نويسنده:سيد قوامى
الدين صمصام>ييكى از مباحث بسيار بحث انگيز در قرن حاضر مسئله نظام سياسى و نظام اداريِ حكومت پيامبر اكرم(ص) بوده است. ديدگاه برخى اين است كه حكومت پيامبر اكرم(ص) اساساً نظام خاص ادارى و سياسى نداشته است. به اين ديدگاه از جنبه هاى گوناگون ـ خصوصاً كلامى ـ پاسخ گفته اند, اما از زاويه طرح عينيِ نظام سياسى و ادارى پيامبراسلام(ص) كم تر بدين ساحت درآمده اند. نگارنده از كسانى است كه به وجود نظامِ اداريِ كامل و پيشرفته اى در دوران رسول اللّه(ص) اعتقاد دارد, در جهت اثبات اين اعتقاد, با روى كردى تاريخى به شيوه نظام ادارى پيامبر اكرم(ص) پرداخته و با كاوش در لابه لاى صفحات تاريخِ سياسيِ پيامبر اكرم(ص) نمودهاى نظام مستحكم ادارى را به دست آورده است. اين نوشته به اجمال به يكى از مهم ترين اركان در نظام ادارى يعنى عضويابى از ديدگاه اسلام اشاره دارد.

منابع نيروى انسانى(عضويابى)

هر نظام ادارى اركان گونه گونى دارد كه يكى از آن ها عضويابى است. علماى مديريت عضويابى را چنين تعريف مى كنند:
(عمليات كاوش در منابع انسانى و كشف افراد شايسته و ترغيب و تشويق آنان به قبول مسئوليت در سازمان.)1
مراد ما از عضويابى در نظام اداريِ حكومتِ رسول اكرم(ص) لزوماً مطابقِ تعريف فوق نيست, زيرا ممكن است در اطلاعاتى كه از آن عصر به دست ما رسيده چنين فعل و انفعالى را شاهد نباشيم و البته منكر وجود آن هم نيستيم و يا چه بسا اقتضاى آن زمان دقيقاً پياده شدن مفاهيم فوق نبوده باشد. بنابراين مراد ما شناسايى منابع نيروى انسانى است كه رسول خدا(ص) كادر حكومتى اش را از آن ها تأمين مى كرده است.
شناسايى اين منابع به ما كمك مى كند كه در انتخاب معيار براى عضويابى و براى منابع انسانى توفيق يابيم تا مديران سازمان هاى حكومت اسلامى در هر عصر و نسلى بر اساس آن معيارها به عضويابى بپردازند.
در آن شرايط, منابع نيروى انسانى پيامبر اكرم(ص) اين ها بودند:
1ـ منابع نژادى عرب و عجم;
2ـ منابع سرزمينى مانند مكه و مدينه و يمن;
3ـ منابع قبيله اى مانند قريش;
4ـ منابع ارزشى مانند مهاجرين, انصار, مجاهدين و تابعين;
5ـ منابع بومى;
6ـ منابع سرزمينى ـ اعتقادى مانند دارالكفر و دارالاسلام;
7ـ منابع اعتقادى مانند مسلمين, يهود و نصارى.

1 ـ منابع نژادى

قرآن به زبان عربى نازل شده, پيامبر اكرم(ص) عرب است, اسلام در عربستان طلوع كرده است, اولين حكومت اسلامى در مدينه ـ كه از شهرهاى عرب است ـ تشكيل يافته و عمده نيروهاى پيامبر اكرم(ص) در كادر ادارى و حكومتى عرب بوده اند, ولى با اين همه, عربيت يك اولويت نبوده است.
قرآن مى فرمايد:
(يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا انّ اكرمكم عنداللّه اتقيكم2; اى مردم ما شما را از دو جنسِ مرد و زن آفريديم و شما را به شكل ملت ها و قبيله ها در آورديم تا يكديگر را بشناسيد.)
پيامبر اكرم در روز فتح مكه مى فرمايد:
(انّ اباكم واحد كلكم لآدم و آدم من تراب ان اكرمكم عنداللّه اتقيكم وليس لعربى على عجمى فضل الاّ بالتقوى3; پدر شما يكى است و آن, آدم(ع) است و آدم از خاك, با تقواترين شما نزد خدا گرامى ترين شما است, عرب را بر عجم برترى نيست مگر به تقوا.)
بعضى از اعراب معاصر از تمدّن اسلامى با نام(تمدّن عربى) ياد مى كنند و مى گويند:(مسلمانِ غير عرب اگر پيش رفت كرده است به خاطر روح عربى بوده است كه در همه ملت ها پيدا شده بود و همه اين ملت ها تحت نام و عنوانِ(عربيت) يك حركت هم آهنگ به وجود آورده بودند).4 اين نظريه, به طور آشكار تحريف تاريخ است, در حالى كه ملت هاى مسلمان بر روى مليّت خود پل زده بودند و خود را مسلمان مى دانستند.
محور نبودن عربيت به صورت يك ارزش اسلامى باقى بود حتى خلفاى راشدين بر آن پاى فشرده اند ولى امويان سلسله جنبان تفكر تفوّق عرب شدند5 و سياست آن ها بر اصل تفوق عرب بر غير عرب پايه گذارى شد, معاويه به صورت بخش نامه به همه عمّال خويش دستور داد كه براى عرب, حق تقّدم قائل شوند. اين عمل ضربه مهلكى به اسلام زد و منشاء تجزيه حكومت اسلامى به صورت حكومت هاى كوچك بود, زيرا بديهى است كه هيچ ملّتى حاضر نيست تفوق و قيمومت ملّت ديگر را بپذيرد. اسلام از آن جهت مقبول همه ملّت ها بود كه علاوه بر ساير مزايايش رنگ نژادى و قومى نداشت.6
(آجرى) در اربعين از رسول خدا(ص) نقل مى كند كه:(همانا خدا اختيار كرد مرا و اختيار كرد براى من اصحابى پس قرار داد براى من از آنها وزرائى.)7 در(استيعاب) از قول على(ع) آن وزرا چهارده نفر شمرده مى شوند:(حمزه, جعفر, ابوبكر, على, حسن, حسين, عبداللّه بن مسعود, سلمان, عماربن ياسر, حذيفه, اباذر, بلال و مصعب).8 جالب است اگر اين مجموعه را به منزله كابينه فرض كنيم(هر چند حسنين كم سن بوده اند.) در اين جمع دو نفر غير عرب ديده مى شوند: سلمان فارسى و بلال حبشى. اين دقيقاً همان عدم اولويت نژاد عرب را تأكيد مى كند در شرايطى كه زمين و زمان و زمينه اقتضاى عرب گرايى داشت حضور اين دو نفر در سطح بالاى مسئوليت معناى خاص دارد. و وقتى هم پيامبر(ص) به سلمان لقب مى دهد نمى گويد سلمان عربى بلكه مى فرمايد(سلمان محمّدى).
پيامبر(ص) به همين دو اكتفا نكرد,(صهيب بن سنان) ملقّب به(ابو يحيى), رومى بوده است, وحشى ـ كه بعد اهلى شد و به او مأموريت داده شد ـ حبشى است كه شيعه و سنى او را صحابى مى دانند. ابن هشام در سيره خويش(ابو كبشه) را فارسى و(زيدبن حارثه) را حبشى مى داند.9 كه در جنگ بدر حضور داشته اند, بعضى(ذو مخبر) را از صحابه پيامبر, كه حبشى است, شمرده اند.10 در اين ميان, نقشِ سلمان فارسى كه سلمان الخير و سلمان السلام و سلمان محمدى است, بسيار برجسته و كليدى است, وى در جنگ خندق, خندق مى سازد و در جنگ طائف منجنيق مى سازد11 و بعدها در زمان عثمان استان دار مدائن مى شود12 و اميرالمؤمنين(ع) وى را پس از مرگ تجهيز كرد و بر او نماز خواند و جعفر هم حاضر بود.
در فروغ ابديت آمده است:(مناطقِ خوش آب و هوايِ عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام به طور كلّى تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود, شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب تحت نفوذ(حبشه) قرار داشت, بعدها در اثر مجاورت با اينان سه دولت عرب به نام هاى حيره, غسان و كنده هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت نامبرده(ايران, روم و حبشه) قرار داشتند.)
جالب است كه پيامبر سلاطين هر سه قدرت را به اسلام دعوت كرد خسرو پرويز كه پيامبر او را به نام(كسرى عظيم فارس) در نامه اش ياد كرد قبول نكرد,13 ولى نجاشى سلطان حبشه اسلام آورد14 و هرقلِ عظيم روم معروف به(قيصر) اسلام آورد.15 آن چه براى ما مفيد است آن كه طبق مدارك ياد شده پيامبر به كسري§ و قيصر نوشت:(اسلم تسلم; اسلام بياور تا سالم بمانى). و در بعضى نامه هايش مى افزود:(اسلم تسلم فاجعل لك ما تحت يديك)16 و يا مى فرمود:(ان تؤمن باللّه وحده لاشريك له يبقى ملكك).17 اين جملات به آن معنا است كه اگر اسلام بياوريد به حكومت ادامه مى دهيد.
اگر عربيت در كارگزارى حكومت رسول خدا(ص) اولويت داشت چنين وعده اى به حكّام غير عرب نمى داد. اين وعده ها گوياى نفى عرب محورى در حكومت است و اين آن چيزى است كه ما در اين مبحث به دنبال آنيم. مسلمان شدن سلطان حبشه و بقاى او در حكومت با تأييد رسول خدا(ص) نشان مى دهد كه كادر غير عرب رسول خدا(ص) منحصر در بردگان حبشى مثل بلال و وحشى و ذومخبر نمى شود بلكه مَلِك حبشه هم در اين حلقه وارد است و نه تنها صهيب رومى كه برده است بلكه خود قيصر روم هم به نوعى در حكومت فراگير و جهان گيرِ رسول خدا(ص) نقش دارد.
آن چه منظور ما را بيش تر تقويت مى كند اسلام آوردن دسته جمعيِ(باذان) حاكم يمن و تمام كارمندانش كه ايرانى بودند مى باشد,18 زيرا سرزمين حاصل خيز يمن كه در جنوب مكّه قرار دارد و حكمرانان آن همواره دست نشانده شاهان ساسانى بودند19 و تمام كارمندانشان ايرانى بودند با نامه پيامبر و وعده اى كه داد مبنى بر اين كه(اگر مسلمان شوى حكومتت دوام دارد)20 با لبيك به پيامبر و مسلمان شدنشان ايرانيان زيادى به كادر حكومتى رسول خدا(ص) اضافه شد.
اين روحيه حتى در حكومت اميرالمؤمنين هم مشاهده مى شد كه فردى به نام(شنسب) را كه ايرانى و از نسل غوريان است به عنوان فرمان دار ناحيه(غور) هرات منصوب فرموده بود.21 خلفاى دوم و سوم هم سلمان را در مدائن نصب كرده بودند, كه ذكر آن رفت. همه اين ها نشان مى دهد كه نفيِ عرب محورى از ديد كتاب و سنت و سيره, مسلّم است و پيامبراكرم(ص) در عضويابى, هيچ گاه به نيروهاى عرب به عنوان يك منبع نيروى انسانيِ داراى اولويت, تكيه نكرده است.

2 ـ منابع سرزمينى

مكّه با همه اهميتش هيچ گاه براى حكومت اسلامى به يك منبع اولويت دار تبديل نشد, زيرا ارزش هاى مكه مخصوص اهل آن نيست و يك سرزمين عمومى و متعلق به همه است.
حتى پس از اين كه مكه فتح شد و پيامبر به وطَنِ اصلى خود بازگشت آن جا را پايتخت قرار نداد و به مدينه بازگشت. در تاريخ حكومت هاى اسلامى هم هيچ گاه مكّه پايتخت نشده است. علّت آن بر ما مجهول است.
آرى, مكه نه تنها پايتخت نشد بلكه با همين عمل پيامبر(ص) عملاً(هم شهرى گرى) و (هم وطن گرايى) نفى گرديد.
بسيارى از ياران اوّليه پيامبر(ص), كه مرتباً آزار مى شدند, مثلِ بلال, عمّار, صهيب, سلمان, اويس قرنى, معاذبن جبل, اباذر غفارى, مقداد, عدى بن حاتم و عبدالله بن مسعود, مكى الاصل نبودند. در ميان وزرايى كه قبلاً شمرديم, شش نفر غير مكى اند و اگر حسن و حسين(ع) را لحاظ نكنيم سهم مكّى و غير مكّى, مساوى است.
در بين هفده استان دار ده نفر آن ها اهل يمن و يك نفر از مدينه و شش نفر مكّى هستند كه يك نفر از آن ها(عتاب بن اسيد) است كه والى مكه است از طرف رسول خدا(ص)22 نه به خاطر اين كه مكّى است بلكه به خاطر بومى بودنش. پنج نفر باقى مانده كه قرشى هستند يكى(ابوسفيان) است كه به عنوان(مؤلفة قلوبهم) منصوب شد بر نجران23 نه به عنوان مكّى و سايرين هم به خاطر شايستگى و صلاحيت. و مكّى بودن هيچ دخلى نداشت.
پس بنابر آمار وزرا كه ستاد رسول خدا(ص) بودند و مطابق آمار استان داران در تشكيلات حكومتى رسول خدا(ص) برترى با عنصر مكّى نبود. در خصوص(عثمان بن طلحه بن شيبه) كه به طور موروثى كليددار كعبه بودند پيامبر او را ابقا كرد,24 ولى نه به خاطر مكّى بودنش بلكه براى ردّ امانت, زيرا اين آيه نازل شد كه:(انّ اللّه يامركم ان تؤدو الامانات الى اهلها;25 خداوند به شما امر مى كند تا امانات را به اهل آن بازگردانيد.)
حضور حجم عظيمى از يمنى ها در بين استان داران و يك نفر به نام(حذيفه) در بين وزرا حاكى از اين است كه مكه اولويت ندارد.
ب ـ مدينه(پايتخت گرايى ـ مركزگرايى)
مدينه الرسول(ص) كه قبل از هجرت(يثرب) نام داشت مركز اسلام و حكومت اسلامى و مدفن بسيارى از نيكان و پاكان است. رسول خدا(ص) اين شهر را براى مركزيت بر مكه مكرّمه هم ترجيح داد و حتى بعد از فتح مكه پايتخت را عوض نكرد.
ولى آيا مدينه اولويت دار است; يعنى اهل مدينه به خاطر اين كه در اين سرزمين و در مركز و پايتخت هستند مزيتى بر ديگران دارند. و(مركزگرايى) و(پايتخت گرايى) كه در زمان رسول خدا تحت عنوان مدينه گرايى تبلور داشت, آيا معيارى براى عضويابى در حكومت اسلامى است؟
پاسخ اين سؤال هم منفى است, زيرا در ليست وزرايى كه ديده شد تنها يك نفر مدنى است و آن,(زيادبن لبيد انصارى) است و نيروهاى يمنى كه نه مكى اند و نه مدنى آمار بالايى را در بين استان داران رسول خدا(ص) داشتند.
نيروهاى مهاجر هم كه مكى و غير مكى داخل آن ها بود پست هاى حكومتى را اشغال كرده بودند.
در يك جمع بندى بايد گفت: سرزمين, معيار نيست حتى مكه و مدينه و يمن و هيچ حاكم اسلامى نمى تواند فردى را چون هم شهرى او است يا مقيم پايتخت است يا مقيم يكى از استان هاى مهّم است(مثل يمن) اولويت دهد.

3 ـ منابع قبيله اى(قريش و…)

قريش نام قبيله اى است پدر اين قبيله(نضربن كنانه) است, اين قبيله را از آن جهت قريش نامند كه گرد حرم فراهم آمده اند.
امويان و علويان و عباسيان از قريش هستند, محمد(ص) هم قرشى است و بزرگ ترين افتخار براى يك نفر اين بوده كه شاخه اى از آن محسوب و به آن منسوب شود. با توجّه به اين كه جامعه عرب دچار دردى ريشه دار و مزمن به نام تفاخر به فاميل و خانواده و قبيله بود لذا زمينه برترى اين طائفه ممتاز فراهم بود. پيامبر كه خود قرشى بود با شناخت درد مزبور قبل از بدخيم شدن, به علاج آن پرداخت و قبل از او قرآن كريم رسماً شعوب و قبائل را مايه تعارف و شناخت يك ديگر و نه سرمايه تفاخر مى داند:(جعلناكم شعوباً و قبائل لتعارفوا)26.
رسول خدا(ص) وقتى مكّه را فتح كرد براى پيش گيرى از بيمارى قريش گرايى با قدرت مى فرمايد:(ايها الناس انّ اللّه قد اذهب عنكم نخوة الجاهليه و تفاخروها بآبائها الاوانكم من آدم و آدم من طين اِلاّ خير عباداللّه عبدا تقاه)27.
در جاى ديگر مى فرمايد:(اشراف امّتى حَمَلةالقرآن و اصحاب الليل28; اشرافِ قوم من, حاملانِ قرآن و شب زنده داران هستند). و يا آن جا كه با كشتگان آن ها من جمله ابوجهل و عتبه و شيبه و اميّه كه در چاه بودند صحبت مى كند, مى فرمايد:(ديگران مرا تصديق كردند…, ديگران مرا جاى دادند, ديگران مرا كمك كردند).29 اين ديگران چه كسانى هستند كه اين همه در كلام رسول خدا(ص) تكرار مى شود; يعنى غير قريش كه تركيبى از مهاجر و انصار و مكّى و غير مكّى اند. معلوم مى شود اكثر قريش مانع راه بودند كه پيامبر اين گونه با چاه سخن مى گويد. البته بعضى از قريش, پيامبر(ص) را هم كمك كرده اند قبلاً خوانديم كه از هفده استان دار, شش نفرشان قرشى بوده اند و هم چنين در ميان وزراى آن حضرت, هشت نفر از قريش هستند: پنج نفر از بنى هاشم و سه نفر ديگر يعنى ابوبكر, عمر و مصعب از قريش هستند. قريشى ها در بين قضات و نيز در همه اركان حكومتى حضور داشته اند, ولى نه به خاطر قرشى بودن بلكه ملاحظات ديگرى در نظر بوده است.
البته روايتى از رسول خدا(ص) نقل شده كه مى فرمايد:(قدموّا قريشا ولاتقدمواها و تعلموا من قريش ولا تعلّموها ولولا ان تبطر قريش لاخبرتها مالخيارها عنداللّه تعالى)30 و در نقلى ديگر از اميرالمؤمنين(ع) آمده است:(قدموا قريشا ولاتقدّموها ولولا ان تبطّر قريش لاخبرتها بمالها عنداللّه تعالى)31 و در نقل سوم دارد كه(قدمواّ قريشا ولا تقدموها و تعلموا منها ولا تعلموها)32.
اين روايات از طريق اهل سنت است و به قول(مناوى) در شرح جامع صغير بعضى براى تقديم قول شافعى بر غير شافعى به اين روايات استناد كرده اند,33 زيرا شافعى نسب به(مطّلب) فرزند هاشم مى رساند و جالب است كه خيلى از فقهاى ما, در اين كه مطلبى را در احكام بنى هاشم وارد كنند ترديد دارند.
در كتاب(ذكري§) آمده است كه برخى از فقها مثل شيخ مفيد و شيخ صدوق و پدرش و غيرهم در بحث نماز ميّت براى اين كه اولويتى به هاشمى بدهند راهى ندارند جز اين كه به چنين رواياتى استناد كنند, در حالى كه در روايات ما اثرى از آن ها مشاهده نمى شود.34
ما مى گوييم اولاّ: اين روايات از حيث سند معتبر نيست, زيرا از طريق شيعه اثرى از آن نيست.
ثانياً: از همان طريق اهل سنّت هم اگر قبول كنيم اين روايات به مقدّم داشتن(حذيفه يمانى) غيرقرشى توسط پيامبراكرم(ص) در يك نماز, نقض مى شود; در حالى كه پشت سرش قرشى ها بودند; يعنى پيامبر او را امام قرشى ها كرد و بر آن ها مقدّم داشت. لذا بعضى مثل(عياض) با شتاب در حل اين تناقض به اين توجيه روى آورده اند كه مراد از تقديم قريش بر غير قريش تقدم در خلافت و حكومت است نه تقديم در نماز جماعت يا ميّت!35
ثالثاً: اگر قريش بايد مقدم شود فقط بنى هاشم مراد است كه ما اين را قبول داريم, چرا كه قريش رسول خدا(ص) را آزار دادند و اخراج كردند و با او جنگيدند و چگونه است كه مقدّم شوند و معلّم همگان شوند و كسى معلّم آن ها نشود!؟
رابعاً: از همه كه بگذريـم دلالت آن, مقابـل فرمايـش رسول خدا(ص) اسـت كه فرمود: (لاحسب لقرشى ولاعربى الاّ بالتواضع). و نيز با آيه سيزدهم سوره حجرات و خطبه پيامبر(ص) در مكه ـ كه به همه آن ها اشاره رفت ـ تعارض دارد.
در مجموع اين قبيل روايات عاجزند از اثبات تقدّم قريش مگر در بنى هاشم و آن چه در بحث حيض در جوامع فقهى ما آمده است كه زنان قرشيه ده سال ديرتر به يائسگى مى رسند36 امرى تعبدى يا تكوينى است و بعيد است كسى آن را امتيازى براى قريش حساب كند, زيرا در اين صورت بايد براى(نبطيه) هم امتياز قائل شود كه در روايات هم دوشِ قرشيه است. شيخ مفيد در كتاب(مقنعه) مى گويد:(قد روى ان القرشية من النساء والنبطيه تريان الدم الى ستّين سنه)37. و در نبطيه اصولاً ترديد هست كه عرب مستعجم هستند يا عجم مستعرب.38 هرچند از ابن عباس نقل شده است كه:(نحن معاشر قريش حيّ من النبط).39 ولى وضوحى ندارد و در نهايت اين كه در زمان ما شناخته شده نيستند و قرشيه هم جز بنى هاشم در زمان حال شناخته شده نيست, هرچند صاحب جواهر از قبيله معروف به قريش در زمان ما نام مى برد40 كه براى ما شناخته شده نيست.
لذا راهى براى برترى قريش وجود ندارد نه آن روايات اهل سنت و نه اين مسئله يائسگى قرشيه و نه امورى از اين قبيل قادر به اولويت دادن به قريش نيستند و قريش گرايى به حكم كتاب و سنّت مطلوب نيست.
اما آن چه در بحث ما مفيد است اين كه(قبيله گرايى) كه در خصوص رسول خدا(ص) به شكل(قريش گرايى) تبلور داشت, يك معيار منفى است; يعنى حاكم يا مدير اسلامى در عضويابى نمى تواند به قبيله خويش به عنوان يك منبع اولويت دار بنگرد. البته تشخيص قبيله در صدر اسلام بسيار آسان مى نمود, زيرا نظام قبائلى حاكم آن چنان دقيق بودكه به قول قرآن يك عامل شناسايى و تعارف, قبايل بودند41 و هر كس را به قبيله اش مى شناختند و از امام صادق(ع) آموختيم كه قبايل, كسانى اند كه منسوب به آبا هستند42 كه در زبان ما چنين نسبتى را در يك خاندان يا دودمان مى توان يافت يا آن چه كه به(آل) معروف است; شبيه آن چه در كشورهاى خليج فارس متعارف و متداول است مانند آل سعود, آل نهيان, آل صباح و… هر چند طبق فرهنگ قرآن, آل ابراهيم و آل عمران معنايى اعم دارد, زيرا(آل ابراهيم) به بنى اسحاق و بنى اسماعيل تقسيم مى شود كه اوّلى يهود و دوّمى عرب را مى سازد.43 پس(آل) حتى معنايى فوق نژاد مى يابد, اما آن چه در زمان ما از آل فهميده مى شود معنايى بسيار محدودتر است و شايد بهترين ترجمان آن(خاندان) يا(دودمان) باشد وگرنه مصداقى براى قبيله نخواهيم يافت. بر اين
اساس وقتى قريش گرايى و قبيله گرايى در زمان رسول خدا(ص) مطرود شد معيارى كه متناسب با همه زمان ها به دست مى آيد(عدم دودمان گرايى) و (عدم خاندان گرايى) است; به عبارت ديگر, دودمان و خاندان هيچ اولويتى به عنوان نيروى انسانى ندارند.

4 ـ منابع ارزشى

الف ـ مهاجرين
مراد از مهاجرين نيروهاى فداكارى هستند كه در صدر اسلام با پيامبراكرم(ص) و يا بدون ايشان از مكه به مدينه يا به شعب ابى طالب يا به حبشه مهاجرت كردند و خود و فعلشان در قرآن كريم ممدوح شمرده شده اند. در ارزش هجرت همين بس كه اميرالمؤمنين(ع) در نامه هاى متعدد به معاويه و ديگران,(هجرت) را از ارزش هاى اصلى خويش, ذكر مى كند, مثلاً مى فرمايد:(سبقت الى الايمان والهجره)44, يا مى فرمايد:(ليس المهاجر كالطليق)45. بخش عظيمى از كادر رسول خدا(ص) بلكه حواريون و ربيّون او را مهاجرين تشكيل مى دادند. در جنگ بدر ـ طبق آمارى كه ابن هشام مى دهد ـ 87 نفر از مهاجرين بوده اند.46 قبل از جنگ بدر هم مراحل شناسايى و اطلاعات عمليات را مهاجرين انجام مى دادند, چون انصار فقط پيمان حفاظت از پيامبر(ص) را در داخل مدينه داشتند نه خارج آن.47 بيش ترِ مسئوليتى كه از طرف پيامبر با عنوان مكى يا قريشى يا بنى هاشم يا ذى القربي§ مسئوليت گرفتند هجرت هم كرده اند, مگر مؤلفه قلوبهم كه بعد از فتح مكه, اسلام آوردند و يا برخى مثل عباس عموى پيامبر(ص) كه عذر از هجرت داشت. لذا هجرت هم از لحاظ قرآن و هم از نظر رسول خدا(ص) يك ارزش و يك اولويت قطعى است; يعنى مهاجرين در عضويابى داراى اولويت هستند.
امّا در اين خصوص كه عنوان مهاجر اكنون چه مصداقى دارد. بين مفسران و فقها اختلاف است و دو قول وجود دارد: قول اول: انقطاع هجرت بعد از فتح مكه و قول دوم: اتصال هجرت و تداوم آن تا مادامى كه كفر باقى است48. دليل قول اول اين سخنِ پيامبر(ص) است كه فرمود:(لاهجرة بعد الفتح) و اين كه بعد از فتح مكه از دارالكفر تبديل به دارالايمان شده است و آمدن از مكه به مدينه معناى هجرت ندارد.49 دليل دسته دوم آن است كه مراد, هجرت از دارالكفر به دارالايمان است نه فقط از مكّه به مدينه. صاحب جواهر ادعاى لاخلاف مى كند.50
ما مى گوييم هجرت از قبيل حقيقت و مجاز نيست كه از مكه به مدينه را حقيقى و باقى را مجازى بدانيم كما اين كه صاحب جواهر چنين تصور كرده است, بلكه هجرت يك معناى كلى و جامع است به معناى دورى از بدى ها به سمت خوبى ها و داراى مصاديقى است, مصداق بارز آن, همان هجرت از مكه به مدينه است ولى تنها مصداق نيست, هم چنان كه در روايتى آمده است:(المهاجر من هجر نفسه)51 و يكى از گناهان كبيره را(تعرّب بعد الهجره) مى دانند كه شايد عبارت آخرى از ارتداد و مصاديقى كه صاحب(تذكره) و محقق كركى و ديگران آوردند و شهيد هم در(روضه) به آن اشاره دارد52 كه يكى از آن ها را ما در معيار(شهرنشين گرايى) اشاره كرديم. و لذا هر نوع دورى از گناه و جهل و آمدن به سمت تعالى و تمدن مى تواند بدون مسامحه و مجاز, هجرت تلقى شود. مگر نه اين كه ما هجرت از مكه به حبشه را هم هجرت مى دانيم. آيا اين جا از دارالكفر به دارالايمان است يا اين كه از دارالكفر به دارالكفر؟ لذا هجرت از همان زمان رسول خدا(ص) هم مصداقى غير از هجرت مكه به مدينه داشته است كما اين كه شعب ابى طالب هم همين معنا را دارد.
به طور كلى هجرت يك ارزش است كه بزرگان به رخ ديگران مى كشيدند, امام سجاد(ع) در خطبه معروف خود در شام به افتخارات پدران خويش كه اشاره مى كند مى فرمايد:(وهاجر الهجرتين).53 در نماز جماعت هم تقدم با كسانى است كه زودتر هجرت كرده اند; مگر نماز جماعت فقط مخصوص صدر اسلام است كه(اقدم هجرة) ملاك تقدم تنها آن زمان باشد, نماز جماعت هميشگى است پس تقدم(اقدم هجرة) هم هميشگى است.
ييكى از مصاديق اصلى آن انسان هاى مجاهد و مبارزى هستند كه سابقه مبارزاتى و پيشينه روشنى در مبارزه با طاغوت ها و دشمنان دين داشته باشند, انسان هاى فداكار و انقلابى كه زودتر از ديگران پا به ميدان نهاده اند و از بيت و بيتوته خارج شده اند:(و من يخرج من بيته مهاجراً الى اللّه ورسولهِ ثم يدركه الموت فقد وقع اجره على اللّه)54, (ياعبادى الذين آمنوا انّ ارضى واسعه فاياى فاعبدون)55, و آن جمله رسول خدا(ص) كه گفتيم فرار از يك زمين به زمين ديگر را ولو به يك وجب, هجرت مى داند و صاحب آن را هم نشين ابراهيم(س) و محمد(ص) و….
بنابراين معيارِ(مهاجرگرايى) در عضويابيِ رسول خدا(ص) يك اصل مسلّم مبتنى بر گمان و عقل بود و به آن عمل كرد. آمار دقيقِ كارگزارانِ پيامبر(ص) اين را نشان مى دهد. ما هم بايد(مبارزگرايى) و(ايثارگرى) و(ايثارگرايى) را معيار بدانيم; يعنى هركس تلاش و مجاهدت بيش ترى داشته و جان بازى كرده و پا و نخاع داده است را اولويت بدهيم. پس(سابقه مبارزاتى در راه اسلام) معيار است و(السابقون الاولون) در اين زمينه پيش تاز و مقدّم هستند. شايد نام(مجاهدگرايى) مناسب تر باشد. بنابراين(مهاجرگرايى) با هر مصداقى در هر زمين و زمانى معيارِ مثبت در عضويابى است.
ب ـ انصار
انصار نيز مثل مهاجرين از منابع اصلى تغذيه كننده نيروى انسانى پيامبر بوده اند و اولويت داشته اند و لقب انصار را قرآن به آن ها داده است.
در كشاف و غيره مذكور است كه رسول خدا(ص) بين آن ها و مهاجرين چگونه تعادل در ارزش برقرار مى كند. بعضى انصار بر قريش خود را برتر مى دانستند رسول خدا(ص) فرمود: اى انصاريان, مگرنه آن كه شما ذليل بوديد و خداى تعالى شما را به واسطه من عزيز و ارجمند ساخت؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. سپس فرمود: مگر نه شما گمراه بوديد حق سبحانه به سبب من شما را هدايت كرد؟ گفتند: بلى يا رسول اللّه. بعد از آن فرمود: چرا جواب مرا نمى دهيد؟ گفتند: چه بگوييم يا رسول اللّه؟ فرمود: در جواب من بگوييد مگر نه آن كه قومت تو را اخراج كردند و ما تو را جاى داديم و در پناه خود آورديم؟ مگر نه قومت تكذيب تو را نمودند, پس ما تو را تصديق كرديم؟ نه تو را مخذول ساختند پس ما تو را نصرت داديم؟ و بر همين طريق حضرت رسالت شمارش صفات جميله ايشان مى نمود تا آن كه همه به زانو در آمدند و گفتند: يا رسول اللّه تن و جان ما فداى تو باد.56
ييعنى آن حضرت با يك بيان زيبا و شيوا و عادلانه در محضر مهاجر و انصار به طور تلويحى ارزش هاى طرفين را گفت و آن ها را مثل دو بال براى خود قلمداد كرد. يا موقع كلنگ زدن در خندق اين شعار را مى داد كه:(اللهم اغفر الانصار والمهاجره)57.
بحث درباره(نصرت) است كه حد اعلاى آن ايثار است نصرت آن قدر ارزش مند است كه هر كس لقب(انصارى) را مثل يك نشان بر دوش مى كشيد و بدان افتخار مى كرد. انصارى ها به همين صورت در تاريخ به صورت لسان صدق در آخرين مانده اند. جابربن عبداللّه انصارى, ابوايوب انصارى, جناده انصارى, ابودجانه انصارى و غيرهم يعنى همان ارزش كه بنى هاشم و سادات دارند كه به وسيله پيش وند سيّد خود را ممتاز مى كنند اينها با پسوند انصارى چنين كارى مى كنند.
انصارى ها در جنگ بدر, فتح مكه و ديگر نبردهاى پيامبر(ص) نيز حضور چشم گيرى داشتند و تعدادشان از مهاجران هم بيش تر بود.58
ج ـ تابعين
خداوند مى فرمايد:(والسابقون الاولون من المهاجرين والانصار والذين اتبعوهم باحسان رضى اللّه عنهم و رضوا عنه)59 در اين آيه به سه دسته از ياران رسول خدا(ص) كه مورد رضايت خداوند بوده اند اشاره مى شود كه عبارت اند از: مهاجرين, انصار و تابعين. در مورد تابعين دو نظر است: يكى اين كه پيامبر را درك نكردند و بعداً آمدند و معصومين ديگر را يارى كردند و يا اين كه تابع سابقين شدند(از مهاجرين و انصار) با احسان و ايمان و اطاعت.60 تابعين طبق برداشت دوم كسانى هستند كه يا مهاجرند يا انصار منتها دير به اين قافله نور پيوسته اند و جزء(السابقون الاولون من المهاجرين والانصار) نيستند ولى جزء لاحقين هستند, به هر حال آمده اند و خداوند هم اعلام رضايت از آن ها مى كند: (رضى اللّه عنهم و رضوا عنه).
د ـ مجاهدين
جهاد نوعاً قرين مهاجر و انصار است چه بسا بگوييم آن چه به مهاجر و انصار و تابعين ارزش مى دهد همين جهاد آن ها است, قرآن مى فرمايد:(إنَّ الذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا باموالهم و انفسهم فى سبيل اللّه والذين آووا ونصروا اولئك بعضهم اولياء بعض)61, يا مى فرمايد:(والذين آمنوا و هاجروا و جاهدوا فى سبيل اللّه والذين اووا و نصروا اولئك هم المؤمنون حقا لهم مغفرة و رزق كريم)62; يعنى هجرت و نصرت ضلع سومى دارد به نام جهاد و در نتيجه مى شوند(مؤمنون حقا), (رضى اللّه عنهم و رضو عنه), (لهم مغفرة و رزق كريم) و قرآن صريحاً مى فرمايد:(فضل اللّه المجاهدين على القاعدين اجراً عظيما)63.
در يك جمع بندى بايد گفت كه چهار عنوانِ (مهاجرين, انصار, تابعين, مجاهدين) كه يك منبع و مجموعه ارزشى را تصوير مى كنند و مى توان آنان را(ايثارگران) ناميد, رسول خدا(ص) به نص قرآن كريم به آن ها اهميت و اولويت مى داد. بنابراين(ايثارگرى) معيار ديگرى براى عضويابى است. حكومت اسلامى نيروهاى خويش را بايد از اين چهار منبع سرشار و عظيم برگيرد. و اگر جنگ نبود, ايثارگران و مهاجران و انصار و تابعين كسانى خواهند شد كه بيش ترين سوابق مبارزاتى و فداكارى و دل سوزى و از خودگذشتگى و تحمل رنج و مرارت را براى اسلام و حكومت اسلامى داشته اند.

5ـ منابع بومى

قال اللّه تبارك و تعالى:(وما ارسلنا من رسول الاّ بلسان قومه)64, (هوالذى بعث فى الاميين رسولاً منهم)65, (لقد منَّ اللّه على المؤمنين اذ بعث فيهم)66, (كما ارسلنا فيكم رسولاً منكم)67. رسول خدا(ص) عربى, قرشى, مكى, مدنى و بومى بود و خداوند در آيات چهارگانه به اين نكته اشاره مى كند. نيروهاى بوميِ شايسته به خاطر سنخيّت و نيز شناخت و رگ و ريشه معلوم و مشخص , موفق ترند و لذا اولويت دارند.68 عتاب بن اسيد, اهل مكه است و والى همان جا شد69, نصب خاندان(باذان) در يمن70, عدى بن حاتم در قبيله خود, طيّ71, قيس بن مالك در هَمْدان72, عين فروه در مراء73, مالك بن عوف, آتش افروز جنگ حنين, مردِ سرسختِ قبيله بنى سعد توسط پيامبر سرپرست قبيله نصر وسلمه شد74, نصب معاذبن جبلِ يمنى به عنوان قاضى يمن75, نصب يك جوان ثقفى در ثقيف76, نامه پيامبر به هوذه بن على حنفى زمام دار يمامه كه فرمود: اسلام بياور تا در امان باشى و قدرت و سلطنت تو باقى بماند77, نامه به حارث حاكم غسان با همين مضمون78 و نامه هايى از همين دست به سلطان حبشه, قيصر روم و كسراى ايران, حاكى از يك نوع اولويت دهى به نيروهاى بومى است كه اگر اسلام آوردند طبق و
عده بر منطقه و نقطه خويش حكومت مى كردند. در فتح مكه ابوسفيان مكى در مكه مسئوليت مى گيرد تا(مؤلفة قلوبهم) را در منزلش جمع كند79, عثمان بن طلحه مكى را در كليددارى كعبه ابقا مى كند80, اميرالمؤمنين هم قثم بن عباس مكى را عامل مكه قرار داد81 و سهل بن حنيف انصارى را كه مدنى بود عامل خود در مدينه قرار داد.82 در نقاط ديگر, حضرت كنترل آن چنانى نداشت, شام كه در اختيار معاويه بود, بلاد عراق هم نوعاً به اشاره معاويه مست مى شدند والاّ شامل نصب عناصر بومى با همان حجم زمان رسول خدا(ص) در زمان اميرالمؤمنين هم مى شديم. البته قبلاً اشاره كرديم كه شنسب كه ايرانى و اهل غور هرات بود از طرف آن حضرت بر منطقه خويش حاكم شد83 استقصاى بيش تر ما را به اولويت نيروهاى بومى در سيره پيامبراكرم(ص) و اميرالمؤمنين(ع) بيش تر راهنمايى مى كند.
پيامبران هم نوعاً از طرف خداى تبارك و تعالى بر مناطق خويش مبعوث و منصوب مى شدند: در سوره هاى هود و اعراف مرتباً با اين جمله رو به رو مى شويم كه:(الى عاد اخاهم هودا), (الى ثمود اخاهم صالح), (الى مدين اخاهم شعيبا), (ولقد ارسلنا نوحاً الى قومه), (لقد ارسلنا موسى بآياتنا الى قومه ان اخرج قومك من الظلمات الى النور) و آياتى ديگر از اين قبيل كه ما را كمك مى كند در جهت اتخاذ يك معيار مناسب در عضويابى كه همان(بومى گرايى) باشد. يعنى نيروهاى بومى نسبت به نيروهاى غير بومى, اولى و احق هستند, مگر اين كه نكته خاص مثل مسائل امنيتى در ميان باشد, و گرنه اصلِ بومى گرايى در عضويابى اصلى عقلى, عرفى و شرعى است.

6ـ مؤلفة قلوبهم

در آيه 60 سوره توبه(مؤلفة قلوبهم) به عنوان يكى از مصرف هاى زكات نام برده شده اند صاحب شرايع مى گويد:(المولفة قلوبهم هم الكفار الذين يتمالون الى الجهاد)84 صاحب جواهر اقوال مختلفى را در تعريف مؤلفة قلوبهم از اصحاب نقل مى كند و در پايان نظر خودش را به عنوان تحقيق بعد از مطالعه كامل در كلمات اصحاب و اخبار و اجماع و نفى خلاف چنين اين گونه اعلام مى دارد:(ان المؤلفة قلوبهم عام للكافرين الذين يراد الفتهم للجهاد او الاسلام والمسلمين الضعفاء العقائد لا انهم خاصّون باحد القسمين)85.
اختلاف بين فقها بر سر اين است كه(مؤلفة قلوبهم) چه كسانى هستند؟ بعضى فقط كفار را مصداق مى دانند عده اى كفّار را براى استمالت آن ها به جهاد و برخى كفار را براى استمالت آن ها به اسلام. گروهى هم مسلمانان ضعيف العقيده را براى بقاء شان در اسلام از مصاديق اين عنوان مى دانند. خلاصه(مؤلفة قلوبهم) دو دسته اند: دسته اى كه بايد جذب شوند و دسته اى كه بايد دفع نشوند; به عبارت بهتر, يك تيره بايد بيايند و يك تيره بايد نروند. تيره اوّل كفارند يا براى جهاد, خواه مسلمانان شوند يا نه و يا براى مسلمان شدن و تيره دوم ضعيف العقيده ها هستند براى اين كه باقى بمانند, لذا از زكات بودجه اى براى اين منظور در نظر گرفته شده است.
امام باقر(ع) در صحيح زراره مى فرمايند:(مؤلفة قلوبهم) قومى هستند كه خداى واحد را عبادت مى كنند و شهادت(لا اله الا اللّه و محمّد رسول اللّه) سر مى دهند ولى به بعضى از جنبه هاى وحى شك دارند. خداوند به پيامبرش فرمان داد كه با پول و هديه دل آن ها را به دست آورد تا اسلام آن ها محكم شود. رسول خدا(ص) در جنگ حنين با رؤساى قريش و مضر مانند ابوسفيان و غيره چنين كرد. انصار ناراحت شدند, خدمت رسول خدا(ص) آمدند و گفتند: اگر اجازه دهى كلامى داريم و آن اين كه اگر اين اموال كه به اينان دادى دستور خدا است, تسليم هستيم و اگر دستور توست راضى نيستيم. خداوند به خاطر اين اعتراض نور آن ها را بُرد و براى(مؤلفة قلوبهم) سهمى از زكات قرار داد.86
(مؤلفة قلوبهم) مانند(مهاجرين) يك عنوان عام است كه داراى مصاديقى است, مصداق بارز آن ابوسفيان و عيينه و ديگران است كه در صدر اسلام بودند.87
در زمان هاى ديگر مصاديق ديگرى دارد و دليل بر اين مسئله اطلاق ادله امت كه(مؤلفه قلوبهم) را مقيد و منحصر به زمانى و زمينى خاص نكرده است و اين ادله از حيث ديگرى هم اطلاق دارد كه مقيّد به جهاد نيست, يعنى براى غير جهاد هم مى توان آن ها را تأليف كرد; مثلاً براى عضويت در حكومت و استفاده از تخصّص آن ها صاحب جواهر هم مقيد به جهاد نمى داند ما مى خواهيم حرف ديگرى هم بزنيم و آن اين كه تاليف قلوب منحصر به پرداخت زكات نيست, زيرا تعليق حكم بر وصف, مشعر به عليّت است; يعنى علّت پرداخت زكات تأليف قلوب است يعنى تأليفِ قلوب اصل است و پرداخت زكاتِ واجب يكى از راه هاى تأليف قلوب است, بنابراين راه هاى ديگرى هم وجود دارد كه او تأليف و تشويق شود; مثلاً ما به او پست و مقام بدهيم تا براى اهداف بلند اسلام استمالت شود.88
لذا آن چه ما به آن رسيده ايم دو وجه است: عضويت در سازمان حكومت اسلامى هم مى تواند مايه تأليف قلوب باشد و هم اين كه هدف از تأليف قلوب باشد; به اين معنا كه شما فرد لايقى را با پول تشويق كنيد كه عضو اداره اسلام شود و يا او را عضو اداره اسلام كنيد تا تأليف قلوب شود, ما هر دو را از اطلاق ادله و از اعتبار وصف العينى تعليق حكم بر وصف, متوجه مى شويم.
بر اين اساس, مؤلفه قلوبهم به يك منبع خوب انسانى براى حكومت اسلامى تبديل مى شوند به اين معنا كه حكومت اسلامى براى تقويت پايه هاى مردمى و تحكيم ريشه حكومت در دل جامعه اسلامى نبايد از اين نيروى عظيم كه طبق فرموده امام صادق و باقر(ع) بيش تر مردم را تشكيل مى دهند و در همه زمان ها هم هستند:(يكون ذلك فى كل زمان)89 غفلت شود. البته منظور ما در نظر گرفتن سهميه اى در كادر حكومتى غير كليدى براى آنان بدون هيچ اولويتى است; يعنى(مؤلفة قلوبهم) مثل مهاجر و انصار و بنى هاشم نيستند كه در عضويابى اولويتى داشته باشند, ولى غفلت از آن ها هم درست نيست. پيامبراكرم(ص) براى تأليف قلوب به پرداخت زكات اكتفا نفرمود بلكه مسئوليت هم مى داد; نمونه اش ابوسفيان بود كه بلافاصله فرماندهى دو هزار نفر از قريش را در يك عمليات نظامى بر عهده گرفت90, و عمروعاص كه در(ذات السلاسل) فرمانده شد91, ابوسفيان بت پرست حتى مأموريت بت شكنى بت هاى طائف را پيدا كرد, جالب است كه او بت ها را شكست و از خرابه هاى آن هيزم درست كرد و فروخت و قرض هاى عده اى را پرداخت92, وحشى هم پس از اين كه اهلى شد مأموريت جنگى گرفت93, معاويه هم جزء كاتبان رسول
خدا(ص) شد.94

7ـ منابع دينى

منظور, مسلمين, يهود, نصارى, مجوس و به طور كلى اقليت هاى دينى اند كه به هر حال منابعى از نيروهاى انسانى را تحت عناوين دينى تشكيل مى دهند. در اين درنگ و توقف نداريم كه(اسلام گرايى) يك اولويت قطعى و صد درصد است و غير اسلام هم ولو ميلى به اسلام و جهاد نداشته باشند و مؤلفه قلوبهم نباشند سهميه اى خواهند داشت.
رسول خدا(ص) گاهى با آن ها پيمان مى بست مثل(بنى نضير) يا(بنى قريظه) كه يهود بودند تا از نيروهاى آن ها عليه كفار استفاده كند و يا درخواست نماينده اى از آنان مى كرد:(قل تعالوا الى كلمه…)95 يعنى نمايندگان آن ها را مى خواند با آن ها پيمان مى بست ولى هيچ وقت به آن ها فرصت فرادستى نمى داد.
اسلام به همه كفار و اهل كتاب, بدبين نيست بلكه با آن ها كه ميل به سلطه دارند سر ناسازگارى دارد, اما استفاده از اهل جزيه آن هم به شكل(بطانه) بلكه به شكل نيروهاى كارگزار و متخصص به شكلى كه حكومت اسلامى حالتِ تسلط و نظارت را از دست ندهد منعى ندارد. سيره رسول خدا(ص) همين گونه بود, در تاريخ مى خوانيم كه: فرمان روايِ مسيحى شهر(ايله) به نام(يوحنابن رويه) در حالى كه صليب طلا به سينه انداخته بود و از مقر فرمان روايى خود به سرزمين تبوك آمده بود هديه اى به رسول خدا(ص) داد و هديه اى هم از آن بزرگ وار گرفت و حاضر شد بر آيينِ مسيح بماند و جزيه بدهد, پيامبر با او پيمان بست كه مسيحى بماند و به او مأموريت داد كه از مسلمانان كه از ايله مى گذرند پذيرايى كند.96
اصولاً فرمان روايانى كه در مرزهاى سوريه و حجاز زندگى مى كردند در ميان قوم و قبيله و منطقه زندگى خود, نفوذ كلمه داشتند و همگى مسيحى بودند و چون احتمال داشت كه روزى سپاه روم از نيروهاى محلّى آنان استفاده كند. پيامبر(ص) با همه آن ها پيمان عدم تعرض بست.97 يا(اكيدر) فرمان رواى مسيحيِ(دومةالجندل) حضور پيامبر رسيد و از قبول اسلام امتناع ورزيد ولى حاضر شد باج گذارِ مسلمانان باشد.98 جالب است كه(يوحنا) و(اكيدر) مسيحى مى مانند ولى كارگزار و باج گذار پيامبر مى شوند; يعنى مى توان و جايز است از نيروهاى اهل كتاب استفاده كرد فقط به اين شرط كه نظارت و تسلط را در دست نگيرند, زيرا با اصل مسلّمِ(لن يجعل اللّه للكافرين على المؤمنين سبيلا) و(يعطواالجزيه عن يد وهم صاغرون) منافات دارد.
پس(اسلام گرايى) اولويت است ولى استفاده از غير مسلمين جايز است به شرط عدم سلطه و بدون هيچ اولويتى.

8ـ منابع عقيدتى

مراد, دارالاسلام و دارالكفر است. (دارالاسلام جايى است كه اسلام در آن جا حاكم است و دارالكفر يا دارالشرك آن جا كه كفر و شرك حاكم است), مثل مكه و مدينه قبل از فتح مكه كه مكه مصداق دارالكفر بود و مدينه دارالايمان و دارالاسلام. البته اكنون شرايط فرق مى كند بعضى كشورهاى اسلامى مثل تركيه هرچند حكومت آن ها لائيك است, اما آن جا را نمى توان دارالكفر حساب كرد. پس دارالكفر جايى است كه مسلمين يا در آن جا حاكم نيستند يا در اقليت اند. مسلماً دارالكفرى كه در صدر اسلام مطرح بوده با توجه به اين كه اسلام هنوز توسعه نداشت, كشورها و مناطقى بودند كه اسلام هنوز وارد آن جا نشده بود.
اكنون بحث در اين است كه آيا از نيروهاى مسلمان مقيم دارالكفر مى توان در حكومت اسلامى دعوت و استفاده كرد؟ به عبارت بهتر آيا نيروهايِ مسلمان دارالكفر منبعى مناسب براى عضويابى جهت تشكيلات حكومت اسلامى محسوب مى شوند يا نه؟
قرآن مى فرمايد:(الذين آمنوا ولم يهاجروا ما لكم من ولايتهم من شىء حتى يهاجروا)99, بعضى مصداق اين آيه را عباس عموى پيامبر مى دانند كه هجرت نكرد ولى رسول خدا(ص) او را در همان دارالكفر مأموريت جاسوسى قريش داد و گزارش به پيامبر مى داد و حتى در جنگ بدر شركت كرد و اسير شد و پيامبر به رَزمندگانش سفارش كرده بود كه او را ضربه نزنند و سالم بدارند و سرانجام اسير شد.100
به هر حال اولويت با دارالاسلام است و در صورت عدم كفايت بايد سراغ نيروهاى مسلمان دارالكفر رفت كه از داستان عباس و نظاير آن جواز آن را يافتيم. بنابراين نيروهاى مسلمان كه در دارالكفر اقامت و يا تحصيل كرده اند و مدتى به هر دليل مانده اند, استفاده از آن ها جايز است, اما هيچ اولويتى بر نيروهاى دارالاسلام ندارند, بلكه اولويت از آن نيروهاى دارالاسلام است, زيرا مقيم هاى دارالكفر چه بسا از فرهنگ آن جا تأثير گرفته اند و ممكن است تأثيرات منفى هم داشته باشند.

پى نوشت ها:

1. حسن ستارى, مديريت منابع انسانى, ص91.
2.حجرات(49) آيه13.
3. بحارالانوار, ج76, ص350.
4. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ص288 ـ 289.
5. همان, ص406.
6. همان, ص412.
7. تراتيب الاداريه, ج1, ص17.
8. همان, ج1, ص17.
9. سيره ابن هشام, ج2, ص333.
10. صحاح سته.
11. فروغ ابديت, ص360 و 126.
12. شيخ عباس قمى, منتهى الآمال.
13. بحارالانوار, ج20, ص389; طبقات كبري§, ج1, ص260; تاريخ طبرى, ج2, ص295; كامل ابن اثير, ج2, ص81; فروغ ابديت, ج2, ص218.
14. سيره حلبى, ج3, ص279; طبقات كبري§, ج1, ص259; فروغ ابديت, ج2, ص229.
15. طبقات كبري§, ج1, ص259; سيره حلبى, ج2, ص277; بحارالانوار, ج20, ص379.
16. همان, ج2, ص235.
17. همان, ج2, ص222.
18. فروغ ابديت, ج2, ص222
19. همان, ص220.
20. همان, ص222.
21. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران, ج2, ص393.
22. جعفر سبحانى, فروغ ابديت, ص352.
23. اسد الغابه.
24. فروغ ابديت, ص338.
25. نساء(4) آيه58.
26. حجرات(49) آيه13.
27. جعفر سبحانى, همان, ج2, ص472 ـ 473.
28. بحارالانوار.
29. فروغ ابديت, ص512; سيره ابن هشام, ج1, ص639; صحيح بخارى, ص98; بحارالانوار, ج19, ص346.
30. حدائق, ج10, ص396; سيوطى, جامع صغير, ج2, ص85.
31. همان.
32. همان و كنزالعمّال, ج6, ص195.
33. سيوطى, شرح جامع صغير, ج4, ص512 به نقل از حدائق, ج10, ص395.
34. حدائق, ج1, ص395; جواهر, ج13, ص353.
35. حدائق, ج10, ص395; سيوطى, شرح جامع(مناوى), ج4, ص512.
36. جواهرالكلام, ج3, ص161.
37. وسائل الشيعه, باب31 من ابواب الحيض, ح9.
38. جواهرالكلام, ج3, ص161.
39 و 40. همان.
41. حجرات(49) آيه13.
42. منهج الصادقين, ج8, ص429.
43. وسائل الشيعه, ج4, باب39; جواهرالكلام, ج21, ص215 ـ 216.
44. نهج البلاغه, خ56, ص146(فيض الاسلام).
45. همان, نامه17, ص864.
46. سيره ابن هشام, ج2, ص363.
47. فروغ ابديت, ج1, ص480.
48. جواهرالكلام, ج21, ص26(مانند علامه و شهيد اول و ثانى).
49. همان, ج13, ص363; منهج الصادقين, ج4, ص217.
50. همان, ج21, ص26.
51. بحارالانوار, ج11, ص28; ج67, ص302; ج67, ص358.
52. شهيد ثانى, روضه البهيه, كتاب الصلواة, ج1, ص392(چاپ 10جلدى).
53. خطبه سجاديه.
54. نساء(4) آيه100 .
55. عنكبوت(29), آيه56.
56. منهج الصادقين, ج9, ص228:(لاعيش الاّ عيش الآخره اللهم اغفر الانصار والمهاجره).
57. فروع ابديت, ج2, ص126.
58. ر.ك: سيره ابن هشام, ج2, ص363 و 615.
59. توبه(9) آيه100.
60. منهج الصادقين, ج9, ص234.
61. انفال(8) آيه72.
62. همان, آيه74.
63. نساء(4) آيه95.
64. ابراهيم(14) آيه4.
65. جمعه(62) آيه2.
66. آل عمران(3) آيه164 .
67. بقره(2) آيه151 .
68. محسن الموسوى, دولةالرسول, ص262.
69. فروغ ابديت, ج2, ص352 و 452; سيره ابن هشام, ج2, ص500; تاريخ سياسى اسلام, ج1, ص162; تراتيب الاداريه, ج1, ص240; اسد الغابه, ج3, ص556.
70. فروغ ابديت, ص122; دولةالرسول, ص263; اسد الغابه, ج3, ص126.
71. اسد الغابه, ج4, ص442 و 214; الاصابه, ج5, ص264; فروغ ابديت, ج2, ص382.
72. فروغ ابديت; دولة الرسول, ص262.
73. دولةالرسول, ص372.
74. فروغ ابديت, ص367; سيره ابن هشام, ج2, ص491.
75. همان, ص452.
76. همان, ص416; سيره ابن هشام, ج2, ص544; اسد الغابه, ج1, ص216.
77. همان, ص263.
78. طبقات ابن سعد, ج1, ص261; حلبى, ج3, ص286; فروغ ابديت, ج2, ص235.
79. فروغ ابديت, ج2, ص352.
80. همان, ج2, ص338.
81. نهج البلاغه فيض الاسلام, نامه67, ص1062.
82. همان, نامه70, ص107.
83. مرتضى مطهرى, خدمات متقابل اسلام و ايران.
84. شرايع الاسلام, ج1, ص149.
85. جواهرالكلام, ج15, ص341.
86. اصول كافى(چاپ جديد), ح2, ص411.
87. منهج الصاديقين, ج4, ص275.
88. جواهرالكلام, ج15, ص341.
89. مستدرك الوسائل, باب اول, ح11.
90. فروغ ابديت, ج2, ص352.
91. همان, ج2, ص304.
92.همان, ج2, ص420.
93. همان, ج2; بحارالانوار, ج21, ص413.
94. همان و بحارالانوار, ج22, ص248; تراتيب الاداريه, ج1, ص120; اسد الغابه, ج5, ص209.
95. آل عمران(3) آيه61.
96. فروغ ابديت, ج2, ص410; سيره ابن هشام, ج2, ص526; بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
97. همان.
98. فروغ ابديت, ج2, ص401; سيره ابن هشام, ج2, ص526; بحارالانوار, ج21, ص160; سيره حلبى, ج3, ص160.
99.انفال(8) آيه72.
100. اسدالغابه, ج3, ص165.

منبع: فصلنامه حكومت اسلامى

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:49 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
نگاهى به راهبردهاى ارزشى پيامبر(ص)درمسير وحدت اسلامى
نگاهى به راهبردهاى ارزشى پيامبر(ص)درمسير وحدت اسلامى

نويسنده:سيدحسين حسينى

مقدمه

عنوان «راهبردهاى ارزشى و اجتماعى‌» به بررسى نقش و تاثير پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در به كارگيرى عامل «وحدت اسلامى‌» به عنوان يكى از ابزارها در جامعه اسلامى آن زمان مى‌پردازد.
در يك تقسيم‌بندى كلى نقش پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در پايه‌گذارى وحدت امت اسلامى شامل سه مطلب بنيادين مى‌شود: نخست تلاش در وضعيت جامعه عربى آن زمان و به كارگيرى عوامل «سياسى‌» جهت زمينه‌سازى‌هاى لازم; سپس برنامه‌ريزى‌هاى «فرهنگى‌» در مسير ترسيم دورنماى امت واحده براى مسلمانان و ايجاد فضاى رشد فكرى و ارتقاى فهم مردم نسبت‌به مسؤوليت‌هاى خود; و در نهايت، به كار بستن راه‌حل‌هايى كه پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله از آنها به عنوان ابزار تحقق وحدت بهره مى‌گرفت.
اين چنين راهبردهايى را مى‌توان تحت عنوان «دعوت ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله برشمرد كه پاره‌اى از آنها شامل «راهبردهاى ارزشى ملى و مذهبى‌»، «راهبردهاى ارزشى قومى و ميهنى‌» و نيز «راهبردهاى ارزشى اجتماعى و فردى‌» خواهند بود. و اينك به هر بخش اشاره‌اى گذرا خواهيم كرد.

راهبردهاى ملى و مذهبى

الف) ايجاد وحدت ملى و همبستگى ايمانى

ورود پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروههاى گوناگون بود. اين پيمان‌ها را مى‌توان يكى از بارزترين شواهد به كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد.
پيمان‌نامه عمومى مدينه: يكى از مهمترين اين پيمانها، اولين قراردادى بود كه بين پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله و طوايف و قبايل موجود يثرب بسته شد و بعضى آن را «نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‌» دانسته‌اند. اين تدبير بهترين مقوله براى به وجود آوردن وحدت ملى و همبستگى دينى بود چرا كه وحدت ميان قبايل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمانان را تصمين مى‌كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‌آورد.
به عنوان نمومه در مفاد قرارداد بين مسلمين بروشنى قيد شده بود كه مسلمين امت واحده‌اى، جداى از مردم ديگر هستند: (انهم امة واحدة من دون الناس)، و ارتباطى بين مسلمانان و كافران نيست و دورى بين مسلم و مسلم نبايد باشد. اگر چه روح حاكم بر اين پيمانها همانا به كارگيرى ابزار وحدت اسلامى در جهت راهبرد ارزشى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در جامعه اسلامى است و از همين‌رو تمام زموارد آن مصداق اين امر قرار دارند، ولى به بعضى از آن موارد اشاره مى‌كنيم: (1)
- مسلمين در برابر ظلم و تجاوز و توطئه و فساد با هم متحد خواهند بود.
- هيچ مؤمنى بدون اشاره ساير مؤمنان در جهاد فى سبيل‌الله صلح نمى‌كند و صلح جز براى همگان اجرا نخواهد شد.
- تمامى گروهها (كه به جنگ مشغول‌اند) به ترتيب وارد جنگ خواهند شد و جنگيدن به يك گروه (دومرتبه پشت‌سرهم) تحميل نخواهد شد.
- «ذمة الله‌» نسبت‌به همه افراد يكسان است.
- اگر اختلافى بين مسلمين بروز كرد، مرجع حل آن خدا و رسول خواهند بود.
- مسلمين، فرد مقروض و مديونى را كه دين او سنگين است رها نخواهند ساخت، بلكه اور ا كمك مى‌كنند.
و در قسمت ديگرى از اين عهدنامه تاريخى كه طرف خطاب آن يهوديان مدينه بودند، امورى پيشداورى شد كه توجه به مفاد آن حاكى از انگيزه تحقق وحدت ملى توسط پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله است:
- مسلمانان و يهوديان امت واحده‌اند و مانند يك ملت در مدينه زندگى خواهند كرد و هر يك دين خود را دارند.
- به يهوديان هم‌پيمان، همراهى و كمك خواهد شد و متقابلا وقتى مسلمين آنها را به مصالحه مى‌خوانند، يهوديان بايد بپذيرند.
- مسلمين و يهود هر دو بايد بر ضد كسانى كه با اين قرارداد به مخاصمه برمى‌خيزند، مبارزه كنند.
- هر دو بايد با يارى يكديگر در برابر مهاجمان به يثرب بجنگند.
- هيچ كافرى از ناحيه دو طرف اجير نشود مگر اين كه به مصلحت هر دو گروه باشد.
به هر حال، بايد چنين نتيجه گرفت كه كوشش براى ايجاد حساسيت مشترك دينى و ملى يكى از شاخص‌ترين راه‌حل‌هاى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در جهت تحقق وحدت اسلامى شمرده مى‌شود.
تثبيت وحدت ايمانى: پيامبرصلى الله عليه وآله بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين مكررا بر اين موضوع تاكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده‌اند كه فرمود: «المسلم اخ المسلم والمسلمون هم يد واحد على من سواهم تتكافوا دمائهم يسعى بذنبهم ادناهم‌». (2)
ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت كاملا مشهور است كه: «المؤمنون كنفس واحدة‌».
همچون آن يك نور خورشيد سما صد شود نسبت‌به صحن خانه‌ها ليك يك باشد همه انوارشان چون كه برگيرى تو ديوار از ميان چون نماند خانه‌ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده
و البته رمز اين پرتو نورانى نيز در روح انسانى و الهى مؤمنان خواهد بود كه:
جان حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاى شيران خداست
(مولوى)

ب) پيوند روح اخوت و برادرى

پيدايش تعلق اجتماعى: در نخستين سال ورود پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله به مدينه يكى از مهمترين ابتكارها و راهبردهاى مهم حضرت در به كارگيرى عامل وحدت دينى واقع مى‌شود; يعنى پيوند (عقد) مواخات بين كليه مسلمانان اعم از مرد و زن:
دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينهاى كهنه‌شان از مصطفى محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه، به پند درشكستند و تن واحد شدند غوره‌اى كو سنگ بست و خام ماند در ازل حق كافر اصليش خواند نى اخى نى نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد
(مولوى)
رسول خداصلى الله عليه وآله در يك مجلس عمومى مى‌فرمايد: «تآخوا في الله اخوين اخوين‌». (3)
اين پيمان برادرى همگانى تنها براساس نفى انگيزه‌هاى قومى و قبيله‌اى و بر محور حق و همكارى اجتماعى شكل گرفت چه اين كه: «انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم واتقوا الله لعلكم ترحمون‌». (حجرات /10)
پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله بين هر مهاجر و يكى از مردم مدينه عقد برادرى بست و در يك انگاره تاريخى، حضرت على را در دنيا و آخرت برادر خود خواند كه: «انه منى و انا منه‌».
به هر ترتيب، اين تصميم داهيانه، كارآمدترين ابزار تحقق الفت فراگير در جامعه آن زمان بود كه نشان از همه كوشش پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله براى پيدايش يك تعلق اجتماعى بالنده بر محور ايمان به خدا داشت.
محبت الهى پايه تشكيل جامعه آرمانى: جامعه مطلوب پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله، نظامى است كه تمامى اعضاى آن بر محور ديانت توحيدى، پيوند برادرى با يكديگر دارند و مكلف هستند آن را استوار نگه دارند تا خداوند عزيز حكيم نيز زمينه‌هاى الفت و وحدت دلها را (به قدرت خود) پايدار سازد و بدين‌سان پايه‌هاى تفاهم اجتماعى جامعه اسلامى محكم گردد: «وان يريدوا ان يخدعوك فان حسبك الله هو الذى ايدك بنصره وبالمؤمنين × والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفت‌بين قلوبهم و لكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم.» (انفال /62 و63)
براساس مفاد آيات الهى اولا بدون تحقق الفت اجتماعى نمى‌توان سخن از جامعه كرد; ثانيا تحقق اين امر تنها به ست‌خداست، ثالثا مؤمنان نيز قادرند شرايط و زمينه‌هاى وحدت اجتماعى را فراهم آورند. (4)
كلام راستين خداوند پيرامون مساله برادرى قبايل يثربى نيز بس گوياست; «واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا واذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا... «(آل عمران /103)
جامعه آرمانى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله كه در آن روح اخوت و برادرى موج مى‌زند، جامعه‌اى است كه در شدت بر كفر و رحمت‌به ايمان، حول يك محور، وحدت مى‌يابند، يعنى: «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم‌». (فتح /29)
جامعه‌اى كه مانند پيكره‌اى واحد است و تمام افراد آن در ارتباطى وحدت‌بخش با يكديگر پايدار مى‌مانند و روح عشق و ايمان مذهبى در تار و پود آن جريان دارد: «مثل المؤمنين فى توادهم وتراحمهم وتعاطفهم كمثل جسد واحد اذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الاعضاء بالسهر والحمى‌». (5)
بهره‌ورى از ظرفيت‌هاى اجتماعى: در نتيجه پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله با طرح پيمان برادرى انصار و مهاجران، از ظرفيت‌خاص چارچوب اجتماعى جامعه عربى (كه حمايت از هم‌پيمانان خود بوده) در جهت اهداف تحقق امت واحده بهره برد و اين موفقيت‌بارز پيامبرصلى الله عليه وآله نه تنها باعث تعجب افرادى چون ابوسفيان شد، كه حتى آثار و پيامدهاى اين مساوات اسلامى تا مقدم داشتن اموال و دارايى‌ها نسبت‌به يكديگر پيش رفت. مورخان نقل مى‌كنند كه در جريان برادرى مهاجر و انصار، پيمانى بسته شد كه شامل مشاركت در ميراث هم بود و در همين راستا رويداد تقسيم غنايم جنگى «بنى‌النضير» از بهترين نمونه‌هاست.
به هر حال، سراسر وقايع تاريخ اسلام گوياى شواهدى است كه نقش پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله را در جلوگيرى از افتراق صفوف مسلمين و متقابلا بهره‌برى ابزار وحدت اسلامى نشان مى‌دهد و اين دستور آشكار قرآن بود كه: «ولاتكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا...» (آل‌عمران /105)تلاش پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در ايجاد وحدت به اوج كوشش‌هاى ممكن، مى‌رسد و چون آرمان وحدت را يكى از رسالت‌هاى الهى بعثت‌خود مى‌داند; و رنج تفرق مؤمنان بر او گران مى‌آيد و سخت مهربان و هواخواه آنان است، پس در اين راه تمام توان خود را به كار مى‌برد كه: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رءوف رحيم‌». (توبه/128) و شايد به همين دليل است كه خود مى‌فرمايد: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت.» (6)
راهكار سازگارى و همدلى: موضوع «اصلاح ذات البين‌» و سفارشها و موضعگيرى‌هاى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله پيرامون آن نيز، در رديف راهكارهاى ايجاد برادرى قرار مى‌گيرد:
«... وفى الخبر عن ابى‌ايوب قال: قال رسول‌الله‌صلى الله عليه وآله: يا ابا ايوب الا ادلك على صدقة يحبها الله و رسوله قال: بلى. فقال رسول‌الله: تصلح بين الناس اذا تفاسدوا... و فى راويه تسعى فى صلاح ذات البين اذا تفاسدوا و تقرب بينهم اذا تباغضوا». (7)
و نيز نقل شده كه درباره آيه اخوت از پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله پرسش كردند، فرمود: مزد آن كس كه در برقرارى آشتى ميان مردمان بكوشد; برابر مزد كسى است كه در راه خدا پيكار كند. (8)
بدين‌ترتيب يكى از اين شيوه‌ها را در تصميمى كه پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله مبنى بر «اصلاح ذات البين‌» در مورد تقسيم غنايم جنگ بدر مى‌گيرد، مشاهده مى‌كنيم. قطعا فقدان قانون خاص تقسيم غنايم و نيز عدم آمادگى تربيتى و اخلاقى كامل مسلمانان آن دوره، عواملى بود تا در وحدت پوياى جامعه اسلامى ايجاد خلل كند. از اين‌رو، پيامبرصلى الله عليه وآله مامور به اصلاح امور و حفظ يكپارچگى ملت مى‌شود و مؤمنان نيز موظف به رعايت همدلى و تبعيت از رسول اكرم‌صلى الله عليه وآله كه: «فاتقوا الله واصلحوا ذات بينكم واطيعوالله ورسوله ان كنتم مؤمنين‌». (انفال /1)
پيامبرصلى الله عليه وآله به گونه‌اى اختلاف‌زدايى مى‌كند كه شقاقى (هر چند ناچيز) در پيكره وحدت دينى مسلمين سر برنياورد; چنان كه مورخان نقل كرده‌اند، پيامبر اسلام‌صلى الله عليه وآله حتى براى گروهى هم كه در جنگ حاضر نبودند سهمى از غنيمت قرار مى‌داد. (9)
جالب توجه است كه پيش از آغاز جنگ بدر، پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله با وجود اعلام حمايت عده‌اى از مهاجران، در انتظار اعلام رضايت انصار مبنى بر آمادگى جهاد نبرد با دشمن است; چون محتواى قرارداد انصار با پيامبرصلى الله عليه وآله درباره دفاع از حضرت در داخل شهر مدينه بود و نه همراهى در جنگ‌هاى خارج، لذا پيش از حركت‌به دنبال راى و نظر انصار بود و پس از اطمينان از يارى آنان آماده كارزار مى‌گردد.
اين امر در واقع نشان از اهتمام پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله به رعايت‌سنت‌هاى اجتماعى و ملاحظه شرايط خاص سياسى زمان دارد. (10)
تفوق به جاى تفرق: رويداد ديگرى كه در جريان جنگ احد شاهديم دستورى است كه قرآن به پيامبرصلى الله عليه وآله مى‌دهد مبنى بر عدم ملامت پاره اى مسلمانان به سبب فرار از جنگ و در برابر، بخشودن آنها و سعى در اميدوار ساختن و همكارى به گونه‌اى كه جذب جامعه اسلامى شوند و در مسير اصلاح و تربيت روحى قرار گيرند: «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى الامر...» (آل‌عمران /159)
قطعا يكى از ريشه‌هاى اصلى چنين تصميم پسنديده‌اى، همخوانى با وحدت و يكپارچگى سياسى امت اسلام بوده است تا از اين طريق پيشاپيش زمينه افتراق بين گروههاى مسلمان (به علت طرد افرادى از مبارزين كه در جريان جنگ دچار خطا و تخلف شدند) و ساير اقشار جامعه، محو شود.
در همين جنگ است كه به نقل تاريخ; جوان مسلمان ايرانى پس از وارد آوردن ضربه‌اى بر افراد سپاه دشمن مى‌گويد: «خذها و انا الغلام الفارسى‌» (اين ضربت را تحويل بگير كه منم يك جوان ايرانى) اما پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله او را خطاب و عتاب نمود كه چرا نمى‌گويى منم يك جوان انصارى؟! و منظور آن است كه به اين وسيله هم، آهنگ برانگيخته شدن تعصبات قومى ديگر را خاموش، و وحدت صفوف اسلام را حفظ كند و هم، ملاك افتخار و ارزش را از محور قوم و نژاد و مليت‌به دين و مكتب و ارزشهاى توحيدى بازگرداند.
بدين‌سان حضرت از هر عاملى براى نگهدارى تفوق اجتماعى و جلوگيرى از تفرق استفاده مى‌كرد و حتى در جريان تخريب مسجد ضرار!
حفظ وفاق ملى: سياست پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله درباره ويران كردن مسجد ضرار دقيقا به قصد ايجاد يك مانع مؤثر براى جلوگيرى از ظهور شكاف سياسى در جامعه اسلامى بود تا پياپى، وفاق ملى آسيب نبيند.
يك مثال ديگر اندر كژروى شايد ار از نقل قرآن بشنوى اين چنين كژ بازيى مى‌باختند مسجدى جز مسجد او ساختند فرش و سقف و قبه‌اش آراسته ليك تفرق جماعت‌خواسته قصدشان تفريق اصحاب رسول فضل حق را كى شناسد هر فضول
بر اين اساس، پيامبر بزرگوار اسلام‌صلى الله عليه وآله حتى در آخرين سفارشهاى خود به امت اسلامى نيز چنين مى‌گويد: «ايها الناس، ان دماءكم و اموالكم عليكم حرام الى ان تلقوا ربكم، كحرمة يومكم هذا، و كحرمة شهركم هذا...» و نيز در آخر خطبه دارد كه: «... ايها الناس اسمعوا قولي و اعقلوه، اعلموا ان كل مسلم اخ للمسلم و ان المسلمين اخوة.» (11)

2 - راهبردهاى قومى و ميهنى

الف) نفى نژادپرستى و قوميت‌گرايى

يكى ديگر از راه‌حل‌هايى كه پيامبر مكرم اسلام‌صلى الله عليه وآله در مسير بنيانگذارى وحدت امت اسلامى به كار مى‌گرفت، نفى نژادپرستى، قوميت‌گرايى و تبعيض‌هاى ناروا و ناپسند بود.
شكستن ارزشهاى جاهلى: مبارزه پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله با برده‌دارى آن زمان كه همراه افزايش تدريجى قدرت سياسى و اجتماعى حضرت با قاطعيت روزافزونى نيز توام بود، بهترين شاهد است. اين جنبش، بخشى از حركت‌هاى عدالت‌خواهى پيامبرصلى الله عليه وآله در برابر ظلم آشكار آن دوره به شمار مى‌آيد چرا كه حضرت به دنبال تاسيس جامعه فلاح‌پسند دينى و پايه‌گذارى حزب رستگاران است كه: «الا ان حزب الله هم المفلحون‌» (مجادله /22) و نيك، از قرآن آموخته كه فلاح و سعادت با ظلم و شقاوت قابل جمع نيست: «.. انه لايفلح الظالمون‌». (انعام /35)
يكى از تلاشهاى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در دوره ابتدايى حضور ده ساله مكه مكرمه، گسستن مبانى نظام ارزشى حاكم بر جامعه جاهلى آن زمان بود. در بافت پيوندهاى عشيره‌اى; بردگان و كنيزكان بدون اذن صاحبان خود، حق هيچ‌گونه تصميم‌گيرى مستقل و يا اظهار مشاركت اجتماعى خاص نداشتند. اجازه بردها در پذيرش يا عدم پذيرش معتقدات دينى خويش نيز به دست‌خود آنان نبوده است.
دعوت فرهنگى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله به توحيد، و نيز دعوت ارزشى حضرت به ايجاد تعلق دينى و حب اجتماعى توحيدى، سبب شد تا زمينه شكستن چنين تبعيض‌هاى ظالمانه‌اى فراهم گردد، معيارهاى جاهلى روابط نسبى از بين‌رفته و در نهايت افراد، بدون وابستگى قومى و قوم‌گرايى به دين جديد بگرايند چرا كه: «لاعصبية فى الاسلام‌».
حاصل توفيق پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در به كارگيرى اين راه، مسلمان شدن افرادى از عشيره‌ها و قبايل متعدد مشركين و تمرد آنان از قوانين نظام قبيله‌اى و سپس، پيوستن به صفوف مؤمنان بود. اين روش، علاوه بر تاثيرگذارى «ارزشى و اجتماعى‌» يعنى ايجاد ياس و وحشت در دل مشركان و ويران شدن اصول ارزش حاكم، زمينه‌اى براى زايش نظام اجتماعى جديد پديد آورد.
ارزش مساوات توحيدى: بعدها پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله در قالب فرمان، ارشاد يا نصيحت، مسلمانها را رهنمون به آزادسازى بردگان مى‌سازد و خود نيز چنين مى‌كند و اين فرمان «خداى‌» بود كه ايمان به خود و آخرت و پيامبران را با بخشش مال در جهت آزادى انسانهاى ديگر همسنگ مى‌داند: «.. ولكن البر من آمن بالله واليوم الآخر والملئكة والكتاب والنبيين واتى المال على حبه ذوى القربى و... وفى الرقاب و...» (بقره /177)
حضرت، افرادى مانند «زيد بن حارثه‌» را فرمانده سپاه اسلام، «بلال حبشى‌» را مؤذن ويژه قرار مى‌دهد و از «سلمان فارسى‌» ايرانى تجليل مى‌كند و به او مقام و منزلت والا مى‌بخشد تا به اين ترتيب هم با تبعيض‌هاى موجود به مبارزه برخيزد: «من اعتق مؤمنا اعتقه الله العزيز الجبار...«و هم بتدريج ارزش تقوا را ملاك منصب‌ها و منزلت‌هاى اجتماعى، معرفى نمايد كه: «ان اكرمكم عندالله اتقيكم...» (حجرات /13)
پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله آشكارا اعلام مى‌كرد آن غلام حبشى و اين سيد قريشى (هر دو) در نزد من يكسان هستند و بدين‌سان آن حضرت را منادى به حق مساوات توحيدى دانسته‌اند. چه اين كه: «كلكم لآدم و آدم من تراب ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوى‌». (12)
به هر حال رعايت تساوى و عدالت توسط پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله كه دقيقا در برابر ظلم و تبعيض‌هاى رايج قرار داشت، از مؤثرترين راهكارهاى ايجاد وحدت اسلامى در جامعه آسيب‌ديده آن روزگار بود.
در متون تاريخى و روايى مى‌خوانيم كه حضرت تفاوتى بين برده و غيربرده نمى‌گذاشت و خود نيز در اجراى احكام، طعم شيرين حق مساوات و عدالت را به ديگران مى‌چشانيد; كه حتى در جمع مسلمانان، جايگاه پيامبر خداصلى الله عليه وآله ناپيدا بود و هر زمانى در مجلس مى‌نشست افراد ناشناس بسادگى نمى‌توانستند حضور رسول‌الله‌صلى الله عليه وآله را نزد مردم بيابند. اوج درخشش اين مساوات‌طلبى حتى در چشمان مبارك رسول رحمت نيز نمايان بود كه: «كان رسول‌الله يقسم لحظاته بين اصحابه، ينظر الى ذا وينظر الى ذا بالسوية‌». (13)
البته شكى نيست كه همه اين آداب الهى در جلب حمايت توده مردم بسيار مؤثر بوده است. حضرت در يك تمثيل گويا مى‌فرمايد: «ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل للعربى على العجمى ولا للاحمر على الاسود الا بالتقوى.» (14)
اين سيره با درايتى خاص و تدبيرى موشكافانه در دوران حكومت پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله نيز دنبال مى‌شود تا همواره نقش خود را به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‌ساز ايفا كند. پيامبرصلى الله عليه وآله درصدد است تا همه پايه‌هاى نابرابرى‌هاى جاهلى را از ميان بردارد و بازگشت‌به عهد جاهليت و پسند احكام غيرالهى را ناممكن سازد كه: «افحكم الجاهلية يبغون...» (مائده/50)
رسول الله‌صلى الله عليه وآله خود، آغازگر اين حركت‌بزرگ اجتماعى - ارزشى است و از هر رخدادى در جهت القا و تثبيت روح مساوات و عدالت انسانى در جامعه نوپاى آن زمان بهره مى‌برد. در جايى به زيبايى تمام مى‌فرمايد: «ان الله يكره من عبده ان يراه مميزا بين اصحابه‌». (15)
بدين‌ترتيب مى‌توان نتيجه گرفت: نفى قوميت‌گرايى و هر نوع تعصب ناپسند جاهلى، هميشه مدنظر پيامبر گرامى اسلام‌صلى الله عليه وآله بوده است و هشدارهاى حضرت نيز به كسانى كه حسب و نسب را ملاك افتخارات و ارزشها مى‌دانستند، در تاريخ اسلام ثبت‌شده است:
«سلمان فارسى در مسجد پيامبرصلى الله عليه وآله نشسته بود. عده‌اى از بزرگان اصحاب نيز حاضر بودند و سخن از اصل و نسب به ميان آمد هر كسى درباره اصل و نسب خود چيزى مى‌گفت تا اين كه از سلمان سؤال كردند... او گفت: انا سلمان بن عبدالله، كنت ضالا فهدانى الله عزوجل بمحمد، كنت عائلا فاغنانى الله بمحمد وكنت مملوكا فاعتقنى الله بمحمد. سپس پيامبرصلى الله عليه وآله وارد شدند و سلمان گزارش جريان را به حضرت رساند. رسول اكرم‌صلى الله عليه وآله به آن جماعت كه همه از قريش بودند فرمود: يا معشر قريش ان حسب الرجل دينه و مروئته خلقه و اصله عقله. (16)
همچنين در روايت ديگرى، افتخار و فخرفروشى بر محور تعصبات قومى را از آتش جهنم مى‌شمارد: «ليدعن رجال فخرهم باقوام انما هم فحم من فحم جهنم...» (17)
در همين رديف بايد بر زندگى بسيار ساده پيامبر عزيزصلى الله عليه وآله اشاره كرد كه به نقل اميرالمؤمنين‌عليه‌السلام حتى اجازه نصب پرده‌اى با نقش و نگار معمولى را بر در خانه خود نمى‌دهد. اين امر، بهترين شاهد و عالى‌ترين زمينه براى جذب انسانهاى محروميت كشيده آن زمان و عامل تحقق وحدت دينى بود. به نقل صحابه آن حضرت: «كان رسول‌الله‌صلى الله عليه وآله خفيف المؤونة‌».
زيباترين تعبير پيرامون نقش ارزشى پيامبران همان است كه در نهج‌البلاغه مى‌خوانيم: «مع قناعة تملا القلوب والعيون غنى و خصاصة تملا الابصار و الاسماع اذى‌». (18)
حمايت از محرومين: در جهت نفى تعصبات قومى، خطمشى حمايت از محرومين و بيچارگان نيز قرار دارد. اين گروه كه عمدتا بردگانى از مردان و زنان‌اند طبق قوانين حاكم، زير پوشش حمايتى هيچ قوم و قبيله‌اى نبودند و لذا از كليه حقوق اجتماعى و سياسى محروم مى‌شدند و به دليل ساخت‌سياسى خاص دوران جاهلى و نيز ناتوانى‌هاى گوناگون اين افراد، امكان پى‌ريزى جامعه‌اى مستقل را هم نداشتند.
در چنين شرايطى، مخالفت پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله با تبعيض‌ها و قوم‌گرايى‌ها و از سوى ديگر، حمايت از محرومان، سبب جذب اين گروه به اسلام و پيامبرصلى الله عليه وآله مى‌شد و بدين‌ترتيب گروه كثيرى بر محور رسول خداصلى الله عليه وآله وحدت اجتماعى و سياسى پديد مى‌آوردند. در واقع، محتواى فكرى دعوت حضرت در اعلام اصالت تقوا و كرامت انسانى و نيز مقتضاى عملكرد او، نقش يك ابزار پويا براى ايجاد وحدت اسلامى نوين را ايفا كرد.
اين اعلام حمايت و جانبدارى كه بتدريج دامنه پوشش آن نيز گسترده مى‌شد، توانست نيروهاى خسته و گريزان، ستم‌ديده و درگير ترديدهاى فكرى را به مركزى واحد هدايت كند و پايه‌هاى وحدت دينى را استوار سازد.

ب) نقش بيت‌الله

با نظرى به رويدادهاى تاريخ اسلام بعضى راه‌حل‌هاى ديگر نيز به چشم مى‌آيد كه در آنها به نحوى از ظرفيت و مقتضيات موجود جامعه آن زمان در جهت تحقق وحدت اسلامى بهره‌بردارى شده است.
در اين‌باره تاثير كعبه مكرمه و كيفيت استفاده پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله از آن به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‌ساز شايان توجه است چه اين كه: «ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا وهدى للعالمين‌». (آل‌عمران /96)
پيامبرصلى الله عليه وآله از موقعيت مكانى مكه و فرصت زمانى ايام حج در مقطعى كه تمام مردم جزيرة‌العرب به آن جا مى‌آمدند بهره مى‌برد تا دعوت توحيدى خود را به مهتران و بزرگان قبايل ارائه دهد. در متون تاريخى نام قبيله‌هاى «بنى‌حنيفه‌»، «كنده‌»، «بنى‌صعصعه‌»، «كلب‌» و ديگران را در فراخوان حضرت مى‌بينيم و حتى گرايش مردم يثرب به اسلام هم از طريق همين تدبير در استفاده از موقعيت‌خانه خدا و موسم حج‌بوده است: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس‌». (مائده /97)
ميزان كارآمدى اين عامل در تمايل و كشش توده‌ها به سوى پيامبرصلى الله عليه وآله به قدرى بود كه كفار و مشركان را كاملا در موضع انفعالى قرار مى‌داد. آن گونه كه پيش از آغاز مراسم براى جلوگيرى از شعاع نفوذ پيام نبى‌صلى الله عليه وآله به مشورت مى‌پرداختند تا مناسب‌ترين شيوه‌هاى تبليغى و روانى را براى تغيير اذهان مخاطبان و مردم به كار گيرند. شعارهاى روانى - سياسى آنها اين بود: «وقالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون‌». (حجر/6)
و مهم اين است كه در تبليغاتشان، روح تعصب‌هاى نژادى و قومى موج مى‌زد: «ويقولون ائنا لتاركوا الهتنا لشاعر مجنون‌». (صافات /36)

3 - راهبردهاى اجتماعى و فردى

الف) حميت عربى و حس مشترك

بهره‌بردارى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله از اخلاق و خصوصيات روحى عرب جاهلى در جهت اهداف توحيدى و بويژه تحقق وحدت اسلامى، يكى ديگر از راهبردهاى ارزشى به شمار مى‌آيد.
ظرفيت‌هاى روحى جامعه آن زمان در تمامى شرايط اجتماعى خاص خود تنيده شده بود و پيوندى مستحكم با پيشينه تاريخى‌اش داشت; سعى پيامبرصلى الله عليه وآله اين بود كه قابليت‌ها را به سمت مطلوبيت‌هاى موردنظر هدايت كند و به نوعى، آميزه‌هاى اخلاقى نوينى به وجود آورد. بدين‌سان پيامبر عزيزصلى الله عليه وآله از اين امكانات اخلاقى و روحى براى پديدآورى يك همگرايى دينى و استحكام علايق مشترك اعراب در جهت آرمانهاى امت واحده استفاده مى‌كند.
روحيه تعصب و حميت عربى، تعهد و وفاى به عهد و پيمان، شجاعت و دلاورى يا ميهمان‌نوازى، نمايانگر شاخصه‌هاى اجتماعى اعراب جاهلى شده است: «اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية...» (فتح /26)
و در همين حركت پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله اصلاح و بهسازى ارزشهاى حاكم در چارچوب نظام ارزشى اسلام را يكى از كليدهاى رويكرد اتحاد اسلامى مى‌داند. به اين صورت كه تعصب به قوم و قبيله، حفظ و بزرگداشت منزلت عشيره و رؤسا و بزرگان آن و نيز واكنش در حمايت از افراد طايفه (كه معمولا به نحو صريح يا ضمنى توام با گونه‌اى تعهد و پيمان بود) بارها و بارها در تاريخ اسلام سبب حمايت از حضرت در مواضع مختلف و اصولا، زمينه تشكيل اولين وحدت سياسى و علنى اسلام تلقى مى‌گردد. پيامبرصلى الله عليه وآله خود مى‌فرمود: «ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابوطالب.» (19)
به هر حال، چنين بيعت‌هايى نه تنها در محدوده داخلى كه بيشتر در تعهد قبايل نسبت‌به يكديگر نيز كاربرد داشت و طبق رسوم جاهلى تا زمان اعلام انصراف هم‌پيمان يا هم‌پيمانان به قوت خود باقى مى‌مانده است. و پيامبرصلى الله عليه وآله نيز از همين طريق ديگران را دعوت به اسلام مى‌كرد و در طول تاريخ مكرر بين حضرت و افراد يا گروهى از ياران، پيمانهاى گوناگونى منعقد مى‌گرديد كه تكرار آن حاصلى جز فراگيرى دامنه وحدت اسلامى نداشت. شبيه آنچه در «عقبه اولى‌»، «عقبه ثانيه‌»، «بيعت در غزوه بدر»، «بيعت رضوان‌» و غير آنها روى داد.
شجاعت و دليرى اعراب كه ريشه در وضعيت‌خاص آن جامعه و نيز مسايل جغرافيايى و طبيعى داشت، هيچ‌گاه به صورت مطلق از ناحيه پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله مطرود و مذموم دانسته نشد بلكه اين روحيه‌خاص نيز در مسير اصلاح و امور پسنديده و صحيح قرار گرفت. و بدون ترديد اين امر در گسترش حاكميت‌سياسى اسلام كه فقط در طى ده سال، بيش از هشتاد غزوه و سريه را در پرونده خود جاى داده، تاثير بسزايى داشته است.
حضرت، در جنگهاى بسيارى ضمن تجليل و تمجيد از روحيه شجاعت و سلحشورى سربازان اسلام، ارزشمندى آن را در محدوده عبادت و تقواى الهى مورد سنجش و مقايسه قرار مى‌داد و بدين‌سان شيوه تعديل و تصحيح ويژگى‌هاى اخلاقى اعراب را برمى‌گزيد مانند: «ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين‌» از سوى ديگر، پيامبرصلى الله عليه وآله در تقويت و اصلاح روحيه مهمان‌نوازى اعراب نيز مى‌كوشد كه اين نيز سبب جذب فزونتر افراد به قلمرو مسلمانان است.
پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله مسلمين را امر به سخاوت و بخشش اموال و انفاق دارايى‌هاى خود مى‌كرد بر مبناى: «لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون...«(آل‌عمران /92) و خود مى‌فرمود: «فاحسنوا صحبة السلام بالسخاء...» نيز در دوره اوليه تكون جامعه اسلامى از انصار مى‌خواست مهاجران را مورد حمايت قرار دهند و مسلمانان مدنى هم با توجه به همان روحيه خاص اجتماعى، (كه اكنون صبغه دينى هم پيدا كرده بود) چنين كردند تا آن جا كه براى اسكان مهاجران در خانه‌هاى خود به قرعه‌كشى روى آوردند: «والذين تبوءو الدار والايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم ولايجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا ويؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة ومن يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون‌». (حشر /9)
بدين‌ترتيب بهره‌برى پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله از اين ظرفيت روحى كه با صحه گذاشتن و تعديل دينى همراه بود، سبب شد تا وحدت اسلامى، هر روز با اقتدار بيشترى همراه باشد و به مرور زمانى، تسرى يابد. البته نزد اسلام، اصل تعدد در مليت و اقوام نفى نمى‌شود اما ستيزه‌جويى و ايجاد تشتت در وحدت سياسى و وفاق عمومى جامعه اسلامى نيز مورد قبول نيست. چه اين كه: «انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا...» (حجرات /13) بدين‌ترتيب چنانچه تعصب در مسير پايبندى بر غير حق و تهى شدن از ارزشهاى دينى و انسانى و تنها به صرف تكيه بر قوميت و ملى‌گرايى باشد، مورد پذيرش دين و پيامبر اسلام‌صلى الله عليه وآله نيست: «ليس منا من دعى الى عصبية‌». (20)

ب) آداب اخلاقى

پيامبر گرامى اسلام‌صلى الله عليه وآله يكى از اهداف عالى رسالت‌خود را اتمام اخلاق نيك و تكميل فضايل الهى و اخلاقى انسان مى‌داند كه: «انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‌» (21) و بر اين بنيان يكى از موارد ديگرى كه مى‌توان در زيرمجموعه راهبردهاى ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله در جهت ايجاد زمينه وحدت اسلامى ياد كرد، نحوه رفتار فردى و آداب خاصى است كه از آن حضرت در متون تاريخى آورده‌اند چه اين كه: «وانك لعلى خلق عظيم‌». (قلم /4)
برخوردهاى پرجاذبه: اخلاق نرم و خوى پر جاذبه رسول حق همواره يكى از مهمترين ابزارهاى ارزشى وحدت دينى و فرونشاندن اختلاف‌ها و نزاعها و جذب انسانهاى پاك‌سرشت‌بوده است: «فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك...» (آل‌عمران/159)
رويدادهاى تكان‌دهنده تاريخ اسلام آن چنان آشكار و گوياست كه هيچ نيازى به ترجمان تحليلى ندارند چه اين كه: «الم نشرح لك صدرك‌» (شرح /1) يكى از هزاران: فردى به نام «غورث بن الحارث‌» در برابر پيامبرصلى الله عليه وآله شمشير در دست گرفت و گفت: «من ينجيك منى‌»، رسول خداصلى الله عليه وآله مى‌فرمايد: «الله‌». لرزه بر اندام او افتاد و شمشير از دست‌بينداخت. سپس، پيامبر او را آزاد كرد. همين شخص هر جا مى‌رود مى‌گويد: «جئتكم من عند خير الناس‌». (22)
و به واقع عنوان: «اطهر المطهرين شيمة واجود المستمطرين ديمة...» (23) تنها بر او زيبنده بود. اين سلوك و اخلاق نيكوى الهى است كه او را اسوه حسنه و نمونه برتر انسان كامل مى‌دانند تا آن جا كه محبت معجزه‌آساى او سبب مى‌شد مخالفان سرسختش به صف دوستان مؤمن سوق يابند (24) و اين آداب الهى، محور جمع و وحدت دلها قرار گيرد. دعوت فطرى پيامبرصلى الله عليه وآله جان تشنه هر حق‌خواهى را مجذوب او مى‌ساخت و اين، نيكوترين ابزار براى دميدن روح وحدت دينى بود:
در دل هر امتى كز حق مزه است روى و آواز پيمبر معجزه‌ست چون پيمبر از برون بانگى زند جان امت در درون سجده كند
(مولوى)
پيوندهاى خانوادگى: در رديف آداب ويژه پيامبر مى‌توان به فلسفه پيوندهاى خانوادگى حضرت اشاره‌اى كوتاه كرد. بدون ترديد با توجه به جايگاه خاص نظام قبيله‌اى در جامعه آن روز، يكى از آثار اجتماعى اين امر ايجاد الفت، پيوند بين قبايل، و وحدت لايه‌هاى اجتماعى بوده است. اين نوع پيوندهاى قبيله‌اى (به نوعى) بديل حلف‌هاى قانونى و رسمى شناخته مى‌شود و پيش از اسلام نيز ازدواج‌هاى متقابل، دشمنى‌ها را به دوستى تبديل مى‌ساخت. به عنوان نمونه ازدواج پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله با «جويريه دختر حارث‌» از طايفه بنى‌مصطلق بود كه مسلمانان، به سبب اين خويشاوندى، بقيه اقوام او را آزاد كردند و در نهايت تمام طايفه او به اسلام پيوستند و يا ازدواج حضرت با «صفيه دختر حى بن اخطب يهودى‌»، سردار بنى‌قريظه كه پس از اسارت، همسرى پيامبر خدا را در برابر آزادى و الحاق به خانواده خود برمى‌گزيند و در آخر، به همراه گروهى از اقوام، اسلام مى‌آورند.

4 - امت اسلامى و وحدت دينى

اين بحث را با نظرى به رسالت امت اسلامى در تداوم رحمت نبوى تا تحقق وحدت اسلامى، به پايان مى‌بريم:
«وحدت‌»، جوهره قوام، پايدارى و حيات هستى است و پيامبران، مامور و سرپرست احياى رحمت مطلقه الهى در دنياى انسانى:
برگ و ساز كائنات از وحدت است اندرين عالم حيات از وحدت است
(اقبال لاهورى)
و محمد خاتم‌صلى الله عليه وآله، پيامبر وحدت و رسول رحمت: «وجعلنى رسول الرحمة و رسول الملاحم‌». (25)
رحمت واسعه الهى، با او جريان يافته: «واطيعوا الله والرسول لعلكم ترحمون‌» (آل‌عمران/132) و امت‌بشرى حول خاتميت او گرد مى‌آيند: «ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله وخاتم النبيين‌» (احزاب /40) و با اين همه، چشمه جوشان رحمت الهى است كه: «فبما رحمة من الله لنت لهم...» (آل‌عمران /159)
نداى وحدت او، صداى وحدت‌طلبى تمامى انبياى الهى است و اين آهنگ شيرين در حلقوم مبارك او به كمال نهايى خود مى‌رسد:
نام احمد نام جمله انبياست چون كه صد آمد نود هم پيش ماست
(مولوى)
او آخرين پيامبران از سلسله مناديان رحمت و وحدت الهى است; «تقدم در غايت و تاخر در نوبت دارد يعنى: «لولاك لما خلقت الافلاك‌».
پس سرى كه مغز آن افلاك بود اندر آخر خواجه لولاك بود با محمد بود عشق پاك جفت بهر عشق او خدا لولاك گفت
(مولوى)
و از اين‌رو، به تمام شاخ و برگ‌هاى اين شجره طيبه; رنگ، عطر، و ميوه حيات ابدى مى‌بخشد و با خاتميت او، درخت نبوت الهى معنا مى‌يابد كه: «ما من نبى آدم و من سواه الا تحت لوائى‌» (26) يعنى:
«هر چه دارند اوليان و آخريان همه از عكس او دارند و سايه اويند»!
(مولوى)
آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع در ظلال محمد
(سعدى)
و از اين پس، امت محمدى او; «امة مرحومة‌» و «امة آخرون السابقون‌»، و نيز، آخرين نخبگانى‌اند كه پذيراى حضور اويند;
پس به معنى آن شجر از ميوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد مصطفى زين گفت كادم و انبياء خلف من باشند در زير لوا بهر اين فرموده است آن ذوفنون رمز نحن الآخرون السابقون گر به صورت من ز آدم زاده‌ام من به معنى جد جد افتاده‌ام
(مولوى)
و بى‌شك امت محمدصلى الله عليه وآله رسالت گسترش دعوت او را تا توسعه امت واحده الهى در پهنه ارض به دوش دارند چرا كه: «كنتم خير امة اخرجت للناس...» (آل‌عمران /110) و همانانند كه برگزيدگان خدايند و غير آنان، زيانكاران: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‌» (آل‌عمران /85)
به آرزوى روزى كه وحدت اسلامى، راهى براى پيوند جوامع اسلامى، به امت واحده الهى گردد و دعوت «امت‌» با دعوت «خداى‌»، همسان كه: «والله يدعوا الى دارالسلام ويهدى من يشاء الى صراط مستقيم‌». (يونس /25) آن افق روشن و درخشان كه پيامبر وحدت براى امت عزيز اسلام به زيبايى تمام ترسيم نمود و شايسته: «فطوبى لك يا محمد ولامتك‌». (27)
طريقى كه وحدت امت را زمينه احياى امت واحده مى‌دانست چرا كه احياء امت واحده را با جوهره اقامه دين (تقوا و عبوديت الهى) همرديف شمرده: «... ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاعبدون‌» (انبياء /92) و از سويى، اقامه دين حق (در سلسله انبياء) را نيز به وحدت مى‌پيوندد: «شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ان اقيموا الدين ولا تتفرقوا فيه...» (شورى /13)
و بدون ترديد استجابت و پذيرش نداى «پيامبر وحدت‌» به وحدت دينى، قبول و احياى حيات ابدى انسانى و الهى امت اوست كه: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم‌» (انفال /24) و اين دستور قطعى الهى است كه: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول ولاتبطلوا اعمالكم‌» (محمد /33) دستورى كه تخلف از آن، تباهى و سياهى آشكارا، به دنبال دارد: «ومن يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا». (احزاب /36)
خلاف پيمبر كسى ره گزيد كه هرگز به منزل نخواهد رسيد مپندار سعدى كه راه صفا توان رفت جز بر پى مصطفى
(سعدى)
و به اين ترتيب; امت واحده، راهى است تا تفوق تمام: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله وكفى بالله شهيدا.» (فتح /26) و سپس تسرى اين حقيقت نهفته الوهى به همه وجدان‌هاى خفته كه: «محمد رسول الله‌» (فتح /29)
و در نهايت از حال تا آينده امت واحده فرايندى است‌به ميزان يك اراده جمعى يك تمايل معمولى و نيز صبرى استوار و پايدار: «يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر والصلوة ان الله مع الصابرين‌» (بقره /153) و آن گاه پيامد آب حيات وعده الهى: «فاصبر ان وعد الله حق‌» (روم/60)
اين رهيافتى است كه به جاى مقصد، مسير، و مايه‌هاى درونى، بيشتر نيازمند همگرايى اراده و تمايلات وحدت‌طلبانه مسلمانان جهان حول محور جمع و نظام بخشيدن به آن است.
امر حق را حجت و دعوى يكى است خيمه‌هاى ما جدا دلها يكى است از حجاز و چين و ايرانيم ما شبنم يك صبح خندانيم ما
(اقبال لاهورى)
و آينده روشن، از آن مؤمنان مجاهدى است كه نور وحدت مى‌نشانند و كمال آن مى‌افشانند چه اين‌كه: «يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم ويابى الله الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون‌» (توبه/32) و آنگاه خشنود از سپاس الهى: «و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم‌». (توبه/72)

نتيجه‌گيرى

وحدت امت همواره يكى از آرمانهاى دينى پيامبران توحيدى قلمداد مى‌شده و بر اين بنيان، يكى از محورهاى مهم دعوت پيامبر اكرم‌صلى الله عليه وآله نيز پى‌ريزى شاكله‌هاى پيدايش آن بوده است.
تحليل رويدادهاى تاريخ اسلام گوياى آن است كه در جهت تلاشهاى «سياسى‌» و «فرهنگى‌» حضرت براى تحقق اين هدف، «راهبردهاى ارزشى‌» نيز كارآيى خاص داشته‌اند تا آن جا كه با شناخت دقيق ظربفيت‌هاى اجتماعى حاكم بر جامعه، ابزارهايى برگزيده شده تا زمينه پذيرش و گرايش همگانى را به سوى ايجاد وحدت امت متمايل گرداند.
طرح پيمان‌نامه ملى مدينه بهترين راه براى ايجاد يك وحدت عمومى و القاى روحيه همبستگى دينى بود و در همين راستا پيمان ويژه مسلمين، راهكارى مذهبى براى پيوند روح برادرى به حساب مى‌آمد. استفاده از راهبردهاى ملى و مذهبى تنها مى‌توانست پايه‌هاى استوارى اجتماعى جامعه را نمايان سازد; اما، در اين ميان مبارزه با نژادپرستى و قوم‌گرايى و يا به كارگيرى عاقلانه موقعيت‌ها و مكانهاى تجمع عمومى نيز، از جمله راهكارهاى قومى و ميهنى لازم جهت دستيابى به وحدت‌طلبى شمرده مى‌شد و با اين همه، بهره‌گيرى پيامبرصلى الله عليه وآله از ظرفيت‌هاى اخلاق اجتماعى و نيز توان اخلاق فردى، امرى قابل توجه است.
بدين‌ترتيب، يكى از ضرورى‌ترين راههاى پى‌ريزى وحدت دينى در امت‌بزرگ اسلامى، هماهنگى اراده‌ها و تمايلات ارزشى جوامع بر بنياد همانند سازى ابزارهاى سه‌گانه فوق است; يعنى: «راهبردهاى ملى و مذهبى‌»، «قومى و ميهنى‌» و نيز «اجتماعى و فردى‌».

پى‌نوشت‌ها و مآخذ

1- حميدالله، محمد: اولين قانون اساسى مكتوب در جهان، ترجمه غلامرضا سعيدى، تهران، انتشارات بعثت، 1365، ص 55-64.
2- علامه هندى، علاءالدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1985م، ج 1، ص‌149.
3- آيتى، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،1366، ص‌235.
4- تفصيل اين سخن را در جاى خود بايد دنبال كرد; نگاه كنيد: حسينى، سيد حسين: «علوم انسانى اسلامى، مبناى تحقق وحدت فرهنگى‌»، نامه فرهنگ، بهار1377، شماره‌29 و نيز: جزوه درسى «عرفان دينى‌» از همين قلم.
5- روايت پيامبرصلى الله عليه وآله در كنزالعمال، جلد 1، ص‌149.
6- علامه مجلسى، محمدتقى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1403 ق، جلد39، ص‌56.
7- الميبدى، ابوالفضل رشيدالدين، كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار، به اهتمام على‌اصغر حكمت، تهران، اميركبير، 1361، جلد9، ص 271-267.
8- حاج سيد جوادى و ديگران، دايرة‌المعارف تشيع، تهران، سازمان دايرة‌المعارف تشيع،1366، جلد 1، ص‌243.
9- تاريخ پيامبر اسلام، ص‌272.
10- بهشتى، سيد محمد، محيط پيدايش اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى،1367، ص‌147.
11- ابن‌هشام، ابومحمد عبدالملك: السيرة النبويه، قم، انتشارات ايران،1363، جلد 4، ص‌250.
12- يعقوبى، احمدبن ابى يعقوب: تاريخ يعقوبى، ليدن،1883م، جلد 2، ص‌110.
13- كلينى رازى، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق: الاصول من الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1363، جلد 8، ص‌268.
14- بحارالانوار، جلد22، ص‌348.
15- مطهرى، مرتضى، سيره نبوى، تهران، انتشارات صدرا،1367، به نقل از «هديه الاحباب‌» داستان روايت را آورده است.
16- مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، تهران، انتشارات صدرا، 1362، ص‌75 و76.
17- سنن ابى‌داوود، جلد 2، ص‌624 به نقل منبع پيشين، ص‌74.
18- نهج‌البلاغه، ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى، تهران، انتشارات سهامى عامل، 1371، خطبه 192، ص‌215.
19- تاريخ پيامبر اسلام، ص‌168.
20- بحارالانوار،جلد73، ص‌283.
21- همان، جلد16، ص‌210.
22- البخارى، محمد بن اسماعيل، صحيح البخارى، چهار جلدى، بيروت، دارالمعرفة للطباعة والنشر، بى‌تا، جلد 2، ص‌539.
23- نهج‌البلاغه، خطبه 105.
24- پاره‌اى مورخان داستانى از كافرى خشن و معاند نقل مى‌كنند كه به خانه پيامبرصلى الله عليه وآله به مهمانى رفت و در نهايت‌با ايمان خارج شد. اين جريان نمونه جالبى از همين تاثير اخلاقى و الهى خاص پيامبر رحمت است. نگاه كنيد: زرين‌كوب، عبدالحسين، بحر در كوزه، تهران، علمى،1367، ص‌104 و 105.
25- شيخ صدوق، ابوجعفر، معانى‌الاخبار، تصحيح على‌اكبر غفارى، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات،1399 ق، ص‌51.
26- بحر در كوزه، ص‌115.
27- معانى‌الاخبار، ص‌51.

يادآورى: جهت رعايت اختصار، بسيارى از پاورقى‌هاى توضيحى، تفسيرى يا معرفى منابع حذف گرديد.
منبع: فصلنامه مشكوة

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:49 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
وصيتى كه نوشته نشد
وصيتى كه نوشته نشد

نويسنده:يوسف غلامى

نانوشته‌اى گوياتر از صد نوشته

رويدادهاى پس از غدير تا زمان گسيل سپاه اسامه و رفتارهاى‌مخالفت جويانه عده‌اى نه چندان اندك از صحابيان، حكايت از آن‌داشت كه جمعى با توجه به ناخوشى رسول اكرم(ص)در انتظار مرگ‌پيامبر و در انديشه تصاحب حكومت‌اند و براى اين هدف از هيچ‌مخالفتى دريغ نمى‌ورزند. از همين رو پيامبر با آگاهى از حوادثى‌كه به انتظار مرگ حضرتش كمين كرده بود و با شناختى كه از برخى‌اطرافيان خود داشت، در آخرين فرصت زندگى بر آن شد تا با بيان‌ساده و روشن مهم‌ترين پيام دوران رسالتش مسير آيندگان را ترسيم‌نمايد.
در روز پنجشنبه(چهار روز پيش از ارتحال)در آخرين روزها كه‌ارتباط انسانها از آسمان قطع مى‌گرديد، پيامبر اكرم(ص) در حالى‌كه در بستر بود، تقاضاى قلم و كاغذى براى نوشتن وصيت نمود. چندتن از صحابه گرد بستر آن حضرت و زنان و فرزندش فاطمه(س)در پس‌پرده‌اى حاضر بودند.
عمربن‌خطاب ماجرا را براى ابن عباس چنين نقل مى‌كند:
ما نزد پيامبر(ص)حضور داشتيم، بين ما و زنان پرده‌اى آويخته‌شده بود. رسول اكرم(ص)به سخن در آمده، گفت: «نوشت‌افزاربياوريد تا براى شما چيزى بنويسم كه با وجود آن هرگز گمراه‌نشويد.» زنان پيامبر از پس پرده گفتند: خواسته پيامبر(ص)رابرآوريد. من گفتم: ساكت‌باشيد! شما زنان همنشين پيامبر، هرگاه‌او بيمار شود، سيلاب اشك مى‌ريزيد و هرگاه شفا يابد، گريبان اورا مى‌گيريد! در همين حال رسول خدا گفت: «آنان از شمابهترند.»
بخارى مى‌نويسد: يكى از حاضران، سخن حضرت(ص)را در حضورش رد كرد و گفت: درد براو غلبه كرده و نمى‌داند چه مى‌گويد .... و رو به ديگران گفت:قرآن نزد شماست، همان براى ما كافى است. در ميان حاضران اختلاف‌شد و به يكديگر پرخاش كردند. برخى سخن او را و برخى سخن رسول‌خدا(ص)را تاكيد مى‌كردند. بدين ترتيب از نوشتن نامه جلوگيرى‌شد.
ابن‌عباس مى‌گويد: چه روزى بود روز پنجشنبه! ناخوشى پيامبر(ص)در آن روز شدت‌يافت. فرمود: كاغذ و قلمى بياوريد تا چيزى بنويسم كه پس از آن‌هرگز گمراه نشويد. يكى از افراد حاضر گفت: پيامبر خدا هذيان‌مى‌گويد! به پيامبر گفتند: آيا خواسته‌ات را برآوريم؟ فرمود: آيابعد از آنچه انجام شد!؟ بنابراين، پيامبر(ص)ديگر آن را نطلبيد.
نيز ابن عباس گويد: .... در حضور پيامبر مشاجره‌اى صورت گرفت،گفتند: پيامبر را چه شده است، آيا هذيان مى‌گويد؟ از اوپرسيدند. آنان سخن خود را تكرار كردند. حضرت فرمود: مرا به حال‌خود واگذاريد، زيرا حالت(درد و رنجى)كه من دارم از آنچه شمامرا به آن مى‌خوانيد(و نسبت مى‌دهيد) بهتر است. چون به پيامبرچنين گفتند و با يكديگر به گفتگو پرداختند، رسول اكرم(ص)فرمود: از نزد من بيرون رويد.
با وجود اعتراف عمر به اينكه گوينده آن سخن وى بوده است،همچنان اخبار اين موضوع در كتابها با تقطيع و تحريف نقل مى‌شودو جمله اهانت‌آميز وى يا نام او ذكر نمى‌شود و به توجيه آن‌پرداخته‌اند.
ابن‌ابى‌الحديد پس از پذيرش اخبار آن واقعه مى‌نويسد:
البته(اين رفتار از عمربن‌خطاب چندان دور از انتظار نبود. زيرا)هميشه در سخنان عمر درشتى و زشتى بود و اخلاقش با جفا وحماقت و تكبر و اظهار بزرگى همراه بود. چون كسى اين سخن او رابشنود تصور مى‌كند او واقعا عقيده داشته است كه پيامبر هذيان‌مى‌گويد. معاذالله كه قصد او ظاهر اين كلمه باشد; لكن جفا وخشونت‌سرشت وى، او را به ذكر اين سخن واداشت كه نتوانست نفس‌خود را مهار كند. بنابراين نبايد بر او خرده گرفت، زيرا خدا اورا چنين آفريده بود و او در اين رفتار خود اختيارى نداشت، چون‌نمى‌توانست طبيعت‌خود را تغيير دهد. بهتر آن بود كه بگويدناخوشى بيمارى بر پيامبر چيره شده است‌يا آنكه در غيرحال طبيعى(بيهوشى)سخن مى‌گويد.
بايد از ابن‌ابى‌الحديد پرسيد: مگر تفاوت اين دو جمله با جمله‌قبل چيست!
به راستى آيا عمربن خطاب معتقد بود كه پيامبر هذيان مى‌گويد؟ آيا نمى‌دانست كه با اين اعتقاد، وى در زمره مشركانى قرار خواهدگرفت كه به رسول خدا جنون و سحر نسبت مى‌دادند؟ آيا وى هيچ يك‌از آيات قرآن كه اين نسبتها را از پيامبر دور مى‌دارد، نشنيده ونخوانده بود؟ آيات سوره نجم و حاقه را نشنيده بود كه(ما ضل صاحبكم و غوى و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى‌علمه شديد القوى انه لقول رسول كريم و ما هو بقول شاعر قليلا ماتومنون و لا بقول كاهن قليلا ما تذكرون تنزيل من رب العالمين ولو تقول علينا بعض الاءقاويل لاءخذنا منه باليمين ثم لقطعنامنه الوتين) جز اين آيات، عقل اين ويژگيها را از مقام نبوت دور مى‌داند.زيرا در آن صورت، پيامبر هم همانند ديگران خواهد بود و به‌كمترين سخن او نمى‌توان اعتماد كرد.
هدف او از اظهار اين نسبت چه بود؟ چه بدى داشت كه پيامبرچيزى بنويسد كه جهانيان تا پايان روزگار از گمراهى برهند؟ آياچيزى ارجمندتر از هدايت همه مردم تا پايان جهان وجود دارد؟ مصلحت چه امرى از اين بالاتر بود؟
چرا وقتى ابوبكر وصيت‌به خلافت عمر مى‌كرد، عمر معتقد نبود كه‌او هذيان مى‌گويد! با آنكه مقام و شان پيغمبر را نداشت; حال‌آنكه ابوبكر در ضمن تحرير فرمان خلافت‌بيهوش شد و عثمان از ترس‌آنكه ابوبكر پيش از وصيت‌بميرد، فرمان را بدون آنكه ابوبكربفهمد، به نام عمر تمام كرد و وقتى ابوبكر به هوش آمد، آن راامضاء نمود!
آيا فرمان و تقاضاى رسول گرامى(ص)الزام آور نبود؟ چگونه تنهاعمر بدين نكته پى برد و اهل‌بيت‌حضرت از آن سخن، وجوب و الزام‌دانستند؟
آيا جايز است گفتارهاى الزامى رسول‌اكرم(ص)را بدين گونه ردكرد، با آنكه روا نيست‌به حال بيمارى و احتضار در حضور مردمان‌عادى چنين با بى احترامى بلند سخن گفت؟!
اينك رسول خدا(ص)پس از آن رفتار از نوشتن خوددارى كرد نه‌بدان سبب بود كه فرمان خويش را واجب مى‌دانست‌بلكه علت ديگرى‌داشت كه ذكر خواهيم كرد.
آيا از ميان همه آنچه رسول گرامى اسلام(ص)در مدت زندگى و درروزهاى پايانى عمر فرموده بود تنها همين جمله بود كه از غلبه‌بيمارى و .... صادر مى‌شد؟! چگونه در مورد فرمان بسيج‌سپاه‌اسامه و تاكيد و پيگيرى آن، كسى نسبت هذيان به پيامبر(ص)ندادو اين ماموريت را فقط به تاخير انداختند; چون با تاخير سپاه‌نيز به هدف خود مى‌رسيدند! به همين علت تا آخرين لحظه و حتى‌چهار روز بعد ازدرخواست قلم و كاغذ باز پيامبر(ص)نسبت‌به بسيج لشكر اسامه‌اصرار مى‌ورزيد و سرپيچى كنندگان را مورد لعنت قرار مى‌دهد، امابا چنين نسبتى مواجه نمى‌شود و آنان همچنان فرمان پيامبر(ص)راپا برجا مى‌دانند و بعد از انجام بيعت‌با مردم با قوت و اراده‌تمام، آن را به انجام مى‌رسانند!
وصيت‌شفاهى پيامبر(ص)پس از اين اتهام مورد انكار و مخالفت‌قرار نمى‌گيرد. در آخرين ساعات زندگى نيز چنان كه خود گويند: پيامبر دستور داد ابوبكر برود نماز گزارد و اين دستور را هذيان‌ياد نمى‌كنند!
ابن‌ابى الحديد مى‌گويد: زمانى نزد ابوجعفر نقيب اخبار معتبر وصريح درباره خلافت على بن ابيطالب(ع)را بيان كردم و گفتم: بسياربعيد مى‌دانم كه اصحاب پيامبر همگى يكدست‌بكوشند تا دستورپيامبر را در اين باره ناديده گيرند و از آن جلوگيرى نمايند! چنانكه بعيد مى‌دانم كه براى از بين بردن يكى از اركان دين(مانند نماز و روزه)همدست‌شوند!
نقيب(ضمن پذيرش همدستى اصحاب بر جلوگيرى از به خلافت رسيدن‌على‌بن ابيطالب(ع‌» در پاسخ گفت: آنان معتقد نبودند كه خلافت ازشعاير مذهبى است و همانند ديگر احكام شرعى مثل نماز و روزه‌است. آنها مساله خلافت را همچون مسايل ديگر دنيوى مى‌پنداشتند،مانند فرماندهى فرماندهان و تدبير جنگها و سياست رعيت پرورى. به همين سبب در صورتى كه در آن مسايل مصلحتى مى‌ديدند، ازمخالفت‌با دستورهاى پيامبر اكرم(ص)پروايى نداشتند.... .
واقعيت چنين نشان مى‌دهد كه حاضران در آن مجلس از آن فرمان‌جزالزام و وجوب استنباط نكردند و اگر جز اين بود كارشان به‌اختلاف و دعوا نمى‌انجاميد. هر كس مى‌خواست‌بدان عمل مى‌كرد و هركه نمى‌خواست عمل نمى‌كرد. اما چون گروه ناموافق نمى‌توانستندوجوب و الزام آن را بپذيرند و آنگاه آشكارا از آن سرپيچى‌نمايند در اصل اينكه تقاضاى مورد نظر از روى عقل و حواس سالم‌صادر شده است تشكيك كردند تا اصلا پيگيرى آن لازم نباشد. همان‌طور كه مردم هيچ گاه بهانه‌گيرى مريض بيهوده گو را دنبال‌نمى‌كنند!(دور از مقام نبوت)

مفاد وصيت چه بود؟ چرا از نوشتن آن جلوگيرى كردند؟

اين هر دو پرسش را عمر بن خطاب خود ناخواسته پاسخ داده است. او ضمن گفتگويش با ابن عباس مى‌گويد:
رسول خدا ستايش زيادى از على مى‌نمود كه البته آن گفته‌ها چيزى‌را ثابت نمى‌كند و حجت نمى‌باشد. او(در حقيقت) مى‌خواست‌با ستايش‌از على امت‌خود را بيازمايد(كه تا چه حد پيرو فرمان پيامبرخويش‌اند.)آن حضرت در هنگام بيمارى تصميم داشت در اين موردتصريح نمايد، ولى من از آن جلوگيرى كردم.
و در روايت ديگر: رسول خدا خواست او را نامزد خلافت نمايد و من از ترس بروزفتنه مانع شدم. و پيامبر از درون من آگاه شد و(از اصرار برتقاضاى خود)خوددارى كرد.
ماهنامه كوثر

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:48 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
نامش را محمد بگذار!
نامش را محمد بگذار!

نويسنده:آيةالله سيد رضا صدر
روزگارى بود كه شهر مكه را خشك‌سالى فرا گرفته بود و قريش و ساكنان اين شهر، در تنگى به سر مى‌بردند. هر چند مكيان از راه تجارت و بازرگانى به ثروت رسيده بودند؛ پول داشتند؛ زر و زيور داشتند؛ ولى آب و نان نداشتند؛ گرسنگى و تشنگى، آنها را مى‌آزرد.
ناگهان اوضاع دگرگون گرديد. آسمان باريدن گرفت. حوض‌هاى چرمين كه يادگار هاشم بود، از آب پر شد. سبزى و خرمى، سرزمين مكه و كوهستان خشك پيرامون آن را فرا گرفت. زردى چهره‌ها و رخسارها، به گلگونى تبديل گرديد؛ به طورى كه قريش، آن سال را سال خرمى نام نهاد.
دگرگونى اوضاع، ناگهانى بود؛ چون به طور سريع انجام شد. دانشوران پى بردند كه نشانه‌اى است از رحمتى عظيم بر اين شهر؛ چون خشك‌سالى، دورانى دارد و سال‌ها طول مى‌كشد تا ترسالى پديد آيد. تغيير ناگهانى، خشك‌سالى را بر هم زد و ترسالى را ارمغان آورد و اين، بر خلاف سنت طبيعت بود و مژده‌اى بود كه مهر ازلى را اعلام مى‌داشت و چنين خبر مى‌داد: عروس عبدالمطلب، آمنه دختر وهب، به رحمة للعالمين باردار گرديده است؛ رحمتى كه ميلياردها بشر از آن برخوردار خواهند شد.

رؤياى پير قريش‌

وقتى عبدالمطلب در حِجْر اسماعيل خوابيده بود، خوابى ديد كه مضطرب و پريشان گرديد و براى تعبير خوابش، نزد كاهنى رفت. كاهن از چهره پير قريش به اضطراب درونى و پريشانى وى پى برده، پرسيد: «سيد عرب را چه شده كه رنگش پريده است»؟
عبدالمطلب گفت: «خوابى ديدم كه مرا پريشان ساخته است. درختى تناور ديدم كه از پشت من روييده، سر به آسمان كشيده، شاخه‌هايش به شرق و غرب رسيده، نورى از آن مى‌تابيد؛ چندين برابر نور خورشيد. عرب و عجب را ديدم كه در پيشگاه او، سر به سجده فرود آوده‌اند و دمادم، عظمتش گسترده‌تر مى‌گرديد. گروهى از قريش را ديدم كه مى‌خواستند اين درخت را قطع كنند؛ وقتى بدان نزديك مى‌شدند، جوانى زيبا را ديدم كه جامه‌اى پاكيزه بر تن داشت و از درخت دفاع مى‌كرد و قريشيان را كيفر مى‌داد».
كاهن عرب از شنيدن اين رؤيا، در فكر فرو رفت و سپس گفت: «اگر چنين خوابى ديده باشى، پسرى از نسل تو خواهد آمد كه پيغمبر خواهد شد و جهانى پيروش خواهند بود».

سروش درِ گوشى‌

بانوى بانوان، آمنه دخت وهب، چنين حكايت مى‌كند:
وقتى كه به فرزندم باردار شدم، سروشى به گوشم رسيد كه مى‌گفت: تو به پيشواى بشر، باردار شده‌اى؛ وقتى كه بدين جهان قدم گذارد، بگو: «بارالها! اين نوزاد يگانه را در پناه خودت قرار مى‌دهم تا از شرّ دشمنانش محفوظش بدارى». سپس گفت: «نامش را محمد بگذار».

ميلاد

هنوز يك سال از هجوم سپاه فيل نگذشته بود. قحطى، سپرى شده، خرّمى، سراسر كوهستان مكه را فرا گرفته بود؛ به طورى كه در تاريخ مكه، چنين خرمى‌اى ديده نشده بود و ساكنانش در بهترين خوشى و سعادت مى‌زيستند. در چنين زمانى، در هفدمين روز ماه ربيع‌الاول و در سپيده‌دم اين روز، نوزادى بى‌نظير، بدين جهان قدم گذارد. اين هفدهم، با هفدهمين روز دى ماه پارسى، برابر بود و 42 سال از شهريارى انوشيروان، شاهنشاه ايران، مى‌گذشت.1
مادر اين نوزاد، بانوى بانوان، آمنه، دخت وهب بود و پدرش، عبدالله، پورِ عبدالمطلب كه از دنيا رفته بود و فرزند خود را نديد.
هنگامى كه آمنه را درد زاييدن گرفت، بانوى بزرگوار، فاطمه دختر اسد را آگاه كرد. فاطمه، همسر ابوطالب، برادر عبدالله، پدر نوزاد بود. فاطمه حاضر شد و به پرستارى آمنه پرداخت.
آمنه چنين مى‌گويد: «هنگامى كه پسرم ديده بدين جهان گذارد، نورى درخشيدن گرفت كه من استخر فارس و كاخ‌هاى بُصراى شام را ديدم». اين مكاشفه‌اى براى آمنه بود؛ در ساعت ميلاد فرزندش.
آمدن نورسيده را به نياى بزرگوارش خبر دادند. پير قريش، به ياد جوان ناكامش، عبدالله افتاد و اشك در ديدگانش حلقه زد؛ به سرعت به ديدار نوزاد شتافت و در آغوشش گرفت و بوسيدن آغاز كرد. آمنه سروشى را كه هنگام باردار شدن به گوشش رسيده بود، براى پدر شوهر بيان كرد. پير قريش، نوزاد را بغل كرده، به درون كعبه برد و به نيايش پرداخت و براى نوزاد، دعا كرد و خدا را از اين عطيه گرانبها، سپاس گفت و شكر الهى را به جا آورد و سپس نوزاد را آورد و به مادرش سپرد.
عبدالمطلب در هفتمين روز ولادت نوزاد، گوسفندى كشت و بستگانش را دعوت كرد. از او پرسيدند: «اين ميهمانى، براى چيست»؟ گفت: «براى احمد است». پرسيدند: «چرا احمدش مى‌خوانى»؟ گفت: «چون آسمانيان و اهل زمين او را مى‌ستايند».
فاطمه دخت اسد، پس از آن كه آمنه فارغ شد، نزد شوهرش رفت و به ابوطالب مژده داد كه براى برادر ناكامت، پسرى متولد شده است. رادمرد عرب به وى گفت: «سى سال ديگر، تو نيز پسرى خواهى آورد همانند اين نوزاد؛ جز اين كه او پيغمبر نيست».2 ابوطالب، پيغمبر نبود؛ ولى مانند پدر، راهى به جهان دگر و عالم بالا داشت و دريچه‌اى از غيب، بر او باز بود. ابوطالب، نوزاد را مى‌شناخت و وحى او را هم.

پرسشِ دانشمند يهود

روز ميلاد نوزاد مقدس، دانشمندى از يهود، نزد سران قريش آمد و از آنها پرسيد: «براى شما در اين شب، نوزادى متولد شده است»؟ گفتند: «مگر چه شده است»؟ گفت: «ديشب در اين شهر يا در فلسطين، نوزادى آمده كه نامش احمد است». قريشيان به تكاپو پرداختند و از نوزاد آمنه آگاه شدند و گفتند: «آرى، ديشب در ميان ما، پسرى متولد شده است». دانشمند يهود گفت: «به من نشانش دهيد» و نشانش دادند. وقتى چشمش به نوزاد افتاد و مُهر نبوت را ميان دو شانه‌اش نگريست، حالش دگرگون شده، گفت: «پيامبرى، از ميان اسرائيليان رفت».

حوادث شگرف‌

هنگامى كه نوزاد مقدس، قدم بدين جهان گذارد، حوادثى بزرگ و ناگهانى در جهان رخ داد كه تاريخ‌نگاران، همگى بر آنها نظر دارند و عبارتند از:
1. كاخ شهرياران ايران لرزيد و چهارده كنگره آن فرو ريخت.
2. آتشكده پارس، خاموش شد. اين آتشكده، هزاران سال بود كه مى‌سوخت و دمى خاموش نشده بود و يك باره خاموش گرديد. موبدانى كه در خدمت آتشكده كار مى‌كردند، ساليان دراز، هيزمش را فراهم مى‌ساختند و نمى‌گذاشتند كه خاموش گردد.
3. درياچه ساوه فرو نشست.
4. بت‌هايى كه در جهان بود، همگى به رو بر زمين افتادند.
5. شاهان جهان، در آن روز، لال گرديدند و از سخن گفتن ناتوان شدند.
6. تخت‌هاى سلاطين، خود به خود واژگون گرديد.
7. رود سماوه،3 پس از سال‌ها خشكى، جوشيد و پرآب گرديد.
8. بت‌هايى كه درخانه كعبه گذارده شده بود، سرنگون شدند.

اين حوادث ناگهانى، هشدارى از سوى فرستنده پيغمبر خاتم بود تا بشر پى برد كه در آستانه تحول بزرگى است و در عين حال، معجزاتى براى اين مولود مقدس بود. اين حوادث، خبر مى‌داد كه جاهليت و نادانى، بايد سپرى شود و دانش و بينش، بايد آغاز گردد.
ترقيات علمى مهمى كه پس از ظهور پيغمبر خاتم، در اين هزار و اندى سال در زندگانى بشر پديد آمده، با گذشته چندين هزار ساله پيش از آن حضرت، قابل مقايسه نيست. كتاب‌هايى كه در اخلاق، فلسفه و علوم و فنون گوناگون در اين زمان نوشته شده، صدها ميليون برابر كتاب‌هايى است كه بشر پيش از ظهور پيغمبر خاتم، نوشته بود. پس از اين عصر بود كه علوم انسانى و تجربى، تكاملى بى‌سابقه يافتند. عالمان و دانشورانى كه در اين هزار و اندى سال پيدا شده‌اند، هزارها برابر دانشورانى هستند كه در آن چند هزار سال بوده‌اند و شاعران و نويسندگانى كه در اين چهارده قرن آمده‌اند، در طول قرن‌هاى گذشته، نظيرشان ديده نشده است.
در حوادثى كه هنگام ولادت پيغمبر خاتم رخ داده، رازهايى نهفته است كه شايد ناگشوده بمانند.
سرسبزى و خرمى مكه پس از خشك‌سالى، هنگام باردار شدن آمنه، مژده‌دهنده نزديكى ظهور پيغمبر خاتم بود؛ باشد كه بشر، هوشيار گردد و اين دعوت را بپذيرد و بداند كه ارمغان سعادت و خوشبختى در راه است.
لرزيدن كاخ پادشاه ايران، لال شدن شهرياران و واژگون گرديدن تخت سلاطين، آژيرى براى ستمكاران و مژده‌اى براى ستمكشان بود. اينها خبر از ظهور پيامبرى مى‌دادند كه براى ايجاد حكومت عدل و داد در جهان، قيام مى‌كند و به وسيله دعوت و ايجاد رشد و تكامل بشر، اهداف خود را عملى مى‌سازد؛ نه به وسيله زور و فشار.
اينها هشدارهايى بود تا خسرو انوشيروان بداند كه حكومت ساسانى، رفتنى است و روزهاى واپسين خود را مى‌گذراند و دانشوران جهان پى برند كه حكومت‌هاى عنصرى و نژادى، نابود خواهند شد و توحيد و يگانگى بشر آغاز خواهد شد.
سرنگونى بت‌ها، از دعوت اين پيامبر خبر مى‌دهد؛ زيرا اين دعوت، دعوتى است بت‌شكن. بايد بت‌پرستى از ميان بشر برود؛ خواه بت‌هاى سنگى و خواه بت‌هاى گوشتى. فرعون صفتانى كه به نام حزب يا مذهب، بر مردم مسلط شده‌اند، بايد محو گردند و خداپرستان، به جاى آنها، سرتاسر جهان را، حاكم شوند.
آتشكده فارس خاموش شد؛ آتشكده‌اى كه هزار سال مى‌سوخت؛ تا بشر بداند قدرتى وجود دارد كه بالاتر و برتر از قدرت آتش هزار ساله‌اى است كه هزاران بشر نگذاشتند خاموش شود. فرستنده پيغمبر خاتم، قدرتش بالاتر از قدرت قواى طبيعى است. خاموش شدن ناگهانى چنان آتشى كه از نظر عادى محال است، نشان‌دهنده قدرت خدايى است كه مى‌تواند خاموشش كند؛ همان گونه كه براى ابراهيم خليل عليه‌السلام كرد.
پرآب شدن رود سماوه، پس از ساليان درازى خشكى، خبر مى‌دهد كه تشنه‌كامان زلال حقيقت، نااميد نشوند و هميشه اميدوار باشند؛ يأس و نوميدى را كنار گذارند و بدانند كه رحمت حق، فراموششان نخواهد كرد.
فرو رفتن درياچه ساوه مى‌رساند كه آب، آفريده‌اى است از آفريدگان؛ پديد مى‌آيد و ناپديد مى‌شود و قدرت بر حفظ حيات خود ندارد؛ با آن كه حيات‌بخش گياه، حيوان و انسان است. موجودى كه تنواند خود را از گزند حوادث محفوظ نگه دارد، چگونه مى‌تواند ديگرى را از گزند، محفوظ بدارد؟ قدرت نامتناهى از آن پديدآورنده آب است كه در يك لحظه، درياچه ساوه را خشك مى‌كند و رود سماوه را پرآب مى‌سازد؛ در حالى كه همه آب‌هاى جهان، آتش‌هاى جهان و پادشاهان جهان، چنين قدرتى ندارند.
مجموع اين حوادث شگرف، براى هوشيار شدن و بيدار شدن بشر است تا موحد و يكتاپرست شود و خدايان وبت‌هاى مصنوع خود را به دور اندازد.

پی نوشت:

1. تاريخ طبرى، ج 2، ص 155؛ بايد تولد آن حضرت، سال 573 ميلادى باشد؛ چون جلوس انوشيروان بر تخت شاهى، در سال 531 ميلادى بوده است.
2. اصول كافى، ج 1، كتاب الحجه، ص 452؛ اثبات الهداة، ج 1، ص 153.
3. شهرى در عراق.

 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 20 آبان 1394  ] [ 8:47 PM ] [ حسین رضایی ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By themzha :.

تعداد کل صفحات :  ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  

درباره وبلاگ

با سلام این وبلاگ در جهت موج وبلاگی "لبیک دیا رسول الله تاسیس شده است
نويسندگان
لينک دوستان
آمار سايت
كل بازديدها : 50243 نفر
كل مطالب : 310 عدد
آخرين بروز رساني : دوشنبه 9 آذر 1394 
امکانات وب