حتي يكي دو باري هم بابا مسواك و خمير دندانش را عوض كرده بود، اما باز هم مرتب مسواك نميزد و هر زمان هم كه ميخواست اين كار را انجام بدهد، خيلي بيحوصله و بيدقت مسواك ميزد. تا اين كه يك شب موقع خواب احساس كرد كه دندانش درد ميكند و كمكم دردش زياد شد به اندازهاي كه ديگر نتوانست تحمل كند و از شدت درد گريهاش گرفت؛ نازنین بابا را صدا زد، ولي او كاري نميتوانست بكند، بنابراين تصميم گرفت كه نازنين را پيش دندانپزشك ببرد. دخترك كه از دكتر و وسايلش ميترسيد با گريه گفت: «من ميترسم و نمييام. دكتررودوست ندارم؛ نمييام.» بابا گفت:« دخترم! چارهاي نداريم اگه بخواي خوب بشي بايد بريم دكتر». نازنين مادرش را صدا زد: «مامان جون بيا؛ نميخوام برم. دوست ندارم.... آي دندونم!» همينطور كه آه و ناله ميكرد و اشك ميريخت، صداي مادرش را شنيد:«چي شده دخترم؟ بلند شو گريه نكن بلندشو؟!» نازنين چشمهايش را باز كرد و با تعجب ديد كه مامان بالاي سرش نشسته؛ خوب دور و برش را نگاه كرد. بابا آنجا نبود؟ چند دقيقهاي كه گذشت و حواسش جمع شد، تازه فهميد تمام اين ماجرا را خواب ميديده، خيلي خوشحال شد و خدا را شكر كرد كه دندانش درد نميكند! نگاهي به مادرش انداخت و گفت: «مامانجون قول ميدم كه ديگه از اين به بعد مرتب مسواك بزنم، قول ميدم!» مادر كه از رفتار نازنين حسابي تعجب كرده بود، لبخندي زد و گفت:« آفرين به دختر گلم.» رضا بهنام
به سایت ما خوش آمدید . امیدوارم لحظات خوشی را درسایت ما سپری نمایید .