ﭘﺪﺭﻣﺼﺮﯼ : ﭘﺴﺮﻡ ﻣﺎ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺮﺯﻣﯿﻨﯽ
ﻭﺳﯿﻊ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ . . .
ﭘﺪﺭﯾﻮﻧﺎﻧﯽ : ﭘﺴﺮﻡ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻪ
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﺯﯾﺎﺩﯼ
ﺩﺍﺷﺘﻪ . . .
ﭘﺪﺭﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ : ﭘﺲﺭﻡ ﮐﺸﻮﺭﻣﺎ ﺩﺍﺭﺍﯼ
ﺍﻣﭙﺮﺍﻃﻮﺭﯼ ﻗﺪﺭﺗﻤﻨﺪﯼ
ﺑﻮﺩﻩ . . .
ﭘﺪﺭﻋﺮﺑﯽ : ﭘﺴﺮﻡ ﻣﺎﭘﯿﺎﻣﺒﺮﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ
ﻓﺮﺩﺑﺴﯿﺎﺭﺧﻮﺑﯽ ﺑﻮﺩﻩ . . .
,
,
,
,
,
,
,
,
.
.
.
.
.
ﭘﺪﺭﺍﯾﺮﺍﻧﯽ : ﭘﺴﺮﻡ ﺩﺭﮔﺬﺷﺘﻪ ﻣﺎﮐﺸﻮﺭﯼ
ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﻣﺼﺮﺑﺨﺸﯽ
ﺍﺯﺁﻥ ﺑﻮﺩ . . .
ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﯾﻮﻧﺎﻧﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻞ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ
ﻣﯿﺎﻣﺪﻧﺪ . . .
ﺭﻭﻣﯽ ﻫﺎﺩﺭﺟﻨﮓ ﻫﺎﺍﺯﻣﺎﺷﮑﺴﺖ
ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﻧﺪ . . .
ﻭﻫﺰﺍﺭﺳﺎﻝ ﻗﺒﻞ ﺍﺯﺍﻋﺮﺍﺏ ﻣﺎﺧﺪﺍﺭﺍﭘﺮﺳﺘﺶ
ﻣﯿﮑﺮﺩﯾﻢ . . .
ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﯿﮕﻦ ﺗﺎﺭﯾﯿﯿﯿﯿﯿﺦ
سلام خدا-منم منم/همون حقیرنابلد/همونی که نگاه تو-قیدترانه هاش وزد/اون که همیشه فک میکرد-دلش به رنگ صدفه/اومد تو رو پیدا کنه-طفلکی گم شدیه دفه/میون سردرگمی هاش-به فکرراه چاره بود/توآسمون به یاد تو-دنبال یک ستاره بود/به چشمک یه تیکه نور-راهشواشتباهی رفت/اون یه نمه نوری که بود-نمی رسوندش به هدف/*سلام خدا* من اومدم-بایه تقاضای جدید/اگه میشه به این حقیر آدرس تازه ای بدید.
خداغریبـــــــــــه که دوستش داریم واسه حاجت...
غریبه....می پرستیمش واسه جنت...
غریبه...که به تنهایی کرده عادت....
توراه پاکی....زدیم به خاکی....
چه عاشقی چه مجنونی چه سینه چاکی....
جای حرم کیش....جای پرچم دیش....
چه ساده برمقدسات میشه هتاکی...
این وضع ناموس...کوکف افسوس...
نکشیدیم خجالت ازچادرخاکی...
دیگه شیطان شد..ایاک نعبد...
ببین خدارو ول کردیم میگردیم باکی....
بگوخدا رحمی به حالم کن...
لکه ی ننگم ..زلالم کن....
عشق خودت رو مدالم کن...
خدااااااااااا حلالم کن ...
خدااااااااااا حلالم کن...
ازساعت چهارصبح دم در بيمارستان همراه مادرپيرش درصف ايستاده بود تانفراول باشد!
بايد اين كار راميكرد بايد ناراحتي قلب مادرش را درمان ميكرد...
ساعت هشت صبح شده بود وصداي دادوبيداد مردم...
تازه فهميدخيلي ها مثل خودش توصف هستند!
وقتي در باز شد آدم هايي رفتند تو كه اصلا تو صف نبودند بايك يادداشت و...
جايي رانداشت كه مادرش راببرد همان جا خوابيد تا فردا دوباره اول صف باشد!!!(نيما دهقاني)
/حتما بخونین/
مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد.
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود.
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان، انگشتان دست خود را از دست داد.
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید: پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین ..
و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود:
( دوستت دارم پدر ! )
سالها پیش در یکی از مدارس، پسربچه ای به نام جعفر همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر میشدهیچکدام از معلمان او را
دوست نداشتند روزی خانم احمدی مادرش را به مدرسه خواند و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد اما مادر بجای اصلاح
فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند، بیست سال بعد خانم احمدی بعلت ناراحتی قلبی دربیمارستان بستری
شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت، عمل خوب بود، هنگام به هوش آمدن، دکترجوان رعنایی را در مقابل خود دید که به وی لبخند
میزد میخواست از وی تشکرکند اما بعلت تأثیر داروهای بیهوشی توان حرف زدن نداشت با دست به طرف دکتر اشاره میکرد و لبان
خود را به حرکت در می آورد انگار دارد تشکر میکند اما رنگ صورتش در حال تغییر بود کم کم صورتش در حال کبود شدن بود تا اینکه
با کمال ناباوری در مقابل دکتر جان باخت ، دکتر ناباورانه و با تعجب ایستاده بود که چه اتفاقی افتاده است ، وقتی به عقب برگشت
جعفر نظافتچی بیمارستان را دید که دوشاخه دستگاه کنترل بیماران قلبی را درآورده وشارژر گوشی خود را به جای آن زده است ،
نکنه یه موقع فکر کردین جعفر دکتر شده و از این حرفا ، نه بابا اون الاغ رو چه به این حرفا !
عاشقانه ای کوتاه...
دست تو دست دلیل زندگیم داشتم تو خیابون راه میرفتم ، دستاش تو دستم بود انگار داشت با حرارت وجودش بهم انگیزه زندگی میداد ،..
یه نفر با لباسی سبز و چشمانی خالی از عشق از روبرو سد راهمان شد ،.. دستاش تو دستم لرزید محکم فشارش دادم و بهش فهموندم که نگران نباشه ،...
سبز جامه پرسید: چه نسبتی با خانوم داری؟
تو چشمهای خانوم نگاه کردم
چشمهایی همچو چشمهای آهو که از دست صیاد نمناک و غمناک شده بودن ،.. یه لبخندی بهش زدم و رو به اون آقا گفتم : دیوونشم ... من دیوونه ی این خانومم ...
اشتباه میکردم حتی آن چشمهای خالی از محبت هم عشق ما دوتا را فهمید ...
اشکهای عشقم با لبخند زیبایش که زیباترین مینیاتور هستی بود درهم آمیخت ....
( آدم خیلی خوشبخته وقتی یه نفرو دوست داشته باشه و اون هم همونقدر دوسش داشته باشه )
عاشقانه اینه:
دو سال پیش بود....یه ساعت نقره داشتم که شوهرم واسه سالگرد ازدواجمون خریده بود(با اینکه بیشتر از توانش بود)خیلی برام ارزش داش؛یه روز در عین ناباوری متوجه شدم گم شده!!!
تمام خونه رو زیر و رو کردم....پیدا نشد...هرجایی عقلم میرسید گشتم و پرسیدم....پیدا نشد.
تصمیم گرفتم یکم از جایی قرض کنم عین اونو بخرم تا شوهرم نفهمه....
دو سه روز بعد دیدم یه جعبه تو دستش اومد خونه...گذاشتش رو اپن...
گفتم این چیه؟!...گفت:دیدم چند روزه ناراحتی به منم نمیگفتی از ریحانه(دخترمون)پرسیدم مامانت چشه اونم گفت ساعتتو گم کردی...اینم یه ساعت عین اون...بگیر دستت کن و یادت باشه که دیگه به خاطر یه همچین چیزی خودتو اذیت نکنی!!!!!!
با تعجب گفتم:پولشو از کجا آوردی؟؟؟؟!گفت:به تو چه!!!خیالت راحت دزدی نکردم!!!!!صد تای اینا فدای سرت دیووونه!
هنوزم نگاه به ساعته میکنم گریم میگیره!!!بعدا از یه جایی فهمیدم از دوستش قرض کرده بود و تا حالا هیچوقت به روم نیاورده....
این عشقه....
داستان درختی که خشک شد ...
سیاه پوشیده بود،به جنگل آمد...
من هم استوار بودم و تنومند !!
من را انتخاب کرد...
دستی به تنه و شاخه هایم کشید،تبرش را در آورد و زد و زد...
محکم و محکم تر!!
به خودم میبالیدم،دیگر نمیخواستم درخت باشم ،آینده ی خوبی در انتظارم بود . میتوانستم یک قایق باشم،شاید هم چیز بهتری ...
درد ضربه هایش بیشتر می شد و من هم به امید روزهای بهتر توجهی به آن نمیکردم ...
اما ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد !!
شاید او تنومند تر بود،شاید هم نه !!
اما حداقل به نظر مرد تبر به دست آن درخت چوب بهتری داشت ...
شاید هم زود از من سیر شده بود !!
و دیگر جلوه ی برایش نداشتم ...
مرا رها کرد با زخم هایم !!
و او را برد !!
من نه دیگر درخت بودم ، نه تخته سیاه مدرسه، نه عصایی برای پیر مرد و نه قایق و ...
خشک شدم....
میگویند این رسم شما انسانهاست !!
قبل از آن که مطمئن شوید انتخاب میکنید و وقتی با ضربه هایتان طرف مقابل را آزار می دهید او را به حال خودش رها میکنید !!
ای انسان ...
تا مطمئن نشدی تبر نزن !!
تا مطمئن نشدی،احساس نریز...
دیگری زخمی می شود...
خشک می شود!!
میدونم متن خیلی بلنده ولی خدایش بخونید خیلی عاشقونس..
کنار خیابون ایستاده بود . تنها ، بدون چتر ، اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ، - ممنون - خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ، یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،نفسم حبس شد ،
پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ، - چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ، خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود بعد از ده سال ، بعد از ده سال .... خودش بود .با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ، با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ، خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ، پرسید :
- مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ، قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ،
حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،به چشمام جراءت دادم ، از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ، سرعت ماشینو کم کردم ،بغض بد جور توی گلوم می تپید ، روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،به خدا خودش بود ، به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ، خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من ...
خدای من ....با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ....زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ، به ساعتش نگاه کرد ، روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود ، بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ، تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،عاشقی کنم براش ،میگفت : بهت نیاز دارم ...ساکت می موندم ،میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ...اما نرفتم ، زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ، قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ، آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ، یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ، تا حالا اینقدر مهربونی رو یکجا توی هیچ چشمی ندیده بودم ، چشماش عاشقانه و مادرانه ، با چشم های من مهربون بود .
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر از تمام مدتی که توی این ده سال می زد ،
- همینجا پیاد میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک حلقه دور انگشتش ، قلبم ایستاد ، با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..- نه خواهش می کنم ... پولو گذاشت روی صندلی جلو ... صدای باز شدن در اومد و بعد .. بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .برای چند لحظه همونطور موندم ،یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ، تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،برای فریاد کردنش ، برای ترکوندن همه بغضم توی این ده سال ، دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به مردی که با چتر باز منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که زیر چتر ایستاده بود .صدا توی گلوم شکست ... اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون بهار ، سه نفری ، زیر چتر باز ...
دختر کوچولو دستشو گرفته بود ، صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ، صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...منو بارون .. ، زار زدیم ، اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ، بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و بو کردم ...بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از ده سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر ، برای همیشه تر.
خل بودم دیگه .. یعنی این نقطهء پایان بود برای عشق من ؟
نه .. عاشق تر شده بودم ،عاشق تر و دیوانه تر ... چه کردی با من تو ... چه کردی ... بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
بزرگی میگه دوست بر سه قسم است:
یکی حکم غدا دارد که انسان محتاج به اوست. یکی حکم دوا(دارو) دارد که گاهی به احتیاج می شود. یکی حکم مرض دارد که هیچ وقت محتاج اونیست اماگاهی به اومبتلا می شود.
حسرتي كه تو چشم هاي رحمتي وقتي درمورد مرگ خواهرش تو ماه عسل صحبت ميكرد ،ديده ميشد
يعني ميليارد هم نميتونه جايگزين خواهر ،برادر بشه
خدايا همه ي خواهر برادرا رو برا هم نگه دار.
♥ *♪ * ₰ * ♥ * ★ * ♦ * ♥ * ♫ *♠ *♣ * ☼ * ♥
به سلامتی دختر و پسری که یه روز عاشق هم شدند . . .
سلامتی پسری که اندازه یه نگاه هم به عشقش خیانت نکرد. . .
سلامتی دختری که هیچی کم نذاشت. . .
سلامتی عشق پاکشون. . .
سلامتی اون همه خاطره ها و شیطنت هاو دیووونه بازی های زیر بارون
قرار گذاشتن ها خیس شدن ها از سرما به خود لرزیدن ها. . .
سلامتی دوستی که زیراب پسرو به دروغ زد. . .
سلامتی دختری که حرف دوست مثل خواهرش رو باور کرد. . .
سلامتی دختری که بی خبر خطش خاموش شد. . .
سلامتی اون قسم ها اون دوست دارم هایی که هیچوقت تحویل داده نشد. . .
سلامتی پسری که هر چی قسم خورد خواهش کرد اثری نداشت. . .
سلامتی دختری که با چشم خیس به پسر گفت ازت بدم میاد. . .
سلامتی پسری که رفت خدمت تا زود برگرده و دلشو بدست بیاره بره خواستگاری. . .
سلامتی ۲۱ ماه پست دادن ها و لحظه شماری ها دور بودن ها. . .
سلامتی روزی که پسر دعوت شدبه جشن عقد عشقش. . .
سلامتی اون شب. . .
سلامتی اون دوستایی که بخاطر حال پسر بغض داشتن
اما پسر خندیدتا جشن خراب نشه. . .
سلامتی اون خنده ی زوری. . .
سلامتی عروسی که ماه شده بود. . .
سلامتی عاقدی که اومد. . .
سلامتی شناسنامه ها. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار اول. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بار دوم. . .
سلامتی بغض پسر. . . سلامتی بارآخر. . .
سلامتی پلاک زنجیری که پسر واسه زیر لفظی روز عقدش گرفت تو جیبش موند. . .
سلامتی زیر لفظی که یکی دیگه داد. . .
سلامتی پسری که هنوز امید داشت که به عشقش میرسه. . .
سلامتی اجازه بزرگترها. . .
سلامتی بله. . .
سلامتی بغض پسر. . .سلامتی چشم خیس دوستان. . .
سلامتی اون حلقه که جایگزین حلقه پسر شد. . .
سلامتی ماشین عروس. . .
سلامتی سستی زانو. . .سلامتی سیاهی چشم. . .
سلامتی اون شب. . .
سلامتی پاکت سیگار و نخهایی که با نخ قبلی روشن شد. . .
سلامتی فرداش. . .
سلامتی مهمونی که دختر گرفت. . .
سلامتی دوستایی که جمع شدن. . .
سلامتی شب و روزایی که سخت گذشت. . .
سلامتی دوستی که به دختر گفت اون حرفو به دروغ گفت از رو حسادت. . .
سلامتی دختری که با تمام وجود گریه کرد. . .
سلامتی تیغی که تیز بود. . .سلامتی رگ دست. . .
سلامتی دختری که خودکشی کرد. . .
سلامتی لحظه ای که به پسر خبر دادن . . .
سلامتی ملاقات تو بیمارستان. . .
سلامتی اون ۵ و ۶ دقیقه ی تنها با دختر. . .
سلامتی اون چشمای نیمه باز خیس. . .
سلامتی شرم دختر. . .سلامتی صبر پسر. . .
سلامتی قسمهایی که پسر به دختر داد تا فراموش کنه که زندگیش خراب نشه. . .
سلامتی قسم جون پسر. . .
سلامتی قبول کردن دختر. . .
سلامتی لحظه خداحافظی. . .
سلامتی چشمای خیس. . .سلامتی یه عمر تنهایی. . .
سلامتی حرفایی که نمیشد گفت ولی یه متن شد. . .
سلامتی خنده هایی کودکی که توی راه بود. . .
سلامتی دختری که مادر شد. . .
سلامتی پسری که حسرت پدر بودن تا ابد به دلش موند. . .
سلامتی هق هق هایی که پست شد تا دلی آروم شه. . .
سلامتی امشب. . .
سلامتی همه ی عاشقایی که هر گز به عشقشون نرسیدن
واز دور نگران یکی یه دونه شون بودن و با بغض با سکوتشون گفتن آهای غریبه
این که دستش توی دستای تویه همه دنیای منه
خیلی مراقبش باش . . .
♥ *♪ * ₰ * ♥ * ★ * ♦ * ♥ * ♫ *♠ *♣ * ☼ * ♥
جونم براتون بگه
یه روز یه بنده خدایی با یه شیر رفیق بوده ! حالا کاری نداریم چطوری !
خلاصه اینا با هم میرفتن و میومدن و خوش بودن ، یه روز این بنده خدای ما رو به شیره میکنه و میگه : تو خجالت نمیکشی اینقدر دهنت بو میده ؟
شیر یکم سرش را میاندازه پایین و بعد رو میکنه به طرف میگه یه کاری بگم میکنی ؟ اون چکش را بردار بکوب تو سر من !
طرف اول کلی نه میاره و بعد با اصرار شیر چکش را ور میداره و قایم میکوبه تو سر ش ،
شیر هم فرار میکنه و میره ،
بعد از دو سال که از شیر خبری نمیشه ، میبینن بر گشت پیش رفیق قدیمیش ! بعد از ماچ و بوسه و .... شیر به رفیقش میگه ببین زخم اون چکش خوب شده ؟
رفیقش میبینه و میگه اره
ولی شیر میگه
زخم اون تیکه ای که انداختی هنوز خوب نشده .
مواظب باشیم با تیکه هامون کسی اذیت نشه
تعدادی از دانشمندان جمع شدند تا با تحقیق در متن قرآن ؛ خطا و اشتباهی در آن بیابند و به این ترتیب قرآن را رد کنند!!!!.
لذا بسیار در متن قرآن و کلمات آن دقت کردند تا اینکه به این آیه رسیدند که در مورد داستان حضرت سلیمان است که وقتی مورچه ای لشکر حضرت سلیمان را میبیند به سایر مورچه ها میگوید :پناه بگیرید تا لشکر سلیمان شما را خرد نکنند
(لایحطمنکم)
در حالی که:
این کلمه با مصدر (تحطیم = خرد شدن شیشه) در زبان عربی فقط در مورد شیشه به کار میرود اما مورچه ها آن را درباره ی خود بکار برده اند.!!!
پس این اشکالی است که میتوان به متن قرآن گرفت !!!!
بعد از آن یک دانشمند استرالیایی در تحقیقات علمی خود کشف کرد که:بیش از 75 درصد از غشای خارجی بدن مورچه ها را شیشه تشکیل میدهد
و با کشف این معجزه ی قرآن بلافاصله به اسلام ایمان آورد و مسلمان شدنش را اعلام نمود!
انتشاردهید به افتخار قرآن
کودک نابینای در کنار خیابان با کاغذی در دستش که روی ان نوشته شده بود
من نابینا هستم لطفا کمک کنید
ایستاده بود
اما رهگذران زیاد توجه نمیکردن
مردی که از ان حوالی می گذشت به طرف کودک رفت و نوشته روی کاغذ را تعقیر داد غروب وقتی مرد برمیگشت به طرف کودک نابینا رفت و جویایه احولش شد کودک پرسید روی کاغذ چه نوشتی که هر کسی میرسید کمک زیادی به من میکردند مرد گفت:نوشتم
امروز روز زیبایست اما من نمیتوانم ان را ببینم.
ﺩﺧﺘﺮﻫﺎ ﻣﺜﻞ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﺭﻭﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﻻﺗﺮﯾﻦ ﻧﻘﻄﻪ ﺩﺭﺧﺖ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﻧﺪ. ﺑﺮﺧﯽ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﻫﺎ ﺑﺮﺳﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﻨﺪ ﺳﻘﻮﻁ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺯﺧﻤﯽ ﺷﻮﻧﺪ، ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺑﻪ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﭘﻮﺳﯿﺪﻩ ﺭﻭﯼ ﺯﻣﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻧﺸﺎﻥ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺍﮐﺘﻔﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ. ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﻻﯼ ﺩﺭﺧﺖ ﻓﮑﺮ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻣﺸﮑﻞ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎﺳﺖ ﺩﺭﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ. ﺁﻧﻬﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺁﻣﺪﻥ ﭘﺴﺮﯼ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺁﻥ ﻗﺪﺭ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﻻﯾﻖ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺩﺭﺧﺖ ﺑﺎﻻ ﺑﯿﺎﯾﺪ… ﻗﺪﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﺪﻭﻥ… ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺖ ﺭﻭ ﺑﺎ ﺩﻗﺖ ﺑﯿﺸﺘﺮﯼ ﺑﺒﯿﻦ ﻭ ﺑﺸﻨﻮ… ﺗﻮ ﺷﺮﯾﻒ ﺗﺮ ﻭ ﻧﺠﯿﺐ ﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻧﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻦ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺍﯼ ﺑﺪﻫﯽ
زندگی از نگاه بهلول - زندگی از نگاه بهلول
شخصی از بهلول پرسید:
می توانی بگویی زندگی آدمیان مانند چیست ؟
بهلول جواب داد : زندگی مردم مانند نردبان دو طرفه است که از یک طرفش سن آنها بالا می رود و از طرف دیگر زندگی آنها پائین می آید
اینقد به این گودزیلاها گیر ندین ما خودمون اون روزا سوختیم.یادتونه خلاف سنگینمون این بود زنگ در خونه ها رو بزنیم فرارکنیم.یادتونه قرمه سبزی چقدخوشمزه بودماهی1بار به زورمیخوردیم نه مثل الان ک هرروزهمه جا قرمه سبزی هست.دلمون پاک بود از اشپزخونه غذا میدزدیدیم واسه مورچه ها میاوردیم.کتاب فارسی دبستانمون یادتونه.یادتونه بستنی توپی ک کلاه سرش زیزیگولو بود لواشک های10تومنی.ایدین5تومنی.نوشابه شیشه ای.یخمک.یادتونه گوجه سبزچقدخوشمزه بود.شانسی مینداختیم داخلش انگشتر و دایناسورپلاستیکی بود نه تبلت و دوچرخه.راستی شما هم شانسی بادکنک داشتین همونا که1عددانتخاب میکردیم بهترین جایزه اش1بادکنک بزرگ بود.اتاری دستی داشتیم بازیمون منچ و 1قل2قل بود تو حیاط خونه و مدرسه لی لی بازی میکردیم پیشرفته شدیم بازیمون شد سوپر ماریو(قارچ خور)و حلقه خور تازه اونم با میکرو و سگا. دفترهایی که عکس1عقاب روش بود که مهر و تسبیح دهنش بود.تراش شمشیرنشان و مداد توسن و استدلر........
تـــاب تـــاب عبـــاسی
خـــدا منـــو ننــدازی
میــخوام پناهم باشی
تا آخـــر این بــازی
خــدای دلتنگـــیام
خــــدای مهربونم
تو حرفامُو میشنوی
بد کردم و می دونم
می دونم از تو دورم
صدای سوت و کورم
من گم شدم تو راهه
خـــــوب و بد عبورم
منُو ببخش که گاهـــی
شــک کردم و شکستم
به ایــن که نزدیــکمی
چشامـــُو ساده بستم
منُو ببخش که گاهی
کـــم میارم میبازم
یادم میره تو هستی
من که پر از نیــازم
تو دستامُـو مییگیری
هنوز دلـــم روشنه
هنوز نبـض ترانه م
به خاطرت می زنه
هنوز هوامــُو داری
به داد مــن میرسی
قشنگ ترین آرامـــش
جـــز تو ندارم کسی
تــــاب تـــاب عباسی
خـــدا منُــــو نندازی
میخوام پنـــاهم باشی
تا آخــــر این بازی...
بخشی از داستان خسرو شیرین
مناظره خسرو با فرهاد:
(بخونید لطفا......قشنگه.....)
نخستین بار گفتش کز کجایی/بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند/بگفت اندوه خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست/بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان/بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است/بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا بینیش هرشب چو مهتاب/بگفت آری چو خواب آید،کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک/بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش؟/بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا کر کند چشم تو را ریش؟/بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ؟/بگفت آهن خورد گر خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه؟/بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا دوری از مه نیس در خور/بگفت آشفته از مه دور بهتر
بگفتا گر بخواهد هرچه داری/بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سر یابیش خشنود؟/بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار/بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفتا آسوده باش کاین کار خام است/بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن بر این درد/بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفتا از صبر کردن کس خجل نیست/بگفت این دل تواند کرد،دل نیست
بگفتا ازعشق کارت سخت زار است/بگفت از عاشقی خوشتر چه کاراست
بگفتا جان مده بس دل که با اوست/بگفت دشمن اند این هردوبی دوست
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین/بگفتا چون زیم بی جان شیرین
بگفتا او آن من شد زو مکن یاد/بگفت این کی کند بیچاره فرهاد
بگفتا گر من کنم در وی نگاهی/بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو خسرو گشت عاجز در جوابش/نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی و آبی/ندیدم کس بدین حاضر جوابی
(عشق واقعی یعنی این....که توو این دوره و زمونه کمه...)
مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید
کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری ؟
همسر او گفت همه آنها را بزرگشان و کوچکشان،
دختر و پسر همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم
شوهر گفت : چگونه دل تو برای آنها همه جا دارد
همسر جواب داد :
این خلقت خدا است که مادر دلش برای همه فرزندان خود وسعت دارد
مرد لبخندی زد و گفت :
اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای چهار زن همزمان وسعت دارد
خدایش بیامرزد روش والایی در قانع کردن داشت ،
لاکن موقعیتش در آشپزخانه غلط بود
مراسم آن تازه در گذشته صبح و بعد از ظهر فردا برگذار می شود ! :))
3زن انگليسي ، فرانسوي و ایرانی با هم قرار ميزارن كه اعتصاب كنن و ديگه تو خونه كار نكنن ، و بعد از يك هفته نتيجه كارو بهم بگن.
زن فرانسوي گفت:
به شوهرم گفتم كه من ديگه خسته شدم بنابراين نه نظافت منزل ، نه آشپزي ، نه اتو و خلاصه از اينجور كارا ديگه بريدم . خودت يه فكري بكن من كه ديگه نيستم يعني بريدم.
روز بعد خبري نشد ، روز بعدش هم همينطور .
روز سوم اوضاع عوض شد ، شوهرم صبحانه را درست كرده بود و اورد تو رختحواب من هم هنوز خواب بودم ، وقتي بيدار شدم رفته بود .
زن انگليسي گفت:
من هم مثل فرانسوي همونا را گفتم و رفتم كنار.
روز اول و دوم خبري نشد ولي روز سوم ديدم شوهرم
ليست خريدو كاملا تهيه كرده بود ، خونه رو تميز كرد و گفت كاري نداري عزيزم منو بوسيد و رفت.
زن ایرانی گفت :
من هم عين شما همونا رو به شوهرم گفتم
روز اول چيزي نديدم
روز دوم چيزي نديدم
روز سوم چيزي نديدم
شكر خدا روز چهارم يه كمي تونستم با چشم چپم ببينم.
يك روز يك مرد خواب يك فرشته رو مي بينه فرشته ميگه هرچي
ميخواهي بگو مرد گفت ميشه بهشت و جهنم رو نشونم بدي؟
فرشته گفت اول بهشت يا جهنم ؟ مرد گفت جهنم. فرشته او را
به جهنم برد در انجا ديگ هاي بسيار بزرگ غذا بود با غذا و بو هاي
هوس انگيز در دستان همه قاشق هاي بسيار بزرگي وجود داشت
اما همه گشنه بودند به خاطر اينكه دستان انها خم نمي شد كه
در دهانشان برود
مرد گفت حالا به بهشت برويم . وقتي به بهشت رسيدند وضعيت
دقيقا مثل جهنم بود با تفاوت اينكه همه سير بودند حتي با اينكه
دستان شان خم نمي شد مرد پرسيد چگونه با اين وضعيت همه
سيرند؟فرشته گفت نگاه كن مرد ديد كه ادم هاي انجا قاشق هاي
خود را در ديگ غذا ميزنند و در دهان يكديگر ميگذارن
بله معجزه كمك همينه
وقتی از شغلم واسه کسی حرف می زنم... بعد 2 دقیقه تفکر عمیق می پرسه: نقاشی می کنی دیگه، آره؟!!! پس خیلی آسونه! خوش به حالت!!! رشته من که ریاضیه!!!
وقتی کارمو به کسی نشون می دم بعد از 10 دقیقه چپ و راست کردنش میگه : نمیشد یکمی رنگاشو جیغ تر کنی؟! یکمی زرد و نارنجی و قرمز؟؟ حالا اصلا این چی هست؟!!
وقتی می بینم که یه نفر تو فتوشاپ فقط دماغ کوچیک کردن رو یاد گرفته!!! میاد میگه من هم گرافیستم!!!
وقتی می خوام از کارفرما پول بگیرم: میگه... کارت ارزش نداشته! تایپ و تکثیری سر کوچه ما واسم تو 10 دقیقه انجامش داد تازه اینقدرم پول نگرفت!
وقتی برای یکی از آشناهام طراحی میکنم و آخر هم پولش رو حساب رفاقت نمیده ، بعد همون آدم وقتی تو مغازش میرم جنسشو 2 برابر قیمت مینداره بهم!!!
من باز هم گرافیستم!
حقوق من با حقوق منشی دفترمون برابـــــــره!.....حتی شاید کمتـــــــــــــــر!!!!
وقتی روحیات خاص منو می بینن میگن : طرف خله دیگه! از کاراش معلومه!
وقتی میرم تو یه جمع خانوم خونه دار و بچه دار می گن: قربون دستت دخترم چند تا کاردستی واسه مدرسه ش داره دستتو می بوسه!
وقتی دارم با مداد رنگی تصویر سازی هام رو رنگ میکنم بابام میاد میزنه تو سرم و میگه خاک بر سرت این همه خرجت کردم بری برج طراحی کنی نشستی داری نقاشی میکشی؟!
وقتی دوستام به من به چشم طراح کارت ویزیت مفتی نگاه میکنن!
اما همچنان من گرافیستم! همچنان کارمو دوست دارم! همچنان به گرافیست بودنم افتخار میکنم و همچنان اگه منو بکشن باز هم شغلمو تغییر نمیدم!
بله من گرافیستم!
نوکری در خانه حاج اقایی کار م کرد در ضمن خرید ان خانه را هم انجام می داد چون خیلی زرنگ بود مبلغی از پول خرید را به جیب می زد .حاج آقا اسمش حسن بود روزی به او گفت به مهرسازی در بازار برو واسم مرا روی مهر حک کن هر حروفی یک تومن است این سه تومن بگیر برو .نوکر در راه می رفت وبا خودش فکر می کرد چگونه پول به جیب بزند .به دکان مهرسازی رسید واسم را حک کرد وبه حاج آقا داد ویک تومن برای خودش باقی ماند .شما می توانید بگویید چطور شد یک تومن برای خودش باقی ماند؟
نوکر به مهر ساز گفت یک کلمه خس برای من بکن و2تومن به او داد اما وقتی خواست نقطه اش را بکند عوض یک نقطه روی خ یک نقطه روی حرف آخر بگذارد .
( لطفا متن را تا آخر بخوانید )
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گردن نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت وسوسه
تنها همین ؟
همین
!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
از چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم خدا
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
اکران فیلم شروع شد، شروع فیلم سقف یک اتاق ، دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج,........,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
صدای همه در آمد. اغلب حاضران سینما را ترک کردند!
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روى تخت رسید.
زیرنویس: این تنها ۸ دقیقه از زندگى این جانبازبود و شما طاقت نداشتید !
کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد
زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم
کودک گفت: می دانستم با او نسبت دارید…
چند وقت پیش تو قران خونده بودم خدا گفته بود
چرا از پولاتون انفاق نمیکنید در حالیکه همون پولی که تو جیب شماستو من خودم بهت دادم،
یه خورده فکر کردم، دیدم اره خیلی حرف منطقیه
توی زندگی ادم هزاران شرایط پیش میاد ک ادم نمیدونه سود اوره یا نه و ممکنه به خاطر انتخاب غلطش ضرر کنه و یا به خاطر انتخاب درستش سود کنه.
منم رفتم یه خورده پولامو انفاق کردم البته خیلی کم بود،
الان چند ماهه میگذره، خدا منو توی یک شرایطی قرار داده که میتونه زندگیمو از این رو به اون رو کنه، اینارم که مینویسم مزخرف نیست و همین الان در حال اتفاق افتادنه...
من وقتی هفده سالم بود درامدم سه برابر بابام شده بود، مغرور شدم و ازدستش دادم ولی الان بعد یکسال داره شرایطم مثل قبل میشه.
یادتون باشه این پول اصلا ارزش نداره چون توی یک لحظه بدستت میاد و توی یک لحظه از دستت میره پس سعی کن درست استفاده کنی ازش.
هنگامی که ناسا برنامه ی رفتن به فضا را آماده کرده بود با مشکل کوچکی روبه رو شد آن ها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند،جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزدبرای حل این مشکل....
آن ها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید،دوازده میلیون دلار خرج شد و در نهایت آن ها خودکاری را طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه هم می نوشت ، زیر آب کار می کرد و روی هر سطحی حتی کریستال هم می نوشت و در دمای زیر صفر تا سیصد درجه سانتی گراد کار می کرد .....
روس ها راه حل ساده تری را انتخاب کردند ، آن ها از مداد استفاده کردند!!!!!!!!!
همیشه یادمان باشد در برخورد با مشکلات می توانیم جور دیگری نیز فکر کنیم....:)Z HAL
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت.
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود
که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم
آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.
ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ
ﮐﻨﻨﺪ ﭘﺪﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ
ﺭﺿﺎﯾﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ،ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﭘﺴﺮ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﻨﻪ ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ
ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟّﻪِ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝِ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ﯾﮏ
ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﺵ
ﮔﻠﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﻭ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯ
ﻟﮑّﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ ﺷﺐ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺎﺩ
ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻥ ﻟﮑّﻪ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ
ﮐﻨﻪ ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ! ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺑﻪ
ﺧﻮﺍﺏِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ . ﻣﺎﺩﺭِ
ﺩﺧﺘﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﻟﮑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮ
ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻪ . ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺯﻧﮓِ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﺘﻮﺟّﻪ
ﻣﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ
ﻣﯿﺪﻩ . ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ
ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﻮﺩﺭ ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ ﺑﺮﻑ ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻨﺪﮔﯽ ﻓﻮﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ "
ﭘﺎﮐﺴﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺖِ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﺪ ...
ﺑﻪ ﺧﺪﺍ اگه لایک نکنینا ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺎﯼ ﻗﺸﻨﮓ ﻭﺍﺳﺘﻮﻥ
ﻧﻤﯿﻔﺮﺳﺘﻢ
از اینور اونور شنیدم،داری عروس میشی گلم
مبارکت باشه ولی،آتیش گرفته این دلم
خیال میکردم با منی،عشق منی مال منی
فکر نمیکردم یه روزی،راحت ازم دل بکنی
باور نمیکردم بخوای،راست راستی تنهام بذاری
آخه یه عمر همش بهم،گفته بودی دوسم داری
گفته بودی عاشقمی،به پای عشقم میشینی
میگفتی هرجا که باشی،خودتو با من میبینی
رفتی سراغ دشمنم،یه پست نامرد حسود
یکی که حتی بخدا،لنگه ی کفشمم نبود
به ذهنشم نمیرسید،حتی نگاش کنی یه روز
آخ که چه دردی میکشم،هی دل بیچاره بسوز
با این همه ولی هنوز،عشقت برام مقدسه
همین که تو شاد باشی و بخندی واسه من بسه
تاج عروسیتو برات،خودم هدیه میخرم
غصه نخور حرفاتو من،پیش کسی نمیبرم
هرکی بپرسه بهش میگم،خودم ازش خواستم بره
میگم برای هردومون،اینجوری خیلی بهتره....
با این که از دوری تو،دلم داره میترکه....
ولی به خاطر توهم شده میگم.......مبارکه.......مبارکه........
دوست دیرینه اش در وسط میدان جنگ افتاده
می توانست بیزاری و نفرتی که از جنگ تمام وجودش را فرا گرفته ، حس کند
سنگر آنها توسط نیروهای دشمن محاصره شده بود.سرباز به ستوان گفت که آیا امکان دارد بتواند برود و خودش را به منطقه مابین سنگرهای خود دشمن برساند
و دوستش را که آنجا افتاده بود بیاورد؟
ستوان جواب داد: می توانی بروی اما من فکر نمی کنم که ارزشش را داشته باشد،
دوست تو احتمالا مرده و تو فقط زندگی خودت را به خطر می اندازی.
حرف های ستوان را شنید ، اما سرباز تصمیم گرفت برود
به طرز معجزه آسایی خودش را به دوستش رساند،
او را روی شانه های خود گذاشت و به سنگر خودشان برگرداند ترکش هایی هم به چند جای بدنش اصابت کرد.
وقتی که دو مرد با هم بر روی زمین سنگر افتادند،
فرمانده سرباز زخمی را نگاه کرد و گفت: من گفته بودم ارزشش را ندارد،
دوست تو مرده و روح و جسم تو مجروح و زخمی است.
سرباز گفت: ولی ارزشش را داشت ،
ستوان پرسید منظورت چیست؟
او که مرده،
سرباز پاسخ داد: بله قربان!
اما این کار ارزشش را داشت ،
زیرا وقتی من به او رسیدم او هنوز زنده بود و به من گفت: می دانستم که می آیی....
می دانی ؟! همیشه نتیجه مهم نیست .
کاری که تو از سر عشق وظیفه انجام می دهی مهم است.
مهم آن کسی است یا آن چیزی است که تو باید به خاطرش کاری انجام دهی.
پیروزی یعنی همین.
داستان ادامه تحصیل شیطان:
پسر: عشقم یه عکس خوشگل از خودت واسم بفرست.
دختر: چشم ولی تو هم محض احتیاط یه عکس از خواهرت واسم بفرست عجقم..
(شیطان سر پا ایستاده بود سیگارش را خاموش کرد و کف مرتبی برای دختر زد)
پسر بدون معطلی عکس اون یکی دوست دخترش را واسه دختر فرستاد.
(بیچاره شیطون رو آورد به مصرف مواد مخدر و شیشه)
دختر: وای مرسی عزیزم .. الان عکسمو واست ایمیل میکنم و عکس دوستش را فرستاد.
پسرک خوشحال وقتی ایمیلشو باز کرد عکس خواهرشو دید..
(هیچی دیگه داستان این چت باعث شد شیطان ادامه تحصیل بده بعد از ظهرها هم کلاس تقویتی گرفته)
«خندید و دستش را دور تنم حلقه کرد، اما همانطور آرام کنار هم نشستیم. بعد گفت: همیشه به یه رودخونه فکر میکنم که جریان آبش واقعا سریعه. و دو نفر که توی آب سعی دارن همدیگه رو بچسبن، همدیگه رو سفت بگیرن، اما عاقبت میبُرن. آب خیلی شدیده. باید تن به آب بدن و از هم جدا بشن. به نظرم وضعیت ما هم همینه…»
(بخش از کتاب هرگز رهایم مکن...نویسنده:کازوئو ایشیگورو)
عاشق شد و خدا شمشیری به او داد، که عشق شمشیربازی است. شمشیری نه برای آن که بزند و نه برای آن که بکشد و نه برای آن که زخم بگذارد و خون بریزد. شمشیری تنها برای آن که بداند عشق، بازی است. بازی ای بسیار سخت و بسیار ظریف و بسیار خطیر.
خدا شمشیری به او داد تا بداند دیگر نه نشستن جایز است و نه خوابیدن و نه آسودن. زیرا آن که شمشیری دارد باید در معرکه باشد؛ هشیار در میانه میدان.
اما آن شمشیر که خدا در آغاز به عاشقان می دهد، شمشیر چوبین است. زیرا که عشق در ابتدا به این و آن است و به کسان و ناکسان است. اما نه زخم شمشیرهای چوبی، چندان کاری است و نه درد شمشیرهای چوبی، چندان عمیق و نه مرگ با شمشیرهای چوبی، چندان مرگ. جهان اما میدان شمشیربازان چوبینی است. و بسیاری به زخم شمشیرهای چوبی از پا می نشینند. بسیاری به شکستن شمشیرهای چوبی شان دست از بازی می کشند. و بعضی چنان فریفته این بازی اند و چنان سرگرم، که گمان نمی برند بازی ای بزرگ تر نیز هست و حریفی قَدرتر و شمشیری بُراتر.
و این زمین آکنده است از شمشیرهای چوبی شکسته و شمشیرهای موریانه خورده و شمشیرهای زینتی بی کار آویخته بر دیوار.
هرچند بازی با شمشیرهای چوبی را هم لذتی است و شوری و شادی ای؛ اما چه شکوه ناچیزی دارد این بازی که شمشیرش چوبی است و حریفش این و آن میدانش به این کوچکی.
اما گریزی نیست که عاشقان، بازی را به شمشیری چوبی آزموده می شوند و آماده.
و آن کس که به نیکویی از عهده بازی با شمشیرهای چوبی برآید، کم کم سزاوار آن می شود که خدا شمشیری راستین به او بدهد؛ بُرنده و برهنه. و آن گاه است که خدا خود به میدان می آید تا حریف، عاشق شود و همبازی اش. و آن که با خدا شمشیربازی می کند، می داند که هرگز نخواهد برد. او برای باختن آمده است. اما چه لذتی دارد این بازی؛ بازی با خداوند. و چه شورانگیز است زخم این شمشیر و چه شیرین است درد این شمشیر و چه خوش است مرگ، زیر چکاچک رقص این شمشیر.
و عاشقان می دانند که زندگی چیزی نیست جز فرصت شمشیربازی با خدا
عرفان نظرآهاری
بخـونـید لدفـن...بـامزه ست
یه روز خـانومـی قبـل از برگشتـن هـمسرش از سـر کار،در نـامه ای نـوشت:
"مـن خونـه رو تا ابـد تـرک کردم و دیگـه حاضـر نیستـم با تـو زندگـی کـنم!!"
نامـه رو گـذاشت روی مـیزو خـودش رفت زیـر تخـت خـواب قـایم شد که عکـس العـمل شـوهرش رو بـعد از خـوندن نامـه ببینـه!!!
شوهـرش خـسته از سـر کار میـاد و وارد اتـاق شـد و چشمـش به کـاغذ روی میـز افتـاد و نامـه ی همسـرش رو خـوند،،،
پس از خـوندن نامـه با خونسـردی روی کاغـذ چیـزی نوشـت،
در همیـن هنگـام زنـگ موبایـل شوهـر به شـدا در میـاد و شوهـر جـواب میـده:
"سـلام عزیـزم،من فـقط لبـاسامو عـوض کنم میـام،،،منتـظرم باش فـدات شم،،،خداروشـکر ایـن زنم از خـونه رفتـه و برا هـمیشه گورشـو گم کـرده،ایـشالا دیگـه ریختـشو نبینـم،من تـا نیـم ساعت دیگـه پـیشتـم"
بـعد در حالـی که داشـت زیر لـب آواز مـی خوند از خـونه خارج شد،،،
زن که از شـدت عصـبانیت و ناراحـتی داشت مـی مرد بـعد از خروج شـوهرش،از زیـر تخـت بیـرون اومـد ورفت ببیـنه شوهـرش چی رو کاغـذ نوشـته،،،
دیـد شوهـرش نوشـته:
"خـنـگــول دیـوونــه،کـف پــای چـپـت مـعــلوم بــود!!
مــن مـیـرم نـون بـخــرم و بـیــام=))))"
جوکر: می دونی زخم های صورتم برای چیه؟
من ﻳﻪ ﻫﻤﺴﺮ ﺩﺍﺷﺘﻢ، ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻮﺩ .
ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﮑﺮﺩ ﻭ ﻳﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ بدﻫﻲ ﺑﺎﻻ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺑﻮﺩ
ﻃﻠﺒﮑﺎﺭﺍ ﺻﻮﺭﺗﺸﻮ ﺧﻂ ﺧﻄﻲ ﮐﺮﺩﻥ
ما پوﻟﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺟﺮﺍﺣﻴﺶ ﻧﺪﺍﺷﺘﻴﻢ ،
ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺪﻭﻧﻪ ﮐﻪ ﺯﺧﻤﺎﺵ برای من ﺍﻫﻤﻴﺘﻲ ﻧﺪﺍﺭﻩ ،
ﺑﺮﺍﻱ ﻫﻤﻴﻦ ﻳﻪ ﺗﻴﻎ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻮ ﺩﻫﻨﻢ ﻭ
ﺍﻳﻦ ﮐﺎﺭﻭ ﮐﺮﺩﻡ ، ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﺑﻌﺪﺵ ﭼﻲ ﺷﺪ؟
ﻧﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﻳﻨﺠﻮﺭﻱ منو ﺑﺒﻴﻨﻪ ﻭ ﺗﺮﮐﻢ ﮐﺮﺩ
"ﺣﺎﻻ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻣﻴﺨﻨﺪﻡ" !
♥ ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﺑﺎﺯﯼ ﯾﻬﻮ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺧﻮﺷﮕﻞ ﺍﻭﻣﺪ...! ♥
♥ ﮔﻔﺖ : ﺁﻗﺎ… ﺁﻗﺎ .. ﺗﻮ ﺭﻭ ﺧﺪﺍ ﯾﻪ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺍﺯﻡ ﺑﺨﺮ !! ♥
♥ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﺮﺩﻡ …ﭼﺸﻤﺎﺷﻮ ﺩﻭﺱ ﺩﺍﺷﺘﻢ … ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﮔﻔﺖ ♥
♥ ﺁﻗﺎ ...ﺍﮔﻪ ۴ ﺗﺎ ﺑﺨﺮﯼ ﺗﺨﻔﯿﻒ ﻫﻢ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺪﻡ…...!! ♥
♥ بهش گفتم اسمت چیه ؟ کلاس چندمی ؟ ♥
♥ گفت فاطمه ...! میرم چهارم ...! اگه نمیخری برم ...! ♥
♥گفتم میخرم ﺍﺯﺕ ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ...!♥
♥ دوستامم بیان همشو ازت میخریم ...! ♥
♥ مامان بابات کجان فاطمه ...؟♥
♥ گفت ﺑﺎﺑﺎﻡ ﻣﺮﺩﻩ …ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻢ ﻣﺮﯾﻀﻪ…! ♥
♥ ﻣﻦ ﻭ ﺩﺍﺩﺍﺷﻢ ﻟﻮﺍﺷﮏ میفروشیم...! ♥
♥ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﻫﻤﻪ ﺭﺳﯿﺪﻧﺪ ﻫﻤﻪ ﺍﺯﺵ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﺧﺮﯾﺪﻧﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ! ♥
♥ ﻣﯽﺧﻨﺪﯾﺪ… ! ♥
♥ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﺩﻟﻢ ﺳﻮﺧﺖ ﮐﻪ ﻣﺎ ﮐﺠﺎﯾﯿﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﮐﺠﺎ...!♥
♥ ﺍﺯ ﯾﻪ ﻃﺮﻑ ﻫﻢ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻪ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﺎ ﺩﻭﺳﺘﺎﻡ ﺗﻮﻧﺴﺘﯿﻢ ﺩﻟﺸﻮ ﺷﺎﺩ ﮐﻨﯿﻢ...!♥
♥ گفتم ﻓﺎﻃﻤﻪ ﻣﯿﺬﺍﺭﯼ ﺍﺯﺕ ﯾﻪ ﻋﮑﺲ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟ ♥
♥ گفت ﺑﺎﺷﻪ ﺍﮔﻪ ۵۰۰ ﺗﻮﻣﻦ ﺑﺪﯼ ﻣﻘﻨﻌﻤﻮ ﻫﻢ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭﻡ !!! ♥
♥ گفتم ﻓﺎﻃﻤﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻬﻪ… ﺩﯾﮕﻪ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﻑ ﻭ ﻧﺰﻥ! ♥
♥ ﺧﯿﻠﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﺯش ﺳﺮﯾﻊ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯿﺸﻮ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ ﻭ ﺭﻓﺖ…! ♥
♥ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﻣﯽ ﺭﻓﺖ. ﻧﮕﺎﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ … !♥
♥ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺍﻻﻧﺶ… ﻧﻪ ﺑﻪ ﻇﺎﻫﺮﺵ … ﺑﻪ ﺁﯾﻨﺪﻩ ای ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ …! ♥
♥ ﻭ ﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻨﯿﻢ .. ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻩ....!! ♥
♥♥♥
♥ هیچی ندارم بگم ...!
این واقعی است..
همیشه فکرمیکردم پسرابی احساسندتایه شب که:
جمکران بودیم وقتی ازدستشویی برمیگشتم یه اقاپسری رودیدم که سرتلفن عمومی داشت بایکی صحبت میکردودوستشم کنارش وایساده بود پسره باالتماس ازدختره میخاست قطع نکنه میگفت "هدی تروخداتروخداقطع نکن بخدابه صدات زنده ام بذاربشنومش"پسره گریه میکردو اینارومیگفت......بعدپسره به هق هق افتادرفیقش بغلش کردوگفت بیخیال این نشدیکی دیگه اصااین ارزشوداره؟
اینجابودکه پسره باپشت دست کوبیدتودهن رفیقشاگفت داره خیلی خوبم داره.عغاشق نشدی که بفهمی!!
(یعنی تاوقتی این صحنه روندیده بودم باورم نمیشدیه پسربتونه عاشق بشه..)
با تو هستم سهراب
تو که گفتی" گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد"
راست میگویی تو.....چه تفاوت دارد...
قفس تنگ دلم خالی از کس باشد...یا پر از ناکس و کرکس باشد...
من نه تنها چشمم...
واژه را هم شستم...
آرزو کردم و گفتم که...
هوا....عشق...زمین....مال من است....
ولی افسوس "نشد"!!
زیر باران من نه عاشق دیدم...
و نه حتی یک دوست....
زیر باران من فقط خیس شدم...!!
بازهم میگویی"چشم هارا باید شست..!!؟جور دیگر باید دید..!!؟؟"
یک مرد انگلیسی از یک عالم پرسید: چرا در اسلام دست دادن زن با مرد نامحرم حرام است؟
عالــم گفــت: آیـا تـو مــیتـوانی هـمراه با مـلکه الیـزابـیت دستت دهـی؟
مرد انگلیسی گفت: البته که نه، فقط چند نفر محدود است که می توانند با ملکه دست دهند.
عالم گفت: زن های ما ملکه هستند و ملکه ها با مردان بیگانه دست نمیدهند…
مرد سوال کرد: چرا زن های شما موها و بدن خود را می پوشانند یا حجاب میکنند؟
همان عالم تبسم کرد و دو چاکلیت (شکلات) را گرفت، یکی را باز کرد و دومی همان طور بسته ماند.
بعد هردوی آنها را به زمین خاک آلود انداخت و به مرد انگلیسی گفت: اگر من بگویم یکی
از آنها را بردار کدام یک را انتخاب میکنی؟ مرد انگلیسی گفت: همان چاکلیت را که
پوشش دارد.
عـالـم گـفت: ایـن دلـیل اسـت که زن های ما حـجاب بایـد کـننـد.
دختر و پسري بودند كه بسيار يك ديگر را دوست داشتند
روزي دختر بيمار شد پسر او را به درمانگاه برد دكتر به پسر
چيزي گفت كه سخت او را آزرد.
شب پسر دختر را به خانه اش دعوت كرد ،دختر كه به ان جا
پسر او را .......
دختر گريه ميكرد به پسر مي گفت تو كه اينگونه نبودي
تو حتي در اين مدت به من دست هم نزدي تو عوضي اشغالي
پسر گفت :به خاطره خودت كردم حالا هر دويمان ايگز داريم
فردا هردو يشان بي بر رو تخت افتاده بودند
مدير جان تورو تأييد كن نزني قوانين و مقررات باشه!
اولین بار که بخواهم بگویم دوستت دارم،
خیلی سخت است...
تـب میکنم،
عـرق میکـنم،
میلرزم ، جان میدهـم...
هزار بار
میمیرم و زنده میشوم
پیش چشمهای تو...
تا بگـویم دوسـتت دارم
اولین بار
که بخواهم بگویم دوستت دارم، خیلی سخت است!
امّا...
آخرین بار از همیشه سختتر است
و امروز میخواهم برای آخرین بار بگویم دوستت دارم...
و بـعد راهم را بگیرم و بروم...
چون تازه فهمیدم،
تو هــرگز دوستم نداشتی ...